93/03/24
بسم الله الرحمن الرحیم
بررسی امکان تحقق وضع تعیینی با استعمال/حاشیه 42 /وضع
موضوع: وضع/حاشیه 42 /بررسی امکان تحقق وضع تعیینی با استعمال
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
مبنای مشهور در تعریف وضع و امکان تحقق وضع تعیینی با استعمال
جلد اول نهایة الدرایة، صفحه ۸۷، سطر چهارم. «قوله قدس سره: «والدلالة عليه بنفسه لا بالقرينة»[1] . هذا بناء على ما هو المشهور من أن الوضع تعيين اللفظ للدلالة على المعنى بنفسه»[2] .
بحث ما در این بود که آیا با استعمال میتوانیم وضع کنیم؟ وضع را ابتدا دو قسم قرار دادیم: تعیینی و تعیّنی. تعینی را از بحث بیرون کردیم. تعیینی را به دو قسم تقسیم کردیم: یکی تعیینی که با تصریح تعیین میکند، دیگری تعیینی که با استعمال تعیین میکند. بحث ما در این بود که تعیینی با تصریح شدنی است، اما تعیینی با استعمال چگونه است؟ آیا میشود یا نمیشود؟ مرحوم آخوند فرمودند میشود؛ مانند اینکه—بعد اینطور توضیح دادند—مانند اینکه مستعملی قصد کند حکایت از معنای جدید را و لفظ را با این استعمالش در این معنای جدید چنان قرار دهد که لفظ بتواند بر این معنای جدید بنفسه دلالت کند، یعنی بدون احتیاج به قرینه. با قید «بنفسه»، مجاز خارج میشود؛ زیرا مجاز اگر دلالت میکند، «بنفسه» نیست بلکه «بالقرینه» است. ولی مرحوم آخوند قید «بنفسه»[3] آوردهاند تا بفهمانند که این دلالت، دلالت مجازی نیست. مستعمل، لفظ را در معنای جدید استعمال کرده و با همین استعمال، یک معنای حقیقی درست کرده است که دیگر احتیاج به قرینه نیست، بلکه لفظ این معنا را «بنفسه» افاده میکند، بدون کمک قرینه.
مرحوم محقق ابتدا میفرمایند که کلام مرحوم آخوند طبق مبنای مشهور در وضع است. مبنای مشهور در وضع این بود که لفظ را برای معنا تعیین کنیم بهطوریکه لفظ بر معنا بنفسه دلالت کند و احتیاج به قرینه نباشد. این معنای رایج است برای وضع. معنایی که ما برای وضع قبول کردیم عبارت بود از صرف اعتبار، اعتبار نفسمان. ولی اکنون مرحوم محقق میفرمایند این کلام آخوند طبق مبنای مشهور است که میگوید لفظ را برای معنا تعیین کن و اگر چنین کردی، لفظ بر معنا «بنفسه» دلالت خواهد کرد بدون احتیاج به قرینه. و قید «بنفسه» هم در جایی است که معنا مجاز نباشد. اگر معنا مجاز باشد، دلالت هست، منتها «بالقرینه»[4] ، نه به نفسِ لفظ؛ به نفسِ لفظ نیست، بلکه با قرینه است. در این عبارت، اکنون مرحوم محقق در این عبارت اولیه که اکنون دارم توضیح میدهم اینطور دارد بیان میکند که بین حقیقت و مجاز فرق میگذارد. اصلاً تمام سخن مرحوم محقق اصفهانی در این قسمت همین است که مرحوم آخوند معنای حقیقی را اینچنین در نظر گرفت که اگر لفظ بر آن معنا دلالت کند، «بنفسه»[5] دلالت کند، آن معنا میشود معنای حقیقی. در مقابل، اگر لفظی بر معنا دلالت کرد ولی «بالقرینه»[6] دلالت کرد، بشود معنای مجازی. پس «دلالة اللفظ علی المعنی بنفسه» مربوط است به حقیقت، و «دلالة اللفظ علی المعنی بالقرینه» مربوط است به مجاز. خب، با این بیان مرحوم محقق اصفهانی بین حقیقت و مجاز فرق گذاشتند. حقیقت معنایی بود که به نفس لفظ فهمیده میشد، مجاز معنایی بود که به نفس لفظ فهمیده نمیشد و ضمیمه قرینه لازم داشت و بیضمیمه نمیشد. تا اینجا مطلب روشن است.
از «و یمکن ان یقال»؛ ایشان کاری میکند که در مجاز هم احتیاج به قرینه نباشد که انشاءالله وقتی رسیدیم توضیح میدهم. یعنی این ضمیمهای را که اکنون در مجاز معتبر کرد، بعداً برمی دارد. البته عرض کردم بعداً ضمیمه را میآورد منتها به معنایی دیگر، نه به این معنایی که برداشته است. ضمیمه را به یک معنایی برمیدارد و دیگر هم برنمیگرداند. دوباره ضمیمه را به معنایی دیگر قرار میدهد و جعل می کند. حالا انشاءالله وقتی رسیدیم روشن میشود. من این بخش را هم در جلسه گذشته گفته بودم، هم الان تقریباً خلاصهای گفتم. خلاصهای بود که تقریباً رسا بود، بنابراین عبارت را میخوانم و دیگر معطل نمیشویم.
صفحه ۸۷ هستیم، سطر چهارم: «و الدلالة علیه بنفسه»[7] ؛ یعنی دلالت کند لفظ بر معنای موضوع له «بنفسه لا بالقرینة». البته ظاهر عبارت «و الدلالة علیه» یعنی «علی الوضع». حال ما کلام آخوند را که نمیخوانیم؛ که دقت کنیم. «هذا بناء علی ما هو المشهور»[8] ؛ این کلام مرحوم آخوند مبنی بر مشهور است. مشهور چیست؟ مشهور این است که وضع عبارت است از تعیین لفظ «للدلالة علی المعنی بنفسه». لفظ را تعیین میکنی تا «بنفسه» بر معنا دلالت کند. قید «بنفسه» را برای چه میآوری؟ «اخراجاً بالقید الاخیر للمجاز»؛ تا با این قید اخیر که «بنفسه» است، مجاز را خارج کنیم. پس آنجا که لفظ «بنفسه» بر معنا دلالت میکند، حقیقت تحقق پیدا کرده است؛ آنجا که «بالقرینه» دلالت میکند، مجاز تحقق پیدا کرده است که فرق است بین حقیقت و مجاز به این بیانی که گفتیم. اصلاً دلالتها تفاوت کردند؛ یکی دلالت به نفس لفظ شد و دیگری دلالت به قرینه شد: «حیث ان الدلالة فیه» یعنی در مجاز «بالقرینة» است. خب، این مطلب کلی بود.
«فاذا استعمل الشارع مثلاً» لفظ را؛ این «مثلاً» قیدِ شارع است؛ زیرا مستعملی که میخواهد با استعمالش لفظی را برای معنایی وضع کند، اختصاص به شارع ندارد و هر کسی میتواند باشد، منتها در بحث ما شارع بود. «فاذا استعمل الشارع مثلاً»، این شارع را به عنوان مثال آورد زیرا عرض کردم حکم اختصاص به شارع ندارد. در مورد بحث ما شارع مطرح بود، ما هم در مورد بحث خودمان شارع را میآوریم، منتها میگوییم به عنوان مثال. اگر شارع مثلاً لفظ را در «غیر ما وُضع له» استعمال کرد، در حالی که قصد داشت «به» یعنی به استعمالش «الحکایة عنه» یعنی حکایت از آن غیر ما وضع له «بنفسه» یعنی به نفس لفظ. اگر شارع چنین عملی را انجام داد، «فقد خصّصه به»؛ لفظ را به آن معنا اختصاص داده است. «حیث لا حقیقة للوضع الا ذلک»، «الا ذلک» یعنی الا این تخصیص؛ زیرا حقیقتی برای وضع جز این تخصیص نیست، پس اگر شارع تخصیص داد یعنی وضع کرد؛ لفظ را به معنا اختصاص داد، یعنی وضع کرد. آن وقت احتیاج به قرینه هم نیست، لفظ این معنا را بنفسه افاده میکند، نه به کمک قرینه. تا اینجا توجه فرمودید که حقیقت را خالی از قرینه قرار داد و مجاز را واجد قرینه قرار داد؛ یعنی در مجاز یک قرینهای را ضمیمه کرد. از «و یمکن ان یقال» میخواهد بگوید دلالت در حقیقت و مجاز هر دو یکی است و احتیاج به ضمیمه هم نداریم.
دانش پژوه: چون ممکن نیست در آنجا شارع مثلاً فراموش کرده باشد تعیین نماید، پس همان حکم وضع را داشته باشد؟
استاد: بله، درست است. یعنی میبینیم قرینه نیاورده است و اینطور هم نیست که سهو کرده باشد و قرینه نیاورده باشد؛ کشف میکنیم که قرینه لازم نبوده است. خب، اگر قرینه لازم نباشد باید وضع شده باشد؛ زیرا عرض کردیم در آنجایی که وضع نیست، به قرینه احتیاج داریم. پس آنجایی که قرینه نمیآوریم، معلوم میشود وضع وجود دارد؛ آنجایی که قرینه نمیآوریم، معلوم میشود وضع وجود دارد.
بررسی کلام محقق اصفهانی در اتحاد نحوه حکایت و نقش قرینه در حیثیت دلالت
«و یمکن ان یقال»؛ ببینید که این «و یمکن ان یقال» به کجای عبارت قبل توجه دارد. پیش از این فرمود: «حیث ان الدلالة فیه بالقرینة». ضمیر «فیه» نیز به مجاز بازمیگشت. بدین ترتیب عبارت اینگونه شد: «حیث ان الدلالة فی المجاز بالقرینة»؛ دلالت در مجاز «بالقرینه» است. اکنون میخواهد این مطلب را رد کند. پیشتر گفت دلالت در حقیقت بنفسه است و دلالت در مجاز «بالقرینه» است؛ اکنون میخواهد این را رد کند. میگوید خیر، دلالت در همهجا به لفظ است؛ در مجاز هم به لفظ است. دلالت یعنی «کون اللفظ بحیث یفهم منه المعنی». به قیدِ حیثیت توجه فرمایید: دلالت یعنی «کون اللفظ بحیث یفهم منه المعنی». این لفظ را باید بهگونهای قرار دهیم که معنا از آن فهمیده شود. این لفظ را به چه وسیلهای اینچنین قرار میدهیم؟ در حقیقت با وضع، و در مجاز با قرینه. بنابراین قرینه میخواهد آن حیثیت را درست کند، نه دلالت را. در حقیقت، وضع آن حیثیت را درست میکند. حیثیت یعنی «کون اللفظ بحیث یفهم منه المعنی»؛ به این میگوییم حیثیت. لفظ باید دارای این حیثیت باشد. خوب، در حقیقت این حیثیت از کجا حاصل میشود؟ از وضع حاصل میشود؛ و در مجاز از قرینه حاصل میشود. وگرنه دلالت در حقیقت و مجاز یکی است. پیشتر گفت دلالت در حقیقت «بنفس لفظ» است و در مجاز «بالقرینه» است؛ دلالت به نفس لفظ است یا به قرینه؟ اکنون میگوید خیر، دلالت در همهجا متعلق به لفظ است. آن حیثیتی که برای لفظ میآوریم و میگوییم لفظ بهگونهای است که بر معنا دلالت میکند، آن حیثیت گاهی به نفس لفظ حاصل میشود، یعنی به وضع حاصل میشود، و گاهی بالقرینه حاصل میشود. پس اختلاف در پیدایش آن حیثیت است نه در اصل دلالت؛ دلالت در هر دو یکسان است، یعنی در واقع لفظ دارد بر معنا دلالت میکند. منتها در یک جا قرینه این لفظ را بهگونهای قرار داده که بر معنا دلالت کند، و در یک جا وضع آن را بهگونهای قرار داده که بر معنا دلالت نماید. پس قرینه قیدی برای حیثیت میشود.
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: قرینه سازنده حیثیت میشود؛ خیر، با خود دلالت کاری ندارد. قرینه دلالت را تأمین نمیکند، بلکه آن حیثیت را تأمین مینماید.
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: اشکال نمیکند؛ دارد این مطلب را توضیح میدهد. مرحوم آخوند فرمودند که قید «بنفسه»[9] را میآوریم تا مجاز خارج شود. ایشان فرمودند چون دلالت حقیقی با دلالت مجازی تفاوت دارد، پس قرینه را میآوریم تا دلالت مجازی درست شود. اکنون بازمیگردد و میگوید خیر، قرینه هم لازم نداریم؛ دلالت حقیقی با دلالت مجازی یکی است، اگر ما به قرینه نیاز داریم، برای آن حیثیت نیاز داریم. در یک جا حیثیتِ وضع را داریم، در یک جا وضع آن حیثیت را درست میکند و در یک جا قرینه حیثیت را درست میکند.
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: بله، در هر صورت دلالت، قرینه نمیخواهد؛ قرینه را میآوریم تا آن حیثیت را ایجاد کند. ببینید چه عرض میکنم: لفظ طوری است که بر معنا دلالت میکند؛ این «طوری است که» از کجا میآید؟ در حقیقت با وضع میآید و در مجاز با قرینه میآید؛ وگرنه دلالت وجود دارد. اگر لفظ بخواهد با این حیثیت دلالت کند، احتیاج به وضع دارد؛ و با این حیثیت اگر بخواهد دلالت کند، احتیاج به قرینه دارد. بنابراین قرینه و وضع مربوط به حیثیت هستند نه مربوط به دلالت. از این رو بین مجاز و حقیقت تفاوتی نیست. ابتدا تفاوت قائل شد، اکنون تفاوت را رد کرد.
دانش پژوه: در دلالت فرقی نیست
استاد: بله، در دلالت تفاوتی نیست؛ بین مجاز و حقیقت به لحاظ دلالت فرقی نیست، بله، به لحاظ آن حیثیتی که ایجاد میشود و دلالت را ممکن میسازد، به اعتبار آن حیثیت تفاوت وجود دارد. «و یمکن ان یقال»[10] که نحو حکایت لفظ از معنای حقیقی و مجازی واحد است. حکایت یعنی دلالت؛ لفظ از معنای حقیقی حکایت میکند، لفظ از معنای مجازی نیز حکایت میکند، یا بر معنای حقیقی دلالت میکند، بر معنای مجازی دلالت میکند، همه اینها یکی هستند؛ دلالتها یکی هستند و حکایتها یکی هستند. توضیح مطلب این است که دلالت بودنِ لفظ به طوری که از آن لفظ معنا فهمیده شود؛ این «بحیث یفهم منه المعنی» همان حیثیت است. اینگونه بیان میکنیم: «ان نحو حکایة اللفظ عن معناه الحقیقی و المجازی واحد. توضیحه ان الدلالة کون اللفظ بحیث یفهم منه المعنی». «و هذه الحیثیه»، یعنی «بحیث یفهم منه المعنی»، «و هذه الحیثیة» یعنی «بحیث یفهم منه المعنی» «مکتسبة تارة من الوضع»؛ سطر بعد: «و اخری من القرینة». این حیثیت گاهی از وضع حاصل میشود و گاهی از قرینه؛ اما دلالت خیر، دلالت علیأیحال وجود دارد. «و هذه الحیثیة مکتسبة تارة من الوضع» به این معنا که وضعِ واضع موجب میشود لفظ بهگونهای باشد که «یفهم منه المعنی». لفظ طوری است که وضع واضع سبب میشود لفظ چنان باشد که ما معنا را از آن بفهمیم «ان التُفِتَ الی الوضع».
اگر التفات به وضع حاصل باشد، ما با توجه به لفظ، معنا را خواهیم فهمید؛ اگر وضع را بدانیم، با توجه به لفظ معنا را خواهیم فهمید. چرا؟ زیرا واضع این لفظ را به این حیثیت قرار داده است که ما از شنیدن لفظ به معنا پی ببریم. خب، گفتیم: «هذه الحیثیة مکتسبة تارة من الوضع و اخری من القرینة». «فاللفظ المستعمل فی معناه المجازی»، این مبتدا است؛ «بحیث یفهم منه ذلک المعنی»، این خبر است. لفظی که در معنای مجازی استعمال میشود، به طوری است که از آن فهمیده میشود «ذلک» یعنی همین معنای مجازی، همین معنایی که در آن استعمال شده است، «ان التُفِتَ الی القرینة»، اگر ملتفت به قرینه باشیم. لفظ مستعمل در «معناه المجازی» بهگونهای است که «یفهم منه ذلک المعنی»، اما «ان التفت الی القرینة». آنجا گفتیم «ان التفت الی الوضع». لفظ در معنای حقیقی دلالت میکند «ان التفت الی الوضع»، اکنون میگوییم لفظ در معنای مجازی دلالت میکند «ان التفت الی القرینة». مطلب روشن است؛ چون روشن است دیگر چندان توضیح نمیدهم. «فکما ان» وضعِ واضع سبب میشود لفظ متحیّز شود «بهذه الحیثیة»؛ «هذه الحیثیة» یعنی «بحیث یفهم منه المعنی». وضعِ واضع موجب میشود لفظ به این حیثیت متحیّز گردد، «و هو» یعنی وضعِ واضع، واسطه ثبوت حیثیت است برای لفظ؛ «له» یعنی برای لفظ؛ «و هو» یعنی وضعِ واضع واسطه است «لثبوتها» یعنی لثبوت الحیثیة «له» یعنی للفظ. «کذلک» در مجاز، قرینه باعث میشود لفظ متحیّث شود «بهذه الحیثیة»؛ یعنی بهگونهای باشد که بتواند بر معنا دلالت کند، «و هی» یعنی این قرینه، واسطه است در ثبوت حیثیت «له» برای لفظ. آنجا گفتیم وضع واسطه است «لثبوت الحیثیة للفظ»، در اینجا میگوییم قرینه واسطه است در ثبوت حیثیت برای لفظ. «والا» یعنی از این تفاوتی که مربوط به حیثیت است بگذریم، «فالدلالة» تفاوتی نمیکند در مجاز و حقیقت: «و الا» یعنی از این حیثیت بگذری «فالدلالة علی ای حال» یعنی چه در مجاز چه در حقیقت «قائمة باللفظ المستعمل فی المعنی». دلالت قائم به لفظِ مستعمل در معنا است، منتها «لا به و بالقرینة معاً» نه دلالت به لفظ و قرینه با هم باشد «فی المجاز»، کما اینکه دلالت در حقیقت قائم به لفظ و وضع نبود، قائم به لفظ و وضع نبود بلکه فقط قائم به لفظ بود. در مجاز نیز فقط قائم به لفظ است، نه به لفظ و قرینه.
«فالدلالة علی ای حال» یعنی چه در مجاز چه در حقیقت، قائم به لفظی است که در معنایی استعمال میشود، «لا به» یعنی نه اینکه قائم باشد به لفظ «و بالقرینة» با هم در مجاز، همانگونه که «لا قیام لها» للدلالة «باللفظ و الوضع فی الحقیقة» در باب حقیقت. دوباره معنا می کنم. لا به یعنی دلالت قائم نیست «باللفظ و بالقرینة معا» در باب مجاز. کما اینکه «لا قیام للدلالة باللفظ و الوضع فی الحقیقة» در باب حقیقت. آن قبلی مجاز بود و دومی حقیقت؛ یعنی در دلالت، لفظ بر معنا دلالت میکند. در اینکه حیثیت لفظ چنین باشد، در مجاز قرینه دخالت دارد و در حقیقت قرینه دخالت ندارد بلکه وضع دخالت دارد. بنابراین در دلالت ما وضع و قرینه را لازم نمیبینیم، بلکه در آن حیثیت وضع و قرینه را لازم میبینیم. خب، تا اینجا معلوم شد. ایشان در ابتدا در آن سه سطر چهار سطر اول فرمودند که «الدلالة فیه بالقرینة»، سطر ششم همین صفحه را نگاه کنید، بله، ششم: «حیث ان الدلالة فیه» یعنی فی المجاز «بالقرینة». خود دلالت را مستند به قرینه دانستند؛ اکنون در «و یمکن ان یقال» دلالت را مستند به قرینه نمیدانند، بلکه همانگونه که توجه فرمودید، حیثیت دلالت را—حیثیتی که تفسیر دلالت است—مستند به قرینه میدانند. آن حیثیت، میگوید گاهی به قرینه باشد همانطور که در حقیقت به وضع است
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: ببینید، پیشتر گفتیم باید قرینه ضمیمه شود تا دلالت درست شود؛ اکنون دیگر ضمیمه را برمیدارد؛ برای دلالت، ضمیمه را برمیدارد ولی برای حیثیت، آری، ضمیمه را میگذارد. بعداً در «والتحقیق» تفصیل میدهد؛ میگوید ضمیمه را بیاوریم منتها به یک معنای دیگر
دانش پژوه: در تحقیق ضمیمه هست
استاد: بله، در تحقیق میگوید ضمیمه وجود دارد منتها با یک تعبیر دیگر. خوب، بگذارید بقیه آن برای بعد باشد؛ مقداری دیر شروع کردیم.