« فهرست دروس
درس شرح توحید صدوق(قاضی سعید)
استاد محمدحسین حشمت‌پور

80/08/08

بسم الله الرحمن الرحیم

ادامه شرح حدیث دوم (صفحه 130-131)/باب دوم در توحید و نفی تشبیه /شرح کتاب توحید صدوق

 

موضوع: شرح کتاب توحید صدوق/باب دوم در توحید و نفی تشبیه /ادامه شرح حدیث دوم (صفحه 130-131)

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

«و مباینته إیاهم مفارقته إنیّتهم» یا «أینیّتهم» [1] ؛

هر دو جور گفته شده است و هر دو جور نسخه را داریم. در این جمله دارد که خدا با بشر، یعنی با خلق، مباینت دارد و نحوه مباینت را امام توضیح می‌دهند؛ که چون نسخه دو جور است، ما هم دو جور مباینت را از عبارت استنباط می‌کنیم.

مباینت خدا با خلق به این است که وجود خدا جدای از وجود آن‌هاست؛ یعنی وجود آن‌ها وجود امکانی است و این وجود امکانی بر خدا صادق نیست، بلکه آنچه که بر خدا صادق است، وجود واجبی است. پس وجود خدا با وجود آن‌ها مفارق است و جداست؛ به همین جهت خدا از این‌ها جداست، چون وجودشان متفاوت است.

نسخه دوم این است که «مفارقته أینیّتهم»؛ مباینت خدا با آن‌ها این است که از أینیّت آن‌ها مفارق است؛ یعنی آن‌ها دارای أین هستند و دارای مکان‌اند، اما خدا دارای أین و مکان نیست؛ خدا نسبتش به جمیع امکنه علی‌السواء است .

پس در این عبارت، بر حسب دو نسخه‌ای که ما داریم، دو جور مباینت بین خلق و خدا را بیان می‌کنیم: یکی مباینت در وجود، یکی مباینت در مکان داشتن و نداشتن؛ خدا مکان ندارد، ولی بقیه خلق مکان دارند. و در نسخه اول، مفارقت در وجود، یعنی خلق وجود امکانی دارد و خدا وجود امکانی ندارد. خب، پس خلق وجود امکانی دارد و خدا وجود امکانی ندارد، بنابراین خالق با خلق مباینت دارد. یا اینکه خلق مکان دارد و خدا مکان ندارد، پس خدا با خلق مباینت دارد.

بعد این بحث پیش می‌آید که چطور می‌گویید تمام خلق مکان دارند و فقط خدا مکان ندارد؟ بعضی از خلایق هم مکان ندارند، مجردات مکان ندارند . شما می‌گویید که خدا با خلق فرق دارد از این جهت که خلق مکان دارد و خدا مکان ندارد؛ در حالی که ما می‌بینیم بعضی از خلایق هم مکان ندارند، پس باید خدا با آن خلایق فرق نکند! چون امام دارد می‌فرماید فرق از ناحیه مکان داشتن است؛ آن موجودات و آن خلایق مکان ندارند، پس خدا هم که مکان ندارد، مثل آن‌ها می‌شود. جواب می‌دهیم بعداً (این را ان‌شاءالله بعداً عرض می‌کنیم) که حتی مجردات هم مکان دارند. البته خب ایشان می‌گوید این حرف، حرف عجیبی است و تا حالا فکر می‌کنم نشنیده‌اید که مجردات مکان داشته باشند؛ ولی ما برای مجردات مکان درست می‌کنیم. یا مکان دارند، یا مکان هستند. حالا بعداً توضیح می‌دهیم که چطوری می‌شود.

 

اما اینکه خدا وجودش با وجود بقیه فرق دارد (این بحث ابتدایی را عرض می‌کنیم، یعنی نسخه اول را می‌گوییم): خدا با خلق مباینت دارد از این جهت که وجودش با وجود خلق یکی نیست. یعنی خلق، وجودش وجود امکانی است و وجود شرکتی است، ولی واجب ‌تعالی وجودش وجود امکانی نیست و وجود خاص خودش است.

اگر خالق وجودش با وجود یکی از مخلوق‌ها مقارن بود، آن کلام حضرت امیر که فرمودند: «مَعَ کُلِّ شَیْءٍ لاَ بِمُقَارَنَهٍ وَ غَیْرُ کُلِّ شَیْءٍ لاَ بِمُزَایَلَهٍ» [2] ، درست نمی‌شد. چون اگر خدا وجودش با یکی از وجودهای امکانی مقارن بود، با او بود به مقارنت، و با غیر او اصلاً نبود؛ نسبت به دیگران مزایلت داشت و نسبت به یکی مقارنت داشت. ولی وقتی که وجود هیچ‌یک از این‌ها را نداشته باشد، چون قیوم است با همه هست، اما «لا بمقارنة»؛ چون وجودش با وجود کسی همسان نیست که با او مقارن باشد. مزایلت هم ندارد، زیرا که قیوم است؛ قیوم، مزایلت و جدایی از آن متقوم‌ها ندارد. پس اگر خدا وجودش با وجود یکی از این مخلوقین همسان بود، با او مقارن بود و با بقیه مزایل بود؛ همان‌طور که ما این‌چنینیم، که ما با یک وجود مقارنیم و با بقیه وجودات مزایلیم.

اما خدا این‌چنین نیست؛ خدا وجودی دارد ماورای این وجودهای امکانی و نسبتش به تمام این وجودهای امکانی مساوی است؛ بنابراین با هیچ‌یک مقارن نیست و از باب اینکه قیوم است، از هیچ‌یک مزایل نیست. با همه هست به خاطر قیوم بودن، اما با همه بودنش نه به مقارنت باشد که وجودش با وجود یکی مقترن باشد و مشترک باشد؛ و غیر از همه هست و غیر بودنش این نیست که کاملاً از هم جدا باشد و مزایلت داشته باشد مثل دو تا خلق که با هم مزایلت دارند. خدا چون قیوم است با همه هست و معیت قیومیه دارد ، اما معیت قیومیه به معنای مقارنت نیست؛ و غیر همه هست چون قیوم با متقوم و مقوم با متقوم فرق دارد، ولی فرقش به مزایله نیست و از هم جدا نیستند، لذا یکی می‌تواند در دیگری تأثیر بگذارد.

پس عبارت حضرت امیر در نهج‌البلاغه که «مَعَ کُلِّ شَیْءٍ لاَ بِمُقَارَنَهٍ وَ غَیْرُ کُلِّ شَیْءٍ لاَ بِمُزَایَلَهٍ»، با این عبارت امام رضا تفسیر می‌شود. چون خدا وجودش وجود امکانی نیست، بلکه ماورای وجود امکانی است، لذا اگر با اشیا هست به مقارنت نیست، و اگر غیر اشیاست به مزایلت نیست. و الا اگر وجودش وجود امکانی می‌شد، خب بالاخره می‌شد یکی از این اشیا دیگر؛ با آن شیئی که خدا وجودش همسان بود مقارن می‌شد و با بقیه هم مزایل می‌شد، و این عبارت حضرت امیر در نهج‌البلاغه دیگر معنا نمی‌شد. پس عبارت امام رضا در اینجا، مفسر عبارت حضرت امیر در آنجاست. این بنابر نسخه اول.

 

پرسش: در نهج‌البلاغه «داخل فی الأشیاء لا بالممازجة» هم دارد؟

پاسخ: «داخل فی الأشیاء لا بالممازجة و خارج عن الأشیاء لا بالمزایلة» ؛ حالا من نمی‌دانم نسخه نهج‌البلاغه اینی است که ایشان نقل می‌کند؛ آن حالا نسخه دیگری است و جای دیگر گفته شده است، یا فلاسفه یک خرده در آن دخالت کرده‌اند، نمی‌دانم.

 

پرسش: استاد، نمی‌شود این را علت بگیریم و حرف امام رضا را معلول بگیریم؟ بگوییم چون با کل شیء است لا بمقارنة، پس امکانی نیست؟

پاسخ: ببینید، دو تا عبارت امام رضا و عبارت حضرت امیر دارند یک مطلب را افاده می‌کنند؛ هر دو یک مطلب را افاده می‌کنند. در ذهن من است که یکی مفسر دیگری قرار می‌گیرد. ما عرض می‌کنیم اگر شما آن عبارت حضرت امیر را فهمیدید و بعد به توسط او عبارت امام رضا را فهمیدید، بگویید در ذهن من او مفسر این است. ولی چون ما برعکسش را فهمیدیم، یعنی عبارت امام رضا را اول فهمیدیم و بعد عبارت حضرت امیر را، عبارت حضرت رضا را ما مفسر قرار می‌دهیم. و الا در واقع و در خارج، هیچ‌کدام مفسر همدیگر نیستند؛ در خارج هر دو کاشف از یک مطلب واقعی‌اند و یک مطلب را دارند افاده می‌کنند. در ذهن من، این یک مطلب مفسر یک مطلب دیگر می‌شود؛ دو تا مطلب به ذهن من می‌آید که یکی مفسر دیگری می‌شود، و الا در خارج و در واقع این دو تا عبارت با هم فرقی ندارند، چون هر دو دارند به یک مطلب اشاره می‌کنند؛ منتها یکی واضح‌تر گفته است و یکی مخفی‌تر. آن واضح‌تره را ما مفسر قرار می‌دهیم؛ پس در ذهن ما دو مطلب است که یکی مفسر مطلب دیگر است. حالا اگر شما دلتان می‌خواهد برعکسش کنید و بگویید آن یکی مفسر این است، بستگی دارد که در ذهن شما کدام اول می‌آید؛ هرکدام که اول آمد می‌تواند مفسر آن دومی بشود.

 

پرسش: غیریت لا بالمزایلة اسم دیگر هم دارد؟ مثل اینکه الان مثلاً معیت قیومیه بود.

پاسخ: هر دو یکی است‌ها؛ چون معیت قیومیه دارد، غیریت ندارد، بلکه «مع کل شیء» است. «مع کل شیء» هست، منتها معیت قیومیه است، پس مقارنت نمی‌آورد. «غیر کل شیء» هست، منتها... بله، می‌خواهید بفرمایید یعنی یک اسمی برایش بگذاریم؟ غیریت، غیریتی است که مزایله ندارد؛ غیریت علت و معلول، غیریتی که بین علت و معلول هست و بین مقوم و متقوم هست.

 

پرسش: در معارف می‌فرمایند بینونت صفت و موصوف و بینونت عزله؛ این بالمزایلة، بینونت عزله می‌شود و آن یکی بینونت صفتی؟

پاسخ: بله، اینجا بینونت علت و معلول است، صفت و موصوف نفرمایید؛ این که صفت و موصوف نیست! اینجا خلق و خالق است؛ خلق که صفت نیست، خلق معلول است و خالق موصوف نیست. بله، تعبیر آنجا: بینونت عزلة و بینونت صفت و موصوف؛ اینجا هم بینونت عزلة و بینونت علت و معلول. آنجا بین صفت و موصوف بینونت عزلة نیست، اینجا هم بینونت عزلة نیست. البته خب مسلماً فرق هست بین صفت و موصوف از یک طرف، و خالق و مخلوق از طرف دیگر؛ صفت به موصوف چسبندگی‌اش بیشتر است از فعل به فاعل. صفت بیشتر از فعل ارتباط دارد با موصوف؛ یعنی موصوف صفت را واجد است و گاهی عین صفت هم هست، در حالی که عین فعلش نیست. علی ای حال با این تفاوت، بله؛ با این تفاوت می‌توانیم به هم دیگر تشبیهشان کنیم برای فهمیدن مطلب.

 

«و مباینته إیاهم مفارقته إنیّتهم»؛ مباینت خدا با خلق، جدایی خداست از وجود آن‌ها که با وجود آن‌ها فرق دارد؛ وجود خدا با وجود آن‌ها فرق دارد. یا «مفارقته أینیّتهم»؛ مفارقت کردن خداست از مکان آن‌ها؛ یعنی آن‌ها همه مکان دارند و خدا مکان آن‌ها را ندارد، یعنی اصلاً مکان ندارد.

این فرمایش خوبی است؛ من هم اشاره به جوابش کردم، منتها خیلی سریع رد شدم و باید توضیح می‌دادم که ابهام برطرف بشود. مکان‌ها یا مکان موجودات مادی‌اند یا مکان موجودات مجرد، و غیر از این ما دیگر مکانی نداریم. تمام امکنه، امکنه خلق می‌شوند. اگر خدا مفارقت کرد از امکنه خلق، نه یعنی مکان دیگر دارد (چون مکان دیگری ما نداریم اصلاً)، یعنی مکان ندارد. چون مکان منحصر می‌شود به مکان مادیات و مکان مجردات، خدا اگر از امکنه خلق مفارقت کرد، یعنی این امکنه را ندارد و چون امکنه دیگری هم موجود نیست (به بیانی که بعداً خواهیم گفت)، پس یعنی خدا اصلاً مکان ندارد. پس مفارقت با أینیّت آن‌ها نشان نمی‌دهد که خدا مکان دیگری غیر از مکان آن‌ها دارد، بلکه نشان می‌دهد که خدا مکان آن‌ها را ندارد؛ وقتی خدا مکان آن‌ها را نداشت و مکان هم منحصر به مکان آن‌هاست، پس خدا اصلاً مکان ندارد. نمی‌دانم، جواب داده شد دیگر؛ ظاهراً شما اشکالتان همین بود که می‌خواستید بفرمایید که خدا...

 

پرسش: ما اصلاً با یک مقدمه دیگر می‌گوییم مکان فقط منحصر به مادیات است؛ یعنی ما فهمیدیم از قبل که مکان منحصر است به مادیات یا مجردات، دیگر ما بعد از اینکه امام فرمود «و مباینته إیاهم مفارقته أینیّتهم»، ما می‌دانیم که خداوند متعال مکان ندارد؛ چون از قبل دانستیم که مکان فقط منحصر است به مادیات مثلاً.

پاسخ: خب ما می‌خواهیم کلام را توضیح بدهیم؛ ما می‌خواهیم کلام امام را توضیح بدهیم، نه اینکه با این کلام امام ما می‌فهمیم که مکان منحصر به مادیات و مجردات غیر خداست.

 

پرسش: با کلام امام این مطلب را نمی‌رساند که مکان فقط منحصر به مادیات و مجردات است، بلکه یک مقدمه با این بیان می‌آید؛ خب اگر این مقدمه را قبل بدانیم که لاجرم باید قبل بدانیم، اگر این مقدمه را بدانیم، می‌فهمیم که خدا اصلاً مکانی نیست و مکان برای او نیست، چون مکان فقط برای مادیات است؛ دیگر نیاز به این بیان نبود.

پاسخ: بله، این مقدمه را باید قبل بدانیم. آن‌وقت می‌فهمیم که خدا با خلق مباین است به این وسیله که خلق مکان دارند (به همان وسیله‌ای که شما می‌دانید) و فقط می‌دانیم خدا مکان ندارد.

 

پرسش: فقط مکان منحصر به مادیات و مجردات است را قبلاً فهمیدیم؛ دیگر اینکه ما بیاییم توضیح بدهیم حالا مفارقت خداوند متعال با بقیه به این است... این‌ها با این عبارت فهمیده نمی‌شود؛ با این عبارت یک مقدمه نیاز داریم.

پاسخ: لزومی ندارد از این عبارت آن را بفهمید؛ ما می‌خواهیم عبارت را معنا کنیم. بله، این عبارت را که می‌گوییم، با اضافه‌ای که می‌کنیم مطلب روشن می‌شود. درست است وقتی که ما آن مقدمه را می‌آوریم مقدار زیادی از این عبارت فهمیده شده است، ولی همه‌اش نه‌! در آن مقدمه ما می‌گوییم مکان مختص است به مادیات و مجردات غیر خدا؛ بله، بعداً از آن استنباط می‌کنیم که خدا مکان ندارد، و بعد می‌فهمیم که مباینت خدا با خلق در این است که خدا مکان ندارد و آن‌ها مکان دارند. این‌ها را ببینید پله‌پله معلوم می‌شود.

 

پرسش: این دیگر به بیان نیاز ندارد؛ وقتی من فهمیدم که مکان منحصر به مادیات و مجردات است، دیگر می‌فهمم که خدا از این حیث مباینت دارد؛ از اینجا را دیگر می‌فهمم و به این بیان دیگر نیازی نبود؛ استنباط هم نمی‌خواهد، اصلاً لازمه‌اش این است که مکان برای آن‌هاست و خدا مکان ندارد؛ حالا می‌گوییم مباینت خدا و خلق به این صورت است که مکان ندارد و آن‌ها مکان دارند.

پاسخ: جایی احتیاج به بیان ندارد، ولی بالاخره انتقال پیدا می‌کنید؛ عین هم که نیستند! حالا فرض کنید یک نفر آمده است این‌جوری گفته است؛ مثلاً گفته است که آتش با بقیه چیزها فرق می‌کند از این جهت که ایجاد حرارت می‌کند. خب، اگر ما آمدیم بیان کردیم که حرارت از چیز دیگر حاصل نمی‌شود، این مطلب اثبات می‌شود دیگر، که آتش با بقیه چیزها فرق دارد از این جهت که اوست که حرارت ایجاد می‌کند و بقیه نمی‌کنند؛ یعنی وقتی استدلال کردیم، این مدلول هم روشن می‌شود. ولی چطور روشن شدنی؟ یک وقت روشن شدنی است که سریع روشن می‌شود، یک وقت بطیء روشن می‌شود؛ اینجا خیلی سریع روشن شده است. اینجا هم سریع روشن می‌شود، بله؛ وقتی می‌گوییم که چیز دیگری تولید حرارت نمی‌کند، نتیجه می‌گیریم که اینکه گفتیم آتش با بقیه چیزها فرق دارد زیرا تولید حرارت می‌کند، این را می‌فهمیم. اما چطور فهمیدنی؟ به محضی که آن فهمیده شد، با مختصر تأملی و مختصر انتقالی، این یکی هم فهمیده می‌شود.

در ما نحن فیه هم از همین قبیل است؛ عین هم نیستند، دو تا مطلب‌اند، منتها یکی کاشف از دیگری است؛ کاشف خیلی سریع. اینکه مکان منحصر است به مادیات و مجردات غیر خدا، این یک مطلب است؛ ما را سریعاً می‌رساند به اینکه خدا مباین است با خلق از این جهت که او مکان ندارد و دیگران مکان دارند. آن مطلب ما را به این مطلب می‌رساند سریعاً، ولی دو تا مطلب عین هم نیستند؛ یکی کاشف از دیگری است، منتها کشفاً سریعاً. اشکالی ندارد این که کشف سریع می‌کند؛ شما می‌فرمایید آن مطلب اول ما را بی‌نیاز می‌کند از مطلب دوم؛ عرض می‌کنم بی‌نیاز نمی‌کند، یک انتقالی به مطلب دوم شما پیدا می‌کنید که مطلب دوم عین مطلب اول نیست، ولی انتقال، انتقال خیلی سریعی است؛ به طوری که شاید اصلاً این انتقال مورد توجه قرار نگیرد و این‌قدر سریع شما منتقل بشوید از آن مطلب اول به مطلب دوم، که فکر کنید همان مطلب اول را دوباره فهمیدید! این‌جور به نظر می‌رسد، ولی در واقع دو تا مطلب است.

 

خب، «الإنیّة بتقدیم النون المشددة علی المثناة التحتانیة» ؛ یعنی بر آنی که دو نقطه دارد و دو نقطه هم در زیر دارد. چون «ت» دو نقطه دارد، منتها در رو دارد؛ «ی» هست که دو نقطه دارد و در زیر دارد. «ب» یک نقطه دارد در زیر، «ن» یک نقطه دارد در رو؛ آنی که دو نقطه دارد در زیر، منحصر به یاء است. که این عبارت‌ها را عرض کردم یک بار، به این صورت این‌ها تبیین می‌کردند که یک وقت اگر کسی یادش رفت نقطه بگذارد، مشخص باشد که این چطوری خوانده می‌شود: «الإنیّة»؛ نونی که مشدد است مقدم شده است بر یائی که دو نقطه تحتانی دارد.

و در بعض نسخ آمده است: «الأینیّة بتوسط النون بین المثناتین التحتانیتین»؛ که نون وسط دو تا «ی» دو نقطه (یعنی یائی که دو نقطه در پایین می‌گیرند) قرار گرفته است. مثناة تحتانی یعنی «ی»، مثناة فوقانی یعنی «ت»، موحده تحتانیه یعنی «ب»، موحده فوقانیه یعنی «ن» . اینکه می‌گوید مثناة تحتانیه یعنی یاء؛ مثناتین تحتانیتین یعنی دو تا یائی که دو طرف قرار گرفته‌اند و نون وسط این دو تا واقع شده است.

«و المعنی علی الأول»، معنای عبارت امام بنابر اول، یعنی بنابر نسخه «إنیّة»، این است که مباینت خدای سبحان با خلق، «إنما» به این است که خدا مفارق است و مقدس است از اینکه صدق کند وجودی که صادق علی الخلق است، «علیه». «علیهم» متعلق به «الصادق» است، «علیه» متعلق به «صدق» است؛ یعنی وجودی که صادق علیهم است، صدق نمی‌کند علیه (بر خدا)؛ آن وجودی که بر خلق صدق می‌کند بر خدا صادق نیست. مقدس است خدا از اینکه آن وجود برای او صدق کند.

«و منزه» است از اینکه شرکت با وجودات آن‌ها پیدا کند؛ راه پیدا کند شرکت با وجودات آن‌ها، یعنی با وجود آن‌ها شریک بشود؛ یعنی وجود آن‌ها هم برای خدا ثابت بشود. «بوجه من الوجوه»، به هیچ نوع شرکتی تطرق پیدا نمی‌کند «إلیه»، به خدا. «إلیه» متعلق به «تطرق» است؛ یعنی خدا منزه است از اینکه شرکت وجوداتشان به او راه پیدا کند، به هر نوع راه پیدا کردنی؛ خدا منزه است از هر نوع راه پیدا کردن وجود امکانی به او . یعنی وجود امکانی هیچ‌جور به سمت او نمی‌آید؛ نه جزئش قرار می‌گیرد، نه شرطش قرار می‌گیرد، نه بالاخره عینش قرار می‌گیرد؛ به هیچ صورت این وجود در او راه پیدا نمی‌کند. بله، مخلوقش است، یعنی جدای از اوست؛ پیش او وارد نمی‌شود و عینش و جزئش و شرطش قرار نمی‌گیرد و در محدوده او واقع نمی‌شود؛ در محدوده بعد از او واقع می‌شود.

«کما قال المعلم الثانی» فارابی، که گفته است وجود خدای سبحان خارج است از وجودات سایر الاشیاء. «خارجة» معنایش همین است؛ یعنی هیچ وجود شیء دیگر به وجود خدا راه پیدا نمی‌کند؛ خدا وجودش منزه از این است که بوی امکان و رایحه امکان در او نفوذ کند. «و لو لم یکن کذلک»، اگر خدا این‌چنین نمی‌بود، یعنی با خلق شریک بود در وجود، اگر این‌طور بود، «لم یصدق» این عبارت که «مَعَ کُلِّ شَیْءٍ لاَ بِمُقَارَنَهٍ وَ غَیْرُ کُلِّ شَیْءٍ لاَ بِمُزَایَلَهٍ» [3] ؛ این عبارت دیگر صادق نمی‌شد. چون در آن صورت خدا یک وجود امکانی می‌شد، با آن ممکن مقارن می‌شد و با بقیه ممکنات مزایل می‌شد. ولی حالا می‌بینیم با همه هست بدون مقارنت، و از همه جداست بدون مزایلت؛ معلوم می‌شود که وجودش یک وجود دیگری است و وجود امکانی نیست که در محدوده خود همین ممکنات باشد؛ «کما ورد فی نهج البلاغة» .

«و علی الثانی»، بنابر نسخه دوم، معنای عبارت امام این است که مباینت خدای سبحان «إیاهم» با خلق به این است که خدا مقدس است و منزه است از اینکه «ذا أین» باشد و مکان‌دار باشد، «کما هم کذلک»، چنان‌که خلقش این‌چنین‌اند که همه‌شان ذا أین هستند و مکان‌دار. «و لذلک لا یخلو عنه مکان» ؛ یعنی چون خدا مکان ندارد، هیچ مکانی از او خالی نیست؛ یعنی نسبتش به همه مکان‌ها مساوی است دیگر، نه یعنی در مکان‌هاست! نمی‌خواهد بگوید چون مکان ندارد پس در همه مکان‌هاست؛ این که خیلی تناقض می‌شود. چون مکان ندارد در همه مکان‌هاست! نمی‌خواهد بگوید؛ چون مکان ندارد، نسبتش به همه مکان‌ها مساوی است، لذا هیچ مکانی از او خالی نیست؛ یعنی هیچ مکانی از اشراف او خالی نیست.

می‌گویند شخصی دعا می‌کرد، می‌گفت: ای خدایی که مکان نداری و در همه مکان‌ها هستی! این خب نمی‌شود معنایش کرد. اگر مکان ندارد، در همه مکان‌ها نیست؛ به همه مکان‌ها اشراف دارد. ایشان هم عبارتش این نیست که «لا یخلو منه مکان» یعنی خدا در همه مکان‌هاست؛ مکان از او خالی نیست، خالی نیست یعنی از اشراف او خالی نیست و او به همه مکان‌ها اشراف دارد . یا به تعبیر دقیق می‌گویند همه مکان‌ها پیش او حاضر است و او گویا که تمام مکان‌ها را مشاهده می‌کند.

 

پرسش: در نسخه اول که فرمودید وجود آن‌ها را ندارد، اگر وجود آن‌ها را ندارد، پس باید یک ذات و ماهیت باشد؛ یا اگر می‌گویید وجود است، می‌شود وجود واجب، شما با وجود ممکن قیاس کردید؛ پس بحث می‌شود که در کل، دو تا وجود داریم یا یک وجود داریم؟

پاسخ: نه، دو تا وجود داریم؛ فلسفی حرف می‌زنیم، عرفانی حرف نمی‌زنیم. تازه عرفانی هم حرف بزنیم عیبی ندارد! ببینید، وجود خدا با وجود خلق فرق دارد؛ دو تا وجود هم هست. یک وجود واجب، یک وجود ممکن؛ وجود واجب غیر از وجود ممکن است؛ این فلسفی. عرفانی: وجود خدا با خلق فرق دارد، دیگر خلق وجود ندارند! خلق، ظهور وجود است؛ خب مسلماً خود وجود با ظهور وجود فرق دارد. عرفانی هم بگویید درست است، فلسفی هم بگویید درست است؛ منتها در اینجا فلسفی داریم مطرح می‌کنیم که دو تا وجود می‌گوییم. عرفان یک وجود قائل است و آن وجود خداست؛ برای خلق دیگر وجود قائل نیست، برای خلق فقط شأن حکایت قائل است؛ ظهور وجود است و حکایت وجود. اما فلسفه دو وجود قائل است: یک وجود واجب برای خدا و یک وجود امکانی برای خلق. ما در اینجا داریم به لسان فلسفه حرف می‌زنیم و می‌گوییم وجود خدا با وجود خلق فرق دارد.

 

پرسش: یک وجود است به مراتب، یا دو تا وجود است؟ یعنی به تشکیک می‌گویید؟

پاسخ: باز هم باشد، فرق دارد! باز هم بنابر تشکیک که بگوییم مراتب وجود، مرتبه عالی‌اش در واجب ‌تعالی و مرتبه دانی‌اش در ممکنات (مراتب دانی در ممکنات)، باز هم فرق می‌کند؛ چون یادتان هست در شواهد الربوبیه و در جاهای دیگر، صدرا اصرار دارد بر این مسئله که در تشکیک، مرتبه مقوم است؛ مرتبه در تشکیک مقوم است. یعنی اگر مرتبه‌ای عوض شد، مقوم عوض شده است و شیء به‌کلی عوض می‌شود. به این ترتیب اصلاً می‌شود گفت بین مراتب وجود تباین هم هست! چون مرتبه عالی با مرتبه متوسط و با مرتبه دانی، اصلاً سه چیز است؛ چون مرتبه مقوم است، وقتی مقوم عوض شد متقوم هم عوض می‌شود. بنابراین مرتبه عالی وجود (بنابر تشکیک) با مرتبه دانی فرق دارد؛ فرق مرتبه‌ای دارد، فرق مرتبه‌ای هم که داشت یعنی فرق واقعی دارد، چون به نظر ایشان مرتبه مقوم است. اگر این‌چنین باشد، پس چه بگوییم تباین وجودات، چه بگوییم تشکیک وجودات، علی ای حال به لسان فلسفه (چه فلسفه مشاء چه فلسفه متعالیه)، وجود خدا با وجود خلق فرق دارد. به نظر عرفان که باز وجود خدا با حکایت خلق و با ظهور خلق فرق دارد، چون آن‌ها اصلاً وجودی برای خلق قائل نیستند.

 

«فإن قیل»؛ وارد آن اشکالی می‌شوند که عرض کردم. اشکال این است که بنابر نسخه دوم شما می‌گویید که خدا مکان ندارد و بقیه خلق مکان دارند، پس از این جهت خدا با بقیه خلق فرق دارد. ما می‌گوییم خلق دو قسم‌اند (بقیه نه، خلق دو قسم‌اند): یکی مجرد، یکی مادی. مادی مکان دارد، مجرد که مکان ندارد! پس وقتی می‌گوییم خدا مکان ندارد، در این جهت مجردات هم مماثل‌اند، آن‌ها هم مکان ندارند؛ در حالی که عبارت امام می‌فرماید که خدا با تمام خلقش مباینت دارد، حتی با مجردات. اگر مکان نداشتن را عامل مباینت بگیرید، لازمه‌اش این است که خدا با مجردات مباینت نداشته باشد، چون این‌ها مکان ندارند مثل خدا که مکان ندارد؛ پس این نسخه نمی‌تواند درست باشد. این نسخه اگر بخواهد درست باشد، معنایش این است که خدا از خلق جداست چون خلق مکان دارند و خدا مکان ندارد؛ این عبارت می‌فهماند که خدا با خلق‌های مادی جداست، چون آن‌ها مکان دارند و خدا مکان ندارد؛ با خلق مجرد دیگر نمی‌فهماند که جداست.

ایشان در این جوابی که می‌خواهد بدهد، سعی می‌کند که برای مجردات هم مکان درست کند تا اینکه تمام خلق صاحب مکان بشوند؛ و می‌فرماید که من گمان می‌کنم که تو این تحقیقی که من می‌کنم را تا حالا نشنیده‌ای! می‌فرماید که مکان یعنی محیط. همه مکان‌ها محیط‌اند. الان مکان شما، هوایی است که به بدنتان احاطه کرده است به علاوه یک کف زمینی است که شما روی آن نشسته‌اید؛ تمام این مکان هم به شما احاطه کرده است و این محیط، سطح است. سطحی که شما را احاطه کرده است، مکان بدن شماست. فلاسفه هم گفته‌اند که مکان یعنی سطحی که احاطه کرده است متمکن را؛ آن سطح محیط را گفته‌اند مکان .

اما این مکان در مادیات است که سطح دارند و جسم دارند و در موردشان احاطه سطحی تصور می‌شود و احاطه جسمی تصور می‌شود؛ بالاخره این احاطه‌ها در آن‌ها تصور می‌شود. مکان یعنی محیط؛ اگر ما محیط را تطبیق کردیم بر سطح، به خاطر این بوده است که بحث مکان را در چیزهایی داشتیم که دارای سطح بودند و سطح در آن‌ها راه داشت؛ به این مناسبت ما مکانی را که به معنای مطلق محیط است، حمل کردیم بر سطح. ولی مکان اختصاص به سطح نداشت؛ سطح در اجسام موجود بود. اگر ما در غیر اجسام سطح را ندیدیم، حق نداریم مکان را نفی کنیم؛ چون مکان به معنای سطح نیست، یکی از افراد مکان سطح است. مکان به معنای محیط است؛ ما کان محیطاً لشیء، می‌شود مکان آن شیء.

 

پرسش: خدا را هم می‌شود به آن معنا مکان گفت؟

پاسخ: حالا، الان همین مطلب تمام نشده است؛ می‌رسیم به فرمایش شما.

 

خب، پس این روشن شد؛ مطلب اولمان این بود که مکان به معنای محیط است و مکان به معنای سطح نیست. و اگر ما مکان را به معنای سطح می‌گیریم، به خاطر خصوصیت مورد است؛ چون در خصوص موردی که بحث می‌کنیم سطح راه دارد، این محیط را برای اینکه بهتر روشن بشود تعبیر می‌کنیم به سطح تا مخاطب ما بهتر مطلب را بفهمد. پس مکان اختصاص به سطح ندارد؛ مکان یعنی محیط. این مطلب که روشن شد، وارد مطلب دوم می‌شویم.

در عالم، ماده در وسط قرار گرفته است؛ از زمین بگیرید تا فلک نهم ، این‌ها همه ماده است و این در وسط قرار گرفته است. نفس، این ماده را احاطه کرده است (چنان‌که در عبارت... )؛ پس نفس می‌شود مکان جسم. عقل احاطه کرده است نفس را؛ پس عقل می‌شود مکان نفس. عقول ده تا هستند (حالا یا هرچند تا؛ حداقل بگوییم ده تا) ؛ عقل‌ها هم همدیگر را احاطه کرده‌اند، پس هر یک مکان‌اند برای عقل پایینی، تا می‌رسیم به آخرین عقل که او مکان است اگرچه مکان ندارد؛ مکان است.

تا اینجا روشن شد که با تفسیری که ما از مکان داشتیم، همه موجودات را صاحب مکان کردیم؛ منتها موجودات مادی را صاحب مکانی کردیم که سطح هست، و موجودات غیرمادی را صاحب مکانی کردیم که سطح نیستند. چون مکان به نظر ما محیط بود؛ هر چیزی که محیط بود مکان می‌شود و محاط می‌شود متمکن. همه اشیایی که محاط به این عقول‌اند، متمکن‌اند، یعنی صاحب مکان‌اند؛ آن آخرین عقل، مکان است و متمکن نیست.

خب، یک اعتراض می‌شود که ایشان اشاره کردند: آیا خدا محیط به همه نیست؟ چرا، خدا محیط به تمام موجودات است، حتی عقل اول هم محاط به خداست. پس آیا نمی‌شود خدا را مکان بگیرید برای عقل اول؟ نگویید عقل اول مکان است و متمکن نیست؛ بگویید عقل اول هم مکان است و هم متمکن هست. هم مکان است برای پایینی‌اش، هم متمکن است در محیط به خودش که خدا باشد، و خدا بشود مکان! خدا دیگر متمکن نیست، چون محیطی بر خدا نداریم؛ اما آیا می‌شود خدا را مکان قرار داد؟ همان‌طور که شما الان عقل اول را مکان قرار دادید و متمکن قرار ندادید، بیاییم بگوییم خدا مکان هست و متمکن نیست! مسلماً که خدا متمکن نیست، چون متمکن یعنی محاط و مکان یعنی محیط؛ خدا محاط نیست، چون محاط نیست پس متمکن نیست. اما محیط که هست! اگر محیط هست، مکان باشد؛ همان شأنی را که شما برای عقل اول قائلید، بیایید برای خدا قائل بشوید!

ایشان می‌فرمایند نه، احاطه خدا احاطه دیگری است، غیر از احاطه عقول است. احاطه خدا، احاطه قیومی است، احاطه امساک است؛ «إن الله یمسک کل شیء»، احاطه‌اش احاطه امساکی است، احاطه‌اش احاطه قیومیت است؛ نه احاطه وجودی باشد یا احاطه سطحی باشد. آن احاطه‌ای که خلاصه در عقل و در مابقی هست، در خدا نیست. احاطه‌ای که در خدا هست، یک احاطه خاصی است؛ احاطه قیومی است که منحصر به خودش است و بقیه قیوم نیستند.

خب، لا یقال که مگر بقیه واسطه در فیض نیستند؟ پس آن‌ها هم ترشحی از قیوم را دارند؛ همان‌طور که خدا قیوم مادون خودش است، آن‌ها هم هر یکی قیوم مادون خودشان‌اند. جواب این است که اولاً قیوم یعنی «القائم بنفسه المقیم لغیره»، و ما القائم بنفسه غیر از خدا نداریم؛ عقول هیچ‌کدام قائم به نفس نیستند، همه قائم به خدایند. «المقوم لغیره» می‌شود، عیبی ندارد؛ مقوم لغیره هستند، ولی قائم به نفس نیستند؛ پس قیومیت جز برای خدا برای کسی دیگر نیست؛ این اولاً.

ثانیاً آن وسطی‌ها هیچ‌کدام قیوم نیستند، هیچ‌کدام مقوم نیستند، هیچ‌کدام خالق نیستند، هیچ‌کدام موجد نیستند؛ بلکه مبدی‌اند (مبدی توجه کنید)، مبدی‌اند؛ یعنی آنی را که خدا خلق کرده است، این‌ها ظاهر می‌کنند. کارشان فقط ابداء است، یعنی ظاهر کردن است؛ ابداء به معنای خلق نیست، ابداء به معنای ایجاد نیست . بنابراین نقششان فقط ابداء است؛ همه‌کاره خداست، امساک با خداست، قیومیت با خداست؛ آن احاطه، احاطه انحصاری است و احاطه‌های دیگر آن احاطه نیستند. پس خدا یک احاطه انحصاری دارد که آن احاطه را نمی‌شود گفت مکانی یا مکان؛ بقیه احاطه دارند که می‌شود آن احاطه را گفت مکان. پس بقیه یا مکان‌اند یا متمکن‌اند، اما خدا نه متمکن است (که واضح است) و نه مکان است (به این بیانی که گفتیم).

این تمام تحقیق ایشان است؛ پس همه موجودات صاحب مکان‌اند، منتها مکان‌ها مختلف است؛ فقط خداست که صاحب مکان نیست؛ یعنی مکان ندارد (صاحب مکان به معنای خالق مکان چرا، هست؛ اما مکان ندارد). بنابراین خدا جداست از خلق به اینکه خلق مکان دارند و او مکان ندارد؛ حرف درستی است و نقض به مجردات هم نمی‌شود.

«فإن قیل: یلزم من هذا»، از این بیانی که شما کردید لازم می‌آید که خدا مباینت داشته باشد با مادیات، ولی مباینت نداشته باشد با مجردات؛ چون که مادیات مکان دارند و خب خدا که مکان ندارد با مادیات جداست، اما مجردات مکان ندارند و خدا که مکان ندارد دیگر از مجردات به مکان نداشتن جدا نیست، به چیز دیگر جدایش کنید! به مکان نداشتن جدایش نکنید، در حالی که امام دارد به مکان نداشتن جدا می‌کند؛ خدا را به مکان نداشتن جدا می‌کند از مجردات. و مجردات که مکان ندارند، پس مثل خدا هستند از این جهت و نمی‌شد جدایشان کرد؛ چطوری امام جدا کرده است؟ این منتهای اعتراض.

جواب این است که «المکان العام یشمل المجردات العقلیة» را هم. بله، مکان خاص به معنای محیط سطحی، آن در مادیات است و در مجردات نیست؛ ولی مکان عام به معنای محیط (بدون قید سطحی)، در مجردات هم هست. «المکان العام» شامل مجردات عقلیه هم می‌شود؛ «و هذا غریب»، یعنی حرف عجیبی است؛ «أظنک لم تسمع مثله من أحد»، تا حالا از کسی این حرف را نشنیده‌ای .

«و ذلک»، اینکه می‌گوییم مکان عام شامل مجردات می‌شود، به این جهت است که «المکان هو الشیء المحیط»؛ مکان یعنی محیط، «سواء کان سطحاً» (چنان‌که در مادیات است) «أو غیر سطح» (چنان‌که در مجردات است). این یک مقدمه، یعنی کبرای بحث که مکان یعنی محیط. حالا می‌خواهیم همین کبرا را بر صغرا پیاده کنیم. تمام موجودات بالاخره محاط و محیط‌اند، پس متمکن و مکان‌اند؛ مکان‌اند برای مادون خودشان و متمکن‌اند در مافوق خودشان، به‌جز آن آخری که مکان هست و متمکن نیست، که آن عقل اول است.

خب، این که مقدمه اول بود و کبرا؛ حالا مقدمه دوم: «و کل واحد من الأمور العالیة المترتبة فی مقام معلوم إنما یحیط بما تحته»؛ هر یک از امور عالیه‌ای که در مقام معلوم مترتب شده‌اند، هر یک محیط به مادون خودش است؛ محاط به مافوقش است و محیط به مادونش است. اینکه می‌گوید «فی مقام معلوم»، اقتباس از آیه قرآن است که ﴿وَ مَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَّعْلُومٌ﴾ [4] ؛ ما ملائکه هرکدام مقام معلوم داریم. مقام معلوم داریم یعنی از اولی که خدا ما را آفریده است مقاممان معلوم است و تا آخر هم معلوم است؛ بشر است که مقامش معلوم نیست، چون می‌تواند از مقام پایین به مقام بالا سیر کند. مقامش معلوم نیست یعنی تا کجا می‌رود (البته خدا می‌داند)، ولی به ظاهر معلوم نیست. اما ملائکه نه؛ جبرئیل از اول مقامش جبرئیل بوده است و تا آخر هم جبرئیل است؛ این‌طور نیست که با کمالاتی که کسب کرده است جبرئیل شده باشد. آن ملکی هم که زیر دست عزرائیل است، تا آخر زیر دست عزرائیل است و تا آخر جزو تنزلات عزرائیل است و مأمور عزرائیل است؛ هیچ‌وقت با عبادت کردن‌های زیاد و طاعت کردن‌های زیاد به درجه عزرائیل نمی‌رسد. پس آن‌ها هرکدامشان مقام معلوم دارند؛ نه آن بالایی‌شان پایین می‌آید و نه پایینی‌شان بالا می‌رود؛ فقط بشر است که مقام معلوم ندارد و به او اجازه داده‌اند که از مقام پایین به مقام بالا برود .

 

پرسش: یعنی ما معلومیم در لوح محو و اثبات، ولی همه معلوم‌اند در لوح محفوظ؟

پاسخ: بله، همه در لوح محفوظ مقامشان معلوم است؛ یعنی معلوم است که مایی که انسان هستیم از کجا تا کجا می‌رویم؛ در لوح محفوظ معلوم است، در لوح محو و اثبات نه (البته لوح محو و اثبات هم معلوم است، قابل تغییر است). مقام معلوم منظور لوح محو و اثبات و لوح محفوظ این‌ها نیست؛ مقام معلوم داریم یعنی مقام ثابت داریم؛ مقام معلوم یعنی مقام ثابت داریم. بشر مقام ثابت ندارد و می‌تواند مقامش را عوض کند؛ تغییر در بشر هست و تغییر در ما نیست.

 

خب، ایشان هم می‌گوید تمام کسانی که مکانتشان عالی است و در مقام معلوم مترتب شده‌اند، همه به مادون خودشان احاطه دارند؛ این صغرا. پس همه دارای مکان‌اند یا همه مکان‌اند؛ همه مکان‌اند برای مادونشان و دارای مکان‌اند که آن مکانشان مافوقشان است، جز آن آخری که دارای مکان دیگر نیست ولی خودش مکان است. صغرا هم تمام شد و نتیجه هم گرفته شد.

حالا برای اثبات صغرا، شاهدی از کلام حضرت امیر می‌آورند و شاهدی از کلام شیخ یونانی می‌آورند. صغرا چیست؟ صغرا این است که همه اشیا به هم احاطه دارند. کبرا این بود که احاطه یعنی مکان؛ صغرا این بود که همه اشیا به هم احاطه دارند، یعنی همه مکان دارند؛ نتیجه این بود که همه مکان دارند. ما صغرا را می‌خواهیم اثبات کنیم که همه اشیا به هم احاطه دارند.

اما کلام حضرت امیر در خطبه امیرالمؤمنین علیه السلام است که بعداً می‌آید که: «إن کل شیء منها» (یعنی من الامور العالیة المترتبة) «بشیء محیط»؛ به چیز دیگری احاطه دارد. «و المحیط بما أحاط منها هو الله» ؛ و آنی که محیط است به چیزی که احاطه به تمام آن امور دارد، خداست. یعنی در بین آن امور یکی پیدا می‌کنید که محیط به همه است؛ خدا بر آن هم محیط است. پس «و المحیط بما أحاط منها»، به چیزی که از بین این امور عالیه احاطه کرده است بقیه را، خدا محیط به همانی است که بقیه را احاطه کرده است؛ و آنی که محیط است به امری که احاطه کرده است همه این امور عالیه را، آنی که محیط به این احاطه‌کننده هست، خداست.

 

پرسش: نمی‌شود بگوییم محیطی که محیط است به همه آن محیط‌ها، نه اینکه محیط آخری؟

پاسخ: همین دیگر، بله؛ همین می‌شود معنایش.

 

پرسش: یعنی هر محیطی، محیط است به مادون، نه اینکه محیط است به مادونِ مادون؟

پاسخ: بله، خدا محیط است به همه محیط‌ها؛ خدا محیط است به همه محیط‌ها یا بگوییم خدا محیط است به آن آخرین محیط، هر دوی آن مفادش یکی است.

 

پرسش: پس هر محیطی نسبت به قبلی‌ها هم می‌شود؟ مثلاً عقل اول محیط است به عقل ثانی تنها؟

پاسخ: عقل اول محیط است به عقل ثانی تا زمین! نه تنها محیط به عقل ثانی است.

 

پرسش: پس فرقی که این‌ها با خدا دارند این است که عقل باواسطه محیط است، ولی خدا بی‌واسطه محیط است؟

پاسخ: حالا بعداً می‌گوییم خدا چطور محیط است؛ بله، احاطه قیومی دارد و احاطه‌اش با آن‌ها فرق دارد؛ بی‌واسطه هم هست. نه، منظورم این است که فکر نکنید عقل اول محیط است به عقل ثانی تنها؛ محیط است به عقل ثانی و ثالث، بیایید تا زمین، تا ماده؛ همه این‌ها تحت احاطه‌اش هستند. پس اگر خدا محیط شد به عقل اول، محیط به درون عقل اول هم هست و به تمام آن محاط‌های عقل اول هم محیط است. پس فرقی نمی‌کند شما بگویید خدا محیط است به تمام این محیط‌ها، یا بگویید خدا محیط است به آن آخرین محیط؛ هر دوی آن یکی است.

 

«و نقل عن الشیخ الیونانی» ؛ در اثولوجیایش نقل شده است که...

 

پرسش: پس این با کلام دیروز که می‌گفت اثولوجیا مال ارسطو است چطور می‌سازد؟ ایشان معترف بوده است که اثولوجیا مال شیخ یونانی است؟

پاسخ: یک جا از اثولوجیا دارد ایشان نقل می‌کند؛ شیخ یونانی، حالا من نمی‌دانم مال اثولوجیا است یا مال کیست. شیخ یونانی ظاهراً افلوطین را می‌گویند؛ افلوطین را می‌گویند شیخ یونانی، صاحب اثولوجیا است، ولی در زمان ایشان ثابت نبوده است که اثولوجیا مال افلوطین است .

 

پرسش: شیخ یونانی ارسطو است یا افلوطین؟

پاسخ: حالا مگر اینکه بگویید ایشان منظورش از شیخ یونانی، ارسطو بوده است؛ که ظاهرش همین است که اثولوجیا در آن زمان به ارسطو نسبت داده می‌شده است اشتباهاً، و این‌ها گمان می‌کردند که مال ارسطو است؛ لذا اگر هم تعبیر به شیخ یونانی کرده است، حتماً منظورش ارسطو بوده است. مگر بگوییم این کلامی که ما می‌خوانیم از اثولوجیا نیست، از یکی از نوشته‌های دیگر افلوطین است؛ آن‌وقت شیخ یونانی دیگر به معنای خود همان افلوطین است. آدرس هم نداده است مصحح؛ احتمالاً پیدا نکرده است این عبارت را.

 

از شیخ یونانی نقل شده است که: «إن الفلک موضوع فی وسط النفس»؛ توجه کنید، مطلب را خارجاً توضیح دادم که یعنی نفس احاطه دارد. اگر فلک موضوع فی وسط النفس است، یعنی نفس احاطه دارد به ماده؛ نفس احاطه دارد به ماده و عقل احاطه دارد به نفس؛ پس این‌ها هرکدام محیط به دیگری هستند. هر محیطی مکان می‌شود برای آن محاط.

 

پرسش: این احاطه، احاطه هندسی است یا احاطه اشرافی؟ یعنی انگار که نفس هم جسم است؟

پاسخ: احاطه هندسی دارد یعنی احاطه‌ای که دیگر در شأن نفس است، نه آن هندسی دیگر در شأن جسم؛ آنی که در شأن نفس است. ببینید، معتقد بودند آقایان که هر فلکی دارای نفس است و آن نفس دارای مدبری است به نام عقل. آن‌وقت هر فلکی، این نفس چگونه به او اشراف دارد؟ احاطه دارد دیگر؛ چون نفس به این فلک احاطه دارد و اشراف دارد، می‌تواند کارهای این فلک را تدبیر کند. آن عقل هم اشراف دارد بر این نفس و می‌تواند کارها را تدبیر کند. هرکدام از افلاک یک نفسی دارند و هرکدام عقلی دارند؛ نفسشان مشرف بر بدنه فلک است، عقلشان هم مشرف بر نفسشان است؛ پس احاطه در هر فلکی به یک جور است.

برای اینکه بفهماند احاطه را، تعبیر به وسط کرده است. وسط در اینجا به معنای این نیست که حالا نفس جسم است؛ نمی‌خواهد جسمیتش را بیان کند. چون خواسته است تعبیر به احاطه کند، تعبیر معمولی کرده است؛ یعنی گفته است فلک را در وسط نفس قرار داده‌اند. چیزی که در وسط باشد محاط است دیگر، و آن شیء محیط به اوست؛ یعنی نفس محیط به این فلک است و فلک در وسط است. خواسته است تعبیر به احاطه کند؛ به جای تعبیر به احاطه، وسط گفته است تا بفهماند که احاطه، احاطه تام است و کاملاً احاطه کرده است؛ یعنی این نفس نسبتش به تمام جوانب فلک یکسان است، چون درست این فلک کأنه وسط این نفس قرار گرفته است و همه این نفس اشراف به این فلک دارد. این‌طور نیست که فلک یک گوشه‌ای از نفس قرار گرفته باشد تا نسبت آن گوشه به فلک نزدیک‌تر باشد از نسبت گوشه‌های دیگر نفس؛ نه، همه نفس نسبتش به این فلک مساوی است و اشراف یکسان بر این فلک دارد. تعبیر به وسط برای این بوده است، نه اینکه تعبیر به وسط برای این باشد که ایشان خواسته است بگوید نفس جسم است و وسطی دارد و فلک را در آن وسط قرار داده‌ایم.

 

خب، تا اینجا ایشان ثابت کرد که همه محیط‌ها یا مکان‌اند، یا مکان و متمکن‌اند؛ اگر فقط محیط باشند مکان‌اند، اگر محیط و محاط باشند مکان و متمکن‌اند. خب، سؤال می‌شود خدا چه؟ خدا که الان شما در اثبات صغرا گفتید محیط به همه است، پس برای خدا هم احاطه را ثابت کردید؛ اگر خدا محیط به همه است، پس مکان بشود! اگرچه مکان ندارد، ولی مکان باشد. ایشان جواب می‌دهد (همان جوابی که عرض کردم) که احاطه خدا با بقیه احاطه‌ها فرق دارد؛ احاطه خدا احاطه امساک است، یعنی «إن الله یمسک کل شیء» است، و احاطه قیومیت است، و این فرق دارد با احاطه‌های دیگر؛ دیگران این احاطه را ندارند. دیگران اگرچه واسطه فیض‌اند، همان‌طور که عرض کردیم مبدی‌اند، نه مبدع؛ مبدی‌اند یعنی آشکار می‌کنند فیضی را که خدا به توسط آن‌ها می‌خواهد به مادونشان برساند، نه اینکه خودشان مفیض باشند و نه خودشان قیومیت و امساکی داشته باشند.

امساک یعنی امساک به ید، نه امساک در مقابل جود! خدا ممسک است نه مقابل جود، این که غلط است؛ امساک دارد، امسک سماوات و زمین را بیده.

 

پرسش: ﴿إِنَّ اللَّهَ يُمْسِكُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ أَن تَزُولَا﴾ [5]

پاسخ: بله،

 

امساک یعنی نگه داشتن، که همان معنای دیگر قیوم است؛ یعنی خدا حادث می‌کند و این حادث را باقی نگه می‌دارد؛ این باقی نگه داشتن را می‌گویند امساک؛ اصل حدوثش هم امساک است و باقی نگه داشتنش هم امساک.

«لکن لما کان الله سبحانه علیته للأشیاء بطریق الإمساک» و به طریق قیومیت است، «فهو» این خدا «و إن کان محیطاً بکل محیط»، ولی در عین حال «لم یلزم» از این احاطه که خدا هم جل شأنه مکان باشد برای موجودات؛ «إذ هو سبحانه خارج» از اجناس موجودات، «منزه» از اوصاف موجودات ؛ پس احاطه‌اش نحو دیگری است که با احاطه دیگران فرق می‌کند. اگر احاطه دیگران باعث متمکن شدن یا مکان بودن آن‌ها می‌شود، احاطه خدا باعث متمکن شدن یا مکان بودنش نمی‌شود. این یک طریق برای بیان این مطلب که همه اشیا دارای مکان‌اند. طریق دوم...

 

پرسش: یک نکته وجود دارد در این توجیه، و آن این است که ما أین را به معنای مکان گرفتیم؛ در حالی که أین به معنای نسبت شیء با مکان است . اگر أین را به معنای مکان بگیریم، خب این حرف درست است؛ اگر به معنای نسبت شیء با مکان بگیریم، عقل اول هم که دیگر مکان است، آن هم مکان ندارد مثل حق‌تعالی؛ چون عقل اول که نسبت با خودش ندارد، نسبت شیء با مکان یک امر اضافی است و نسبت با خودش ندارد، نسبت با یک مکان دارد. آن هم که مادون خودش است متمکن است و مافوق خودش هم که مکان ندارد؛ پس عقل اول أین ندارد.

پاسخ: بله، عقل اول أین ندارد، ولی مکان هست؛ خودش أین است. ببینید عقل اول مکان ندارد، ولی مکان هست؛ أین ندارد، ولی أین هست؛ أین است برای مادونش دیگر. خدا نه أین دارد و نه أین هست؛ حالا تعبیر به مکان ما کردیم برای روشن‌تر شدن، شما تعبیر به أین بکنید. خدا أین نیست و أین هم ندارد؛ عقل اول أین هست و أین ندارد؛ باقی، أین هستند و أین دارند.

 

پرسش: أین یعنی نسبت دیگر؛ اما خودش أین ندارد.

پاسخ: عرض می‌کنم أین هست و أین ندارد. عقل اول را من که دارم تسلیم می‌کنم، یعنی حرف شما را قبول می‌کنم: أین هست، ولی أین ندارد؛ خدا نه أین هست و نه أین دارد. عبارت امام نمی‌گوید أین دارند؛ می‌سازد با اینکه أین داشته باشند یا أین باشند، همان‌طور که می‌سازد مکان داشته باشند یا مکان باشند. مباینت خدا با آن‌ها، مفارقت خداست أینیّتشان را؛ أینیّتشان را یعنی أین داشتنشان را یا أین بودنشان را؛ می‌سازد با هر دو. أین داشتنشان را یا أین بودنشان را. حالا عقل، أین ندارد، ولی أین که هست!

 

پرسش: خودش که أین نیست، مکان است؛ أین نیست.

پاسخ: أین هم هست برای دیگران؛

 

پرسش: مکان است برای دیگران...

پاسخ: خب بله، مکان را حالا به مسامحه أین هم بگیرید، عیب ندارد؛ حالا ما در هر صورت أین را به معنای مکان می‌گیریم، عیبی ندارد.

 

پرسش: اگر این را به مسامحه قبول نکنیم، در مورد مفارقت هم اصلاً أین را به معنای مکان می‌گیرند؛ و الا أین یعنی نسبت شیء با مکان، نه خود مکان.

پاسخ: بله، أین شاید بر مکان هم اطلاق بشود. بله، در اصطلاح فلسفی، أین بر نسبت المتمکن الی المکان اطلاق می‌شود؛ اما در اصطلاح روایی لازم نیست حتماً اصطلاح فلسفی رعایت بشود؛ شاید امام أین را فرموده و مکان اراده کرده است. عیبی ندارد، در این صورت درست می‌شود دیگر؛ توجیه ایشان در این صورت درست می‌شود. حالا نمی‌خواهیم ما اصرار کنیم که توجیه ایشان درست است؛ ما داریم توجیهش را می‌خوانیم، قبول هم نکردیم، نکردیم.

 

توجیه دوم برای اینکه همه اشیا مکان دارند و فقط خدا مکان ندارد؛ اشارتاً عرض می‌کنم، نمی‌دانم می‌رسیم بخوانیم یا نه. توجیه دوم این است که خدا با فیض اقدسش یک وجود منبسط صادر کرد؛ یعنی یک وجودی که هیچ نقش نداشت و می‌توانست تمام نقوش را قبول کند؛ به منزله ماهیتی که، به منزله هیولایی که هیچ صورت ندارد و می‌تواند هر صورتی را قبول کند . این وجودی هم که خدا افاضه کرده است، هیچ نقشی ندارد و می‌تواند نقوش مختلف را قبول کند؛ مثل یک پرده بی‌رنگی فرض کنید که بعد نقاش‌ها بنشینند روی آن رنگ بکشند و نقش بکشند و هر تکه‌اش را اختصاص بدهند به نقشه‌ای. یک همچین وجود خالصی که هیچ نقشی نداشت، از خدا به فیض اقدسش صادر شد.

بعد خدا با فیض مقدسش استعدادهای مختلف را روی این وجودها تعیین کرد و یک تکه این وجود، وجود انسان شد، یک تکه وجود سما شد، یک تکه وجود ارض شد، یک تکه وجود فرس شد، یک تکه وجود شجر شد و هکذا این موجودات مختلف پدید آمدند؛ که همان وجود منبسطی که بی‌نقش بود، با گرفتن این نقوش، موجودات مختلف را به وجود آورد. این وجود بی‌نقش را به آن وجود منبسط می‌گویند؛ نَفَس رحمانی هم می‌گویند، عماء هم می‌گویند .

نفس رحمانی تشبیهاً به نفس انسان است. انسان وقتی که می‌خواهد حرف بزند، نفس می‌کشد؛ بعد با زبانش این نفسش را تبدیل می‌کند به الف، ب، پ، ت، تا آخر و کلمات درست می‌کند. این کلمات، نقوشی هستند که بر آن نفس بی‌رنگ وارد می‌شوند؛ و این نفس بی‌رنگی که با همه این نقوش سازگار است، به وسیله زبان و به وسیله مقاطع فم، رنگ‌دار می‌شود و خصوصیت پیدا می‌کند. خب، آن وجودی هم که خدا صادر کرده است، کأنه نفسی بوده است که با کلمات الله نقش پذیرفته است و قسمت‌بندی شده است. نه که خود خدا خلقش را کلمه نامیده است و کلمه هم با تعین نفس درست می‌شود؟ فلاسفه و عرفا هم، عرفا هم آن خلق اصلی را نفس نامیده‌اند و آن خلق‌های معین را کلمه نامیده‌اند؛ از خود خدا گرفته‌اند این حرف را.

نفس رحمانی یعنی زیربنای این کلمات، یعنی زیربنای این متعینات، یعنی آن لامعینی که به وسیله این تعینات معین می‌شود؛ آن نفس رحمانی است. پس نفس رحمانی و وجود منبسط (این‌ها همه روشن است) با فیض اقدس آفریده می‌شود؛ یعنی خدا دو تا فیض دارد: با یک فیض اقدسش استعدادها را می‌آفریند، با فیض مقدسش به این استعدادها پاسخ می‌دهد؛ یعنی با فیض اقدسش آن وجود منبسط را آفریده است، با فیض مقدسش این وجود منبسط را به متعینات تقسیم کرده است و این موجودات درست شده‌اند.

 

پرسش: فیض اقدس قبل از همه است؟

پاسخ: ایشان می‌گوید بله.

 

خب، اول اینکه من مابقی مطالب را عرض نمی‌کنم، فقط نتیجه‌گیری می‌کنم (چون بقیه مطالبش باقی مانده است و نمی‌رسیم، فقط نتیجه‌گیری می‌کنم): که این موجودات در این نفس رحمانی، یا در این وجود منبسط، یا در این مرتبه عمایی واقع شده‌اند؛ مثل نقشی که در پرده واقع می‌شود. همان‌طور که پرده مکان آن نقوش است، همچنین این نفس رحمانی مکان موجودات است؛ چون این موجودات بر این نفس رحمانی عارض شده‌اند و تعین نفس رحمانی را باعث شده‌اند.

پس این نفس رحمانی مشتمل است بر تمام این کلمات، بنابراین مکان این کلمات است. همه مخلوق‌ها در مکانی که عبارت از نفس رحمانی است جمع‌اند؛ پس همه ذوالمکان‌اند به‌جز خدا. مجردات و مادیات فرق نمی‌کند، همه در نفس رحمانی هستند؛ همه در نفس رحمانی و در وجود منبسط هستند، هم مجردات هستند و هم مادیات هستند. پس این نفس رحمانی مکان همه است و مشتمل بر همه است؛ یعنی همه خلایق اعم از مجردات و مادیات در مکان‌اند، و فقط کسی که مکان ندارد خداست .

باز هم ثابت کردیم که همه موجودات دارای مکان‌اند و فقط خدا صاحب مکان نیست؛ از اینجا مباینت خدا را با خلق روشن کردیم از طریق اینکه خلق مکان دارند و خدا مکان ندارد؛ منتها مکان را عبارت گرفتیم از آن وجود منبسط و نفس رحمانی.

 

پرسش: وجود منبسط را همان هیولایی که فلاسفه می‌گویند نمی‌گیرند؟

پاسخ: نخیر. توضیح بحث را ان‌شاءالله جلسه آینده عرض می‌کنم. هیولا با وجود منبسط فرق دارد؛ هیولا خودش یکی از نقوش است،

 

پرسش: پایین‌ترین نقش است...

پاسخ: پایین‌ترین نقش است، بله . وجود منبسط، وجود فوق‌العاده‌ای است؛ ﴿وَ مَا أَمْرُنَا إِلَّا وَاحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَر﴾ِ [6] را آقایان حمل کرده‌اند بر همین وجود منبسط؛ یعنی از خدا فقط یک وجود صادر شده است، مثل اینکه از خورشید یک نور صادر می‌شود. این نور خورشید می‌خورد به شیشه‌های رنگی و از آن طرف شیشه رنگ‌های مختلف و نورهای مختلف می‌بینیم؛ نور مختلفی نیست، یک نور است. بعد آن‌ها می‌گویند وجود منبسط هم یک وجود است؛ ماهیات هستند که به وسیله این نور وجود روشن می‌شوند و تعینات حاصل می‌شوند .

 

پرسش: پس نسبت فیض مقدس و اقدس چیست؟

پاسخ: مباحثی که داریم دیگر آن در بحث عرفان ان‌شاءالله؛ نسبت فیض اقدس و مقدس در جای خودش. فیض اقدس اول است، فیض مقدس دوم است. حالا دیگر چه نسبت‌های دیگر دارند، آن یک تعین است و این یک تعین است؛ تعین فیض مقدس بیشتر است. عرض کردم با فیض اقدس استعدادها را می‌آفریند، با فیض مقدس به این استعدادها پاسخ می‌دهد؛ دیگر بیشتر از این را ان‌شاءالله در عرفان می‌خوانید.

والحمدلله رب العالمین.

 

خب، من لازم نیست همه مطالب عرفانی را بگویم‌ها؛ آن مقداری که باید مشکل حل بشود من عرض می‌کنم، دیگر مازادش را هم اگر یک خرده بی‌احتیاطی کردم می‌گویم، خیلی دیگر مازادش را... بله، حالا شاید عبارت ایشان را هم بتوانیم با فیض مقدس جور کنیم؛ حالا ببینیم چه می‌شود معنای عبارت ایشان در ان‌شاءالله بعداً که خواندیم.


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود یا روی لینک کلیک نمایید به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d

جستجو
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo