« فهرست دروس
درس شرح توحید صدوق(قاضی سعید)
استاد محمدحسین حشمت‌پور

80/08/12

بسم الله الرحمن الرحیم

ادامه شرح حدیث دوم (صفحه 132-133)/باب دوم در توحید و نفی تشبیه /شرح کتاب توحید صدوق

 

موضوع: شرح کتاب توحید صدوق/باب دوم در توحید و نفی تشبیه /ادامه شرح حدیث دوم (صفحه 132-133)

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

در جلسه گذشته یک تسامحی در کلام وجود داشت که این را اصلاحش می‌کنم. صفحه ۱۳۲، سطر اول داشتیم:

«أوّل من قبل ذلك الجوهر من الصّور، هو الحقيقة المحمديّة (صلی‌الله‌علیه‌وآله)» [1]

عرض کردم «أَوَّلُ مَنْ قَبِلَ» مفعول است؛ از نظر معنا مفعول است، از نظر ظاهر مبتدا است. «أَوَّلُ» مبتدا است؛ آن که عرض کردم مفعول است، تسامحی بود. خواستم عرض کنم که «ذلِکَ الْجَوْهَرُ» فاعل است، «ذلِکَ الْجَوْهَرُ» مفعول نیست؛ فاعل «قَبِلَ» است. «أَوَّلُ مَنْ قَبِلَ» این به منزله مفعول است؛ یعنی الان مبتدا است، ولی از نظر معنا مفعول است. «أَوَّلُ مَنْ قَبِلَ» مبتدا است، «هُوَ الْحَقیقَةُ» خبرش است. «ذلِکَ الْجَوْهَرُ» فاعل «قَبِلَ» است، مفعولش حذف شده است؛ «قَبِلَ» مفعولش حذف شده است.

یعنی اول کسی که قبول کرده است «ذلِکَ الْجَوْهَرُ» او را؛ اول کسی که قبول کرده است این جوهر او را، حقیقت پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) است. که توجه می‌کنید «او را» را ما حذف کردیم که مفعول بوده است. مفعول همان در واقع همان «مَنْ» است که لفظ «مَنْ» شده است جزء مبتدا و ما معنایش را مفعول قرار می‌دهیم. پس توجه فرمودید «أَوَّلُ مَنْ» مفعول نیست که جلسه گذشته عرض شد مفعول است؛ مبتدا است، از نظر معنا مفعول است. «ذلِکَ الْجَوْهَرُ» فاعل است. من می‌خواستم بگویم «ذلِکَ الْجَوْهَرُ» فاعل است، تسامحاً، اشتباهاً گفتم که «أَوَّلُ مَنْ» مفعول است.

 

پرسش: «مَنْ» که عیبی ندارد مفعول بماند؟

پاسخ: عیبی ندارد، ولی احتیاجی نیست. احتیاجی نیست این کار. «أَوَّلُ مَنْ» را همه‌اش را مبتدا بگیرید، بعد «قَبِلَ» پشت سرش دیگر مفعول بیاید، فاعل بیاید و مفعول؛ منتها مفعولش حذف می‌شود.

 

پرسش: مضافش بشود مبتدا، مضاف‌الیه مفعول؟

پاسخ: عیبی ندارد، بله، عیبی ندارد که ما دیگر مفعول را هم مقدم کنیم، عیبی ندارد؛ چون صدارت‌طلب هم هست. چون «مَنْ» صدارت‌طلب است، مقدم بشود عیبی ندارد؛ ولی این‌جور که عرض می‌کنم روان‌تر می‌شود. چون حذف مفعول رائج است، حذف مفعول مشکلی ندارد، به‌خصوص وقتی که قرینه هم دارد. «أَوَّلُ مَنْ» را مبتدا بگیرید، بعد «ذلِکَ الْجَوْهَرُ» را فاعل «قَبِلَ» بگیرید، مفعول را بگویید حذف شده است. عبارت خیلی روان معنا می‌شود.

 

پرسش: حالا ممکن است «ذلِکَ الْجَوْهَرَ» مفعول «قَبِلَ» باشد، بعد ضمیر در «قَبِلَ» فاعل باشد؟

پاسخ: معنا درست درنمی‌آید. «ذلِکَ الْجَوْهَرَ»، یعنی حقیقت پیغمبر این جوهر را قبول کرد؟ جوهر یعنی آن فیض منبسط. آیا پیغمبر فیض منبسط را قبول کرد یا فیض منبسط پیغمبر را قبول کرد؟ فیض منبسط همه موجودات را قبول می‌کند، از جمله پیغمبر را. اولین چیزی که قبول کرده حقیقت پیغمبر بوده است، بعد هم چیزهای دیگر را قبول کرده است. این پرده گسترده، نقوش را قبول می‌کند، نه نقوش این پرده را قبول می‌کنند. اگر «ذلِکَ الْجَوْهَرَ» را مفعول بگیرید، معنایش این است که این جوهر را پیغمبر قبول کرد؛ مثل اینکه نقشه، پرده را قبول کند. این درست نیست؛ پرده نقشه را قبول می‌کند، نه نقشه پرده را.

 

«و ابتداؤه إيّاهم، دليل على ان لا ابتداء له لعجز كلّ مبتدأ عن ابتداء غيره‌» [2]

این جمله را بخواهیم معنا کنیم، ایشان می‌فرماید سه تا بحث را باید توضیح بدهیم. یکی اینکه، حالا اولاً من ترجمه کنم عبارت را که بعد ببینم دنبال چه داریم می‌گردیم: و اینکه خدا خلق را ابتدا کرد، یعنی اولین وجود خلق از جانب خدا بود، دلیل است بر اینکه «لا ابْتِداءَ لَهُ»، خودش اول ندارد، ابتدا ندارد؛ چون اگر خودش ابتدا داشت، مبتدأ می‌شد، و هر مبتدائی از ابتدا کردن غیرش عاجز بود، پس او هم از ابتدای غیر عاجز می‌شد؛ در حالی که او همه را ابتدا کرده است، عاجز نبوده است، پس معلوم می‌شود ابتدا نداشته است. توجه کنید استدلال چطور است.

این‌طور است استدلال که:

    • خدا اگر مبتدأ بود، ابتدا داشت، مبتدأ می‌شد؛ این یک مقدمه.

    • مقدمه بعدی: هر موجودی که مبتدأ باشد، نمی‌تواند دیگران را ابتدا کند.

    • نتیجه: پس خدا اگر مبتدأ می‌بود، نمی‌توانست بقیه را ابتدا کند. لکن او بقیه را ابتدا کرده است، پس مبتدأ نیست.

توجه کنید یک قیاس اقترانی شروع کردیم؛ قیاس اقترانی‌مان چون صغرایش شرطی بود، نتیجه‌اش شرطی شد. این نتیجه شرطی را از آن یک قیاس استثنایی ساختیم؛ قیاس استثنایی به این صورت درآمد.

    • اگر خدا ابتدا داشته باشد، مبتدأ خواهد بود؛ این صغرا که به صورت شرطی است.

    • کبرا: و هر چیزی که مبتدأ داشته باشد، عاجز است از ابتدا کردن غیرش؛ یعنی نمی‌تواند ابتدا کند چیزی را.

    • نتیجه: پس اگر خدا ابتدا داشته باشد، نمی‌تواند غیر خودش را ابتدا کند.

این نتیجه به صورت قیاس استثنایی درمی‌آید؛ این‌طوری می‌گوییم:

اگر خدا ابتدا داشته باشد، نمی‌تواند غیرش را ابتدا کند، لکن تالی باطل است، یعنی توانسته غیرش را ابتدا کند؛ همه را او دارد ابتدا می‌کند، ابتدای وجود همه به او بستگی دارد و از او صادر می‌شود. پس مقدم هم باطل است، یعنی اینکه خدا مبتدأ داشت باطل است، خدا ابتدا داشت باطل است؛ خدا ابتدا ندارد. بنابراین، ابتدا کردن خدا دیگران را، دلیل بر این است که خودش ابتدا ندارد؛ زیرا اگر خودش ابتدا داشت، نمی‌توانست دیگران را ابتدا کند. حالا که دیگران را ابتدا کرده است، معلوم می‌شود خودش ابتدا ندارد.

 

یک سؤال اینجاست که این چه‌جوری دلیل است؟ یعنی خلاصه اینکه کبرا را چه‌جوری اثبات می‌کنید که هر چیزی که مبتدأ داشت، نمی‌تواند غیر خودش را ابتدا کند؟ این به چه دلیل است؟ همه روشن است: اگر خدا ابتدا داشت، مبتدأ خواهد بود؛ خب این درست است. و هر مبتدائی عاجز است از ابتدای غیر؛ این روشن نیست. بقیه هم درست است؛ اگر این کبرا تمام بشود، نتیجه می‌گیریم، نتیجه را هم با آن قیاس استثنایی درست می‌کنیم، تالی باطل است، مقدم را هم نتیجه می‌گیریم که باطل است، همه‌چیز درست است. فقط مشکل همین کبرا است که هر چیزی که مبتدأ دارد، نمی‌تواند غیر را ابتدا کند؛ این را چطوری درستش می‌کنید؟

ایشان می‌گوید

اولاً باید ثابت کنیم که این چگونه دلیل است.

ثانیاً باید ثابت کنیم که چرا اگر چیزی ابتدا داشت، نمی‌تواند ابتدای دیگران را به عهده بگیرد.

ثالثاً نقضی وارد می‌شود و آن نقض این است که عقول و کل وسائط فیض، حالا چه عقول باشند چه نفوس باشند، همه‌شان ابتدا دارند، در عین حال مابعد خودشان را ابتدا می‌کنند. درست است خودشان را ابتدا نمی‌کنند، ماقبلشان را هم ابتدا نمی‌کنند، ولی مابعد خودشان را دارند ابتدا می‌کنند. پس چرا گفتی که اگر چیزی ابتدا داشت، نمی‌تواند ابتداکننده چیز دیگر باشد؟

ایشان می‌گوید که این سه سؤال را چطوری اثبات می‌کنید؟ ایشان می‌فرماید مطلب اول و دوم یکی است در واقع. اگر ما ثابت کردیم که هر موجود مبتدئی عاجز است از ابتدای غیر خودش، معلوم می‌شود که چگونه این دلیلی که امام آورده دلیل است؛ خب دیگر دلیل تمام می‌شود دیگر. وقتی کبرا را ما ثابت کردیم، دیگر آن سؤال اول جواب داده می‌شود. سؤال اول این بود که این چگونه دلیلی است؟ خب وقتی ما کبرا را که ثابت کردیم، بقیه‌اش هم که ثابت است، ثابت می‌شود. پس ما برای سؤال اول و دوم یک جواب بیشتر نمی‌دهیم. فقط می‌ماند سؤال سوم که یک جواب جدا می‌خواهد.

پس در واقع ما در اینجا دو تا سؤال داریم:

یک سؤال این است که به چه دلیل اگر شیئی مبتدأ شد، نمی‌تواند ابتداکننده غیرش باشد؟

دوم اینکه این نقضی که وارد می‌شود چگونه جواب داده می‌شود؟ نقض می‌شود که شما گفتید هیچ مبتدئی نمی‌تواند ابتداکننده غیر باشد، در حالی که وسائط فیض همه‌شان مبتدأ دارند؛ همه‌شان مبتدأند، یعنی اول دارند، با وجود این می‌بینیم که توانسته‌اند ابتدا کنند غیر خودشان را.

این دو تا سؤال را باید جواب بدهیم.

 

پرسش: سؤال دوم چه بود؟

پاسخ: سؤال دوم این است، سؤال نقضی است؛ یعنی سؤال سوم می‌فرمایید که، سوم که شد دوم. که شما می‌گویید هر چیزی که مبتدأ داشت، یعنی اول داشت، ابتدا داشت، مبتدأ بود، نمی‌تواند غیر خودش را ابتدا کند؛ ما می‌بینیم وسائط فیض مبتدأ هستند، ابتدا دارند، در حالی که مابعد خودشان را ابتدا می‌کنند؛ پس قاعده کلی‌ای که شما گفتید نقض شد. این نقض را باید جواب بدهیم. این دو تا سؤال را ایشان در این شرحی که دارند جواب می‌دهند.

 

پرسش: ابتدا به چه معنا است که کسی که مبتدأ بود، یعنی اول داشت، نمی‌تواند در واقع غیر خودش را ابتدا کند، یعنی انشاء کند؟ می‌تواند غیر خودش را...؟

پاسخ: من می‌خواستم ابتدا را در جای خودش توضیح بدهم که ایشان توضیح می‌دهد، حالا سؤال شما باعث می‌شود که من زودتر توضیح بدهم، عیبی ندارد.

 

ابتدا یعنی ایجاد چیزی که هیچ اثری از او وجود ندارد؛ این را می‌گویند ابتدا. اگر من یک موجود ذهنی داشتم، بعد این موجود ذهنی را در خارج ایجاد کردم، آن موجود خارجی ابتدا نیست، مبتدأ نیست؛ آن موجود ذهنی من مبتدأ است. چون این موجود خارجی وقتی دارد ایجاد می‌شود که اثری به وجه من الوجوه وجود دارد؛ یعنی اثر در ذهن من دارد.

این خیلی مهم است! این را حالا بعداً زیاد با آن کار داریم؛ یعنی تمام حرف ایشان مبتنی بر همین یک تکه است. بعد می‌بینید که ایشان چه‌کار می‌کند؛ همه مبتدأها را حذف می‌کند. هر چه می‌خواهد مبتدأ بشود، ایشان می‌گوید مبتدأ نیست. به چه جهت؟ به جهتی که حالا بعداً عرض می‌شود، از روی همین تفسیر تکیه دارد؛ که ابتدا یعنی ایجاد شیئی که هیچ اثری از او تا حالا نبوده است. هیچ اثری از او نبوده است؛ نه اثر ذهنی، نه اثر خارجی، نه اثر اعتباری، هیچ‌چیز نبوده است. نه اثر اعتباری، هیچ‌چیز اصلاً اثر نبوده است. اگر اثری از او بوده است، این دیگر نمی‌شود ابتدا؛ آن اثر می‌شود ابتدا.

خب، تفسیر ابتدا را ایشان این‌جور می‌کند: ابتدا یعنی ایجاد شیئی که تا حالا هیچ اثری از او وجود نداشته است؛ نه اثر ذهنی، نه اثر خارجی. حالا بعداً از این تفسیر چه استفاده می‌کنیم، ان‌شاءالله بعداً عرض می‌کنم. فعلاً تکه ‌تکه جلو می‌رویم؛ برای اینکه ایشان سؤال کردند من ناچار شدم یک تکه از جواب را جلوتر بیان کنم.

 

«هاهُنا ثَلاثُ مَقاماتٍ»: مقام اول اینکه «کَیْفَ یَکُونُ ذلِکَ دَلیلاً»؛ این «لِعَجْزِ کُلِّ مُبْتَدَإٍ عَنِ ابْتِداءِ غَیْرِهِ» چگونه دلیل است؟ این چه‌جوری دلیل می‌شود که خدا ابتدا ندارد؟

دوم: «لِمَ صارَ یَعْجِزُ الشَّیْءُ الَّذی لَهُ ابْتِداءٌ عَنِ ابْتِداءِ غَیْرِهِ»؛ چرا شیئی که برایش ابتدا است، یعنی شیئی که مبتدأ است، چرا این نمی‌تواند ابتدا کند غیر خودش را؟ یعنی این کبرا به چه دلیل ثابت می‌شود؟ کبرایی که گفتید عاجز است «کُلِّ مُبْتَدَإٍ عَنِ ابْتِداءِ غَیْرِهِ»، این کبرا چطوری اثبات می‌شود؟ توجه می‌کنید که اگر کبرا درست بشود، اثبات بشود، دلیل بودن این دلیل هم تمام است؛ پس بنابراین مقام اول و دوم یکی می‌شوند.

مقام سوم: «کَیْفَ یَجْتَمِعُ هذا»، یعنی این حکمی که شما کردید که گفتید هر مبتدائی عاجز است از ابتدای غیرش، چگونه جمع می‌شود «مَعَ الْقَوْلِ بِالْأَسْماءِ وَ الْوَسائِطِ وَ الْعِلَلِ الْمُتَوَسِّطَةِ» که عبارت از مبادی عالیه و سافله هستند که این‌ها تمامشان ابتدا دارند و در عین حال مابعد خودشان را ابتدا می‌کنند؟ شما گفتید هر چیزی که مبتدأ است و ابتدا دارد، نمی‌تواند ابتدای غیر را به عهده بگیرد، در حالی که این‌ها همه‌شان مبتدأ هستند و در عین حال عهده‌دار مبتدأهای بعد از خودشانند.

«أَمَّا الْمَقامُ الْأَوَّلُ فَالْبُرْهانُ عَلَیْهِ هُوَ الْمَقامُ الثّانی»؛ برهان بر مقام اول، مقام ثانی است؛ یعنی ما مقام ثانی را درست بکنیم، مقام اولمان هم درآمده است. پس بنابراین در مقام اول بحث جدایی لازم نداریم. حالا وارد مقام دوم می‌شویم که ما را از مقام اول بی‌نیاز می‌کند؛ یعنی بحث را این‌طوری شروع می‌کنیم.

 

ایشان در ابتدا به دو بیان اشاره می‌کند به اینکه واجب تعالی مبدأ المبادی و علة العلل است؛ به دو بیان.

بیان اول اینکه: در وقتی ما می‌خواستیم اثبات کنیم واجب تعالی را، در دلایلمان او را به عنوان مبدأ اول ثابت کردیم. مبدأ اول یعنی مبدأ المبادی؛ علت اولی یعنی علة العلل. پس در همان‌جایی که ما می‌خواستیم باری تعالی را اثبات کنیم، گفتیم همه این‌ها به هم متکی هستند و اگر اتکائشان ختم نشود، یا دور لازم می‌آید یا تسلسل لازم می‌آید؛ ناچار باید ختم بشود اتکائشان. ختم می‌شد به کی؟ به کسی که دیگر بعد از او، که او متکی به کسی نبود؛ یعنی مبدأ اول بود. به این ترتیب مبدأ اول ثابت می‌شد. اگر مبدأ اول ثابت بشود، مبدأ المبادی بودنش هم ثابت است، علة العلل بودنش هم ثابت است. این یک بیان.

یک بیان دیگر هم داشتیم که در شفا، الهیات شفا، به طور تفصیل بحث کردیم و آن اینکه هر چهار سنخ علت متناهی‌اند: علت فاعلی متناهی است، علت غایی متناهی است، علت مادی و علت صوری هم متناهی است. مثلاً در علت مادی می‌گفتیم علت‌های مادی هر کدام را که شما ملاحظه بکنید، هی باید به علت مادی قبل از خودش ختم بشود تا برسیم به هیولای اولی، که هیولای اولی اولین علت مادی است. دیگر ما هیولای اولی را متکی به یک قابلی نمی‌کنیم. هر امر مقبولی متکی می‌شود به قابل، این قابل متکی می‌شود به قابل دیگر، قابل دیگر هم متکی می‌شود به قابل دیگر تا می‌رسیم به هیولا. به هیولا که رسیدیم دیگر بحث قابلیت تمام می‌شود؛ دیگر این آخرین قابل به قابل دیگری متکی نیست؛ به فاعل متکی است ولی به قابل دیگر متکی نیست. که تناهی پیدا می‌کرد علل مادی.

در علل فاعلی هم همین‌طور؛ در علل فاعلی هم با بیاناتی که داشتیم می‌گفتیم که علت فاعلی باید متناهی باشد. این فاعل متکی است به فاعل دیگری که به او مدد می‌رساند، آن فاعل دیگر متکی است به فاعل قبل از خودش که به او مدد می‌رساند، رسیدیم به فاعلی که دیگر متکی به هیچ‌کس نبود؛ و آن فاعل، خدا بود. از باب اینکه علل فاعله باید متناهی بشوند، رسیدیم به خدا. پس خدا اولین فاعل است؛ اگر اولین فاعل است، پس مبدأ المبادی است، پس علة العلل است. دیدید با دو بیان ثابت کردیم که خدا مبدأ المبادی و علة العلل است: یک بیان اولمان این بود که او مبدأ اول است؛ بیان دوم این بود که علل فاعلی باید متناهی بشوند و تناهی‌شان به واجب تعالی است. به این دو بیان ثابت کردیم که واجب، مبدأ المبادی است. این یک قانونی که باید در نظر داشته باشیم؛ برای اثبات مدعایمان باید مبدأ المبادی بودن واجب تعالی را اعتراف داشته باشیم.

 

مدعای دوم ما این است که، مطلب دومی که می‌خواهیم برای اثبات مدعا به کار ببریم این است که ابتدا معنایش چیست؟ ابتدا را عرض کردم معنایش چیست: ابتدا یعنی ایجاد شیئی که هیچ سابقه ندارد؛ هیچ اثری از او تا حالا به وجه من الوجوه موجود نبوده است. یعنی هیچ سابقه ندارد؛ نه سابقه ذهنی، نه سابقه خارجی، نه سابقه اعتباری، اصلاً سابقه ندارد؛ الان اولین بار است که دارد حاصل می‌شود. این را به آن می‌گویند ابتدا. ایجاد شیئی که این‌چنین است، ابتدا نامیده می‌شود و شیئی چنینی، مبتدأ نامیده می‌شود. این دو تا مقدمه روشن است. حالا وارد بحث می‌شویم. فرض کنید که...

 

پرسش: ببخشید، این معنا شاهدی هم دارد؟

پاسخ: چه چیزی؟

 

پرسش: اینکه این معنا را می‌کنند شاهدی هم دارد؟

پاسخ: شاهد نمی‌خواهد؛ این معنا، معنای صریح ابتدا است. بقیه ابتداها آلودگی دارند، این ابتدا، ابتدای صریح است. ابتدا اصلاً معنایش همین است. چیزی ابتدا دارد یعنی اول است دیگر، یعنی اولش است، هیچ‌چیز سابقه ندارد؛ این معنای درستی است. اینکه مثلاً فرض کنید یک کسی وجود ذهنی دارد، بعد وجود خارجی پیدا می‌کند، می‌گوییم ابتدا دارد؛ اگر بگوییم ابتدای وجود خارجی‌اش است، درست است، ولی اگر بگوییم ابتدای خودش است، درست نیست.

پرسش: ابتدای مطلق منظورتان است؟

پاسخ: بله، یعنی حرف ایشان حرف درستی است؛ یعنی حقیقت...

پرسش: نسبت به وجود خارجی ابتدا است؟

پاسخ: بله، نسبت به وجود خارجی، کسی که وجود ذهنی دارد بعد وجود خارجی پیدا می‌کند، نسبت به وجود خارجی ابتدا است، ولی نسبت به خود شیء ابتدا نیست. خود شیء، شیء را داریم می‌گوییم ابتدا دارد یا ندارد، نه وجود خارجی ابتدا دارد. این شیء در صورتی ابتدا ندارد که از آن هیچ سابقه‌ای قبلاً نباشد. اگر یک سابقه‌ای بود، این شیء دیگر ابتدا ندارد؛ در لاحقه دیگر ابتدا ندارد. ممکن است مثلاً وجود خارجی‌اش ابتدا داشته باشد، ولی خود این شیء دیگر ابتدا ندارد.

 

این دو مطلب. یک مطلب سومی هم اشاره بکنیم؛

مطلب سوم را می‌خواستم جزء ذی‌المقدمه قرار بدهم، نه، این را هم جزء مقدمه قرار می‌دهیم تمام بشود. همه اشیا قبل از وجود گرفتنشان، در مرتبه علم اله موجودند. همه اشیا در مرتبه علم اله موجودند؛ این را ما قبول داریم دیگر. و وجودشان هم به این نیست که صورتی از آن‌ها پیش خداست، چنان‌که مشاء می‌گویند؛ بلکه حقیقت آن‌ها و اصل آن‌ها پیش خداست، بنیان آن‌ها پیش خداست. این مطلب سوم.

 

خب، حالا بیاییم وارد ذی‌المقدمه بشویم.

مقدمه این بود که: واجب تعالی مبدأ المبادی است، دیگر جلوتر از واجب هیچ‌چیز نداریم و اوست که همه موجودات را، مبادی و غیر مبادی را، همه را او خلق می‌کند.

مطلب دوم اینکه: ابتدا یعنی ایجاد شیء بدون هر سابقه‌ای.

 

مطلب سوم اینکه: خدا به همه‌چیز عالم است و قبل از وجود خارجی هر چیزی، وجود علمی آن چیز پیش خداست؛ یعنی حقیقت آن چیز پیش خداست.

خب، حالا این سه تا مطلب روشن شد، می‌آییم سراغ مثلاً اولین مخلوق خدا. این اولین مخلوق خدا مبتدأ است، مثل عقل اول. این می‌خواهد چیزی را ابتدا کند؛ خودش مبتدأ است! می‌خواهد چیزی را ابتدا کند، مثلاً می‌خواهد عقل ثانی را بیافریند. عقل ثانی را خلق می‌کند؛ عقل ثانی قبل از اینکه عقل اول خلقش کند، در خدا وجود علمی داشته است، پس دیگر مبتدأ نیست. یعنی الان عقل اول نتوانسته عقل ثانی را ابتدا کند، بلکه چیزی را ابتدا کرده است که قبلاً موجود بوده است، سابقه داشته است.

 

پرسش: برای خود خدا هم پیش می‌آید دیگر؟

پاسخ: نه، برای خدا پیش نمی‌آید.

 

پرسش: نه، ما می‌گوییم آخر اینکه... حالا علم ذاتی است...

پاسخ: حالا اجازه بدهید مطلبم، حالا بگذارید من مطلب اصلی را تمام کنم بعد شما نقض کنید. بله، ببینید، هر موجودی که مبتدأ باشد، یعنی بعد از خدا باشد؛ هر موجود مبتدأ یعنی هر موجودی که مبدأ المبادی نباشد، علة العلل نباشد - از مقدمه اول داریم این استفاده را می‌کنیم - هر موجودی که غیر خدا باشد، یعنی مبدأ المبادی نباشد، علة العلل نباشد، این مبتدأ دارد، ابتدا دارد و مبتدأ است. اگر ابتدا داشت و مبتدأ بود، بخواهد چیز دیگری را ایجاد کند، آن ایجادشده اولین بار نیست که ایجاد می‌شود؛ قبل از اینکه این مبتدأ ایجادش کند، در علم خدا موجود بوده است، پس مبتدأ نیست. بنابراین عقل اول که دیگر تقریباً اولین مبتدأ است، نمی‌تواند ابتدا کند؛ چون هر چیزی را بخواهد ابتدا کند، قبلاً در علم اله موجود بوده است. مابقی، به غیر از عقل اول هم عقول دیگر، هر کدام بخواهند ابتدا کنند چه چیزی را ابتدا می‌کنند؟ مابعد خودشان را ابتدا می‌کنند؛ مابعد خودشان در علم اله قبلاً موجود بوده است، پس ابتدا نمی‌شود. بنابراین هیچ مبتدائی نمی‌تواند ابتداکننده باشد؛ چون هر کسی بخواهد ابتداکننده باشد، چیزی را خلق کند، آن چیز قبل از خلق او پیش خدا هست.

اما در خدا چیست؟ در خدا همه‌چیز ابتدائاً خلق می‌شود؛ یعنی ابتدائاً می‌آید، یعنی این شیء وجود خارجی، وجودی نداشته است؛ این شیئی که الان مبتدأ می‌شود پیش خدا، وجودی نداشته است، اثری نداشته است؛ خدا ابتداکننده اوست در مرحله علمش و بعد هم در مرتبه خارج.

 

پرسش: این الان «إِیّاهُمْ» که گفت، «إِیّاهُمْ» در مرتبه خارج است؟ «ابْتِداؤُهُ إِیّاهُمْ» یا اعم است از مرتبه علم؟

پاسخ: بله، خب دیگر، یعنی خدا ابتدایشان کرده است. «إِیّاهُمْ» درست است، ببینید، سؤال ایشان هم ظاهراً همین بود که - البته نفرمودند ولی من گمان می‌کنم همین بود - که اگر خود خدا هم بخواهد موجودی را ابتدا کند در خارج، قبلاً همان موجود را در علم خودش دارد، پس این وجود خارجی ابتدایی نیست؛ همین را داشتید می‌گفتید؟ خب، من این را عرض می‌کردم، الان هم دارم همین را می‌گویم.

 

ببینید، خدا دارد ابتدا می‌کند «إِیّاهُمْ» را، یعنی موجودات را. موجودات بر طبق مبانی آقایان، از آن حقیقت شروع می‌شوند تا رقیقه. همه، یعنی همه من‌وجهٍ یکی هستند؛ من‌وجهٍ فرق دارند، ولی من‌وجهٍ یکی هستند؛ حرف عرفا را داریم می‌زنیم دیگر. پس وقتی این حقیقت شیء پیش خداست و اولین بار پیش خداست، پس خدا ابتداکننده است. مابعد، دنباله همین حقیقت است و دنباله همین‌اند. اگر بر این حقیقت ابتدایش دست خداست، رقیقه‌ها هم که ذیل این حقیقت‌اند، ابتدایشان دست خداست. ولو این شیء که در خارج می‌آید، ولو این شیء که در خارج می‌آید الان دیگر مبتدأ نیست؛ مبتدأشان حقیقتش است، ولی حقیقتش را کی درست کرده است؟ حقیقتش را خدا درست کرده است.

 

پرسش: قدیم می‌شود؟ قدیم می‌شود دیگر؛ یعنی در علم باری قدیم می‌شود، این ابتدا هم در علم باری قدیم می‌شود.

پاسخ: بله، حقیقت قدیم می‌شود، ولی بالاخره ابتدای خلق، اثری... اگر یک وقت خلقی می‌خواهید حساب کنید - این را هم باید اشاره بکنم - یک وقت همان‌طور که عرض کردم حقیقت و رقیقه را به آن وجهی که یکی هستند می‌بینیدشان، آن‌وقت حقیقت پیش خدا ابتدایی است، رقیقه هم همین‌طور. اما نظر درست این است که به وجه خلقی ملاحظه کنید؛ یعنی به آن وجهی که فرق دارند. اصل حقیقت که پیش خداست، که خود خدا هم اوست، این قدیم است، ازلی است، «لا ابْتِداءَ لَهُ»؛ همان‌طور که خدا ابتدا ندارد، آن حقایق اشیا هم که همان ذات خدا را تشکیل می‌دهد به نظر عرفا، آن هم ابتدا ندارد. ولی از وقتی که می‌خواهد خلق شروع بشود، این دیگر ابتدا دارد. این دیگر ابتدا دارد؛ ایجادی است که ابتدائاً انجام می‌گیرد، که دیگر سابقه ندارد؛ سابقه خلقی ندارد. ولو سابقه ربی دارد، اما سابقه خلقی ندارد.

 

پرسش: سابقه وجود مسانخ خودش را ندارد، سابقه وجود مسانخ خلقی ندارد، بلکه سابقه وجود الهی دارد، ولی در وجود الهی بحث نمی‌کند، در وجود خلقی بحث می‌کند؟

پاسخ: در وجود الهی بحث نمی‌کند، در وجود خلقی بحث می‌کند. وجود خلقی الان دارد ابتدا می‌شود، از رو خدا دارد ابتدا می‌شود وجود خلقی.

 

پرسش: در مورد عقل دوم هم عیناً همین است دیگر؟ در مورد عقل دوم، نظر به عقل اول که می‌کنیم سابقه الهی دارد، سابقه خلقی ندارد.

پاسخ: سابقه خلقی ندارد؛ اما خدا او را درست کرده است، در مرتبه اله هم موجود است، در مراتب بعدی هم که اسماء است و صفات است و کذا، موجودند؛ که بعضی‌هایش را هم می‌توانیم بگوییم مثلاً رابطه خلقی دارد، که فرض کنید اعیان ثابته که مظاهر خدا هستند، این‌ها بالاخره مخلوقات‌اند؛ بنابر نظر عرفا مخلوقات‌اند، اگرچه در صقع ربوبی‌اند، ولی در صقع الله نیستند. در صقع ربوبی‌اند یعنی دست‌اندرکار پرورش جهان‌اند، در صقع ربوبی‌اند، ولی در صقع الله نیستند؛ مادون اسماءاند. اگرچه خلق به حساب نمی‌آیند، ولی از بابی، چون مظهرند، مظهر درجه‌ای پایین‌تر از ظاهر است. پس اگر این موجودات که عقل ثانی را شما ملاحظه بکنید، این‌ها چون بعد از عین ثابتشان خلق می‌شوند، پس سابقه دارند.

 

پرسش: حالا اصلاً اینجا نه؛ این موجود، این عقل، شما می‌فرمایید عقل ثانی سابقه خلقی دارد در خود عقل اول. وقتی خداوند متعال عقل اول را ایجاد می‌کند، عقول بعدی را هم به تبع ایجاد نمی‌کند در خود عقل اول؟ عقل اول که عقل دوم را ایجاد می‌کند، قبلش سابقه داشته در خود عقل اول، نه برود در مسانخ الهی.

پاسخ: بله، در خودش هم هست، در اله هم هست.

 

پرسش: یعنی خداوند متعال وقتی عقل اول را ایجاد کرد، در وقتی که عقل اول را ایجاد کرد، عقول بعدی را هم در خود عقل اول ایجاد کرده است.

پاسخ: بله، یعنی عقل اول هم علمش علم فعلی است. علم فعلی است یعنی علم دارد قبل از ایجاد عقل ثانی، به عقل ثانی. پس عقل ثانی هم مخلوق خداست، نه؛ عقل ثانی در عقل اول به ‌وسیله خدا ایجاد شده است؛ چون خدا علم را افاضه می‌کند دیگر، علم عقول هم به‌وسیله خدا افاضه می‌شود. پس اگر عقل اول به عقل ثانی عالم است، خدا به او افاضه کرده است؛ یعنی خدا قبلاً عقل ثانی را در مرحله علمی عقل اول آفریده و عقل اول که عالم به عقل ثانی شده، عقل ثانی را در خارج به اذن الله ایجاد کرده است، با فیضی که خدا به او داده است. بنابراین، پس عقل ثانی وقتی وجود خارجی می‌گیرد که در عقل اول وجود علمی پیدا کرده است و قبلش هم در خود خدا وجود داشته است.

حالا ایشان می‌فرماید در خود خدا نرویم؛ درست هم می‌فرمایند، بهتر این است که آن‌جاها نرویم. آن‌جاها برویم به وجود الهی می‌رسیم، یک مقداری مشکل پیدا می‌کنیم؛ باید فرق بگذاریم بین صقع ربوبی و صقع الهی، یک خرده مشکل داریم؛ آن‌جاها نمی‌رویم، بله، فرمایش ایشان خوب بود. می‌آییم سراغ همین عقل اول. خود عقل اول به وجود علمی، عقل ثانی را دارد. این وجود علمی را کی به عقل اول داده است؟ خدا داده است. پس خدا قبلاً عقل ثانی را در مرحله علم عقل اول ایجاد کرده است؛ حالا عقل اول می‌خواهد عقل ثانی را ایجاد کند، عقل ثانی را وقتی ایجاد می‌کند که اثری در عقل خودش دارد، در علم خودش دارد؛ بنابراین عقل ثانی وجودش وجود ابتدایی نیست. وجود خارجی‌اش ابتدایی است، ولی ذاتش ابتدایی نیست.

 

پرسش: یک فرق دیگر هم هست که خلق ثانی را خدا علتش را آفریده است، خلق اول را

پاسخ: علتش را هم آفریده است، بله

 

پرسش: ولی خلق اول، علت خلق دوم را نیافریده است، وقتی اینجا می‌شود گفت چون علتش را نیافریده...

پاسخ: همین علت، همان وجود علمی است دیگر. علت همان وجود علمی است، بله؛ شما تعبیر را عوض کردید و الا مطلب همان بود، بله، بله. مؤید بودید دیگر، بله، الان تأیید فرمودید.

 

«بَیانُ ذلِکَ أَنَّهُ قَدْ تَحَقَّقَ بِبَراهینِ إِثْباتِ الْمَبْدَإِ الْأَوَّلِ جَلَّ شَأْنُهُ» - این یک - «وَ تَناهی الْعِلَلِ إِلی عِلَّةٍ فاعِلِیَّةٍ لا عِلَّةَ لَها» - این دو - «تَحَقَّقَ» به این دو مطلب «أَنَّ الْواجِبَ تَعالی مَبْدَأُ الْمَبادی وَ عِلَّةُ الْعِلَلِ» روشن است؛ توضیح دادم این دو تا مطلب را. این مطلب اول.

مطلب دوم: «الْاِبْتِداءُ هُوَ إِیجادُ الشَّیْءِ الَّذی لَیْسَ لَهُ أَثَرٌ فِی الْوُجُودِ بِوَجْهٍ مِنَ الْوُجُوهِ»؛ شیئی که هیچ اثری در وجود ندارد، نه وجود علمی نه وجود خارجی، به وجه من الوجوه اثر ندارد؛ آن را اگر ایجاد کردیم، اصطلاحاً به آن می‌گویند ابتدا کردیم. این هم مطلب دوم.

مطلب سوم: «أَنَّ الْمَبْدَأَ الْأَوَّلَ»، و باز روشن است که « الْمَبْدَأَ الْأَوَّلَ هُوَ الَّذی ابْتَدَأَتْ مِنْهُ الْمَوْجُوداتُ وَ انْتَهَتْ إِلَیْهِ سِلْسِلَةُ الْمُبْتَدَئاتِ». «وَ هُوَ الَّذی انْتَهَتْ إِلَیْهِ سِلْسِلَةُ الْمُبْتَدَئاتِ» یعنی آخرین علت غایی است؛ فاعل اولی و غایت نهایی. «وَ ذلِکَ عَنْ عِلْمٍ»؛ چه‌جوری مبتدی است، چه‌جوری مبدی است، یعنی ابتداکننده است؟ «وَ ذلِکَ عَنْ عِلْمٍ مِنْهُ بِها»؛ چون «ذلِکَ»، اینکه خدا ابتداکننده موجودات است، به این صورت است که خدا عالم است، «عِلْمٍ مِنْهُ»، علمی از جانب خدا، «بِها»، به این موجودات تعلق گرفته است؛ موجوداتی که هنوز موجود نشده‌اند. خدا به موجوداتی که موجود نشده‌اند عالم است و همین عالم شدن، ابتدا کردن است. «وَ إِرادَةٍ دَعَتْ إِلَیْها»، با اراده‌ای که خدا را به سمت این موجودات خوانده است. حالا اراده چیست، باید بعداً بحث بشود. فلاسفه می‌گویند اراده همان علم است، علم عنایی است؛ بعضی می‌گویند نه، اراده چیز دیگری است که حالا بعداً بحثش باید بیاید.

«وَ حینَئِذٍ»، حالا که این مقدمات معلوم شد، «لا یُمْکِنُ أَنْ یَکُونَ شَیْءٌ مُبْتَدَأ مِنَ الْمَوْجُوداتِ سَبَباً لِابْتِداءِ غَیْرِهِ»؛ هیچ موجودی که مبتدأ باشد، نمی‌تواند سبب ابتدای غیرش باشد؛ زیرا که «کُلُّ ما فُرِضَ أَنَّهُ ابْتَدَأَ مِنْ هذَا الْمُبْتَدَا»، هر چیزی، مثلاً مثل عقل دومی که فرض شود که او ابتدا شده است از این مبتدأ، یعنی از این عقل اول؛ اگر عقل اول خودش مبتدأ است، نمی‌تواند سبب ابتدای غیرش باشد؛ زیرا هر چیزی که فرض شود که ابتدا پیدا کرده «مِنْ هذَا الْمُبْتَدَا»، یعنی عقل ثانی که فرض شده ابتدا پیدا کرده از عقل اول، «فَلَهُ صُورَةٌ فی عِلْمِ الْإِلهِ تَعالی»، در علم الهی صورتی دارد.

اما نه صورت به معنایی که مشاء می‌گویند، صورت به معنایی که عرفا می‌گویند: «لا أَنَّ الْعِلْمَ بِمَعْنی حُصُولِ الصُّورَةِ» باشد؛ ما این را قبول نداریم که علم خدا به اشیا به معنای صور مرتسمه اشیا باشد در خدا. «إِذْ ما عِنْدَ اللّهِ هِیَ الْحَقائِقُ الْمُتَأَصِّلَةُ الْباقِیَةُ»؛ آنی که پیش خدایند حقیقت‌اند و مابقی همه رقیقه هستند. «ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ» که رقیقه‌اند، «وَ ما عِنْدَ اللّهِ باقٍ» که حقیقت است. «إِذْ ما عِنْدَ اللّهِ هِیَ الْحَقائِقُ الْمُتَأَصِّلَةُ الْباقِیَةُ وَ کُلُّ ما فِی الْکَوْنِ»، همه موجودات خارجی، همه اشباح و نمونه‌ها هستند برای آن صور عالیه که حقایق‌اند. «ما عِنْدَکُمْ» که همین «ما فِی الْکَوْنِ» است، «یَنْفَدُ»؛ اما «ما عِنْدَ اللّهِ» که حقایق متأصله است، «باقٍ».

«فَإِذا کانَ کَذلِکَ»، حالا که این‌طور است که خدا همه موجودات را پیش خودش دارد، صورشان را، «فَإِذا کانَ کَذلِکَ»، حالا که این‌چنین است، «فَما فُرِضَ أَنَّهُ مُبْتَدَأٌ»، یعنی عقل ثانی که فرض شده مبتدأ است «مِنْ ذلِکَ الْمُبْتَدَإِ»، ابتدا شده از این مبتدأ یعنی از این عقل اول، «فَلَیْسَ مُبْتَدَأً»؛ در واقع مبتدأ نیست، قبلاً سابقه دارد، قبلاً در علم اله موجود بوده است.

«وَ لا رَیْبَ أَنَّ الْمَوْجُوداتِ لَها ابْتِداءٌ». خب، ثابت کردیم که - توجه کنید این تکه را که اضافه می‌کنیم - تا حالا ثابت کردیم که این‌هایی که مبتدأ دارند، مبتدأ هستند، نمی‌توانند ابتداکننده باشند؛ پس این موجودات ابتدایشان از این موجودات مبتدأ نیست. ولی مسلماً این موجودات ابتدا دارند. این‌ها ابتدا دارند: یک؛ ابتدایشان از خودشان نیست: دو؛ پس ابتدایشان از مبدأ مبادی است: سه. نتیجه گرفتیم که همه ابتدا می‌شوند از آن‌جا. این مقدمه دوم می‌خواهد بگوید که همه‌شان ابتدا دارند. مقدمه اول گفت ابتدایشان از خودشان نیست؛ نتیجه این دو مقدمه می‌شود که ابتدایشان باید از غیرشان باشد، غیرشان خداست. پس خدا ابتداکننده کل اشیا است. «وَ لا رَیْبَ أَنَّ الْمَوْجُوداتِ لَها ابْتِداءٌ»، قبلاً هم گفتیم که ابتدایشان از غیر نیست، حالا نتیجه می‌گیریم: «فَکُلُّها ابْتَدَأَتْ مِنَ الْباری تَعالی»؛ همه‌شان از باری تعالی ابتدا گرفته‌اند.

 

پرسش: شما استاد بحث را بردید روی صور، دیگر یک مشکلی در آن پیش می‌آید. آن اشکالی که اول بحث کردیم دوباره برمی‌گردد؛ که خداوند متعال ابتدا نکرده است، قبلاً یک صورتی از خودش داشته است.

پاسخ: دیگر چاره نیست، ایشان برد. ایشان برد دیگر. اشکال برمی‌گردد، جوابش را هم عرض کردم، بله. بله، همان‌طور که می‌فرمایید، بر حقایقی که پیش خداست، ابتدا صادق نیست. بر حقایقی که پیش خداست، ابتدا صادق نیست؛ ولی بر حقایقی که در کون‌اند، ابتدا صادق است. این حقایق موجود در کون را کی می‌تواند ابتدا کند؟ کسی غیر از خدا بخواهد ابتدا کند، باید سابقه‌اش را داشته باشد، سابقه‌اش را خدا بدهد، وقتی سابقه را داشت، سابقه را خدا داد، ابتدا در آن سابقه واقع می‌شود نه در این لاحقه. اما اگر خود خدا بخواهد ابتدا کند، نه؛ ابتدا جز خود خدا چیزی نیست. این موجود که می‌خواهد ایجاد بشود، اولین بارش است که می‌خواهد ایجاد بشود.

خلاصه مطلب این است که هر کسی که بخواهد ایجاد کند، اول خدا این موجود را در او ایجاد می‌کند، بعداً او این موجود را در خارج ایجاد می‌کند. اما خدا این‌طور نیست؛ خدا اگر می‌خواهد چیزی را ایجاد کند، لازم نیست اول در خودش ایجاد بکند؛ در خودش دارد و بعداً ایجاد می‌کند. خودش دارد، بعداً ایجاد می‌کند، می‌شود ایجاد این شیء اولین بارش است. آنی که خدا دارد که این شیء نیست؛ آنی که خدا دارد که حقیقت خودش است، این شیء نیست. این شیء را می‌خواهد ایجاد کند، اولین بار است؛ یعنی کسی دیگر ایجادش نکرده است، از اول دارد ایجاد می‌شود.

 

پرسش: این معنایی که ایشان برای ابتدا کرده، دیگر در مورد این ظل یا اشباح درست درنمی‌آید؛ چون این‌ها سابقه در ذات حق تعالی دارند، موجودند به نحو اعلی. دیگر لا اثر نمی‌شود بگوییم، «لَیْسَ لَهُ أَثَرٌ فِی الْوُجُودِ بِوَجْهٍ مِنَ الْوُجُوهِ» را دیگر نمی‌شود گفت.

پاسخ: بله، این را جواب دادم که برای این شیء خاص اثری نیست. ببینید، خدا حقایق اشیا است. حقایق اشیا، خود اشیا دیگر نیستند. خود اشیا را به عنوان اینکه خود اشیایند اگر ملاحظه کنید، این‌ها ابتدا دارند. حقایقشان که خود خداست که ابتدا ندارد، ازلی است؛ اما خود اشیا را حساب کنید، ابتدا دارند. ابتدایشان چیست؟ ابتدایشان همین است که الان آفریده می‌شود. آنی که سابقه دارد که خود این‌ها نیستند، آن حقیقتشان است که خداست.

 

پرسش: «بِوَجْهٍ مِنَ الْوُجُوهِ» که ایشان گفته دیگر، اینجا نمی‌شود «بِوَجْهٍ مِنَ الْوُجُوهِ»...

پاسخ: همین دیگر، بالاخره این شیء خاص به وجه من الوجوه موجود نیست؛ این شیء خاص به وجه من الوجوه موجود نیست؛ یعنی...

 

پرسش: به یک وجه موجود است، حقیقتشان...

پاسخ: نه، آن حقیقتش که این نیست. این اگر بخواهد باشد، این عقل اول یا ثانی بخواهد باشد، این عقل اول و ثانی الان دارد وجود می‌گیرد، قبلاً وجود نداشته است. آنی که قبلاً وجود داشته علم باری تعالی بوده است، آن هم که خود خدا بوده است، عین ذاتش بوده است. عین ذاتش بوده، آن که اصلاً ابتدا نداشته است؛ اینی که می‌خواهد در خارج بیاید ابتدا دارد.

شما آن‌جوری که دارید می‌فرمایید، هیچ شیئی دیگر ابتدا پیدا نمی‌کند. هیچ شیئی اصلاً ابتدا پیدا نمی‌کند؛ همه حقیقتشان در خداست و حقیقتشان هم که ابتدا نداشته است، پس همه اشیا بی‌ابتدا می‌شوند؛ منتها رقائقشان دنباله آن حقیقت می‌شوند، رقائقشان ابتدا پیدا می‌کنند. آن‌طوری که شما می‌فرمایید هیچ شیئی ابتدا پیدا نمی‌کند؛ در حالی که ایشان اصرار داشت «لا رَیْبَ أَنَّ الْمَوْجُوداتِ لَها ابْتِداءٌ»، همه دارای ابتدا هستند. دارای ابتدا هستند یعنی چه؟ یعنی اینکه وجود استقلالی‌شان، یعنی وجودی که وجود خودشان باشد، وجود افاضه‌شده به خودشان باشد - حالا یا وجود است یا حکایت وجود است، هر چه هست - این ابتدا دارد. آنی که مال خداست، که حقیقت خداست، که آن این‌ها نیستند؛ آن ابتدا ندارد. ولی از وقتی این‌ها می‌خواهند شروع بکنند، این‌ها ابتدا دارند. ابتدایشان هم این‌طور نیست که حتی خدا اول به یک وجود دیگری آن‌ها را بیافریند، بعد به وجود خارجی بیافریند؛ نه، از اول به وجود خارجی می‌آفریندشان. برخلاف عقل، که عقل اول اگر بخواهد عقل ثانی را ایجاد بکند، این‌طور نیست که بی‌سابقه ایجادش کند؛ با سابقه ایجاد می‌کند، یا سابقه‌ای که خدا در ذهن او ایجاد کرده یا هر چیز دیگر، بالاخره او بی‌سابقه شروع نمی‌کند. ولی خدا بی‌سابقه شروع می‌کند؛ چون خدا بی‌سابقه شروع کرده می‌شود ابتداکننده، ولی عقل چون بی‌سابقه شروع نکرده، نمی‌شود ابتداکننده.

 

پرسش: می‌شود بگوییم در عقل اول هم چون حقایق موجودات مادونش در عقل اول هست، منتها آن موجودات، همین حرفی که شما الان فرمودید، فرق دارد با آن حقیقتی که... آن حقیقتی که در عقل اول هست، این موجودات نیست؛ عین همین چیزی که شما الان فرمودید؟

پاسخ: نه، ببینید، علم به این موجودات را دارد؛ علم به این موجودات را استقلالاً دارد. وقتی علم به این موجودات را داشت، این موجودات در او وجود علمی دارند. البته در خدا هم وجود علمی دارند، اما در آن‌جا دیگر مبتدأ نیستند. ببینید، مهم برای ما نیست که آن مبتدأ هست یا نیست. این تکه را توجه کنید: عقل، حالا طبق فرمایش خود ایشان هم عرض کنیم که همان عرض اول بنده بود، باز هم اشکالی پیش نمی‌آید. عقل ثانی در وجود اله، حقیقتی دارد که خود اله است، ابتدا هم ندارد. ولی الان این عقل ثانی که آفریده می‌شود، این عقل ثانی که آفریده می‌شود، این اول دارد یا ندارد؟ به وجود استقلالی خارجی‌اش، اول دارد؛ ولی اصلش اول ندارد، یعنی قبلاً موجود بوده است. این الان اولش نیست. عقل ثانی الان که دارد وجود می‌گیرد، الان اولش نیست؛ چون سابقه داشته است، ولو آن سابقه‌اش اول نبوده است، ولو آن سابقه‌اش اول نداشته است ، ولی بالاخره این سابقه داشته است.

توجه کنید چه عرض می‌کنم! البته این عیبی ندارد، گفتم خوب است که بگویید عقل اول قبل از اینکه عقل ثانی را ایجاد کند، علم به عقل ثانی را از واجب تعالی دریافت کرده است؛ پس عقل ثانی قبل از اینکه وجود خارجی بگیرد، وجود علمی در عقل اول گرفته و بعد هم وجود خارجی گرفته است؛ این حرف درستی است، عیبی ندارد. ولی می‌خواهم عرض کنم احتیاجی به این هم نداریم، به این بیان که ما می‌گوییم که عقل ثانی که از عقل اول می‌خواهد صادر بشود به اذن الله، این عقل ثانی سابقه دارد؛ چون سابقه دارد، پس ابتدا نیست، ولو آن سابقه‌اش ابتدا ندارد. لزومی ندارد سابقه‌اش ابتدا داشته باشد؛ سابقه دارد ولو آن سابقه‌اش ابتدا ندارد. این را اضافه باید بکنیم؛ مطلب مهمی هم هست که لازم نیست آن سابقه ابتدا داشته باشد؛ همین اندازه که این شیء سابقه داشته باشد، خودش ابتدا نیست، ابتدا ندارد، ولو آن سابقه‌اش ابتدا نداشته باشد. این مطلب مهمی است، همین را باید من اول عرض می‌کردم، نگفتم که این صحبت‌ها پیش آمد.

ببینید، عقل ثانی را عقل اول می‌خواهد صادر کند؛ حالا با قطع نظر از اینکه عقل اول به این عقل ثانی عالم است یا عالم نیست، می‌خواهد عقل ثانی صادر بشود؛ این عقل ثانی که می‌خواهد صادر بشود، این قبلاً حقیقتش در خدا بوده است؛ پس عقل ثانی سابقه دارد، ولو آن سابقه‌اش ابتدا ندارد، ولی باعث می‌شود همان سابقه که این لاحقه دیگر ابتدا نباشد؛ ولو آن سابق ابتدا ندارد، ولی این لاحقه دیگر ابتدا نیست؛ این دوم است، یعنی رقیقه است، یعنی با سابقه است.

 

پرسش: استاد، پس با این حرف، پس ما فاعل هم نداریم؛ در مورد عقل اول هم خداوند متعال وقتی دارد ایجادش می‌کند، ابتدا نمی‌کند، قبلاً یک حقیقتی داشته است.

پاسخ: همین دیگر، بله. در عقل اول هم همین است.

 

پرسش: خب در عقل اول، «ابْتِداؤُهُ إِیّاهُمْ»، خداوند...

پاسخ: نه، در عقل اول خود خدا...

 

پرسش: «إِیّاهُمْ» را دارد ابتدا می‌کند، یعنی ایجاد می‌کند.

پاسخ: بله، ایجاد می‌کند.

 

پرسش: یعنی وقتی که او ایجاد می‌کند دیگر سابقه... یعنی خدا دیگر موجودی از کس دیگر نگرفته، از جای دیگر الگو نگرفته که ما بگوییم این یک سابقه‌ای داشته، من وقتی دارم خلق می‌کنم قبلاً یک سابقه‌ای داشته است؛ نه، او دارد ابتدا می‌کند، بدون سابقه دارد ابتدا می‌کند، عالم خلق را ابتدا کرده است.

پاسخ: بله، در عالم خلق، عقل ابتدا دارد، عقل اول. عقل اول هم ابتدا دارد در عالم خلق. عقل ثانی هم از جانب خدا ابتدا دارد، از جانب عقل اول ابتدا ندارد.

 

پرسش: اینکه «خَلَقَ اللّهُ الْمَشِیَّةَ بِنَفْسِها ثُمَّ خَلَقَ الْأَشْیاءَ بِالْمَشِیَّةِ» [3] [4] ، این حل نمی‌کند مسئله را؟ «خَلَقَ الْمَشِیَّةَ بِنَفْسِها»؟

پاسخ: یعنی مشیت ابتدا داشته یا نداشته؟

 

پرسش: مشیت را مثال به نیت می‌زنند؛ که شما هر کاری می‌کنید، این کار را با نیت می‌کنید، نه آن خود نیت را دیگر به نیتی دیگر یا به چیز دیگر نمی‌کنید. در عالم تکوین هم خدا اول مشیت را به خود مشیت، یعنی از جای دیگر با چیز دیگر نیاورده است، و بعد اشیای بعد را به مشیت؛ این‌طور می‌شود گفت؟

پاسخ: خب، این البته بحث دیگری است. مشیت را خدا چه‌جوری آفریده است؟ مشیت دیگر اول ندارد؟

 

پرسش: نه دیگر، به خودش آفریده.

پاسخ: مشیت اول ندارد؛ مشیت اول ندارد، مابقی اول دارند؛ کما قال... قاعده الواحد است، قاعده الواحد.

 

پرسش: حاج آقا، هیچ خلقی بدون طرح نمی‌شود؛

پاسخ: هیچ خلقی بدون؟

 

پرسش: طرح نمی‌شود؛ چون با هر برنامه‌ای که می‌خواهد انجام بشود یک طراحی می‌شود، بعد...

پاسخ: تقدیر، بله، تقدیر.

 

پرسش: خب، خداوند هم خلقش و هم طرحش از خودش است، ولی در عقول، وجود را دارد از عقل می‌گیرد ولی طرحش از خداست.

پاسخ: بله، همین که ایشان فرمودند دیگر؛ یعنی علم، بله، این عیبی ندارد، عرض کردم درست است؛ که عقل اول هم قبل از اینکه عقل ثانی را ایجاد کند، علم به عقل ثانی پیدا کرده از جانب معلمش که خداست. خدا وجود ذهنی و وجود علمی عقل ثانی را به عقل اول داد، بعد عقل اول وجود خارجی را به اذن الله صادر کرد؛ پس این وجود خارجی عقل ثانی مسبوق است به وجود علمی‌اش، بنابراین اول نیست. اینکه، این فرمایش را قبول کردم؛ می‌خواستم یک جور دیگر درستش کنم که احتیاجی به این هم نباشد. عرض کردم که همه موجودات اول‌اند، همه موجودات ابتدا دارند اگر از خدا صادر بشوند؛ اما اگر بخواهند از غیر صادر بشوند ابتدا ندارند، قبلشان خدا صادرشان کرده است. حالا چطوری صادرشان کرده است؟ یا باید بگوییم در علم فاعل صادرشان کرده، یا باید بگوییم در خودش؛ در خودش دیگر صادر نکرده است، در خودش دارد. در خودش دارد، پس ابتدا در خودش است، مابقی دیگر ابتدا نیستند.

 

پرسش: خب اشیا ابتدای خود... همه اشیا از خدا ابتدا شده‌اند دیگر؛

پاسخ: اشیا بله.

 

پرسش: یعنی وقتی خدا می‌خواسته ایجاد کند، دیگر سابقه نداشته این شیء، اما عقل دوم که خواسته از عقل اول صادر بشود، یک سابقه داشته است؛ یعنی ما نبریم در علم حق تعالی...

پاسخ: حالا ایشان برده، ایشان بالاخره برده در علم خدا؛ توجه می‌کنید که حرف ایشان این است که رفته در علم، برده مطلب را در علم خدا؛ من می‌خواهم در علم خدا درستش کنم. آن که شما فرمودید که تصحیح کردیم، دیدیم درست است؛ ولی این هم که ایشان می‌فرماید، می‌خواهم درستش کنم. و در بسیاری از موارد حرف ایشان درست است؛ حالا یک جا مثلاً نقض بشود، آن را باید فکرش را کرد، ولی در بقیه موارد می‌بینیم درست گفت. همه اشیا ابتدا دارند پیش خدا و از خدا ابتدا کرده‌اند، ولو آن ابتدایشان دیگر ابتدا ندارد؛ ابتدایشان دیگر ابتدا ندارد.

 

پرسش: نمی‌توانیم بگوییم در علم خدا، خب ما ابتدا را بگذاریم روی خلق اول، بعد... همه خلق‌ها آن‌جا برود؟

پاسخ: نه، دیگر در خلق‌ها ابتدا هست؛ خدا خلق را ابتدا کرده و خودش هم ابتدا کرده است. اما اینکه حالا اثری نداشته باشند، چرا، اثر در علم خدا داشته‌اند؛ ولی آن اثر دیگر ابتدا ندارد، خلق ابتدا دارد. همین که عرض کردم دیگر؛ خلق ابتدا دارد، ولی علم خدا که قبل از خلق است، او ابتدا ندارد.

 

پرسش: خب خلق ابتدا ندارد دیگر؛ نه دیگر، قبلش علم خداست.

پاسخ: خلق ابتدا دارد؛ ولی بالاخره او ابتدایش را کرده با علم خودش.

 

حالا آن‌چه که مهم بود - توجه بکنید آن‌چه که مهم بود خلط نشود؛ ما بحث را یک مقداری خلطش کردیم - آن‌چه که مهم بود این بود که ما می‌خواستیم بگوییم هیچ مبتدئی نمی‌تواند ابتداکننده باشد. نخواستیم بگوییم خدا می‌تواند ابتداکننده باشد یا نمی‌تواند؛ اصلاً بحثمان در آن طرف نبود. ما بحثمان در این بود که هیچ مبتدائی نمی‌تواند ابتداکننده باشد، و ما این را ثابت کردیم. شما نقض کردید به خدا که چرا او می‌تواند ابتداکننده باشد؛ خب اصلاً او مبتدأ نیست، از بحث ما بیرون است. ما می‌گوییم هیچ مبتدائی نمی‌تواند ابتداکننده باشد؛ این را ثابت کردیم. عقول که مبتدأ هستند، نمی‌توانند ابتداکننده باشند؛ یا ماها که مبتدأ هستیم، ابتدا داریم، نمی‌توانیم ابتداکننده باشیم. اما خدا می‌تواند یا نمی‌تواند، اصلاً بحثمان در آن نبود. ما گفتیم، اصلاً کبرایمان این بود: هر مبتدائی عاجز است از ابتدای غیره؛ این را ما اثبات کردیم. توجه کردید؟ ما اصلاً نظرمان این بود که این را اثبات کنیم؛ کار به آن طرف دیگر نداشتیم. شما ما را کشاندید آن طرف، ما هم یک حرف‌هایی زدیم که یک مقداری باید بعضی‌هایش را قبول کنیم، بعضی‌هایش را هم استغفار کنیم.

 

گاهی اشکال که می‌شود، آدم که می‌خواهد جواب بدهد، می‌رود سراغ جواب درست؛ همان جواب می‌رود، قطع می‌شود اشکال، تمام می‌شود. گاهی دست‌وپا می‌زند، یک جواب‌هایی می‌دهد، آخر سر آن جواب درست به ذهنش می‌رسد. بله، ما اصلاً بحث در آن نداشتیم؛ بحث ما در این بود که هر مبتدائی عاجز است از ابتدای غیر؛ این را هم ما اثبات کردیم. دیگر آن طرف، که خدایی که مبتدأ نیست عاجز هست یا عاجز نیست، اصلاً جزء بحث ما نبود؛ اصلاً ما بر آن دلیل نمی‌آوردیم. بله؟ اصلاً ما بر آن دلیل نمی‌آوردیم که رفتیم آن‌جا را بحث کردیم که آن چه می‌شود. ما در این بودیم که عقل نمی‌تواند ابتداکننده باشد؛ این را هم اثبات کردیم. اما خدا می‌تواند ابتداکننده باشد یا نمی‌تواند، آن را ما دیگر اصلاً بحث نداشتیم.

آن را دیگر قبلاً ثابت کردیم که خدا ابتداکننده همه‌چیز است؛ خدا مبدأ المبادی است، خدا علة العلل است؛ آن دیگر ثابت شد، از جای دیگر ثابت شد. احتیاج نبود که با این بحث ثابتش کنیم. با این بحث، تمام همت ما این بود که مبتدأ را نگذاریم ابتداکننده باشد، و این را ما توانستیم این کار را بکنیم؛ هر مبتدائی بالاخره تا می‌خواست ابتدا کند، قبلاً خدا ابتدا کرده بود. این ثابت شد. اما خود خدا چه‌کار می‌کند، آیا ابتداکننده هست یا ابتداکننده نیست، از دلیل دیگر ثابت کردیم که خدا ابتداکننده هست؛ به این دلیل تمسک نکردیم که اشکال وارد بشود. پس بنابراین تمام اشکالات جواب داده شد.

 

از «نَعَمْ إِنَّمَا الْمَبادِی...» می‌خواهد جواب مقام سوم را بدهد. در مقام سوم گفتیم که نقض کردیم؛ که البته بحث دوم ما است، چون بحث اول و دوم یکی شد، ما یکی حسابشان کردیم، بحث سوم می‌شود بحث دوم ما. بحث سوم این بود که شما عقول را و وسائط فیض را تماماً قبول دارید که همه‌شان ابتدا دارند؛ با وجود این، ابتدای موجودات بعد را به این‌ها نسبت می‌دهید؛ این چه‌جوری می‌شود؟

جواب داده شده که ابتدا یعنی ایجاد. هیچ‌کدام از این وسائط فیض ایجادکننده نیستند؛ همگی ظاهرکننده چیزی هستند که خدا موجودشان کرده است. چیزی را که خدا موجود کرده، این‌ها به اذن الله ظاهر می‌کنند. فقط کارشان اظهار است، کارشان ابتدا نیست؛ ابتدا یعنی ایجاد، و این‌ها هیچ‌کدام ابتداکننده نیستند، همه ظاهرکننده‌اند. پس کارشان ابتدا نیست؛ بله، کارشان ابداء و اظهار است، نه کارشان ابتدا و ایجاد است.

پس توجه کنید: خدا ابتداکننده است، و این ایجادکننده است. این‌ها نمی‌توانند ایجادکننده باشند؛ چون هر چه را بخواهند ایجاد کنند، خدا قبلاً موجود کرده است. اما این‌ها می‌توانند اظهار کنند؛ یعنی آنی که خدا قبلاً ایجاد کرده در مقام علم خدا، در مقام علم خودش، این‌ها می‌توانند اظهارش کنند، یعنی بیاورندش، برای ما ظاهرش کنند. خدا مثلاً فرض کنید که زید را در علم خودش ایجاد کرده در ازل؛ این‌ها در لایزال بر حسب پیدایش شرایط ظاهرش می‌کنند؛ یعنی همانی که در علم خدا وجود گرفته در ازل، این‌ها در عالم خارج اظهارش می‌کنند، ایجادش نمی‌کنند. پس این‌ها کارشان ابتدا کردن نیست؛ این‌ها کارشان ابداء کردن است، اظهار کردن است؛ پس نقض وارد نمی‌شود. اگر این‌ها ابتدا می‌کردند، نقض وارد می‌شد.

 

پرسش: همین وجود خارجی زید مستند به عقل نیست.

پاسخ: اظهارش مستند به عقل است، نه. اصلاً این را حکمت متعالیه هم گفته، عرفان هم می‌گوید؛ البته عرفان که اصلاً ایجاد را قبول ندارد. عرفان ایجاد را قبول ندارد، اصلاً از اول اظهار می‌گوید؛ ولی حکمت متعالیه ایجاد را قبول دارد، می‌گوید ایجاد موجودات فقط به دست خداست؛ فاعل الوجود فقط خداست. حتی، حتی اینکه عقل موجد باشد به اذن الله قبول ندارد؛ حتی موجد باشد به اذن الله قبول ندارد. حالا بی‌اذن که هیچ‌چیز، مشاء هم قبول ندارد؛ حکمت متعالیه با اذن هم قبول ندارد، می‌گوید وجود را خود خدا مباشرتاً افاضه می‌کند؛ فاعل الوجود فقط خداست. بله، کارهای دیگر را به عقول و امثال عقول و وسائط واگذار کرده که به تعبیر ایشان ابداء می‌کنند، آن‌ها اظهار می‌کنند؛ خدا وجود می‌دهد، این‌ها ظاهرش می‌کنند. حالا چه‌کار می‌کنند دیگر خودش می‌داند، ولی بالاخره آن‌ها اظهار می‌کنند آن‌چه را که خدا ایجاد کرده است. عرفا هم که راحت‌اند، اصلاً وجودی قبول ندارند غیر از خدا؛ کسی را موجود نمی‌دانند، همه را ظاهر می‌دانند، ظهور می‌دانند؛ پس آن‌ها راحت می‌گویند که همه اظهار می‌شوند، نه همه ایجاد می‌شوند.

 

«نَعَمْ إِنَّمَا الْمَبادِی الْعالِیَةُ وَ الْعِلَلُ الْمُتَوَسِّطَةُ شَأْنُهَا الْإِبْداءُ وَ الْإِظْهارُ»؛ کارشان ابداء و اظهار است. «وَ أَیْنَ الْاِبْتِداءُ مِنَ الْإِبْداءِ»؛ ابتدا چه ربطی به ابداء دارد؟ ما می‌گوییم ابتدا نمی‌توانند بکنند؛ شما به ما نقض می‌کنید که ابداء کرده‌اند! این‌ها چه ربطی به هم دارند؟ ابداء را که ما قبول داریم؛ ابداء از آن‌ها برمی‌آید، ابتدا از آن‌ها برنمی‌آید.

بعد ترقی می‌کند، می‌گوید ابداء هم این‌ها نمی‌کنند! ابداء هم این‌ها نمی‌کنند؛ این‌ها خودشان چیزی نیستند که بخواهند ابداء کنند؛ همان اصلشان را هم خدا آفریده است. ابداء را هم خدا می‌کند به‌ وسیله این‌ها؛ پس خودشان در واقع ابداءکننده هم نیستند. ابتداکننده که هیچ، ابداءکننده هم نیستند؛ چون اصلشان هم به ‌وسیله خداست. خدا اگر این‌ها را از ظهور بردارد، این‌ها خودشان ظاهر نیستند تا چه رسد به اینکه مظهر باشند.

مثل اینکه مثلاً خورشید؛ خورشید کارش ابداء است. خورشید هیچ‌وقت این رنگ‌ها را درست نمی‌کند؛ خورشید این رنگ‌ها را ظاهر می‌کند. بعد ما می‌گوییم که خود خورشید هم، ابداء کار خود خورشید هم نیست؛ چون خود خورشید را اگر خدا بردارد، ظهورش و ابدائش و همه‌چیز برداشته می‌شود. پس خدا به او وجود داده و این وجود چون وجود روشن است، روشن‌کننده هم هست؛ پس همه‌چیز مربوط به خود خدا می‌شود، ابداء هم مربوط به خورشید نیست؛ اظهار رنگ‌ها هم مربوط به به خداست.

«مَعَ أَنَّ الْإِبْداءَ أَیْضاً مِنْهُ سُبْحانَهُ عَلَی الْحَقیقَةِ إِذِ الْکُلُّ»، یعنی همه موجودات، هم آن‌هایی که ظاهرند هم آن‌هایی که ظاهرکننده‌اند، همه‌شان هالک‌اند، «هالِکٌ دُونَ وَجْهِهِ الْکَریمِ»؛ فقط آنی که باقی می‌ماند خودش است. هالک است یعنی همین الان هالک است، نه فردا هالک می‌شود؛ همین الان هیچ‌چیز نیست. همین الان هر چه هست خداست. «وَ لا یَمْلِکُونَ لِأَنْفُسِهِمْ نَفْعاً وَ لا ضَرّاً وَ لا حَیاةً وَ لا نُشُوراً»؛ نفع و مضرتشان دست خودشان نیست، حیات و نشرشان دست خودشان نیست، هر چه هست در اختیار خداست؛ «فَکَیْفَ لِغیْرِهِمْ»؟ خودشان را نمی‌توانند نگه دارند، «فَکَیْفَ لِغیْرِهِمْ»، چگونه می‌توانند غیرشان را اظهار کنند؟ خودشان را نمی‌توانند ظاهر کنند، چگونه غیرشان را ظاهر کنند؟ به طریق اولی خودشان را نمی‌توانند وجود بدهند، چگونه غیرشان را بخواهند وجود بدهند؟ «وَ هُوَ الْمُبْدِئُ وَ الْمُعیدُ».

خب، «وَ فی هذَا الْمَقامِ قیلَ»؛ «فی هذَا الْمَقامِ» یعنی نه در این «فَکَیْفَ لِغیْرِهِمْ»، نه در این «لا یَمْلِکُونَ لِأَنْفُسِهِمْ نَفْعاً وَ لا ضَرّاً»، ربطی به این‌جا ندارد؛ «هذَا الْمَقامِ» یعنی مقام سوم. یعنی در مقام سوم این‌طور گفته شده است. مقام سوم جوابش چه بود؟ جوابش این بود که آن‌ها ابتداکننده نیستند، ابداءکننده‌اند. حالا برای تأکید مطلب و تأیید مطلب این را می‌گوییم: «قیلَ شُؤُونٌ یُبْدیها لا شُؤُونٌ یَبْتَدیها».

این ﴿كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ﴾ [5] برای بعضی‌ها مشکل درست کرده بود که خدا ﴿كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ﴾، مگر خدا تغییر می‌کند؟ خدا که موجود ثابت است؛ ﴿كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ﴾ یعنی چه؟ این حکایت از تغییر دارد می‌کند، در حالی که خدا تغییری در او راه ندارد. این برایشان مشکل درست کرده بود: از یک طرف قاعده عقلی می‌گفت خدا تغییرکننده نیست، از یک طرف این قانون نقلی می‌گوید خدا ﴿كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ﴾، یعنی تغییر را برایش اثبات می‌کند.

بعد این را به کسی گفتند، جواب داد که خدا ﴿كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ﴾ نیست که ایجاد کند؛ «فی شَأْنٍ»ای که اظهار می‌کند. یعنی خدا در ازل همه‌چیز را که می‌خواست ایجاد کند و همه کارها را که می‌خواست بکند تمام کرد؛ «جَفَّ الْقَلَمُ» در ازل. در لایزال یکی‌یکی آن‌هایی را که ایجاد کرده بود دارد ظاهر می‌کند برای من و شما؛ و الا همه‌چیز الان موجود است. یعنی در علم اله و در عالم دهر و بلکه در عالم سرمد، همه موجودات لایتغیر موجودند؛ موجوداتی که بعدها می‌خواهند بیایند و موجوداتی که آمدند و موجوداتی که الان هستند. در بستر زمان است که یکی‌یکی بر طبق شرایط ظاهر می‌شوند؛ ظاهر می‌شوند، نه وجود می‌گیرند، این‌ها وجود قبلی دارند. همه ما وجود سابق داریم؛ همه ما در علم اله موجودیم، در این خارج داریم یکی‌یکی ظاهر می‌شویم. پس این تغییرات، تغییرات ظهور است نه تغییرات ایجاد.

خدا فعلش هم فعل تام است؛ آن کاری که می‌خواسته بکند در ازل کرده است. در لایزال آن کارهایی را که در ازل کرده دارد ظاهر می‌کند. پس این شئونی که می‌گوید ﴿كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ﴾، یعنی شئونی که اظهار می‌کند، نه شئونی که «یَبْتَدیها»، ایجاد می‌کند. خدا شئونی را ایجاد نمی‌کند که بگویی پس یک چیزی در شأنش اضافه شد که قبلاً نبود، یک چیزی در ملکش اضافه شد که قبلاً نبود؛ نه، او هر چه باید باشد از همان ازل داشت، حتی مملوکاتش را هم در همان ازل داشت؛ چیزی اضافه نکرد، این چیزها را دارد یکی‌یکی ظاهر می‌کند. توجه می‌کنید؟ در ذاتش که مسلماً چیزی اضافه نمی‌شود، در مملوکاتش هم چیزی اضافه نمی‌شود؛ یعنی هر چه بوده تمام شده است، «جَفَّ الْقَلَمُ بِما کانَ وَ بِما یَکُونُ». و از این به بعد هر چه هست ظاهر دارد می‌شود. پس «قیلَ شُؤُونٌ یُبْدیها»؛ آن ﴿كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ﴾ منظور شئونی نیست که یکی‌یکی ایجاد کند، شئونی است که یکی‌یکی اظهار می‌کند؛ لذا اشکال تغییر وارد نمی‌شود: «شُؤُونٌ یُبْدیها لا شُؤُونٌ یَبْتَدیها». «وَ مِنْ ذلِکَ»، از این بیانی که در این... بله؟

 

پرسش: «یَبْتَدِئُها» باید واقعاً با همزه باشد؛ چون ابداء از باب افعال است، ناقص است، ولی این مهموز است.

پاسخ: «یَبْتَدِئُها»، بله. بله، «یَبْتَدِئُها»، بله، «شُؤُونٌ یَبْتَدِئُها»؛ حالا شاید «یَبْتَدِئُها» اعلال شده، شده «یَبْتَدیها»؛ چون اعلال هم عیب ندارد، همزه را، همزه ما قبل‌ کسره را تبدیل به «ی» کنیم.

 

پرسش: به خاطر مشاکله با ابداء...

پاسخ: بله، «یَبْتَدِئُها»، «یَبْتَدِئُها» که شده «یَبْتَدیها».

 

«وَ مِنْ ذلِکَ»، از این بیانی که در این دو سه خط داشتیم، «ظَهَرَ تَحْقیقُ الْمَقامِ الثّالِثِ»؛ تحقیق مقام ثالث هم روشن شد، دیگر ما جواب مقام ثالث را هم دادیم. پس دیگر در این فراز از عبارت امام ما صحبتی نداریم؛ تمام تلاشمان را کردیم و به نظر خودمان توجیهش کردیم، و اشکال هم تقریباً وارد نشد. آن اشکالاتی که شما کردید و یک مقدار در آن هرج‌ومرج به وجود آمد، به خاطر اینکه بحث را ما بردیم یک جای دیگر؛ بحث را اگر در سر جایش می‌آوردیم هرج‌ومرجی لازم نمی‌آمد. بنابراین تمام کلمات ایشان تقریباً درست است.

 

پرسش: جواب مستشکلی که بخواهد اشکال کند را هم دادیم.

پاسخ: بله، جواب مستشکل را هم که بخواهد اشکال کند ما جواب می‌دهیم که اصلاً بحث ما در آن نبود، در این بود؛ این‌جوری، که آخرش گفتیم. خب ظاهراً دیگر...

 

پرسش: خداوند متعال ابتداکننده نیست، با این حساب...

پاسخ: چرا، ابتداکننده هست؛

 

پرسش: نسبت به چیزی که قبلاً صورشان بوده...

پاسخ: ابتداکننده هست در همان ازل؛ حالا ابتدا نمی‌کند.

 

پرسش: نه، نه، حالا مقام سوم را بگذارید کنار؛ مقام دوم این بود که خداوند متعال ابتداکننده هست، شما فرمودید که قبلاً یک صوری پیش خدا هست؛ خب این صوری که هست، این شیء را که ایجاد می‌کند در واقع یک چیزی بوده، از آن نمونه دارد ایجاد می‌کند؛ همان که عقل دوم چه‌کار کرده، همان کار را عقل اول هم کرده است...

پاسخ: نه، چون خدا مبدأ الکل است، چون خدا علة العلل است، از این جهت ابتداکننده است؛ از این جهتی که ما الان داریم توجیه می‌کنیم...


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود یا روی لینک کلیک نمایید به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d

جستجو
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo