« فهرست دروس
درس شرح توحید صدوق(قاضی سعید)
استاد محمدحسین حشمت‌پور

80/08/07

بسم الله الرحمن الرحیم

ادامه شرح حدیث دوم (صفحه 129-130)/باب دوم در توحید و نفی تشبیه /شرح کتاب توحید صدوق

 

موضوع: شرح کتاب توحید صدوق/باب دوم در توحید و نفی تشبیه /ادامه شرح حدیث دوم (صفحه 129-130)

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

«خلقة الله الخلق حجاب بینه و بینهم» [1]

این عبارت را جلسه گذشته توضیح دادیم و ناچار باید دومرتبه تکرار کنم. در این عبارت، آن‌جوری که به ذهن می‌رسد، ادعا شده است که خود خلقت حجاب است؛ نه اینکه بین خلق و خدا حجاب دیگری است غیر از خلق، بلکه خود همین خلقت حجابی است که خلق را از خدا محجوب می‌کند، نه خدا را محجوب کند؛ خدا از ورای حجاب هم می‌بیند. ولی خود خلقت، حجابی است بین خلق و خدا؛ یعنی خدا وقتی خلق می‌کند، خودش را محجوب می‌کند از خلق، با این خلق کردن. خلق را جدا می‌کند از خودش، و خلقی که می‌توانسته است آگاه باشد، حالا دیگر ناآگاه می‌شود. این ظاهر عبارت است بنابر توجیهی که ما می‌کنیم.

 

پرسش: حجاب به معنای جهل است در اینجا؟

پاسخ: حجاب مستلزم جهل است؛ نه، حجاب به معنای جهل نیست، حجاب مستلزم جهل است، حجاب جهل نیست. حجاب است بالاخره؛ حجاب که می‌شود، جهل هم می‌شود. وقتی حجابی بین ما و موجودی برقرار بشود، ما به آن موجود جاهل می‌شویم دیگر. حجاب بالاخره مستلزم جهل خواهد شد؛ یعنی نه جهل کامل، من ورای الحجاب بالاخره عالم هستیم که یک موجودی هست، ولی نمی‌دانیم آن موجود چیست. اگر یک پرده‌ای باشد و پشت پرده یک حرکتی را ببینیم، می‌فهمیم که یک نفر هست .

 

پرسش: استاد، حجاب دو تا معنا داشت؛ هم معنای مانع دارد و هم معنای واسطه دارد. اگر واسطه باشد، جهل نیست دیگر. «نحن حجب الله» که ائمه می‌فرمایند ، نمی‌خواهند بگویند ما اینجا مانعیم، می‌خواهند بگویند ما واسطه‌ایم؛ اگر این را بگوییم چطور؟

پاسخ: حجاب به معنای واسطه، نه؛ ببینید در اینجا ما حجاب را به معنای مانع می‌گیریم. حجاب به معنای مانع است. مانع دو جور است: یک مانع ظلمانی است، یک مانع نورانی است . حجابی که در اینجا هست، خلقت است؛ خلقت، حجاب نور نیست، خلقت حجاب نوری نیست. خود خدا حاجب دارد از اینکه ما بتوانیم ببینیمش؛ حاجبش هم حاجب نوری است. یعنی از شدت نور نمی‌گذارد مدرک ما او را درک بکند؛ چون مدرک تا یک حدی از نور را می‌تواند درک کند. همان‌طور که باصره ما تا یک حدی از نور حسی را می‌تواند درک کند، آن باطن ما و بصیرت ما هم تا یک مقداری از نور معنوی را می‌تواند درک کند؛ نور اگر شدید بشود، دیگر قابل ادراک نیست .

خب، خدا از شدت نورانیتش محجوب است پیش ما، نه اینکه محجوب است به حجاب ظلمانی؛ اما خلقت خودش حجاب ظلمانی است. خلقت، حجاب ظلمانی است و خدایی را که از شدت نور می‌تواند محجوب باشد بر ما محجوب می‌کند. اگر ما خلقتمان حجاب نبود، می‌توانستیم این نور را مشاهده کنیم؛ یعنی اگر خلقتمان حجاب نبود، این نور را مشاهده می‌کردیم، به بیانی که الان توضیح می‌دهم.

چون قبل از اینکه ما خلق بشویم، به عنوان حقیقت در واجب‌تعالی حضور داشتیم؛ آن‌وقت خدا را درک می‌کردیم. چرا درک می‌کردیم؟ چون آن‌وقت ما نبودیم؛ آن‌وقت خود خدا بود، خودش، خودش را درک می‌کرد و حجابی نبود. بعد که ما را خلق کرد، یعنی تجلی کرد، یعنی آن حقیقت را متنزل کرد و رقیقه‌ای ساخت، این رقیقه از او جدا شد (جدا شدن رقیقه از حقیقت) و به حجاب گرفتار شد . یعنی جدا شد و دیگر آن‌طور که باید ببیند، نمی‌بیند. وقتی که آنجا بود و این خلق، این خلق نبود بلکه خدا بود (که حالا هم هست)، خودش را می‌دید و حجابی نبود. حالا که این خلق درست شد و این تنزل که خلق شد، این تنزل دیگر خدا را نمی‌بیند، مگر به حدی که به او اجازه داده شده است. پس همین خلقت، حجابی است که این خلق را حاجب می‌شود از مشاهده رب و نمی‌گذارد که رب را مشاهده کند. با توضیحاتی که جلسه گذشته گفتم، این حرف‌هایی که دارم می‌زنم روشن است‌! در جلسه گذشته گفتم، مثل اینکه فراموش شده است؛ یا اطمینان بوده است به اینکه دومرتبه تکرار می‌شود و در ذهنتان مرور نکردید. این‌جوری به نظر می‌رسد؛ از چهره‌ها به نظر می‌رسد که مطلب باید دوباره تکرار بشود.

ما عرض کردیم که خدا به ماعدا عالم است. علمش به ماعدا هم آن‌طوری که مشاء می‌گویند که صورتی از ماعدا در پیشش حاضر است، به این نحو خدا عالم نیست. حرف مشاء را ما قبول نداریم که خدا علم حصولی به ماعدا داشته باشد از طریق صورت ؛ و آن‌طور که اشراق می‌گوید که علم حضوری خدا به ماعدا دارد، این را هم ما قبول نداریم . خدا عالم به موجودات هست، نه از راه علم حصولی که از طریق صورت باشد، نه از راه علم حضوری که بعد از خلقت است. ما علم خدا را این نمی‌دانیم؛ علم خدا را به این صورت می‌دانیم که خدا چون واجد حقایق موجودات است و واجد کمالات موجودات است به نحو اعلی و اتم، پس تمام موجودات را با مشاهده خودش مشاهده می‌کند، حتی قبل از اینکه موجودات خلق بشوند .

پس همه موجودات به کمالشان و به حقیقتشان در الله ‌تعالی موجودند به بساطت، و واجب را مرکب نمی‌کنند. واجب وقتی به خودش عالم است، به این حقایق عالم است؛ این حقایق هم به خدا عالم‌اند، یعنی یک ذات دیگر، به خودش عالم است. پس این حقایق الان حجابی ندارند، چون خود خدایند و ذات خدایند. این‌ها تنزل می‌کنند (خودشان سر جایشان محفوظ‌اند، هنوز هم آن حقایق در خدا هستند و از خدا چیزی کم نمی‌شود)؛ تنزل می‌کند، رقیقه‌اش می‌آید پایین و رقیقه‌اش می‌شود عقل، رقیقه‌اش می‌شود عالم مثال...

 

پرسش: این علمی که نه حصولی است نه حضوری، پس اسمش چیست؟

پاسخ: اسمش علم است دیگر، علم کمالی خداست دیگر. علم کمالی است؛ حالا این نه حضوری است نه حصولی؛ مثل علم شخص به خودش. علم شخص به خودش البته حضوری است، اما این نه آن حضوری است که اشراق می‌گوید. در هر صورت، علم واجب‌تعالی به خودش را ما ملاحظه می‌کنیم و این را می‌گوییم علم به ماعداست؛ علم واجب به خودش، عین علمش به ماعداست. چون ماعدا را در خودش به نحو حقیقت دارد، پس اگر به خودش عالم شد، به ماعدا عالم است، قبل از اینکه ماعدایی موجود بشوند. این نظر صدراست؛ صدرا همین نظر را دارد .

 

پرسش: عرفا هم همین را می‌گویند؟

پاسخ: عرفا این را نمی‌گویند، نه؛ عرفا می‌گویند علم واجب ‌تعالی به ماعدا از طریق علم است به اعیان ثابته. این را جلسه گذشته عرض کردم؛ به اعیان ثابته است . البته صدرا آن حرف عرفا را کامل نمی‌داند، ولی می‌گوید چون به آن‌ها اطمینان دارم، توجیه می‌کنم؛ و بعد از توجیه، حرفشان را قبول می‌کند. که حرف عرفا را همین‌طور به ظاهر قبول نمی‌کند، بعد از توجیه قبول می‌کند . ولی آن نظر خود صدرا که الان در اینجا مطرح است، این است که واجب ‌تعالی به ماعدا عالم است از این باب که تمام کمالات ماعدا را به نحو کامل، به نحو اتم و به نحو اعلی واجد است؛ یعنی خودش همه این کمالات هست. وقتی به خودش عالم است، به همه این کمالات عالم است؛ این کمالات هم به خدا عالم‌اند، یعنی خودش به خودش است دیگر.

آنچه که خودش هست دیگر پایین نمی‌آید و جدا نمی‌شود؛ تنزلاتش خلق را تشکیل می‌دهند. مثل همان ملکه اجتهاد که خودش چیزی از آن کم نمی‌شود؛ تنزلاتش در کتاب نوشته می‌شوند یا به زبان بیان می‌شوند؛ این‌ها تنزلات‌اند. خب، تنزلات که حقیقتشان در عالم اله موجود بود، خودشان دیگر در عالم اله موجود نیستند و متنزل شده‌اند. حقیقتشان علم به خدا داشت، زیرا که بالاخره خودش در عالم اله بود دیگر؛ اما این رقیقه، علم به اله ندارد آن‌جور که باید؛ به حدی که رقیقه توانایی دارد به او اجازه می‌دهند که علم به خدا داشته باشد.

پس توجه می‌کنید که این رقیقه گرفتار حجاب است. حجاب از کجا پیش آمد؟ از اینکه این تنزل حاصل شد. اگر تنزل حاصل نمی‌شد و حقیقت موجود بود، خود حقیقت که حجاب نداشت؛ خود حقیقت نسبت به خدا که حجاب نداشت، خود حقیقت، خود خدا بود (الان هم هست) و حجاب نداشت؛ تنزلش حجاب شد.

یعنی وقتی (حالا به تعبیر تسامحی ما، چون این تعبیر درستی نیست) حالا که از خدا جدا شد... جدا شدن معنا ندارد، چون چیزی را از خدا نمی‌برند که بشود خلق؛ جدا شد یعنی تنزل کرد، به معنای واقعی تنزل؛ اما خب برای اینکه روشن بشود من تعبیر به جدا می‌کنم. وقتی در آنجا حضور داشت، به خدا عالم بود (که الان هم حاضر و عالم است)؛ وقتی جدا شد، دیگر حجاب درست شد. حالا آن‌چنان که باید، عالم نیست؛ خدا را از دور مشاهده می‌کند و خدا را فقط به وجودش عالم است، چون جدا شده است. همین جدا شدن، حجاب اوست؛ جدا شدن یعنی خلق، پس همین خلقت حجاب اوست. اصلاً همینی که خلق شد، گرفتار حجاب شد؛ پس خلقت خودش حجاب است. نه اینکه بین خالق و این مخلوق حجابی آویخته باشد، بلکه خود خلقت حجاب است.

 

پرسش: پس «تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز» یعنی چه؟

پاسخ: «تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز» ، بله. ما الان اصل این خلقت را می‌گوییم حجاب است؛ خود خلقت را می‌گوییم حجاب است. بله، خلق هم خودشان حجاب‌اند؛ اگر خودیت را از بین بردند و فانی شدند در حقیقت، حجاب برخاسته می‌شود. این یک بحث دیگر است. فعلاً که خلق کرده‌اند، خود خلق حجاب است؛ خود خلقت کردن حجاب است. حالا بعد از اینکه خلقت شد و این حجاب درست شد، الان منی که مخلوقم، چه چیزم حجاب است؟ منیتم حجاب است. یعنی اگر آن منیت برود کنار و من فانی بشوم، حجاب برداشته می‌شود؛ این یک بحث دیگر است، این که حافظ می‌گوید.

 

پرسش: معنای مصدری اینجا منظور است یا اسم مصدری...

پاسخ: حالا اسمش را معنای مصدری می‌گذارید یا اسم مصدری می‌گذارید؛ خلقت حجاب است، این مخلوق هم محجوب است. آنی که حافظ می‌گوید، محجوب بودن مخلوق است؛ اینی که الان از روایت می‌خواهیم استفاده کنیم، حجاب بودن خلقت است؛ دو تا بحث است. البته این دو تا بحث کنار هم است، یعنی با هم می‌آیند؛ اگر خلقت حجاب باشد، مخلوق هم محجوب می‌شود، اما دو تاست.

 

پرسش: ظاهراً این حجاب خلقت هیچ‌وقت برداشته نمی‌شود؟

پاسخ: هیچ‌وقت برداشته نمی‌شود، بله. اصلاً خلقت یعنی حجاب دیگر؛ یعنی هیچ‌وقت منِ رقیقه، حقیقت نمی‌شوم. بله، می‌توانم فانی بشوم در حقیقت، ولی هیچ‌وقت حقیقت نمی‌شوم. هرگاه منِ رقیقه، حقیقت شدم، آن حجابی که خلقت است از بین می‌رود؛ و هیچ‌وقت این‌طور نمی‌شود، یعنی رقیقه هیچ‌وقت حقیقت نمی‌شود، هرچقدر هم ترقی کند. بله، می‌تواند فانی در حقیقت بشود؛ اگر فانی شد، حجاب خودش را برداشته است، ولی این حجاب اصلی باقی است، حجاب خلقت.

 

پرسش: شما فرمودید محجوب رقیقه را گرفتید، یعنی مخلوق را گرفتید؛ این‌طوری که شما فرمودید در اینجا محجوب، مخلوق است یعنی رقیقه است، و حجاب، حقیقت است؟

پاسخ: این در بحث دوم بود، که به شعر حافظ تمسک کردند من عرض کردم که محجوب، مخلوق است. محجوب مخلوق است، این یک بحث است؛ خلقت هم حجاب است، ما الان می‌خواهیم این دومی را بگوییم؛ فقط می‌خواهیم بگوییم خلقت حجاب است. حجاب بین خلق و خدا، حجاب بین مخلوق و خدا، این خلقت است؛ یعنی اگر خلقت نبود، حجابی نبود. این خلقت که آمد، نفس خلقت حجاب درست می‌شود. بعد حالا خلق محجوب می‌شود؟ درسته، بله، خلق هم محجوب می‌شود، این یک حرف دیگر است. خلق هم محجوب است، اما خود خلقت حجاب است؛ الان این از عبارت امام می‌خواهد استفاده بشود که خود خلقت حجاب است.

تفکیک کنید در ذهنتان که «خلقت حجاب است» یک مطلبی است، و «مخلوق محجوب است» مطلب دیگری است؛ اگرچه این دو تا با هم مستلزم همدیگرند (اگر خلقت حجاب است، مخلوق هم محجوب است)، اما دو مطلب است. ما الان نمی‌خواهیم بگوییم مخلوق محجوب است؛ بله، مخلوق محجوب هست، ما می‌خواهیم بگوییم خلقت حجاب است. یعنی خود همین خلقت به معنای این است که خدا بین خودش و خلق حجاب ایجاد کرده است؛ نه واقعاً بینش حجابی باشد، و الا آن حجابی که خدا بین خودشون ایجاد می‌کند دوباره یک خلق است و دوباره باز باید بین او و خدا یک حجاب دیگر باشد! این را نمی‌گوییم؛ خود خلقت حجاب است و احتیاجی به حجاب دیگر نداریم. توجه می‌کنید؟ خود خلقت حجاب است؛ یعنی اینکه خدا (به تعبیر تسامحی) ما را از خودش جدا می‌کند، همین جدا کردن حجاب است؛ وقتی جدا شدیم دیگر نمی‌بینیم دیگر، حجاب درست شد. تنزل خودش حجاب است؛ خلقت، تنزل و (به تعبیر مسامحی) جدا کردن، همه‌اش حجاب است.

دیگر فکر می‌کنم واضح‌تر از این نمی‌شود عرض کرد؛ من عرض می‌کنم خیلی بی‌احتیاطی کردم، ولی خب گاهی از اوقات باید هم بی‌احتیاطی کرد؛ چون اگر من واضح حرف نمی‌زدم و مطلب مخفی می‌ماند، شاید از یک جای دیگر اشکالاتی به وجود می‌آمد که دردسرش بیشتر از این بود.

 

پرسش: منظور از این تنزل و اینکه وقتی جدا می‌شود دیگر ما او را مثل سابق مشاهده نمی‌کنیم، این است یا اینکه او...

پاسخ: ما او را مثل سابق مشاهده نمی‌کنیم، یعنی ببینید توجه کنید و این تکه را دقت بکنید که تأکید هم داشتم روی مطلب: که ما وقتی که حقیقت بودیم، ما نبودیم! این را دقت بکنید، این خیلی مهم است. ما وقتی حقیقت بودیم، ما نبودیم، خدا بود؛ حالا هم آن حقیقت هست و حالا هم خدا هست. وقتی ما پیدا شدیم (یعنی این رقیقه پیدا شد)، دیگر ما از اولش هم خدا نبودیم و حالایش هم نیستیم. الان در این وضع رقیقه‌ای که داریم، نه خدا بودیم، نه خدا هستیم و نه خدا می‌شویم. حقیقتمان خدا بود و حالا هم هست؛ رقیقه ما نه خدا بود، نه خدا هست و نه خدا می‌شود. به محضی که رقیقه شد، حجاب درست شد؛ پس حجاب را خدا درست کرد با همین رقیقه درست کردن، یعنی این رقیقه از آن حقیقت محجوب شد.

خب، ایشان می‌فرماید که حجاب یک‌طرفی است یا دوطرفی است؟ نه، یک‌طرفی است؛ من دیگر نسبت به او حجاب دارم، او نسبت به من حجاب ندارد.

 

پرسش: ما همین را عرض کردیم دیگر؛ در اینجا می‌فرماید «فإذا صدرت ... احتجبت عن الذات» ؛ دوطرفه باید بگوییم دیگر؟

پاسخ: همین جواب شما را دارم عرض می‌کنم. الان به آنجا نرسیدیم؛ «احتجبت» یعنی من که خلقم، «احتجبت عن الذات» خدا؛ یعنی من حجاب پیدا کردم، من احتجاب پیدا کردم، نه ذات نسبت به من حجاب پیدا کرد؛ آن ذات مرا می‌بیند. من دیگر نسبت به ذات احتجاب دارم؛ شما برعکس معنا می‌کنید.

 

پرسش: مثل این شیشه‌هایی که آورده‌اند که از بیرون نمی‌شود دید، ولی کسی که داخل است بیرون را می‌بیند.

پاسخ: بله، این هم یک مثال عرفی خوبی است؛ شیشه‌هایی که از آن طرف نمی‌شود دیدش و از این طرف می‌شود دید. بله، خدا ما را می‌بیند، چون حقیقت ما پیشش است؛ منتها ما را که می‌بیند، از کانال حقیقت ما دارد ما را می‌بیند! معتقدند که خدا این رقیقه را از طریق آن حقیقت می‌بیند. اگر به این تعبیر بگویید ما هم محجوبیم از خدا، عیبی ندارد؛ به این تعبیر و به این عنایت بگویید ما هم محجوبیم، چون خدا از طریق حقیقته دارد ما را می‌بیند؛ یعنی خود رقیقه محجوب است از خدا هم، همان‌طور که خدا محجوب است از ما. اما خدا به ما راه دارد، از همان طریق حقیقت باشد، راه خیلی روشن هم دارد؛ ما راه نداریم، ما راه روشن نداریم؛ راهی داریم و تا حدی که امکان داریم می‌توانیم پیش برویم و خدا را ببینیم.

 

پرسش: مثال بهترش موجودات ذهنی خودمان است دیگر؛ ما آن‌ها را بالاخره می‌بینیم، ولی آن‌ها نمی‌توانند بیایند بیرون از ما و ما را ببینند؛ چون دیگر از ذهن ما بیرون است.

پاسخ: ما موجودات ذهنی را می‌بینیم و موجودات ذهنی ما را نمی‌بینند؛ البته اینکه موجودات ذهنی ما را نمی‌بینند، این احتیاج به استدلال دارد. از ما نمی‌تواند بیاید بیرون، ولی حالا می‌تواند ما را ببیند یا نمی‌بیند... در هر صورت شاید مثال درستی باشد؛ حالا با تفاوت‌هایی که دارد بالاخره قبولش کنیم.

علی ای حال مطلب احتمالاً با این بیان‌هایی که کردم روشن شد. جایی هم که اگر دیدید مخفی مانده است برایتان، واجب نیست مطلب را بدانید؛ ذهنتان را محو کنید، آنچه که گفته شد از ذهنتان محو کنید و خیالتان را راحت کنید، کأنه نشنیدید! اگر دیدید مطلب را متوجه شدید، که می‌بینید مطلب به این صورت که گفته شد اشکال ظاهر شرعی ندارد (حالا اشکال باطن دارد، نمی‌دانیم؛ اشکال ظاهر شرعی ندارد به این صورت که گفته شد). اگر می‌بینید به نظرتان مشکل می‌رسد، خودتان را ناراحت نکنید؛ از ذهنتان پاکش کنید، گویا که اصلاً در این جلسه حضور پیدا نکردید و این مطالب را نشنیدید!

 

پرسش: در این بحث حقیقت و رقیقه، اگر حقیقت غیر از رقیقه هست، چطوری می‌شود از علمی که به آن دارد، علم کامل به این رقیقه داشته باشد؟

پاسخ: حقیقت غیر از رقیقه است، ولی کامل‌تر از رقیقه است؛ بله، خود آن نیست، ولی از کامل می‌شود ناقص را یافت. مثلاً فرض کنید که یک کانالی باشد وسیع، که ما از آنجا نور شدید بتابانیم و انتهای کانال را که یک خرده باریک می‌شود ببینیم؛ توجه می‌کنید؟ یا شاید برعکسش را بتوانیم بگوییم. بالاخره از یک طرف که نگاه می‌کنیم بهتر دیده می‌شود، از یک طرف کدرتر دیده می‌شود. این حقیقت طوری است که رقیقه را به کمال نشان می‌دهد؛ یعنی کامل‌تر از خودش نشان می‌دهد، نورانی‌تر از خودش نشان می‌دهد. خب، پس اگر این‌چنین است، ما می‌توانیم کاملاً این رقیقه را ببینیم؛ لذا خدا به ما نزدیک است ﴿مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ﴾ [2] ، و ما را از خود ما بهتر می‌شناسد.

 

پرسش: استاد، نقایص ما چه؟ این‌ها از طریق حقیقت دیده نمی‌شوند، پس مستلزم این است که به این‌ها علم نداشته باشد؛ یعنی اینکه این‌ها معنای نقایص است، ولی وقتی تفصیلی است، این یک عدم معرفت است دیگر. البته این که شما فرمودید در علم خود ذات به ربوبیت مطرح است، اما در مسئله اینکه خداوند متعال در همه اشیا ذاتش حضور دارد و «هو معکم أین ما کنتم» ، این یک علم دیگری است؛ ما اصلاً بیان دیگری داریم در علم خود ذات الهی نسبت به اشیا که از طریق حقیقت، اشیا را می‌بیند، اما خود رقائق معلوم هستند از اینکه آن حقیقت ظاهر شده و ساری شده در اشیا و از آن لحاظ «هو معکم أین ما کنتم» است.

پاسخ: بله. من در جواب فرمایش ایشان این حرف‌ها را گفتم، نه در توضیح بحث؛ و بنابراین شاید خیلی اعتراض وارد نباشد. خدا به ما عالم است، اما چند تا علم که ندارد؛ یک علم است، که اگر بخواهد چند تا علم داشته باشد، ترکیب پیش می‌آید؛ یک علم است .

 

پرسش: حق‌تعالی در مقام ظهور است؛ در مقام غیب و احدیت صرف است، اما در مقام ظهور، چون خلق هم ظهور حق هستند (خلق که می‌گوییم و الا خلق سراب است؛ خلق از ظهور حق هستند)، از این باب وقتی خود او دارد ظاهر می‌شود، از این جهت همه چیزها را می‌داند؛ ولی خب این حرف این‌ها را نمی‌خواهد بزند، می‌خواهد با این بیانات یک طوری...

پاسخ: توجه کنید به این مثالی که عرض می‌کنم که مطلب برایتان روشن بشود. البته خب ما جلسه‌مان طولانی می‌شود، ولی خب جا دارد بالاخره؛ وقتی مطلب، مطلب سنگینی است باید حل بشود.

شخصی در مقابل آینه می‌ایستد، زید در مقابل آینه می‌ایستد؛ من از بیرون او را و عکسی را که در آینه افتاده است ملاحظه می‌کنم. عکس را نگاه می‌کنم، می‌گویم خود زید است. بعد که دقت می‌کنم، می‌گویم نه، خود زید نیست، عکس زید است. یعنی وقتی زید را می‌بینم، می‌گویم خودش است‌، این هیچ فرقی با او ندارد؛ یعنی درست او را نشان می‌دهد. اما وقتی خود زید را ملاحظه می‌کنم و با توجه دقیق می‌کنم، می‌گویم نه، این خود زید نیست، این عکس زید است.

پس عکس زید، عین خود زید است من وجه، و غیر زید است من وجه. از این جهت که زید را نشان می‌دهد، عین زید است؛ از این جهت که آثار زید را ندارد، واقعیت زید را ندارد و کارهای زید را نمی‌تواند انجام بدهد، غیر زید است؛ یا از جهاتی بالاخره غیر زید است. زید ظاهر شده است در عکسی که در آینه افتاده است، و آن عکسی که در آینه افتاده است مظهر است یا مُظهِر است، و زید ظاهر شده در آینه است. پس مظهر که همان عکس است، عین ظاهر است (یعنی عین این زید است) من وجه، که زید را کاملاً نشان می‌دهد؛ و غیر زید است من وجه، که بالاخره واقعاً غیر زید است، این عکس است و آن واقعیت است .

این مطلب را در این مثال توجه کردید، حالا برویم سراغ ممثل: ما همه مظاهر خدا هستیم و خدا ظاهر است. نمی‌خواهیم بگوییم عکس خداییم، مظهریم؛ فرق هست بین عکس و عاکس، و مظهر و ظاهری که ما الان مورد بحث داریم. عکس و عاکس هر دو مادی‌اند، باید آینه‌ای باشد و چیزی در او بیفتد؛ خیلی فرق‌ها هست. ولی حالا مظهر و ظاهر را می‌گوییم. مظهر ما هستیم، ظاهر خدا هست؛ خدا در ما دارد خودش را جلوه می‌دهد. یعنی ما را آیت خودش قرار داده است تا به توسط این آیت، خودش را به دیگران نشان بدهد.

 

پرسش: خودش را ببیند در انسان کامل.

پاسخ: این یک بحث است؛ خودش را ببیند حرف دیگر است .

 

پس خدا خودش را در ما ظاهر کرده است؛ فقط به اندازه‌ای که ما می‌توانیم او را نشان بدهیم (آینه چقدر می‌تواند زید را نشان بدهد؟ همان‌قدر؛ دیگر خصوصیات زید و آن کمالات زید و این‌ها در این آینه همه‌اش منعکس نمی‌شود)، به همان اندازه که ما می‌توانیم آیت خدا بشویم، به همان اندازه خدا را نشان می‌دهیم. پس ما می‌شویم مظهر، خدا می‌شود ظاهر.

گفتیم مظهر من وجه عین ظاهر است، یعنی از این جهت که ظاهر را نشان می‌دهد؛ من وجه غیر ظاهر است، از این جهت که ظاهر واجب است و این ممکن است، ظاهر چه می‌کند و این هیچ‌کاره نمی‌تواند بکند، این ربط است و آن مرتبط‌الیه است؛ خیلی تفاوت بینشان است. پس مظهر، عین ظاهر است من وجه، و غیر ظاهر است من وجه.

همین عینیت (دقت کنید)، همین عینیت منشأ می‌شود که خدا خودش را در این مظهر ببیند؛ پس خدا این مظهر را دارد می‌بیند و مظهر از او غیب نیست. مظهر هم دارد ظاهر را می‌بیند، اما در چقدر؟ همان‌قدر که خودش نشان می‌دهد، نه بیشتر. خدا این ظاهر را دارد می‌بیند، هرقدر که این ظاهر هست؛ همان مقدار که این ظاهر هست، خدا دارد می‌بیندش. این مظهر هم دارد ظاهر را می‌بیند، منتها چقدر؟ به مقداری که خودش می‌تواند ببیند، نه به مقداری که آن ظاهر هست؛ به مقداری که این مظهر هست، یعنی به مقدار وجود خودش. لذا وقتی ما می‌گوییم «سبحان ربی الأعلی» ، هرکی می‌گوید «سبحان ربی الأعلی»، به اندازه خودش «ربی» را می‌فهمد؛ ما «ربی» را به اندازه خودمان می‌فهمیم، آن اولیاءالله بیشتر می‌فهمد، آن پیغمبر بیشتر از اولیاءالله می‌فهمد. هرکی به اندازه سعه وجودی خودش می‌تواند با خدا حرف بزند.

علتش این است که آن رابطه عینی که بین ظاهر و مظهر هست، آن رابطه دارد دخالت می‌کند؛ که چون این مظهر عین ظاهر است من وجه، پس می‌تواند ظاهر را نشان دهد و می‌تواند به ظاهر عالم باشد؛ ظاهر را می‌تواند به او عالم باشد. توجه می‌کنید؟ این عالم بودن را درست کردیم. خدا چطوری به ما عالم است و ما چطوری به خدا عالمیم. خدا به ما همان‌طور که هستیم عالم است، یعنی همه آن مظهر را می‌داند و هیچ‌چیز فروگذار نمی‌شود؛ ما به خودمان همان‌طور که هستیم عالمیم و به خدا آن مقدار که هستیم عالمیم، نه آن مقدار که خدا هست، آن مقدار که ما هستیم. پس ما به خدا کاملاً عالم نیستیم؛ به خودمان کاملاً عالمیم، به خدا هم به مقدار خودمان عالمیم، به خدا به مقدار خودش عالم نیستیم. پس توجه کردید علم خدا به ما کامل است و علم ما به خدا کامل نیست.

 

پرسش: در مورد اینکه مظهر عین ظاهر است من وجه، «من وجه» یعنی چه؟

پاسخ: من وجهی که ظاهر را نشان می‌دهد؛ از این وجه که ظاهر را نشان می‌دهد، عین ظاهر است. تمام ظاهر را نشان می‌دهد (این را دقت کنید، دیگر دارم اضافه می‌کنم)، تمام ظاهر را نشان می‌دهد. و بیانش این است که باید ببینیم این مظهر، مظهر چیست. یک وقت پیغمبر است، مظهر تمامی است، آینه تمام‌نماست؛ این مظهر همه کمالات است . یک وقت مثلاً فرض کنید یک نفر معمولی است، یک آدم جود و کرم‌داری است؛ این جود و کرم‌دار، مظهر جود خداست؛ مثلاً در جاهای دیگر می‌بینید اوصاف کمالی دیگر را ندارد، این مظهر آن اوصاف کمالی دیگر نیست، فقط جود را نشان می‌دهد، به اندازه خودش نشان می‌دهد. هر کسی به اندازه خودش نشان می‌دهد؛ جود خدا را که هیچ‌کس نمی‌تواند نشان بدهد، جود خدا در حد بی‌نهایت است و این جودش محدود است. مظهر جود خداست و به اندازه خودش جود خدا را نشان می‌دهد: حاتم یک خرده بیشتر نشان می‌دهد ، ماها که مثلاً فرض کنید یک چند ریال به فقیر می‌دهیم کمتر نشان می‌دهیم؛ هرکی به اندازه خودش نشان می‌دهد.

خب، دیگر مثل اینکه مطلب روشن شد، رد شویم؟ خیلی حرف‌ها که نباید گفته می‌شد، گفته شد؛ ولی بالاخره باید یک جوری روشن می‌شد این‌ها.

 

پرسش: چون وارد شدید، باید تا آخر وارد می‌شدید دیگر؛ این بحث، بحث شیرینی است.

پاسخ: همین است دیگر؛ من عرض می‌کنم وقتی وارد شدیم، باید وارد بشویم؛ وقتی وارد شدیم باید کامل توضیح بدهیم که چیزی مبهم نماند. حقیقت و رقیقت مطرح است، اصل و تنزل مطرح است، یا ظاهر و مظهر مطرح است، یا علت و معلول مطرح است؛ ولی مباحث تقریباً همان مباحث است، منتها صورت عوض شده است.

 

پرسش: استاد، اگر در این بحث شما، بحثتان را گره بزنید به قرب نوافل و فرایض، خیلی انگار بهتر روشن می‌شود.

پاسخ: قرب نوافل و فرایض را من در اشارات اشاره کردم و می‌دانم آنجا کامل نگفتم؛ چون من از گفتن مطالب عرفانی همیشه وحشت داشتم، آنجا یادم هست گفتم، ولی کامل نگفتم. یک چیزی بالاخره روشن شد آنجا؛ جایش آنجا بود، چون آنجا قرب فرایض و نوافل را خواجه مطرح کرده بود در نمط نهم بود یا دهم بود، مثل اینکه نهم بود، یادم نیست ؛ آنجا بحث کردم. اگر آنجا هم بی‌پرده حرف می‌زدم شاید خوب بود؛ بالاخره وقتی آدم وارد مطلب بشود باید حق مطلب را ادا بکند، یا از اول وارد نمی‌شدیم.

 

حالا به عبارت توجه کنید. مطالب از خارج روشن شد؛ حالا روشن شدن عبارت دومرتبه باز احتیاج به زحمت دارد، این‌طور نیست که حالا مطلب که روشن شد عبارت هم کاملاً روشن بشود.

 

«خلقة الله الخلق حجاب بینه و بینهم»

خود همین خلقت کردن خدا خلق را، همین خلقت کردن، حجابی است بین خدا و بین خلق. نه اینکه این خلقت کردن باعث می‌شود که حجابی بین خلق و خدا آویخته شود، بلکه خود این خلقت حجاب است، نه منشأ پیدایش حجاب باشد.

«یجب أن یعلم» که موجودات «إنما خلقت و صدرت عن علم الله سبحانه» . طبق مبنای فلاسفه و همچنین عرفا، علم خدا به موجودات علم فعلی بوده است و علم فعلی، مصدر صوادر خواهد بود. پس خدا با همین علمش تمام موجودات را صادر کرده است، چون علمش فعلی و مؤثر بوده است و صادرکننده بوده است؛ پس با علمش همه موجودات را صادر کرده است. اگر با علمش همه موجودات را صادر کرده است، پس به همه موجودات عالم است؛ اما چگونه عالم است؟ بالحضور، بالحصول، چنان‌که مشاء و اشراق می‌گویند؟ نه، به نحو دیگری که اعلی و اجلی است از این مطلب؛ همان نحوی که ملاصدرا می‌گوید باید توضیح داده بشود.

«و علمه عز شأنه لیس بطریق الحصول و الحضور» علم به طریق حصول و حضور نیست، «لبطلانهما» چون علم حصولی و علم حضوری که مشاء و اشراق می‌گویند باطل است. «قد بسطنا الکلام فی ذلک فی مقامه» در جای خودش هم بحث کردیم. «بل من طریق آخر» که «لا یعرفه کل أحد» هر کسی نمی‌تواند بداند، اوحدی من الناس می‌دانند. «و قد أشار إلی لمعة منه معلم الحکمة» اشاره کرده است به درخششی از این طریق آخر و به ذره‌ای از این طریق آخر، معلم الحکمة که ارسطوست، در کتاب اثولوجیا؛ که البته بعدها ثابت شده است که اثولوجیا مال ارسطو نیست، مال افلوطین است و افلوطین هم تقریباً عارف بوده است .

 

پرسش: ارسطو هم خدا را از طریق حرکت اثبات می‌کند دیگر؟

پاسخ: بله .

 

«معلم الحکمة شکر الله سعیه بقوله: فذاته سبحانه كأنّه مثال كلّ شي‌ء و المثال لا يتمثل» عبارت را توجه کنید؛ عبارت اثولوجیا عبارت‌های سنگینی است، خیلی سنگین. من البته زبان یونانی بلد نیستم و اصلش را هم نمی‌دانم و مراجعه کنم هم نمی‌فهمم؛ ولی احتمال می‌دهم ترجمه، ترجمه سنگینی باشد. شاید مثلاً اصل این‌قدر مشکل نباشد، شاید؛ شاید اصلش هم مشکل باشد. علی ای حال ترجمه در هر صورت آنی که دست ماست سنگین است و بعضی جاهایش واقعاً با سختی فهمیده می‌شود. این عبارت هم عبارت سنگینی است، با توضیحی که عرض می‌کنم روشن می‌شود.

خدا گویا مثال همه اشیاست؛ یعنی نمونه اشیا به نحو اعلی و اشرف در خدا موجود است؛ یعنی خدا واجد حقیقت کل اشیاست. پس اصل اشیا و زمام اشیا در اختیار اوست؛ «أزمة الأمور کلاً طراً بیده»، همه امور دست اوست. زمام امور دست اوست، حقیقت امور و اصل امور هم پیش اوست؛ نه‌تنها زمام امور دست اوست، حقیقت هم پیش اوست.

خب، خدا به خلق از طریق این مثال آگاه است؛ چون خود خلق جدای از خدایند، خدا مثال آن‌ها را دارد و از طریق این مثال به آن خلق آگاه است. به خود مثال چگونه آگاه است تا از طریق این مثال به خلق بیرونی آگاه بشود؟ به خود مثال چگونه عالم است؟ می‌فرماید که مثال، علم است؛ علم، ذاتش معلوم است: «المثال لا یتمثل»، دیگر برای مثال که مثال لازم نداریم! برای اینکه ما علمی را کشف کنیم که دیگر کاشف و علم دیگر لازم نداریم، خود علم کشف است. «و المثال لا یتمثل»؛ مثال که دیگر لازم نیست متمثل بشود، مثال خودش مثال است، یعنی خودش علم است. کشف که لازم نیست کشف بشود به وسیله کشف دیگری؛ خودش کشف است و کشف دیگر نمی‌خواهد. پس بنابراین خدا مثال ماست و به این مثال آگاه است، نه با یک مثال دیگر، بلکه به خود همین مثال آگاه است؛ و خود همین مثالی که خود ذات خداست، علم به ماعدا را هم تأمین می‌کند.

پس «فذاته سبحانه کأنه مثال کل شیء»؛ «کأنه» گفته است شاید به این جهت که خدا مثال حقیقی نیست، چون که خیلی تفاوت است: او در اوج وجوب، اشیا در حضیض امکان؛ این نمی‌تواند نمونه آن باشد. آن حقیقت این است و خیلی بالاتر از این است، در حالی که نمونه با ذی‌نمونه بالاخره خیلی نزدیک‌اند؛ اما این «کأنه مثال کل شیء» است؛ یعنی خیلی بالاتر از کل شیء است، گویا می‌شود گفت مثال کل شیء است. «کأنه مثال کل شیء و المثال لا یتمثل»؛ یعنی این‌طور نیست که خدا به این مثال با مثال دیگر عالم باشد، بلکه این مثال‌ها خودشان علم‌اند. «و المثال لا یتمثل»؛ مثال دیگر تمثل پیدا نمی‌کند که مثالی را با مثالی بفهمیم. پس اگر خدا به اشیا بخواهد عالم باشد، دیگر لازم نیست از مثال دیگری، از صورتی، از حضوری، از چیزی استفاده کند؛ همین که خودش مثال است کافی است. با همین مثال، هم خود این مثال‌ها فهمیده می‌شوند، هم ذی‌المثال‌ها فهمیده می‌شوند که خلق‌اند. «انتهی».

«فالأشیاء»؛ «فالأشیاء» تفریع بر کلام اثولوجیاست، اگرچه کلام خود شارح است، ولی تفریع بر کلام اثولوجیاست. حالا که خدا در ذاتش همه اشیاست (همه اشیا نه اینکه یعنی همه ماها آنجاییم، یعنی همه حقایق آنجاست)، پس قبل از اینکه ما خلق بشویم، قبل از اینکه مایی به وجود بیاییم، اشیا همه آنجا بودند، ولی اشیا نبودند؛ یعنی ما نبودیم، حقیقت خدا بود. بعد که تنزل کردند، اشیا شدند؛ و این تنزل هم غیر از آن حقیقت است، اگرچه عین آن حقیقت است من وجهی که آن حقیقت را نشان می‌دهد.

 

پرسش: الان حقیقت ما بود یا نبود؟

پاسخ: حقیقت ما، بله هست؛ حقیقت ما بود که ما رقیقه هستیم. ولی بین حقیقت و رقیقه، فاصله بی‌نهایت تا بی‌نهایت است! فکر نکنید حالا که ما حقیقتمان در خدا هست و ما رقیقه هستیم، ما خدا هستیم. ما از خدا آمدیم؛ از خدا آمدیم، ولی خلقیم، ولی مظهریم، ولی ممکنیم، ربطیم، با تشبیه غلط قطره‌ایم از دریا (تشبیه غلط؛ این تشبیه درست نیست، قطره‌ایم از دریا؛ خیلی تفاوت بین ماست). نمی‌توانیم بگوییم چون ما از خدا آمدیم، پس خدا هستیم؛ این را که هیچ عارفی نمی‌گوید. آنی هم که می‌گوید ما خلق شدیم، می‌گوید شما از خدا آمدید؛ آنی هم که علت و معلول می‌گوید، می‌گوید این معلول از خدا آمده است؛ همه دارند می‌گویند از خدا آمدیم، کسی از غیر نیامده است. اما چطوری از خدا آمدیم؟ آیا با تأثیر که بشود علت و معلول، یا با تنزل که بشود ظاهر و مظهر؟ اختلاف اینجاست.

حالا این خیلی به نظر مستبعد نیست؛ حالا ممکن است شریعت این را قبول نکند، ولی به ذهن ما این‌طور نمی‌توانیم صاف ردش کنیم که حالا ما از خدا آمدیم یک حرف باطلی است که عارف گفته است! ما از خدا آمدیم؛ فیلسوف هم می‌گوید ما از خدا آمدیم، شریعت هم می‌گوید ما از خدا آمدیم، همه می‌گویند ما از خدا آمدیم؛ اما چطوری از خدا آمدیم، این نحوه‌اش را دارد بیان می‌کند. شاید نحو غلطی باشد، نمی‌خواهیم بگوییم درست است؛ ولی به ظاهر، همین‌طوری نمی‌توانیم نفی‌اش کنیم که چون گفت از خدا آمدیم پس حرفش باطل است؛ چون همه می‌گویند از خدا آمدیم.

 

پرسش: در قرآن هم می‌گوییم ﴿إِنَّا لِلّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعونَ﴾ [3] .

پاسخ: خب همین، ﴿إِنَّا لِلّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعونَ﴾، یا ﴿أَلَا إِلَى اللَّهِ تَصِيرُ الأمُورُ﴾ [4] با صاد (تصیر را با صادها، نه با سین). حالا ببینید شما فکر می‌کنید ما از خدا آمدیم، الان هم خداییم، بعداً به خدا می‌رسیم و باز هم خدا می‌شویم! این را ما نمی‌گوییم؛ هیچ عارفی این را نمی‌گوید. اگر یک عارفی این را بگوید که باز می‌شود همان جهله صوفیه؛ جهله صوفیه این حرف‌ها را می‌زنند .

 

پرسش: اما آیا حقیقت ما ذات خدا نیست؟ چون یک جوری داریم می‌گوییم حقیقت، ذات خداست.

پاسخ: حقیقتی که الان من دارم ذات خداست؟ هیچ‌کس این را نگفته است، توجه کنید! حقیقتی که الان من دارم، حقیقت خودم است؛ این ذات خدا نیست. حقیقتی که ما می‌گوییم ذات خداست یعنی چه؟ یعنی اصل کمال، که منشأ من شده است؛ منشأ من شده است، آن خداست. من چه کمالی دارم؟ مثلاً فرض کنید کمال علم را دارم، قدرت را دارم، مثلاً فرض کنید که جود و کرم را دارم و امثال ذلک؛ من این کمالات را دارم، اصل این کمال آنجاست. اصل کمال یعنی علم آنجاست، اما چه علمی؟ علم خدا، نه علم من. قدرت آنجاست؛ قدرت خدا، نه قدرت من. جود آنجاست؛ جود خدا، نه جود من. من حاصل و نازل آنم، یعنی آن را دارم نشان می‌دهم؛ نه اینکه من از جود خدا آمدم و همان جود خدا هستم، و جود خدا کم شده باشد و من یک تکه از جود او باشم! این‌ها نیست.

ببینید وحشت نکنید از این حرف؛ شما فکر می‌کنید ما که از خدا آمدیم و ما که از اسمای خدا نازل شدیم، یعنی چیزی از اسمای خدا را همراه خودمان آوردیم؛ این نیست، یعنی ما داریم آن را نشان می‌دهیم. مثلاً فرض کنید همین ملکه اجتهاد و حرف زدن فقیه؛ وقتی فقیه دارد حرف می‌زند و مسئله می‌گوید، این مسئله گفتنش از آن ملکه اجتهاد آمده است، ولی همان ملکه اجتهاد است؟ خیلی فرق دارد.

 

پرسش: پس ما دو تا حقیقت داریم یا یک حقیقت داریم؟

پاسخ: ببینید، حقیقت من که منم، با قید من بودن؛ و حقیقت من، با نه قید من بودن؛ فرق می‌کند دو تاست. حقیقت من با قید من بودن، این مال خودم است و مال خدا نیست؛ قبلاً هم مال خدا نبوده است، حالا هم مال خدا نیست و بعداً هم مال خدا نمی‌شود. مال یعنی ملک، چرا! ما با همه وجودمان ملک خدا هستیم، ولی ذات خدا نیستیم. حقیقت من به قید اینکه حقیقت من است، این نه خدا بود، نه خدا هست و نه خدا می‌شود. حقیقت من به قید اینکه ذات خدا را تشکیل می‌دهد که دیگر من نیستم، کمال حقیقت من، یعنی آن جود اصلی و جود واجبی که این جود از او حکایت می‌کند (نه اینکه او این جود است، این جود از او حکایت می‌کند)، آن مال خداست، آن ذات خداست.

اصلاً مشکل بحث ما همین تکه است که ما توجه کنیم ما نسبت به خدا چه هستیم. ما اگر رقیقه هستیم، نه یعنی قبلاً آن حقیقت بودیم و حالا این رقیقه شدیم و بعداً هم آن حقیقت می‌شویم! ما هرگز آن حقیقت نبودیم و آن حقیقت نمی‌شویم؛ ما همیشه در این... ما با قید ما بودن، این جود با قید اینکه مال من است، این ملک خداست، مظهر خداست، مظهر جود خداست، خود جود خدا نیست. جود خدا آنی بوده است که این را درست کرده است؛ آن جود خداست. او حقیقت خودش را دارد، هیچ‌وقت من نبوده است و هیچ‌وقت من نمی‌شود؛ من هم هیچ‌وقت او نمی‌شوم و من حقیقت خودم را دارم.

دقت کنید در این عبارت: حقیقت من به قید اینکه حقیقت من است، این مال من است؛ ملک خداست، ولی منم و خدا نیست. حقیقت نه به قید اینکه حقیقت من است، حقیقت به قید اینکه حقیقتی است که من را به وجود آورده است، آن حقیقت، خداست. مرا به وجود آورده است یعنی مرا به عنوان حاکی به وجود آورده است (و الا وجود را عرفا قبول ندارند که می‌گویند ما را به وجود آورده است، می‌گویند این حکایت را گذاشته است و این حکایت را قرار داده است) . این حاکی، حقیقتی دارد که جز حکایت از عهده‌اش برنمی‌آید؛ این حقیقت مال خودش است و مال خدا نیست؛ ملک خدا هست، ولی ذات خدا نیست. اما یک چیزی محکی این حقیقت است، آن ذات خداست.

روشن است؟ ظاهراً ایرادی در آن نیست؛ یعنی اشکال شرعی ما در آن نمی‌بینیم، منتها می‌گوییم شاید (یعنی شریعت در این مسئله نفی نکرده است)، منتها می‌گوییم شاید واقعیت این‌طور نباشد. اینکه ما اشکال داریم، نه اینکه واقعاً حرفشان اشکال داشته باشد، حرفشان به ظاهر آراسته است؛ ولی می‌گوییم شاید واقعیت این نباشد که این‌ها گفته‌اند. این‌ها با ذهن خودشان به یک مطلبی رسیدند و مطلب را هم از مشکلات و اشکالاتی که احتمال داشت همه را پاک کردند و یک مطلب صاف و صوفی شد؛ اما اینکه حالا واقعاً همین است در خارج و خدا به این صورت دارد خلق می‌کند، این را نمی‌توانیم مطمئن بشویم؛ نمی‌توانیم رد کنیم و نمی‌توانیم مطمئن بشویم؛ می‌گوییم شاید همین‌طور باشد، شاید هم جور دیگر باشد.

خدا از ما نخواسته است که بدانیم من چطوری خلق کردم؛ دانستید، دانستید؛ ندانستید، ندانستید. حالا علما یک چیزهایی گفته‌اند، ما هم حرفشان را یاد می‌گیریم و نسبت هم نمی‌دهیم؛ نمی‌گوییم خدا حتماً این‌جور آفریده است، نسبت هم نمی‌دهیم. مجازاتمان هم نمی‌کنند که چرا حرف دیگران را یاد گرفتید؛ ما یاد گرفتیم ولی نگفتیم حتماً این است؛ گفتیم همان‌جور که هست، هست؛ همان‌جور که خدا خلق کرده است، همان درست است؛ ولی ما فکر می‌کنیم این‌طور است. حالا اگر یک وقت هم خدا به ما گفت فضولی کردید، ما به او می‌گوییم ببخشید! آن هم دیگر کرمش این‌قدر هست که ببخشد؛ دیگر بیش از این ما عقلمان نمی‌رسد.

بله، اگر می‌خواستیم یک چیزی نسبت بدهیم به خدا که خدا را نقصی مثلاً العیاذ بالله بر او وارد کنیم، خب بله، جا داشت اگر به ما می‌گفت چرا فضولی کردید، حق نداشتیم بگوییم ببخشید، باید بالاخره مجرم بودیم و بالاخره به هر ترتیب با ما رفتار می‌کرد. اما حالا ما سعی می‌کنیم چیزی به خدا نسبت ندهیم که باعث نقصش بشود؛ نقایص را به خودمان نسبت بدهیم. بنابراین یک توجیهی داریم؛ فکر می‌کنیم نظام آفرینش را داریم توجیه می‌کنیم (حالا پایمان را از گلیممان درازتر کردیم، گلیم خودمان)؛ فکر می‌کنیم داریم توجیه می‌کنیم. این توجیه بر فرض در خارج مثلاً باطل بود، چون خدا را ناقص نکردیم، شاید ان‌شاءالله جرمی نداشته باشیم. خب این‌ها هم برای تسلی دل خودمان است‌، برای اینکه خودمان را راحت کنیم!

 

حالا بگذارید بخوانیم که ما چیزی دیگر وقت نداریم؛ این عبارت را تمام کنم که دیگر دوباره هفته دیگر واردش نشوم.

«فالأشیاء عنده سبحانه قبل الإیجاد لیست من حیث إنها أشیاء»؛ اشیا قبل از ایجاد، این اشیا نبودند، ذات خدا بود؛ دیگر محدود و این اشیا نبودند (این‌ها را توضیح دادم همه را). «إذ لیس فی تلک المرتبة»، زیرا که در آن مرتبه ذات، جز ذات احدیت صرفه که بسیط من جمیع الوجوه است و مقدس از تمام انحاء ترکیب است، جز آن ذات، چیز دیگری نبود؛ در آن مرتبه جز ذات چیز دیگری نبود و الان هم جز ذات چیز دیگری نیست. ترکیبی که «یتصور فی المألوه»؛ این ترکیبات مال مألوه است، مال مخلوق است، در اله اصلاً این ترکیبات وجود ندارد.

آنجا که بود چه بود؟ «بل من حیث إنها هالکة الذوات»؛ آنجا هالکة الذوات بودند، «فانیة الهویات أزلاً و أبداً» . یعنی همین الانش هم فانی‌اند در آنجا؛ یعنی ما به عنوان اینکه شیئیم آنجا حضور نداریم، ما آنجا ما نیستیم، آنجا خود خداست؛ اگر تنزل کند و ما را جعل کند، ما می‌شود. «و جاعلها القیوم قائم مقامها»؛ جاعل این ذوات که مقوم این ذوات هم بود (خودش قائم به ذات بود و مقوم این ذوات هم بود)، او قائم‌مقام این‌ها شده است. یعنی در آنجا خدا دارد ما را، اما نه به عنوان ما بودن، نشان می‌دهد. خدا دارد ما را نشان می‌دهد، اما نه به عنوان ما بودن؛ ما را در آنجا می‌بیند، اما نه به عنوان ما بودن، به عنوان خودش بودن؛ چون فانیة الذوات هستیم، آنجا فانی‌ایم و ذاتی دیگر نداریم.

 

پرسش: این «أزلاً و أبداً» یعنی «فی الأزل و فی الأبد»، یا اینکه «من الأزل إلی الأبد»؟

پاسخ: بله، نه، «من الأزل إلی الأبد»؛ «أزلاً و أبداً» یعنی «من الأزل إلی الأبد»؛ یعنی لحظه‌ای پیدا نمی‌شود که شما در آنجا فانی نباشید، الان هم همان‌طور است.

 

«قائم مقام» این ذوات، «نائب منابها، ساد مسدها»؛ همه عبارت‌ها یکی است.

«فإذا صدرت» این اشیایی که در آنجا اشیا نبودند، «صدرت عن جاعلها القیوم احتجبت عن الذات»؛ از ذات پوشیده می‌شوند، یعنی این‌ها دیگر نمی‌توانند ذات را ببینند. از ذات پوشیده می‌شوند یعنی جدا می‌شوند از ذات؛ به تعبیر تسامحی، از ذات جدا می‌شوند. «و برزت عن کمون الهویات»؛ این اشیا بما أنها أشیاء تازه ظاهر می‌شوند از کمون و بطون هویات؛ یعنی این‌ها که در باطن بودند و ازشان اسمی نبود و ذکری نبود، حالا ظاهر می‌شوند.

 

پرسش: پس یک چیز ظاهر می‌شود و خلقت برای چه صورت می‌گیرد؟ برای خودش دیگر؟

پاسخ: برای مخلوق، چرا، برای خدا هم ظاهر می‌شود؛ خدا خودش را در این‌ها می‌بیند! این‌ها آینه خدا هستند؛ خدا هم به خودش عالم است از باب خودش، هم به خودش عالم است از نظر مخلوقاتش. این را هم عرفا گفته‌اند؛ عرفا می‌گویند ما همان‌طور که آینه خدا هستیم برای همدیگر، آینه خدا هستیم برای خود خدا هم؛ خدا در ما هم جمال خودش را مشاهده می‌کند .

 

پرسش: خب چه فایده‌ای دارد؟ رقیقه کمتر نشان می‌دهد تا آن حقیقت؛ این یک جور نقص است.

پاسخ: باشد، بله، او حقیقت را هم می‌یابد، رقیقه را هم می‌یابد؛ خودش را بنفسه هم می‌یابد، در آینه‌ها هم می‌یابد؛ عیبی ندارد. چون ما دفتر علم حق ‌تعالی هم هستیم، آینه حق ‌تعالی هم هستیم؛ آینه‌ایم برای همدیگر، آینه‌ایم برای خدا هم. خدا خودش را در ما می‌بیند، منتها در همان حدی که ما او را نشان می‌دهیم.

 

«بمعنی صارت محجوبة عن رب الأرباب»؛ به این معنا که این اشیا محجوب از رب ‌الارباب شدند. محجوب شدند نه یعنی خدا آن‌ها را نمی‌بیند، خدا آن‌ها را می‌بیند؛ یعنی این‌ها پوشیده شدند و این‌ها دیگر نمی‌توانند ببینند. «و ضرب بینها و بین الذات حجاب»؛ بین این‌ها و بین ذات واجب ‌تعالی حجابی زده شد. این‌ها همه کنایه است‌ها، و الا حجاب واقعی وجود ندارد؛ با همین خلقت حجاب درست شد، نه اینکه یک حجاب دیگری غیر از خلقت فاصله بشود.

«و امتازت بعضها عن بعض»؛ حالا که دیگر به این حد رسیدند، یعنی اشیا شدند و دیگر از کمون خفا درآمدند و اشیای ظاهره شدند (یعنی ماها شدیم)، حالا که ماها شدیم، «امتازت بعضها عن بعض». آنجا که بودند همه به وجود احدی موجود بودند، به وجود بسیط احدی موجود بودند و امتیازی در آن‌ها نبود؛ اینجا که آمدند امتیاز پیدا کردند و از هم جدا شدند؛ تفاصیل اینجا پیدا شد. «و اکتنفت بالإبرام و النقض»؛ پیچیده شدند به ابرام و نقض؛ یعنی گاهی می‌بینید ثبات دارند، گاهی تغییر دارند، گاهی حدوث دارند، گاهی زوال دارند. ابرام مثلاً حدوث، نقض یعنی زوال، مثلاً؛ ابرام یعنی ثبات، نقض یعنی تغییر. اینجاست که دیگر گرفتار زوال و حدوث‌اند و گرفتار تغییر و ثبات‌اند؛ آنجا همه ثابت بودند، آنجا هیچ‌کدام زوال نداشتند، حدوث هم نداشتند و زوال هم نداشتند. اینجاست که «اکتنفت»، پیچیده شدند «بالإبرام و النقض».

«فصح»، چنان‌که در این عبارت امام آمده است، صح که «الحجاب نفس الصدور و الإیجاد» است؛ خود خلقت، خود صدور و ایجاد، حجاب است. «لا أن الله سبحانه یمکن أن یکون بینه و بین خلقه حجاب»؛ نه اینکه خدای متعال ممکن است بین او و بین خلقش حجابی باشد غیر از خلقت و یک حجاب دیگری آویزان باشد. و الا اگر حجاب دیگری آویزان باشد، دوباره نقل کلام در آن حجاب می‌کنیم که آن حجاب هم خلق شد به وسیله خدا؛ بین این خلقش که حجاب است و خدا چه حجاب دیگر فاصله است؟ آن‌وقت باید بین حجاب دوباره با خدا حجاب دیگر باشد و بین آن حجاب، حجاب دیگر باشد و هکذا.

«لا أن الله سبحانه یمکن أن یکون بینه و بین خلقه حجاب إذ الحجاب أیضاً خلقه»؛ زیرا اولاً حجاب، خلق خداست؛ پس بین خدا و خلق نمی‌تواند حجاب باشد، بلکه خود خلق باید حجاب باشد. ثانیاً چه حجابی می‌توانید در نظر بگیرید که بتواند نور خدا را محجوب کند و نور خدا در آن نفوذ نکند؟ خدا چنان نوری است که از هر حجابی می‌گذرد و به آن محجوبِ پشت حجاب می‌رسد. چه حجابی را می‌توانی بین خلق و خدا فاصله کنی؟ چون اگر حجاب بین خلق و خدا فاصله بشود، هم این طرف پرده محجوب از آن طرف می‌شود، هم آن طرف محجوب از این طرف می‌شود؛ هم خلق نمی‌تواند خدا را ببیند و هم خدا نمی‌تواند خلق را ببیند، اگر حجاب فاصله بشود.

ایشان می‌گوید چه حجابی می‌توانی پیدا کنی که حاجب خدا بشود، که نور خدا نتواند او را بشکافد و نتواند از او نفوذ کند و رد بشود؟ پس حجابی نمی‌تواند آویزان بشود؛ خود خلق حجاب است، آن هم حجاب برای خود خلق است، حجاب برای خدا نیست. خدا این خلق را می‌تواند ببیند و این خلق نمی‌تواند خدا را ببیند مگر به اندازه خودش؛ چون نسبت به خودش (توجه کنید)، نسبت به خودش حجاب ندارد! چون نسبت به خودش حجاب ندارد، خدا را هم به اندازه خودش بی‌حجاب می‌بیند؛ اما نسبت به مازاد حجاب دارد و نسبت به مازاد دیگر نمی‌تواند خدا را ببیند. به اندازه خودش خدا را می‌بیند، آن هم بی‌حجاب؛ به اندازه بالاتر از خودش اصلاً خدا را نمی‌تواند ببیند، چون حجاب دارد.

 

پرسش: پس در واقع اینجا حجابی یعنی یک سدی بین خلق و خدا نیست، بلکه خود خلقت حجاب است؟

پاسخ: همین خلقت حجاب است، بله. حجابی، یعنی آن حجابی که در ذهن من و شماست که پرده است، وجود ندارد.

 

«إذ الحجاب أیضاً خلقه»، این یک مطلب؛ ثانیاً چه حجابی می‌تواند بین خدا و خلق واسطه شود که مانع نور خدا بشود و سلطان خدا را مقهور کند و مغلوب کند؟ هیچ حجابی نمی‌تواند این کار را بکند؛ پس بین خدا و خلق حجابی نیست، خود خلق حجاب است، آن هم حجاب خودش.

«و لعمری»، یعنی به عمر خودم، به جان خودم، یا به بخشنده عمرم (هر دو جور گفته شده است؛ به جان خودم یا به بخشنده عمرم قسم)، که «ما قلناه نهایة» آن چیزی است که «یمکن أن یقال»؛ دیگر بیش از این نمی‌شود گفت. بالاتر از این دیگر گفتنی نیست، دیدنی است؛ اگر می‌خواهید بالاتر از این را که من گفتم به دست بیاورید، باید خودتان بروید مشاهده کنید؛ دیگر بالاتر از این، الفاظی برای گفتنش نیست. «و لعمری! إن ما قلناه غایة ما یمکن أن یقال و فوق ذلک أسرار»ی که «لا مجال فیها للمقال»؛ اصلاً سخن در آنجا راه ندارد، الفاظی نداریم برای تفهیم آن‌ها؛ یعنی واضع اصلاً ذهنش نمی‌رسد که لفظی وضع کند. «و علی الله التوکل فی جمیع الأحوال» . والحمدلله رب العالمین.

 

پرسش: منظور از این توکل در انتهای بحث چیست؟ یعنی می‌گوید ناراحت نباشید و توکل کنید که شاید این اسرار به شما هم داده بشود؟

پاسخ: توکل کنید، بله؛ توکل کنید که شاید بعضی از اسرار را خدا وقتی که صلاح دید به شما افاضه کند.

 

پرسش: طبق مبنای خودش که ایشان علم را به عدم ‌الجهل برمی‌گرداند، این تحلیل درست درمی‌آید؟

پاسخ: علم ما به عدم ‌الجهل، یا علم خدا؟

 

پرسش: ایشان علم خدا را به عدم ‌الجهل برمی‌گرداند .

پاسخ: خب بله، ایشان علم را به عدم الجهل برمی‌گرداند و عدم ‌الجهل را این‌طور معنا می‌کند که معنا کرد؛ یعنی عدم ‌الجهل یعنی همه همین حرف‌هاست.

 

پرسش: اینکه می‌فرمایید مجازاً گفته می‌شود که این حجاب است، یعنی حقیقتاً هیچ حجابی در کار نیست و مجازاً به این حجاب گفته می‌شود؟

پاسخ: نه، مجازاً حجاب گفته نمی‌شود؛ یک نحو دیگری از حجاب است. چرا، حجاب هست؛ چرا حجاب نیست؟ می‌خواهد بگوید حجابی که واسطه می‌شود نیست، ولی یک نوع حجاب دیگر هست. همین ضعف، حجاب است دیگر؛ همین ضعف، حجاب مجاز نیست، حجاب حقیقی است، منتها حجاب یک‌طرفی است و حجاب دوطرفی نیست. آن حجاب‌هایی که الان در ذهن من و شماست نیست.

الان نگاه کنید: لفظ حجاب وضع نشده است بر آن حجابی که در ذهن من و شماست؛ آن یکی از مصادیق حجاب است و مصادیق دیگر هم دارد. شما فکر می‌کنید که این لفظ حجاب، حقیقت است فقط در آن مصداقی که در ذهن شماست؛ مثل اینکه میزان را حقیقت می‌گیرید فقط بر آن میزانی که شاهین دارد، در حالی که میزان به منطق هم گفته می‌شود و حقیقت هم هست، میزان به خیلی چیزها گفته می‌شود و حقیقت هم هست. میزان یعنی «ما یوزن به»؛ حالا می‌خواهد به این صورت باشد، می‌خواهد به صورت دیگر باشد. حجاب هم یعنی «ما یحجب به»؛ حالا می‌خواهد به این صورتی باشد که در ذهن من و شماست یا به صورت دیگر باشد؛ همه‌اش حجاب است حقیقتاً .

 

پرسش: حجاب یعنی مانع مشاهده دیگر؟

پاسخ: یعنی مانع مشاهده، بله. مانع مشاهده هست، می‌خواهد هرچه باشد؛ ولو خلقت باشد، نه حجاب جدا.


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود یا روی لینک کلیک نمایید به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d

جستجو
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo