80/06/03
بسم الله الرحمن الرحیم
حدیث اول کلمه لا اله الا الله/باب اول در ثواب موحدین و عارفین /شرح کتاب توحید صدوق
موضوع: شرح کتاب توحید صدوق/باب اول در ثواب موحدین و عارفین /حدیث اول کلمه لا اله الا الله
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
شرح کتاب التوحید شیخ صدوق
انگیزه تألیف کتاب التوحید و دفع شبهه جبر و تشبیه از مذهب تشیع
مصنف در ابتدای این کتاب —یعنی در آن هنگامی که مقدمات خصوصی تمام میشود— میفرماید که به شیعیان تهمتی زده میشد از جانب اهل سنت که اینها قائل به جبر و تشبیه هستند؛ یعنی در کارها معتقدند که هیچ قدرتی برای بندگان نیست و کار را خدا انجام میدهد بدون دخالت بنده، منتها از مجرای بنده؛ و بنده مثل قلمی میماند در اختیار کاتب. همانطور که قلم از پیش خودش اختیاری ندارد، انسان هم از پیش خودش اختیاری ندارد؛ کاتب اراده میکند و کار را از مجرای قلم اجرا میکند، خدا هم اراده میکند و کار را از مجرای انسان اجرا میکند. اهل سنت این اتهام را به شیعیان داشتند. و همینطور میگفتند شیعیان قائل به تشبیه هستند؛ یعنی خدا را شبیه خلق میکنند و صفاتی را برای خدا ثابت میکنند که این صفات، صفات خلق است و اگر اینها را ما به خدا نسبت بدهیم مبتلا به تشبیه میشویم، در حالی که ما منزه میدانیم خدا را از اینکه شبیه خلق باشد.
استدلال اهل سنت هم این بود که روایات شیعیان دلالت بر این دو مطلب دارد؛ هم دلالت بر جبر میکند و هم دلالت بر تشبیه میکند. مصنف میفرماید: برای اینکه این اتهام را از شیعیان برطرف کنم، سعی کردم روایات باب توحید، باب نفی جبر، و باب نفی تشبیه را انتخاب کنم و بنویسم و روشن کنم که نه تنها ما شیعیان قائل به جبر و تشبیه نیستیم، روایاتمان هم دلالت بر جبر و تشبیه ندارند.
پس روشن شد که مباحثی که در این کتاب میخواهد خوانده شود از چه دست مباحثی است. البته برای ورود به بحث، مقدماتی هم لازم است؛ مثلاً باب «ثواب الموحدین»[1] که این باب مستقیماً ربطی به بحث تشبیه و جبر ندارد، یا اینکه معنای توحید چیست، اما به عنوان مقدمات بحث باید گفته شود. کتاب مشتمل بر ابواب مختلفی است و هر بابی هم مشتمل بر احادیث متعددی است.
مبنای قدما و متأخرین در حجیت و صحت احادیث
احادیث این کتاب از نظر سندی وجوه مختلفی دارند. بعضی از آنها پیش قدما قابل اعتماد بودند ولی پیش متأخرین قابل اعتماد نیستند. قدما معتقد بودند که هر خبری که در چند اصل از اصول اربعمائة تکرار شده باشد صحیح است؛ لازم نیست در همه اصول ذکر شده باشد، همین اندازه که در بعضی از این اصول وارد شده باشد صحیح است. و همچنین اگر خبری محفوف به قرینه باشد و از طریق قرائن بفهمیم که ثابت شده است، این خبر هم نزد قدما خبر صحیح شمرده میشد. بنابراین خبر صحیح نزد قدما خبری بود که در بعضی از اصول اربعمائة تکرار شده باشد یا اینکه همراه با قرائن باشد.
اما خبر صحیح در نظر متأخرین خبری است که باید راوی آن عادل باشد، ضابط باشد، و اصلاً راوی باید از نظر مذهب مذهبش درست و شیعه دوازدهامامی باشد. پس خبر صحیح در نظر متأخرین شرایط بیشتری دارد. بعضی از این روایاتی که شیخ صدوق نقل میکند راویانش دارای این شرایط متأخرین نیستند؛ لذا شرط صحت سند را به نظر متأخرین ندارند، اگرچه به نظر متقدمین شرط صحت را دارند؛ و خب خود شیخ صدوق هم جزو متقدمین بوده و به نظر خودش تمام این روایات، روایات صحیحه است.
اما ما نسبت به مبنای متأخرین چه کنیم؟ برای متأخرین دو جواب داده میشود:
یک جواب این است که بسیاری از این روایات وقتی به متنشان مراجعه میکنیم، معتقد میشویم که این متن جز از معصوم نمیتواند صادر شده باشد. خود متن آنقدر بلندمرتبه و قوی است که معلوم میشود کلامِ یک شخص معمولی نیست و از طریق خود متن میتوانیم صدور آن را تشخیص دهیم؛ نوع روایاتی که در این مباحث هست از این دستهاند که متن کامل و بلندی دارند.
راه دومی که برای حل مشکل وجود دارد این است که بسیاری از این روایات در کتاب شریف «کافی» به اسناد دیگری ذکر شدهاند که آن سندها به نظر متأخرین صحیح و معتبر است؛ پس اگر سندی در کتاب توحید پیش ما کاملاً معتبر نباشد، آن سند کافی پیش ما معتبر است و از جهت بحث سندی مشکلی نخواهیم داشت.
روششناسی ورود به مباحث اعتقادی و جایگاه عقل و نقل
ما برای اعتقاداتمان نمیخواهیم صرفاً به روایات استدلال کنیم؛ اعتقادات را باید از دلایل محکم عقلی بگیریم. اگر هم از دلایل نقلی استفاده کردیم، دلایل نقلی را باید یکی از مقدمات قیاس قرار دهیم؛ یعنی کبرا را به عنوان یک امر مقبول از روایات قوی بگیریم و صغرا را عقلی ضمیمه کنیم و نتیجه بگیریم. عقل باید دخالت کند و ما نمیتوانیم در اصول عقاید صرفاً به نقل اتکا کنیم، بلکه باید با دخالت عقل وارد بحث شویم؛ یا دلیل عقلی خالص داشته باشیم، یا اگر نقلی هم داریم عقل آن را تأیید کند.
بعضی از منقولات واقعاً طبق مباحث عقلی است؛ یعنی عقل هم آن را اثبات کرده و انکار نکرده است. در آن مواردی هم که عقل اثبات یا انکار نکرده است، اگر عصمت معصوم را ثابت کنیم و صدور و دلالت روایت هم تمام باشد، مطلب پذیرفته میشود. اما در حقیقت ما در اینجا نمیخواهیم صرفاً استدلال نقلیِ صِرف بکنیم، بلکه غرض ما این است که روایات را تبیین و توجیه کنیم تا اتهام اهل سنت از شیعیان برطرف شود و روشن گردد که ائمه اطهار در این روایات چه فرمودهاند.
شرح باب اول: ثواب الموحدین و العارفین
در باب اول، مصنف وارد «ثواب الموحدین و العارفین» میشود. در این باب همانطور که شارح میفرماید ۳۴ حدیث ذکر شده است.
حدیث اول دلالت میکند بر عظمت کلمه «لا إله إلا الله» که بهترین کلمه توحید است و بالاتر از این کلمه، کلمهای نداریم. پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: نه به من و نه به انبیای قبل از من، کلمهای مانند این داده نشده است.[2] در این روایات، برتر بودن این کلمه، عبادت بودن آن و جهات عظمت آن بیان میشود.
وجوه دهگانه فضیلت و جامعیت کلمه «لا إله إلا الله»
شارح ده جهت برای اهمیت کلمه «لا إله إلا الله» بیان میکند که بعضی از آنها مربوط به قوت افاده توحید است و بعضی دیگر به مناسبتهای دیگر بازمیگردد. دو جهت را هم مرحوم سید نعمتالله جزائری در کتاب «نور البراهین» آورده است که آن دو جهت نیز به بیان دیگر در این وجوه آمده است.
وجه اول: صراحت در حصر به واسطه ادات نفی و استثنا
وجه اول این است که این کلمه مشتمل بر حصر است. ممکن است ما بگوییم «اللهُ تعالی موجودٌ و واحدٌ»؛ با این جمله مقصود رسانده میشود و هم وجود خدا و هم وحدت خدا افاده میگردد، اما عبارت «لا إله إلا الله» بیش از این را افاده میکند؛ نه تنها وجود و وحدت را میفهماند، بلکه حصر را هم میفهماند که منحصراً خدا اله است و اله فقط خداست و غیر از او الهی نیست. پس جهت اول این است که تعبیر به صورت حصر آمده است.
شارح در متن میفرماید:
«الباب الأول من کتاب التوحید: فی ثواب الموحدین و العارفین. المشتمل فی الباب أربعة و ثلاثین حدیثاً. الحدیث الأول: کلمة لا إله إلا الله...»
شارح سندها را نمیخواند، چون قاضی سعید قمی در شرح خود همه اسناد را نیاورده است؛ ولی در متن مصحح کتاب توحید، سند آمده است: «بإسناده عن أبی سعید الخدری قال: قال رسول الله صلی الله علیه و آله: ما قلتُ و لا قال القائلون قبلی مثلَ لا إله إلا الله»[3] .
سپس شارح در بیان معنای روایت میفرماید:
«أی ما قلتُ و لا قال النبیون قبلی کلمةً تامة الإفادة للتوحید، و لا مقالةً مستوفاة الدلالة کاملة الإفصاح، مثلَ تلک الکلمة الشریفة و المقالة المنیفة؛ لأنها أتم فی إفادة التوحید، و أوفی دلالةً، و أکمل فی ترکیبها... لوجوه:»
یعنی من و انبیای پیش از من، کلمهای که تا این اندازه در افاده توحید تمام باشد و عبارتی که تا این حد دلالتش کامل و افصاح آن رسا باشد، مانند این کلمه شریفه نگفتهایم؛ زیرا این کلمه در افاده توحید تمامتر، در دلالت کاملتر و در ترکیب خود استوارتر است، به دلایلی چند:
«الأول: أنها صریحة الحصر لاشتمالها علی أداة الحصر»
دلیل اول آنکه این کلمه صریح در حصر است، به دلیل اشتمال آن بر ادات حصر که همان «لا»ی نفی جنس و «إلا»ی استثنا است. ادات حصر در زبان عربی به شکلهای مختلف میآید؛ مانند «إنّما»، ضمیر فصل میان مبتدا و خبر معرف به لام، تقدیم ما حقه التأخیر، و نفی و استثنا. در اینجا ترکیب «لا» و «إلا» صریحترین ادات حصر را تشکیل داده است.
وجه دوم: نفی صریح جمیع آلهه باطله و نفی استقلال از ماسوی الله
دلیل دوم برای اهمیت این کلمه این است که این کلمه صریحاً الههای دیگری را که توهم میشده نفی کرده است. هر موجودی را که ما به عنوان مدبر عالم بدانیم، یا گمان کنیم که حول و قوهای از او به ما میرسد و مستقلاً به او توجه کنیم، او را اله خود قرار دادهایم. در «لا إله إلا الله» بیان میشود که همه ماسوی الله هالک و باطل هستند؛ نه تنها شأن تدبیر ندارند و منشأ حول و قوه نیستند، بلکه اصلاً قابلیت و اهلیت اینکه وجودی به عنوان اله برای آنها قائل شویم ندارند. با نفی جنس («لا إله»)، اصلاً وجود چنین الههایی نفی میشود.
فرق وجه اول و دوم در این است که در وجه اول گفتیم این کلمه با ادات حصر دلالت میکند بر اینکه الهیت منحصراً برای واجبتعالی است، که مفهوم آن نفی بقیه الهها است؛ اما در وجه دوم میگوییم نفی بقیه الهها به صراحتِ منطوق کلام («لا إله») بیان شده است، نه اینکه صرفاً از مفهوم حصر استفاده شود.
شارح در بیان وجه دوم میفرماید:
«الثانی: أنها کما تدل علی توحید المعبود الحق، کذلک تدل علی هلاک ما سواه و بطلان ما عداه»[4]
این کلمه همانطور که بر توحید معبودِ به حق دلالت میکند، بر هلاکت و بطلان هر آنچه غیر اوست نیز دلالت دارد؛ و بدین ترتیب هرگونه معبود باطلی را که دونِ الله مورد توجه یا اطاعت مستقل قرار گیرد، با نفی صریح ابطال مینماید.
وجه دوم: نفی منطوقی آلهه باطله و نفی استقلال از غیر خدا
فرق بین این وجه دوم و وجه اول این است که در توجیه اول فقط گفتیم که اله به حق و واجبتعالی به عنوان الهِ اصیل در این عبارت بیان شده و دیگر در منطوق کلام، متعرض بقیه الهها نشدیم؛ بلکه در وجه اول گفتیم این کلمه دلالت بر حصر میکند، یعنی الهیت را منحصر در واجبتعالی مینماید. البته مفهوم این حصر که مفهومی قوی است و همه هم آن را قبول دارند، این است که بقیه موجودات اله نیستند؛ ولی این نفی، مدلولِ مفهومی بود نه مدلولِ منطوقی.
اما در توجیه دوم میخواهیم بگوییم در این کلمه شریفه، بر باطل بودن مابقی الهها تصریح و نطق شده است؛ یعنی نه تنها با مفهومِ حصر افاده شده است که بقیه الهها باطلند، بلکه به صراحت و با منطوقِ «لا إله» نفی الههای دیگر شده است. پس همانطور که توجه کردید، این وجه ثانی با وجه اول تفاوت دارد؛ وجه اول نفی الهِ غیرِ خدا را به دلالت مفهومی افاده میکند که البته مفهوم قوی است، اما در توجیه دوم نفی الههای دیگر را به دلالت منطوقی بیان میداریم که همان «لا إله» است.
در این وجه دوم، شارح دو مطلب را افاده میکند:
مطلب اول این است که چه موجوداتی را میتوان اله دانست. هر موجودی را که ما در عالم ببینیم و گمان کنیم که حول و قوه ما از این موجود سرچشمه میگیرد، یا او به ما قوت و نور میدهد، این موجود را اله و خدای خود پنداشتهایم.
مطلب دوم این است که کلمه «لا إله إلا الله»، تمام الههای اینچنینی را نفی کرده و هرگونه حول و قوه و تدبیر در عالم را منحصراً در خداوند قرار داده است.
شارح در متن میفرماید:
«الثاني، انّها كما تدلّ على توحيد المعبود الحقّ، كذلك تدلّ على هلاك ما سواه و بطلان ما عداه؛ لأنّ كلّ ما يطاع من دونه و ينظر إليه من أنّ له حولا و قوّة، فهو إله كما قال تعالى: ﴿أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ﴾[5] و قد نفت الكلمة كلّ إله سواه»[6]
این کلمه همانگونه که بر توحید معبودِ به حق دلالت میکند، بر هلاکت و بطلان ماسوای او نیز دلالت دارد؛ زیرا هر کس که بدون انتساب به خدا و بدون اذن او مورد اطاعت قرار گیرد و با این نگرش به او نگاه شود که دارای حول و قوهای مستقل است، او اله و معبود اتخاذ شده است، چنانکه خدای متعال میفرماید: «آیا دیدی کسی را که هوای نفس خود را اله خویش قرار داده است؟»؛ پس این کلمه شریفه، هر الهی غیر از ذات اقدس الله را نفی کرده است.
توضیح آنکه اطاعت از پیامبر، اطاعت از دونِ خدا نیست؛ زیرا پیامبر فرستاده خدا است و اطاعت از او به امر مستقیم الهی صورت میگیرد و در طول اطاعت از خدا قرار دارد. اما اگر کسی شخصی یا چیزی را مستقلاً و بدون اینکه از جانب خدا آمده باشد اطاعت کند، او را اله خود قرار داده است. خداوند دستوری نداده است که انسان از هوای نفس خود پیروی کند؛ بنابراین اطاعت از هوای نفس، اطاعت از «دون الله» است و کسی که از هوای نفس خود اطاعت نماید، در واقع هوا را اله خود قرار داده است. و کلمه «لا إله إلا الله» با صراحتِ تمام، چنین الههایی را نفی و ابطال مینماید.
وجه سوم: بازگشت جمیع عبادات و ستایشها به خداوند به عنوان مبدأ خیرات
مطلب و وجه سوم در بیان اهمیت این کلمه این است که منبع، فیاض و مصدر تمام خیرات در دار هستی، تنها خداوند متعال است. ذات اقدس پروردگار خیرِ محض است و ذرهای شر در او راه ندارد، و تمام خیراتی که در موجودات جهان مشاهده میشود از طرف او صادر و افاضه شده است.
مقدمه دوم این است که خداوند این خیرات را در موجودات به نحو امانت قرار داده است نه به نحو ملکیت مستقله؛ یعنی اگر خیری به ما داده شده است، ملک حقیقی ما نیست بلکه ملک خودِ پروردگار بوده و هست؛ لذا اگر آن را بازپس گیرد، تصرف در ملک غیر شمرده نمیشود، زیرا امانت و عاریهای در دست ما بوده است. پس تمام خیرات موجود در جهان، مِلک خدا و در واقع پرتوی از فیض او به شمار میآیند.
با روشن شدن این دو مقدمه، شارح نتیجه میگیرد که هر معبودی غیر از خداوند اگر مورد عبادت قرار گیرد، در حقیقت و در باطن امر، خداوند عبادت شده است؛ اگرچه خودِ آن شخص عابد متوجه این حقیقت نباشد. دلیل این مطلب آن است که عابد اگر معبودی را میپرستد —مثلاً بتی را اطاعت میکند یا ماه و خورشید را سجده مینماید— به خاطر جهات خیریتی است که در آن معبود مشاهده میکند؛ زیرا اگر در آن شیء شر محض میدید هرگز به پرستش آن اقدام نمیکرد. از آنجا که هر خیری در واقع مِلک خدا و فیضی از ذات اوست، پس وقتی عابد در برابر خیری خضوع میکند، در واقع دارد مصدر و آفریننده آن خیر را اطاعت و تمجید مینماید؛ منتها این عابد در تطبیق مصداق دچار اشتباه شده و به جهت همین انحراف و اشتباه در تطبیق، مستحق مجازات و عذاب میگردد و عملش کفر شمرده میشود؛ زیرا موظف بوده است حقیقت را بشناسد و صاحب اصلی خیر را بپرستد، نه اینکه مظهر را مستقلاً مورد پرستش قرار دهد.
بررسی اشکالات و پاسخ به پرسشها درباره خیر و شر و انگیزههای عبادت
در اینجا ممکن است اشکال شود که آیا در هوای نفس هم خیری وجود دارد؟
پاسخ این است که هوای نفس نیز در برخی جهات مشتمل بر خیر است؛ یعنی اصل قوا و تمایلات وجودی انسان خیر است. در نمط هفتم یا هشتم از کتاب اشارات بوعلی سینا نیز این بحث مطرح شده است که در عالم هستی حتی در افعال قبیحی نظیر زنا، اصلِ قدرت و تمایل و محبت، اموری وجودی و فینفسه خیر هستند؛ و جهت شرارت و قبح در آنها، مربوط به یک امر عدمی است، یعنی عدم رعایت حدود اخلاقی و ایجاد آلودگی و فقدان طهارت در نفس یا جامعه که امری عدمی است. بنابراین در هر جایی که انسان به دنبال تمایلات خود میرود، چیزی را به عنوان خیر در نظر گرفته و به سوی آن حرکت میکند و همان جهت خیر بودن نیز در نهایت به خدای متعال بازمیگردد.
همچنین اگر اشکال شود که چرا عبادتِ از روی ترس از عذاب، عبادت خدا است در حالی که انگیزه آن فرار از آتش است؛ پاسخ این است که مصونیت از عذاب و رهایی از آتش دوزخ خود یک «خیر» است و انسان برای دستیابی به این خیر عبادت میکند. افزون بر این، داعی و انگیزه عبادت غیر از خودِ معبود است؛ بحث ما در این است که معبود به جهت خیر بودنش مورد پرستش قرار میگیرد.
شارح در تبیین وجه سوم میفرماید:
«الثّالث، انّها تدلّ على انّ كلّ عبادة صدرت من أيّ عابد، فهو بالحقيقة للّه، و مرجعه إلى اللّه، و إليه يرجع الأمر كلّه؛ و ذلك لأنّ كلّ ما يتوهّم في شيء من خير فهو من اللّه، و إليه ترجع عواقب الثّناء»
این کلمه دلالت میکند بر اینکه عبادت هر پرستندهای در حقیقت برای خدا است و مرجع آن به سوی خداست؛ زیرا منشأ پرستش هر موجودی همان جهات خیری است که در او یافت میشود، و چون تمام خیرات از آنِ خداوند است، پس منتهای تمامی ستایشها و عواقب به ذات اقدس او بازمیگردد. هر ستایشی که در عالم واقع میشود، چون مربوط به خیری است که خدا عطا فرموده، در واقع مدح و ثنای واهب و دهنده اصلیِ آن خیر است.
وجه چهارم: انحصار حروف کلمه توحید در حروف اسم جلاله «الله»
جهت چهارم برای اهمیت فوقالعاده این کلمه شریفه آن است که تمام حروف تشکیلدهنده کلمه «لا إله إلا الله»، از همان حروف اسم مبارک «الله» اخذ شده است. اسم جلاله «الله» از چهار حرفِ همزه، الف، لام، و هاء تشکیل یافته است؛ و در سراسر جمله «لا إله إلا الله» هیچ حرفی خارج از این چهار حرف وجود ندارد.
از آنجا که اسم مبارک «الله» مستجمع جمیع صفات کمالیه و جمالیه حقتعالی است و تمام خیرات و کمالات در آن گرد آمده است، کلمه «لا إله إلا الله» در واقع تفصیلِ همان اسم مبارک «الله» میباشد؛ یعنی اگر اسم «الله» را به صورت تفصیلی بیان کنیم، کلمه «لا إله إلا الله» پدید میآید، و اگر کلمه «لا إله إلا الله» را مجمل و فشرده کنیم، همان لفظ شریف «الله» خواهد بود؛ و به همین جهت، تمام معارف توحیدی در این ذکر مبارک متجلی است.
تحلیل مراتب سهگانه توحید و انطباق تفصیلی کلمه توحید بر اسم جلاله
انسان باید به کلمه «لا إله إلا الله» معترف شود. هنگامی که به «لا إله إلا الله» اعتراف و معرفت پیدا کرد، اینگونه درمییابد که در برابر وجود خداوند هیچ وجود مستقلی وجود ندارد؛ هیچ صفتی در مقابل صفت خدا قابل آن نیست که به حساب بیاید، و هیچ فعلی در برابر فعل پروردگار استقلالی ندارد. این بیان، ناظر به قول به توحید وجودی (ذاتی)، توحید صفاتی، و توحید افعالی بر مشرب عرفا است.
بر این اساس، خداوند هیچ شریکی در وجود ندارد و موجودات دیگر وجودِ مستقل ندارند، بلکه «ظهورِ وجود» و «حکایتِ وجود» دارند و وجودِ حق را حکایت میکنند. در صفات و کمالات نیز خداوند شریکی ندارد و تمام کمالات بالذات از آنِ اوست و کمالات سایر موجودات، جنبه حکایت و ظلّی دارد. در افعال نیز در دار هستی فاعل حقیقی خداوند است و افعال دیگران در طول فاعلیت او قرار دارند. کتاب قاضی سعید قمی نیز در مشرب عرفان نگاشته شده است نه بر مشرب کلامی، و توحید افعالی و صفاتی در عرفان به این شیوه دقیق تبیین میگردد.
شارح در متن کتاب، در ادامه وجه چهارم میفرماید:
«الرّابع، انّها بحسب التركيب مأخوذة الحروف من لفظة اللّه إذ لا حرف فيها، الّا و هي في تلك اللفظة المباركة. و في ذلك إشارة إلى أنّ مدلول تلك الكلمة، هو تفصيل معنى هذه اللفظة؛ لأنّ اللّه اسم للذّات المستجمع لجميع الصّفات الكماليّة، المنعوت بنعوت الرّبوبيّة، المقدّس عن الشّريك في الوجود و الكمال، و في الصّفات و الأفعال؛ و أنّ كلّ وجود و كلّ كمال وجود، فانّما هو من شعاع وجوده، و رشحات جوده، فاللفظة الشّريفة دلّت بإجمالها على تفرّده تعالى بالوجود الحقيقي؛ و أنّ كلّ ما سواه غير مستحقّ للوجود و كمالات الوجود بذاته»
این کلمه شریفه به حسب ترکیب، تمام حروفش از لفظ مبارک «الله» گرفته شده است؛ یعنی هیچ حرفی در آن نیست مگر آنکه در لفظ مبارک «الله» موجود است. در این امر اشارهای است به اینکه مدلول کلمه «لا إله إلا الله»، تفصیلِ معنای اسم جامع «الله» است؛ زیرا «الله» نامِ ذاتی است که مستجمع جمیع صفات کمالیه و منعوت به اوصاف ربوبیت است، و کلمه توحید نیز به اجمال بر یگانگی خداوند در وجود احدی و کمال صمدی دلالت مینماید، و اثبات میکند که هر چه غیر اوست بذاته استحقاق وجود و کمالات وجود را ندارد.
اگرچه این تطابق حروف یک برهان منطقی صوری نیست و جنبه لطایف و اشارات دارد، اما در علم حروف نیز ثابت شده است که خداوند برای حروف آثار تکوینی قرار داده است و یکسانی حروف کلمه توحید با اسم جلاله «الله»، دلالت بر پیوند باطنی عمیق میان این دو دارد. ادعای ما این است که مجموع کلمه «لا إله إلا الله» تفصیلِ اسم «الله» است. موجودات و ماسوای حق اگرچه وجه الله و مظهر او هستند، اما استحقاق وجودی آنها بالذات نبوده بلکه «بالغیر» است و افاضه وجود و کمال را از ذات اقدس پروردگار دریافت میکنند.
وجه پنجم: اختصاص کلمه توحید به اسم جامع «الله»
جهت پنجم برای اهمیت کلمه «لا إله إلا الله» —که مرحوم سید نعمتالله جزائری نیز در کتاب «نور البراهین» آن را ذکر کرده و میان هر دو شارح مشترک است— این است که در این کلمه شریفه منحصراً از لفظ جامع «الله» استفاده شده است و نه اسامی دیگر نظیر «الخالق» یا «المعبود»:
«الخامس، انّها مشتمله على لفظة اللّه سوى أسمائه الاخر؛ إذ هذه اللّفظة هو الاسم الجامع لجميع الأسماء فكأنّ ذكره هو ذكر جميع الأسماء»
پنجم آنکه این کلمه مشتمل بر لفظ «الله» است نه سایر اسامی شریفه؛ چرا که «الله» اسم جامع جمیع کمالات است و ذکر آن، ذکر همه اسما و صفات محسوب میشود.
اگر در این کلمه گفته میشد «لا إله إلا الخالق»، مقصود به این کمال حاصل نمیشد؛ زیرا مشرکان مکه خالقیت خدا را قبول داشتند و اگر از آنها سؤال میشد چه کسی شما را آفریده است، میگفتند «الله». مشکل مشرکان در ربوبیت و معبودیت بود، نه در اصلِ خالقیت. همچنین اگر گفته میشد «لا إله إلا المعبود» یا «لا معبود إلا الله»، باز هم جامعیتِ اسم «الله» را نداشت؛ زیرا اسم جلاله «الله» مستجمع جمیع صفات کمالیه است و کاربرد آن، تمامی ابعاد توحید را افاده مینماید.
وجه ششم: انطباق عددی و معنایی حروف کلمه توحید بر ابواب بهشت و دوزخ
دلیل و وجه ششم، بیانی ذوقی و خطابی بر پایه شمارش حروف کلمه توحید است. حروف کلمه «لا إله إلا الله» به حسب تلفظ، مشتمل بر ۱۵ حرف است. عدد ۱۵ حاصلجمع عدد ۸ و عدد ۷ است؛ عدد ۸ تعداد درهای بهشت است و عدد ۷ تعداد درهای جهنم است. گویی کسی که کلمه «لا إله إلا الله» را بر زبان جاری میسازد، با حروف این کلمه هفت درِ جهنم را میبندد و هشت درِ بهشت را به روی خود میگشاید.
شارح در این باره میفرماید:
«السّادس، انّ حروفها المكتوبة و المتلفّظ بها، خمسة عشر و عدد أبواب الجنة و النار كذلك . و في ذلك إشعار بأنّ المتلفّظ بها عن صدق اعتقاد، يدخل في جملة الموحّدين و يفتح له أبواب الجنان و يغلق عنه أبواب النيران»[7]
و در این مطابقت، اشعاری است بر اینکه هر کس این کلمه را از روی صدق عقیده و یقین بر زبان آورد، مستحق آن میشود که درهای بهشت به رویش گشوده شده و درهای دوزخ به روی او بسته گردد.
کسی که از ظلمات جاهلیت و کفر به نور اسلام وارد میشود و به حقیقت «لا إله إلا الله» اعتراف میکند، از عذاب دوزخ ایمن گشته و استحقاق بهشت را مییابد.
ارتباط باطنی نفی ماسوی با جهنم و اثبات توحید با بهشت
افزون بر تناسب عددی، پیوند معنایی عمیقتری نیز میان اجزای این کلمه با حقیقت بهشت و جهنم برقرار است:
با گفتن «لا إله»، انسان تمامی الههای باطل و ماسوای حق را نفی میکند و از تعلقات دنیوی و اسباب مجازی روی برمیگرداند؛ و چون تعلق به ماسوی الله و غفلت از حق، حقیقت و باطن جهنم است، با نفی معبودهای باطل، درهای جهنم بسته میشود.
با گفتن «إلا الله»، توجه تام و معرفت به ذات اقدس احدیت اثبات میگردد؛ و چون توجه به خداوند و شهود جمال حق، باطن و حقیقتِ بهشت و رضوان است، با اثبات الوهیت حقه، درهای بهشت گشوده میشود.
بنابراین، بخش نخست کلمه («لا إله») موجب بسته شدن درهای دوزخ، و بخش دوم آن («إلا الله») موجب گشایش درهای بهشت و تقرب به ساحت قدس الهی خواهد بود.
تحلیل باطنی حقیقت دوزخ و بهشت و تطبیق آن بر تعلق به ماسوی الله و لقاء الله
در ادامه تبیین کلام شارح، اشاره شده است به اینکه جهنم و بهشت دارای باطن و حقیقتی هستند. بر اساس بیانات اهل معرفت و پارهای از مبانی حکمت متعالیه، حقیقتِ جهنم همین عالم ماده و دلبستگی و تعلق به این نشئه مادی است. صراط مستقیم در حقیقت در همین عالم ماده کشیده شده است و ما دائماً بر روی این صراطِ بسیار لغزنده و دقیق در حرکت هستیم؛ لذا باید بسیار مراقب بود تا در این عالم ماده لغزش پیدا نشود. انسانی که از ابتدای مسیر تمام توجه خود را بالکلیة متوجه ذات اقدس الهی نماید، مستقیماً و بدون کمترین انحراف به انتهای صراط —که همان مقام قرب و لقاء الله و بهشت حقیقی است— نائل میگردد؛ اما کسانی که به زخارف دنیا متمایل شده و بدان وابسته میگردند، در واقع در قعر جهنمِ کثرات مادی سقوط کردهاند.
بر پایه این منظر عرفانی، آیه شریفه ﴿وَ إِنْ مِنْکُمْ إِلَّا وَارِدُهَا کَانَ عَلَیٰ رَبِّکَ حَتْمًا مَقْضِیًّا﴾[8] به این معنا تأویل و تفسیر میشود که تمامی انسانها به این عالم دنیا و نشئه ماده وارد میشوند؛ و رستگاران کسانی هستند که بدون تعلق خاطر، از این دار ماده عبور کرده و به لقاء الله میرسند. بنابراین، جهنم عبارت است از ماسوی الله و تعلقات دنیوی، و بهشت عبارت است از لقاء الله و انقطاع الی الله.
وجه هفتم: ویژگی آوایی حروف کلمه توحید و خلوص آن از ریا
وجه هفتم در بیان فضیلت و اهمیت کلمه «لا إله إلا الله»، ویژگی مخارج حروف آن است. حروف تشکیلدهنده این کلمه شریفه بهگونهای است که هم میتوان آن را با حرکت لبها ادا کرد و هم میتوان بدون کمترین حرکت در لبها تلفظ نمود:
«السابع: أن حروفها من جوف الفم»[9]
هفتم آنکه تمام حروف این کلمه از جوف و فضای درون دهان ادا میشوند.
این ویژگی مخارج جوفی موجب میشود که اگر انسانی در مجلسی بخواهد این ذکر شریف را خفیتاً و پنهانی بر زبان آورد، هیچکس از اطرافیان متوجه تلفظ آن نشود. از این رو، این ذکر مبارک بالاترین زمینه اخلاص را دارد و ریا در آن راه نمییابد؛ درست مانند عبادت «روزه» که چون امری باطنی و امساکی است ریاپذیر نیست مگر آنکه خود شخص آن را علنی کند. در کلمه «لا إله إلا الله» نیز به دلیل آنکه حروف آن جوفی است و با بیرون دهان و لبها کاری ندارد، انسان میتواند در نهایتِ اخلاص و پنهان از دیگران به ذکر پروردگار مشغول شود.
وجه هشتم: تقدم تخلیه بر تحلیه و شمول آن در توحید، نبوت و ولایت
وجه هشتم آن است که در این کلمه مبارک، ابتدا نفی بقیه الهها صورت گرفته («لا إله») و سپس اثبات الوهیت ذات اقدس حق واقع شده است («إلا الله»). این تقدم و تأخر، منطبق بر یک اصل بنیادین عقلی، فطری و تکوینی است مبنی بر اینکه «التخلیةُ مقدمةٌ علی التَّحلیة»؛ یعنی پاکسازی موانع و آلودگیها، بر آراستن به کمالات مقدم است.
در طبابت نیز اطبای قدیم و جدید متفقند که اگر عضوی دچار عفونت باشد، ابتدا باید موضع را تخلیه و پاکسازی کرد و سپس داروی مقوی تجویز نمود؛ زیرا تا زمانی که آلودگی باقی باشد، داروی مقوی اثر نخواهد داشت و خود نیز تباه میشود. در سلوک عرفانی نیز سالک موظف است ابتدا جان خود را از رذائل و هواهای نفسانی پاک کند (تخلیه)، و سپس به فضائل الهی آراسته گردد (تحلیه). در ساحت عقاید نیز سالک ابتدا باید قلب خود را از ماسوای حق تبرئه و تخلیه نماید، و پس از آن به اعتقاد تام نسبت به الله متحلّی شود.
مرحوم سید نعمتالله جزائری در کتاب «نور البراهین» در ذیل این بحث میفرماید این قاعده در تمام ارکان اعتقادی جاری است:
همانطور که در توحید، اعترافِ خالصانه متوقف بر نفی الههای خیالی و ادعایی («لا إله») و سپس اثبات معبود حقیقی («إلا الله») است؛
در نبوت نیز اعتراف صادقانه زمانی محقق میشود که انسان ابتدا تمامی مدعیان دروغین نبوت (نظیر مسیلمه کذاب و دیگران) را نفی و طرد کند و سپس نبوت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را اثبات نماید؛
در باب امامت و ولایت نیز اعتقاد حقیقی زمانی محقق میگردد که انسان ابتدا از مدعیان باطل و غاصبان ولایت برائت جسته و آنان را نفی کند، و سپس به ولایت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب و ائمه معصومین علیهمالسلام معتقد شود. پس تولی همواره همراه با تبری است و اعتراف به ولایت بدون نفی باطل، ناقص و بیاثر خواهد بود.
ضرورت انقطاع کامل از ماسوی در مسیر وصول به حق
شارح در ادامه میفرماید:
«الثّامن، انّ نفي الأغيار في هذه الكلمة متقدّم على إثبات الواحد القهّار، [و] إشارة إلى انّ السالك إلى اللّه ما لم ينف غيره و لم يحكم بهلاك ما سواه، لم يصل إلى قرب اللّه و جواره»
تقدم نفی بر اثبات، اشاره به این حقیقت دارد که سالک الی الله تا هنگامی که غیر خدا را نفی نکرده و به بطلان و هلاکت ماسوای حق حکم ننموده باشد، هرگز به مقام قرب و وصال الهی واصل نخواهد شد.
اگر سالک اندک توجهی به غیر خدا داشته باشد، به همان میزان از توجه تام به پروردگار بازمیماند. چنانکه در حکایات اهل معرفت درباره حضرت عیسی علیهالسلام آمده است که همراه داشتن یک سوزن مانع از عروج تام ایشان به مراتب بالاتر گردید؛ این تمثیل نشان میدهد که حتی تعلقات بسیار ناچیز به ماسوی، مانع فنای فی الله است. فنای حقیقی یعنی انقطاع کامل از غیر و توجه بالکلیة به ساحت اقدس پروردگار.
پرسش و پاسخهای تکمیلی درباره مقامات اسم جلاله و حصر
پرسش: چرا در این مباحث تصریح نشد که اسم جلاله «الله» ناظر به مقام واحدیت است که جامع اسما و صفات جمالی و جلالی میباشد، نه مقام احدیت؟
پاسخ: در مبانی عرفانی این مطلب روشن است که اسم شریف «الله» ناظر به مقام واحدیت است؛ زیرا در مقام احدیت، کثرت اسمائی و صفاتی مستهلک در بساطتِ ذات است و اسم و رسمی مطرح نیست. هر جا که پای اسما و صفات به میان میآید، ساحتِ مقام واحدیت است و ذکر اسم جامع «الله» در کلمه توحید، ذات را با جمیع کمالاتِ اسمائی در بر میگیرد؛ لذا نیازی به تصریح مکرر به این تفکیک در این مقام نبوده است.
پرسش: در کلمه توحید، ادات حصر چگونه عمل میکنند؟
پاسخ: در این کلمه، حصر از پیوند ادات نفی («لا») و ادات استثنا («إلا») حاصل شده است. اجتماع نفی و استثنا صریحترین شیوه برای افاده حصر است که ابتدا تمامی الههای موهوم را سلب کرده و سپس الوهیت را منحصراً برای ذات پروردگار به اثبات میرساند.
پرسش: چرا در روایت آمده است که «پیامبران پیش از من نیز این کلمه را گفتهاند»؟
پاسخ: پیام توحید، اساس دعوت تمامی انبیای الهی از آدم تا خاتم بوده است و غیر انبیا نیز معارف توحیدی را از مشکات نبوت دریافت کردهاند. تمام انبیا با این کلمه، بشر را به توحید ناب فراخواندهاند تا به انسان بیاموزند که پروردگار در وجود، صفات، و افعال هیچ شریکی ندارد؛ و کمالِ وجودی و فاعلیتِ اصیل، منحصراً از آنِ ذات اقدس الهی است.