80/07/20
بسم الله الرحمن الرحیم
ادامه شرح خطبه اول (صفحه 104-105)/باب دوم در توحید و نفی تشبیه /شرح کتاب توحید صدوق
موضوع: شرح کتاب توحید صدوق/باب دوم در توحید و نفی تشبیه /ادامه شرح خطبه اول (صفحه 104-105)
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
شارح از جمله اخیری که خوانده شد [1] ، «عبد» را معنا کردند، معنای «رسول» را هم وعده دادند که بعداً میآید، و وارد معنای «بعث» شدند. فرمودند که «بعث» به این معناست که پیغمبر از جانب خدا به اصلاح خلق مأمور شدهاند، و علت این مأموریتشان این بوده است که ایشان تمام آداب الهی و خصوصیات یک سفیر را واجد بودند. آداب و خصوصیاتی که اگر بخواهیم جمعشان کنیم، در سه خصلت جمع میشوند: خصلتی که مربوط به روح است، و خصلتی که مربوط به نفس است، و سوم خصلتی که مربوط به حس است.
عرض کردم منظور از حس در اینجا عام است، به طوری که شامل قوای حرکتی هم بشود، بلکه اصلاً قوای حرکتی در این مقام بیشتر مطرحند تا قوای نظری، در این بخش سوم، در این خصلت سوم. این مجملی بود از فرمایش ایشان که دیروز هم عرض شد. الان میخواهیم به تفصیل همین اجمال بیان کنیم.
خصلت اول که مربوط به روح پیغمبر است، یعنی مربوط به عقل ایشان است، این است که ایشان به تمام علوم الهیه مسلطند، و تمام علوم در ایشان تحقق یافته، یعنی وجود علمی همه اشیاء در نفس و روح ایشان محقق شده است، به طوری که به تمام حقائق اشیاء عالم شدند، ملکوت اشیاء را میدانند، خود انسان را که در واقع عبارت از نفس است میشناسند، و میدانند که این نفس در این نشئه چه حالات و خصوصیاتی دارد، در نشئه بعدی که آخرت است چه حالات و خصوصیاتی دارد. همچنین این مطلب را میدانند که همه جهان، نظام جهان برچیده میشود، و دار آخرتی برقرار میشود و همه انسانها، نه همه موجودات، به الله رجوع میکنند. همگی این علوم برای ایشان حاصل است، و حصولش هم از طریق تفکر و تدرس نبوده است، بلکه به الهام خود خدا بوده است، که خدا به ایشان همهچیز را نموده و نشان داده است، بدون اینکه نیاز به معلمی و فکری باشد. این خصوصیت اولی است که برای ایشان است، خصوصیت مربوط به عقلشان، خصوصیتی که ایشان را به لحاظ عقل از بقیه ممتاز میکند. این خصلت اول است، تا به خصلت دوم و بعدش سوم برسیم.
«أما الأولی فلکونه متحققاً بالعلوم الإلهیة عالماً بحقائق الأشیاء» [2] ، متحقق به علوم الهیه هستند، نه فقط عالمند، متحققند، یعنی وجود علمی در ایشان چنان است که ایشان با آن وجود علمی متحد شدند و تحقق یافتند. یعنی آن وجود در ایشان تحقق پیدا کرده و با ایشان متحد شده است. «عالماً بحقائق الأشیاء و الملکوت الأعلی»، به حقائق اشیاء عالمند، به ملکوت اعلی عالمند. «الملکوت الأعلی» عطف تفسیر بر «حقائق الأشیاء» است، چون در ملکوت اعلی حقائق اشیاء هست، خود اشیاء در مادون هستند، ولی حقائقشان در عالم ملکوت است، و اگر کسی به حقائق اشیاء عالم باشد، به خود اشیاء به نحو کامل عالم است. «و حقیقة النفس»، عالم به حقیقت نفس هم هستند، یعنی نفس انسانی، «و نشأتیها»، هر دو نشئه نفس، چه نشئه دنیاییاش، چه نشئه اخرویاش، هر دو پیش ایشان معلوم است. «عالماً بأحوال الخلائق فی تلک الدار»، یعنی دار آخرت، «و عالماً برجوع الکل إلی الواحد القهار»، که اشاره هم دارد به همان آیه که بعد از اینکه همه اشیاء رجوع میکنند به خدا، خدا میفرماید که ﴿لِمَنِ الْمُلْكُ؟﴾ [3] ، کسی نیست که جواب بدهد، خود خدا جواب میدهد: ﴿لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ﴾ [4] این تعبیر به «إلی الواحد القهار» اشاره به همان آیه هم هست.
خب، این علومی که پیغمبر دارند از کجا دریافت کردند؟ میفرماید: «مستفاداً من إلهام الله بالکشف الروحی و الوحی السبوحی لا بواسطة التعلم البشری و التأمل الفکری». این را خدا از طریق الهام به ایشان آموخته این علوم را، یعنی روحشان را چنان جلا داده که تمام این علوم در آن روح مکشوف شده، آشکار شده، کشف روحی. یعنی روح، روح باجلایی شده، پردهها برطرف شده، پردههایی که روی روح هر انسانی کشیده میشود روی روح ایشان نبوده، برطرف شده، بعد این روح جلای کامل دیده، بعد جلای کامل همه علوم پیش او مکشوف شده است. «و الوحی السبوحی»، یعنی سبوح قدوس که منزه از هر عیب است، بر ایشان وحی فرستاده، و چون سبوحی که خالی از عیب است به ایشان وحی کرده، علوم هم خالی از عیب و خالی از نقص به ایشان رسیده است. پس انتخاب لفظ سبوحی بیمناسبت نیست در اینجا، یعنی فرستنده علوم، سبوح است و بینقص، پس علومی هم که به ایشان افاضه شده از طریق این سبوح، آنها هم علوم بینقصی هستند، یعنی تصرف و دخالت موجودات خارجی آن علوم را آلوده نساخته، علوم، علوم حقیقی هستند و مطابق واقع.
«لا بواسطة التعلم البشری»، یک، «و التأمل الفکری»، دو. به این دو وسیله به ایشان عالم نشدند. نه معلم بشر دیدند، البته معلم داشتند، معلمشان خدا بوده است، غیر از خدا همه موجودات معلم دارند، اما معلم بشری نداشتند. پس به وسیله تعلم بشری نبوده است، یک. و به وسیله تأمل فکری هم نبوده است، اینطور نبوده که بنشینند تلاش فکری کنند، تأمل یعنی تلاش، تلاش فکری بکنند و بر اثر تلاش فکری خودشان را به این علوم برسانند. نه تلاش فکری بوده، نه در خدمت معلم بشری قرار گرفتن بوده است، بلکه همچنان خود خدا معلم ایشان شده و مستقیماً علوم را بدون دستبردی که دیگران بزنند، سالماً تحویل ایشان داده، دادند.
این خصوصیت اولی است که برای پیغمبر هست.
اما خصوصیت دوم: در خصوصیت دوم گفته میشود نفس ایشان قوی است. منظور از نفس، نفس حیوانی است، که مادون آن قوه عاقله و روح انسانی است که الان توضیحش را گذراندیم. منظور نفس حیوانی است و در نفس حیوانی هم قوه متخیله رئیس است، یا قوه واهمه، فرقی نمیکند، بعضیها حتی این دو تا را یکی میدانند. علیایحال، این قوه کارش این است که بر روی امور عقلی کسوت جزئی میپوشاند، یعنی صور عقلیهای را که وارد روح ما میشوند، این قوه خیالیه دریافت میکند و جزئیشان میکند. جزئی که شدند، شبح میشوند. شبح یعنی قابل رؤیت میشوند، منتها هنوز رؤیت نمیشوند، مگر اینکه بر حس مشترک وارد بشوند.
ابتدا صور عقلیه وقتی وارد عقل انسان میشود، قوه متخیله که مراقب ورودیهای نفس است، به تعبیر ابنسینا در نمط دهم، به سمت این وارد میجهد، یعنی با تلاش، با عجله میرود میبیند چه وارد نفس شده است. چون مراقب است، مواظب است که ببیند چه وارد نفس شده است. تا یکی از علوم وارد عقل میشود، این بلافاصله میجهد به سمت آن علم، تا آن علم را دریافت کند. دریافت که کرد، چون شأنش این نیست که کلی را درک بکند، آن دریافت خودش را جزئی میکند، یعنی کسوت جزئی بر آن میپوشاند. به تعبیر ایشان کسوت شبح رویش میکشد، و این حالت شبحی پیدا میکند، یعنی حالتی که قابلیت محسوس شدن دارد، اگرچه الان هنوز محسوس نیست، ولی قابلیت محسوس شدن را دارد.
بعد اگر متخیله این صورت جزئیشده را در اختیار حس مشترک قرار داد، حس مشترک میتواند مشاهده کند. در این حالت است که مشاهده حاصل میشود، اگر دیدنی باشد دیده میشود، اگر شنیدنی باشد شنیده میشود و هکذا در بقیه. پس قوه باطنه انسان، قوه متخیله کارش این است.
در پیغمبر این قوه فعالتر از بقیه انسانهاست، و کارش منظمتر از بقیه است. بقیه ممکن است کسوتی را که بر این صورت وارده میکشند، کسوت ناشایستی باشد، یا کسوت ناراسایی باشد. بالاخره از آن باورهای ذهنی خودشان استفاده میکنند، یک لباس نادرستی بر اندام این صورت واردشده میپوشانند، که بالاخره صورتی را که اولاً از ملکوت سالماً وارد انسان شده است، اینها خرابش میکنند.
اما پیغمبر، قوه نفسشان، یعنی همین تخیلشان، متوهمهشان، اینهایی که جزئیات را دریافت میکنند، اینها بسیار قویاند: قوی هستند، یک. امینند، دو. یعنی خلاف نمیکنند، آنچه را که در اختیار عاقله قرار داده شده است، اگر بگیرند، منحرفش نمیکنند. لباسی که بر تنش میپوشانند، فقط لباس جزئی است، نه لباس مغیر. فقط لباسی است که آن کلی را به جزئی تبدیل کرده است، نه اینکه حقیقت آن کلی را عوض کرده باشد و یک چیز دیگری نموده باشد که واقعیت ندارد.
اینها نه تنها قوه باطنهشان که همان حواس باطنه است قوی است، حس مشترکشان و حواس ظاهرهشان هم قوتی بیشتری از بقیه دارد، به طوری که گاهی این صورتی که وارد قوه متخیله شده سرایت میکند به قوههای بعدی، و این پیغمبر میتواند آن شبح را ببیند، یا صدا را بشنود، همانطور که عرض کردیم. ملک را میبیند، کلام خدا را میشنود، حالا یا از ملک میشنود یا مستقیماً میشنود، چیزی که برای بقیه اتفاق نمیافتد. این به خاطر قوت تخیل ایشان است، که قوت تخیلشان دریافتهای عقلی را آورده تا به حد محسوس قرارش داده است، و چون حس قوی بوده، توانسته این محسوس را تلقی کند، و این ملک را مشاهده کند، یا صدایی را که در عالم خارج به وجود آمده است، چه مستقیماً خدا به وجود آورده باشد، چه به وسیله زبان ملکی به گوش پیغمبر رسانده باشد، علیایحال قابلیت پیدا کرده که این کلام را بشنود. این هم خصوصیت دوم است که پیغمبر از این خصوصیت برخوردار است.
«و أما الثانیة»، یعنی خصوصیت دوم این است که: «فکونه ذا قوة باطنة»، خصوصیت دوم این است که این پیغمبر صاحب قوه باطنه است، «تتمثل له الحقائق بکسوة الأشباح». همه حقائقی که به مرحله عقل ایشان، به مرتبه عقل ایشان وارد شد، در این قوه باطنه تمثل پیدا میکند «بکسوة الأشباح»، یعنی لباس اشباح میپوشد، حالت شبحی به خودش میگیرد، قابلیت احساس پیدا میکند. متمثل هم که میشود یعنی صاف میایستد، به طوری که هیچ نقطه ابهامی در آن نیست، کاملاً و مستقیماً مشهود میشود.
خب پس همان امور عقلیه در باطن پیغمبر حالتی پیدا میکنند که قابل میشوند برای محسوس شدن. بعد میفرماید به اینجا مطلب ختم نمیشود، بلکه «یسری قوته إلی الحس»، این قوه باطنه نیرویش به حس ظاهر هم سرایت میکند، و حس ظاهر هم بر اثر قوتی که این حس باطن دارد، شروع به فعالیت میکند و آن شبحی را که در حس باطن وارد شده در خارج میبیند، حس ظاهر میبیند. «فهی تنشبح له فی هذا العالم»، «فهی» یعنی این اشباح، این اشباحی که تنزل آن حقائق بودند، برای پیغمبر در این عالم ماده و عنصر منشبح میشوند، یعنی شبح میشوند، تجسم پیدا میکنند، و قابل رؤیت یا قابل سماع میشوند. آن وقت پیغمبر «یشاهد الملک عیاناً»، یعنی با چشم میبیند، «و یسمع کلام الله کفاهاً»، یعنی رو در رو. کفاهاً یعنی مواجهةً، یعنی رو در رو کلام خدا را میشنود، مثل اینکه یک نفر دارد با او صحبت میکند.
«و یطلع علی المغیبات»، آن وقت بر مغیبات اطلاع پیدا میکند، اطلاع جزئی هم. اطلاع کلی که در روحش پیدا شده بود، یعنی به حقائق اشیاء که کلیات بودند در روحش عالم شده بود، حالا اطلاع جزئی هم پیدا میکند. «و یخبر عن الکائنات»، از تمام کائنات جزئی میتواند خبر بدهد، به خاطر اینکه قوه حسش تمام موجودات حسی را دریافت کردهاند عقلیا. ابتدا عقلیاً گرفته بود، حالا حسیاً هم همان موجودات را میگیرد. پس عالم است به وجود عقلی موجودات و به وجود حسی موجودات، آن وقت به وجود حسیشان هم خبر میدهد. این هم دومین خصوصیت که برای پیغمبر هست.
سومین خصوصیتی که برای پیغمبر هست این است که از نظر حسش قوی است. منظور از حس آن قوای عملی است. در مشهد پنجم شواهد هم ملاحظه کردید که صدرا حس را مطرح کرده بود، یعنی همین بحث آنجا هم آمده است. حس را مطرح کرده بود و بعد مرحوم سبزواری در تعلیقه فرموده بودند مراد از حس قوای عملی است، و بعداً هم بیان شد که چرا بر قوای عملی باز حس را اطلاق کردهاند، که آن مربوط به همان بحثی است که آنجا گفته شده است، که الان شارح هم از همان کلام صدرا دارد نقل میکند، ظاهراً از همان جای شواهد هم دارد نقل میکند. بعداً هم اشاره میکند که بعض الأعلام، یعنی ملاصدرا این حرف را زده است، کلام گرفته شده، بله، کلام صدراست. و بعد همانطور که عرض کردم مرحوم سبزواری فرموده مراد از حس در اینجا قوای عملی است.
پس منظور این است که قوای عملی پیغمبر قوی باشد، در حدی قوی باشد که بتواند بر اعداء مسلط بشود، و در حروب و جنگها تثبت و ثبات قدم داشته باشد. مثل یک پادشاه مقتدری که به خاطر تسلطش بر قوای عملی میتواند بر مادون خودش مسلط باشد، ایشان هم بر کل امت خودشان مسلطند و در جنگها هم ثابتقدمند. اهل فرار و اهل ترس و این حرفها نیستند. شجاعت کامل دارند. خب نقل میشود که پیغمبر شجاعتشان از حضرت امیر بالاتر بوده است، منتها مأمور به اظهار نبودند. حضرت امیر ظاهر میکردند، ایشان اظهار نمیکردند. لذا در هیچ جنگی نداریم که ایشان فرار کرده باشد، حتی جنگ احد که تقریباً اوضاع بر علیه ایشان تمام شده بود، باز هم هر... نداریم که ایشان فرار کرده باشد. این صفت شجاعت را نشان میدهد.
«و أما الثالثة»، یعنی اما خصوصیت سوم این است که: «فکونه ذا قوة قویة و بسطة شدیدة»، بسط یعنی توانایی، توانایی شدید داشته باشد، «یقهر علی الأعداء»، یعنی پیروز شود، چیره شود بر دشمنان، «و یتسلط علی الخصماء»، خصماء جمع خصم است، یعنی دشمنان. «و کونه ذا اقتدار علی تجهیز الجیوش»، قدرت داشته باشد بر آماده کردن لشکر، یعنی لشکری که بتواند آماده کند و سامان بدهد و فرمانروایی کند، فرمان بدهد به آن لشکر. «و تثبت فی الحروب»، در جنگها باید تثبت و ثبات قدم داشته باشد، «و مصابرة علی الشدائد»، صبر بر شدائد داشته باشد. «مصابرة»، بعید نمیدانم که مبالغه باشد، نگفته «و صبراً علی الشدائد»، گفته «مصابرة علی الشدائد»، که ظاهراً مبالغه بیشتری را بفهماند، چون مصابره در حال کشمکش است، نه که باب مفاعله است، کشمکش را افاده میکند. یعنی صبرش طوری باشد که اینقدر مصیبت و شدت قوی باشد که درگیر بشود با صبر ایشان، یعنی توانایی درگیری داشته باشد با صبر، ولی در عین حال باز هم محکوم صبر بشود و صبر ایشان غالب بشود. این یک شدائد معمولی نباشد که صبر بر او چیره بشود، بلکه شدتی باشد که با صبر درگیر بشود، آن وقت باز هم صبر ایشان اینقدر قوی باشد که بتواند بر این شدتی که با آن درگیر شده چیره بشود، پیروز بشود.
خب، تمام شد. این فصل اول باید سر خط نوشته میشد. بعد از اینکه سه خصوصیت را بر پیغمبر گفتیم، حالا میخواهیم بگوییم پیغمبر با داشتن خصوصیت اول به چه موجودی تشبیه میشود، با داشتن خصوصیت دوم چه، با داشتن خصوصیت سوم چه، که خلاصهای از این سه خصوصیتها را بخواهیم ذکر بکنیم.
میفرمایند که با داشتن خصوصیت اول میشود ملک، بلکه مافوق ملک. خب، ملک شدنش که خیلی توضیح نمیخواهد، چون ملک هم همینطور است، متحقق به علوم الهیه است، عالم به حقائق اشیاء و ملکوت، عالم به حقیقت نفس و نشأتی نفس، همین چیزهایی که در پیغمبر گفتیم در ملک هم هست. پس پیغمبر ملک است، یعنی همین خصوصیات ملک را دارد. همانطور که ملک که موجود عقلانی است به خاطر عاقل بودنش تمام این معقولات را دارد، پیغمبر هم در مرتبه عقلش تمام معقولات را دارد، پس ملک است.
حرف این است که چطور فوق ملک است؟ جواب این مطلب این است که تعقل درجات مختلف دارد، چنانکه در نمط هفتم اشارات به این مطلب اشاره شده است، که تعقل درجات مختلف دارد. مثلاً خدا هم تعقل دارد، ما هم تعقل داریم، اما تعقل خدا کجا، تعقل ما کجا. این اختلاف مرتبه مثل اختلاف وجود ماهاست. همانطور که وجود خدا با وجود ما تفاوت بینهایت تا بینهایت دارد، تعقلش هم اینچنین است. خب، بعد از درجه تعقل خدا، نوبت به تعقل بهترین موجود میرسد، و چون بهترین موجود پیغمبر ماست، پس تعقلش قویترین است. بعد از پیغمبر نوبت به ملائکه میرسد. بنابراین ملائکه اگرچه همه معقولات را دارند، پیغمبر هم همه معقولات را دارد، از این جهت بینشان فرقی نیست، اما شفافیتی که در تعقل پیغمبر هست، بیش از شفافیتی است که در تعقل ملک است، و به این مناسبت معقولات پیش پیغمبر مشهودترند تا پیش ملائکه. از این جهت ما میگوییم که پیغمبر فوق ملک است. پس ملک بودنش روشن است، فوق ملک بودنش هم روشن شد.
پرسش: ببخشید، از نظر تجرد ملائکه بالاترند یا پحضرت یغمبر؟
پاسخ: از نظر تجرد حضرت پیغمبر بالاتر از ملائکه است. بله، البته شما وجود دنیایی ایشان را ملاحظه نکنید، ایشان یک وجود تجردی هم دارند، که آن وجود تجردیشان عقل اول است. آن وجود تجردی وابسته به این وجود مادی است، و آن وجود تجردی به خاطر وابستگی که به این وجود مادی دارد، آن علوم را افاضه میکند به ایشان. یعنی افاضه که نمیشود گفت، وقتی که از خدا میگیرد به ایشان هم میرسد. یعنی کأنه ایشان از آن مرتبه عالیشان که همان عقل اولند تا این مرتبه مادیشان که در همین دنیا با ماها دارند زندگی میکنند، تمام یک موجودند، نه کأنه، بلکه إنه یک موجودند، دارای مراتب. آن قسمت بالاییشان که فوق ملک است و تجردش هم فوق ملک است، آن میگیرد، تا پایین هم ادامه پیدا میکند. همانطور که عرض کردم، قوه عاقله میگیرد، قوه متخیله هم بعد دریافت میکند، قوه حاسه هم میبیند. همه این قوا با هم مرتبطند، و این انسان با تمام قوا یک انسان است. پس اگر آن مقام بالای ایشان که همان عقل اول است دریافت میکند، آن مقامی که بالاتر از ملک است و تجردش هم بیشتر از ملک است دریافت کرده است.
پرسش: بناه به روایات که جبرئیل به حضرت نازل میشد، چطوری است؟
پاسخ: اینکه به این نازل میشده آن بحث دیگری دارد، چون هم جبرئیل میتوانسته نازل بشود، هم ایشان مستقیم میتوانسته دریافت کند. اگر مستقیم میتوانسته دریافت کند، از جبرئیل بالاتر است. آن وقتی که به وسیله جبرئیل دریافت میکرده، آن حکم خدا بوده که از این طریق وارد بشود. چون خدا به انحاء مختلف به بندگانش مطلب را افاضه میکند. یک بار ممکن است به هیچ واسطهای مستقیماً به تعبیری ایشان کفاهاً افاضه کند، یک بار ممکن است به وسائل افاضه کند. آن وسیله هم لازم نیست بالاتر از پیغمبر باشد، مأمور است. مأمور است که به پیغمبر برساند. مأموری است که مقامش پایینتر از پیغمبر است، مثل بعضی از مأمورهایی که مکلف میشوند نامهای را به پادشاهی برسانند، این مقامش بالاتر از آن پادشاه نیست.
پرسش: از طرف... لوح نفس پیغمبر تعبیر میکنند...
پاسخ: جبرئیل را به لوح نفس پیغمبر تعبیر میکنند، آن هم عیبی ندارد اگر ثابت بشود. بله، اگر ثابت بشود، آن هم عیب ندارد، آن هم یک مرتبهای از مراتب خود همین موجود میشود، یعنی جبرئیل میشود یک مرتبهای از مراتب خود پیغمبر. اگر اینطور باشد، مرتبهای از مراتبش مأموری است که به مرتبه پایینتر مطلبی را ابلاغ کند.
«ففی الأول یکون» این پیغمبر «بعقله ملکاً». «ففی الأول»، یعنی در خصوصیت اولی که نقل کردیم برای پیغمبر که در این خصوصیت پیغمبر صاحب علوم الهیه و عالم به حقائق و ملکوت اشیاء میشود، در این اولی «یکون بعقله»، یعنی «برُوحه و بعقله ملکاً بل فوق الملک».
در دومی، پیغمبر میشود فلک، بلکه فوق فلک. باز در اینجا دو مطلب داریم: مطلب اول اینکه پیغمبر میشود مثل فلک. فلک همانطور که بارها عرض شده، دارای نفس است، و نفس فلک امور جزئی را درک میکند. البته عقلش امور کلی را درک میکند، نفسش امور جزئی را درک میکند. پیغمبر، نفس پیغمبر هم میشود مثل نفس فلک، یعنی مرآتی میشود که تمام آنچه که در نفس فلک منقوش است، در نفس ایشان هم منعکس میشود. خب، اینجا هم پیغمبر میشوند به منزله فلک.
بلکه میفرمایند: «بل فوق الفلک». فوق فلک بودن را باز به همان معنایی که در فوق ملک بودن عرض کردم میتوانیم بیان کنیم، بگوییم که چون بالاخره احساس ایشان هم، یعنی همان احساس باطنی هم که برای پیغمبر اتفاق میافتد، از نظر مرتبه و از نظر شفافیت قویتر از احساسی است که برای فلک، برای نفس فلکی اتفاق میافتد. چرا؟ چون نفس ایشان صافتر و جلیتر است.
ممکن است از طور دیگر هم بگوییم، بگوییم که علت اینکه پیغمبر فوق فلک است، این است که فلک فقط به نفس خودش که مثلاً قوه متخیلهاش باشد جزئیات را درک میکند، دیگر نمیتواند از اینجا جلوتر برود، در حالی که پیغمبر از اینجا هم جلوتر میرود، یعنی بعد از اینکه با تخیلش امور جزئی را درک کرد، این امور جزئی را در اختیار حس مشترک میگذارد و میبیند، مشاهده میکند یا میشنود. این بخشش دیگر در اختیار فلک نیست. فلک تا حد تخیل پیش میآید، اما دیگر نمیتواند مشاهده کند، چون جوارح مشاهده را ندارد. نمیتواند بشنود، چون جوارح شنیدن را ندارد. ولی پیغمبر میتواند بعد از اینکه تخیل کرد، دومرتبه آن متخیل خودش را تنزل بدهد تا مشاهده کند. پس از این جهت هم فوق فوق فلک است.
پس میشود فوق فلک بودن را دو جور تفسیر کرد:
یکی فوق فلک است، یعنی در همان قوه متخیلهاش فوق فلک است، او شفافتر از فلک میگیرد.
دوم اینکه میتوانیم اینجوری معنا کنیم که نه در قوه متخیله، بلکه بعد از قوه متخیله هم پیغمبر فعال است، در حالی که بعد از قوه متخیله دیگر فلک فعال نیست، فلک تا حد تخیل دارد، بعد از تخیل دیگر ندارد.
«و فی الثانی»، در آن خصوصیت دومی که نقل کردیم که پیغمبر «ذا قوة باطنة» است، در این خصوصیت «یکون بمرآة نفسه فلکاً». آن «یکون» که در جمله قبل آمد، در این جمله هم اضافه میشود: «یکون» این پیغمبر به همان نفسش که به منزله آینه است، «بمرآة نفسه»، یعنی نفسی که به منزله آینه است، نفسی که به منزله آینه است و تمام نقوش موجود در افلاک را میگیرد، به این مرآت نفسش میشود فلک، «بل أرفع من الفلک»، که «أرفع من الفلک» را توضیح دادم یعنی چه.
«و فی الثالث»، «ملکاً». در سومی که نیروی حسش چنان قوی است که میتواند بر اعداء مسلط بشود، در این سومی «ملکاً»، پادشاه میشود، «بل أعظم من الملوک». چرا؟ چون که پادشاهی اگر با تمام قوت روی تخت سلطنت خودش نشسته باشد، و بعد خبر ناگواری به او داده بشود، حتی اگر دقیانوس باشد که ادعای خدایی میکند، تاج از سرش میافتد از شدت ترس. ولی پیغمبر نه تنها خبر ناگوار، اگر ورود دشمن و تسلط دشمن هم باشد اعتنایی نمیکند. خودشان میفرمود که اگر خورشید را در دست راست من قرار بدهید و فلان، من دست از کار خودم برنمیدارم. یعنی اینقدر شجاع هست که هیچ نیروی بیرونی نمیتواند ایشان را از آن خواستهای که دارد که خواسته خداست منحرف کند. و این نشانه عظمت ایشان است.
پرسش: این شجاعت مربوط به روح نمیشود؟ یعنی نمیتوانیم روحش را مراتب بالا بگیریم؟
پاسخ: روح یعنی چه؟ روح یعنی عقل، یا روح یعنی مرتبه پایین؟ شما روحی که دارید میگویید روح وسیع میگیرید، مرتبه بالا تا پایین. خب ما هم همین را داریم میگوییم. ما میگوییم مرتبه پایین روح، مرتبه پایین روح که قوای عملی باشد، قوای عملیاش قوی است، یعنی شدید است، به همین جهت تحت تأثیر چیزی قرار نمیگیرد.
نه تنها توانایی او قوی است، بلکه نفوذ او در پادشاهان دیگر توانایی دارند، ولی نفوذشان فقط ظاهری است، باطنی نیست. خیلی از رعایا هستند که اگر فرصت پیدا کنند این پادشاه را خفه میکنند، ولی هیچ امت پیغمبری نیست که بخواهد با پیغمبر اینطور رفتار کند. او پادشاهی است که بر قلبها پادشاهی میکند، و نفوذش بیش از نفوذ پادشاهان دیگر است.
در زمان صلح حدیبیه، آن شخصی که از جانب مشرکین موظف شد که بیاید با پیغمبر صحبت کند، وقتی وارد شد دید که پیغمبر وضو میگرفتند، و آبی را که از دستشان میچکید، اصحابی که دور و بر ایشان متراکم بودند، هجوم آورده بودند، یکییکی آن آب را میگرفتند، قطرات را به صورتشان میکشیدند. آن شخص برگشت به مشرکین گفت: من هم ایران رفتم کسری را دیدم، هم روم رفتم قیصر را دیدم، هیچکدام به قوت این نیستند. آنها برای خودشان سلطنت میکنند، و افرادی هم که دور و برشان هستند اگر منافعشان بریده بشود بلافاصله پادشاه را از بین میبرند. نفوذ پادشاه در آنها این مقدار است، که پادشاه را میخواهند برای منافع خودشان. اینها اینطور نبودند. دیدم که این بر قلبها هم حاکم است، نه تنها بر ظاهر حاکم است، بلکه بر باطن هم حاکم است. خب پس توجه کردید که «أعظم من الملوک» است.
پرسش: استاد، این خصلت در همه انبیاء بوده یا در پیغمبر ما؟
پاسخ: این خصلت در همه انبیاء بوده است. اینکه ما داریم میگوییم اختصاص به پیغمبر ما ندارد، این سه خصوصیت مربوط به کل انبیاء است، منتها در پیغمبر ما قویتر بوده است، همانطور که...
پرسش: هسته، هسته.
پاسخ: هسته، بله، هسته. بر قلبها حکومت میکرده، هر پیغمبری بر قلب امت خودش حکومت میکرده است.
حضرت موسی فقط یک مسئله داشتند، آن هم به خاطر بنیاسرائیل بود. بنیاسرائیل خیلی زیر بار نمیرفتند، آنچنان که مثلاً بقیه امتها تابع پیغمبرشان بودند، بنیاسرائیل آنچنان تابع نبودند. لذا پیغمبر خودشان را زیاد اذیت میکردند: ﴿لِمَ تُؤۡذُونَنِي وَقَد تَّعۡلَمُونَ أَنِّي رَسُولُ ٱللَّهِ إِلَيۡكُمۡ﴾ [5] مال حضرت موسی است دیگر. خیلی اذیت میشد از دست اینها. حالا ایشان با اینکه پیغمبر تقریباً عصبانی بوده، همه از او میترسیدند، با وجود این باز هم گاهی آنها اینقدر عجیب بودند بنیاسرائیل که باز هم تمرد میکردند. چون در پیغمبران از همه پیغمبران چیزتر... حالا نمیدانم تعبیر چه بکنم، حضرت موسی بوده که میبُرّیده قضیه را. بله؟
پرسش: جلالیتر.
پاسخ: بله، جلالیتر بوده، یعنی امتش از او میترسیدند. وقتی که مثلاً میآید پیش حضرت هارون، آرام برخورد نمیکند، یک برخوردی دارد که برخورد خشنی به نظر ما میرسد، الواح را به زمین میزند، ریشش را میگیرد میکشد، اینها نشان میدهد که برخورد، برخورد تندی بوده است. خب با امت خودش هم اینطوری برخورد داشته است، با وجود این، بنیاسرائیل دیگر چه بودند که از این پیغمبر... باز این پیغمبر را هم اذیت میکردند. بله.
پرسش: در حدیث «لا یغلظ إلا بالحق»... در واقع با قدرت...
پاسخ: بله، بله، شاید همین فرمایش خوبی است. شاید هم برخورد حضرت موسی که خشن بوده به خاطر استعداد بنیاسرائیل بوده است، یعنی اگر بنیاسرائیل آن روحیه را نداشتند، برخورد ایشان هم مثل بقیه انبیاء بوده است.
بله، «و فی الثالث ملکاً بل أعظم من الملوک». «و ذلک...» خب تمام شد. این «و ذلک» هم باید سر خط نوشته بشود باز.
چرا پیغمبر دارای این سه خصوصیت است؟ ایشان میفرماید که ما سه تا عالم داریم: یکی عالم دنیا، یکی عالم آخرت، یکی هم عالم ربوبی.
عالم دنیا، عالم ماده است و با جسمانیات است.
عالم آخرت، عالم مثال است.
عالم ربوبی، عالم عقل است.
برداشتی که ایشان میکند، و این برداشت مطابق برداشت صدرا هم هست، که صدرا در اوائل شواهد ربوبیه، احتمالاً یادتان باشد، گفت: «الدنیا و الآخرة و ما وراءهما»، که برای آخرت ماوراء هم دید. آنجا عرض کردم دنیا یعنی عالم ماده، آخرت یعنی عالم مثال، ماوراءهما یعنی عالم عقل. حالا درست همین حرف را قاضی سعید در اینجا دارد: که عالم دنیا، عالم آخرت، عالم ربوبی. عالم ربوبی، عالم ماوراء دنیا و آخرت، یعنی عالم عقل.
خب، پس ما سه تا عالم داریم. انسان هم عالم صغیر است، جامع هر سه عالم است: هم ماده، هم مثال، هم روح و عقل. هر سه را این انسان دارد. خب، هر انسانی از انسانهای معمولی، بر او حکم یکی از این عوالم غالب میشود، و لذا تابع همان عالم میشود. انسانهای معمولی نوعاً حکم دنیا بر آنها غالب است، لذا تابع دنیا میشوند، فقط حسشان قوی است، قوای ظاهریشان قوی است، و بیشتر تمام فعالیتهایشان با همین حس ظاهرشان است و حس باطنشان و آن قوای تحریکیشان است، بیشتر فعالیتهایشان با این است. آن قوای باطنهشان را تا حدی البته به کار میگیرند، بیشتر تعطیلش میکنند، قوه عقل هم که کاملاً تعطیل است.
گروهی هستند که به قوه خیالشان میپردازند، قوه خیال را تقویت میکنند، خیلی هم تقویت میکنند. اینها به درجاتی میرسند که حتی میتوانند از غیب خبر بدهند. اما فقط قوه خیالشان را قوی کردند، قوه عاقله چندانی ندارند، اگر هم داشته باشند خیلی فعال نیست. قوه حسشان هم تحتالشعاع خیالشان شده است. بعضی از غیبگوها و کَهَنه از این قبیلند، که قوه خیالشان را قوی کردند. اینها بر آنها حکم عالم مثال غالب شده است.
گروهی هم هستند که همهاش به تعقلات میپردازند، و به حس و خیال و اینها چندان بهایی نمیدهند. اینها هم ایشان میفرماید که حکم عالم عقل بر آنها غلبه پیدا کرده است.
پس انسانها هر سه عالم را بالقوه دارند، منتها حکم یکی از این سه عالم بر آنها غلبه میکند. اما پیغمبر، چه پیغمبر ما باشد چه پیغمبرهای دیگر باشد، البته پیغمبر ما قویتر است، پیغمبر اینچنین است که حکم هر سه عالم را دارد، و هیچکدام از عوالم حکمشان غلبه ندارد، همه را به اختیار خودش واجد است. چون همه را به اختیار خودش واجد است، پس هم در روحش قوی است، هم در نفسش قوی است، هم در حسش قوی است. و این همان است که اول گفتیم، گفتیم پیغمبر خصوصیاتی دارد که اگر این خصوصیات را جمع کنیم، در سه خصلت جمع میشوند: چه قوت روحی، چه قوت نفسی و چه قوت حسی.
الان بیان شد که چرا پیغمبر این سه قوه را دارد، چون پیغمبر عالم صغیر است، مثل بقیه انسانها، عالم صغیر است، همه. عالم صغیر عالم کبیر را دارد، عالم کبیر مرکب است از سه بخش، انسان هم که عالم صغیر است مرکب از این سه بخش است. منتها در انسانهای معمولی، در انسانهای دیگر، حکم یکی از این عوالم ثلاثه غالب است، در این پیغمبر هر سه عالم با هم هستند. چون هر سه عالم با هم هستند، پس سه خصلت را با هم دارد: هم خصلت روحی را، هم نفسی را، هم حسی را. ممکن است در بعضی انسانها این سه خصلت جدا جدا پیدا بشود، اما جمعش فقط در پیغمبر. یادتان هست در شواهد ربوبیه هم همین را میگفت، میگفتش که جمع این سه خصلت در پیغمبر هست، ولی تکهتکه و تنها تنها در انسانهای دیگر هم پیدا میشود.
«و ذلک لأن أصول النشآت ثلاثة»، سه تا نشئه اصلی داریم. البته نشآت زیادند، سه تایشان اصلی است، چون نشئه دنیا خودش تقسیم میشود به نشآتی: نشئه جماد داریم، نشئه نبات داریم، نشئه حیوان داریم، همه اینها نشآت این دنیا هستند. اما اگر اصول را حساب کنید، میبینید سه نشئه بیشتر نداریم. همین نشآتی که الان شمرده شد جزو نشئه دنیا به حساب میآید، بعد هم نشئه آخرت و بعد هم نشئه ربوبیت.
سه تا نشئه داریم: «نشأة الحس، نشأة النفس، نشأة الروح». برای انسان سه تا نشئه است: یکی حسش است، یکی نفسش است، که عرض کردم نفس همان مرتبه مثالش است، یکی هم روحش است که مرتبه عقلش است. این سه تا نشئه برای انسان هست، که اصول نشآت است، و الا حس هم عرض کردیم که مراتب دارد، نفس هم مراتب دارد، روح هم مراتب دارد. قطع نظر از مراتب، اصول را که ملاحظه کنیم این سه نشئه حاصل میشوند.
«و فی الخارج عن الإنسان أیضاً عوالم ثلاثة»، یکی عالم دنیا، یکی عالم آخرت، یکی عالم ربوبیت. «و الإنسان بحسب غلبة أحکام کل نشأة داخل فی واحد من هذه العوالم». انسانی که نشئه حس بر او غلبه میکند میشود دنیایی، انسانی که نشئه نفس بر او غلبه میکند میشود عالم مثالی، انسانی که نشئه روح بر او غالب است میشود انسان عقلی.
«أما النبی فله جامعیة النشآت»، هر سه نشئه را دارد: هم نشئه حس را، هم نشئه نفس را، هم نشئه روح را، هر سه را هم قویاً دارد. «فلکونه کامل القوی الحسیة و الخیالیة و العقلیة»، در این سه تا قوا کامل است، «فله السیادة العظمی و الرئاسة الکبری و الخلافة الإلهیة فی العوالم کلها»، که دیگر اینها احتیاج به توضیح ندارد. یعنی در تمام عوالم او سیادت و ریاست دارد، و چون سید و رئیس میتواند خلیفه اله باشد، پس او هم در کل عوالم خلافت الهیه دارد. «هکذا أفاد بعض الأعلام»، که عرض کردم صدرالمتألهین. در شواهد هم این مطلب آمده، حالا جاهای دیگر را من تفحص نکردم، ولی در شواهد این مطلب آمده بود با عبارات دیگری.
پرسش: شواهد ربوبیه؟
پاسخ: نخیر، مشهد پنجم، آخر شواهد، همان صفحات آخر شواهد. اول شواهد عرض کردم آن «عالم الدنیا و الآخرة و ما وراءهما» را گفته، اوائل شواهد. ولی این بحثی که الان گفتیم در اواخر شواهد آمده است.
«دالاً علیه و هادیاً إلیه». ضمیر «علیه» و «إلیه» به خدا برمیگردد. و این «دالاً» و «هادیاً» شأن پیغمبر را بیان میکند، و به تعبیر ایشان فایده بعثت را میگوید. این بعثت پیغمبر، گفتیم «بعثه بالحق»، «بعثه»، چرا «بعثه»؟ به این جهت که «دالاً علیه و هادیاً إلیه». یعنی فایده بعثت پیغمبر این است که مردم را راهنمایی میکند بر خدا و هدایت میکند به خدا. این دو تا بیان فایده رسالت و نتیجه رسالت است.
دو عبارت بعدی: «فهدانا به من الضلالة و استنقذنا به من الجهالة»، این حصول فایده را اعلام میکند. پس دو عبارت اول بیان میکند که فایده بعثت چیست، دو عبارت بعدی بیان میکند که این دو فایده حاصل هم شدند، یعنی پیغمبر این دو فایدهاش را به ما ایصال فرموده است: هم ما را هدایت کرده است، هم ما را دلالت کرده است.
وقتی ما «فهدانا به من الضلالة» را و «استنقذنا به من الجهالة» را بیان کردیم، فرقشان را گفتیم، فرق بین «دالاً علیه» و «هادیاً إلیه» هم روشن میشود. چون این دو جمله بعدی حصول آن دو جمله قبلیاند، پس اگر بین این دو جمله بعدی فرقی باشد، همان فرق بین دو جمله قبلی هم هست. ما وارد میشویم فرق بین دو جمله اخیر را میگوییم، فرق بین دو جمله اولی را نمیگوییم، چرا؟ به خاطر اینکه فرق بین دو جمله اولی هم از بیانی که ما در دو جمله ثانیه داریم روشن میشود. الان دیگر احتیاج نیست بگویم «دالاً علیه» با «هادیاً إلیه» چه فرق میکند، بعداً که عبارت «فهدانا به من الضلالة و استنقذنا به من الجهالة» را بیان کردیم، فرق آنها روشن میشود.
خب، پیغمبر را خدا فرستاد تا دلالت کند مردم را بر خدا، و آنها را هدایت کند به سمت خدا. دلالت کند بر خدا، یعنی عقیده آنها را از بت و امثال ذلک منصرف کند، و به سمت خدا دلالت کند. پس آنها را از جهالت و از نادانی و اعتقاد مخالف واقع بیرون بیاورد، و اعتقاد موافق واقع را برای آنها ایجاد کند.
هدایت کند بشر را به سمت خدا، یعنی آلودگیها را از بشر برطرف کند، تا بشری که به خدا معتقد شده، به خدا واصل بشود، هدایت بشود. هدایت یک وقت به معنای ارائه طریق است، یک وقت به معنای ایصال الی المطلوب است. این هر دو را حالا میتوانید بگیرید، ولی...
پرسش: ...
پاسخ: بله، هر دو را میتوانید بگیرید. یعنی بعد از اینکه ما را اعتقادمان را درست کرد، راه را به ما نشان میدهد، راه را به ما نشان میدهد، یعنی میگوید راهی که میخواهی به خدا برسی این است که خودت را از نظر اخلاقی اینچنین پاک کنی، از نظر عملی اینچنین رفتار کنی، بالاخره راه را به ما یاد میدهد. هم ایصال الی المطلوب میکند، بالاخره واسطه در فیض است. به تعبیر ایشان، هدف آفرینش است. البته هدف نهایی خداست، ولی هدف بینراهی ایشان است. پس همه باید به وسیله این واسطه در فیض دستشان گرفته بشود و به الله واصل بشوند. پس ایشان هدایت میکند، یعنی ایصال الی الطریق هم... ایصال الی المطلوب هم میکند. تنها هدایت ایشان ارائه طریق نیست، ارائه طریق که برای همه کرده است. اگر کسی از این ارائه طریق استفاده کند، ایصال الی المطلوب هم اتفاق خواهد افتاد.
پرسش: نمیشود «دالاً علیه» ارائه طریق باشد، «هادیاً إلیه» ایصال الی المطلوب؟
پاسخ: این عیبی ندارد «دالاً علیه» را هدایت بگیرید یعنی ارائه بگیرید، «هادیاً إلیه» را ایصال الی المطلوب بگیرید، این عیبی ندارد، ولی آن وقت دو عبارت بعدی خیلی با این دو عبارت قبلی جفت نمیشوند. چون دو عبارت بعدی که میخواهیم بگوییم، یکی به بعد نظر توجه دارد، یکی به بعد عمل توجه دارد. پس این دو عبارت قبلی را هم باید به همین صورت بیان کنیم تا ارتباط کامل بشود، و الا عیبی ندارد. «دالاً علیه» را به معنای ارائه طریق بگیرید، «هادیاً إلیه» را به معنای ایصال الی المطلوب بگیرید، عیبی ندارد، عبارت قابل هست. ولی عبارت بعدی دیگر آن وقت کاملاً با این عبارت قبلی جفت نمیشود. برای اینکه کاملاً به هم مرتبط بشوند، همانطور که دو عبارت بعدی را به نظر و عمل توجه میدهید، دو عبارت قبلی را هم به نظر و عمل توجه بدهید: «دالاً علیه» را مرتبط بگیرید به نظر و اعتقاد، «هادیاً إلیه» را مرتبط بگیرید به عمل.
پرسش: ببخشید، «دالاً علیه» برای آن کسانی که اصلاً زمینه هدایت در آنها نیست، و «هادیاً إلیه» برای آن کسانی که زمینه هدایت هست؟
پاسخ: نه، نمیشود گفت. «دالاً علیه» برای کسانی که زمینه هدایت نیست فقط آنها را دلالت میکند؟ نه، همه را دلالت میکند. «دالاً» مال همه است، «هادیاً» هم اگر ارائه طریق باشد مال همه است. ایصال الی المطلوب هم که باشد مال کسانی است که لیاقتش را نشان بدهند. نمیشود اختصاص داد.
پرسش: اینجوری نمیشود گفت که «فهدانا به من الضلالة» برگردد به «دالاً علیه» به معنای اینکه ارائه طریق میکند چون ما گمراه هستیم، «و استنقذنا به من الجهالة»، جهالت را دو جور معنی کردهاند: یک جهالت جهل در مقابل عقل است، یک جهل در مقابل علم است. اینجا ما جهالت را در مقابل عقل بگیریم، نه در مقابل علم؟
پاسخ: یعنی در «فهدانا به من الضلالة» تصرف کنیم؟ ضلالت را گمراهی بگیریم مطلقاً،
پرسش: در مقابل «دالاً علیه».
پاسخ: بله، «و استنقذنا به من الجهالة»، جهالت را هم باز مطلق بگیریم؟
پرسش: یا در برابر عقل بگیریم؟
پاسخ: تا بشود اعتقاد. جهالت در مقابل عقل را اعتقادی بگیریم، آن را عملی بگیریم؟
پرسش: عقل عملی.
پاسخ: تا مربوط بشود...
پرسش: عمل اخلاقی مثلاً، کارهای نادانها مثلاً.
پاسخ: بالاخره این عبارت در اختیار ما قرار داده شده است، توجیهات مختلف اگر صحیح باشند میتوانیم بر این عبارت اجرا کنیم. اما خب یک وقتی ممکن است یک توجیهی باشد نامأنوس باشد، آن نه به خاطر بطلانش، به خاطر نامأنوسی کنار گذاشته میشود. توجیهی که ایشان کرده توجیه مأنوسی است، بهخصوص برای فلاسفه، که ایشان هم در زمره همان فلاسفه بوده است. اما توجیهی که شما میکنید آن هم توجیه مأنوسی است، منتها شاید حالا اگر توجیه ایشان بهتر باشد که انتخاب میشود، توجیه شما بالاخره رد نمیشود.
پرسش: آخر در کافی کتاب العقل و الجهل داریم، بعد از جنود عقل، علم را شمرده، از جنود جهل، جهل را...
پاسخ: بله، بله، که آنجا گفته میشود جهل در برابر عقل است. درست است، اینجا هم ممکن است شما به خاطر اینکه آن لسان لسان روایت است، این لسان هم لسان روایت است، جهالت را به همان جهلی که در باب عقل و جهل کافی هست یکی بگیرید. از این جهت ممکن است، ولی خب حالا بالاخره عرض میکنم، عبارت است دیگر. شما میتوانید هر جوری دلتان خواست توضیح بدهید، منتها تفسیر کنید به شرطی که غلط نباشد. آن وقت در بین صحیحها هم آنی که بالاخره افادهاش بیشتر است آن را قبول میکنیم، نه که آنهای دیگر را رد میکنیم، آنهای دیگر را رد نمیکنیم.
خب، مصنف وارد میشود این قسمت را معنا میکند: که «هدانا به من الضلالة»، یعنی در بُعد عمل ما را هدایت کرد، یعنی جزء عملی ما را از آلودگیها پاک کرد. انسان دارای دو جزء است: یکی جزء عملی، یکی جزء نظری. باید به وسیلهی به کمال رساندن این دو جزء به کمال برسد. انسان اگر یکی از این دو جزئش را به کمال نرساند، کامل نمیشود. باید با به کمال رساندن این دو جزء کامل بشود. میفرماید که عبارت «فهدانا به من الضلالة» اشاره میکند به کمال جزء عملی ما، که ما را از گمراهی نجات داد، یعنی اعمال و اخلاق حسنه را برای ما تبیین فرمود، و به ما دستور داد که به این اعمال و اخلاق حسنه عمل کنیم. به این ترتیب ما را از ضلالت نجات داد، و جزء عملی ما را تهذیب کرد.
اما «و استنقذنا به من الجهالة»، یعنی ما در جهل کفر بودیم، حالا یا در جهل طبیعیات بودیم، یا وثنیت بودیم، بالاخره یک مشکلی داشتیم در آن زمانی که ایشان مبعوث شدند. تقریباً کسان زیادی نبودند که روی زمین خدا را عبادت میکردند. لذا در جنگ بدر وقتی که خطر نزدیک میشود، حضرت به خدا عرض میکنند که: اگر این گروه از بین رفتند، دیگر تو روی زمین عبادتکنندهای نداری. یعنی اینقدر کم بودند. خب پس همه در جهالت بودیم، همه در جهالت بودیم، خدا به توسط ایشان ما را از جهالت بیرون کشید، یعنی اعتقاد درست را به توسط ایشان به ما داد، و از این طریق جزء نظری ما را هم کمال بخشید.
پس انسان که دارای دو جزء است، به وسیله این دو جزء به هدف عالیه خلقت خودش که وصول الی الله میرسد: یکی به وسیله تهذیب جزء عملی، یکی به وسیله تصویر حقائق در جزء نظری. اگر پیغمبر نبود، این دو امتیاز برای دو جزء انسانها اتفاق نمیافتاد. خدا به توسط پیغمبر این دو امتیاز را به دو جزء انسان داد و انسان را به کمال رساند.
«دالاً علیه»، یعنی مبعوث کرد پیغمبر را تا راهنمایی کند مردم را بر خدا و هدایت کند مردم را به سمت خدا. خب این فایده بعثت بود.
میخواهد بفرماید که این فایده اتفاقاً افتاد، حاصل هم شد: «فهدانا به من الضلالة»، ما را به وسیله این پیغمبر از گمراهی بیرون آورد، هدایت کرد. «هدانا» با «إلی» متعدی میشود، در صورتی که به مهدیٌ الیه مرتبط بشود. در اینجا ما را هدایت کرد به سمت خودش و بیرون کشید از ضلالت. اینجا چون «من الضلالة» پشت سرش آمده است، یعنی ما را از ضلالت خلاص کرد. «و استنقذنا به من الجهالة»، «استنقذنا» یعنی ما را انقاذ کرد، انقاذ غریق میگویند، یعنی گرفتن غریق، نجات دادن؛ نجات داد ما را به وسیله پیغمبر از جهالت.
«الفقرتان الأولتان»، که «دالاً علیه و هادیاً إلیه» باشد، «لبیان فائدة البعثة و نتیجة الرسالة»، «و الأخیرتان»، دو فقره اخیره که «فهدانا به من الضلالة و استنقذنا به من الجهالة» باشد، «لبیان حصول تلک الفائدة من بعثته صلوات الله و سلامه علیه و آله»، «تلک» یعنی «تلک الفائدة»، برای اینکه بیان کند که این فایده هم حاصل شد، نه تنها این فایده در بعثت ایشان بود، بلکه این فایده هم مترتب شد بر بعثت ایشان.
«فإن الغرض» بیان این است که چرا این فایده در بعثت هست. چطور میشود این فایده که در بعثت هست چطور میشود که فایده به حساب میآید؟ ایشان میفرماید که: چون یکیاش بخش عملی ما را به کمال میرساند، دیگری بخش نظری ما را به کمال میرساند، و از این طریق ما به کمال میرسیم. پس فایده بعثت این بود که خواسته ما را به کمال برساند، منتها هم جزء عملیمان را، هم جزء نظریمان را. «فإن الغرض من بعثة الرسول»، این است که راندن خلق است، و سوق دادن خلق است «إلی رضوان الله الأکبر». «الأکبر» صفت الله هم میتواند باشد، ولی در اینجا صفت رضوان است، چون رضوان مراتب دارد: مراتب مادونش هم پسندیده است، ولی مراتب فوقش دیگر مطلوب تام است. که «رضوان الله الأکبر»، آن رضوان بالا و اکبر که هست، او مطلوب تام ماست. ما البته رضوان خدا را در هر حال طلب میکنیم، ولی رضوان اکبر مطلوب تام ماست، مطلوب نهایی ماست. پس غرض از بعثت پیغمبر، سوق خلق است به رضوان الله الأکبر، و هدایت خلق است به جوار الله و ملکوته الأنور.
«و ذلک»، این سیاقت، این راندن خلق، «إنما یناط»، منوط است و وابسته است به دو چیز: یک: «بإصلاح الجزء العملی من الإنسان». «بالتصفیة» متعلق به «إصلاح» است، و چگونگی اصلاح را بیان میکند. چهجوری انسان جزء عملیاش را اصلاح کند؟ «بالتصفیة و التهذیب»، به اینکه صافش کند، پاکش کند از آلودگیها، به طوری که آلودگی نداشته باشد، پاک بشود. «و هو المشار إلیه فی العبارة الأولی». در عبارت اولی که فرموده «فهدانا به من الضلالة»، به همین اشاره کرده، یا به «دالاً علیه» فرموده به همین اشاره کرده. «و بتکمیل»، عطف بر «إصلاح» است. گفتیم منوط به دو چیز است: یکی اصلاح جزء عملی بود، دوم: «و بتکمیل الجزء العلمی»، جزء علمی ما هم کامل بشود، پیغمبر باید کامل کند جزء علمی ما را. چگونه کامل میشود جزء علمی ما؟ «بالتصویر». «بالتصویر» متعلق به «تکمیل» است، و نحوه تکمیل را بیان میکند: «بالتصویر بحقائق المعارف الإلهیة»، به اینکه صورت حقائق معارف الهیه را بپذیرد. چون جزء نظری ما، پذیرنده صورت عقلیه است، صورت عقلی معارف الهیه را بپذیرد. صورت عقلی مثلاً فلان علم، آن باعث کمال... کمال مطلوب نیست، چرا آن هم باعث کمال قوه نظری ماست، ولی قوه نظری ما به کمال مطلوب و به سعادت در صورتی نائل میشود که به معارف الهیه نائل بشود، و الا به هر علمی که کمال حاصل نمیشود.
«و تقریبه من الملإ الأعلی و الملائکة القدسیة». این «و تقریبه من الملإ الأعلی و الملائکة القدسیة» مطلب جداگانهای نیست، حاصل تصویر به حقائق معارف الهیه است. اگر کسی به حقائق معارف الهیه متصور شد، متصور شد، نتیجهاش این است که نزدیک میشود به ملأ اعلی و ملائکه قدسیه خدا. نتیجه این است، چون بالاخره درجه علمیاش بالا میرود، وقتی درجه علمیاش بالا رفت همسطح عقول میشود، چون آنها هم درجه علمیشان بالاست، عقول منفصله، عقول عالیه.
پس «تقریب» عطف بر «تصویر» است، عطف تفسیر هم هست، عطف تفسیر است، یا عطف نتیجه بر آن مقدمه. تصویر حقائق و تقریب. تکمیل جزء عملی به این صورت بود که تصویر... من تصویر را خوب معنا نکردم. تصویر یعنی به تصور دادن. تصور یعنی تصور کردن، تصویر یعنی به تصور دادن. کار پیغمبر را داریم میگوییم. پیغمبر به تصور ما میدهد حقائق معارف الهیه را، یعنی به ما میفهماند، چون ما خودمان که نمیتوانیم معارف الهیه تصور کنیم. میدانید که از چیزهایی که بشر به آن نمیرسد همین حقائق الهیه است. اگر حقائق الهیه را پیغمبران برای ما بیان نمیکردند، ما نبودیم که خودمان بدانیم. آیه قرآن دارد: ﴿مَا لَمْ تَكُونُواْ تَعْلَمُونَ﴾ [6] [7] ، چیزهایی به شما یاد میدهد که ﴿لَمْ تَكُونُواْ تَعْلَمُونَ﴾، نمیدانستید، ﴿ لَمْ تَكُونُواْ تَعْلَمُونَ﴾ نیستید که بدانید، یعنی شأن شما نیست که بدانید، مگر معلمی برای شما بیان کند.
پس اگر پیغمبر نبود این معارف الهیه بر ما روشن نمیشد. بنابراین تصویر یعنی به تصور دادن. پیغمبر به تصور ما میدهد این معارف الهیه را، و لذا تقریب هم همان است: او ما را نزدیک میکند، به توسط همین تصویر ما را نزدیک میکند به ملأ اعلی و ملائکه قدسیه. عرض کردم چون واسطه در فیض است، بعد از اینکه ما تصور میکنیم باز باید به وسیله همین واسطه در فیض به آن مقامات عالی برسیم، پس او هست که ما را نزدیک میکند.
«و هو المعبر عنه فی العبارة الثانیة». در عبارت ثانیه هم به همین مطلب تعبیر شده است، یعنی در «استنقذنا به من الجهالة» تعبیر شده به همین، خواستند بفهمانند که جزء عملی ما هم به وسیله پیغمبر تکمیل شده است، و ما به وسیله پیغمبر از جهالت که نقص جزء عملیمان بود نجات پیدا کردیم.
وقت چندانی نداریم بخوانیم؟ تمام شده است؟ پس بقیهاش برای جلسه بعد.
و الحمد لله رب العالمین.