80/08/06
بسم الله الرحمن الرحیم
ادامه شرح حدیث دوم (صفحه129)/باب دوم در توحید و نفی تشبیه /شرح کتاب توحید صدوق
موضوع: شرح کتاب توحید صدوق/باب دوم در توحید و نفی تشبیه /ادامه شرح حدیث دوم (صفحه129)
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
در این قسمت روایت که «و بالفطرة تثبت حجته» [1] بحث داشتیم و ثابت کردیم که شناخت خدا یک شناخت فطری است؛ اگر این فطرت را خدا در باطن ما قرار نمیداد، عقل ما توان ادراک خدا را نداشت. این فطرت هست که ما را راهنمایی میکند به شناخت خدا. این مطلب را توضیح دادیم؛ بیان کردیم که فطرت چیست و توضیح هم دادیم که چگونه این فطرت، انسان را به سمت خداشناسی سوق میدهد. حالا میخواهیم من طریق آخر مطلب را تبیین کنیم. طریق آخر را هم جلسه گذشته خارجش را گفتم و به نظرم میآید که از متنش هم یک خرده خواندم؛ ولی خب دومرتبه تکرار میکنیم که کامل بشود.
عرض کردیم همه موجودات را خدا آفریده است برای اینکه به غایت نهایی خودشان که معرفت الله است، برسند؛ همه موجودات، حتی آن موجوداتی که به نظر ما غیر شاعر میآیند. هدف خلق همه این موجودات این است که خدا را بشناسند؛ منتها این هدف در انسان آشکارتر است و در بعضی از موجودات دیگر خب مخفیتر است، برای ما لااقل مخفی است. پس هدف خلقت در تمام موجودات، معرفت الله است؛ معرفت مستقیم الله؛ یعنی با همان فطرتی که خدا در آنها گذاشته است، خدا را بشناسند.
در انسان یک راه دیگری هم برای شناخت خدا وجود دارد و آن این است که انسان از طریق ملاحظه آیات الهی هم میتواند خدا را بشناسد. هم مستقیماً از طریق آن فطرتی که حبل ممدود بین انسان و خداست، این انسان خدا را میشناسد؛ هم از طریق توجه به آیاتی که آن آیات، علامت و نشانههای خدا هستند، خدا را میشناسد؛ که نوعاً در بقیه موجودات این راه دوم نیست. آنها از طریق توجه به آیات خدا را نمیشناسند، از همان غریزه فطری که خدا در آنها نهاده است، خدا را میشناسند.
خب، بعد از اینکه این مطلب معلوم شد که انسان برای شناخت خدا دو راه دارد: یک راه مستقیم دارد و یک راه باواسطه دارد؛ بعد از این مطلب توضیح میدهیم که موجودات دیگر غیر انسان به دو جهت آفریده شدهاند: یکی اینکه خدا را بشناسند، یکی اینکه معرف خدا پیش انسان باشند؛ یکی خودشان خدا را بشناسند، یکی اینکه خدا را به انسان معرفی کنند از باب اینکه آیت خدا هستند. اینکه خودشان خدا را بشناسند، مقصود اول از خلقتشان است؛ اینکه خدا را به انسان معرفی کنند، مقصود ثانی از خلقتشان است. پس دو مقصود، خدا از خلقت موجودات غیر از انسان دارد: یک مقصود این است که خدا را بشناسند، یک مقصود این است که آیتی بشوند و انسان را به سمت خدا راهنمایی کنند؛ آن مقصود اول، مقصود اول است و مقصود دوم، مقصود ثانی است.
پس بنابراین برای انسان دو تا معرفت هست و هر دو هم معرفتهای فطری است: یکی اینکه مفطور شده است انسان «علی المعرفة»، دوم اینکه مفطور شده است «للمعرفة».
مفطور شده است «علی المعرفة»، یعنی فطرتش را خدا بر این قرار داده است که معرفت داشته باشد؛
مفطور شده است «للمعرفة»، یعنی فطرتش را طوری قرار داده است برای معرفت پیدا کردن، که با توجه به آیات معرفت پیدا کند و معرفتش را قویتر کند و آن معرفت لازم را به دست بیاورد؛
که هر دو این فطرتها او را کمک میکنند تا به هدف نهایی خودش که رسیدن به الله و فنای فی الله است (یعنی توجه کامل داشتن به الله است) نائل بشود. فنا یعنی توجه کامل؛ توجه کامل به الله باید پیدا کند. این دو تا فطرت او را کمک میکنند برای این توجه کامل. بارها عرض شده است که فنا به معنای نیستی نیست؛ به معنای توجه کامل به خدا پیدا کردن است، به طوری که اگر خودش را هم ملاحظه میکند، خودش را هم به عنوان اینکه مخلوق خداست ملاحظه کند، نه به عنوان اینکه من هستم. حتی داریم در مرحله یازدهم از مراحل عرفان (در مرحله دهم شخص خدا را میبیند و خودش را به عنوان اینکه عارف به خداست میبیند؛ یعنی این زینت عرفان را برای خودش ملاحظه میکند و با توجه به این زینت و صاحب زینت، صاحب زینت او را از توجه به خدا بازمیدارد؛ یعنی یک مقدار ضعیفی به خودش توجه دارد به همین اندازه که من عارفم. این مرحله دهم است؛ میگویند مرحله دهم کافی نیست، باید وارد مرحله یازدهم بشود)، که حتی خودش را به عنوان موجود متزین به عرفان هم نبیند؛ فقط معروف را ببیند، حتی عرفان را هم نبیند. عارف را که نمیبیند هیچ، عرفان را هم نبیند؛ بلکه فقط باید معروف را ببیند، یعنی خدا؛ آنوقت میشود فنا. این توجه کامل، فنا نامیده میشود؛ توجه کامل و بالکلیه الیالله پیدا کردن و فانی شدن است.
این مقصد خلق انسان است. آنوقت اگر انسان به سمت این مقصد راه افتاد، هرچقدر که جلو رفت، به این مقصد نزدیک میشود. بعضیها به این مقصد میرسند، بعضی هم به خاطر رهزنهایی که در راه گرفتار میشوند، از رسیدن به مقصد عالی بازمیمانند، ولی بالاخره تا مقداری از راه را طی میکنند و پیش میروند. بعضی هم که از اول وارد راه نمیشوند؛ آنهایی که از اول وارد راه نمیشوند اصلاً توجه به خدا ندارند. این توضیح دیگری بود که در جلسه گذشته مقداری از آن عرض شد، امروز هم دیگر تکرار شد.
پرسش: فرقش با طریق اول چه بود؟ یعنی آن معرفت از راه صنع بود که موجودات هم آیت و نشانه میشدند برای خدا.
پاسخ: بله، طریق اول این بود که (طریق اول که در فطرت گفتیم) انسان از آن حبلی که ممدود است بینه و بین الله، به خدا برسد؛ این طریق دوم این است که از طریق صنع و آیات برسد. یا بگویید طریق قبلی صنع و آیات بود، حالا از طریق حبل ممدود بود. بالاخره دو طریق ما تا حالا گفتیم: آن اولیاش کدام بود؟ قبل از «بالفطرة تثبت حجته»، از طریق صنع بود.
پرسش: در «بالفطرة تثبت حجته» بعد گفت که عقل بهتنهایی نمیتواند، مگر نور فطرت لازم دارد؛ خب آن نور فطرت، عقل با نور فطرت یعنی از طریق صنع به خدا پی میبرد؛ ایشان هم اینجا هم همین را دارد میگوید.
پاسخ: الان دارد ترکیبی میگوید دیگر؛ یعنی هر دوی آن هست: هم از طریق آن صنع به خدا میرسد، هم مستقیم به خدا میرسد. این طریق دیگر میشود؛ وقتی مجتمع کرد این دو وسیله معرفت را، میشود طریق آخر.
پرسش: این مستقیم را برای غیر انسان هم میگوید؟
پاسخ: نه، برای انسان هم میگوید؛ مستقیم هم برای انسان هست، هم برای غیر انسان هست. غیرمستقیم فقط برای انسان است. غیرمستقیم را میفرمایید قبلاً گفتیم، حالا الان داریم مجموع این دو تا را میگوییم.
پرسش: مستقیم پس از چه راهی میشود؟
پاسخ: مستقیم یعنی اگر آیتی نبود، اصلاً آیاتی در جهان نبود. ما بودیم و فقط خودمان، باز هم خدا را میشناختیم.
پرسش: به چه وسیلهای؟
پاسخ: به وسیله همان فطرتی که خدا در ما نهاده بود.
پرسش: میگوید فطرت نوری است برای عقل؛ فطرت با عقل میآید این کار را انجام میدهد، فطرت به تنهایی نیست.
پاسخ: خب بله، فطرت با عقل است؛ همان فطرت هم یک نوری بود برای عقل دیگر، یعنی خیلی با عقل هم تفاوت نداشت. آن مهم نبود که حالا ما با چه وسیلهای؛ یعنی وسیله دیگران در کار نبودند، یعنی آیات دیگران؛ دیگران را لازم نبود ملاحظه کنیم تا به خدا برسیم. همین فطرت، حالا اسمش را بگذارید فطرت خالی یا فطرت با عقل، همین ما را به معرفت خدا نائل میکرد. توجه میکنید؟ یعنی لزومی ندارد که ما به آیات توجه کنیم؛ البته اگر به آیات توجه کنیم، مسیر طولانی را سریعتر طی میکنیم و شاید هم بهتر طی بکنیم. اما اگر به آیات هم توجه نکنیم، آن نور فطرتی که خدا در ما نهاده است ما را به خدا میرساند؛ حالا فطرت همان عقل باشد، یا اینکه کنار عقل باشد، یا اینکه یک چیز جدیدی باشد، فرق نمیکند؛ آن دیگر برای ما مهم نیست که فطرت چیست، این را قبلاً گفتیم. فطرت هرچه باشد، این فطرت ما را به خدا میرساند، آن توجه به آیات هم ما را به خدا میرساند؛ پس دو چیز هست که موصل ما الیالله است و ما اگر این دو تا را با هم داشته باشیم، بیشتر پیش میرویم. این طریق آخر میخواهد بگوید هر دو با هم هم هستند.
«و من طريق آخر: اعلم، انّه ما من خلق يوجد الّا و قد تعلّق بالقصد الثاني منه بوجود الإنسان» [2] . «منه» متعلق به «القصد الثانی» است؛ ضمیرش هم به «خلق» برمیگردد. «بوجود» متعلق به «تعلق» است؛ حتماً این را توجه داشته باشید و الا عبارت برایتان معنا نمیشود؛ این دو تا متعلقها را متوجه باشید که به کجا مربوط است.
خلقی در جهان نیست مگر اینکه به آنچه که مقصود ثانی از آن خلق است، ارتباطی با وجود انسان دارد. یعنی همه خلایق با وجود انسان مرتبطاند، منتها به وسیله آن مقصود ثانیشان با وجود انسان مرتبطاند. مقصود ثانی چه بود؟ مقصود ثانی این بود که آیت باشند؛ به وسیله آیت بودنشان با انسان مرتبطاند. پس همه خلایق ارتباطی با انسان دارند؛ ارتباط چی؟ ارتباط آیت بودن؛ یعنی ارتباط دارند با مقصود ثانی که از آنها هست. مقصود ثانی از آنها این بود که انسان به توسط آنها خدا را بشناسد؛ اینها به وسیله این مقصود ثانی با انسان مرتبطاند، اگرچه به وسیله آنچه که مقصود اول از آنهاست ارتباطی با انسان ندارند. مقصود اول از آنها این بود که خدا را بشناسند؛ این دیگر ربطی به انسان ندارد، آنها خودشان باید خدا را بشناسند. پس هر موجودی با آنچه که مقصود اول از اوست مربوط به انسان نیست، ولی به آنچه که مقصود ثانی از اوست مربوط به انسان هست.
حالا عبارت را توجه کنید:
«ما من خلق یوجد إلا» اینکه تعلق دارد «بوجود الإنسان»؛ به چه وسیله تعلق دارد به وجود الانسان؟ «بالقصد الثانی منه»، یعنی به آنچه که مقصود ثانی از اوست. به آنچه که مقصود ثانی از اوست تعلق به وجود انسان دارد؛ یعنی به آیتیتش تعلق به وجود انسان دارد؛ انسانی که خلیفه خداست روی زمین. «و إنما قلنا القصد الثانی»؛ چرا قصد ثانی گفتیم؟ زیرا قصد اول در همه موجودات، «معرفة الحق تعالی و عبادته» است که «التی خلق لها العالم»؛ که تمام عالم برای همین مقصود آفریده شده است. مقصود اول در همه موجودات، معرفت خدا و عبادت خداست؛ مقصود ثانی، آیت بودن برای خداست.
پرسش: اینجا که انسان را خلیفه میداند، نوع انسان را خلیفه میداند؟
پاسخ: ظاهراً نوع انسان خلیفه دانسته شده است در اینجا؛ ولی خب در آیات قرآن میگویند خلیفه، انسان کامل است.
«و تلک الغایة»؛ این غایتی که گفتیم، یعنی «تلک المعرفة»، معرفت از طریق آیت، معرفت از طریق خلقهای دیگر، این معرفت «إنما تتحصل من ذلک الخلیفة»؛ فقط از این خلیفه صادر میشود. معرفت از طریق آیات برای بقیه موجودات نیست؛ بقیه موجودات مستقیماً خدا را میشناسند، نه اینکه بیایند به آیتی توجه کنند و از طریق آن آیت خدا را بشناسند؛ این خاصه انسان است که هم مستقیماً خدا را میشناسد و هم از طریق آیات. «و تلک الغایة» یعنی «تلک المعرفة» که معرفت از طریق آیت است، «إنما تتحصل من ذلک الخلیفة». تمام شد.
پرسش: این غایتی که میگوید معرفت و عبادت، یعنی یک چیزند؟
پاسخ: معرفت و عبادت دو چیزند، اما چنان با هم مرتبطاند که کأنه یک چیزند؛ یعنی معرفت اگر تام باشد، عبادت از آن منفک نمیشود. عبادت نه به معنای این است که مثلاً نماز خوانده بشود؛ عبادت در واقع همان عبادت تکوینی است، به این معنا که آدم بداند عبد است و خودش را عبد قرار بدهد؛ یعنی هر موجودی خودش را عبد قرار بدهد، این میشود عبادت. عبادت یعنی اظهار عبودیت. حالا اظهار عبودیت گاهی به صورت نماز است، گاهی به صورت این است که... برای ما گفتهاند به صورت نماز باشد، میتواند به صورت نماز هم نباشد؛ عبادت موجودات دیگر به صورت نماز که نیست، یعنی همین که میفهمند عبد خدا هستند، همین کافی است برای اینکه عبادت کرده باشند، و این با معرفت جور است.
پرسش: به این کافی هم میگویند عبادت؟
پاسخ: آن عبادت خاص از ما خواسته شده است؛ از ما عبادت خاص خواسته شده است، نه اینکه حالا وقتی ما میگوییم این عبادت کافی است، یعنی ما دیگر وظیفه دیگر نداریم. کافی است یعنی در شناخت خدا کافی است؛ در شناخت خدا و اینکه ما بدانیم عبد خدا هستیم، همین کافی است که ما اگر معرفت خدا پیدا کردیم، میشناسیم که عبد خدا هستیم. یعنی اگر خدا را شناختیم و فهمیدیم که او خداست و خودمان را هم شناختیم، هیچوقت ادعای الوهیت نمیکنیم، ادعای عدم وابستگی و استغنا هم نمیکنیم؛ ادعای فقر میکنیم و خودمان را عبد میدانیم. آنوقت به ما علاوه بر این دستور داده شده است برای اینکه بهتر بدانید عبدید، این تواضعهای مخصوص را به نام نماز هم انجام بدهید و این کارهای عبادی را هم انجام بدهید. ما که میگوییم عبادت با اعتراف به عبودیت حاصل است، این معنایش این نیست که ما دیگر عبادتهای دیگر لازم نداریم. حرف صوفیه را نمیخواهیم بزنیم که آنها بعضیهایشان معتقدند همین اندازه که خدا را شناختی کافی است؛ عبادت میکنی که خدا را بشناسی، ما بدون عبادت خدا را شناختیم، پس نماز برای چه بخوانیم؟ این حرف غلطی است، این را نمیخواهیم عرض کنیم. میخواهیم بگوییم که انسان با شناخت اینکه عبد است، تکویناً دارد خدا را عبادت میکند؛ ولی علاوه بر این، وظیفه هم دارد که تشریعاً هم عبادت کند؛ نفی عبادت تشریعی نمیکنیم. موجودات دیگر اینطورند که خدا را میشناسند و عبادت میکنند؛ عبادتشان با معرفتشان آنچنان فرق ندارد، یعنی عبدند دیگر؛ عبادت میکنند یعنی عبدند و خودشان را به عبودیت قبول دارند. حالا اگر یک راه دیگر هم خدا برای آنها قرار داده است مثل نمازی که برای ما قرار داده است، آن دیگر ما نمیدانیم، ممکن است باشد.
«ففطرته علی المعرفة و للمعرفة». این تفریع بر همه مطالبی است که گفتیم؛ پس فطرت انسان هم «علی المعرفة» است و هم «للمعرفة» است. یعنی هم خمیر شده است بر معرفت، که اصلاً از اولی که دنیا میآید وسیله معرفت را در خودش دارد؛ هم اینکه «للمعرفة» ساخته شده است، یعنی ساخته شده است که معرفت پیدا کند، یعنی به غایت معرفت، از طریق ملاحظه آیات، چه آیاتی که مربوط به خودش باشد چه آیات مربوط به بیرون خودش. پس هم فطرتش بر معرفت است، که از اول بر همین معرفت خمیر شده است، یعنی با معرفت ساخته شده و آفریده شده است؛ هم «للمعرفة» ساخته شده است، ساخته شده است برای اینکه معرفت کسب کند، که اکتساب هم از او خواسته شده است و آن معرفت اولی که در نهادش گذاشته شده است کافی نیست.
حالا بعضی انسانها میآیند آن معرفت اول را نگه میدارند و معرفتهای بعدی را هم کسب میکنند؛ خب اینها به سعادت عظمی میرسند. بعضیها همان معرفت اولی را نگه میدارند و دیگر چیزی اضافه نمیکنند؛ اینها افرادی هستند که استفادهای نبردهاند، اگرچه حالا ضرر چندانی هم نکردهاند، ولی استفاده نبردهاند. بعضیها آن معرفت اول را هم دفنش میکنند؛ نه معرفت دوم را که باید کسب کنند کسب میکنند، معرفت اول را هم دفنش میکنند؛ آنها دیگر مغبون شدهاند، ضرر کردهاند و ملعون شدهاند.
پرسش: برای سعادت فقط اولی کافی است یا هر دو؟
پاسخ: هر دوی آن لازم است. حداقل سعادت کافی است که آن اولی را دفن نکنیم، بله.
پرسش: این اهل شفاعتی که میگویند، این حداقل را بکنند شاملشان میشود؟
پاسخ: بله، حداقل سعادت که انسان بتواند کاری بکند که معذب نباشد، حداقل این است که اولی را دفن نکند؛ که نوعاً کسانی که دومی را کسب نمیکنند، نوعاً اولی را هم دفن میکنند. دومی بالاخره یک جوری باید کسب بشود. انسانها تقریباً بیشترشان، بیشتر مؤمنینشان، دومی را هم دارند؛ لااقل نماز که میخواند، به آیات که توجه میکند، بلایی که برایش نازل میشود خدا را میخواند؛ اینها همه معرفتهای جدیدی است که کسب میشوند دیگر، اینها را بالاخره همه دارند. بله، کماند کسانی که معرفت اول را داشته باشند (شاید هم نداشته باشیم) که معرفت دوم را هم به دست نیاورند؛ معرفت اول را نگه دارند بدون اینکه معرفت دوم به دست بیاورند، شاید نداشته باشیم.
پرسش: ولی مشرکین ظاهراً حداقل معرفت اول را دارند.
پاسخ: نه، معرفت اول را دارند، دفنش کردهاند. دارند؛ این هم باز فرمایش ایشان باعث شد من عرض کنم: معرفت اول را همه دارند، حتی مشرکین، ولی بعضیها دفنش میکنند. تعبیر به دفن است، توجه کنید؛ زائل نمیشود کرد، یعنی نور فطرت را نمیشود زائل کرد. حتی مشرکین هم این فطرت را دارند؛ لذا اگر در دریا گیر بکند (در قرآن هم هست دیگر، در دریا گیر بکند) چه کسی را میخواند؟ خدا را میخواند؛ این همان فطرت دفنشده است که یک دفعه ظاهر میشود. اما عرض میکنیم که هیچکس نمیتواند این فطرت را زائل کند، فقط میتوانند این فطرت را دفنش کنند و مشرکین دفنش کردهاند؛ که خود تعبیر آیه هم دارد: ﴿وَ قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا﴾ [3] ؛ تعبیر به دس دارد، تعبیر به زوال ندارد؛ کسی نمیتواند فطرت را زائل کند.
«و بالجملة، فالمعرفة فطرة»؛ نسخه دیگر دارد: «فطریة»، و این نسخه دیگر بهتر است. معرفت، امر فطری است. فطری است یعنی چه؟ یعنی «لا صنع للعبد فیها»؛ عبد در آن کاری نمیتواند بکند. هزار تا دلیل برایش بیار؛ وقتی فطرتش شکوفا نباشد، خدا را قبول نمیکند. هرچقدر هم دلیل برایش بیاورید، یا خدشه میکند در دلیل، یا اگر نتوانست خدشه بکند، میگوید بزرگان ما خدشه میکنند. این زیاد اتفاق افتاده است؛ با او استدلال میکنی، اگر توانست خدشه کند، خدشه میکند؛ اگر نتوانست، میگوید بزرگان ما خدشه میکنند. میگوییم بزرگانتان را بیاورید، میگویند هستند دیگر، وارد بحث نمیشود؛ یعنی قبول نمیکند و بلند میشود میرود.
پس عبد، صنعی در معرفت ندارد؛ خداست که باید این معرفت را به مردم تفضل کند و الا خود عبد با دلیل و اینها نمیتواند. دلیل میتواند تقویتکننده باشد؛ دلیل میتواند تقویتکننده باشد. میگوید که (حالا من تعبیرش یادم نیست) تو کسی را نمیتوانی هدایت کنی مگر آنهایی را که مؤمناند؛ چه هدایت شدهاند، یعنی آنهایی که هدایت شدهاند را داری هدایت میکنی، یعنی تقویت میکنی؛ و الا هدایت دست تو نیست. هدایت دست آن فطرتی است که من در نهاد همه گذاشتم؛ آن را اگر اجازه دادند شکوفا بشود، طرف هدایت میشود و تو بعداً بذری که میپاشی، مفید میشود. که همه کار دست همین هدایتی است که خدا ذاتاً در انسان گذاشته است.
پرسش: آیه ﴿إِنَّكَ لَا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ﴾ [4] است؟
پاسخ: نه، آن را نمیخواهم بگویم؛ ﴿إِنَّكَ لَا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ﴾ هم اشاره دارد، ولی یک چیز دیگر دارد، میگوید که اینها، اگر تو این کار را میکنی، اینها قبلاً مؤمناند؛ یعنی ایمان را دارند که تو بعد بذر را برایشان میپاشی و تأثیر میکند؛ حالا آیهاش یادم نیست.
پرسش: اگر در «لا صنع للعبد فیها» ضمیر «فیها» را به فطرت بزنیم، بهتر نیست؟
پاسخ: «لا صنع للعبد فی المعرفة»؛ نه، «فالمعرفة فطریة»، یعنی «لا صنع للعبد فی المعرفة». کسی که ادعا نمیکند که صنعی للعبد فی الفطرة هست که ایشان بخواهد نفیاش کند! ضمیر «فیها» حتماً به معرفت برمیگردد و به فطرت نمیتواند برگردد؛ چون اگر به فطرت برگردد، ایشان دارد دفع توهم میکند؛ کأنه کسی فکر کرده است که فطرت را انسان ساخته است و آنوقت ایشان بگوید «لا صنع للعبد فی الفطرة»، عبد دخالتی در فطرت ندارد. این که هیچکس نمیگوید عبد دخالتی دارد؛ مسلماً خدا ساخته است. عبد دخالتی در معرفت ندارد؛ ایشان اول میگوید معرفت فطری است، یعنی خدادادی است؛ بعد با تعبیر بهتر میگوید «لا صنع للعبد» در این معرفت؛ این معرفت خدادادی است و عبد نمیتواند دخالت در آن بکند.
پرسش: یعنی همین معرفت فطری؟ آن یکی که صنع دارد دیگر؟
پاسخ: همین معرفت فطری، بله. آن یکی که میتواند دخالت بکند، بله، میتواند تقویتش کند.
پرسش: ولی چون قبلش دو قسم کرد: علی المعرفة و للمعرفة؛ معرفت دوم غیر از معرفت اول است؟
پاسخ: بله، آن معرفت اول را ایشان میگوید فطری است. فطرت در هر دو هست؛ فطرت در هر دو هست، یعنی انسان ساخته شده است که هم خدا را بشناسد و هم آیت خدا را نشانه خدا قرار بدهد؛ اینطوری ساخته شده است. هر دوی آن فطری است؛ یعنی هم شناخت خدا فطری است، هم آیت خدا را به عنوان آیت ملاحظه کردن فطری است. این فطرت در نهاد موجودات دیگر گذاشته نشده است؛ موجودات دیگر (به نظر ما البته) نمیتوانند به دیگران به عنوان آیت توجه کنند، چون فطرتش را ندارند. پس اگر این فطرتها در صنع ما بود و در اختیار ما بود، ما میتوانستیم این را برای خودمان درست کنیم و حیوان هم میتوانست برای خودش درست کند؛ در حالی که میبینیم خدا به ما داده است و استفاده میکنیم، به او نداده است و استفاده نمیکند.
فطرت اول اینکه خداشناس قرارمان داده است؛ فطرت دوم اینکه آیتشناس قرارمان داده است؛ این دو تا دست ما نیست. بله، ما از آیات میتوانیم استفاده کنیم و معرفت را از طریق آیات به دست بیاوریم، ولی آیتشناسی در اختیار ما نیست؛ لذا به آن حیوان که آیتشناسی نداده است، او نمیتواند آیتشناس بشود؛ به ما که آیتشناسی داده است، میتوانیم آیتشناس بشویم. پس یک معرفت به ما داده است، یک آیتشناسی به ما داده است؛ این دو تا در اختیار ما نیستند. بله، استفاده کردن از آیات و تقویت کردن معرفت، این در اختیار ماست؛ یعنی این دیگر فطری نیستها، این بهرهبردن از فطرت است؛ این در اختیار ماست، ولی اصلش که فطری است در اختیار ما نیست.
پس «لا صنع للعبد فیها»، یعنی در این معرفت؛ در فطرت که مسلماً ما صنعی نداریم. البته نمیخواهم بگویم غلط است؛ «لا صنع للعبد فی الفطرة» هم درست است، ولی میخواهم بگویم اصلاً توهمی نمیشود که ایشان احتیاج به گفتنش داشته باشد. معرفت را کأنه توهم میکنیم که دست خودمان است و با استدلال میتوانیم معرفت پیدا کنیم؛ ایشان نفی میکند و میگوید نه، عبد در معرفت دخالتی ندارد. ولی در اینکه در فطرت دخالت ندارد، واضح است؛ حرف شما درست است، ولی احتیاج به گفتن ندارد.
پرسش: پس این معرفت شد معرفت فطریه؛ یک معرفت دیگر چه میشود؟ اکتسابی میشود؟
پاسخ: هر دوی آن فطری است. نه، ببینید این دو چیز را خدا به فطرت به ما داده است: یکی شناخت خودش، یکی شناخت آیات (آیت به عنوان آیت)؛ این دو تا را فطرتاً به ما داده است. منتها بعد بهرهگیری از این آیات برای رسیدن به معرفت مازاد، این در اختیار ماست؛ که ما بهرهگیری میکنیم از آیات برای اینکه معرفتمان قویتر بشود؛ این در اختیار ماست.
پرسش: و این بهرهگیری یعنی حصول معرفت؛ در این هم نمیشود بگوییم «لا صنع»، یک صنعی دارد دیگر؛ پس چطور میگوید «فالمعرفة فطریة»؟
پاسخ: بله، آن معرفتهای بعدی... نه، در این معرفت فطری «لا صنع» است! در این معرفت فطری؛ اول ایشان میگوید «فالمعرفة فطریة»، بعد میگوید «لا صنع للعبد فیها»؛ در این معرفت فطری، عبد دخالت ندارد.
پرسش: «فالمعرفة فطریة» یعنی همه معرفتها فطری است؟
پاسخ: نه، «المعرفة» الف و لامش عهد است؛ داشت میگفت: «تلک الغایة أی المعرفة انما تتحصل من ذلک الخلیفة»، همین الان بحثش معلوم است چیست؛ نه جنس المعرفة. معرفت کسبی داریم؛ البته آن معرفت کسبی هم باز با تفضل خدا افاضه میشود، این حرفی در آن نیست؛ کسبیات هم با فضل خدا درست میشود. ولی میخواهیم عرض کنیم اینطور نیست که دیگر هیچ اختیاری و صنعی از عبد نباشد؛ چرا، یک دخالتی از عبد هست. اگرچه آن نتیجهاش را خدا افاضه میکند، ولی مسیر را باید عبد شروع کند به طی کردن؛ پس یک کاری عبد میکند، برخلاف آن اصل فطرت. اصل فطرت دست عبد نیست، ولی استفاده بردن از فطرت یک حرکتی از عبد میطلبد، ولو بقیه چیزهایی که بعد از این حرکت اتفاق میافتد دست خداست.
«خلقة الله الخلق حجاب بینه و بینهم»
انصافاً عبارت مشکلی است. ایشان این عبارت را با اشاره به مبانی عرفان حل کرده است؛ کاملاً بحث را عرفانی کرده است. حالا آیا امام از این عبارت این مطالب عرفانی را اراده کردهاند یا غیر از این را اراده کردهاند، این برای ما مشخص نیست؛ خود من هم هرچه فکر کردم نتوانستم این عبارت را جور دیگر معنا کنم. اگر جور دیگر میتوانستم معنا کنم، به بحث فکری ایشان خیلی اعتماد نمیکردم. ایشان بحث را میبرد روی فطرت و روی عرفان و بحث را عرفانی میکند؛ ما هم بیاحتیاطی وارد بحث میشویم، و چارهای نیست؛ اگر بخواهیم بخوانیم باید احتیاط را کنار بگذاریم. تمام مطالبی که در این زمینه عرفا گفتهاند اشاره میکنم و وارد بحث میشویم؛ البته تا جایی که میتوانم هم توجیه میکنم که مسائل با شریعت منافاتی نداشته باشد.
حکمای متعالیه و همچنین عرفا معتقدند که خدا عالم به ماعداست، منتها نه با علم حصولی و نه با علم حضوری.
مشاء میگویند خدا عالم به ماعداست از طریق علم حصولی؛ یعنی صورتی از ماعدا پیش خدا حاضر است که این صورت، نمونه و الگوی ماعداست و خدا از روی همین الگو، ماعدا را میآفریند؛ که اصطلاحاً به این علم میگویند صور مرتسمه. که صور مرتسمه وحدت دارند و کثرت ندارند، لذا کثرتی در ذات خدا نیست؛ و چون لازم ذاتاند (که اینها دیگر توضیحاتش در اشارات حتماً یادتان هست، خوانده شده و عرض شده است)، آسیبی به وحدت خدا و به بساطت خدا وارد نمیکنند، با بیاناتی که مشاء در این زمینه دارند. حالا ما به آن کاری نداریم؛ معتقدند که علم خدا به ماعدا، علم حصولی است.
اشراق معتقد است که علم حضوری است. علم حضوری به تعبیر خود اشراق این است که عالم کلش دفتر علم حقتعالی است؛ این دفتر گشوده شده است و واجبتعالی به حضوری که این دفتر پیشش دارد، به تمام اینها آگاه است. پس اشراق علم خدا را بیرون از ذات خدا میآورد؛ علم به ماعدا را، علم به ذات را نمیگوییم؛ علم به ماعدا را از ذات خدا بیرون میکند و میگوید این جهانی که خارج از ذات خداست، دفتر علم حقتعالی به ماعداست.
پرسش: قبل از خلقت، جاهل بوده است؟
پاسخ: اینها اشکال است؛ اینها اشکالاتی است که حکمت متعالیه بر اشراق وارد کرده است؛ کاری به اشکالش ندارم، اصل بحث را میخواهم عرض کنم. مشاء میگویند که علم حصولی، آن صور مرتسمه، علم خدا به ماعداست؛ پس هم مشاء علم خدا به ماعدا را از ذات خدا بیرون میآورند و جزو لوازم ذات قرار میدهند و از آن تعبیر میکنند به صور مرتسمه، هم اشراق علم خدا به ماعدا را از ذات بیرون میآورد.
اما حکمت متعالیه و همچنین عرفان، علم به ماعدا را درون ذات خدا میبرند و بیانشان این است که خدا از باب اینکه علت کل شیء است و مفیض کل شیء است، حقیقت اشیا را در ذات خودش دارد؛ و بعد این حقیقت را تنزل میدهد و از تنزل این حقایق، این رقائق خارجی، چه موجود مجردشان چه موجود مادیشان، آفریده میشوند و به وجود میآیند. پس قبل از اینکه خدا خلق را شروع کند، حقیقت تمام خلایق را و کمالات تمام خلایق را در ذات خودش داشت و الان هم دارد؛ چون وقتی تنزل میدهد، چیزی از ذات خودش نمیکند. چیزی از ذات خودش نمیکند، بلکه تنزل میدهد؛ مثل اینکه شما ملکه اجتهاد را دارید و بعد از این ملکه اجتهاد، کلماتی را تنزل میدهید که ما بشنویم و مسئلهای را برای ما میگویید؛ این گفته شما، تنزل همان ملکه اجتهاد است و چیزی از ملکه اجتهاد کم نمیکند.
بعد این حقیقت را تنزل میدهد، انسان درست میشود، عقل درست میشود، فلک درست میشود و ملک درست میشود. این ملک و فلک و این موجودات مجرد و مادی که در خارج هستند، اینها تنزل آن حقیقتاند؛ آن حقیقت چیزی را از دست نمیدهد و این تنزلات به وجود میآیند. پس قبل از اینکه خلقی بشود، همه خلق به وجود اعلی و بسیط و جمعی و احدی در خدا موجود بودند، به کمالشان، و الان هم هستند؛ تنزلاتشان این خلق را تشکیل میدهد.
پس خدا قبل از خلق، عالم بود به خلق از باب عالم بودن به خودش؛ بعد از خلق هم عالم است به خلق از باب عالم بودن به خودش. او فقط یک علم به ذات دارد؛ با همین علم به ذات همهچیز را میداند و چند تا علم ندارد. ما اعتبار میکنیم چند تا علم را. یک وقت این علم را تعلق میدهیم به ذاتش، میگوییم علم به ذات؛ یک وقت تعلق میدهیم به ماعدا، میگوییم علم به ماعدا؛ یک وقت میگوییم این علم سازنده خارج است به صورتی، اسمش را میگذاریم عنایت؛ و از باب اینکه این سازنده خارج است و تغییر نمیکند، اسمش را میگذاریم قضا. اینها اسمهای مختلف برای علم خداست و علم خدا متعدد نیست؛ یک علم است با اسمهای مختلف و با لحاظهای مختلفی که ما داریم، که این در جای خودش گفته شده است و در اشارات هم نمط هفتم اگر یادتان باشد، از قطب رازی تعریف کردهاند، نقل کردهاند و توضیح دادهاند این مطالب را.
خب، پس اینطور شد که خدا عالم به کل شیء است؛ و این علم هم احتیاج به صور ندارد، احتیاج به خلق و حضور خلق ندارد. قبل از اینکه صور مرتسمه بیاید و قبل از اینکه خلقی آفریده بشود، قبل از آن خدا به همه عالم بوده است. چطوری عالم بوده است؟ چون همه حقایق را پیش خودش داشته است. بعد شروع میکند به خلق؛ اشیایی را که مستهلک بودند در ذات خودش و هنوز هم مستهلکاند در ذات خودش، جامه وجود خارجی میپوشاند و اینها را به وجود خارجی مزین میکند. از وجود علمی که داشتند و هنوز هم دارند، تنزلشان میدهد و وجود خارجی به آنها میدهد؛ و در این وجود خارجی، اینها را از ذات جدا میکند.
آنی که وجود علمی دارد، هنوز در ذات هست و جدا نشده است، ولی این موجودات از ذات جدا میشوند. جدایی، حجاب است؛ توجه کنید: جدایی، حجاب است. پس به توسط خلق، بین خودش و خلق حجاب ایجاد میکند؛ نه اینکه حجاب دیگری ایجاد کند، خود خلق حجاب است؛ خود خلق کردن حجاب است. نه اینکه خدا یک حجابی بین خلق و خودش آویزان کند؛ چون اگر حجابی بین خودش و خلق آویزان کند، آن حجاب هم دوباره یک خلق است و سؤال میشود که بین آن خلق و خدا چه حجاب است؟ پس خود خلق را باید حجاب گرفت، نه یک حجاب خارجی که به این جهت شفاف شد؛ بلکه خود خلق باید حجاب باشد. یعنی همین خلق کردن، یعنی از ذات جدا کردن (جدا به معنای تنزلها، نه جدا کردن یعنی یک چیزی از ذات ببریم و از ذات چیزی کم بشود؛ این را نمیخواهیم بگوییم؛ جدا کردن به معنای تنزل)؛ همین تنزل، حجاب است. یعنی امری که در ذات بود و بالاخره خود ذات بود، حالا با تنزلش شده است غیر ذات و شده است حجاب؛ الان محجوب شده است از ذات. پس خلق کردن خودش حجاب است، خود خلق حجاب است؛ نه مخلوق حجاب است، مخلوق محجوب است، خود خلق حجاب است. و یک حجاب دیگری غیر از خلق ما نداریم که او بین ما و خدا واقع شده باشد. پس خدا که خلق میکند، یعنی حجاب بین خودش و بین موجوداتی که مخلوقاند ایجاد میکند؛ همین خود خلق میشود حجاب ایجاد کردن.
حالا عبارت را توجه کنید: «خلقة الله الخلق حجاب بینه و بینهم»؛ خود همین خلقت خلق، حجابی است بین خدا و بین خلق. نه با خلق کردن حجابی میآویزد، بلکه خود همین خلق، «حجاب بینه و بینهم» است.
پرسش: یعنی بگوییم ایجاد، حجاب است برای وجود؟ یعنی حجاب است برای مخلوق، نه برای خود خلقت؟
پاسخ: ایجاد، حجاب است برای این موجودات خارجی، برای وجود خارجی. بله، یعنی خود خلقت حجاب است.
پرسش: ما وقتی ایجاد و وجود را به دو اعتبار نگاه میکنیم، از این باب خلقت و مخلوق را هم به دو اعتبار نگاه میکنیم؟
پاسخ: نه، ما خلقت و مخلوق را نمیگوییم؛ مخلوق را نمیگوییم، مخلوق محجوب است؛ خود خلقت حجاب است. خلقت مصدری را عرض میکنیم؛ خلقت مصدری حجاب است، نه خلقت اسم مصدری. خلقت اسم مصدری که حاصل این خلقت است، یعنی ماها هستیم، ماها محجوبیم.
پرسش: پس خود خلقت حجاب است برای این محجوب و برای صانع؟
پاسخ: بله، خود خلقت حجاب است.
پرسش: یعنی یک حجاب برای خداست که از ذات جدا شده است این مخلوقات؟
پاسخ: نه، یعنی همه است. از ذات رفته است بیرون؛ حجاب نه به آن معنایی که الان شما در ذهنتان است، یعنی از ذات رفته است بیرون.
پرسش: خب در علمش تغییر حاصل شده است؟ یعنی وقتی مخلوقات از ذات جدا شدند و تنزل یافتند این موجودات، آیا خداوند به اینها جهل دارد؟
پاسخ: نه، در علم تغییر حاصل نشده است؛ عرض کردم علم در جای خودش محفوظ است، آن که در ذات خودش است محفوظ است. نه، قبل از اینکه خلقشان بکند عالم بود، حالا هم عالم است.
پرسش: پس هیچ در آنجا حجابی دیگر راه ندارد؟
پاسخ: یعنی در خدا و در علم خدا حجابی نیست و تا آخر هم نمیتواند حجاب باشد. این موجودی که میآید بیرون که علم خدا نیست؛ این موجودی که الان تنزل کرده است در عالم وجود، این خلق خداست و مخلوق خداست، علم خدا که نیست. علم خدا همانی است که در ذات خودش داشته است، همان حقیقتی است که داشته و دارد؛ آنجا حجاب نیست. این خلق، حجاب است؛ حجاب است نه اینکه یعنی خدا دیگر به این عالم نیست؛ چرا، خدا به اصل این عالم است، به حقیقت این عالم است. این که رقیقه است!
پرسش: به این رقیقه چه علمی دارد؟
پاسخ: دیگر علم جدا لازم نیست داشته باشد که! وقتی به حقیقت علم دارد، به رقیقه هم علم دارد. وقتی شما مسئله را میگویید و میگویید که اگر وضو گرفتی، صورتت را بشور و بعد هم دو تا دستت را و بعد هم سه تا مسحت را بکش، به این گفتهتان علم دارید یا ندارید؟ همان علمی است که در ملکه اجتهادتان هست، همان هم علمی است که به گفته دارید؛ دو تا علم که ندارید! یک علم دارید به اینکه وضو اینچنین است، بعد که گفتید یک علم دیگر پیدا میکنید، یا همان علم است؟ دو بار میفهمید؟ بله، صدایتان را میشنوید، کلماتتان را میشنوید و علم دارید به اینکه دارید حرف میزنید، آنها مسئله دیگر است؛ ولی به همین مطلبی که الان از ملکه اجتهادتان تنزل کرده است، دوباره عالمید، یا همان علمی که داشتید الان هم دارید و دیگر اضافه نشده است که؟
پرسش: همان علم را فعلی میدانید؟
پاسخ: آن علم فعلی که متکلمین میگویند؛ علم فعلی، ما برای خدا علم در مقام فعل (این را اصطلاحاً میگویند علم در مقام فعل) قائلایم. علم در مقام فعل یعنی خود فعل؛ یعنی ما که فعل خدا هستیم، عیناً علم هم هستیم. اما علم یعنی به معنای فعل، نه آن علم به معنای کشف؛ علم به معنای کشف در ذات خداست، علم ذات که علم به معنای کشف است. علم به معنای فعل که متکلمین میگویند، ما هستیم؛ یعنی هم علمیم و هم فعلیم.
پرسش: پس همانی که اشراق میگوید است دیگر.
پاسخ: اشراق هم همین را میگوید، منتها اشراق بالاتر از این ادعا دارد؛ ادعا دارد که این علم ذاتی است، که بعد به او اشکال میشود.
پرسش: حالا به هرحال برای خدا یک حجابی حاصل نشد؛ اگر حجاب را به معنای فاصله بگیریم، مشکل حل میشود؟
پاسخ: حجاب به معنای فاصله، حجاب به معنای اینکه بله، مغایرت است.
پرسش: خب اگر حجاب را مخلوقات بگیریم، مشکلش چیست؟ چون حجاب که یکطرفه نمیشود.
پاسخ: آخر عبارت را شما معنا کنید؛ از پیش خودمان حرف نزنیم! «خلقة الله الخلق حجاب»؛ دارد خلقت را حجاب میگیرد! حجاب است «بینه و بینهم».
پرسش: خب، بینه و بینهم دو طرف دارد دیگر؛ یعنی این حجاب را مختص به مخلوقات میگیرد، منتها همین هم دو طرف باید داشته باشد: یکی مخلوق، یکی خالق. لازم نیست که این حجاب از هر دو طرف باشد؛ از یک طرف شفاف است و از یک طرف کدر است.
پاسخ: نه، بحث ما این نیست که بعد از اینکه خلق میشود، خدا عالم است به ما یا نیست و ما عالمیم به خدا یا نیستیم؛ بحث ما این نیست، بحث ما این است که خود خلقت حجاب است. بعد چه اتفاقی میافتد، دیگر در روایت نیامده است؛ آن را ما خودمان باید اضافه کنیم، بله، اضافه میشود. اینی که الان حقیقت بود و در خدا بود، خب خود خدا بود دیگر؛ حالا من چطوری حرف بزنم؟ سخت است حرف زدن این مسائل. خود خدا بود، خود خدا هم به خودش عالم بود و آنجا حجاب و مجابی نبود. حالا که آمد اینجا و تنزل کرد، دیگر الان در ذات نیست؛ بیرون از ذات است و بیرون از ذات، عالم به ذات نیست. ولی خدا این را میداند؛ خدا هم حقیقت این را میداند و هم رقیقه را میداند. حجاب از طرف مخلوق است؛ ولی بحث ما در این نیست که کی محجوب است، بحث ما در این است که خلقت حجاب است، همین.
حالا کی محجوب میشود، این بحث بعدی است که الان ما مطرح نکرده بودیم. خدا محجوب نمیشود؛ خدا هم الان این خلقش را میداند (قبل از اینکه بیافریند میدانست، حالا هم میداند؛ حالا هم که آفرید باز هم میداند، اما نه به علم جدید، با همان علمش) و ما هستیم که محجوب شدیم. مثلاً حالا تشبیه؛ تشبیهی که خیلی مفارقت دارد و خیلی فرق دارد: ما وقتی در یک فضایی هستیم، کاملاً به آن فضا اشراف داریم؛ وقتی میآییم بیرون از آن فضا، دیگر به آن فضا اشرافی نیست، فقط یک تخیلی از آن فضا داریم. کأنه اینطوری فرض کنید (عرض میکنم خیلی فاصله است بین این)، کأنه ما تا وقتی که در ذات مستهلک بودیم، آن حقیقت بودیم و مستهلک بودیم (که الان هم هستیم)، آگاه بودیم؛ حالا که از ذات به عنوان تنزل آمدیم بیرون و بارز شدیم به بروز خارجی و موجود شدیم به وجود خارجی، دیگر آن علم سابق را نداریم. فقط یک فطرتی هست، کشفی هست؛ میدانیم خدایی هست، و خدایی که «لا یشبهه شیء، ﴿لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ﴾ [5] »، اینها را میدانیم؛ ولی اینکه حالا مثل سابق، نه دیگر نیست. سابق و لاحقی در کار نیست! اینها تلفظات ماست، نمیتوانیم حرف بزنیم. آنی که الان در ذات مستهلک بوده است، الان هم مستهلک است و قبلاً هم مستهلک بوده است؛ اینی که بیرون آمده است، هیچوقت هم در ذات نبوده است که بعد از ذات بیرون بیاید. این همه تنزل است؛ شما تنزل و اینها را توجه بکنید، مثال به ملکه اجتهاد هم زدم که در ملکه اجتهاد، این مسئله تنزل آن ملکه اجتهاد شماست و این مسئله هیچوقت با این الفاظ و اینها در ذهن شما نبوده است که بعد بیاید بیرون؛ بلکه آنی که در ذهن بوده است که ملکه اجتهاد بوده است، هنوز هم هست و این، حاصل آن است. این تا وقتی در ذهن است، یعنی به لحاظ مستهلک بودن در ذهن، بالاخره اگر موجود عالم باشد، به خودش عالم است؛ وقتی میآید بیرون، دیگر آن علم سابق را ندارد و یک علم کدری به دست میآورد. بله، خلق محجوب میشود؛ خالق محجوب نیست، ولی این بحث ما نیست.
پرسش: محجوب به معنای مستور نیست؟ خب اینجا خدا مستور میشود؛ خدا از اینها مستور میشود، نه اینکه اینها؛ اینها از کی مستور میشوند؟
پاسخ: نه، محجوب به معنای مستور آنجوری نیست؛ مستور به معنای اینکه وقتی حاجب باشد، آن پشت مستور است و من عالم نیستم به پشت پرده؛ بله، او مستور است و من عالم نیستم به او. معنای همین که ما میگوییم محجوبیم یعنی همین؛ یعنی عالم نیستیم به خدا آنچنان که باید باشیم. در حالی که حقیقتمان که در ذات خدا هست، این حجاب را نداشته است و خدا برای او محجوب نبوده است؛ اما الان برای ما محجوب شده است. ما محجوبیم منظور همین است، درست میفرمایید؛ ما محجوبیم یعنی خدا از ما محجوب شده است، خدا از ما مستور شده است؛ آنجوری که قبلاً مکشوف بود، دیگر مکشوف نیست. قبل و بعد نیست! این قبل و بعد رهزن است؛ آدم فکر میکند قبلاً آنجا بوده است و حالا آنجا نیست.
پرسش: ما محجوب را دو جور میتوانیم معنا کنیم: یکی محجوب به معنای مستور و پنهان، یکی محجوب یعنی اینکه این را در حجاب گرفتندش، یعنی چشمانش را بستند و حجاب رویش کشیدند، نه اینکه مستور و پنهان است، یعنی خودش نمیبیند. و وقتی در حجاب گرفتندش، این دیگر راهش بسته شد به بیرون؛ ولی از آن طرف ممکن است او ببیندش؛ آنکه بیرون حجاب هست ممکن است این را ببیند، ولی این دیگر از اینور بیرون را نمیبیند. میخواهم این را عرض کنم که اینجا که خلقت حجاب بین خدا و خلق واقع میشود، این یک شیئی است که از بالا برای خدا حجاب نیست و برای خدا شفاف است و خدا این پایین را میبیند، ولی این که به سمت بالا نگاه میکند خدا را نمیبیند و محجوب است؛ از یک طرف شفاف است و از یک طرف کدر است.
پاسخ: هر دو جور معنا میشود؛ هر دو جور معنا کنید. بله، درست است دیگر، همین را عرض کردیم. حالا البته خلقت را ما حجاب حساب کردیم و به بقیهاش هم کار نداشتیم؛ آن بقیهاش را خودمان نشستیم توضیح دادیم که وقتی خلقت حجاب شد، یک نفر محجوب میشود، یک نفر در حجاب گرفتار میشود و یک نفر مستور میشود؛ یک نفر این طرف پرده قرار میگیرد و یک نفر آن طرف پرده؛ پرده حائل است دیگر. توضیحاتی که داده شد، احتمالاً انشاءالله مطلب روشن شده باشد؛ من نمیدانم روشن شد یا نشد.
پرسش: شما بین علم تنزلیافته و علم در ذات فرق گذاشتید و این را حجاب معنا کردید؛ ما اینجور متوجه شدیم؛ یعنی دو تا علم با هم فرق دارند: علم در مقام ذات و علم در مقام فعل با هم تفاوت دارند.
پاسخ: علم در مقام فعل را آقا اضافه کردند، من اصلاً مورد بحثم نبود و نبوده است؛ ما برای خدا یک علم بیشتر قائل نیستیم. آن علمی که در مقام فعل است، آن علم نیست، آن فعل است؛ فعل است که در عین فعل بودن، علم هم هست و اصلاً بیرون از ذات است. آن به قول صدرا علم کمالی نیست، علم فعلی است. علم کمالی، علمی است که کمال ذات به حساب میآید؛ ما که کمال ذات خدا نیستیم که! ما علم در مقام فعلیم و کمال ذات هم نیستیم. آن علمی که کمال ذات است، آن علم خداست؛ ماها علم در مقام فعلیم و در واقع فعل خداییم، اصلاً این مورد بحث ما نیست. این را ایشان اضافه کردند و من هم اشاره کردم.
پرسش: علمی هست که خود قرآن تصریح میکند: ﴿أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُواْ الْجَنَّةَ وَلَمَّا يَعْلَمِ اللّهُ الَّذِينَ جَاهَدُواْ مِنكُمْ﴾ [6]
پاسخ: این علم مورد بحث ما نیست؛ عرض میکنم مورد بحث ما نیست، آن علم مورد بحث ما نیست.
پرسش: یعنی در بودنش که شک نیست، اما اینکه الان مورد بحث ما نیست، بله.
پاسخ: بله، همین را دارم عرض میکنم دیگر؛ اول که فرمودید این علم است، گفتم علم در مقام فعل است؛ علمی است که فعل هم هست و علم هم هست، ولی الان مورد بحث ما نیست. دیگر ظاهراً مطلب روشن شد.
پرسش: نه، خیلی هم روشن نشد؛ چون من نگاه میکنم این مخلوق اگر در مقام ذات بوده است، یعنی خداوند از پیش حقیقتش را داشته است، حالا باز میگویید حجاب هست؛ اصلاً حجاب هست یعنی آن مخلوقات در ذات حق چطوری بودند؟ آن مخلوقاتی که حقیقتشان در آنجا هست، آنها با خداوند و علم ذات حق چطوری بودند؟
پاسخ: کجا حجاب است؟ در ذات حق نیست. حالا شما فکر میکنید؛ اجازه بدهید!
پرسش: آنجا خود خداست؛ دیگر تمایزی نیست.
پاسخ: من وقتی وارد بحث نمیشوم، برای همین است؛ وحشت میکنم! ببینید، مطلب سنگینی است؛ مطلب سنگینی است یعنی جایی پا گذاشتیم که شاید حق پا گذاشتن نداشتیم و خیلی جرئت کردیم رفتیم یک حرفهایی زدیم. یک وقت میگویم من عالمم به این و آن، خب این خیلی جرئت نمیخواهد؛ یک وقت میگویم درباره خدا حرف میزنم، این خیلی جرئت میخواهد؛ میگویم عرض میکنم که بیاحتیاطی کردیم وارد بحث شدیم.
این حقایق ما که در خدا موجودند، فکر نکنید که خدا یک پرده است که نقاشی شده است روی آن، و این نقش انسان است، این نقش حیوان است، آن نقش فلک است و آن نقش سما و ارض است؛ اینطور نیست! و الا خدا از بساطت درمیآید و مرکب میشود. خدا یک ذات است؛ این ذات، مجمع کمالات است به وجود احدی و به وجود بسیط، نه اینکه چند تا موجود آنجا باشد؛ همه کمالات را به یک وجود دارد. مثل همان ملکه اجتهاد؛ ملکه اجتهاد با یک وجود، هزار تا مسئله دارد؛ نه اینکه هزار تا مسئله موجود باشد و ملکه اجتهاد یک چیزی فرض کنید مثل کاغذ باشد که هزار تا مسئله روی آن نوشته باشند؛ این که ملکه اجتهاد نیست! ملکه اجتهاد به وجود احدیِ جمعی، مشتمل بر هزاران کمال است. هزاران کمال یا بینهایت کمال در خدا موجود است و همه هم به یک وجود موجودند؛ همه، ذات خدایند.
ما وقتی در ذات خدا هستیم، ما نیستیم؛ ما که در ذات خدا ما نیستیم که! که اگر ما باشیم، دیگر خدا میشود ما؛ یعنی خدا مجمعی است از ما، که بعضی از جهله صوفیه این را گفتهاند؛ گفتهاند خدا یعنی مجمعی از ما، ما هرکدام جزء خدا هستیم و وقتی جمع کنی همه میشویم خدا! این حرف بیخودی است که بعضی از صوفیها زدهاند، جهله صوفیه؛ ما که این را نمیگوییم که! ما در خدا نیستیم، خدا خودش هست. ببینید، دقت مطلب اینجاست که آنی که در خدا از ما هست، ذات خداست؛ نه ما هستیم که در خدا هستیم. کمالاتی که خدا دارد، امتیازشان مستهلک است؛ یعنی آنجا علم و قدرت دو تا نیستند و الا تکثر درست میشود؛ علم و قدرت و حیات و اینها همه یکیاند. امتیازات را ذهن ما درست میکند به مناسبتهای نسبتهای مختلف. به مکشوف نسبتش میدهیم، میگوییم کشف و علم؛ به مقدور نسبتش میدهیم، میگوییم قدرت؛ و الا یک صفت است و یک ذات است.
تمام کمالات در آنجا به عنوان ذات واحد موجود است؛ یعنی خدا با همه کمالاتش (همه کمالاتش که میگویم یعنی به وجود واحدها) هست. خب، همه کمالات به خودشان عالماند، یعنی خدا به خودش عالم است؛ همه کمالات که جدا نیستند که، یعنی خدا به خودش عالم است. خب، حالا این کمال آمده است از خدا بیرون (بیرون آمده است نه به این معنا که آنجا را خالی کرده است، تنزل کرده است)؛ حالا این عالم به خداست؟ نه. این حقیقت آنجا که بود، عالم بود، چون خدا بود؛ حالا که اینجاست، خدا نیست، خلق است و عالم نیست؛ علم مختصر دارد و علم کامل ندارد.
خیلی حرفها در همین دو تا کلمه زدم! نمیدانم روشن شد یا نشد؛ بعضی حرفها را نمیخواهم بزنم، میبینم ابهام پیش میآورد؛ میگویم، خودم بعد وحشت دارم که چه گفتم! حرف عرفا را دارم عرض میکنم، اعتقادات نیست! حالا درست گفتهاند، فبها؛ اگر هم غلط گفتهاند که بار خودشان. ما اعتقاد داریم به آنچه که واجب است اعتقاد داشته باشیم و آنچه که خدا گفته است معتقد باشید؛ این اضافات را عرفا گفتهاند و ما داریم نقلقول میکنیم.
پرسش: این همانی است که با قاعده «معطی الشیء لا یکون فاقداً له» میسازد؛ یعنی معطی شیء واجد کمالات معلول است؟
پاسخ: حکمت متعالیه هم این را میگوید؛ حکمت متعالیه هم همین را میگوید، بله، معطی شیء فاقد شیء نیست. بله، معطی شیء فاقد شیء نیست را عرض کردم مشاء هم میگویند معطی شیء فاقد شیء نیست، منتها فاقد نبودن را با صور مرتسمه درست میکنند؛ هرکی به یک جور درست میکند و نحوه این «فاقد نیست»اش فرق میکند. مشاء میگویند فاقد نیست؛ چطوری فاقد نیست؟ چون صورتش را دارد. حکمت متعالیه میگوید فاقد نیست، چون حقیقتش را دارد؛ اینجوری. و تمام هم این را دقت کنید، تمام آنجا مستهلکاند! تمام کمالات آنجا مستهلکاند و به وجود جدا موجود نیستند، و الا خدا مرکب میشود و صاحب اجزا میشود؛ همه مستهلکاند، حتی اسما و صفات مستهلکاند. خب، وقتی که این موجودات در ذات بودند (که حالا هم هستند)، به خود ذات عالماند، یعنی خود ذاتاند دیگر.
پرسش: حالا چرا ببرند آنها را در ذات که اینقدر مشکلات پیش بیاید؟
پاسخ: اصلاً اینکه ما که نمیبریم که! ببینید، «در ذات»، این تعبیرات غلطانداز است؛ ما فکر میکنیم ذاتی است و اینها رفتهاند در یک ذات.
پرسش: یعنی خود خداست و تنزلش میشود ماها.
پاسخ: بله. توجه کردید؟ یک چیزی به نام خدا داریم که عرض کردم ما فکر میکنیم خدا مثل یک پرده است که نقشی روی آن انداخته شده است و اینها در ذاتاند؛ اینها تعبیرات ماست، چون نمیتوانیم تعبیر درست و حسابی بکنیم، این تعبیرات غلطانداز را میکنیم. و الا در ذاتاند و جدای از ذاتاند... نه، خدا ذاتی دارد؛ مثل ملکه اجتهاد، شما ملکه اجتهاد را نگاه کنید: ملکه اجتهاد یک کاغذی نیست که روی آن هزار تا مسئله نقش کرده باشیم؛ خود این مسائلی که الان ما میگوییم، همه خود ملکهاند. تنزل که پیدا میکنند، جداجدا میشوند، وجود ذهنی پیدا میکنند، وجود لفظی پیدا میکنند و وجود کتبی پیدا میکنند و از آن وجود عقلی درمیآیند؛ ولی وجود عقلی محفوظ است. وجود عقلی هم موجود است به وجود احدی؛ وجود عقلی موجود است به وجود احدی.
دیگر با این تبیینی که کردم انشاءالله روشن شده باشد؛ نمیدانم، باز هم اگر روشن نشده است، محو کنید از ذهنتان. یک وقت چیزی را که روشن نمیشود برایتان، فکر بکنید روشنش کنید؛ اگر دیدید روشن نمیشود، محوش کنید و الا آزارتان میدهد؛ گاهی از اوقات هم منحرفتان میکند. همانی که اسلام از ما خواسته است، همان را ما داشته باشیم برایمان کافی است؛ دیگر این مازاد بر این را که تحقیقات به نظر خودمان است، نداشته باشیم ضرر نمیکنیم و مؤاخذه هم نمیشویم.
خب، حالا روشن است که من اگر بخواهم بخوانم، دیگر وقت نمیرسیم همه را بخوانیم. آنوقت من دوباره این مطالب را بخواهم جلسه بعد تکرار کنم که نمیشود که؛ جرئت تکرار کردنش را ندارم! بگذارید تا جایی که میتوانیم بخوانیم... خیلی مطالبش را هم نگفتهام؛ خیلی مطالبش را هم نگفتهام که باید یکی یکی گفته بشود. جلسه بعد باید من فقط اشاره بکنم که اینها را گفتم و بعدش هم تطبیق بکنم. آنهایی که نگفتم را که باید بگویم، ولی آنهایی که گفتم را فقط با اشاره بگویم و رد شوم؛ شما در ذهنتان تا هفته دیگر این مطالب را نگه دارید. البته اگر دیدید آزارتان میدهد، ردش کنید؛ هفته دیگر هم تشریف نیاورید، هفته بعدش بیایید!
بله، اینی که دارم میگویم آزار میدهد، این واقعیت دارد؛ که بعضی از طلبههای خودمان میدیدند حالاتشان تغییر کرده است بر اثر این حرفها و بعد بالکل رها کردهاند و رفتهاند. بعضیهایشان که نتوانستند مشکلی حل کنند، بوده است یک نفری که با پول حلال، طناب حلال خریده و خودش را به دار حلال آویخته است! وقتی رفتند، دیدند که از سقف آویزان است و پایین این را نوشته است: با پول حلال، طناب حلال خریدم و خودم را به دار زدم؛ که همهچیز تمام بشود!
خب دیگر، پس باشد بقیهاش جلسه بعد.