« فهرست دروس
درس شرح توحید صدوق(قاضی سعید)
استاد محمدحسین حشمت‌پور

80/07/21

بسم الله الرحمن الرحیم

ادامه شرح خطبه اول (صفحه 105-108)/باب دوم در توحید و نفی تشبیه /شرح کتاب توحید صدوق

 

موضوع: شرح کتاب توحید صدوق/باب دوم در توحید و نفی تشبیه /ادامه شرح خطبه اول (صفحه 105-108)

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

در کلمات امام به این قسمت رسیده بودیم که فایده رسالت عبارت است از دلالت بر خدا و هدایت به خدا و این فایده و نتیجه حاصل شده، زیرا که «فهَدانا بهِ مِنَ الضَّلالَةِ وَ اسْتَنْقَذَنا بِهِ مِنَ الْجَهالَةِ» [1] .

توضیح دادیم که پیغمبران اصلاح می‌کنند جزء عملی انسان را و تکمیل می‌کنند جزء علمی او را و چون انسان در صورت اینکه این دو جزء او به کمال برسد به سعادت لایق نائل می‌شود، به وسیله پیغمبران سعادت خودش را به دست می‌آورد.

بعد رسیدیم به اینجا که در مورد تمام انبیاء این مسئله صادق است که همه دلالت بر خدا می‌کنند و همه هدایت الی الله دارند و همه امتشان را از ضلالت و جهالت نجات می‌دهند، اما این مطلب درباره پیغمبر آخرالزمان کامل‌تر شده است؛ یعنی اینکه همه انبیاء دارای این اوصاف هستند و این صفات را، این فواید را در رسالتشان می‌بینیم، اما پیغمبر در این مسائل نسبت به همه کامل‌تر است، از همه کامل‌تر است.

علت آن هم این است که حضرت، دین از وقتی که حضرت آدم مبعوث شد شروع شد و رو به کمال رفت تا به حضرت خاتم رسید.

در ایشان به کمال کامل رسید و آن چه که دیگران داشتند، در ایشان همه جمع شد؛ یعنی در حضرت خاتم جمع شد. چون هر کدام از انبیاء راهی را طی کردند و در آن مسیر هم نتایجی موجود بود که نتایج را گرفتند، پیغمبر ما همه این راه‌ها را طی کردند و از همه نتایج آن راه‌ها برخوردار شدند و تمام معارفی را که آن انبیاء تک‌تک استخراج کردند و اظهار کردند، ایشان همه را یک‌جا استخراج کردند و اظهار کردند. بنابراین، راه انبیاء به وسیله پیغمبر آخرالزمان کامل شد و همین راه را و همین معارف جمع‌شده را که پیغمبر استخراج کردند و اظهار، بعضی از آن را اظهار کردند، همه را در اختیار وصی خودشان امیرالمؤمنین قرار دادند.

و به این ترتیب، پیغمبر و وصی‌اش راه همه انبیای سلف را تکمیل کردند. مطالب دیگری داریم که خیلی احتیاج به خارج گفتن ندارد، اصل مطلب همین بود، این هم خیلی توضیح نمی‌خواست ولی خب عرض کردم.

«و انما کمل ذلک» [2] ، «ذلک» یعنی همین دلالت و هدایت که نتیجه و ثمره رسالت بودند، این‌ها کامل شدند «کله بوجود سید المرسلین و خلافة وصیه امیر المؤمنین»، یعنی به وسیله حضرت سید المرسلین این امر کامل شد و به وسیله وصی‌شان ادامه پیدا کرد و نتیجتاً راه تمام انبیای گذشته به وسیله این نبی و وصی به کمال رسید. حالا اول در مورد خود سید المرسلین توضیحی دارند، در آخر می‌پردازند به وصی ایشان یعنی امیرالمؤمنین. همان‌طور که عرض کردم که حضرت همه را جمع کردند و تفویض فرمودند به وصی‌شان.

 

پرسش: خلافت هم در کمال دین نقش دارد؟

پاسخ: خلافت در ادامه، بله، در کمال دین نقش دارد. یعنی پیغمبر همه آن چه را که در کمال دین دخالت داشت، فرمودند از جمله خلافت را؛ که همه آن چه را که در دین دخالت داشته فرموده بودند، خلافت را هم که جزء کمالات بالای دین است، آن را هم در آخر زمان حیاتشان فرمودند. به این ترتیب، آن چه که در دین لازم بود گفته شد، بله خلافت جزء کمالات است. و اگر در دین گفته نشود، کمالی از کمالات دین ناقص است، همان‌طور که آیه دلالت دارد ﴿الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ﴾ [3] ، یعنی با بیان خلافت دین به کمال رسید.

 

«و انما کمل ذلک»، یعنی آن هدایت و دلالت کامل شد «کله بوجود سید المرسلین و خلافة وصیه امیرالمؤمنین، فالدین من عهد آدم علیه السلام انما کان فی التکامل»، یعنی شروع شد به تکامل و مسیر تکاملی را داشت طی می‌کرد، «بسلوک الانبیاء علیهم‌السلام سبیل الحق»، زیرا که انبیاء همه سبیل حق می‌رفتند یکی پس از دیگری و بنابراین دین رو به سمت کمال می‌رفت، «الی عهدنا»، «الی عهدنا» متعلق به «تکامل» است؛ یعنی تکامل پیدا می‌کرد دین «الی عهد نبینا صلی‌الله‌علیه‌وآله» که در این حالت، به کمال اتم رسید.

«فسلک هو علیه و آله السلام جمیع مسالک»ی را که «سلکها السابقون»، تمام آن مسالک را خود پیغمبر طی کردند و به تمام معارفی که سلوک این مسالک نتیجه می‌داد رسیدند و آن معارف را استخراج کردند و آن چه را هم که لازم بود بیان کنند، از این معارف بیان فرمودند، «و تحقق بجمیع المعارف التی اخرجها الاولون»، و به تمام معارفی که اولون یعنی آن انبیای گذشته استخراج کرده بودند، حضرت تحقق پیدا کردند، نه تنها عالم شدند، تحقق پیدا کردند؛ یعنی متحد شدند، وجودشان با وجود آن‌ها نورانی‌تر شد.

«حتی تدارکته العنایة الازلیة»، این‌قدر جلو رفتند که عنایت ازلیه ایشان را، به ایشان، ایشان را درک کرد یعنی به ایشان رسید و ایشان را فرا گرفت. عنایت، همان علم ازلی واجب تعالی است. خب، قید ازلی هم که می‌خورد، قید توضیحی است، قید احترازی نیست. عنایت یعنی همان علم ازلی واجب تعالی که علم داشت به تمام موجودات و به نظام موجود در بین این موجودات، نظام احسن؛ یعنی هر چیزی را که لایق بود در جایی قرار بدهد، در همان جا قرار می‌داد. خب حالا عنایت ازلی اگر به امری که مهم است تعلق بگیرد، آن امر را مهم قرار می‌دهد و امر متوسط را متوسط قرار می‌دهد، امر دانی را هم دانی؛ یعنی هر چیزی را به جای خود قرار می‌دهد. پس عنایت ازلی به پیغمبر رسید و حضرت را هم در آن جایگاهی که باید قرار بدهد قرار داد، به طوری که ایشان به درجه‌ای از کمال رسیدند که درباره‌شان تعبیر ﴿أَوْ أَدْنَى﴾ [4] آمد؛ یعنی گفته شد که با خدا که واجب تعالی است، با خدا که وجود واجبی دارد، ایشان فاصله قاب قوسین پیدا کردند ﴿أَوْ أَدْنَى﴾، که این دیگر بالاترین تعبیر از ارتفاع مقام است. یعنی به درجه‌ای عنایت ازلی به ایشان رسید و ایشان را، صلوات، به درجه‌ای که کمال ایشان را رساند که لایق شد در موردش این چنین تعبیری گفته شود؛ این تعبیری که در مورد دیگران گفتن آن محال است.

«حتی تدارکته العنایة الازلیة و بلغت القربة الی المرتبة الکمالیة»، در قرب الی الله به مرتبه کمال رسید؛ یعنی در قرب همه به سمت خدا تقرب پیدا می‌کنند، همه مؤمنین، ولی ایشان در قرب الی الله به مرتبه کمال رسید، به طوری که درباره‌اش فرموده شد ﴿أَوْ أَدْنَى﴾. «و هو سر ﴿أَوْ أَدْنَى﴾»، «هو» یعنی بلوغ به این مرتبه، راز گفتن ﴿أَوْ أَدْنَى﴾ درباره ایشان است. اینکه ﴿أَوْ أَدْنَى﴾ درباره ایشان گفته شده است به خاطر این است و سرّ آن این است که ایشان به این درجه از مرتبه کمالیه رسید و تا این درجه به خدا نزدیک شد که سزاوار شد و مستحق شد که درباره‌اش ﴿أَوْ أَدْنَى﴾ گفته بشود.

خب وقتی به این درجه رسید، استعداد پیدا کرد و لیاقت پیدا کرد که خدا را عیاناً ...، بالعیان به خدا ایمان بیاورد؛ یعنی ما بالاعتقاد به خدا ایمان آوردیم، ولی او بالعیان ایمان می‌آورد؛ که انّه خدا را دیده، البته خدایی که دیده نمی‌شود، ولی که انّه خدا را دیده. این‌قدر نزدیک شده که ایمانش ایمان عیانی شده. وقتی ایمانش ایمان عیانی می‌شود، آن وقت خدا با او حرف می‌زند، خدا مستقیماً به او وحی می‌کند، دیگر احتیاج ندارد که به وسیله ملک وحی کند، البته به وسیله ملک هم وحی می‌کند، اما مستقیماً هم وحی می‌کند.

«فاستعدّ» پیغمبر «لسعادة الوصول الی الایمان العیانی»، توانست که به ایمان عیانی برسد، از ایمان اعتقادی هم بگذرد. «و هو السرّ ﴿فَأَوْحَى إِلَى عَبْدِهِ مَا أَوْحَى﴾ [5] »، رسیدن به ایمان عیانی، راز این عبارت در مورد ایشان است؛ یعنی چون به ایمان عیانی رسید، در موردش گفته شد: ﴿فَأَوْحَى إِلَى عَبْدِهِ مَا أَوْحَى﴾

که «ما»ی «ما اوحی» هم همان‌طور که توجه می‌کنید، «ما»ی مبهمه است، «ما»ی مبهمه مبالغه فراوان دارد. آیه قرآن دارد: ﴿فَغَشِیَهُمْ مِنَ الْیَمِّ ما غَشِیَهُمْ﴾ [6] ، یعنی از آن دریای نیل این افراد، این فرعونی‌ها را فرا گرفت آن چه که فرا گرفت، آن چه فرا گرفت را توضیح نمی‌دهد، نمی‌گوید ده متر، صد متر، هزار متر، مبهم می‌گذارد تا ذهن ما تا جایی که می‌تواند برود، هر جا که ابهام بیاید مبالغه شدید می‌شود. در اینجا مبالغه، مبالغه شدیدی است: ﴿فَأَوْحَى إِلَى عَبْدِهِ مَا أَوْحَى﴾، تعیین نکرده به چه وحی کرده. چون تعیین نکرده چه وحی کرده و به ابهام گذاشته، مبالغه شدیدی در این جمله پدید آمده که این مبالغه جهتش داشتن ایمان عیانی است. چون ایمان عیانی است، این مقدار وحیی که انتهایش معلوم نیست نسبت به او انجام گرفته، آن هم تازه وحی مستقیم.

البته توضیح داده نشده که وحی مستقیم است، ولی خب وحی مستقیم هم بوده، وحی غیرمستقیم هم بوده، وحی مستقیم هم بوده. مهم این است که مقدار وحی تعیین نشده و چون مقدار وحی تعیین نشده و مبهم گذاشته شده، کلام مشتمل بر مبالغه فراوان شده و این مبالغه فراوان لازمه ایمان عیانی داشتن است. پس راز اینکه ﴿أَوْحَى إِلَى عَبْدِهِ مَا أَوْحَى﴾ رسیده، رازش ایمان عیانی داشتن پیغمبر است. اگر کسی ایمان عیانی داشته باشد به این مقام خواهد رسید، پیغمبر داشته و این مقام را به او دادند.

خب تا اینجا بحثمان درباره سید المرسلین بود، حالا درباره امیرالمؤمنین هم می‌خواهیم بحث کنیم: «ثمّ اودع ذلک کلّه»، «ذلک» یعنی حاصل سلوک جمیع مسالک را، نتیجه سلوک جمیع مسالک را که به دست آوردن تمام معارف بوده و به دست آوردن آن مقام عالی و کمالی بوده، این‌ها را همه را «ودیعةً نَهاد الی صاحب الخلافة الکبری و الامامة العظمی»، یعنی به حضرت امیر داد، آن وقت «فنزل» این آیه: ﴿الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ﴾ [7] .

تمام شد. دوباره برمی‌گردیم، بحث را برمی‌گردانیم به خود حضرت رسول. این یک جمله معترضه بود که در مورد حضرت امیر گفتیم. دوباره برمی‌گردیم به حضرت رسول، شاهد می‌آوریم برای اینکه حضرت از تمام انبیاء بالاترند و تمام مسالکی را که انبیاء طی کردند حضرت همه را طی کردند و به تمام معارفی که انبیاء رسیدند، حضرت به همه آن‌ها یک‌جا رسیدند.

 

شاهد بر این مطلب این است که در زمانی که حضرت رسول به معراج می‌رفتند، انبیاء در در مقاماتی که داشتند در آسمان نهاده شده بودند، هر کس در مقام خودش؛ مثلاً یکی در آسمان اول بود، یکی در آسمان مثلاً حضرت عیسی در آسمان چهارم بود، هر کسی در آسمان در مقام خودش قرار داده شده بود. حضرت از پیش آن‌ها عبور کردند و بالا رفتند. این بالا رفتن معنایش این است که مقامشان از آن‌ها بالا بود، اگر مقامشان مثلاً آسمان چهارم بود، آسمان چهارم که می‌رسیدند متوقف می‌شدند، در حالی که دیدیم از همه این آسمان‌ها گذشتند، از همه این انبیاء عبور کردند، تازه بالاتر هم رفتند.

از اینکه از انبیاء عبور کردند ما کشف می‌کنیم که تمام مسالک انبیاء را ایشان طی کردند و لذا لیاقت دارند که به مقام آن‌ها برسند و از اینکه می‌بینیم از آن‌ها گذشتند معلوم می‌شود که بیش از مسالک آن‌ها را هم طی کردند و بیش از معارفی که به آن‌ها داده شده به ایشان داده شده است. پس خود همان قضیه معراج شاهد بر این مدعای ما هست.

«و ممّا یدلّ علی ذلک»، «ذلک» یعنی جامعیتی که پیغمبر نسبت به انبیای سلف داشت، دلالت می‌کند بر این جامعیت «مشاهدة النبیّ صلّی الله علیه و آله و سلّم»، وقوف انبیاء را در مقامات سماء به حسب درجاتشان، که هر کدام به حسب درجاتشان در آن مقاماتی که در آسمان تعیین شده بود ایستاده بودند و حضرت آمدند و از همه این‌ها گذشتند، «و صعوده عن مقاماتهم الی الغایة القصوی»، حضرت از مقامات این‌ها صعود کردند، رد شدند تا رسیدند به غایت قصوایی که همان ﴿أَوْ أَدْنَى﴾ آخرین درجه‌اش بود. از اینجا معلوم می‌شود که حضرت از مقام آن‌ها بالاتر بودند، به همین دلیل هم از آنجا توانستند بگذرند.

 

شاهد بعدی، شاهد بعدی «و کذا اقتداؤهم علیهم السلام فی الصّلاة خلفه»، باز در نماز به حضرت رسول همه انبیاء اقتدا کردند، ظاهراً این هم مربوط به همان معراج است، در همان معراج همه به حضرت اقتدا کردند و اگر حضرت بالاتر از این‌ها نبود امام و مقتدای این‌ها قرار نمی‌گرفت، از اینکه امام و مقتدا قرار گرفته معلوم می‌شود مقام این‌ها را واجد است مع زیادتٍ.

شاهد بعدی، شاهد بعدی این است که حضرت فرمودند مثل من و مثل انبیای قبل از من مثل کسی است که یک خانه‌ای ساخته باشد زیبا و با تمام زیورها، منتها یک خشت آن را کم گذاشته باشد. خب وقتی آن خشت کم است خیلی نمود دارد، شما وقتی به یک ساختمانی می‌روید همه‌اش زر و زیور است یک جایش می‌بینید کم است، همان یک جای کم جلب توجه می‌کند که اگر آن رخنه پر بشود کل این ساختمان تکمیل می‌شود و با آن پر نشدن رخنه، این ساختمان با این همه عظمتش باز ناقص است. یعنی از اول آن رخنه جلب توجه می‌کند، وارد می‌شوید می‌بینید همه جا سنگ شده و خیلی زیور یافته، فقط یک ردیف با سیمان سیاه هنوز سنگش را نگذاشتند، همان از اولش که آدم وارد می‌شود آن جلب توجهش می‌کند، زیورها چندان به چشم نمی‌آید.

پس مثل من و مثل انبیای قبل از من مثل کسی بوده که خانه زیبایی ساخته منتها یک خشتش را کم گذاشته، آن خشت کمش من بودم، که وقتی این خشت در جای خودش قرار گرفت این ساختمان کامل شد، یعنی ساختمان نبوت ناقص بود به وسیله من کامل شد. خب حضرت این‌قدر کمال داشتند که بتوانند این ساختمان را کامل کنند، دیگری این کمال را نداشت که ساختمان را کامل کند، دیگران آمدند ساختمان تا آخر ناقص بود، با آمدن ایشان کامل شد، پیداست که بالاتر از همه بود چون کامل‌کننده نقائص بود، آن چه که دیگران نتوانسته بودند کامل کنند ایشان کامل کردند.

«و کذا ما ورد»، در خبر شاهد دیگری است، آن چه که وارد شده در خبر که فرمود صلی الله علیه و آله: «انه صلی الله علیه و آله قال: مثلی و مثل الانبیاء من قبلی کمثل رجلٍ بنی داراً فاحسنها»، یعنی این دار را زیبا آفرید، «و اجملها»، زیورش داد، «و اکملها»، کاملش کرد، «الا موضع لبنةٍ من زاویةٍ من زوایَاها»، مگر جای یک خشت از گوشه‌ای از گوشه‌های این بنا و این دار را کم گذاشته بود، این خشت را نگذاشته بود. «فجعل النّاس یطوفون بها»، همه مردم دور این بیت و دور این دار زیبا طواف می‌کردند «و یعجبهم البنیان»، یعنی خوششان می‌آمد از این بنا، ولی «فیقولون: الّا وضعت هاهنا لبنة؟»، چرا در اینجا یک خشتی گذاشته نشده است؟ توجه می‌کنید با آن همه زیبایی‌ها، نظرشان معطوف می‌شد به آن نقص، می‌گفتند این ناقص است، بنا با این همه عظمت ناقص است، کم دارد، و اعتراض می‌کردند یا درخواست می‌کردند که یک خشت را در اینجا گذاشته باشد که بنا کامل بشود. «الّا» یا «الّا»ی تحضیضیه است یا مثلاً «الّا»ی تمنیه، تمنیه، یعنی کاش می‌شد که اینجا یک لبنه‌ای هم قرار داده می‌شد «فیتمّ البناء»، تا اینکه این بنا تمام می‌شد.

«فقال صلی الله علیه و آله: فانا تلک اللبنة»، من آن خشت هستم که گذاشته شدم و بنا به وسیله من کامل شد. خب عرض کردم پیغمبر باید این‌قدر کمال داشته باشند که بنای مرتفع این انبیاء را که ناقص بوده کامل کنند. معلوم می‌شود که مقامشان بالاتر از همه بوده که توانستند این بنای با عظمت را کامل کنند و دیگران نتوانستند. دیگران آمدند این بنا آمد، ولی بالاخره کامل نشد، با آمدن ایشان بنا کامل شد.

اینجا نگویید که حضرت یک خشت بوده، اینجا بگویید حضرت متمم بوده، مکمل بوده، پس این عظمت را نشان می‌دهد، این نفرمایید که حضرت یک خشت بودند خب بقیه هم یک خشت بودند؛ نه، این خشت آخری بود که مکمل بود، چون مکمل هست عظمت دارد، نه چون خشت است، بقیه هم خشت بودند، اما این خشت آخری بود که تمام بنای با آن عظمت با این خشت کامل شد.

 

پرسش: خاتمیت را هم می‌رساند، جامعیت را هم می‌رساند؟

پاسخ: خاتمیت را هم می‌رساند، جامعیت را هم می‌رساند، همین تمام توضیحاتی که...

 

پرسش: هر کدام یک خشت از انبیاء هستند، جامعیت اینکه پیغمبر جامع همه انبیاء بود می‌رسد، اما اینکه من هم یک خشتی در کنار خشت‌های دیگر هستم...

پاسخ: این هم مکملم! من یک خشت در کنار خشت‌های دیگر، ولی مکملم. مکمل یعنی چه؟ مکمل یعنی آن همه قبلی‌ها را دارد و تکمیلش هم، اضافه هم دارد، وگرنه چطور تکمیل می‌کند؟ این یک خشت معمولی نیست، خشتی در کنار خشت‌های دیگر نیست، مثل خشت‌های دیگر نیست، خشتی است که علاوه بر اینکه از نظر نبوت مثل بقیه است، بقیه هم خشتی بودند از نظر نبوت، ولی این علاوه بر اینکه از نظر نبوت مثل بقیه است، مکمل بقیه است، مکمل است. یعنی کمال بقیه هم به این وابسته است، معلوم می‌شود بالاتر از بقیه است. پس این یک خشت معمولی نیست، در نبوت خشتی است مثل بقیه، ولی در کمال از بقیه بالاتر است. بقیه آمدند ساختمان کامل نشد، من آمدم ساختمان کامل شد.

 

پرسش: دیگران هم اینطوری بودند که دومی آنچه که اولی دارد، دارد؟

پاسخ: بله، این را گفتیم قبلاً، بله. هر چه بود از حضرت آدم تکامل شروع شد تا به پیغمبر رسید که پیغمبر همه کمالات را جمع کرد، همه معارف گذشته‌ها را داشت. حالا داریم شاهد می‌آوریم بر مطلب. خب.

 

عبارات بعدی:

«و من یطع الله و رسوله فقد فاز فوزاً عظیماً و نال ثواباً کریماً»، هر کس که از خدا و رسول اطاعت کند، به رستگاری بالایی دست یافته و ثواب بزرگی را نائل شده است. ولی «و من یعص الله و رسوله»، کسی که نافرمانی کند، «فقد خسر خسراناً مبیناً»، زیان آشکار کرده و «استحق عذاباً الیماً»، یعنی عذاب دردناکی را سزاوار شده است.

خب، تمام شرحی که شارح در این عبارت ذکر می‌کنند، ناظر به این است که چرا اگر خدا و رسول اطاعت بشوند، چنین امتیازی به مطیع داده می‌شود، و چرا اگر این‌ها نافرمانی شوند، چنین زیانی نصیب عاصی می‌شود؟ تمام بحث بر این است که چرا؟ چرا اطاعت این ثمر را دارد و معصیت این تبعات، این تبعات را دارد؟ تمام توضیح همین است.

ایشان ابتدا در این شرحشان، دست یافتن به... یعنی انسان‌ها را از نظر دست یافتن به معارف و رسیدن به ایمان، به سه دسته تقسیم می‌کنند. بعد می‌فرمایند که سردسته این دسته‌ها پیغمبر ما است، که تمام این افرادی که می‌خواهند به کمال برسند، پیغمبر باید دستشان را بگیرد و به کمال برساندشان. تا اینجا که رسیدند، معلوم می‌شود همه کمالات آنجاست. خدا اجازه داده که همه کمالات از آنجا صادر بشود. خب، دیگر روشن شد؛ هر کس که آنجا را اطاعت کرد، به کمال دست می‌یابد، هر کس که عصیان کرد، خسران و خسران و زیان نصیبش می‌شود. این روشن است، الان با تمام توضیحاتی که ایشان در دو صفحه، یک صفحه دادند من خلاصه کردم عرض کردم.

می‌فرمایند که انسان‌ها در رسیدن به معارف و به دست آوردن ایمان، به سه دسته تقسیم می‌شوند: سردسته این‌ها پیغمبر آخرالزمان است که زمام تمام معارف دست ایشان است. همه خیرات باید از طریق ایشان برسد، همه علوم باید از طریق ایشان برسد. خب، پس اگر کسی ایشان را اطاعت کرد، یعنی در مسیری که ایشان قرار داده وارد شد، خب نصیبش می‌شود، هر چه، هر چی لیاقت نشان داد به همان اندازه کمالات نصیبش می‌شود. هر کس هم در آن راه وارد نشد و نافرمانی کرد، زیان کرده یعنی چیزی در اختیارش قرار داده نمی‌شود، هیچ کمالی در اختیارش قرار داده نمی‌شود. روشن است، چون کلیددار کمالات ایشانند، هر کس که به سمت خزانه‌ای که در اختیار ایشان است رفت، چیزی عایدش می‌شود و هر کس هم که نرفت، هیچ. این خلاصه بحثی است که ایشان در اینجا دارد.

 

حالا این خلاصه را تفصیلش بدهیم: می‌فرمایند که انسان‌ها به سه دسته تقسیم می‌شوند:

یکی انسان‌هایی هستند که با الهام خدا و وحی خدا به تمام معارف آگاه می‌شوند و ایمان پیدا می‌کنند، بدون اینکه احتیاج به تعلیم بشری داشته باشند. این گروه اولند.

گروه دوم کسانی هستند که آن‌ها هم احتیاج به تعلیم بشری ندارند، آن‌ها هم احتیاج به تعلیم بشری نداشتند، ولی به تبع آن گروه اول چیزهایی را به دست می‌آورند، یعنی مستقیماً به آن‌ها افاضه نمی‌شود، به تبع آن اولی‌ها به دست می‌آورند. حالا یا با فکر یا بدون فکر، یا با تلاش فکری مثل حکما، که حکما معارف را از سرچشمه می‌گیرند، منتها با تأمل و تلاش فکری این معارف را می‌فهمند و بیان می‌کنند. گروهی هم هستند که احتیاج به تأمل و تفکر ندارند، اولیاء مثلاً، اولیایی که بصیرتشان شکوفا شده این‌ها حدسشان قوی است، خدا به آن‌ها افاضه می‌کند، از طرف انبیاء به آن‌ها افاضه می‌کند، از طرف همان کسانی که به آن‌ها وحی می‌شده افاضه می‌شود. احتیاج به فکر کردن ندارند. این‌ها با برخورد به آن مطالب عالیه‌ای که از انبیاء رسیده معارف را درک می‌کنند بدون اینکه احتیاجی به تلاش فکری داشته باشند. عرفا دیگر، حکما احتیاج به تلاش فکری دارند، آن‌ها احتیاج ندارند. پس این هم دو قسم است، قسم دوم توجه کردید دو گروه شدند! قسم دوم دو گروه شدند. قسم دوم کسانی هستند که «علی سبیل التبعیة» و «علی سبیل التابعیة» علوم خودشان را دریافت می‌کنند، یعنی از آن سرچشمه علوم را می‌گیرند، از خدا مستقیم نمی‌گیرند، از این سرچشمه می‌گیرند. منتها دو جورند: یا با تلاش فکری به معارف دست پیدا می‌کنند یا بدون احتیاج به تلاش فکری به معارف دست پیدا می‌کنند. این هر دو در گروه دوم داخلند، در دسته دوم داخلند.

دسته سوم کسانی هستند که دیگر فکر و این‌ها را هم به کار نمی‌اندازند، فقط آن چه را که از انبیاء و علما به آن‌ها رسیده به آن‌ها جمود می‌کنند، تلاش فکری نمی‌کنند که توسعه بدهند آن معارفی را که به دستشان رسیده است. حکما توسعه می‌دهند؛ اگر کلی دست... به کلی دست یافته باشند، این کلی را بر جزئیات تطبیق می‌کنند، اگر جزئی به آن‌ها گفته شده باشد، این جزئی را کلی می‌کنند، بالاخره یک کارهایی در این معارفی که به دست آمده انجام می‌دهند با تلاش فکری خودشان، اما این گروه سوم هیچ کاری نمی‌کنند. همانی که از انبیاء و اولیاء به آن‌ها رسیده، همان را جمود می‌کنند و بر همان هم تحفظ می‌کنند، چیزی را اضافه نمی‌کنند. این گروه سوم، گروه مقلده هستند. گروه مقلده افراد توده عادی مردمند.

پس سه دسته انسان‌ها داریم که به لحاظ کسب معارف با هم اختلاف پیدا می‌کنند:

دسته اول کسانی هستند که با الهام خدا مستقیماً دریافت می‌کنند.

دسته دوم کسانی هستند که به حسب تابعیت، آن‌ها هم از خدا می‌گیرند، ولی به حسب تابعیتی که نسبت به این سرچشمه معارف دارند. حالا این دسته دوم گاهی با کشش فکری به نتیجه می‌رسند گاهی بدون احتیاج به تلاش فکری.

دسته سوم هم کسانی هستند که از انبیاء می‌گیرند و بر آن چه که گرفتند جمود می‌کنند، اضافه بر آن هم چیزی ندارند. این سه دسته را ما در بین انسان‌ها داریم.

آن وقت بعد توضیح خواهیم داد که سردسته این سه دسته، پیغمبر آخرالزمان است و تمامی این گروه که علی النعت شدند، همه باید از طرف پیغمبر به آن‌ها افاضه‌ای بشود، یعنی فیضی که پیغمبر از خدا گرفته باید به این‌ها برساند. این‌طور که واسطه باید حتماً محفوظ بماند، واسطه که پیغمبر است باید محفوظ بماند. همان‌طور که واسطه در وجود است، واسطه در این افاضات هم هست. این را ان‌شاءالله بعداً بیان می‌کنیم.

اولی این است که مستقیم از خدا می‌گیرد، دومی به حسب تابعیت از این کسی که مستقیم گرفته به فیض می‌رسد.

 

پرسش: استاد دو قسمند؛ یک قسمی که بدون اندیشه...

پاسخ: ولی در هر دو قسم به سبیل تابعیت است! یعنی هر دو قسم الهام اولی نمی‌گیرند، هر دو قسم از این کسی که خدا به او الهام کرده می‌گیرند، منتها یک قسم تلاش فکری می‌کند، با تلاش فکری معارف را منظم می‌کند، یکی دیگر بدون تلاش فکری معارف را منظم می‌کند.

 

پرسش: بدون تلاش فکری باشد، حدس است؟

پاسخ: بله، حدس است. از خدا نمی‌گیرد مستقیم، از حامل وحی می‌گیرد. منتها این که از حامل وحی گرفته، همان از اولی که ملاحظه می‌کند صاف و صوف در ذهنش می‌آید، احتیاج ندارد که صافش کند. خودبه‌خود در ذهنش صاف می‌آید. از چه گرفته؟ از حامل وحی گرفته، یعنی از نبی گرفته، نه مستقیم از خدا گرفته باشد؛ مستقیم از نبی گرفته، منتها از اول صاف در ذهنش آمده. حکیم از اول در ذهنش می‌آید، شروع می‌کند با فکر کردن این را صافش می‌کند، منظمش می‌کند، هر قاعده‌ای را به جای خودش قرار می‌دهد، از آن صغریاتی و مصادیقی استنباط می‌کند و هکذا، کارهای مختلف انجام می‌دهد. اما یک شخصی ممکن است این کارها را لازم نداشته باشد انجام بدهد، به مجرد اینکه روایت را، کلام را از معصوم شنید، همه آن چه را که حکیم با تلاش فکری انجام می‌دهد، این بدون تلاش فکری همه را انجام می‌دهد. نه اینکه مستقیم از خدا بگیرد، این از سرچشمه وحی می‌گیرد، از کسی که به او وحی شده می‌گیرد.

 

«اعلم انّ النّاس فی الایمان بالله و الیوم الآخر» (یک)، «و فی معرفة الملائکة و الکتب الالهیة و الدنیا و الآخرة» (دو)، «علی ثلاث طبقات»، انسان‌ها در ایمان به خدا و روز آخر داشتن و همچنین در به دست آوردن معارف، معارف اگر حساب کنید خلاصه می‌شوند در همین چیزهایی که ایشان گفته است: معرفت ملائکه، معرفت کتب الهیه، معرفت دنیا و آخرت، دیگر از این‌ها بگذریم چیز دیگری نداریم. پس همه معارف در همین‌هایی که ایشان ذکر کرده خلاصه می‌شود. انسان در ایمان به الله و یوم آخر و در معرفت به این چیزهایی که گفتیم، «علی ثلاث طبقات» است.

«و ذلک»، اینکه این‌ها سه طبقه‌اند به این جهت است: «بان الناس اما ان ینالوا الی ذلک»، یعنی به این ایمان و به این معرفت، «عن طریق الهام الله و وحی الله من غیر تعلیمٍ بشری»، یا نه احتیاج به تعلیم دارد، به الهام به دست نمی‌آورد،

«و الثانی»، دومی که احتیاج به تعلیم دارد، به وحی و الهام به دست نمی‌آورد، «اما ان یصلوا مقام الاستفاضة من الله بحسب التبعیة»، یا به درجه‌ای می‌رسد که از خدا اموری را دریافت کند به این لحاظ که تابع آن انسانی است که به او الهام و وحی شد. به لحاظ تابعیت از خدا چیزهایی را دریافت کند. البته هر چه از این واسطه هم دریافت می‌کند در واقع از خدا دریافت کرده است؛ پس استفاضه در هر صورت من الله است، منتها به حسب تابعیت است. یعنی این چون تابع این نبی است، از این نبی می‌گیرد. اگر تابع نبی دیگر بود از نبی دیگر می‌گرفت. خب بستگی دارد به اینکه این نبی چقدر دارد، یک وقت نبی مثلاً فرض کنید معمولی است، به اولیای خودش کمتر می‌دهد، یک وقت نبی خاتم است، به اولیای خودش زیاد می‌دهد. به حسب تابعیت است، باید ببینیم که چقدر مثلاً این تابع چه کسی است، تابع چه کسی است و تابع چه نوع پیغمبری است.

خب، حالا اینکه استفاضه می‌کند، از خدا دریافت می‌کند «اما من غیر تأملٍ فکری»، یا بدون تلاش فکری دریافت می‌کند، یا با تلاش فکری دریافت می‌کند. عرض کردم این هم از خدا می‌گیرد، آن بالایی هم از خدا می‌گیرد، منتها بالایی از خدا مستقیماً می‌گیرد، پایینی از خدا می‌گیرد به حسب تابعیتی که دارد؛ که در ظاهر مباشرتاً از این نبی می‌گیرد، ولی در واقع از خدا می‌گیرد.

دسته سوم: «او لم یصلوا الی تلک المرتبة»، گروه سوم کسانی هستند که به این مرتبه نرسیدند، یعنی به مرتبه تابعیت، به مرتبه‌ای که به مقام استفاضه، به مقام استفاضه من الله به حسب تابعیت نرسیدند، چیزی برایشان افاضه نمی‌شود. هر چه به آن‌ها گفته می‌شود جمود بر همان می‌کنند، فقط همان را می‌فهمند، اضافه بر آن چیزی برایشان افاضه نمی‌شود. گروه اول که مستقیماً برایشان افاضه می‌شد، گروه دوم افاضه می‌شد یک چیزهای اضافه، اضافه به آن‌ها داده می‌شد منتها یا با تأمل فکری یا بدون تأمل، سومی‌ها اصلاً اضافه به آن‌ها داده نمی‌شود، استفاضه‌ای ندارند، هر چقدر که از نبی به آن‌ها رسیده همان را می‌فهمند، بیشتر به آن‌ها داده نمی‌شود.

 

پرسش: بدون تأمل فکری یعنی حدس؟

پاسخ: بدون تأمل فکری یعنی حدس است. تأمل فکری یعنی تلاش فکری. البته انسان قبلاً هم گفتیم، گاهی قوه قدسیه دارد گاهی ندارد. آن وقتی که قوه قدسیه داشته باشد، حدس می‌زند. حدس یعنی تمام تلاش‌های فکری را در فرصت و در لحظات کوتاه انجام می‌دهد، حدس معنایش این است. البته در حدس اختلاف است که آیا تمام حرکت‌هایی که در فکر انجام می‌شود در حدس هم انجام می‌شود منتها به سرعتٍ؟ یا اصلاً در حدس حرکتی ما نداریم؟ اختلاف است. بعضی می‌گویند در فکر حرکت داریم «من المطالب الی المبادی و من المبادی الی المطالب»، دو جور، دو تا حرکت در فکر داریم؛ بعضی می‌گویند در حدس هم همین دو تا حرکت هست منتها سریعاً انجام می‌شود به طوری که آدم متوجه نمی‌شود. ولی گروهی گفتند نه، اصلاً در حدس این دو تا حرکت نیست؛ حدس یعنی به دست آوردن مطلوب بدون احتیاج به این دو حرکت.

پس حدس و فکر هر دو نتیجه‌شان یکی است، منتها یکی سریع‌تر انجام می‌دهد، یکی بطیء‌تر انجام می‌دهد. البته حدس اشتباهش هم کم است، شاید اصلاً اشتباه نداشته باشد، ولی فکر در آن اشتباه هست، چون حرکت می‌خواهد، در این حرکت‌ها، در این بین حرکت، مصادمه، ممکن است مصادمت کند با یک مزاحمی، و بر اثر مصادمت با آن مزاحم، راه را خطا برود. این... این مطالب در فکر هست، اما در حدس دیگر این‌ها، این اتفاق ظاهراً نمی‌افتد، اگر هم اتفاق بیفتد شاید خیلی نادر باشد، آن هم برای کسانی که یکی دو بار در عمرشان حدس می‌زنند، آن هم حدس ضعیف؛ چون حدس‌ها هم از نظر کمی و کیفی فرق می‌کند، هم از نظر کمی فرق می‌کند، یکی می‌بینید در تمام طول عمرش یک حدس بیشتر ندارد، یکی می‌بینید تمام مطالب را با حدس می‌فهمد. باز یکی می‌بینید که حدسش این‌قدر نورانی است که گویا مطلب را مشاهده می‌کند، دیگر احتمال خطا در آن نیست، یکی نه، حدسش از دوردست‌ها است، خیلی نورانی نیست، یک خرده کدر است، شاید هم مثلاً در آن یک رخنه‌ای هم پیدا بشود. این را گفتند، بالاخره حدس انسان‌ها از نظر کمی و کیفی با هم تفاوت دارد.

 

«او لم یصلوا الی تلک المرتبة»، انسان‌هایی هستند که «لم یصلوا الی تلک المرتبة العظمی»، به این مرتبه عظمایی که گفتیم یعنی مقام استفاضه نرسیدند، «بل جمدوا علی ما وصل الیهم من الانبیاء و العلماء»، جامد شدند، خشک شدند، توقف کردند بر همان چیزی که از انبیاء و علما به آن‌ها رسیده؛ چیز دیگری نتوانستند اضافه کنند، نتوانستند فروعاتی به دست بیاورند، نتوانستند فروع را به اصول برگردانند، کاری نتوانستند انجام بدهند، آن چه که به آن‌ها گفته می‌شد فقط همین را می‌گرفتند و عمل می‌کردند.

«فالاولون»، کسانی که به آن‌ها الهام و وحی می‌شود، «هم الانبیاء و الاخیار»، «و الآخَرون»، نه «و الآخِرون»، «آخَرون» یعنی دیگران، یعنی دومی‌ها. «آخِرون» اگر بگوید یعنی آخری‌ها، که سومی‌ها؛ سومی‌ها را نمی‌خواهد بگوید، «آخَرون» را می‌خواهد بگوید یعنی دومی‌ها، دسته دیگر. دسته دیگر «بکلتی طبقاتیه»، به هر دو طبقه‌اش؛ یعنی طبقه‌ای که با تأمل فکری به نتیجه می‌رسد یا طبقه‌ای که بدون تأمل فکری به نتیجه می‌رسد، چون گفتیم دسته دوم دو طبقه‌اند، دو گروه هستند. دسته دوم با هر دو طبقه‌اش «اولیاء اولوا البصائر و الاستبصار»ند، «حکماء و علماء نظار»ند. «اولیاء اولوا البصائر و الاستبصار»، این‌ها بدون تأمل فکری به نتیجه می‌رسند؛ «حکماء و علماء نظّار»، با به کار انداختن نظر یعنی با تأمل فکری به نتیجه می‌رسند. اولیاء چون بصائر دارند، بصیرتشان باز است، استبصار دارند، دنبال بصیرت می‌روند، احتیاج به تأمل فکری ندارند؛ اما حکما چون اهل نظرند، جزء نظارند، اهل نظرند، باید با نظر و فکر نتیجه بگیرند.

«و الطبقة الثالثة هم اهل التقلید من الجماهیر»، جمهور مردم، «و العوام»، عوام مسلمین. این مطلب اول بود که انسان‌ها به سه دسته تقسیم شدند، بستگی به این مسئله اول.

 

حالا می‌خواهیم بگوییم سردسته همه این انسان‌ها در رسیدن به معارف و کمالات، پیغمبر است. می‌فرمایند:

اولین موجودی که خدا آفرید، نور پیغمبر ما بود. پس ایشان اولین موجود است. اگر اولین موجود است، باب موجودات دیگر هم هست، باب موجودات دیگر است؛ یعنی خدا از این در وارد شده، بقیه موجودات را هم آفریده است. یعنی واسطه در فیض وجود است، واسطه در فیض وجود است. وجود از این باب عبور کرد و به بقیه، ما، آن طرف باب رسید. پس به ماورای باب اگر می‌خواست وجود برسد، باید از این باب عبور می‌کرد تا به آن ماورا می‌رسید، بنابراین پیغمبر «باب الوجود» شد.

خب تنها وجود نیست که از این در عبور می‌کند، بقیه کمالات هم باید از این در عبور کند. این اولین خلق خداست که وجود از اینجا عبور کرد، و اولین کامل است که کمالات هم باید از اینجا عبور کند، در بین ممکنات ها! در بین ممکنات، اولین کامل است که باید کمال از اینجا عبور کند. پس همان‌طور که وجود همه موجودات از این در عبور می‌کند، کمال همه موجودات هم از این در باید عبور کند. پس پیغمبر، کلیددار کمالات است. همه کمالات در اختیار ایشان قرار داده می‌شود، بعد به توسط ایشان بین بقیه توزیع می‌شود. خب حالا هر که رفت به سمت این کلیددار و لیاقت خودش را نشان داد، به مقدار لیاقتش دریافت می‌کند، هر کس هم نرفت که زیان می‌کند. توجه کردید که عبارت امام حل شد: «من یطع الله و رسوله فقد فاز فوزا عظیما و من یعص الله و رسوله خسر خسرانا مبینا».

«و لما کان نبینا صلی الله علیه و آله هو اول من قرع باب الوجود و الایجاد»، اول کسی است که درِ وجود و ایجاد را کوبید و در برای ایشان باز شد، لذا فرمود: «اول ما خلق الله نوری»، اول کسی که درِ وجود برایش باز شد او بود، «و انما استنار بنوره جمیع من فی الارض و السموات»، بعد از اینکه ایشان آفریده شد، به نورش همه من فی الارض و السموات استناره کردند، یعنی طلب نور کردند، و نور را از طریق ایشان دریافت کردند، و ایشان واسطه وصول نور به بقیه شد.

«اما لکونه اول الوجود»، یا به خاطر اینکه اولین موجود بود و باید وجود از این اول موجود عبور می‌کرد، «و اما لکونه غایة الایجاد»، هدف خلقت او بود، پس باید وجود از او عبور کند. فرقی بین مبدأ و معاد نیست، چون وجود دایره است، به صورت دایره است، فرقی بین مبدأ و معاد نیست؛ او یا اولین وجود است یا غایة الایجاد است، هر کدام بگویید درست است. بالاخره باید از این اولین وجود، وجودهای دیگر عبور کند، یا از غایة الوجود، از غایة الایجاد. یعنی به لحاظ وجود او اول است، به لحاظ ایجاد او هدف است، به همین جهت او باب الوجود و الایجاد است.

«فکما اکتسی الکل نور الوجود بواسطته»، همان‌طور که همه موجودات نور وجود را به واسطه این اولین موجود بر تن کردند، «و کذلک اقتبس الاولون و الآخرون نور العلم و المعرفة من مشکاته»، همه موجودات از اول تا آخرشان نور علم و معرفت را هم از مشکات او گرفتند. «اقتباس»، «اقتبس» به معنای گرفتن یک شعله است. وقتی که از یک آتشی می‌خواستند یک چیز دیگر روشن کنند، شعله‌ای از آن می‌گرفتند برای روشن کردن؛ مثلاً هیزم می‌کردند آن تو، هیزم شعله‌ور می‌شد، می‌آمدند مثلاً با این هیزم شعله‌ور چیزهای دیگر روشن می‌کردند. یا یک چوب فرو می‌کردند در این آتش، چوب شعله‌ور می‌شد، می‌رفتند آن چیز دیگر را با آن روشن می‌کردند، کاری که قبلاً انجام می‌دادند. این مقدار آتشی که برداشته می‌شد، به آن می‌گفتند «قبس». قبس یک قبضه از آتش است، یک مقدار از آتش است که برداشته می‌شود برای برافروختن آتش در جای دیگر. اقتباس هم همین است، یعنی گرفتن یک شعله. نه که در اینجا بحث نور است، نور علم و معرفت است، آتش هم تا حدی نور دارد، اینجا لفظ «اقتباس» را استعاره آورد چون مناسبت با نور داشت. از آن طرف هم بعد «من مشکاته» گفت، باز «مشکات» هم با نور مناسبت دارد؛ چون مشکات آن محلی است که چراغ در آن قرار داده می‌شد. محلی در سابق در اتاق‌ها بود که چراغ را در آن جاچراغی، چراغدان، جاچراغی، که بعضی طاقچه‌های مخصوص بود که بعضی‌هایشان درِ شیشه‌ای داشت، بعضی‌هایشان هم در نداشت. چراغ را آنجا می‌گذاشتند که هم از دسترس اطفال دور باشد، هم اگر یک وقت دودی زد، چیزی شد، اتاق را آلوده نکند. چراغ را در مشکات می‌گذاشتند. مشکات همان جایی است که چراغ در آن قرار داده می‌شد.

ایشان هم می‌گوید که همه باید نور علم و معرفت را از مشکات او بگیرند؛ یعنی این نور در مشکات او، ضمیر «مشکاته» هم، اضافه «مشکاته» اضافه بیانیه است؛ مشکاتی که وجود اوست، ذات اوست. ذات او مشکات این نور است، یعنی این نورِ علم در اوست. یعنی خود پیغمبر ذاتش شده مشکات، و این چراغ علم در این مشکات روشن است. هر که بخواهد از این، از این چراغ علم بهره‌ای ببرد، باید بیاید سراغ این مشکات. تازه بعد از اینکه سراغ این مشکات آمد، قبسی به او می‌دهند، اقتباس می‌کند؛ یک قبسی می‌گیرد می‌رود به اندازه لیاقت خودش.

 

پرسش: به یک چیز دیگر هم می‌گویند، یکی به آن طاقچه‌ای که... یکی به همان پایه چراغ که چراغ را حمل می‌کند...

پاسخ: به پایه چراغ هم مشکات بگویند؟ خب این در هر صورت هر دوش می‌شود...

 

پرسش: ﴿كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ﴾ [8] ...

پاسخ: ﴿فِيهَا مِصْبَاحٌ﴾، بله، مشکات به آن چراغدان هم می‌گویند ها... ﴿فِيهَا مِصْبَاحٌ﴾، یعنی به آن جاچراغی هم می‌گویند، بله.

 

خب از کجا این حرف‌ها را می‌زنیم که تمام وجود، لباس وجود از طریق ایشان بر اندام بقیه موجودات پوشانده شد و تمام موجودات قبسی از نور علم و معرفت را از این مشکات اخذ کردند؟ این را از کجا می‌گوییم؟

«دلّت علی ذلک»، «البراهین العقلیة»، «و الآثار النقلیة»، «و المکاشفات الذوقیة»، سه دلیل داریم.

 

پرسش: البراهین فاعل «دلت» است؟

پاسخ: «البراهین» مشارالیه «ذلک» نیست ها، فاعل «دلت» است. «دلت علی ذلک» یعنی دلالت کرد بر اینکه حضرت، پوشاننده... به وسیله حضرت لباس وجود بر اندام دیگران پوشیده می‌شود و دیگران نور علم و معرفت را از مشکات حضرت می‌گیرند.

 

دلالت می‌کند بر این مطلب سه دلیل:

یکی براهین عقلیه است. براهین عقلیه می‌گویند که فیض واسطه در فیض می‌خواهد. اثبات می‌کنند که فیض واسطه در فیض می‌خواهد، با بیاناتی که خودشان دارند. و واسطه در فیض بالاخره باید یکی باشد. حالا آن یکی بر هر چه می‌خواهد منطبق باشد، ما در مصداقش حرف نداریم، مصداقش هر چه هست، بالاخره یک مصداقی لازم دارد، یک نفر باید باشد، یک نفر هم اول الوجود است دیگر. حالا اول الوجود کیست؟ خود حضرت فرمود اول الوجود نور من است.

پس اینکه فلاسفه تا اینجا را می‌آیند که هر فیضی واسطه می‌خواهد، وصول فیض واسطه می‌خواهد، مگر بر اولین وجود. بر اولین وجود واسطه نمی‌خواهد، بر بقیه موجودات واسطه می‌خواهد و در بقیه موجودات هم آن اولین وجود واسطه است؛ چه برای موجود دوم، چه برای موجود هزارم. بالاخره باید از اولین وجود رد بشود. منتها برای موجود هزارم باید از نهصد و نود و نه تا وجود رد بشود تا به هزارم برسد، برای وجود دوم از یک وجود رد می‌شود. علی ایّ حال، در همه وجودها باید از وجود اول رد بشود.

 

پرسش: همان قاعده الواحد؟

پاسخ: همان قاعده الواحد، بله.

 

پس بنا بر براهین عقلیه ما نتیجه می‌گیریم که فیض در صورتی که مستفیض اولی نباشد، احتیاج به واسطه دارد. اگر مستفیض اولی باشد، احتیاج به واسطه ندارد، اما اگر مستفیض اولی نباشد، احتیاج به واسطه دارد. این برهان عقلی ما.

آثار نقلیه هم که داریم، همین «اول ما خلق الله نوری» [9] و بقیه چیزها، «الخلق بعد صنائع لنا» [10] و امثال این‌ها زیاد داریم.

و «المکاشفات الذوقیة» هم که می‌گوییم در اختیار عرفاست، عرفا هم گفتند ما کشف کردیم که بالاخره واسطه در فیضی بوده، فیض باید از یک مشکاتی به ما نازل بشود، ما مستقیماً نمی‌توانستیم دریافت کنیم؛ چیزهایی که خودشان گفتند.

 

خب تمام شد. این دو مطلب بود:

مطلب اول تقسیم انسان‌ها بود به لحاظ کسب معارف و به دست آوردن ایمان‌ها به سه گروه،

مطلب دوم این بود که سردسته این گروه‌ها پیغمبر است که باید از طریق این پیغمبر به بقیه برسد.

حالا مطلب سوم که توضیح کلام حضرت امیر است: یعنی توضیح کلام «من یطع الله و رسوله» تا آخر. یعنی این فراز از عبارت را حالا می‌خواهند توضیح بدهند:

«فالتخلق باخلاقه»، اگر کسی متخلق به اخلاق این پیغمبر که واسطه در فیض وجود است قرار بگیرد، «و التأدب بآدابه و تابعیته فی اوامره و نواهیه»، و تابع پیغمبر شدن، تخلق به اخلاق او پیدا کردن، مؤدب به آداب او شدن، تابع او قرار گرفتن در اوامر و نواهی او، «مما یوجب استعداد قبول المعارف الالهیة الفائضة علی قلبه صلی الله علیه و آله»، موجب می‌شود که شخص متخلق و شخص متأدب و شخص تابع، استعداد و لیاقت قبول معارف الهیه‌ای را که بر قلب پیغمبر نازل شده و فائض شده پیدا کند. چطوری آن معارف را بگیرد؟ «علی سبیل الانعکاس». «علی سبیل الانعکاس» متعلق به «قبول» است؛ قبول کند «علی سبیل الانعکاس». آن فیض از بالا می‌تابد بر مرآت و آینه دل پیغمبر، از آینه دل پیغمبر منعکس می‌شود و می‌رسد به دل کسانی که لیاقت نشان می‌دهند، به مقداری که آن‌ها می‌توانند بگیرند، می‌گیرند.

انعکاس، انعکاس تامی است، منتها هر کسی به ظرفیت خودش و اندازه ظرفیت خودش از این انعکاس بهره‌مند می‌شود؛ نه اینکه شعاع انعکاس ضعیف باشد، شعاع انعکاس قوی است، وقتی نوری با آینه برخورد می‌کند، برگشت می‌کند به طور کامل برگشت می‌کند، اما افراد به طور مختلف می‌گیرند، هر کس به اندازه لیاقت و استعداد خودش.

 

پرسش: قبول‌ها تفاوت دارد.

پاسخ: قبول‌ها مختلف است، بله.

 

«علی سبیل الانعکاس علی قلب ذلک المؤمن به المطیع لله و رسوله»، انعکاس پیدا می‌کند نور از قلب پیغمبر بر قلب کسی که مؤمن است به پیغمبر و کسی که مطیع خدا و رسول خداست. الف و لام «المؤمن» و الف و لام «المطیع»، الف و لام موصوله است؛ یعنی «الذی آمن به و الذی اطاع الله و رسوله»، بر قلب این کسی که ایمان به پیغمبر آورده و خدا و پیغمبر را اطاعت کرده، بر قلب او منعکس می‌شود، بر قلب هر کسی منعکس نمی‌شود.

«و کذا فی الآخرة»، این در دنیاست، در دنیاست که معارف الهیه را قلب مؤمن از پیغمبر کسب می‌کند، اما در آخرت چه؟ «و کذا فی الآخرة»، همچنین در آخرت هم «یستنیر» این مؤمن و مطیع «بشعاع شفاعته» (یک)، «و یسقی من حوضه» (دو). حالا «یَسقی»...

 

پرسش: آقا، یُسقی...

پاسخ: یَسقی، بله؟ یَسقی؟

 

پرسش: متعدی است، افعال است...

پاسخ: می‌خواهید «یُسقی» بخوانید؟ منظور من را نفهمیدید شما. «یُسقی» بخوانید با «یستنیر» صاف درنمی‌آید، «یستنیر»... «یستنیر» چیز است، «یستنیر» معلوم است، معلوم است، «یُسقی» را یک‌دفعه مجهول بخوانید...

 

پرسش: ساقیه، باید مجهول باشد...

پاسخ: مجهول بخوانید ناجور می‌شود، «یستنیر بشعاع شفاعته و یسقی من حوضه... و یسقی من حوضه». اگر متعدی باشد، خیلی خب «یُسقی» می‌خوانید، اما اگر لازم معنا بشود «یَسقی» هم درست است. حالا این باید رجوع بشود ببینیم متعدی است یا لازم است، اگر متعدی باشد «یُسقی» می‌خوانیم: «یستنیر بشعاع شفاعته و یسقی من حوضه».

 

«و ذلک هو الفوز العظیم و الوصول الی النعیم»، این دیگر روشن است. این مال کسی است که اطاعت کند؛ یعنی قسمتی از جمله حضرت امیر که فرمود: «من یطع الله و رسوله فقد فاز فوزا عظیما و نال ثوابا کریما» معنا شد.

حالا می‌خواهیم قسمت دوم را معنا کنیم: «و من یعص الله و رسوله فقد خسر خسرانا مبینا و استحق عذابا الیما»، این را می‌خواهیم معنا کنیم:

می‌گوییم که «و من لم یکن متأدبا بآدابه و لا متخلقا باخلاقه و لا متقلدا احکامه و لا متشبها بمن سلک سبیل اتباعه فلیس له الا الوحشة»، کسی که متأدب به آداب او نشده باشد، یعنی ادب را در خودش ملکه قرار نداده باشد، تأدب نه تصنعی نیست، یعنی باید مؤدب شده باشد، یعنی اخلاق را پذیرفته باشد، خودش هم متخلق به همان اخلاق باشد، هم‌چنان که در پوستین اسلام «و تخلقوا باخلاقهم» [11] ، متخلق به اخلاق نشده باشد، «متقلدا احکامه»، حرام و حلالش را بر گردن نیاویخته باشد، یعنی مطیع اوامر و نواهی او نباشد، «و لا متشبها بمن سلک سبیل اتباعه»، خودش را شبیه کسانی که پیرو او هستند قرار ندهد، بالاخره از جرگه کسانی که مطیع او هستند بیرون برود و عاصی بشود، «فلیس له الا الوحشة»، خب تنها می‌ماند دیگر. آن کسی که می‌تواند او را نجات بدهد از او دستگیری نمی‌کند، پس این تنها می‌ماند. وقتی تنها ماند، آن هم در صحرایی که همه‌اش ظلمت و تاریکی است، پیداست چیزی جز وحشت نصیبش نمی‌شود.

«و العمی»، کور هم هست، چون وقتی می‌توانسته بصیرتش را فعال کند، یعنی در دنیا این کار را نکرده است، وقتی بصیرت فعال نشده باشد، هم‌چنان کور مانده و این به همین حالت کوری منتقل شده است.

«و الظلمة»، چون در تاریکی جهل است. «و الضلال و الخسران»، گمراه است دیگر، معلوم است، بالاخره به راه نیامده، چون می‌توانسته در راه وارد بشود وارد نشده، زیان هم که کرده، «و الوبال»، یعنی سوء العاقبة.

«و علی ذلک جری القلم و نفذ حکم القضاء الحتم»، در این قانون قلم قضا جاری شده و حکم حتم قضا نافذ شده که هر کس مطیع شد بهره‌ای ببرد، هر کس عاصی شد زیان بکند؛ قلم بر این جاری شده است. «علی ذلک»، یعنی بر این قاعده‌ای که گفتیم، که هر کس که به سرچشمه کمالات متصل شد، کمالی نصیبش بشود، هر کس که از این سرچشمه برید جز خسران سهمی نداشته باشد، بر همین مطلب قلم قضا جاری شده و حکم حتم قضا نافذ گشته است.

«فابخعوا بما یحقّ علیکم من السمع و الطاعة و اخلاص النصیحة و حسن المبادرة»، که دنبال هم خوانده می‌شود. آن قسمت بعدی را که شارح جدا کرده است، دنبال این می‌خوانید؛ خود شارح هم کاری کرده است که باید دنبال خوانده بشود. بعداً بعد وقتی شروع می‌کند به شمردن، می‌گوید سمع و طاعت و آن‌هایی که بعداً ذکر می‌شود، آن‌هایی که بعداً ذکر می‌شود.

«فابخعوا» را دو معنا می‌کند:

یکی «فابخعوا» یعنی مبالغه کنید، تلاش کامل کنید برای رسیدن به آن چه که بر شما واجب شده است؛ «حقّ علیکم» یعنی «وجب علیکم»، «من السمع و الطاعة». در گوش کردن به فرمان خدا و اطاعت کردن از دستورات خدا مبالغه کنید، تلاش فراوان کنید، کوتاهی نداشته باشید؛ این یک معنا.

معنای دیگر اینکه اقرار کنید به آن چه که بر شما واجب است، اعتقاد پیدا کنید، تسلیم بشوید به آن چه که بر شما واجب است. آن چه که بر شما واجب است: اطاعت کردن، اخلاص النصیحة، حسن المبادرة.

خب، این معنای عبارت گفته شد، حالا توجه کنید: صیغه امر که «ابخعوا» باشد، از «بَخَعَ» به تقدیم موحده است بر خاء معجمه. «موحدة» یعنی یک‌نقطه‌دار، که با «یاء» اشتباهش نکنید؛ «باء» است، «یاء» نیست، یک نقطه زیرش دارد. «علی الخاء المعجمة»، یعنی خاء نقطه‌دار، با حاء مهمله که بی‌نقطه است اشتباهش نکنید. «و هو اما بمعنی القهر و الاذلال»، بعد دارد: «و اما من بخع بالحق بخوعاً اذا اقر به»؛ «و اما» بعد می‌آید.

این «بَخَعَ» یا به معنای قهر و اذلال است، یا به معنای اقرار است که بعداً می‌گوییم. قهر و اذلال یعنی مقهور شدن؛ «قهر» در اینجا به معنای اسم مفعول است، یعنی مقهور شدن و خوار شدن، مطیع گشتن.

در نهایه ابن اثیر آمده است که: «فی الحدیث: اتاکم اهل الیمن ارق قلوباً و ابخع طاعةً»، بر شما اهل یمن وارد شدند در حالی که دلشان از شما نرم‌تر است و نسبت به طاعت خدا کوشاترند. «ابخع»اند یعنی نفسشان را در مقابل طاعت خدا خوارتر از شما نشان می‌دهند، پایین‌تر می‌آورند، یعنی باربردارترند نسبت به اطاعت تا شما، آن‌ها فرمان‌بردارترند تا شما.

معنای «ابخع» یعنی اقهر و اذلّ، منتها کنایت از «ابلغ و انصح» است؛ لذا معنای کنایی را ایشان ذکر می‌کند: «ای ابلغ و انصح من غیرهم»، این‌ها کوشاترند، خیرخواه‌ترند. «کانهم بالغوا فی بخع انفسهم ای قهرها و اذلالها» [12] ، این‌قدر این‌ها در طاعت کوشا هستند و در خیرخواهی تلاش می‌کنند که گویا در مقهور کردن نفسشان و خوار کردن و پایین آوردن نفسشان در برابر اطاعت خدا، مبالغه‌ای بیشتر از دیگران می‌کنند، تلاشی بیشتر از دیگران می‌کنند.

«فالمعنی»، یعنی معنای کلام امام بنا بر «ذلک»، یعنی بنا بر آن چه که در نهایه ابن اثیر آمده این است که «بالغوا»، تلاش کنید «فی احتمال»، یعنی در تحمل آن چه که واجب شده بر شما «و ینبغی لکم»، و سزاوار است که از شما صادر شود. که آن چه که بر شما واجب شده و سزاوار است از شما صادر بشود، شما باید تحملش کنید، عبارت از این است که آیات خدا را گوش بدهید، احکامش را بشنوید، اوامر و زواجر یعنی نواهی‌اش را اطاعت کنید و اطاعت کنید رسول را «فیما یاتیکم من الله». این کارها را بکنید «لکی تفوزوا بالسعادة و تصلوا الی نعیم الجنة»، تا به سعادت رستگار شوید و به نعیم جنت برسید. این بنا بر معنای اول.

معنای دوم این است که «بخع» به معنای «اقرّ» باشد: «و اما من بخع بالحق بخوعاً»، گرفته شده این «ابخعوا» صیغه امری که در جمله امام آمده است، از «بخع بالحق بخوعاً» گرفته شده است «اذا اقر بالحق»، که معنای «بخع» به معنای اقرار است. آن وقت معنای کلام امام بنا بر این معنایی که عرض کردیم این است: «فاقروا و استسلموا»، اقرار کنید از نظر اعتقادی، تسلیم بشوید «للامور الواجبة»، تسلیم اموری بشوید که بر شما واجبه.


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود یا روی لینک کلیک نمایید به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d

جستجو
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo