« فهرست دروس
درس شرح توحید صدوق(قاضی سعید)
استاد محمدحسین حشمت‌پور

80/08/13

بسم الله الرحمن الرحیم

ادامه شرح حدیث دوم (صفحه 134-135)/باب دوم در توحید و نفی تشبیه /شرح کتاب توحید صدوق

 

موضوع: شرح کتاب توحید صدوق/باب دوم در توحید و نفی تشبیه /ادامه شرح حدیث دوم (صفحه 134-135)

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

«وَ أَدْوَتُهُ إِیّاهُمْ دَلیلٌ عَلی أَنْ لا أَداةَ فیهِ لِشَهادَةِ الْأَدَواتِ بِفاقَةِ الْمُتَادّینَ» [1]

خدا تمام موجوداتی که آفریده، مقدور به انجام کاری کرده است؛ حالا چه آن کار، کار واحد باشد و چه کارهای متعدد. و به آن‌ها اجازه داده است که با ادات و وسائل کار کنند. از اینجا پیدا می‌شود که خود خدا از ادات و وسائل برای انجام کارهایش استفاده نمی‌کند.

ما دو مطلب در اینجا داشتیم، در این بیان:

    • یکی اینکه خدا همه موجودات را قادر به کاری آفریده است؛ یعنی از آن‌ها کاری انجام می‌گیرد، حالا چه با قدرت چه به غیر قدرت، چه بالایجاب چه بالقدره؛ و کارها را هم با ادات انجام می‌دهند. این یک مطلب.

    • مطلب دیگر اینکه خلق ادات در دیگران، دلیل بر این است که خود او اداتی ندارد و او از ابزار استفاده نمی‌کند. این دو مطلب باید اثبات بشود.

اثبات مطلب اول سخت نیست؛ به شهود که ما مراجعه می‌کنیم، به مشاهداتمان که مراجعه می‌کنیم، مطلب اول را ثابت می‌بینیم؛ یعنی می‌بینیم که موجودات از ابزار استفاده می‌کنند. حالا لااقل در خودمان که می‌خواهیم کارهایی انجام بدهیم، ما کارهای متعدد انجام می‌دهیم، هر کاری را با ابزار مخصوص انجام می‌دهیم. این مطلب اول است که عرض کردم احتیاجی به اثبات ندارد، چون بالمشاهده معلوم است.

اما مطلب دوم: چرا اگر خدا برای خلق ابزار گذاشت، خودش ابزار ندارد؟ می‌فرماید که به دو جهت:

یکی اینکه اگر برای دیگران ابزار گذاشت، یعنی آن‌ها را محتاج به ابزار قرار داد و طوری آن‌ها را ساخت که اگر خواستند فعلی را انجام بدهند، باید کمک داشته باشند و محتاج باشند. اگر خودش هم ابزار داشته باشد، محکوم به همین حکم می‌شود؛ یعنی او هم به ابزار احتیاج پیدا می‌کند و کارش باید با ابزار انجام بگیرد و بدون ابزار انجام نمی‌گیرد؛ و احتیاج در مورد خدا جا ندارد، پس استفاده از ابزار جا ندارد. این دلیل اول.

دلیل دوم اینکه خدا سازنده ابزار است برای دیگران. اگر خودش هم با ابزار بخواهد کار بکند، برای خودش هم باید ابزار بسازد؛ چون او بسیط است، ابزاری که ندارد خودش، در ذاتش ابزاری نیست. اگر می‌خواهد با ابزار کار کند، باید ابزار بسازد. و ساختن ابزار هم یک فعل است؛ پس برای ساختن ابزار هم باید ابزاری بسازد تا بتواند به این ابزار قبلی، ابزار بعدی را بیافریند. باز این ابزار قبلی، ساختنشان فعل است؛ برای ساختن آن‌ها هم باید ابزاری داشته باشد و هکذا، تسلسل لازم می‌آید. پس اگر بخواهد برای خودش ابزار بسازد، لازمه‌اش تسلسل است؛ اولاً احتیاج، ثانیاً تسلسل.

اما اگر خدا کار را بذاته انجام بدهد، تسلسل دیگر لازم نمی‌آید؛ یعنی ذاتی دارد ابزار می‌سازد، نه برای ساختن ابزار، ابزار احتیاج دارد؛ مستقیماً دارد ابزار می‌سازد. عیبی ندارد؛ و احتیاجی هم دیگر در کار نیست، چون دیگر بدون ابزار دارد می‌سازد.

اگر این ذات از علل وسطیه به عنوان ابزار استفاده کرد - البته علل وسطیه را ابزار نمی‌گویند؛ منظور از ابزار در اینجا علل وسطیه نیست، لذا نقضی وارد نمی‌شود؛ نمی‌شود گفت خدا هم دارد با ابزار کار می‌کند، مثلاً با خورشید دارد جهان را روشن می‌کند، این هم ابزار است دیگر! این را ابزار نمی‌گویند؛ این جزء علل وسطیه است، جزء مظاهر است، ولی جزء ابزار نیست - بر فرضی هم که ابزار گفته بشود، عیبی ندارد؛ خدا در اولین، در اولین خلقی که می‌کند ابزار ندارد. در مابقی، ابزار را به کار می‌گیرد، اما نه از باب اینکه احتیاج به این ابزار دارد، بلکه از بابی که مشیتش تعلق گرفته است که این‌جوری عالم را بیافریند؛ از ابزار، با ابزار بیافریند، و بدون ابزار هم می‌توانست بیافریند. مشیتش تعلق گرفته است که حتماً این بچه از پدر و مادر متولد بشود؛ لذا مثلاً پدر و مادر را فرض کنید ابزار می‌گیرد. ولی می‌تواند این کار را هم نکند؛ حضرت عیسی را بدون پدر می‌آفریند، حضرت آدم را بدون پدر و مادر می‌آفریند. می‌تواند غیر از این عمل کند، ولی مشیتش این‌طور قرار گرفته است که این‌چنین عمل کند.

 

پرسش: در عیسی که بدون ابزار نیست، ابزار کم شده است؛ آن هم با ابزار، کم شده است، ابزار...

پاسخ: نه، ابزار، ابزار پدر و مادر را عرض می‌کنم، نه اصل ابزار را؛ نمی‌خواهم بگویم ابزار نیست. می‌توانست اینی که الان از ابزار تولد بچه است، این را بردارد؛ آن بقیه‌اش را هم می‌توانست بردارد. اگر توانست پدر را بردارد، آن دمیدن جبرئیل را هم می‌توانست بردارد؛ بالاخره دمیدن جبرئیل جای پدر را گرفت. دمیدن جبرئیل را هم می‌توانست بردارد، بقیه وسائط را هم می‌توانست بردارد؛ چنان‌که مثلاً در حضرت آدم آن دمیدن هم دیگر نبود، دمیدن را خودش انجام داد، دمیدن جبرئیل نبود. همه کار را خودش می‌توانست انجام بدهد، منتها نکرد؛ ابزار را به کار نگرفت.

 

پس علی ای حال در مورد علل وسطیه، اولاً قائلیم به اینکه ابزار نیستند؛ ثانیاً بر فرض ابزار باشند، خدا کارش طوری است که ابتدا را بدون ابزار شروع کرد، در ادامه هم می‌توانست بدون ابزار کار کند، ولی مشیتش تعلق گرفت که با ابزار کار کند؛ پس احتیاجی به ابزار ندارد، تسلسل هم لازم نمی‌آید. این خلاصه توجیه این فراز است.

 

پرسش: آن قابل نیاز به ابزار داشته باشد؟

پاسخ: ممکن هم هست، بله. ممکن هم هست قابل احتیاج به ابزار داشته باشد، اما خب فاعل طوری است که دیدیم بدون ابزار هم آفریده است. ولی گاهی از اوقات قابل احتیاج به ابزار دارد، یعنی قابل این‌قدر پایین است که نمی‌تواند بدون واسطه از خدا صادر بشود؛ خب آن‌جاها وسائط دخالت می‌کنند، حرفی نیست. ولی خدا احتیاجی به ابزار ندارد؛ قابل احتیاج به ابزار داشته باشد اشکالی ندارد.

 

پرسش: ولی در یک جایی از خلقت، خداوند نمی‌تواند بدون ابزار کار کند اگر حرف شما... یک جایی در خلقت بالاخره یک قابلی داریم که خداوند بدون ابزار نمی‌تواند خلق کند؛ یعنی... آن نمی‌تواند بشود، بالاخره روشن می‌شود...

پاسخ: بله، ببینید، قابل بدون ابزار کاری را قبول نمی‌کند. خدا می‌تواند بدون ابزار کار کند، بدون ابزار فیض را بفرستد و همین کار را هم می‌کند، بدون ابزار دارد فیض وجود را می‌فرستد. این نفس به قول مشاء تا بدن آماده نشود، این نفس وجود نمی‌گیرد. فیض علی الدوام دارد جاری می‌شود، افاضه می‌شود، اما این قابل نمی‌تواند این فیض وجود را بگیرد مگر اینکه بدنی برایش حاصل شده باشد؛ که توجه کنید گرفتن فیض احتیاج به ابزار دارد، نه دادن فیض. خدا فیض را می‌دهد، آن نمی‌گیرد.

 

پرسش: پس بنابراین در این مرحله خداوند دخالت نمی‌کند؛ چون آن مشکل دارد... شیء ما خارج از آن می‌گیریم، خداوند می‌خواهد قدرتش تعلق، از نظر ذات مشکل ندارد، آن قابل مشکل دارد، پس ما محدود کردیم قدرت خدا را.

پاسخ: ما قدرت را هم محدود نکردیم. خدا می‌تواند وجود را افاضه کند و افاضه هم می‌کند. اما این وجود را باید بالاخره یکی بگیرد. فرض کنید نوری دارد می‌تابد؛ یک آینه‌ای این نور را منعکس می‌کند، یا یک سنگ سیاهی که نمی‌تواند نور را منعکس کند؛ سنگ نمی‌تواند منعکس کند، از جانب منیر که مشکلی نیست.

 

پرسش: بالاخره اینجا نشده دیگر حالا...

پاسخ: نشده، ولی نه که آن نتوانسته است.

 

پرسش: یک نفر یک جمله‌ای اینجا را توجیه می‌کند، می‌گوید خدا نمی‌خواهد این‌جوری بشود، یعنی اراده حق این است؛ حتی آن‌جایی هم که شما ابزار فکر می‌کنید کار خداست؛ یعنی نمی‌شود آن‌جا را توجیه کند؟

پاسخ: یعنی، یعنی خاک می‌تواند نور را نفوذ بدهد یا باید منعکس کند؟ حالا، حالا خدا آمد اراده کرد از خاک نور نفوذ کند؛ می‌شود نفوذ کند؟ از دیوار نور نفوذ کند؟ دیوار را جوری قرار می‌دهد که بتواند از آن نفوذ کند؛ یعنی می‌تواند، می‌کند. بله؟

 

پرسش: خب آن موقع طوری قرار می‌دهد که... بالاخره آن چیز را که قرار می‌دهد.

پاسخ: بله، اما اگر دیوار همین دیوار باشد که خدا این‌جوری ساخته باشدش که کدر باشد و غیر قابل نفوذ نور، او قبول نکند نور را، خدا نفوذ می‌دهد؟ خدا این‌جور ساخته‌اش، خودش این‌طور ساخته که این نور را قبول نکند؛ آن‌وقت نور را به او می‌قبولاند؟ نمی‌شود این! نه خدا نمی‌تواند، این قبول نمی‌کند. اگر بخواهد خدا این کار را انجام بدهد، یک تغییری در آن ایجاد می‌کند، آن‌وقت نور نفوذ می‌کند. ولی این شیء به این صورت، خود خدا گفته این قابل نفوذ نور نیست. اگر قابل نفوذ نور نیست، نور خدا هم رد نمی‌کند؛ یعنی این نمی‌تواند قبول کند، والا خدا نور را افاضه می‌کند. مثل همین که عرض کردم: فرض کنید که خورشید دارد می‌تابد، آن چاله زیر زمین که همه‌جایش پوشیده است نور را قبول نمی‌کند؛ آن نمی‌تواند قبول کند، والا خورشید که حرفی ندارد، خورشید که ابایی ندارد، دارد نورش را می‌تاباند.

 

پرسش: نه، قدرت خدا به محال تعلق نمی‌گیرد؛ این هم مثل همان است دیگر. یعنی در مورد خدا هم به عجز و نفی این محالات بحث ما نیست، در جایی بحث داریم که...

پاسخ: محال است دیگر! ما در محال بحث داریم؛ چون ببینید، نفوذ نور از دیواری که همین دیوار باشد، هیچ تغییری در آن نکند، محال است.

 

پرسش: نه، من بحثم این نیست؛ جایی که فعل انجام می‌شود، منتها با ابزار انجام می‌شود، بحث من اینجاست، دیگر محال نیست.

پاسخ: خب، یعنی نفس بخواهد حاصل بشود بدون بدن؛ محال است آخر، این محال است.

 

پرسش: با بدن حاصل می‌شود ولی بدون بدن حاصل نمی‌شود.

پاسخ: بدون بدن محال است حاصل بشود؛ چون ذاتش تعلقی است.

 

پرسش: آن‌هایی که قبل از خلقت هم بودند... بعضی از فلاسفه قائل‌اند که قبل از خلقت...

پاسخ: نه، بنابر مبنای کسانی که قبل از خلقت قائل نیستند، می‌گویند باید با بدن حاصل بشود، تا آخر هم با بدن باشد؛ نفس بما أنها نفسٌ، بدن می‌خواهد؛ صدرا این را می‌گوید دیگر. قبل از بدن هم اگر حاصل است، نفس نیست، چیز دیگر است. با بدن حاصل می‌شود به عنوان نفس، تا آخر هم با بدن به عنوان نفس محفوظ است، حتی در برزخ، حتی در قیامت.

بنابر نظر آن‌ها داریم می‌گوییم، بنابر نظر این گروه از فلاسفه، نفس اصلاً وجودش تعلقی است؛ اگر بخواهد بدون تعلق آفریده بشود محال است. این قبول نمی‌کند، یعنی اصلاً قابلیت ندارد. توجه می‌کنید؟ خب قدرت خدا تعلق نمی‌گیرد؛ نه که قدرت خدا محدود است، نه که خدا عاجز است؛ این نمی‌تواند قبول کند. پس آن‌جاهایی که ابزار لازم هست، ابزار لازم است، نه از باب این است که خدا احتیاج دارد، از باب این است که این احتیاج دارد؛ آن‌جا ابزار به کار می‌رود. ولی در مواردی که ابزار که لازم نیست که هیچ. پس خدا بدون ابزار می‌تواند کار کند؛ جاهایی هم که ابزار لازم است، عرض کردیم: یا خودش ابزار قرار می‌دهد و می‌توانست بدون ابزار هم کار کند، یا اینکه نه، شیء احتیاج به ابزار دارد، به‌طوری که اگر ابزاری نباشد این شیء قبول نمی‌کند، نه خدا نمی‌تواند.

 

پرسش: لذا می‌گویند که ما نمی‌گوییم خدا وصل به عجز نمی‌شود؛ اینجا جایی است که امر محال است و همین‌طور که نمی‌شود بگوییم نمی‌تواند، نمی‌توانیم هم بگوییم می‌تواند؛ چون اصلاً امر شدنی نیست که بگوییم می‌تواند یا نمی‌تواند.

پاسخ: نه، آن‌جاهایی که می‌تواند عرض کردم؛ آن‌جاها از ابزار استفاده می‌کند به اختیار خودش، و می‌تواند هم از ابزار استفاده نکند؛ آن‌جاها محال نیست. ولی در مواضعی می‌رسیم که از ابزار استفاده می‌کند و نمی‌شود هم استفاده نکند؛ چرا نمی‌شود؟ چون آن قابل قبول نمی‌کند.

 

پرسش: بله، جاهایی که قابلیتش این باشد با ابزار بشود و بی‌ابزار بشود، خب خدا هر دو صورتش را می‌تواند دیگر؛

پاسخ: بله، همان را عرض کردیم دیگر.

 

پرسش: اینجا می‌گوییم خدا می‌تواند، ولی جایی که بدون ابزار محال است، نه می‌توانیم بگوییم می‌تواند، نه می‌توانیم بگوییم نمی‌تواند.

پاسخ: بله، آن‌جاهایی که قابل قبول می‌کند که هم با ابزار موجود بشود هم بی‌ابزار، خدا هر دو تا را می‌تواند، یکی‌اش را انتخاب می‌کند؛ یا با ابزار انجام می‌دهد یا بی‌ابزار. اما آن‌جاهایی که قابل بدون ابزار نمی‌تواند کار انجام بدهد، اصلاً کار صادر نمی‌شود بدون ابزار؛ اصلاً نمی‌گوییم خدا نمی‌تواند، خدا می‌تواند کار انجام بدهد، خدا کار را می‌تواند انجام بدهد ولی برای این نمی‌شود. این باید با ابزار برایش کار انجام بشود. اصل کار انجام می‌شود، ولی برای این نمی‌شود؛ برای این اگر می‌خواهد انجام بشود حتماً باید با ابزار باشد.

 

پرسش: علت مادی را، علل مادی را علل معده می‌گویند دیگر؛ یعنی علت ایجادی نیستند.

پاسخ: علل مادی همه‌شان علت معده نیستند؛ باید ببینید معلولتان چیست. اگر معلول وجود است، علت‌های مادی می‌توانند علت معد باشند. اما اگر معلول وجود نیست، معلول مثلاً انسان است؛ این علت مادی‌اش علت معد نیست، علت واقعی است، علت حقیقی است. علت وجود فقط خداست، بقیه همه علل معده‌اند. اما مثلاً علت انسان، علت تشکیل انسان، علت حدوث نفس - نه علت وجود- علت اینکه نفسی موجود بشود این است که بدنی هم باشد؛ علت قابلی می‌خواهد. بدن علت قابلی است؛ علت قابلی دیگر علت معد نیست. بله، این بدن علت معده است برای وجود نفس، اما برای خود نفس علت معد نیست، برای خود نفس علت قابلی است؛ علت قابلی هم واقعاً علت است. همه اشیا را شما به علت معد برمی‌گردانید به لحاظ وجود؛ و خدا می‌شود فاعل وجود، علت وجود، علت منحصر، بقیه می‌شوند همه معد. اما از وجود که بگذرید، بیایید سراغ مثلاً فرض کنید انسان و چیزهای دیگر، علت‌های قابلی علت‌های واقعی می‌شوند، علت معد نمی‌شوند.

 

«وَ أَدْوَتهُ إِیّاهُمْ»، یعنی ادات و ابزار دادن خدا به خلق، دلیل بر این است که اداتی در خود خدا نیست. چرا؟ چون ادات دادن - توجه کنید استدلال را - چون ادات دادن به خلق از باب این است که خلق محتاج به ادات است و اگر ادات به او داده نشود، کاری که به عهده اوست انجام نمی‌گیرد. پس ادات دادن به خلق، به خاطر محتاج بودن خلق است؛ این یک مقدمه. مقدمه بعدی: خدا هم محتاج نیست، پس برای انجام کارش ادات لازم ندارد؛ این هم نتیجه.

 

پرسش: چون محتاج است به او ادات می‌دهد، یا چون ادات داده محتاج است؟ این دلیل است بر محتاج بودن؟

پاسخ: بله، چون محتاج است ادات به او می‌دهد؛ چون محتاج است به او ادات می‌دهد، و وقتی ادات را داد ما کشف می‌کنیم که محتاج است. چون محتاج است به او ادات می‌دهد، وقتی ما ادات دادن را دیدیم کشف می‌کنیم که محتاج است.

 

«لِشَهادَةِ الْأَدَواتِ بِفاقَةِ الْمُتَادینَ»، این اشاره به یک مقدمه دارد: ادوات دادن شهادت می‌دهند که متأدین، یعنی صاحبان ادات، به کار گیرندگان ادات، محتاج‌اند؛ این یک مقدمه. مقدمه دیگر اینکه خدا محتاج نیست، پس جزء متأدین و به کار گیرندگان ادات نیست.

«الْأَدْوَةُ» به فتح همزه و سکون دال و فتح واو بخوان؛ اسم مصدر است، «اِسْمٌ لِلْإِیداءِ»، یعنی اسم است برای مصدر ایداء، برای ایدائی که مصدر است؛ یعنی اسم مصدر است. «عَلی مَصْدَرِ الْإِفْعالِ»؛ ایداء بر وزن مصدر افعال است، پس ایداء مصدر است، ادوه اسم مصدر است. «وَ هُوَ جَعْلُ الشَّیْءِ ذا أَداةٍ»؛ ایداء به معنای جعل الشیء ذا اداة است، یا ادوه به معنای جعل الشیء ذا اداة است. یعنی خدا آن‌ها را صاحب ادات قرار داد؛ این صاحب ادات قرار دادن دلیل است بر اینکه خودش ادات ندارد.

و «مُتَأَدّینَ» بر مد بخوان: «مُتَآدّینَ». بله، «وَ الْمُتَآدّینَ» - من متأدین خواندم غلط است - «وَ الْمُتَآدّینَ بِالْمَدِّ» بخوان. از باب تفاعل است، از ادات گرفته می‌شود. در قاموس دارد: «تَأَدّی» یعنی «أَخَذَ لِلدَّهْرِ أَداتَهُ» [2] . دهر در اینجا معنای اصطلاحی‌اش نیست‌ها، دهر در اینجا معنای لغوی است؛ دهر در اینجا به معنای زندگی است. «تَأَدّی» یعنی اخذ برای زندگی وسائل زندگی را. فلانی تأدی، یعنی برای زندگی کردن وسائل زندگی را جور کرد، آماده کرد. پس متآدین یعنی...

 

پرسش: تآدی می‌شود دیگر؟ چون می‌گویید از باب تفاعل است، تآدی می‌شود.

پاسخ: تآدی، بله، بله، تآدی.

 

و معنای این عبارت امام این است: «إِنَّ اللّهَ جَعَلَ الْخَلْقَ» به‌طوری که «لا یُمْکِنُ أَنْ یَفْعَلُوا ما یَصْدُرُ عَنْهُمْ إِلّا عَنْ أَداةٍ وَ آلَةٍ لِذلِکَ الْفِعْلِ»؛ ادات و آلاتی برای فعل باید داشته باشند و بدون این ادات نمی‌توانند کار انجام بدهند، «وَ احْتاجُوا فی تَمْشِیَةِ أَفْعالِهِمْ»، یعنی نفوذ افعالشان و به کار گرفتن و انجام دادن کارهایشان، «إِلَی الْأَدَواتِ».

«وَ ذلِکَ»، اینکه خلق را مسلح کرد به سلاح آلات، دلیل است بر اینکه خودش «لا أَداةَ فیهِ».

«إِذْ ذلِکَ»، زیرا ادات داشتن و از ادات بهره بردن به طور لزوم - نه از ادات بهره بردن، بلکه از ادات بهره بردن به طور لزوم که نتواند از غیر ادات بهره ببرد - مستلزم احتیاج است. از ادات استفاده کردن مستلزم احتیاج نیست؛ اینکه نمی‌تواند جز از ادات استفاده کند، فقط باید از ادات استفاده کند، این دلیل احتیاج است. پس «إِذْ ذلِکَ» یعنی از ادات به طور لزوم استفاده کردن، نه از ادات استفاده کردن؛ از ادات استفاده کردن دلیل احتیاج نیست. از ادات به طور لزوم و حتم استفاده کردن، به‌طوری که نتواند از ادات استفاده نکند، این مستلزم احتیاج است؛ این یک مقدمه. مقدمه بعدی: «وَ هُوَ سُبْحانَهُ مُنَزَّهٌ عَنِ الْإِمْکانِ»ای که مبدأ احتیاج است؛ پس بنابراین خدا احتیاج ندارد چون امکان ندارد. اگر احتیاج نداشت، از ادات به طور لزوم استفاده نمی‌کند؛ بلکه اگر هم از ادات استفاده می‌کند، چرا، به مشیت خودش است، مثلاً دلش خواسته اینجا از ادات استفاده کند.

البته ظاهراً اینکه می‌گوییم ما از ادات استفاده می‌کند، این را هم درست نمی‌گوییم؛ چون کار خدا ایجاد است. کار خدا ایجاد است و در ایجاد از ادات استفاده نمی‌کند. از مسیر استفاده ممکن است بکند - علل وسطیه - اما از ادات استفاده نمی‌کند؛ ارسال می‌کند وجود را برای این موجود و این موجود با این ارسال وجود، موجود می‌شود؛ در اینجا هم از ادات استفاده نمی‌کند. بله، اگر از ادات دارد استفاده می‌شود، برای چیزهای دیگر استفاده می‌شود، آن هم به اختیار خودش، ولی یعنی با انتخاب خودش؛ اما برای وجود اصلاً از ادات استفاده نمی‌شود. این یک دلیل برای اینکه خدا ادات ندارد؛ بنابراین دلیل احتیاج بود که اگر خدا ادات می‌داشت احتیاج داشت، و خدا احتیاج ندارد پس ادات ندارد.

دلیل دوم: «وَ لَوْ کانَ کُلُّ فِعْلٍ بِآلَةٍ وَ أَداةٍ»، اگر - افعال که با آلات و ادات انجام می‌گیرند - اگر افعال قبلی هم که افعال خدا هستند، آن‌ها هم با آلت و ادات انجام بگیرند، خود ادات و آلات هم فعل‌اند، ایجاد این‌ها هم یک نوع فعل است؛ بنابراین «لَکانَ إِیجادُ الْأَدَواتِ» هم «یَحْتاجُ» به ادوات دیگری؛ چون بالاخره این‌ها هم فعل‌اند. اگر هر فعلی بخواهد با آلت و ادات انجام بگیرد، با توجه به اینکه ایجاد آلات و ادات هم باز فعل است، «یَلْزَمُ» که ایجاد این‌ها هم با ادات حاصل بشود، دوباره ایجاد آن ادات قبلی هم با ادات حاصل بشود، «فَیَتَسَلْسَلُ وَ هُوَ مُسْتَحیلٌ» [۱۴]. ، تالی باطل است، بله. خب این مطلب تمام شد.

 

پرسش: مجردات هم با ادات کار می‌کنند؟ این نیازی به ادات که فرمودید به خاطر مادی بودنشان است یا نه، چون کاشف است از نیازشان، با ادات کار می‌کنند؟

پاسخ: بله. مجردات شاید ادات نداشته باشند، شاید هم که ادات مناسب خودشان را داشته باشند؛ می‌شود گفت آن‌ها ادات مناسب خودشان را دارند. بالاخره درست است ادات مادی ندارند، یک ادات مناسب خودشان را شاید داشته باشند؛ ولی خدا ادات ندارد، این در مورد خدا درست است. اما در مورد مجردات ممکن است بگوییم ادات مناسب خودشان را دارند. مثلاً فرض کنید جبرئیل با بال می‌پرد، اما نه بال مادی. جبرئیل دیگر می‌پرد، می‌گوییم پرواز می‌کند، با بال می‌پرد؛ اما نه حالا اگر مجرد باشد با بال مادی نمی‌پرد، ولی بالاخره یک بال معنوی، چیزی دارد، وسیله‌ای دارد که با آن پرواز می‌کند، مثلاً. حالا بالش را هر معنایی می‌کنیم دیگر، ما نمی‌دانیم معنایش چیست: یا بال مادی می‌گیریم بنابر قول متکلمین - متکلمین جبرئیل را مادی می‌دانند، اگر مادی باشد خب بال مادی هم دارد - اما یا بال معنوی برایش قرار می‌دهیم بنابر نظر فلاسفه، که بال معنوی دیگر نمی‌دانیم چیست، هر چه هست بال معنوی است.

 

«وَ أَسْماؤُهُ تَعْبیرٌ»

الفاظی را ما به کار می‌بریم که با آن الفاظ خدا را می‌خوانیم؛ مثلاً می‌گوییم: الله (الف، لام، باز هم الف و ه) یا رحمان، که این خود لفظ از جانب ما به کار برده می‌شود و با آن الفاظ خدا خوانده می‌شود. این‌ها یک معنایی هم دارند؛ مثلاً فرض کنید از الله یا از رحمان ما یک چیزی می‌فهمیم، در ذهنمان یک چیزی می‌آید که رحمان بخشنده است و بخشندگی‌اش هم حالا به چه حدی است؛ یک توضیحاتی هم می‌دهیم که در دنیا بخشنده است، در آخرت بخشنده است، همه را می‌بخشد، کمی را می‌بخشد؛ این‌ها دیگر بالاخره یک چیزهایی است در ذهنمان می‌آید.

همین است؟ آیا اینکه ما می‌گوییم خدا صاحب اسم است، یعنی لفظ رحمان برایش هست یا نه؟ یا لفظ مال ما است؟ لفظ مال ما است؛ ما با لفظ رحمان خدا را می‌خوانیم. او نه که خود لفظ را دارد؛ چیزی دارد که ما به این لفظ از او تعبیر می‌کنیم. آیا آن معنایی که در ذهن ما می‌آید، آن اسم خدا است؟ این لفظ که اسم خدا نشد؛ این لفظ، لفظی بود که ما تلفظ می‌کنیم به آن، این اسم خدا نیست. آن معنایی که در ذهن ما می‌آید، آن اسم خدا است؟ می‌فرماید نه، آن هم در ذهن، آنی که در ذهن شما می‌آید مال ذهن شما است؛ آن هم اسم خدا نیست.

 

پرسش: چه اشکالی دارد آن‌ها اسم لفظی و یا کتبی باشند و برای خدا اسم کونی و عینی هم باشد؟

پاسخ: اما حالا، حالا عرض می‌کنم، بله.

 

اما برای خدا یک حقایقی موجودند؛ حقایق جوهریه - حالا تعبیر به جوهر هم نمی‌کنیم، که اصلاً جوهر آن‌جاها نمی‌شود تعبیر کرد - حقایق متأصله. نمی‌گوییم جوهر، می‌گوییم متأصل؛ یعنی اصل‌اند، فرع نیستند، متکی نیستند؛ تعبیر به جوهر نمی‌کنیم. یک حقایق متأصله، یعنی یک موجودات واقعی‌اند؛ آن‌ها کار می‌کنند: «یَفْعَلُونَ بِأَمْرِهِ ما یُؤْمَرُونَ»؛ هر امری به آن‌ها بشود کار انجام می‌دهند. آن‌ها را ما ازشان تعبیر می‌کنیم. مثلاً رحمان یک موجود است اصلاً؛ رحمان که اسم خدا است یک موجود است که کارهای رحمت به عهده اوست. مثلاً منتقم یک موجود است؛ کارهایی که بوی انتقام می‌دهد به عهده اوست. یعنی می‌شود گفت، نه که می‌شود گفت، حقیقت است، واقعاً حقیقت متأصل است و خدا به‌وسیله آن‌ها دارد کار انجام می‌دهد. نه آن‌ها ابزارند؛ آن‌ها هم که قبلاً گفتیم در صقع ربوبی‌اند، یعنی کارهای ربی می‌کنند، بیرون نیستند از صقع ربوبی که بخواهیم بگوییم ابزارند.

پس اصل اسم خدا آن موجودات و حقایق متأصله هستند، که معنایی که در ذهن ما می‌آید حکایتی دارد از این حقایق متأصله، و لفظی که بر زبان ما می‌آید حکایتی دارد از این معنا. پس لفظی که ما می‌گوییم حاکی است از معنا، معنایی که می‌فهمیم حاکی است از آن حقیقت متأصل، که آن حقیقت متأصل را نمی‌یابیم فعلاً. فقط ما اشاره‌ای را به آن حقایق داریم که عبارت از آن معانی و الفاظ باشند؛ ما فقط اشاره داریم، بیش از اشاره هم چیزی حالی‌مان نمی‌شود؛ مگر اینکه مقاممان بالا برود، در مقام واحدیت یا احدیت که عرفا می‌گویند وارد بشویم، آن‌وقت آن اسماء و حقایق متأصله را از نزدیک مشاهده کنیم، می‌فهمیم چه هستند.

پس روشن شد که اسماء خدا تعبیرند؛ اسمائی که الان در اختیار ما هستند تعبیرند، آن اسم واقعی نیستند. یعنی ما عبارت می‌آوریم، حکایت می‌آوریم از آن اسم واقعی؛ اسم واقعی یک حقیقت متأصل است که کار انجام می‌دهد.

در عرفان این‌طور مطرح شده است که ما وقتی خودمان را ملاحظه می‌کنیم، می‌بینیم که نفسمان دارای ابزاری است - حالا اسمش را می‌گذاریم ابزار - نفسمان دارای ابزاری است، دارای خدمه‌ای است که به محضی که به این خدمه دستور می‌دهد، بدون توقف و بدون تخلف، این خدمه دستور را اجرا می‌کنند. اصلاً منتظر نیستند که گفته بشود به آن‌ها. مثلاً نفس شما اراده می‌کند که چشمتان ببیند؛ چشم می‌بیند. احتیاج ندارد که یک دستوری به چشم بدهد و بعد از آن دستور، چشم ببیند. یا مثلاً دستور می‌دهد که بشنو، صدایی که دارد می‌آید بشنو؛ این می‌شنود، بدون اینکه دستوری برسد، اراده فقط می‌کند، می‌شنود. و هیچ‌وقت هم چشم و گوش و امثال ذلک تخلف نمی‌کنند، توقف هم نمی‌کنند؛ یعنی مدتی صبر کنند بعداً دستور را اجرا کنند، بگویند حالا صبر کن کارمان را انجام می‌دهیم بعداً، یا تخلف بکنند تا آخر انجام ندهند؛ این شدنی نیست.

تمام حقایق متأصله‌ای که اسماء خدایند و خدا به توسط آن‌ها خلق می‌کند، باران می‌فرستد، چه می‌کند، چه می‌کند، همه این حکم را دارند. به محض اراده خدا، تمام کارشان را شروع می‌کنند و بدون توقف و تخلف کار را انجام می‌دهند؛ همان‌طور که به محض اراده ما، ابزار ما این کار را انجام می‌دهند. این را عرفا یک تشبیهی دارند به این صورت که عرض کردم. با این تشبیه بیان کرده‌اند که تمام اسماء خدا چنان در اختیار خدا هستند که ابزار ما در اختیار ما هستند؛ ابزار نفس‌ها، نه ابزار بدن! گاهی ممکن است نفس به دستتان دستور بدهد که بالا و پایین برو، دست فلج باشد بالا و پایین نرود؛ این‌ها تخلف می‌کند. اما آن ابزار نفسانی مثل چشم و این‌ها تخلف نمی‌کند؛ آن‌هایی که تمام وسائل مادی‌شان سالم است، مثلاً همین قوه محرکه. قوه محرکه اگر باشد و فلج نباشد، تخلف نمی‌کند. دست تخلف ممکن است بکند، چون قوه محرکه در آن نیست. چشم ممکن است تخلف بکند، اما باصره تخلف نمی‌کند. قوه محرکه دست تخلف نمی‌کند، مگر اینکه باطل شده باشد؛ اگر باطل نشده تخلف نمی‌کند. همچنین حقایق متأصله هیچ‌وقت تخلف نمی‌کنند و کار را انجام می‌دهند؛ پس ﴿یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَرُونَ﴾ [3] و همیشه هم تسبیح خدا می‌کنند و هیچ‌وقت هم خسته نمی‌شوند؛ دیگر آیاتی را که درباره ملائکه جاری شده است، ایشان بر اسماء جاری می‌کند. و می‌فرماید که ما شاهد هم از روایات داریم؛ روایات داریم، در دعا رسیده است که تو با اسمت فلان چیز را خلق کردی. با اسمت خلق کردی یعنی با همان حقیقت متأصل؛ چون آن‌ها را مأمور ساختی، آن‌ها هم بعد از امر تو فاعل شدند و آن کاری که به آن‌ها واگذار شد انجام دادند؛ مثلاً مأمور ارسال باران شدند یا مأمور ارسال عذاب شدند، بدون تخلف انجام دادند. به آن‌ها گفته شد مثلاً بروید قوم کذا را اول شب تهدید کنید، آخر شب عذاب کنید؛ این‌ها همان کار را کردند، وارونه‌اش نکردند. یا تخلف نکردند؛ گفته شد صبح این‌ها باید عذاب بشوند، باید صبح عذاب بشوند؛ شب که رفتند عجله نمی‌کنند، صبر می‌کنند تا صبح بشود، صبح شهرشان را وارونه می‌کنند. یعنی درست همانی که به آن‌ها دستور داده شده است، بدون تخلف، بدون ذره‌ای مخالفت انجام می‌دهند.

«وَ أَسْماؤُهُ تَعْبیرٌ»؛ از اینجا معلوم شد که حرف عرفا و حرف فلاسفه که می‌گویند این الفاظی که در اختیار ما هستند اسم الاسم‌اند، معلوم شد یعنی چه. این‌ها در واقع اسم نیستند، اسم الاسم‌اند؛ یعنی اسم‌اند بر آن اسم واقعی، و آن اسم واقعی را با این الفاظ می‌توانیم بخوانیم؛ والا آنی که ما می‌خوانیم اسم خدا نیست، آنی که ما می‌خوانیم حاکی از اسم خدا است. اسم خدا خواندنی نیست؛ اسم خدا یک موجود متأصل و بیرونی و خارجی است.

«وَ أَسْماؤُهُ تَعْبیرٌ»، یعنی اسمائی که «تَداوَلَتْ فِی الْأَلْسِنَةِ»، نه اسماء واقعی خدا؛ اسمائی که «تَداوَلَتْ فِی الْأَلْسِنَةِ»، در زبان‌ها رائج است، یعنی الفاظ و همچنین معانی این اسمائی که «تَناوَلَتْهَا الْأَفْهامُ الدَّقیقَةُ»؛ افهام دقیقه می‌توانند بفهمند، هر کسی هم این اسماء را معانی‌اش را نمی‌تواند بفهمد. چه الفاظ که مربوط به زبان‌اند، چه معانی که مربوط به افهام‌اند، «إِنَّما هِیَ عِباراتٌ عَنْ حَقائِقَ مُتَأَصِّلَةٍ وَ کَلِماتٍ تامَّةٍ»؛ این‌ها عبارات‌اند و حکایات‌اند از آن اسماء واقعی، که آن اسماء واقعی حقایق متأصله هستند - تعبیر به جوهر نمی‌کند، چون تعبیر به جوهر در آن‌جا ممنوع است؛ تعبیر به تأصل می‌کند - کلمات تامه هستند. همه موجوداتی که در ملک خدا هستند همه کلمه‌اند؛ یک زمانی هم عرض کردم که چرا به آن‌ها کلمه می‌گوییم. ولی این‌ها کلمات تامه‌اند، نقصی درشان نیست؛ خدا این‌ها را کلمات تامه قرار داده است.

حقایق متأصله و کلمات تامه هستند که کار انجام می‌دهند، منتها به شرطی که امر خدا باشد؛ تا امر خدا نباشد کار انجام نمی‌دهند. نه به امر دیگران مؤتمر می‌شوند و نه هم خودشان کار انجام می‌دهند؛ فقط «یَفْعَلُونَ بِأَمْرِهِ ما یُؤْمَرُونَ»؛ اگر امری شدند از جانب خدا، کار انجام می‌دهند والا نه. ﴿وَ یُسَبِّحُونَ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ﴾، یعنی فی اللیل و النهار، ﴿لا یَفْتُرُونَ﴾ [4] ؛ در شب و روز هم تسبیح می‌کنند و خسته هم نمی‌شوند، فتور و سستی هم برنمی‌دارند؛ یعنی لحظه‌ای برای استراحت مکث نمی‌کنند.

«کَما فِی الْمَأْثُورات» در دعاهای مأثوره هم که از جانب ائمه رسیده است، این‌طور می‌خوانیم: «بِاسْمِکَ الَّذی خَلَقْتَ بِهِ کَذا وَ کَذا» [5] . پس معلوم می‌شود با اسمش می‌تواند خلق کند. با این الفاظ که چیزی خلق نمی‌شود، با آن معانی که من می‌فهمم که چیزی خلق نمی‌شود؛ پس یک چیزهای دیگری در کار است که با او دارد خلق می‌کند؛ آن حقایق متأصله است که «یَفْعَلُونَ»، کار انجام می‌دهند، یعنی خدا به‌وسیله آن‌ها دارد خلق می‌کند.

 

پرسش: «نَحْنُ الصَّنائِعُ وَ الْخَلْقُ بَعْدُ» [6] روایت داریم ...

پاسخ: بله، حالا این درباره ائمه است؛ ما در مورد اسماء بحث می‌کنیم.

 

پرسش: خب آن‌ها هم اسماء حسنی هستند دیگر.

پاسخ: آن‌ها هم، بله، آن‌ها هم اسماء حسنای خدا حساب می‌شوند. فلاسفه می‌گویند - یعنی عرفا می‌گویند - آن‌ها در حد اسماءاند؛ یعنی این‌قدر بالا رفتند که در حد اسماء شدند. شاید هم بشود گفت نه در حد اسماءاند؛ از اول در حد اسماء، یعنی اسماء آفریده شدند.

 

پرسش: امام فرمودند: «نَحْنُ وَ اللّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنی الَّتی أَمَرَ اللّهُ الْعِبادَ أَنْ یَدْعُوَهُ بِها» [7] ، با قسم حضرت فرمودند.

پاسخ: بله، قسم هم، یعنی آن که خوردند ما قبول داشتیم حرفشان را، بالاخره...

 

پرسش: یعنی تأکید بر تأکید است.

پاسخ: بله، اسماء که هستند. من عرض می‌خواهم بکنم اسماء بودنشان به این صورت که بالا بروند، بالا بروند تا بشوند در مرحله اسماء قرار بگیرند چنان‌که ماها می‌شویم، شاید نباشد؛ آن‌ها را از اول خدا اسماء آفرید.

 

پرسش: بالا بودند.

پاسخ: بالا بودند! بالا بودند تعبیر جالبی است، بله.

 

پرسش: حاج آقا، ممکن است به لحاظ سندی آن موقع حضرت صادق اهمیت می‌دادند که قسم راوی مهم نیست؛ چون یک روایاتش برای ما هم مشخص نیست دیگر، یک روایتی که یک همچنین نکته علمی می‌خواهد بگوید مشکل است؛ اول باید ببینیم آن روایت درست است یا نه، قسم راوی که در آن نیست...

پاسخ: من خیلی متوجه نشدم.

 

پرسش: چون می‌گویند ما باید در سلسله سند بحث کنیم؛ ممکن است مثلاً می‌گویند که با خبر واحد نمی‌شود...

پاسخ: نه آخر ایشان می‌گویند قسم حضرت صادق نیاز ندارد...

 

پرسش: نه، خبرش به دست ما که می‌رسد دیگر ما به قسم حضرت صادق نداریم که قبولش کنیم؛ باید بحث کنیم که اول روایت درست است یا نه.

پاسخ: خب بله، آن اشکال کلی را دارید؛ روایت اگر باشد، بله.

 

پرسش: مستفیض است یا متواتر است که برایش یک بحث درست نکنیم... با انبوه دعاها و بحث متواترات است، بحث خبر واحد و چیز نیست.

پاسخ: بله، عبارت جالبی در زیارت ائمه بقیع داریم که می‌گوید شماها همه‌تان در آن مقامات عالی و بالا بودید، یعنی از اول بالا آفریده شدید،

 

پرسش: «خَلَقَکُمُ اللّهُ أَنْواراً حَتّی مَنَّ عَلَیْنا بِکُمْ» [8]

 

پاسخ: و شما را خدا به خاطر تفضل به ما پایین فرستاد که ما از شما بهره ببریم. و بعد حالا ما هم قدرتان را ندانستیم، آزارتان کردیم؛ بعضی‌هایتان که توانستید تحمل بکنید یک خرده بیشتر ماندید، بعضی‌هایتان یک خرده ممکن است که کمتر تحمل کردید زودتر رفتید، دوباره برگشتید سر جای اولتان. خدا شما را از آن بالا که آفریده بودتان به خاطر تفضل بر ما تنزل داد، ما هم قدرتان را ندانستیم. این در عبارت دعا آمده است. از اینجا معلوم می‌شود که آن‌ها را خدا از اول اسماء آفریده است، یعنی در رتبه اسماء آفریده یا نه، اصلاً اسماء آفریده است.

 

پرسش: اگر ما اسماء را در صقع ربوبی و ذات، که اسماء و صفات عین ذات‌اند در نظر بگیریم، دیگر در رتبه، یعنی این‌ها هم دیگر بعد از اسماء قرار می‌گیرند. اما اگر منظور از اسماء در این روایت که مد نظر ایشان است ملائکة الله باشند، از متأخرین به آن‌ها کلمات تامات هم می‌گویند، بعداً نوبت به ملائکه می‌رسد. یعنی ما باید این بحث اسماء و صفات را که در کدام موطن داریم بحث می‌کنیم تفکیک کنیم؛ اگر در ناحیه ذات است، بله، کلمات تامات و حقایق متأصله‌اند؛ اگر در موطن ملائکة الله هم می‌گوییم «وَ بِاسْمِکَ الَّذی خَلَقْتَ بِهِ» فلان، فلان، اگر ملائکة الله باشد، پس این‌ها می‌آیند کلمات تامات می‌شوند و بعداً نوبت به ملائکة الله می‌رسد.

پاسخ: بله، ایشان... نه، من، حالا منظور از اسماء ملائکه‌اند یا اینکه بالاتر از ملائکه‌اند، اینجا اشاره نکرده است؛ در اینجا اشاره نکرده است.

 

پرسش: تفصیل می‌دهیم...

پاسخ: بله، البته این مسلم است که مقام ائمه بالاتر از ملائکه است؛ پیش ما مسلم است‌! بله، پیش ما مسلم است که مقام ائمه و مقام پیغمبر آخرالزمان (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) بالاتر از ملائکه است. حالا اگر ما اسماء را ملائکه قرار دادیم - که فکر نمی‌کنم این اسماء را ملائکه قرار بدهند - اگر ما اسماء را ملائکه قرار دادیم، که خب آن‌چه را که خدا برای ملائکه گفته ایشان برای اسماء آورده است، نه اینکه حالا منظور از اسماء همان ملائکه باشند؛ اگر ملائکه گرفتیم، خب ائمه می‌روند قبل از ملائکه. اگر اسماء را عبارت گرفتیم از آن‌چه که در ذات‌اند، خب ائمه می‌آیند بعد از اسماء. علی ای حال ما مسلم می‌دانیم که حضرات قبل از ملائکه‌اند. اما قبل از اسماء هستند یا در مرتبه اسماءاند یا خود اسماءاند، این دیگر بحث دیگری است. حالا یا باید بگوییم در مرتبه اسماءاند، یا باید بگوییم مثلاً نه، خودشان هم اسمی از اسماءاند؛ حقیقتشان بعید نیست اسم باشد و این‌ها بالاخره تنزل همان اسماءاند. علی ای حال ما نمی‌دانیم در این صورت هر چه هست...

 

پرسش: یا اینکه حضرت یک اسم است دیگر؟

پاسخ: حقیقت یک اسم هستند؛ احتمال هم دارد حقیقت یک اسم باشند، چون می‌گویند همه ماها از نور واحدیم؛ حقیقتشان واحد است، حقیقتشان واحد است، تنزلات مختلف دارند. حالا بگذریم، بحث در ائمه ما نداشتیم.

 

پرسش: کلمات تامات، «نَحْنُ الْکَلِماتُ التّامّاتُ» [9] ...

پاسخ: بله، اسماء هم هست، بله؛ اسماء هم گفتند، کلمات تامات هم گفتند، هر دو را ائمه بر خودشان تطبیق کرده‌اند.

 

پرسش: رابطه ذات با این اسمائی که بحث شد که حقایق متأصله هستند چیست؟

پاسخ: رابطه ذات، همان که عرض کردم؛ رابطه را که ما نمی‌دانیم چیست. ببینید، وقتی ما بر خدا احاطه نداریم، بر روابطش هم احاطه نداریم. ولی فقط با تشبیه می‌توانیم بفهمیم: رابطه‌ای که بین نفس ما و قوای نفسانی ما است، همان رابطه را ما برای فهم می‌گوییم. توجه کردید؟ با تشبیه می‌توانیم بفهمیم؛ چون خدا مثل ندارد، مثال دارد، آیت دارد. ما از این آیات می‌توانیم کشف کنیم یک چیزهایی را، ولی فقط به اندازه اینکه وجود دارد؛ اما چه‌جوری وجود دارد، چه هست، نمی‌دانیم.

 

پرسش: غیر ذات که نیستند این؟ اسماء یعنی ذات خالی از...

پاسخ: چرا، به لحاظی غیر ذات‌اند؛ همان‌طور که ابزار ادراکی شما به لحاظی غیر نفستان است.

 

پرسش: یعنی ذات خالی شده از این‌ها؟

پاسخ: به لحاظی غیر ذات‌اند، این‌ها مظهر ذات‌اند. ذات اصل را دارد که این ظهورات را به وجود می‌آورد؛ ذات خالی نیست. ذات خالی نیست؛ یعنی ذات اگرچه این اسماء در آن با این تفصیل نیستند و این‌ها در مقام ظهور و اظهار به وجود می‌آیند، اما ذات خالی از این کمالات نیست. چه‌جوری در ذات هستند؟ همه عین هم‌اند؛ همه به نحو لف و به نحو جمعی و به نحو بساطت موجودند، بعداً تفصیل داده می‌شوند. ما اسماء را اطلاق می‌کنیم بر این تفاصیل؛ ولی این اسماء در حالی که تفاصیل ندارند در خدا هستند، بدون تفصیل. و ما آن‌جا دیگر اسم نمی‌گوییم؛ آن‌جا «لا اِسْمَ وَ لا رَسْمَ» است. پایین‌تر که می‌آییم اسماء هستند. توجه می‌کنید؟

 

پرسش: یعنی برای اعمال قدرت در عالم نیاز به این واسطه است...؟

پاسخ: این وسائطی که پیش خودش درست کرده، بله، وسائطی که خودش درست کرده است؛ که عرض کردم اگر ابزار را ما قبول بکنیم، ابزار را به این صورت قبول می‌کنیم. ایشان چون عرفان خوانده‌اند متوجه می‌شوند که من در تمام کلماتم اشاره به اصطلاحات عرفانی دارم؛ آن‌جاهایی که بحث عرفانی پیش می‌آید، من سعی می‌کنم با اصطلاح خود عرفا حرف بزنم. مثلاً کسی که عرفان خوانده متوجه می‌شود که من دارم اصطلاح می‌گویم.

 

«وَ قَدْ سَبَقَ فیما مَضی»، این مطلب در گذشته هم بیان شده بود. «وَ مِنْ ذلِکَ قیلَ»، از اینجا که این اسماء متداول در السنه و معانی متناوله به ‌وسیله افهام، این‌ها در واقع اسم نیستند، اسم آن حقایق متأصله است، گفته شده است: «إِنَّ الَّتی هاهُنا»، یعنی الفاظی که مربوط به زبان‌اند یا معانی‌ای که مربوط به افهام‌اند، «أَسْماءُ الْأَسْماءِ»اند [۳۰]، نه خود اسم؛ خود اسم آن حقیقت متأصله است.

 

«وَ أَفْعالُهُ تَفْهیمٌ» [10]

کارهایی که خدا انجام داده است همه تفهیم‌اند؛ یعنی وسیله فهماندن چیزی به ما هستند. ما از افعال او چیزها می‌فهمیم و علم پیدا می‌کنیم. این را می‌خواهد ایشان توضیح بدهد. چهار وجه برای اینکه «أَفْعالُهُ تَفْهیمٌ» هست می‌شمارد؛ یک وجه پنجمی هم اضافه می‌کند که این وجه پنجم شاید تأکید وجه چهارم باشد، شاید هم بتوانیم مستقل به حساب بیاوریم.

وجه اول: وجه اول این است که همه مخلوقاتی که خدا در جهان پراکنده کرده است، همه آثار و علامات و آیات او هستند. پس خدا از طریق آن‌ها خودش را به ما فهمانده است؛ بنابراین افعال او، یعنی همین آثار و آیاتش، همه تفهیم‌اند، یعنی وسیله فهمیدن‌اند. وسیله فهمیدن چه؟ وسیله فهمیدن خودش. به توسط این افعال خودش را به ما فهمانده است: یک؛ اسمائش را به ما فهمانده است: دو؛ دار آخرت را به ما فهمانده است: سه. پس افعال او همه تفهیم، یعنی وسیله فهم‌اند؛ وسیله فهم سه چیز:

وسیله فهم اینکه خدایی هست؛ اگر خدا نبود این‌ها از کجا، این‌ها چه‌جوری پیدا می‌شدند؟ پس ما از وجود این افعال کشف می‌کنیم وجود فاعل را؛ این یکی.

دوم: کشف می‌کنیم صفات فاعل را. این موجوداتی که خدا ایجادشان کرده است، بدون قدرت که ایجاد نکرده، پس معلوم می‌شود قادر بوده است. بدون علم که این همه نظام به آن‌ها نداده، پس معلوم می‌شود عالم بوده است. اگر حی نبوده که نمی‌توانسته موجودات حی بیافریند، پس معلوم می‌شود حی بوده است، و هکذا؛ صفات دیگر هم هی یکی‌یکی کشف می‌شوند. پس این افعال دلیل بر صفات خدا هم می‌شوند.

اما چطور دلیل بر وجود آخرت می‌شوند؟ ما مشاهده می‌کنیم افعال خدا را و می‌بینیم همه به سمت یک هدف می‌روند؛ همه به سمت هدف می‌روند. موجودی که ضعیف است، هدف ضعیفی را تعقیب می‌کند؛ موجود متوسط، هدف متوسط را؛ موجود عالی، هدف عالی را. یعنی کشف می‌کنیم این‌طور؛ می‌بینیم همه دنبال هدف می‌روند، هدف‌ها هم مناسب خودشان است. می‌آییم در جهان می‌گردیم، می‌بینیم که یک موجودی به نام انسان هست که عالی‌تر از بقیه است؛ پس هدفش هم باید عالی‌تر از بقیه باشد. ولی مشاهده می‌کنیم این با این علوی که دارد به آن هدف عالی نمی‌رسد و می‌میرد. می‌فهمیم که هدفی در انتظار این موجود هست؛ چون موجودی که لغو آفریده نمی‌شود، همه موجودات به خاطر هدف آفریده می‌شوند - این را ما خودمان مشاهده می‌کنیم، بالوجدان می‌یابیم در خلق خدا - این انسان به آن هدف لایقش نمی‌رسد و می‌میرد؛ پس باید جهان دیگری باشد که این انسان در آن جهان دیگر به هدف لایق برسد، والا خلقش لغو می‌شود. از باب اینکه این موجودی که ما کشفش کردیم حکیم است و کار لغو نمی‌کند، کشف می‌کنیم که بالاخره این انسان را به هدف می‌رساند و چون در این دنیا به هدف نرسیده، قهراً در آخرت می‌رسد. پس می‌بینید که از خلق خدا به آخرت هم پی می‌بریم.

گذشته از این، از این استدلال، من بارها عرض کرده‌ام که قیامت احتیاجی به دلیل مستقل ندارد؛ همین دنیا را آدم ببیند، قیامت برایش ثابت می‌شود؛ نه احتمال می‌دهد، برایش ثابت می‌شود. این کارهایی که انسان‌ها انجام می‌دهند - حالا هدف و این‌ها را هم بگذاریم کنار - این کارهایی که انسان‌ها انجام می‌دهند: یکی ظلم می‌کند، به‌طوری که اگر بخواهیم جواب این ظلم را بدهیم، هزار بار هم بکشیمش جواب داده نمی‌شود. یکی مثلاً فرض کنید که کارهای خیر انجام می‌دهد، به‌طوری که هر چه ثواب‌های دنیایی به او بدهیم، جواب آن کار خیرش را نمی‌دهیم. نمی‌خواهم بگویم حالا کار خیرش خیلی مهم است؛ یعنی آن نیتی که داشته، با آن قصدی که شروع کرده است به این کار، جوری است که هر چه هم به او ثواب بدهیم، آن قصدی را که تقریباً می‌شود گفت قصد بی‌نهایت است پر نمی‌کنیم. معلوم می‌شود که یک جای دیگری باید باشد که این چیزها درست بشود؛ این کمبودهایی که در این دنیا هست آن‌جا جور بشود و پر بشود؛ و آن‌جا آخرت است. یعنی نمی‌شود، اصلاً نظام آفرینش ناقص است اگر آخرت دنبالش نباشد.

بنابراین دیدید که از افعال خدا کشف کردیم هم فاعل را، هم صفات فاعل را، هم وجود دار اخری را. بنابراین افعال خدا تفهیم بودند؛ یعنی به ما فهماندند که هم خدایی هست، هم صفات حسنه را دارد، صفات حسنی را دارد، و هم دار آخرتی هست؛ پس افعالش تفهیم‌اند. این یک معنا برای «أَفْعالُهُ تَفْهیمٌ».

«إِذِ الْمَوْجُوداتُ الَّتی هِیَ آثارُ اللّهِ وَ عَلاماتُ رُبُوبِیَّتِهِ»، موجودات با این نقش که همه آثارند، همه علامات‌اند، همه آیات‌اند، «یُوصِلُ کُلٌّ مِنْها»، انسان را می‌رساند به علم به سه چیز: یک، «بوجود صانعها»؛ دو، به «صفاته الحسنی»؛ سه، «و الدار الاخری». این را هم توضیح دادم چه‌جوری معلوم می‌شود، چه‌جوری این موجودات کاشف می‌شوند و مفهم می‌شوند وجود صانع و صفات حسنی و دار اخری را. این یک جهت.

در این جهت همان‌طور که توجه کردید، افعال مفهم بودند چیز دیگری را؛ افعال مفهم‌اند چیز دیگری را.

در این توجیه دومی که می‌خواهیم بکنیم، افعال مفهم‌اند خودشان را؛ این فرقش با توجیه قبل است. افعال مفهم‌اند خودشان را و با این تفهیم، موصل‌اند ما را به سعادت.

یعنی افعال در یک نظام خاصی، افعال خدا موجود شده‌اند، یک نظام خاصی هم بینشان موجود است. آن نظام اقتضا می‌کند که هر سابقی علت باشد برای لاحق و واجد کمالات لاحق باشد، و هر لاحقی وابسته باشد به سابق و مستمد باشد از سابق. این یک نظامی است که بین همه‌شان برقرار است؛ یک همچنین چینشی در کل نظام آفرینش هست، من الله الی الهیولی؛ از آن اولین موجود و قوی‌ترین موجود تا این ضعیف‌ترین موجود، این نظام بینشان برقرار است.

ماها، خدا این نظام را در بین این‌ها قرار داد، خلقشان کرد، این نظام را در بینشان قرار داد و ما را هم که از جمله این نظام بودیم آفرید تا ما با برخورد به این عالم و این نظام، عالم بشویم به خود این عالم؛ که این افعال مفهم خودشان‌اند، نه مفهم چیز دیگر. مفهم چیز دیگر را در بیان قبل گفتیم، در بیان بعد هم می‌گوییم؛ اما فعلاً می‌خواهند مفهم خودشان باشند. خودشان را به ما می‌فهمانند؛ به ما می‌فهمانند خودشان را با نظامی که دارند، و از این طریق ما را به سعادت عالی، به عالی‌ترین سعادت می‌رسانند؛ که عالی‌ترین سعادت برای ما معرفت وجود است، وجود علی ما هو علیه. وجود همان‌طور که هست اگر ما بشناسیم، بهترین سعادت ما است.

و به همین وجود اعتقاد پیدا کنیم که رأس خدا است و بقیه مخلوق‌اند، در بین مخلوقات هم اشرفی داریم، اخسی داریم، متوسطی داریم؛ آن اشرف نبی است یا امام است. همین اعتقاداتی که ما داریم همه از این نظام آفرینش درست می‌شود دیگر. در اعتقادمان باید خدا صدر باشد، چون خالق است؛ در اعتقادات ما باید انبیا و ملائکه و ائمه واسطه باشند. همین‌ها را ما وقتی که به نظام آفرینش رجوع می‌کنیم، عالم می‌شویم، همان اعتقاداتی را هم که از اسلام، در اسلام به ما دستور داده شده است آن‌ها را واجد می‌شویم.

پس اگر توجه می‌کنید، آن اعتقاداتی که باعث سعادت ما هستند، همه در همین علم به خلق خدا نهفته است. بنابراین اگر ما عالم به خلق خدا شدیم و نظام موجود بین این خلق را رعایت کردیم - امام را امام دیدیم، پیغمبر را پیغمبر دیدیم، خلق را هم، رعیت را هم رعیت دیدیم - آن‌وقت می‌توانیم بگوییم که ما به سعادت لایقمان رسیدیم، اعتقادات حقه را داریم. اگر اعمال حقه را هم که - اعمال حقه هم در واقع نتیجه همین اعتقادات‌اند - اگر اعتقاد، اعتقاد باشد، کلاه‌گذاری نباشد، مسلماً به دنبالش اعمال خیر خواهد آمد. اعتقاداتی که می‌بینید به دنبالش اعمال خیر نمی‌آید کلاه‌گذاری است؛ یعنی آدم از باب اینکه از یک پدر و مادر مسلمانی متولد شده، آن‌ها معتقداتی داشتند، یک معتقداتی پیدا کرده است که این معتقدات، معتقدات آبکی است به تعبیر خودمان، یعنی ارزش چندانی ندارد؛ خب این‌ها معلوم است عملی پشتش نیست.

اما اگر اعتقاد، اعتقاد واقعی باشد، عمل هم پشت سرش است. بنابراین اصل سعادت انسان را آن علم درست می‌کند، یعنی اعتقاد؛ که اگر آن علم بود، عمل هم پشت سرش هست. این است که این‌قدر فلاسفه و عرفا و امثال ذلک به علم اهمیت می‌دهند، یعنی به اعتقاد اهمیت می‌دهند، به خاطر همین است. خود اسلام هم به اعتقاد اهمیت زیادی داده است؛ گفته اول اعتقاد بعد عمل. که اگر کسی عمل خیر بکند اعتقاد نداشته باشد، عملش چندان ارزش ندارد؛ ولی اگر اعتقاد داشته باشد عمل نکند، باز می‌گویند اعتقادش ارزش دارد، ولو اعتقاد نیم‌بند است، اعتقاد کامل نیست. اعتقاد کامل که به دنبالش عمل باشد که دیگر سعادت نظری و عملی هر دو را تأمین می‌کند. پس توجه کردید که سعادت بشر به علم داشتن است و علم را که سعادت بشر است همین خلق خدا در اختیار بشر می‌گذارند؛ پس «أَفْعالُهُ تَفْهیمٌ». افعال خدا تفهیم، یعنی فهم به انسان می‌دهد، علم به انسان می‌دهد، اعتقاد به انسان می‌دهد.

«وَ لِأَنَّ السَّعادَةَ التّامَّةَ هِیَ مَعْرِفَةُ الْوُجُودِ عَلی ما هُوَ عَلَیْهِ»؛ سعادت تامه‌ای که نصیب انسان می‌شود این است که انسان معرفت پیدا کند به وجود، یعنی به عالم، «علی ما هو علیه»، به همان نظمی که هست. «وَ هِیَ إِنَّما تَحْصُلُ»، این معرفت به این نحوه حاصل می‌شود به اینکه انسان بشناسد «نِظامَ الْوُجُودِ»ی را که ابتدا می‌کند از الله سبحانه و به همین صورت پایین می‌آید «عَلی تَرْتیبِ الْأَسْبابِ وَ الْمُسَبَّباتِ»؛ یعنی به ترتیب طولی‌ای که بینشان برقرار است پایین می‌آید، از بالا تا هیولی می‌رسد. «وَ اتِّصالَ کُلِّ واحِدٍ بِصاحِبِهِ»؛ صاحب در اینجا به معنای لغوی، یعنی مصاحب. هر یکی به مصاحب خودش، یعنی به سابقش یا به لاحقش مرتبط است: به سابق مرتبط است از باب استناد، به لاحق مرتبط است از باب امداد؛ به سابق مرتبط است تا استمداد کند، به لاحق مرتبط است تا امداد کند. «وَ اتِّصالَ کُلِّ واحِدٍ بِصاحِبِهِ وَ اشْتِمالَ کُلِّ سابِقٍ عَلی لاحِقِهِ»؛ هر سابقی بر تمام کمالات لاحق هم مشتمل است و به همین جهت لاحق را ایجاد می‌کند، یعنی واسطه می‌شود در ایجاد لاحق، و لاحق را پرورش می‌دهد و به او کمک می‌کند. این هم بیان دوم برای «أَفْعالُهُ تَفْهیمٌ».

اما بیان سوم: بیان سوم این است که عالم، همان‌طور که بارها گفته شده است، عالم آفرینش از مادیات و مجرداتش، همه مظاهر اعیان ثابته‌اند؛ اعیان ثابته مظاهر اسماءاند؛ اسماء مظاهر الله‌اند. یعنی خدا ظهور پیدا کرده است در اسماء؛ خدا مخفی است، غیب‌الغیوب است. یک دفعه خودش را ظاهر کرده، اسماء را به وجود آورده است. خدا در اسماء ظهور پیدا کرده به ظهور اولی و ظهوری که هنوز کاملاً کشف نشده است که همه بتوانند ببینند؛ بلکه اوحدی من الناس اگر موفق بشوند می‌توانند این اسماء را ببینند.

بعد دوباره این اسماء را ظاهرتر می‌کند. حالا به تعبیر ما - البته پرده‌ای در کار نیست، به تعبیر ما - پرده اول را که برداشت، اسماء ظاهر می‌شوند؛ برای کسانی که پشت پرده اول‌اند اسماء ظاهر می‌شوند. پرده دوم را برمی‌دارد که یک مقدار ظاهرتر بشود، اعیان درست می‌شوند. پرده سوم را که برمی‌دارد، عالم خلق پیدا می‌شود؛ که خود عالم خلق هم باز یک پرده عقل را دارد، یک پرده مثال را دارد، یک پرده ماده را دارد؛ که دیگر آخر سر که پرده را، پرده آخری را کنار می‌زند موجودات مادی ظاهر می‌شوند. دیگر این‌ها مشهود و مشهودند، همه دیگر می‌بینندشان؛ ظاهرِ ظاهرند.

خب، این خلقی که خدا دارد از مجرداتش، مادیاتش، مثالش، همه این‌ها مفهم اسماءاند؛ چون هر مظهری دلالت بر آن ظاهر می‌کند. مفهم اسماءاند، اسماء هم مفهم ذات‌اند. پس توجه کردید که «أَفْعالُهُ تَفْهیمٌ»؛ افعالش به ما چیزی می‌فهمانند؛ یعنی این افعال را که شما نگاه بکنید، اگر با نظر عبرت نگاه بکنید، اسماء را می‌بینید. اگر اسماء را دیدید، خدا را دیدید. پس افعالش مفهم اسماءاند، اسمائش هم مفهم خودش‌اند. این هم بیان سوم برای اینکه افعالش تفهیم‌اند.

«وَ لِأَنَّ الْعالَمَ عِبارَةٌ عَنْ أَفْعالِ اللّهِ تَعالی»؛ عالم عبارت از افعال خدا است. «وَ هِیَ»، این افعال، «إِنَّما تَدُلُّ عَلی أَسْمائِهِ الْحُسْنی وَ صِفاتِهِ الْعُلْیا»؛ دلالت بر اسماء حسنای خدا و صفات خدا می‌کنند؛ که البته در اینجا تعبیر به اسماء و صفات هر دو با هم کرده است. گاهی اسم و صفت گفته می‌شود: اسم گفته می‌شود، صفت اراده می‌شود؛ گاهی صفت گفته می‌شود، اسم اراده می‌شود؛ گاهی با هم گفته می‌شوند. وقتی با هم گفته می‌شوند، آن‌وقت بینشان تفکیک می‌شود؛ ولی اگر تنها تنها بیایند، صفت را گاهی بر اسم اطلاق می‌کنیم، اسم را گاهی بر صفت اطلاق می‌کنیم. ولی وقتی با هم بیایند دیگر جدایشان می‌کنیم.

اسم با صفت چه فرقی دارد؟ در جایش گفته شده است؛ ظاهراً صفحه ۳۴ شواهد ربوبیه باشد، یا ۴۴، همان حدودها، فرق بین اسم و صفت گفته شده است؛ دو تا فرق گذاشته است. سه تا بحث در مشتق یا چهار تا بحث در مشتق دارد، بعد دو تا فرق بین اسماء و صفات دارد که من فرق رائجش را عرض می‌کنم: صفت یعنی مثلاً علم، اسم یعنی عالم؛ که در اسم، ما ذات را با صفت ملاحظه می‌کنیم، در صفت فقط خود صفت را ملاحظه می‌کنیم، دیگر ذات را ملاحظه نمی‌کنیم. وقتی خود علم را ملاحظه کردیم به آن می‌گویند صفت، ولی وقتی ذات را با علم ملاحظه کردیم شد عالم، به آن می‌گویند اسم. که خلاصه اینکه اسم به شرط شیء است، یعنی به شرط ذات است، ولی صفت به لابشرط شیء است.

«وَ هِیَ»، یعنی این افعال دلالت می‌کنند بر اسماء حسنای خدا و صفات علیا. «لِأَنَّها»، چرا دلالت می‌کنند؟ «إِنَّما تَدُلُّ»، به این جهت که این افعال آثار آن اسماء و صفات‌اند و هر آثاری بر مؤثر دلالت می‌کند؛ پس این افعال بر اسماء و صفات دلالت می‌کنند، «کَما عَرَفْتَ مِراراً». بنابراین این افعال مفهم اسماء و صفات‌اند. خود اسماء و صفات چی؟ خود اسماء و صفات هم مفهم ذات‌اند: «وَ کَذَا الْأَسْماءُ یَدُلُّ عَلی مُسَمًّی واحِدٍ أَحَدِیِّ الذّاتِ وَ الْمَعْنی»؛ اسماء هم دلالت می‌کنند بر یک مسمایی که واحد است، بسیط الذات و المعنی است؛ هیچ‌جور تکثری در آن نیست. تعدد که ندارد هیچ، تکثر هم ندارد. تعدد ندارد یعنی واحد است؛ تکثر ندارد یعنی احد است، بسیط است. پس بنابراین افعال او تفهیم شدند، یعنی مفهم اسماء او شدند، و اسمائش هم مفهم ذاتش شدند. این سه تا معنا برای «أَفْعالُهُ تَفْهیمٌ» است. معنای چهارم را احتمال می‌دهم که وارد بشویم نتوانیم تمامش کنیم.


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود یا روی لینک کلیک نمایید به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d

جستجو
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo