« فهرست دروس
درس شرح توحید صدوق(قاضی سعید)
استاد محمدحسین حشمت‌پور

80/07/22

بسم الله الرحمن الرحیم

ادامه شرح حدیث اول (صفحه 108-113)/باب دوم در توحید و نفی تشبیه /شرح کتاب توحید صدوق

 

موضوع: شرح کتاب توحید صدوق/باب دوم در توحید و نفی تشبیه /ادامه شرح حدیث اول (صفحه 108-113)

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

جمله «فابخعوا بما یحقّ علیکم من السمع و الطاعة» [1] را عرض کردم که دو جور معنا کردند. معنای اول را خواندیم، معنای دوم نیمه‌تمام مانده بود.

فرمودند که «بَخَعَ» به معنای «اقرّ» هم می‌آید؛ «بخع بالحق» یعنی «اقرّ بالحق». اگر ما «بخع» را به معنای «اقرّ» بگیریم، در این عبارت معنا این‌چنین می‌شود: «فاقرّوا و استسلموا للامور الواجبة» [2] ، که آن امور واجبه عبارتند از «سماع عن الرسول» و طاعت رسول و طاعت اولی الامر بعد از رسول، «و غیر ذلک»، یعنی غیر از این چیزهایی که ما شمردیم، «مما یذکر عقیب ذلک»، که «غیر ذلک» عبارتند از آن چه که عقیب ذلک ذکر می‌شود؛ یعنی همین «اخلاص النصیحة و حسن الموازرة» که پشت سر همین عبارت ذکر شده است.

امور واجبه عبارتند از «سماع عن الرسول و طاعته و طاعة اولی الامر بعده» که در عبارت قبل آمده بود، و «غیر ذلک مما یذکر عقیب ذلک»، یعنی بعداً ذکر می‌شود، پشت سر همین عبارت ذکر می‌شود که عبارت «اخلاص النصیحة و حسن الموازرة» است. پس معنا این می‌شود که بر واجبات اقرار کنید که واجبات عبارتند از سمع و طاعت و اخلاص نصیحت و حسن موازرت.

عبارت دارد «مما یؤکد عقیب ذلک»؛ «یؤکد» به نظرم می‌رسد که درست نباشد، «یذکر» درست است. البته در پاورقی نسخه بدل «ذُکر» هم گفته شده است؛ «ذُکر» هم خوب است، اما «یُذکر» بهتر است. احتمال هم می‌دهم «یؤکد» هم همان «یُذکر» بوده، «یؤکد» خوانده شده است.

خب پس چیزهایی که باز واجب است، «اخلاص النصیحة». «نصیحة» یعنی خیرخواهی، «اخلاص النصیحة» یعنی خیرخواهی را خالص کردن، یعنی مبالغه در خیرخواهی داشتن.

«و حسن الموازرة»، باز از جمله چیزهایی که بر انسان واجب است این است که خوب معاونت کند، خوب کمک کند، هم دین را، هم متدینین را؛ هم به مالش، هم به جانش، هم به گفتارش. بالاخره به هر ترتیب شده است هم به جامعه کمک کند، هم به دینی که در جامعه حاکم است، دین خودش.

نُصح «خلاف الغش» است؛ غش یعنی خیانت، نصح یعنی خیرخواهی، در مقابل خیانت. و «اخلاص النصح»، مبالغه در نصح است؛ یعنی خیرخواهی را خالص کند یعنی کاملاً خیرخواه باشد.

«و الموازرة» به معنای معاونت است و معاونت یعنی معاونت مردم یا معاونت همان دین و مذهب و روشی که دارند؛ «سواء کان» این معاونت به نفس باشد، جان خودش را فدا کند، یا انفاق مال کند، یا با گفتارش بالاخره این کار را انجام بدهد، «او غیر ذلک»، راه‌های دیگر اگر به نظرش می‌رسد انجام بدهد تا کمکی به جامعه و دین شده باشد.

خب، «و اعینوا انفسکم بلزوم الطریقة المستقیمة» (یک)، «و هجر الامور المکروهة» (دو). به دو چیز خودتان را کمک کنید. البته کمک کردن خودمان به منزله کمک کردن برادرانمان است؛ یعنی اگر ما آن‌ها را هم به همین امر کمک کنیم، در واقع به خودمان هم کمک کردیم.

می‌فرمایند که همیشه ملازم آن راه مستقیم باشید، از این طریق شما به دیگران هم کمک کردید؛ زیرا که اگر ملازم راه مستقیم شدید، علاوه بر اینکه خودتان به رستگاری می‌رسید، دیگران هم بر اثر اینکه شما را می‌بینند و کار شما بر آن‌ها تبلیغ می‌شود، آن‌ها هم به راه مستقیم هدایت می‌شوند و کار شما را تقلید می‌کنند. این بیان مطلب که چگونه می‌شود به وسیله ملازمه طریقه مستقیم کمک کرد به دیگران. عرض کردم به این ترتیب که کار ما می‌شود تبلیغ، تبلیغ عملی که قوی‌تر است از تبلیغ قولی.

اما اینکه چگونه ما ملازم باشیم با طریقه مستقیمه، می‌فرمایند که طریقه مستقیمه هم در اعمال دستوراتی دارد، هم در اخلاقیات دستورات دارد. ما در صورتی طریقه مستقیم را ادامه می‌دهیم که هم در اخلاق در حالت اعتدال باشیم افراط و تفریط نداشته باشیم، هم در اعمالمان در حال اعتدال باشیم افراط و تفریط نداشته باشیم؛ به طرف افراط یا به طرف تفریط تمایل پیدا نکنیم، اعتدال داشته باشیم.

که بارها عرض کردم اعتدال در اخلاق سه تا است، چون تمام اخلاقیات را که جمع کنیم، منحصر می‌شوند به سه امر:

یکی اخلاق مربوط به فکر، که اعتدالش این است که انسان صاحب حکمت باشد، و تفریطش این است که بُلَه باشد، افراطش این است که جربزه داشته باشد؛ یعنی مطلبی را هنوز کامل نکرده به مطلب دیگر بپردازد و بر اثر پرداختن به مطلب دیگر از مطلب اول بماند، این می‌شود جربزه. بِلادت و بَلاهت این است که اصلاً از مطلب اول وارد مطلب دوم نمی‌تواند بشود، چون مطلب اول را درست نفهمیده است. حکمت این است که نه، درست، مرتب، منظم مطلب اول را می‌فهمد بعد به مطلب دوم وارد می‌شود، آن را هم می‌فهمد، بعد مطلب بعدی؛ بالاخره بدون افراط و تفریط مطالب را درک می‌کند، این می‌شود حکمت؛ یعنی نیروی درک مطالب را بدون افراط و تفریط دارد.

در دومی، در باب شهوت است، که اعتدالش عفت است و افراطش شَره یعنی حرص است، تفریطش خُمود است یعنی بی‌حالی، وارفتگی.

سوم، غضب است، که اعتدالش شجاعت است، افراطش تَهَوُّر است، تفریطش جُبن است.

در این سه بعد اخلاقی، انسان باید در مرتبه متوسط باشد تا به او عادل گفته بشود. در اعمال هم همین‌طور؛ نه آن‌قدر عمل را زیاد کند که خودش را خسته و فرسوده کند، و نه این‌قدر کم کند که اصلاً گویا اهل عمل و اهل عبادت نیست، بلکه راه متوسط را برود، به اندازه توانایی‌اش عبادت کند، عبادت‌ها را هم سعی کند که از جهت کیفیت عالی انجام بدهد؛ کم انجام بدهد ولی عالی انجام بدهد.

خب، این ملازمه طریقه مستقیمه بود و بیان اینکه چگونه انسان با داشتن این طریق مستقیم، خودش را کمک می‌کند و به دیگران هم کمک می‌رساند.

 

بعد قسمت دوم این عبارت امام این بود: «و هجر الامور المکروهة»، یعنی امور مکروهه را هم ترک بکند. امور مکروهه را ایشان می‌فرمایند یعنی در آن سه امری که گفتیم، تمایل به سمت افراط یا تفریط پیدا کند؛ در شهوت یا در غضب یا در فکر، به یکی از دو طرف افراط و تفریط گرایش پیدا کند، در این صورت این می‌شود مکروه. امام خواسته است که ما این امور مکروهه را ترک کنیم؛ یعنی به سمت افراط و تفریط نرویم، بلکه همان راه مستقیم را ادامه بدهیم.

«و اعینوا انفسکم بلزوم الطریقة المستقیمة»، یعنی کمک برسانید به خودتان از طریق ملازمه داشتن و همواره اتخاذ کردن طریقه مستقیمه. راه مستقیم را همیشه اتخاذ بکنید، از این طریق هم به خودتان کمک رساندید، هم به دیگرانی که شما را مشاهده می‌کنند و اعمال شما را ملاحظه می‌کنند. «و اعینوا انفسکم بهجر الامور المکروهة»، امور ناپسند را ترک کنید.

می‌فرمایند: «من اقسام المبادرة هی معاونة الاخوان»، یکی از اقسام مبادرتی که در عبارت قبل از ما حُسن آن خواسته شده بود، این است که ما به دیگران کمک برسانیم. کمک رساندنمان هم به این است که «بلزوم الطریقة المستقیمة»؛ یعنی ملازم این طریقه باشیم و این طریقه را اتخاذ بکنیم، «و هدایتهم الیها»، مردم را به سمت این طریقه هدایت کنیم؛ حالا یا هدایت عملی یا هدایت قولی، که البته عرض کردم هدایت عملی نفوذش و تأثیرش بیشتر است.

«و الطریقة المستقیمة»، حالا بعد از اینکه گفتند ما به دیگران از این ملازمه طریق مستقیم کمک کنیم، می‌فرمایند طریق مستقیم چیست: «و الطریقة المستقیمة هی الملة الحنیفیّة» یا «الحنفیّة»، یعنی ملتی که سالم است، حنیف است، بالاخره انحرافی در آن نیست، «و الشریعة السمحة»، سمح در لغت به معنای نرم‌خو و جوانمرد است، در اینجا شریعت سمحه یعنی نرم‌خو، یعنی با شما راه می‌آید، با شما راه می‌آید، سهل است، مشکلی برایتان درست نمی‌کند.

«التی هی العدالة»، «التی» صفت طریقه مستقیمه، ملة حنیفیه، شریعه سمحه، هر سه می‌تواند باشد؛ چون هر سه این‌ها مرادف همند، بنابراین «التی» می‌تواند صفت هر کدام باشد. طریقه مستقیمه‌ای که در واقع عبارت است از عدالت بین دو طرف اموری که در اخلاق مطرحند. اموری که در اخلاق مطرحند گفتیم: یکی مربوط به باب علم است، یکی مربوط به باب شهوت است، یکی مربوط به باب غضب است. باید بین دو طرف افراط و تفریط ما متوسط را و عدالت را انتخاب کنیم، آن وقت در طریق مستقیم وارد شدیم. این در امور اخلاقی بود، در اعمال هم هم‌چنین که از خارج عرض کردم.

این توضیح قسمت اول عبارت امام که «اعینوا انفسکم بلزوم الطریقة المستقیمة».

قسمت دوم: «و هجران الامور المکروهة».

این را دارند معنا می‌کنند: «و هجران الامور المکروهه»ایشان عطف گرفته است: «من اقسام المبادرة هی معاونة الاخوان بلزوم الطریقة المستقیمة» (یک)، «و هجران الامور المکروهة» (دو). یعنی و به هجران امور مکروهه، به اینکه امور مکروهه را کنار بگذاریم، از این طریق باز به اخوان خودمان کمک رسانده باشیم. امور مکروهه چیست؟ «من المیل الی ذینک الطرفین»، به یکی از آن دو طرف افراط و تفریط اگر میل کنیم، این می‌شود امور مکروهه. آن وقت ما موظفیم که این امور مکروهه را هجران کنیم، ترک کنیم، رها کنیم.

«و هو»، «هو» یعنی اینکه به سمت عدالت برویم و امور مکروهه را ترک بکنیم، که از آن به طور جامع تعبیر می‌کنیم به طریقه مستقیمه، «سبیل الانبیاء و الاولیاء».

«و لذلک»، چون سبیل انبیاء و اولیاء است، گفته شده طریقه مستقیمه، طریقه حضرت امیر است، یعنی طریقه یکی از اولیاء است. چون طریقه مستقیمه طریقه اولیاء است، به همین جهت این طریقه را به حضرت امیر هم که بزرگ‌ترین ولیّ از اولیاء است نسبت دادند: «و لذلک ورد فی التفسیر الطریقة انّها ولایة علی علیه السلام».

 

خب، چرا ولایت علی همین طریقه مستقیمه است؟

گفتیم طریقه مستقیم انسان را به سعادت می‌رساند، ولایت علی هم انسان را به سعادت می‌رساند؛ پس چون منشأ سعادت ما ولایت علی است و منشأ سعادت ما هم طریقه مستقیمه است، پس معلوم می‌شود طریقه مستقیمه همان ولایت علی است. به خصوص که کسانی که توانستند به رستگاری برسند و ملازم طریقه مستقیمه باشند، آن‌ها کسانی هستند که ولایت حضرت را قبول کردند. کسانی که ولایت حضرت را قبول نکردند، در طریقه مستقیم وارد نیستند و آن‌ها به رستگاری هم نمی‌رسند.

«و ذلک»، یعنی اینکه طریقه رستگاری، طریقه علی علیه السلام است، به این جهت است که کل انسان‌ها منحصراً به رستگاری رسیدند به وسیله سعادت، «لاجل سلوک منهاجه و الاقرار به»، چون راه روشن او را طی کردند، «منهاج» یعنی راه روشن، چون راه روشن او را طی کردند و به او اقرار کردند، «سواءٌ فی ذلک الاولون و الآخرون». در این امری که ما ادعا کردیم، اولون و آخرون مساویند. گذشته‌ها هم اگر با اینکه حضرت امیر هنوز ظهور پیدا نکرده بودند در دنیا، گذشته‌ها هم اگر به سعادت رسیدند به ولایت حضرت به سعادت رسیدند، آینده‌ها هم تا آن آخرشان اگر به سعادت برسند با ولایت حضرت به سعادت می‌رسند.

«سواء فی ذلک»، مشارالیه «ذلک» به همان فوز و سعادت و این‌ها برمی‌گردد. به این... اشاره به این دارد که در رسیدن به رستگاری از طریق طی منهاج و اقرار به حضرت، در این مسئله مساویند «الاولون و الآخرون». خواستم عرض کنم که «الاولون و الآخرون» مشارالیه «ذلک» نیست. خب، مطلب بعدی.

 

پرسش: گذشته‌ها هم به ولایت امیرالمؤمنین اقرار کردند؟

پاسخ: آن‌ها به آن‌ها خدا اعلام می‌کرده است. خدا به انبیای سلف ولایت حضرت امیر را اعلام می‌کرده و عرضه می‌کرده، آن‌ها هم قبول می‌کردند. انبیای سلف همه‌شان معترف بودند، حتی حضرت ابراهیم سؤال می‌کرده که این چه کسی است و شیعیانش چه علامت‌هایی دارند. یعنی معلوم بوده که خدا بر این‌ها گفته بوده است، خدا بر این‌ها توضیح می‌داده و از آن‌ها اقرار می‌گرفته است. حتی بعد از اسلام هم، بعد از اسلام هم یکی دو جا داریم که پیغمبر، قبل از بالاخره در زمان حیات خودشان بود، قبل از این بود که حضرت امیر به ولایت نصب بشوند، اقرار گرفتند؛ از حضرت حمزه اقرار گرفتند. به حضرت حمزه فرمودند که، اقرار کن به ولایت حضرت امیر. با اینکه حضرت امیر آن وقت ولیّ رسمی نبودند، ولی در عین حال اقرار گرفتند. از فاطمه بنت اسد اقرار گرفتند، از حضرت ابوطالب اقرار گرفتند. این‌ها معلوم می‌شود که ولایت نتیجه مثبت داشته که پیغمبر از آن کسانی که خیلی به آن‌ها اهمیت می‌دادند اقرار می‌گرفتند. مردم عادی چون وظیفه نداشتند، کاری به آن‌ها نداشتند، ولی کسانی که به نظر خودشان مهم بودند اقرار می‌گرفتند؛ ولو هنوز حضرت امیر به ولایت ظاهری منصوب نشده بودند، ولی به کمال رسیدن در آخرت منوط به ولایت ایشان است. پس باید این شخصی که مورد محبت پیغمبر است، الان به ولایت اقرار بکند تا در قیامت درجات عالی را به او بدهند. معلوم می‌شود قبل از ولایت حضرت امیر هم ولایت ایشان مطرح بوده است، قبل از ولایت ظاهری‌شان ولایتشان مطرح بوده است. و داستان‌های فراوانی در این زمینه نقل می‌شود که بالاخره دیگران اعتراف داشتند به ولایت ایشان. حتی آن قضیه آن راهبی که در یک جا ساکن بود برای اینکه اجدادش شنیده بودند که وصی پیغمبر آخرالزمان از اینجا رد می‌شود و سنگی را برطرف می‌کند، چشمه‌ای زیر سنگ ظاهر می‌شود، هیچ کس این کار را نمی‌تواند بکند الا ایشان؛ آن‌ها آمده بودند آنجا صومعه‌ای ساخته بودند، دیری ساخته بودند، سکونت داشتند که این وصی را ببینند. نسل‌ها گذشته بود و مرده بودند تا نوبت به این راهب فعلی رسیده بود و این موفق شد به دیدن، و بعد هم گفت پدران ما اینجا زندگی می‌کردند. معلوم می‌شود اصلاً مطرح بوده حضرت امیر و قبل از اسلام هم مطرح بوده است.

 

«و تعاطوا الحق بینکم»، دست‌به‌دست دهید حق را بین خودتان، «و تعاونوا علیه»، هر یک برای رسیدن به حق دیگری را کمک کنید.

«تعاطوا» را معنا می‌کنند: «ای تناولوا الحق فیما بینکم». «تناولوا» دادوستد است؛ یعنی این بگیرد و بدهد به دیگری، دیگری بگیرد، خلاصه همان‌طور که عرض کردم دست‌به‌دست دهید. بله، همان دست‌به‌دست.

«فیما بینکم»، چه‌جوری دست‌به‌دست دهید؟ هم به لحاظ قول هم به لحاظ عمل؛ به لحاظ قول: «بان تقولوا الحق و تنصروه»، به لحاظ عمل: «تعملوا بالحق و تاخذوا به». حق را بگویید و یاری کنید، به حق عمل کنید و حق را به عنوان یک همراهی که همیشه طبق آن عمل می‌کنید اخذ کنید.

معنای «تعاونوا علیه» را ذکر می‌کنند: «و لیُعاون کل احدٍ منکم صاحبه علی الحق»، هر یک از شما هم دیگری را بر حق باید کمک کند. نه که آنجا «تعاونوا» بود، اینجا هم ایشان «کل احد صاحبه» گفته که دوطرفی بشود؛ او تو را بر حق کمک کند و تو او را بر رسیدن به حق کمک کنی، همه همدیگر را بر حق کمک کنید.

«و خذوا علی یدی الظالم السفیه»، دو دست ظالم بی عقل را هم بگیرید؛ یعنی نگذارید ظلم کند. چون ظلم با دست انجام می‌شود، بلکه با دست ظلم مباشرتی بهتر انجام می‌شود، به این مناسبت به کنایه گفتند دو دستش را بگیرید. وقتی کسی می‌خواهد کاری انجام بدهد اگر دو دستش را بگیریم منعش می‌کنیم. پس «خذوا علی یدی الظالم» یعنی منعش کنید از ظلم. ولی ظاهرش این است که دو دستش را بگیرید، ولی باطنش این است که منعش کنید. حالا با دو دستش هم نخواست ظلم کند، با چیز دیگر، با پا خواست ظلم کند باز هم منعش کنید. بعد لغاتی در اینجا معنا می‌کنند که «علی یدی الظالم» به معنای منع است که این دیگر احتیاج به خارج گفتن ندارد. بعد هم توضیح می‌دهند که چرا ظالم را موصوف فرمود به سفیه. یک دلیل می‌آورند بر سفاهت ظالم، دلیل به صورت قیاس اقترانی منظم شده که ان‌شاءالله وقتی رسیدیم عرض می‌کنم.

«و خذوا علی یدی الظالم السفیه»، یعنی «امنعوه عن الظلم»ی که «یریده». قال ابن اثیر فی النهایة که در حدیث آمده: «و ان اخذوا علی ایدیهم نجوا»، و اگر بر دست آن ظالم‌ها مثلاً اخذ کنند یعنی منعشان کنند، آن وقت «نجوا»، نجات پیدا می‌کنند. «نجوا» یعنی هم آن کسانی که اخذ می‌کنند، هم خود ظالمین، هر دویشان نجات پیدا می‌کنند؛ چون ظالم هم اگر ظلم نکند نجاتش است. البته حالا باید خود عبارت را دید که «نجوا» به کدام برمی‌گردد، ولی به هر کدام برگردد درست است؛ برگردد به کسانی که اخذ می‌کنند، یا به کسانی که یدشان اخذ شده است، هر دویشان بالاخره نجات پیدا می‌کنند.

«یقال اخذت علی یدی فلانٍ: اذا منعته عما یرید»، گفته می‌شود: بله، «اخذت علی یدی فلانٍ» زمانی که منعش کنی «عما یرید ان یفعل»، «کانک امسکت یدیه» [3] ، گویا که دو دستش را گرفتی و نگذاشتی کار را انجام بدهد. تا اینجا کلام نهایه تمام شد.

 

می‌فرمایند که اما چرا ظالم را موصوف کردند به سفیه؟ می‌فرمایند که ظالم هر شیئی را در جای خودش قرار نمی‌دهد و عقل هر جا باشد باعث می‌شود که شیء در جای خودش قرار بگیرد، پس معلوم می‌شود که در ظالم عقل نیست.

به عبارت بهتر:

عقل هر جا باشد اشیاء را در جای خودش قرار می‌دهد

و ظالم اشیاء را در جای خودش قرار نمی‌دهد،

پس در ظالم عقل نیست.

بعد دوباره می‌گویند چرا عقل اشیاء را در جای خودش قرار می‌دهد؟ این هم باز با یک استدلالی ثابت می‌کنند که چرا عقل همه اشیاء را در جای خودش قرار می‌دهد؛

که یک مقدمه ما این بود که عقل همه چیز را در جای خودش قرار می‌دهد،

مقدمه دوم این بود که هر کس که همه چیز را در جای خودش قرار ندهد عقل ندارد.

این دومی روشن بود، اثبات نمی‌شد، اولی را اثبات می‌کنند که عقل هر چیزی را در جای خودش قرار می‌دهد، این را اثبات می‌کنند، حالا ان‌شاءالله به آن می‌رسیم.

 

پرسش: عدالت هم همین است دیگر؟ هر چیزی را در جای خودش...

پاسخ: عدالت هم همین است، حکمت هم همین است، بله. ولی بالاخره باید عقل باشد تا عدالت بیاید، همین که الان داریم می‌گوییم ظالم عقل ندارد، آن طرفش عادل عقل دارد، این‌طور می‌شود دیگر. باید عقل باشد تا عدالت بیاید، باید عقل باشد تا حکمت بیاید؛ اگر عقل نباشد، نه عدالت است نه حکمت.

 

«و وصف الظالم بالسفیه» به این جهت است که «عاقل لا یرضی بالظلم و لا یجوزه»، یعنی ظلم را اجازه نمی‌دهد. «اذ الظلم هو وضع الشیء فی غیر موضعه»، ظلم این است که چیزی را در غیر جای خودش بگذاریم؛ این یک مقدمه. مقدمه دوم: شأن و خلقت عقل این است که همه اشیاء را در جای خودش بگذارد، پس هر جا عقل بود، شیء در جای خودش نهاده می‌شود. در ظالم شیء به جای خودش نهاده نشده، پس معلوم می‌شود در ظالم عقل نیست؛ اگر در ظالم عقل نیست، او سفیه است.

حالا «لانه» استدلال برای این است که عقل همه چیز را در جای خودش قرار می‌دهد.

مقدمه اولش این است که «لانه کلمة الله فی العالَمِین» یا «فی العالَمین»، «فی العالَمین» بهتر است ظاهراً.

مقدمه دوم این است که «و یحقّ الله الحقّ بکلماته». عقل کلمه است و خدا حق را به وسیله کلمات اثبات می‌کند؛ یعنی در جای خودش قرار می‌دهد. پس عقل از وسایلی است که اشیاء به وسیله این وسایل به جای خودشان قرار می‌گیرند. روشن شد که عقل هر چیزی را در جای خودش قرار می‌دهد؛ چرا؟ چون عقل کلمه است و خدا با کلماتش حق را اثبات می‌کند، یعنی هر چیزی را به جای خودش قرار می‌دهد، پس به وسیله عقل همه چیز را به جای خودش قرار می‌دهد.

به تعبیر واضح‌تر این که مقدمه دوم را اول بیاوریم، بگوییم: خدا به وسیله کلماتش هر چیزی را به جای خود قرار می‌دهد و ثابت می‌کند، و عقل هم از جمله کلمات اوست، پس به وسیله عقل هم همه چیز را در جای خودش قرار می‌دهد. بنابراین، عقل وسیله‌ای است برای قرار دادن هر شیئی به جای خودش.

«لانه کلمة الله فی العالمین»، چون عقل کلمه خداست هم در دنیا هم در آخرت، و اراده خدا تعلق گرفته که حق را اثبات کند به وسیله کلماتش؛ حق را اثبات کند، «یحقّ» یعنی اثبات کند. اثبات کند حق را به وسیله کلماتش؛ یعنی آن چه را که واقعیت دارد به وسیله کلماتش اثبات کند، خب؛ حق یعنی هر چیزی در جای خودش دیگر، حق را اثبات کند یعنی هر چیز را در جای خودش قرار بدهد. این کار را خدا می‌خواهد بکند به وسیله کلماتش، از جمله کلماتش عقل است، پس عقل وسیله قرار دادن اشیاء در جای خودشان است. حالا اگر می‌بینیم ظالم اشیاء را به جای خودشان قرار نمی‌دهد، معلوم می‌شود این وسیله را ندارد. بر فرض داشته باشد در قوه است، می‌شود گفت ندارد، پس می‌شود به او گفت سفیه.

«مُروا بالمعروف و انهوا عن المنکر»، امر به معروف کنید، نهی از منکر کنید. «المعروف»، این را دیگر خارج نمی‌خواهد: «المعروف الشیء الذی عرف من الشرع العمل به»، آن که از شریعت شناخته شده و معروف شده عمل به او، ما به آن می‌گوییم معروف. «و المنکر ما انکره الشارع و کرهَه»، آن که شارع انکارش کرده باشد، ناپسند داشته باشدش ما به آن می‌گوییم منکر. خب، پس این عبارت دارد که شما امر به معروف کنید و نهی از منکر کنید. معروف و منکر یک مقداری توضیح می‌خواست، توضیح دادیم، دیگر بقیه‌اش روشن است.

فقط باید عرض کنیم که چه کسی موظف است به امر به معروف و نهی از منکر؟ نقل می‌کنند از قول مصباح الشریعة که در مصباح الشریعة این‌طور آمده است که امام فرموده کسانی حق امر به معروف و نهی از منکر دارند که:

خاطرات و خیالات واهی و اندیشه‌های پوچ و پریشان را از خودشان دور کنند، آن که نوع انسان‌ها به آن گرفتارند؛ که خیالات واهی نداشته باشند، تخیلات پوچ را در خودشان راه ندهند، یکی این.

یکی اینکه نفسشان را از پیروی شهوات و گرفتارِ آفات شهوات شدن خلاص کنند و نجات بدهند.

سوم اینکه شیطان را به هزیمت وادارند و از خودشان دور کنند.

چهارم اینکه در پناه خدا قرار بگیرند و به توحید خدا معترف بشوند.

پنجم اینکه بر سکوی عصمت الهی جلوس کرده باشند.

کسانی که این پنج شرط را دارند حق دارند امر به معروف و نهی از منکر بکنند. خب این پنج شرط در معصومین جمع است، در بقیه جمع نیست. بنابراین، امر به معروف و نهی از منکر وظیفه آن‌هاست، و وظیفه کسانی است که آن‌ها این وظیفه را به ایشان تفویض می‌کنند. تفویض شده به علمای مؤمنین، علما حالا هر که می‌خواهد باشد، ولو اینکه صاحب رساله نباشد، بالاخره در این مسئله عالم است؛ می‌بیند شخصی دارد خطا می‌کند، باید امر به معروفش کند. پس این امر به معروف و نهی از منکر حق اولی معصومین است، و از جانب معصومین گاهی تفویض می‌شود به دیگران، آن وقت بر دیگران هم واجب می‌شود که انجام بدهند.

و در مصباح الشریعة آمده است که: «قال الصادق علیه السلام: من لم ینسلخ من هواجسه»، کسی که از هواجس خودش منسلخ نشود؛ منسلخ شدن یعنی کاملاً برهنه شدن، بیرون آمدن. هواجس، افکار و تصوراتی است که به فکر خطور می‌کند و سخت هم می‌شود از این افکار خلاص شد. عرض کردم یعنی همان خیالات واهی، اندیشه‌های پوچ و متفرق.

کسی که «لم ینسلخ من هواجسه»، از این خیالات بیرون نیامده باشد، و خلاص نشده باشد «من آفات نفسه و شهواته»، از آفاتی که نفس را گرفتار می‌کند و آفاتی که شهوات دامنگیرش می‌کند بیرون نیامده باشد، خلاص نشده باشد، «و لم یهزم الشیطان»، به هزیمت وادار نکرده باشد شیطان را؛ «یهزم» متعدی هم معنا شده است، در اینجا متعدی است، یعنی شیطان را به هزیمت و فرار وانداشته باشد، «و لم یدخل فی کَنَف الله و توحیده»، در پناه خدا، در حمایت خدا، در رحمت خدا و توحید خدا وارد نشده باشد، داخل نشده باشد، «کنف» را به هر دو معنا یا به هر سه معنا که عرض کردم معنا می‌کنند؛ کنف یعنی پناه، یعنی حمایت، یعنی رحمت، که البته حمایت و پناه هر دو یک معنا می‌شوند، هر دو یکی‌اند، بنابراین به دو معنا می‌گیریم کنف را: یکی رحمت یکی حمایت.

«و لم یدخل فی اوان عصمته»، «اوان» به معنای ایوان آمده، به معنای قصر و کوشک آمده، به معنای سکوی بزرگ هم آمده، به معنای ستون خیمه یا خود خیمه هم آمده؛ در اینجا مناسب از «اوان»، سکو است، صفه و سکو. یعنی «و لم یدخل»، و داخل در کنف خدا نشده باشد و داخل در ایوان عصمت او نشده باشد، یعنی بر سکوی عصمت الهی تکیه نزده باشد و ننشسته باشد؛ چنین کسی «لا یصلح للامر بالمعروف و النهی عن المنکر» [4] . انتهاء عبارت مصباح الشریعة.

شارح می‌فرماید: «و یظهر» از این مطلب که امر به معروف و نهی از منکر صلاحیت ندارد «الا للمصعوم او کسی که اجازه ذلک»، یعنی معصوم «اجازه ذلک» یعنی امر به معروف و نهی از منکر را، امر به معروف و نهی از منکر را به او اجازه داده باشد؛ «لان من اجازه فی حکم المعصوم» می‌شود در این هنگامی که به او اجازه داده شده است. حالا که به او اجازه دادند در حکم معصوم می‌شود، البته اصالتاً در حکم معصوم نیست، ولی بعد از اجازه، در باب امر به معروف و نهی از منکر می‌شود در حکم معصوم.

«و لذا»، یعنی چون امر به معروف و نهی از منکر خاصه معصومین است، وارد شده در تفسیر قول خدا که فرمود: ﴿وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ﴾ [5] ، وارد شده که «ان المراد بتلک الامة»ای که «یامرون بالمعروف و ینهون عن المنکر هم الائمة علیهم السلام». پس معلوم می‌شود که «و لذا»، یعنی به خاطر اینکه این امر به معروف و نهی از منکر حق و وظیفه معصومین است، در ذیل این آیه «امت» به معصوم تفسیر شده است، تا اگر بر امت امر به معروف و نهی از منکر واجب شده، با این تفسیر معلوم بشود که بر ائمه و بر معصوم واجب شده است، مگر معصوم تفویض کند به دیگران که بر آن‌ها هم واجب می‌شود.

«و اعرفوا لذوی الفضل فضلهم»، یعنی هر کس را در حد خودش احترام کنید. آن‌هایی که فضیلتشان زیاد است، بیشتر به آن‌ها احترام بگذارید، و آن‌هایی که فضیلتشان کمتر است، کمتر. زیرا اگر به همه بخواهید یکسان احترام بگذارید، فضائل در جامعه آن‌چنان که باید نشر پیدا نمی‌کند. به وسیله همین احترام‌ها تبلیغی نسبت به فضائل انجام می‌گیرد. شما با همین احتراماتتان تبلیغ کنید، تبلیغ درست هم بکنید، تبلیغ سوء نکنید؛ یعنی هر انسانی را در حد فضلش و به حسب فضلش احترام بگذارید.

آن وقت ایشان بعد از اینکه این مطلب را توضیح می‌دهند، می‌پردازند به مراتب انسان‌ها در فضیلت، و به قهراً معلوم می‌شود که کدام را باید بیشتر احترام گذاشت، کدام را کمتر احترام گذاشت. ایشان از پیغمبر شروع می‌کند، به پادشاه ختم می‌کند؛ که حالا چه جرئتی داشته پادشاه را در درجه آخر قرار می‌دهد از نظر فضیلت! پیغمبر در درجه اول، پادشاه در درجه آخر. چون آن زمان‌هایی که این کتاب‌ها نوشته می‌شده، آن هم زمان صفویه، کسی به پادشاه این‌طور حرف نمی‌زده است. البته ایشان احترام می‌گذارد، اما دیگر آخرین، آخر ذکرش می‌کند؛ بعد از عدول مؤمنین و بعد از علما و بعد از همه.

«و اعرفوا لذوی الفضل فضلهم»، یعنی برای کسانی که صاحب فضلند، فضلشان را بشناسید. شناختن فضل به این است که شما در مقابل فضلشان عکس‌العمل مناسب نشان بدهید؛ اگر فضلش زیاد است احترام بیشتر، اگر فضلش متوسط است احترام متوسط بگذارید. معنای معرفت فضل ذوی الفضل، تعظیم کردن آن‌ها و تبجیل کردن، تبجیل یعنی بزرگ شمردن، گرامی داشتن، و تواضع کردن است، منتها «بحسب مراتبهم»، به حسب مراتبشان؛ نه اینکه شخص مهم را به اندازه آن شخص متوسط یا دانی احترام بگذارید، بلکه شخص مهم را به اندازه اهمیت خودش احترام بگذارید. پس «بحسب مراتبهم» مربوط است هم به تعظیم هم به تبجیل هم به تواضع؛ یعنی تعظیمتان به حسب مراتبشان باشد، گرامی داشتنتان هم‌چنین، تواضع در مقابل آن‌ها هم همین‌طور، به لحاظ مرتبه‌شان باشد.

خب، حالا مراتب را می‌شماریم:

«و انما الفضل الاسنی اولاً»، فضیلت مرتفع در درجه اول «للانبیاء» است، «ثم للاوصیائهم» است. این «فانّ الله مکّنهم» می‌تواند تعلیل باشد برای «ثم للاوصیائهم»، و می‌تواند تعلیل باشد برای «اولاً للانبیاء ثم للاوصیائهم»، یعنی برای مجموع؛ و این دومی بهتر است که تعلیل باشد برای مجموع. خب خدا فقط به اوصیاء این لطف را نکرده است، این لطفی که الان می‌خوانیم هم نسبت به اوصیاء انجام شده، هم نسبت به انبیاء انجام شده است. پس بنابراین «فانّ الله مکّنهم» را اگر تعلیل عام بگیریم که هم مربوط به انبیاء بشود هم مربوط به اوصیاء بشود، بهتر است.

«فان الله مکنهم»، یعنی چرا ما به این‌ها احترام بگذاریم؟ چرا فضیلتشان بالاست؟ زیرا خدا این‌ها را صاحب سرّ قرار داده، کلید خزاین غیبی را به این‌ها تسلیم فرموده، معلوم می‌شود که فضیلت داشتند که خدا نسبت به آن‌ها یک هم‌چنین عملی انجام داده است. «فان الله مکنهم من خزائن لطفه و رحمته»، به آن‌ها تمکن داده که به خزاین لطف و رحمت خدا دسترسی داشته باشند، «و علمهم من مخزون علمه»، از آن علومی که در خزانه حفظ کرده و به دست هر کسی نمی‌دهد به این‌ها تعلیم فرموده، «و اجتباهم لنفسه»، این‌ها را برای خودش انتخاب کرده، «و جعلهم وسائل سائر الخلق الیه»، آن‌ها را وسایل رسیدن بقیه خلق به سمت خدا قرار داده، «الیه» یعنی «الی نفسه»، «الیه» به خدا برمی‌گردد. یعنی خدا این انبیاء و اوصیاء را وسیله قرار داد، به وسیله هدایت خلق به خودش قرار داده است.

«و جعل»، این‌ها همه امتیازات این انبیاء و اوصیاء است! امتیازاتی که باعث می‌شود این‌ها را ما در درجه اول از فضل قرار بدهیم. «و جعل طاعتهم»، طاعت و اطاعت کردن از آن‌ها را... «طاعتهم» اضافه، اضافه مفعولی است؛ یعنی طاعت کردنِ آن‌ها، مطاع شدنِ آن‌ها. او را قرار داده سبب رضایت خودش، گفته: ﴿مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ‌﴾ [6] ، هر کس که رسول را اطاعت کند خدا را اطاعت کرده، به این معنا که من از او راضی‌ام، چون هر کس خدا را اطاعت کند خدا از او راضی است، پس هر کس رسول را هم اطاعت کند خدا از او راضی است. پس طاعت کردن، یعنی مطیع بودن و فرمان بردن از انبیاء را خدا سبب رضای خودش قرار داده است، و انکار آن‌ها را سبب سخط خودش و غضب خودش دانسته است. خب، این دو تا مرتبه از مراتب فضل در جامعه.

مرتبه سوم مرتبه اصحاب انبیاء و اصحاب اوصیاء است. البته اصحابی که صفات خاصی داشته باشند: خدا آن‌ها را محترم کرده باشد و مکرم شمرده باشد، این یکی. دوم اینکه چون این‌ها بر محبوب و مکروهشان به خاطر خدا استقامت می‌کنند، یعنی در مکروه سعی می‌کنند نیفتند، از محبوبشان گاهی به خاطر خدا می‌گذرند، به همین جهت خدا آن‌ها را اختیار کرده است، خدا این‌چنین اصحابی را اختیار کرده است. پس نوبت سوم از فضیلت در جامعه مال اصحاب انبیاء و اولیاء است، زیرا که آن‌ها بعد از انبیاء و اولیاء اختیار شده‌اند، به خاطر همین صفات فضیلیه‌ای که برایشان گفتیم.

« ثم الفضل لاصحابهم»، یعنی اصحاب انبیاء و اصحاب اوصیاء، «و المؤمنین بهم المخلصین لهم»، این عطف تفسیر است بر اصحاب؛ اصحابی که به آن‌ها ایمان دارند و نسبت به آن‌ها اخلاص می‌ورزند. این خیلی از اصحاب را خارج می‌کند، خیلی از اصحاب بودند که منافق بودند، اصلاً ایمان نداشتند؛ پس «المؤمنین بهم» آن‌ها را خارج می‌کند. بعضی اصحاب بودند که مؤمن بودند، ولی مخلص نبودند، مخلص نبودند؛ اگر در یک وقتی غنیمتی پیش می‌آمد پیغمبر را هم رها می‌کردند برای رسیدن به غنیمت، پس مخلص نبودند. بالاخره دنیا را گاهی ترجیح می‌دادند، اما مخلصین این‌طور نبودند، مخلصین سعی‌شان بر این بود که دور و بر پیغمبر را رها نکنند هر چقدر هم دنیا را به آن‌ها می‌دادی، اهمیت نمی‌دادند.

 

پرسش: تعریف اصحاب بین شیعه و اهل سنت تفاوت دارد...

پاسخ: تعریف اصحاب ظاهراً تفاوت دارد، واقعاً تفاوت نیست. اصحاب کسانی هستند که پیغمبر را دیدند و با ایشان صحبت هم کردند.

 

پرسش: اصطلاحاً...

پاسخ: اصطلاحاً، بله.

 

پرسش: اینکه ما مؤمنین را قید...

پاسخ: ما قید می‌زنیم، یا ممکن هم هست قید توضیحی بگیریم. یعنی اصحاب در تفسیر شیعه اصلاً اطلاق بشود بر آن‌هایی که یار پیغمبر بودند، و یار بودن در صورتی است که ایمان داشته باشند، مخلص هم باشند. پس آن وقت قید «المؤمنین بهم المخلصین لهم» می‌شود قید توضیحی. حالا چه قید احترازی بگیرید چه قید توضیحی بگیرید، بالاخره ما در اینجا می‌خواهیم بگوییم فضیلت مال اصحابی است که این‌چنین باشند. حالا یا همه اصحاب که در اصطلاح شیعه اصحاب نامیده می‌شوند این‌چنینند، یا اگر همه اصحاب این‌چنین نیستند، آن‌هایی که این‌چنینند باید برایشان فضیلت درجه سوم را قائل شد.

 

«فقد اختار الله لنبیه سید المرسلین»، خدا برای پیغمبرش که سید المرسلین است، «من اصحابه»، از بین اصحابش انتخاب کرد «طائفةً»، ببینید تعبیر چیست! نمی‌گوید همه اصحاب را انتخاب کرد یا این‌چنین تکریمشان کرد، می‌گوید: از بین اصحابش انتخاب کرد طایفه‌ای را که: «اولاً اکرمهم باجل الکرامة، ثانیاً حلاهم بالاستقامة علی المحبوب و المکروه».

 

پرسش: خب اینکه باز غبار می‌نشیند... خدا از بین خوب‌ها هم باز عده‌ای را انتخاب کرده، همه که سلمان نبودند...

پاسخ: نه، نمی‌گوییم مرتبه بالایشان را، بالاخره جوری باشد که خدا بتواند انتخابشان بکند، لیاقت داشته باشد برای انتخاب، لیاقت برای انتخاب داشته باشند، حالا ولو سلمان هم نباشد.

 

پرسش: منظور این است که اصحاب همه‌شان مؤمن بودند، منافق‌ها را اصحاب به حساب نیاوردند... فقط اینجا از بین همان مؤمن‌ها طایفه‌ای را انتخاب کرده...

پاسخ: منافقین اصحاب نیستند، البته به تفسیر ما. منافقین اصحاب نیستند. این‌هایی که هستند اصحابند...

 

پرسش: همه‌شان طایفه‌ای هم دارند...

پاسخ: اصحابشان باید کسانی باشند که «اکرمهم باجل الکرامة»...

 

پرسش: این هم طایفه‌ای برگزیده است... از بین مؤمنین اصحاب هم طایفه‌ای را برگزیده...

پاسخ: این‌ها از اهل سنت گرفتند دیگر، ولی خب بالاخره قبول کردند، ظاهراً قبول کردند معنای اصحاب را همان‌جوری که اهل سنت گفتند.

 

پرسش: روایات به لسان علما هم آمده، مثلاً «اصحابی کالنجوم»...

پاسخ: علی ایّ حال باید مراجعه بشود، حالا خیلی بحث‌ها داریم، باید مراجعه بشود. اگر اصحاب به معنای مطلق باشد، آن وقت قید «المؤمنین بهم المخلصین لهم» قید احترازی می‌شود. اگر اصحاب مطلق نباشد، این قید توضیحی می‌شود. علی ایّ حال فرق نمی‌کند، مسلّم در اینجا نظر ما از اصحاب، مقصود ما از اصحاب، اصحاب مؤمن است، اصحاب مخلص است؛ این شکی در آن نیست. منتها حالا اصحاب را در لغت چه معنا می‌کنید، بین شیعه بعداً حالا قید احترازی می‌زنید یا قید توضیحی می‌زنید، از این جهت فرق هست، ولی از جهت مراد فرقی نیست. علی ایّ حال مراد ما این است که اصحابی که مؤمنند و مخلصند، «اکرمهم باجل الکرامة» تا آخر، این‌چنین اصحابی در درجه سوم از فضیلت قرار دارند، نه هر اصحابی، اصحاب معمولی هم شاید نداشته باشد.

 

پس یک قید اول زد که «المؤمنین بهم المخلصین لهم»،

بعد وارد قید دوم می‌شود: «اکرمهم باجل الکرامة»، درسته دارد خبر می‌دهد، ولی در واقع یک نوع قید هم هست؛ یعنی اجلّ الکرامة برایشان باشد، اجلّ الکرامة برای اصحاب معمولی نبوده است. «و حلاهم بالاستقامة علی المحبوب و المکروه»، یعنی «حلاهم» یعنی آن‌ها را مزین کرده و از آن‌ها تمجید کرده به اینکه این‌ها بر محبوب و مکروه استقامت دارند «بصحبته»، یعنی در حالی که مصاحب با پیغمبر است. به وسیله مصاحبت با پیغمبر که تأثیر از مصاحبت بوده، به واسطه تأثیر مصاحبتی که مصاحبت با پیغمبر، آن‌ها توانستند استقامت بر محبوب و مکروه پیدا کنند؛ یعنی در مقابل محبوب استقامت کنند چیزی مثلاً دلشان می‌خواهد دنبالش نروند، مکروه هم همین‌طور، مکروه هم سعی کنند که ترک بکنند. بالاخره بر محبوب و مکروه استقامت پیدا کردند، به خاطر همین خدا مزینشان کرده است. مزینشان کرده یعنی زینت داده و از آن‌ها تعریف کرده به اینکه این‌ها استقامت دارند. زینتشان را زده به استقامت، یعنی تعریفشان کرده که این‌ها صاحبان استقامتند.

«و انطق لسان محمدٍ صلی الله علیه و آله بفضائلهم و مناقبهم»، نه تنها خدا اکرامشان کرده و آن‌ها را مزین به استقامت کرده، بلکه پیغمبر هم فرموده که این‌ها فضیلتشان و مناقبشان کم نیست، یعنی اخبار به فضیلت و مناقب به آن‌ها داده است. «فاعتقد انت»، تو هم اعتقاد به محبت این‌ها داشته باش، به محبت این‌گونه اصحاب داشته باش، «و اذکر فضلهم»، فضل آن‌ها را هم یادآوری کن.

 

خب، دسته چهارم: «ثم الفضل للعلماء من ورثة النبی صلی الله علیه و آله». چهارمین درجه از فضیلت مال علما است. کدام علما؟ علمایی که ورثه نبی باشند؛ عالم فیزیک و شیمی را نمی‌گوییم ها! عالمی که ورثه نبی باشد، یعنی علم نبوت را داشته باشد.

«الذین اقتبسوا نور العلم و الحکمة من مشکاته»، آن‌هایی که نور علم و حکمت را از مشکات پیغمبر اقتباس کردند. «اقتبسوا من مشکاته» را در جلسه گذشته توضیح دادم.

«و عملوا بما عملوا»، عمل کردند به همان طریقی که پیغمبر و آل پیغمبر عمل کرده بودند.

پرسش: «بما علموا»...

پاسخ: بله، درست است.

 

«و عملوا بما علموا»، عمل کردند به آن چه که دانستند؛ یعنی علما بودند، عاملین هم بودند. علمای تنها کافی نیست، چه بسا عالم باشد و مضرتر از عامی باشد. اما عالم باشد و عامل باشد، این در درجه چهارم از درجات فضیلت قرار دارد. پس «عملوا بما علموا»، یعنی آن چه را که دانستند عمل کردند. اول گفتیم علما باشند یعنی چیزهایی را دانسته باشند، بعد هم شرط دوم را می‌گوییم: به آن چه هم که دانستند عمل کنند؛ یعنی نه تنها علما باشند، بلکه علمای عاملین هم باشند.

«ثم»، بعد فضیلت برای والدین است.

«ثم»، بعد فضیلت «لکبراء المسلمین» است. «کبراء» در اینجا منظور کِبَر سنّی است، نه کِبَرِ درجه و فضیلت؛ کبر درجه و فضیلت را قبلاً گفتیم، انبیاء هستند و اوصیاء هستند و بعد هم اصحاب و بعد هم علما، این‌ها خودشان کِبَر از جهت معنویت هستند. ولی کِبَر به لحاظ سن در اینجا مطرح می‌شود: «ثم لکبراء المسلمین»، یعنی آن‌هایی که پیرند. شاهد مطلبی که مراد ایشان از کبراء همان پیرها است، شاهد این است که بعدش می‌فرماید: «من لم یوقر کبیرنا فلیس منا»، هر کس که بزرگ‌سنّ ما را احترام نگذارد، از ما نیست؛ که گفته «وقروا کبارکم»، آن‌هایی که سنشان زیادتر از شما است به آن‌ها احترام بگذارید. این روایت هم تقریباً نظیر همان است.

«ثم»، بعد آخرین درجه فضیلت در جامعه برای «ذوی الدولات الظاهرة» است، کسانی که دولت ظاهره دارند. دولت باطنه که مال انبیاء است، مال اوصیاء است، که آن‌ها دولت باطنه دارند، بر قلب مردم حاکمند. اما کسانی هم هستند دولت ظاهره دارند؛ یک مدتی بر اثر تسلطی که پیدا می‌کنند، یک شوکتی برایشان حاصل می‌شود، بعد هم چون تسلط از آن‌ها گرفته شد شوکت از آن‌ها گرفته می‌شود، چون تسلط، تسلط ظاهری است و زایل می‌شود.

«ثم لذوی الدولات الظاهرة و ارباب الانعام و العطاء»، کسانی که به ما انعام کردند، عطا کردند، آن‌ها را هم باید به آن‌ها احترام بگذاریم. شاهدش هم این است که در خبر آمده: «من لم یشکر الناس لم یشکر الله» [7] ، کسی که از مردم تشکر نکند، شاکر خدا هم نیست؛ بنابراین باید تشکر کرد. یکی از تشکرات این است که ما نسبت به این ارباب انعام و عطا احترام بگذاریم، آن‌ها را برایشان فضیلت قائل بشویم و در جامعه به آن‌ها احترام بگذاریم؛ منتها احترام مناسب، عرض کردم در مرتبه‌های پایین.

 

پرسش: مشکات چه هست؟

پاسخ: مشکات دیروز عرض کردم چراغدان است.

 

پرسش: چراغدان؟

پاسخ: بله، توضیح هم دادم یعنی چی.

 

«عصمنا الله و ایاکم بالهدی»، ما و شما را خدا به وسیله هدایت معصوم نگه دارد از باطل. معنا می‌کنند: یعنی خدا هدایتش را، هدایتش «الی الحق» را «لنا»، این هدایت الی الحقی را که به ما می‌دهد سبب عصمت ما از باطل قرار بدهد؛ یعنی خدا با دادن هدایت الی الحق به ما، ما را از باطل معصوم و محفوظ نگه دارد.

 

خب، امام ابتدا خطبه خواندند و مطالبی فرمودند، بعد نوبت رسید به دستورات، فرمودند: «فابخعوا»، «و اعینوا»، «و تعاطوا»، «و خذوا»، «مُروا»، «و اعرفوا لذوی الفضل فضلهم»، این‌ها همه دستورات بود. بعد که دستورات تمام شد، شروع کردند به دعا کردن؛ چون دیگر پایان خطبه است معمولاً دعا می‌کنند:

«عصمنا الله و ایاکم بالهدی» دعای اول بود،

«و ثبتنا و ایاکم علی التقوی» دعای دوم است،

آخرین دعا هم «و استغفر الله لی و لکم».

این دعای دوم است، بعد هم یک وعده‌ای است که حضرت... که حالا بعداً می‌رسد.

«و ثبتنا و ایاکم علی التقوی»، خدا ما و شما را بر تقوا حفظ کند. اول ایشان یک معنای جامعی برای تقوا ذکر می‌کنند، بعد تقوا را به سه قسم اخص و خاص و عام تقسیم می‌کنند.

معنای جامع این است که چیزی را که در آن غضب و تهدید و منعی نیست ترک بکنیم، به انتظار اینکه آن که در آن غضب هست ترک بشود؛ یعنی ما فرض کنید اگر امرمان مشتبه بود، این مشتبه را انجام ندهیم به انتظار اینکه اگر حرام بود، حرام ترک شده باشد. مشتبه را به این جهت انجام نمی‌دهیم که ممکن است حرام باشد، پس انتظار حرمتش را یعنی احتمال حرمتش را می‌دهیم، به این مناسبت انجامش نمی‌دهیم؛ پس انجام نمی‌دهیم، ترک می‌کنیم آن چه را که اگر انجامش می‌دادیم مشکلی نداشت، ولی انجامش نمی‌دهیم تا اگر مشکلی داشته باشد، به مشکلش گرفتار نشویم؛ چون بالاخره حرام اگر اثر تکلیفی نداشته باشد، اثر وضعی که دارد.

فرض کنید ما شرب خمر نکردیم عمداً، خب شرب خمر که نکردیم، گناه نکردیم عمداً، ولی وقتی دیدیم یک چیزی، فکر کردیم مرباست، فکر کردیم شربت است، برداشتیم خوردیم، بعد معلوم شد خمر است؛ خب گناه نکردیم چون شرب خمر نکردیم، یعنی اختیاری نبوده است، اما بالاخره اثر وضعی‌اش را که دارد که بالاخره آن حالت مستی که برای ما پیدا می‌شود...

 

پرسش: اثر وضعی ظاهر می‌شود.

پاسخ: بله، بعداً که مستی شد، آن اختلالات و آن انحرافات و این‌ها حاصل می‌شود.

 

پس گناه اثر وضعی خودش را دارد، اگرچه ممکن است ما وقتی عالماً انجام ندهیم برایمان گناه ننویسند، عذابمان نکنند، ولی بالاخره اثرش هست. این است که ما تقوا به خرج می‌دهیم، از مشتبهات هم صرف‌نظر می‌کنیم تا گرفتار محرمات نشویم. این تفسیر جامعی است برای تقوا.

بعد از اینکه این تفسیر جامع را بیان کردند، می‌فرمایند که سه قسم تقوا هم داریم که عرض می‌کنم:

یک قسم این است که از حلال بگذریم مبادا به مشتبه گرفتار بشویم.

قسم دوم این است که از مشتبه بگذریم تا مبادا به حرام آلوده بشویم.

قسم سوم این است که نه، حرام بیّن را بگذاریم کنار.

این سه قسم به ترتیب از درجه اهمیت قرار دارند؛ یعنی آن که از حلال می‌گذرد تا مبادا گرفتار شبهه بشود، درجه تقوایش بالاتر است. آن که از مشتبه می‌گذرد تا مبادا گرفتار حرام بشود، درجه تقوایش متوسط است. آن هم که از حرام بیّن می‌گذرد که وظیفه عموم مردم است، درجه‌اش پایین‌تر از همه است.

آن اولین قسم، تقوای اخصّ مال افراد خیلی خاصی است؛ دومی تقوای خاصه، نسبت به سومی خاص است، اگرچه نسبت به اولی خاص نیست؛ سومی که اصلاً تقوای عامه است، تقوای عام یعنی اینکه همه مردم دارند و باید داشته باشند، همه مردم موظفند که داشته باشند.

«و ثبتنا و ایاکم علی التقوی»، خدا ما و شما را بر تقوا ثابت‌قدم نگه دارد. تفسیر تقوا این است که «ان التقوی ترک ما لیس باخذه بأسٌ»، چیزی است که اگر اخذش کردیم باکی نیست، مشکلی درست نمی‌کند، این را ما ترک می‌کنیم «حذراً مما به بأسٌ»، تا از آن چه که در آن بأس بوده بر حذر مانده باشیم و آلوده به آن نشده باشیم. این «حذراً» مفعول له است برای «ترک»؛ ترک می‌کنیم «ما لیس باخذه بأسٌ» را به خاطر دور ماندن از چیزی که «به بأسٌ» هست.

«و عنه الصادق علیه السلام»، در مصباح الشریعة آمده است که «التقوی علی ثلاثة اوجه»، سه وجه دارد:

یکی «تقوی بالله فی الله» است، به استمداد از خود خدا تقوا می‌ورزیم، «فی الله» یعنی تقوایمان هم فی الله است؛ یعنی هم «بالله» است هم «فی الله» است. «بالله» یعنی به وسیله خداست، نه اراده خودم باشد، اراده اراده خداست، چون اراده من فانی شده است. اراده من فانی شده در اراده خدا، قدرت من فانی شده در قدرت خدا، پس من با اراده خدا دارم کار انجام می‌دهم، با قدرت خدا دارم کار انجام می‌دهم، پس تقوا «بالله» است. «فی الله» یعنی فی سبیل الله هم هست، به خاطر رضایت خدا هم هست. «و هو ترک الحلال فضلا عن الشبهة»، حلال را ترک بکنیم تا چه برسد به شبهه را. خب این حلال را چه کسی ترک می‌کند؟ عارفی که به مقام فنا رسیده است، و الا غیر عارف ترک حلال نمی‌کند. اگر هم ترک حلال می‌کند، به امید این است که در آخرت چند برابرش را بگیرد، اینکه ترک اسمش نیست، معاوضه است اسمش! البته خوب است، خوب است که انسانی بتواند این‌قدر شأنش بالا باشد که به پایینی‌ها اعتنا نکند بالایی‌ها را طلب کند، این خوب است؛ دنیا را می‌گوید پست است من طلب نمی‌کنم، آخرت را که عالی است طلب می‌کند، ولی کافی نیست. انسان در صورتی به کمال اوفی می‌رسد که نه تنها این پایین را، بلکه آن بالایی را هم ترک کند و به بالاترین که توجه الی الله است بپردازد. این عارف است که حلال را ترک می‌کند، و الا غیر عارف غالباً حلال را ترک نمی‌کند.

«و هو ترک الحلال فضلا عن الشبهة و هو تقوی خاص» تقوایی است که... «و هو تقوی خاص»،

 

پرسش: ...

پاسخ: احتمال دادم «اخصّ» باشد؛ از خارج هم توجه کردید همه‌اش «اخصّ» تعبیر کردم، ولی خب حالا «خاص» نوشته است. شاید در چاپ، الفِ «اخصّ» که قبل از خاء باید باشد رفته بعد از خاء قرار گرفته، عیبی ندارد، حروف‌چین دستش ممکن است اشتباه کرده باشد، بعد هم مصحح متوجه نشده باشد رد شده باشد. بعید نیست تقوای اخصّ باشد.

 

دوم: «و تقوی من الله»، تقوای از خدا؛ یعنی ترس از خدا، پرهیز کردن از خدا، «و هو ترک الشبهات فضلا عن الحرام»، که شبهات را ترک می‌کند تا چه برسد به حرام، «و هو تقوی الخاص».

سوم: «تقوای من خوف النار و العقاب»، و این ترک حرام است، «و هو تقوی العام» [8] ، تقوای همگانی است که همه باید این تقوا را داشته باشند.

پس سه تا تقوا داشتیم:

تقوای عام عبارت بود از ترک حرام.

تقوای خاص عبارت بود از ترک حرام به علاوه ترک مشتبه.

تقوای اخصّ عبارت بود از ترک حرام به علاوه ترک مشتبه به علاوه ترک حلال.

که در تقوای اخصّ سه چیز ترک می‌شد، در تقوای خاص دو چیز ترک شد، و در تقوای عام یکی.

«و فیه»، یعنی در مصباح الشریعة این عبارت دوباره آمده است، «ایضاً» یعنی به علاوه بر آن مطلب قبلی این مطلب جدید هم هست، که «التقوی للطاعات کالماء للاشجار» [9] ، همان‌طور که اگر بخواهد درخت باطراوت و سالم بماند باید آبش بدهید، طاعاتتان هم اگر می‌خواهد برای شما تأثیر داشته باشد و سالم باشد، آفتی عیبی بر آن وارد نشود، سعی کنید که با تقوا انجامش بدهید. انسانی که متقی باشد، طاعتش طاعت شاداب است، طاعت پذیرفته شده است، طاعت غیرآلوده است. اما انسانی که متقی نباشد، چه بسا که اطاعت بکند، اما اطاعتش آلوده بشود به اوصافی از قبیل مثلاً ریا، عجب و امثال ذلک. پس همان‌طور که آب درخت شما را باطراوت نگه می‌دارد، تقوا هم طاعات شما را باطراوت می‌کند. همان‌طور که آب درخت شما را مورد توجه واقع می‌سازد، هم‌چنین تقوا هم طاعات شما را مورد توجه خدا و ملائکه‌اش قرار می‌دهد: «التقوی للطاعات بمنزلة الماء للاشجار».

 

خب، «و استغفر الله لی و لکم»، یعنی از خدا برای خودم و شما طلب آمرزش می‌کنم. این یک نوع وعده است. ایشان می‌فرماید امید است که چون طلب آمرزش ما را در کنار طلب آمرزش خودش گذاشته و ما را با خودش در جمله جمع کرده، در این جمله در کنار هم گذاشته، امید است که خدا همان‌طور که استغفار او را برای خودش قبول می‌کند، استغفار را برای ما هم قبول کند و ما را هم ببخشد: «اقول: عسی الله ان یغفر ذنوب شیعة الامام»، به واسطه اینکه امام جمع کرده «بما جمعه»، به خاطر آن چه که امام جمع کرده است. آن چه که امام جمع کرده بود چه بود؟ این بود که «من طلب المغفرة لنفسه»، مغفرتِ لنفسه را جمع کرده و ضمیمه کرده به مغفرتِ «لنا». مغفرت ما را با مغفرت خودش کنار هم قرار داده است، شاید به برکت این جمع کردن و کنار هم قرار دادن، خدا غفرانش را نصیب ما هم بکند، «آمین رب العالمین».

«آمین» با تشدید نوشته است، حالا من باید رجوع کنم؛ ظاهراً «آمین» تشدید ندارد.

«آمین» تشدید ظاهراً ندارد، ولی «آمّین» می‌گویند به آن. حالا علی ایّ حال، «آمین رب العالمین»، ما بدون تشدید می‌خوانیم.

خب، حدیث اول تمام شد، حدیث ثانی که هفتاد و خرده‌ای صفحه طول می‌کشد، ان‌شاءالله بعداً، در جلسات آینده ان‌شاءالله.


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود یا روی لینک کلیک نمایید به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d

جستجو
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo