80/06/04
بسم الله الرحمن الرحیم
ادامه حدیث اول و حدیث دوم و حدیث سوم در ارتباط با «لااله الا الله»/باب اول در ثواب موحدین و عارفین /شرح کتاب توحید صدوق
موضوع: شرح کتاب توحید صدوق/باب اول در ثواب موحدین و عارفین /ادامه حدیث اول و حدیث دوم و حدیث سوم در ارتباط با «لااله الا الله»
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
وجه نهم: دلالت ترکیب صدر و ذیل کلمه توحید بر مالکیت و حاکمیت الهی
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند که به من و پیامبران پیش از من، کلمه توحیدی به قوت و عظمت «لا إله إلا الله»[1] افاضه نشده است. برای تبیین قوت و برتری این کلمه، بیان کردیم که ده وجه وجود دارد؛ هشت وجه آن بیان شد و اکنون به بررسی وجوه نهم و دهم میپردازیم که برخی از این وجوه جنبه برهانی و برخی جنبه اشارات و لطایف بیانی دارد.
وجه نهم آن است که اگر حرف اول این کلمه شریفه و حرف آخر آن را اخذ کرده و با یکدیگر ترکیب کنیم، کلمه «لَهُ» حاصل میشود؛ حرف اول «لام» و حرف آخر «هاء» است که از پیوند آن دو، «له» پدید میآید. کلمه «له» افاده معنای مِلکیت و ملوکیت مینماید؛ بنابراین ذکر «لا إله إلا الله» علاوه بر افاده توحید، مالکیت خداوند و مملوک بودن کل عالم خلق و عالم امر را نیز افاده میکند. این حقیقت هم از مفاد و صریح خودِ کلمه به دست میآید —زیرا وقتی میگوییم لا إله إلا الله یعنی جز خدایی که آفریننده همه است الهی نیست و توحید در خالقیت و توحید در مالکیت اثبات میشود— و هم از پیوند حرف آغازین و پایانی آن استفاده میگردد.
شارح در این خصوص میفرماید:
«التّاسع، انّ الحرف الأوّل منها، «اللّام» و الآخر «الهاء» و المركّب منهما، له ف ﴿لَهُ الْمُلْكُ﴾[2] في الأولى و الآخرة و ﴿لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ﴾[3] »[4]
نهم آنکه حرف اول این کلمه لام و حرف آخر آن هاء است و مرکب از این دو، «له» میشود؛ پس پادشاهی و مِلکیت در دنیا و آخرت از آنِ اوست و آفرینش و فرمان منحصراً به او تعلق دارد. این حقیقت هم از دلالت خود کلمه و هم از ترکیب حرف اول و آخر آن آشکار است.
وجه دهم: آثار تکوینی و تربیتی ترکیب حروف در سیر و سلوک و تهذیب نفس
دهمین وجه در تبیین عظمت این کلمه آن است که بر پایه مبانی علم حروف، هر حرفی دارای اثر تکوینی خاصی است و ترکیب حروف با یکدیگر نیز آثار و خواص ویژهای پدید میآورد. کلمه «لا إله إلا الله» با این نظم، آرایش و ترکیب خاص حروف، دارای آثار و برکات فوقالعادهای است که با تجربه اهل ذکر و سلوک به اثبات رسیده است. مداومت بر این ذکر شریف با شرایط باطنی، انسان را از جهت اخلاقی و عرفانی به غایت کمال میرساند.
شارح در تبیین این آثار میفرماید:
«العاشر: ان لهذا التركيب بحسب الوضع الإلهيّ فوائد عظيمة بحسب التأثير و ترتّب الآثار الغريبة من تصفية الباطن، و تنوير القلب، و تكميل النفوس الإنسانية، و حصول التقرّب إلى الملكوت الأعلى و الملائكة المقدّسة، و مشاهدة الأنوار، و اللّحوق إلى الأبرار، و التخلّص من الصّفات الذّميمة، و النّقاوة عن الأخلاق الرّدية، كما يعرفه أهل الذّكر ﴿فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ﴾[5] »[6]
دهم آنکه برای این ترکیب بر حسب وضع الهی، فواید عظیم و آثار شگفتانگیزی مترتب است —چنانکه تجربه شده است— از قبیل پاکسازی باطن، نورانی ساختن دل، به کمال رساندن نفوس انسانی، نیل به مقام قرب به ملکوت اعلی و فرشتگان مقدس، مشاهده انوار الهی، پیوستن به نیکان، رهایی از صفات ناپسند و پیراستگی اخلاق؛ چنانکه اهل ذکر به این حقایق آگاهند: «پس اگر نمیدانید از اهل ذکر بپرسید».
ضرورت حضور قلب و عبادت انسان با تمامیت وجود
نکته اساسی در تأثیر اذکار و عبادات این است که در معارف اسلامی، صرفِ فعالیت و حرکت بدن بدون توجه روح و نفس، فاقد ارزش حقیقی است. اگر در نماز یا اذکار، زبان حرکت کند و رکوع و سجود انجام شود اما روح و نفس انسان غافل باشد، چنین عبادتی ارزش واقعی ندارد. اسلام کمال و ارزش را به بعد اصیل انسان که همان نفس و جان اوست میدهد؛ اگر عمل همراه با توجه نفسانی باشد، حرکات بدن نیز در پی آن ارزش مییابد.
باید توجه داشت که الفاظ فینفسه فاعل مستقل نیستند، بلکه همه امور به اراده و فاعلیت پروردگار واقع میشود و الفاظ و اذکار به عنوان وسایط و اسباب قرار گرفتهاند؛ اما این سببیت تنها زمانی اثرگذار است که لفظ توأم با توجه باطنی باشد. چنانکه حکما (نظیر خواجه نصیرالدین طوسی یا شیخ الرئیس ابن سینا) تعبیر کردهاند: انسان باید «بکلیته» یعنی با تمام وجودش (نفس و بدن با هم) عبادت کند، نه صرفاً با بدن. اگر فقط کالبد مادی خضوع کند و حقیقتِ انسان که همان نفس ناطقه است غافل باشد، اگرچه به عنوان تفضل الهی اسقاط تکلیف میشود و اعاده واجب نیست، اما چنین عملی «عبادت مقبول» نخواهد بود.
مراتب توجه در ذکر و تفاوت اثر در غفلت و هوشیاری
توجه در هنگام ذکر بر دو قسم است:
نخست، توجه تفصیلی؛ به این معنا که انسان خداوند را در برابر خود حاضر و ناظر بیابد و با او سخن بگوید و به مناجات بپردازد.
دوم، توجه اجمالی؛ به این معنا که انسان اجمالاً بداند چه میگوید و به مجرد اندک تنبهی متوجه معنای کلام خویش باشد.
اما اگر شخصی در غفلت مطلق باشد و تنها زبانش الفاظ را تکرار کند (مانند دستگاه ضبط صوت)، چنین تلفظی هیچ اثری در تکامل روح نخواهد داشت؛ زیرا عملِ ارادی انسان به شمار نمیآید. تأثیر حقیقی افعال بر نفس، مشروط به قصد، اراده و آگاهی است.
شارح پس از اتمام این ده وجه متذکر میشود که مباحث دیگری نیز پیرامون این کلمه شریفه وجود دارد —نظیر اینکه لفظ جلاله «الله» از چه ریشهای اشتقاق یافته و آیا اسم علم است یا وصفی که به مرتبه علمیت رسیده است— که تفصیل آن در سایر کتب مولف آمده و نیازی به ذکر مجدد آن در این مقدمه نبوده است.
مباحث کلامی درباره اسم جلاله «الله» در کتب فخر رازی و ارجاع به کتاب الاربعین
در بررسی اسم مبارک «الله»، این بحث مطرح است که آیا این لفظ، «اسم علم» است که معنا در آن لحاظ نمیشود —همانطور که وقتی نام کسی را «زید» میگذارند، صرفاً علم برای آن شخص است و معنای وصفی زائد در آن اراده نمیشود— یا اینکه علم نیست، بلکه اسمی دارای معنا است.
کسانی که قائل به معنادار بودن آن هستند، در معنای آن اختلاف کردهاند:
معتزله گفتهاند «الله» به معنای «مَن یستحقُ العبادة» (کسی که سزاوار پرستش است) میباشد.
اشاعره گفتهاند «الله» به معنای «مَن هو خالقٌ و یرتبط به الخلق» (کسی که آفریننده است و آفرینش به او پیوند دارد) میباشد.
فخر رازی در جلد سوم کتاب «المطالب العالیة» حدود پنجاه تا شصت صفحه درباره اسمای الهی بحث میکند و معانی متعددی برای این الفاظ ذکر مینماید. همچنین در جلد نهم همین کتاب «المطالب العالیة»، در ذیل تفسیر سوره مبارکه حمد به بررسی مناقشه معتزله و اشاعره در مسئله جبر و تفویض میپردازد؛ معتزله از آغاز تا پایان سوره حمد بر «تفویض» استدلال کردهاند و اشاعره عیناً از همان آیات بر «جبر» استدلال نمودهاند، و در آنجا نیز همین بحث مطرح شده است که آیا لفظ «الله» به معنای مستحق عبادت است یا به معنای خالق.
شارح محترم، قاضی سعید قمی، متذکر میشود که این مباحث تفصیلی را در جای دیگر بیان کرده است و میفرماید:
«و قد أطنبت الكلام في اشتقاق لفظة اللّه، و في علميّتها و عدمها، و في تقدير الخبر في الكلمة الشريفة و دفع الشّكوك عن ذلك، في كتابنا الأربعين من أراد ذلك فليطلب هناك»
من بحث پیرامون اشتقاق لفظ «الله»، علم بودن یا نبودن آن، کیفیت تقدیر خبر در کلمه شریفه (که آیا «موجودٌ» در تقدیر است یا «حقٌّ»)، و پاسخ به شبهات پیرامون آن را به صورت مبسوط در کتاب «الاربعین» خود آوردهام و هر کس خواهان تفصیل است به آنجا مراجعه نماید.
شرح حدیث دوم: برترین عبادت بودنِ کلمه توحید
شارح سپس وارد بررسی حدیث دوم از باب اول میشود:
«الحدیث الثانی: بإسناده عن أبی عبد الله، عن أبیه، عن آبائه علیهم السلام قال: قال رسول الله صلی الله علیه و آله: خیرُ العبادة قولُ لا إله إلا الله»[7]
حدیث دوم با سند خود از امام صادق، از پدر بزرگوارشان، از آبای گرامیشان علیهمالسلام روایت میکند که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: برترین عبادت، گفتن «لا إله إلا الله» است.
در تفسیر عبارت «خیر العبادة قول لا إله إلا الله»، برخی احتمال دادهاند که تقدیری در کار باشد؛ یعنی «خیرُ أجزاء العبادة»، به این معنا که در عبادتی مانند نماز، اجزای مختلفی وجود دارد و گفتن ذکر «لا إله إلا الله» در تشهد، برترین جزء نماز است. اما شارح این قول را نمیپذیرد و عبارت را بر ظاهر خود و بدون تقدیر معنا میکند؛ یعنی خودِ گفتن «لا إله إلا الله»، فینفسه برترین و والاترین عبادت است.
دلایل برتری کلمه «لا إله إلا الله» بر سایر عبادات
برای اثبات اینکه چرا این ذکر برترین عبادت است، دو دلیل اقامه میشود:
دلیل نخست: اصل و ریشه بودن برای تمام عبادات
اگر کسی بخواهد وارد اسلام شود و عبادات دیگر را به جا آورد، نخست باید به کلمه «لا إله إلا الله» اقرار نماید. بنابراین، این ذکر شریف، «اصل و ریشه» تمامی عبادات است و سایر اعمال، فروعِ مترتب بر آن هستند؛ و از آنجا که اصل همواره بر فرع ترجیح و برتری دارد، این کلمه نیز بر تمام عبادات دیگر برتری خواهد داشت.
دلیل دوم: اشتمال بر بالاترین مراتب خضوع و فنای فی الله
حقیقت عبادت به معنای «غایت خضوع و نهایت تذلل» در پیشگاه پروردگار است؛ پس هر عبادتی که خضوع بیشتری را افاده کند، عبادتی قویتر و برتر خواهد بود. در سایر عبادات و ادعیه، وقتی انسان اظهار فقر و مسکنت میکند و میگوید «خدایا من فقیرم، من مسکینم، من محتاجم»، در تمامی این تعابیر، «من» (انّیت و خودیت انسان) حضور دارد؛ یعنی ذاتی برای خود قائل است که صفت فقر و بیچارگی بر آن عارض شده است.
اما در کلمه «لا إله إلا الله»، انّیت و خودیت انسان به کلی محو میشود و حقیقت «فنا» تجلی مییابد؛ انسان اعلام میکند که هیچ موجود مستقلی در دار هستی جز خدا وجود ندارد و هر چه غیر اوست هیچ است. با این نگرش، انسان حتی برای خود نیز در برابر حق استقلالی قائل نیست، بلکه ذات خود را عین ربط، فقر محض و فانی در ذات احدیت میبیند. بنابراین خضوعی که در «لا إله إلا الله» نهفته است، خضوعی توأم با فنای تام است که در هیچ عبادت دیگری یافت نمیشود.
مقایسه کلمه توحید با آیه «هو الأول و الآخر»
اگر مقایسه شود میان «لا إله إلا الله» و آیاتی نظیر «﴿هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْبَاطِنُ﴾[8] ، تفاوت در این است که در آیه شریفه، انحصار به صورت منطوقی برای خداوند اثبات شده و نفی غیر به دلالت مفهومی فهمیده میشود؛ اما در «لا إله إلا الله»، هم نفی ماسوی («لا إله») و هم اثبات حق («إلا الله») هر دو به صراحت و به دلالت منطوقی بیان شده است؛ و از این رو صراحت و قوت این کلمه بینظیر است.
حقیقت «قول» به معنای شهادت قلبی و یقینی
شارح در ادامه، به تعریف واژه عبادت و حقیقت «قول» در کلام نبوی پرداخته و میفرماید:
«شرح: العبادة لغةً هی غایة الخضوع و نهایة التذلل؛ و المراد ب القول ما کان عن عرفانٍ قلبی و إیقانٍ نفسی، إذ لا یجوز الشهادة إلا بمعرفة القلب»[9]
عبادت در لغت، عبارت است از نهایت خضوع و غایت فروتنی؛ و مراد از «قول» در این حدیث شریف، سخنی است که از روی معرفت و شناخت قلبی و یقین باطنی صادر شده باشد؛ زیرا قول در اینجا به معنای «شهادت دادن» است و شهادت دادن بدون معرفت و آگاهی قلبی جایز و مقبول نیست.
شهادت حقیقی زمانی محقق میشود که متکلم، حقیقت کلام را با جان و دل ادراک کرده باشد و با حضور قلب و یقین، به یگانگی پروردگار و فنای ماسوی شهادت دهد.
تقریر برهانی برتری کلمه توحید بر پایه اصالت و نهایت خضوع
بیان شد که شهادت به «لا إله إلا الله» جز با معرفت و ادراک قلبی حاصل نمیشود؛ بنابراین مراد از «قول» در این حدیث شریف، سخنی است که از روی عرفان قلبی و ایقان باطنی صادر شده باشد. حقیقت عبادت در لغت به معنای «غایت خضوع و نهایت تذلل» است؛ و اینکه چرا گفتن این کلمه برترین عبادت شمرده شده، به دو دلیل برهانی تبیین میگردد:
دلیل اول: اصالت کلمه توحید و فرع بودن سایر عبادات
دلیل نخست این است که قولِ «لا إله إلا الله»، اصل و اساس اسلام است («فإنه أصل الإسلام»)؛ زیرا برای ورود به دایره اسلام، اقرار به این کلمه ضرورت دارد و سایر عبادات در صورتی مقبول واقع میشوند که مسبوق به این اقرار باشند. این استدلال در قالب یک قیاس اقترانی شکل میگیرد: «لا إله إلا الله» اصل است و باقی عبادات فرع بر آن هستند؛ و هر اصلی بر فرع خود ترجیح و برتری دارد؛ پس قول «لا إله إلا الله» برتر از سایر عبادات است (خیر العبادة)».
دلیل دوم: اشتمال بر غایت خضوع از طریق اظهار فنای کلی
دلیل دوم بر پایه قیاس مرکب تبیین میشود: عبادتْ نهایت خضوع است؛ و هر قدر خضوع و تذلل عمیقتر باشد، عبادت برتر و قویتر خواهد بود. در کلمه «لا إله إلا الله»، خضوع به اوج خود میرسد؛ زیرا در این ذکر، حکم به فنای ذاتی ماسوی الله میشود، و بالاتر از فنای محض، هیچ خضوعی متصور نیست («و لیس فوقَ الفناءِ المحضِ خضوعٌ»).
شارح در توضیح این حقیقت میفرماید:
«و غایة الخضوع الحکمُ علی ما سوی الله تعالی بالهلاک الذاتی و البطلان الحقیقی، و إثباتُ الواحدِ الحقِّ العلیّ؛ و لیس فوقَ الفناءِ المحضِ خضوعٌ»
نهایت خضوع آن است که انسان بر جمیع ماسوی الله، حکم به هلاکت ذاتی و بطلان حقیقی نماید و ذات یگانه، حق و بلندمرتبه الهی را اثبات کند؛ و برتر از فنای محض، خضوعی وجود ندارد.
حقیقت هلاک ذاتی و بطلان ماسوی الله
مقصود از «هلاک ذاتی» این است که تمامی موجودات در مرتبه ذات خود و با قطعنظر از افاضه وجود از جانب پروردگار، هالک، معدوم و فاقد هرگونه کمال هستند ﴿کُلُّ شَیْءٍ هَالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ﴾[10] ؛ و اگر وجود و کمالاتی دارند، به سبب عطای عاریهای و امانت الهی است نه اینکه مالکِ بالذات باشند. «بطلان حقیقی» نیز عطف تفسیر بر هلاک ذاتی است؛ زیرا باطل در مقابلِ حق (ثابت) به معنای نامستقل و غیرثابت است.
در سایر عبادات، انواعی از خضوع نظیر افتقار، تذلل، مسکنت و طلب عفو و رحمت ابراز میشود («کالافتقار و الذلة و التوسل و المسکنة و طلب العفو و الرحمة»[11] )؛ اما در تمامی این موارد، هنوز انّیت و ذات انسان لحاظ شده است و میگوید «من فقیرم، من ذلیلم». در حالی که کلمه «لا إله إلا الله»، اظهار فنای کلی و فقر حقیقی است؛ یعنی هیچ استقلالی برای ماسوی باقی نمیگذارد و اثبات میکند که جمیع موجودات:
«مِنهُ» هستند؛ یعنی از او صادر شدهاند و او علت فاعلی همگان است.
«لَهُ» هستند؛ یعنی همه ملک و مملوک اویند.
«بِهِ» هستند؛ یعنی قوام وجودی و بقای آنها وابسته به اوست.
«إِلَیهِ» هستند؛ یعنی بازگشت همه به سوی اوست و او علت غایی است.
شارح نتیجه میگیرد: «فهو خیر العبادة»؛ پس چون این کلمه متضمن چنین معارف بلندی است و بالاترین مرتبه خضوع را در پیشگاه حق افاده میکند، برترین عبادت خواهد بود.
شرح حدیث سوم: عظمت ثواب شهادت به توحید و تحلیل تعلیل آن
شارح سپس وارد بررسی حدیث سوم از باب اول میشود:
بإسناده «عن أبي حمزة، عن أبي جعفر عليه السلام قال: سمعته يقول: «ما من شيء أعظم ثوابا من شهادة أن لا إله إلّا اللّه لأنّ اللّه عزّ و جلّ لا يعدله شيء و لا يشركه في الأمر احد»[12]
حدیث سوم با سند خود از ابوحمزه ثمالی روایت میکند که از امام باقر علیهالسلام شنیدم که فرمودند: هیچ چیزی ثوابش بزرگتر از شهادت به «لا إله إلا الله» نیست؛ زیرا خدای عز و جل را هیچ کس همتا و معادل نیست.
در این حدیث شریف، اصل مطلب روشن است که ثواب شهادت به توحید اعظم ثوابهاست؛ اما نکته مهم در تحلیل چراییِ این تعلیل است که حضرت میفرمایند: «زیرا خداوند عدل و همتایی ندارد».
شارح در توجیه این تعلیل، دو وجه را بیان میدارد:
وجه نخست این است که تعلیل در روایت، به نحو تشبیه وارد شده است؛ به این معنا که همانطور که ذات اقدس پروردگار از جهت عظمت و کمال بیهمتاست و هیچ عِدل و شریکی برای او متصور نیست، ثواب و پاداش شهادت به توحید او نیز بیهمتا و بیعدیل است و هیچ عملی در ثواب با آن برابری نمیکند. در این وجه، بیعدیل بودن ثواب به بیعدیل بودن ذات پروردگار تشبیه شده است. وجه دوم این تعلیل در ادامه متن بررسی خواهد شد.
تبیین دو وجه در توجیه تعلیل حدیث سوم: عدم وجود عِدل برای خدا و ثواب توحید
در ادامه بررسی حدیث سوم از باب اول —که امام باقر علیهالسلام فرمودند: «ما من شیءٍ أعظمَ ثواباً من شهادة أن لا إله إلا الله، لأن الله عز و جل لا یَعْدِلُه أحد»— پیرامون چرایی و کیفیت این تعلیل، دو توجیه دقیق از سوی شارح مطرح میگردد:
توجیه اول: تشبیه بیعدیل بودن ثواب به بیهمتایی ذات الهی و قاعده شرف علم به شرف معلوم
توجیه نخست این است که تعلیل در کلام امام علیهالسلام از باب تشبیه وارد شده است؛ یعنی همانطور که خدای متعال در مجد، جلال و عظمت خود شریک و همتایی ندارد، ثواب شهادت به «لا إله إلا الله» نیز در میان پاداش اعمال، شریک و معادلی ندارد و هیچ عبادتی از جهت ثواب با آن در یک رتبه و همسطح قرار نمیگیرد.
شارح در تبیین این وجه میفرماید:
«شرح: وجه التعلیل هو أنه لمّا کان الله جلّ مجدُه لا یَعْدِلُه و لا یُشارِکُه شیءٌ فی أمرٍ من الأمور، فکذا ثوابُ الشهادة بوحدانیته و الإقرار بوجوده لا یُشبِهه ثوابُ عملٍ من الأعمال و لا جزاءُ علمٍ من العلوم؛ إذ شرفُ العلم و الابتهاج به إنما هو باعتبار شرف معلومه»
وجه تعلیل آن است که چون خدای متعال —که مجد او والاست— هیچ شیئی در هیچ امری از امور با او برابری نکرده و شریک او نمیشود، ثوابِ شهادت به یگانگی او و اقرار به وجودش نیز شبیه و همتای ثواب هیچ عملی از اعمال و پاداش هیچ علمی از علوم نیست؛ زیرا شرافت و ارزش هر علم، و سرور و ابتهاجی که از آن حاصل میشود، به اعتبار شرافتِ معلومِ آن علم است.
از آنجا که معلوم در این شهادت، ذات اقدس الهی است و هیچ معلومی در شرافت و جلالت به پایه ذات پروردگار نمیرسد، علم و شهادت به توحید او نیز برترین علمها خواهد بود و در نتیجه، ثواب و بهجتِ حاصل از آن نیز اعظم و بیهمتا خواهد بود.
توجیه دوم: نفی شریک در متعلقات و پیوند الوهیت با کلام قونوی
بیان دوم در توجیه تعلیل این است که در روایت آمده است: «لا یُشرِکُه فی أمره أحد»؛ الف و لام در کلمه «الأمر»، الف و لام جنس و برای استغراق است؛ یعنی خداوند متعال در هیچ امری از امور شریک ندارد؛ نه در ذات خود، نه در صفات ذاتی (نظیر علم و قدرت)، و نه در صفات فعلی و امور وابسته به خود.
هیچ موجودی در عالم، بالاستقلال واجد علم یا قدرت نیست؛ اگر ما علمی داریم، مالک آن نیستیم بلکه امانتی الهی نزد ماست؛ زیرا اگر ذرهای از علم یا قدرت ملکِ حقیقی ما بود، در همان مقدار شریک خدا میشدیم، در حالی که خداوند در هیچ مرتبهای شریک ندارد. بنابراین تمام وجود، علوم، و صفات کمالیه منحصراً از آنِ اوست.
از جمله اموری که مستقیماً به خداوند مربوط و وابسته است، ثوابِ شهادت به «لا إله إلا الله» است. این استدلال بر پایه دو مقدمه استوار است:
کبرا: در هر امری که به خداوند مربوط و وابسته است، هیچ شریکی وجود ندارد.
صغرا: ثوابِ شهادت به «لا إله إلا الله» از امور خاصِ متعلقه به خداوند است.
نتیجه: در ثواب شهادت به این کلمه نیز هیچ شریک و معادلی وجود ندارد؛ یعنی این پاداش بالاترین ثوابهاست و هیچ عملی از حیث ارزش به رتبه آن نمیرسد.
شارح در تبیین وجه دوم میفرماید:
«أيضا، لمّا كان اللّه عزّ و جل لا يشركه شيء في أمر من الأمور و من جملة الأمور المتعلقة به ثواب الشهادة به، فلا يشرك ثوابها ثواب شيء من الأشياء»
هنگامی که خدای عز و جل هیچ چیزی در امری از امور شریک او نباشد، و از جمله امور وابسته به خداوند، ثوابِ شهادت به این کلمه توحید است، پس هیچ ثوابی از ثوابهای اشیا با ثواب این کلمه مشارکت و برابری نخواهد کرد؛ یعنی این ثواب همتایی نخواهد داشت.
اگر پرسیده شود که چرا کلمه «لا إله إلا الله» ارتباط ویژهای با خداوند دارد در حالی که همه امور وابسته به اوست، شارح پاسخی از کلام صدرالدین قونوی —از اعاظم اهل معرفت— نقل میکند مبنی بر اینکه پیوند و رابطه اصیلِ میان خلق و خالق، حقیقتِ «الوهیت» است که مفاد و حقیقتِ آن در ذکر مبارک «لا إله إلا الله» متجلی گردیده است. تفصیل این پیوند و کلام قونوی در بخش بعدی متن دنبال خواهد شد.
تحلیل کلام قونوی در تمایز معرفت به مرتبه الوهیت و عدم امکان معرفت به کنه ذات
ارتباط خلق با حق از مجرای مرتبه الوهیت و تضایف میان اله و مألوه
انسان با کنه ذات اقدس الهی هیچگونه ارتباط علمی —نه به علم حصولی و نه به علم شهودی، نه به نحو احاطه و کُنه و نه به غیر آن— ندارد؛ زیرا ذات اقدس حق از دسترس ادراک و عقول مخلوقات منزه و فراتر است. آن وجهی که میان خداوند متعال و بشر پیوند برقرار میسازد، «وجه الوهیت» پروردگار است؛ خداوند «اله» است و ما «مألوه» (معبود و عابد)، و میان اله و مألوه رابطه تضایف برقرار است.
رابطه تضایف، امری اضافی است که هر دو طرف را به یکدیگر مرتبط میسازد؛ الوهیتِ حق، او را به مألوه متصل میکند و مألوهیتِ خلق، آنان را به اله پیوند میدهد. بنابراین، اگر بخواهیم به خداوند معرفت پیدا کنیم، معرفت ما به «مرتبه الوهیت» او تعلق میگیرد نه به کنه ذات او؛ و آیاتی که در جهان مشاهده میکنیم، ما را به الوهیت، علم، قدرت و حیات پروردگار رهنمون میسازند. از این رو، آنچه واسطه ارتباط میان خلق و خالق است، همان حقیقت الوهیت است و ذکر مبارک «لا إله إلا الله» نیز دقیقاً همین مرتبه الوهیت را افاده مینماید.
شارح در نقل کلام صدرالدین قونوی در این باره میفرماید:
«قال بعض اهل المعرفة : لمّا كان متعلّق معرفة كلّ عارف و الذي يمكن إدراك حكمه، إنّما هو مرتبة الألوهيّة، أمر في كتابه العزيز نبيّه صلّى اللّه عليه و آله- الّذي هو أكمل الخلق- فقال: ﴿فَاعْلَمْ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ﴾[13] منبّها له و لمن تبعه، على ما يمكن معرفته و الظّفر به»[14]
یکی از اهل معرفت (صدرالدین قونوی) گفته است: آنچه از حضرت حق شناخت آن برای بشر ممکن است، مرتبه الوهیت اوست نه کنه ذاتش؛ و از آنجا که متعلق معرفت هر عارف و ذوقِ ادراکِ احکام و سلطنت اسمائی، منحصراً مرتبه الوهیت است، خدای متعال در کتاب عزیز خود به پیامبرش صلی الله علیه و آله و سلم —که اشرف خلایق است— امر فرمود: «پس بدان که هیچ معبودی جز الله نیست»؛ تا بدین وسیله به پیامبر و پیروان او تنبه دهد بر آنچه شناخت آن مقدور و دستیابی به آن میسور است.
سلطنت اسما و ویژگی انحصاری مرتبه الوهیت
در مبانی اهل معرفت، هر اسمی از اسمای حسنای الهی (نظیر علیم، قادر، سمیع و غیره) دارای حکم و سلطنتی ویژه در دار هستی است و مظاهری را تحت سیطره خود اداره میکند. اما اسمی که حکم و سلطنت آن بر جمیع موجودات و سراسر عالم امکان نافذ و حاکم است، اسمِ «اله» و مرتبه «الوهیت» است.
شارح در ادامه کلام قونوی در تبیین تضایف و امکان شناخت الوهیت میفرماید:
«و معلوم انّ الألوهية مرتبطة بالمألوه، و مرتبط بها المألوه- على ما يقتضيه سرّ التّضايف -فلذلك يمكن معرفتها، بخلاف الذات فانّها لا نسبة لها إلى شيء»
و روشن است که الوهیت بر پایه اقتضای تضایف، از سویی به اله و از سویی دیگر به مألوه پیوند خورده است؛ از این رو به جهت همین ارتباط و پیوند با مخلوق، شناخت الوهیت برای انسان امکانپذیر است؛ به خلاف ذات اقدس پروردگار که هیچ نسبتی با هیچ شیئی ندارد و از دسترس هرگونه ادراک و ارتباط علمی فراتر است.
علم و آگاهی انسان نوعی ارتباط میان عالم و معلوم است؛ چون ذات اقدس الهی نسبتی با اشیا ندارد، علم به ذات تعلق نمیگیرد؛ اما مرتبه الوهیت چون با مألوه نسبت و پیوند دارد، متعلق معرفت و علم واقع میشود. بنابراین، ذکر «لا إله إلا الله» که متکفل بیان این رابطه و الوهیت حقه است، از شریفترین متعلقات معرفتی به شمار میآید و ثواب شهادت به آن نیز اعظم و بیهمتا خواهد بود.