93/03/10
بسم الله الرحمن الرحیم
بررسی محذور اجتماع دو لحاظ و راهحل تسبیب و اعتبار/حاشیه 41 /وضع
موضوع: وضع/حاشیه 41 /بررسی محذور اجتماع دو لحاظ و راهحل تسبیب و اعتبار
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
طرح مسئله و تبیین وجوه سهگانه در امکان وضع به نفس استعمال
جلد اول نهایة الدرایة صفحه ۸۶ سطر پانزدهم: «وأما على ما عرفت ـ من أن حقيقة الوضع نحو اعتبار من الواضع ـ فيكفي في حصول الاختصاص مجرد سبق الاستعمال بالبناء على اختصاص اللفظ بالمعنى»[1] .
بحث ما در این بود که آیا با استعمال میشود لفظ را در معنای جدیدی وضع کنیم یا اینکه وضع احتیاج دارد به تصریحِ جداگانه و با استعمال انجام نمیشود؟ گفتیم گاهی واضع تصریح میکند که من این لفظ را برای این معنا قرار دادم؛ حالا چه اولین بار باشد که لفظ را برای معنا قرار میدهد، چه نه، لفظی برای معنایی بوده و او دارد نقلش میدهد و برای معنای دیگر قرار میدهد. بالاخره وقتی تصریح بکند وضع درست میشود. اما گاهی تصریح نمیکند، هیچ چیز نمیگوید، فقط استعمال میکند و منظورش این است که با این استعمال لفظ را در معنای جدید وضع کند؛ هم نظر او استعمال است، هم نظر او وضع است. حالا میخواهیم ببینیم این شدنی هست یا نه.
یک بار ما وضع را عبارت میدانیم از «جعل اللفظ حاکیاً عن المعنی» که میگوییم وضع یعنی «جعل اللفظ حاکیاً عن المعنی». یک بار وضع را عبارت میدانیم از «اعتبار اختصاص لفظ به معنا». اعتبار، یک حالت نفسانی است که انجام میشود، اما جعل یک ذره بالاتر از آن اعتبار است؛ آن اعتبار باید باشد، یک حکم نفسانی هم باید کنارش باشد، یک لحاظی هم باید کنارش باشد. آنجا که ما وضع را اعتبار میدانیم، شخص وقتی استعمال میکند، بنا میگذارد بر اینکه لفظ به این معنا اختصاص داشته باشد؛ با همین بنایش جعل درست میشود، با آن استعمالش هم استعمال درست میشود. دو کار انجام میشود: یک کار استعمال است که همراه با تلفظ و اسماع به مخاطب است، یکی هم وضع است که اعتبار است و هیچ احتیاجی به اسماع و اینها ندارد.
دو کار انجام میشود و این مستعمل و واضعی که دارد دو کار انجام میدهد، دو لحاظ میکند: لحاظ میکند حکایت را آلیاً و لحاظ میکند حکایت را استقلالاً. چون مستعمل است، لحاظ میکند حکایت را آلیاً؛ چون واضع است، لحاظ میکند حکایت را استقلالاً، ولی دو کار است و دو لحاظ است؛ یکی استعمال است، یکی بنا است. بنا یعنی وضع، یعنی اعتبار. در یک کارش حکایت را آلیاً لحاظ میکند، در کار دیگرش حکایت را استقلالاً لحاظ میکند؛ هیچ اشکالی نیست. دو کار است، دو لحاظ است؛ این دو لحاظ یکی از آنها تعلق گرفته به حکایت آلیاً، یکی از آنها تعلق گرفته به حکایت استقلالاً، هیچ اشکالی پیش نمیآید. اما در صورتی که ما وضع را اعتبار ندانیم، جعل بدانیم، «جعل اللفظ حاکیاً عن المعنی» بدانیم: یک بار این شخص استعمال میکند و سببی هم میآورد تا این سبب حکایت را افاده کند. باز هم توجه میکنید دو کار دارد انجام میدهد: یکی استعمال، یکی تسبیب.
بررسی محذور اجتماع دو لحاظ و راهحل تسبیب و اعتبار
استعمال دارای لحاظی است که تعلق گرفته به حکایت، اما لحاظ آلی. آن تسبیب هم دارای لحاظی است که تعلق گرفته به حکایت، اما به نحو استقلالی. باز هم دو کار است، دو لحاظ است، اشکالی نیست. اما اگر فقط استعمال باشد، نه اعتباری باشد بنا بر آن مبنا، نه تسبیبی باشد بنا بر این مبنا، بلکه با همان استعمال هم میخواهد استعمال کند هم میخواهد وضع کند، یک کار است، یک لحاظ است؛ یک متعلق لحاظ داریم که حکایت است، منتها دو نوع لحاظ: یکی لحاظ آلی و یکی لحاظ استقلالی. در یک لحاظ دو نوع لحاظ آمد، این میشود مشکل. پس به نفس استعمال اگر بخواهیم جعل کنیم اشکال دارد، اما اگر با استعمال، تسبیبی هم همراه بود، آنجا با استعمال جعل کردن اشکال ندارد؛ اگر با استعمال اعتبار همراه بود و ما وضع را عبارت از اعتبار گرفتیم، باز هم اشکال ندارد. خلاصه باید در یک لحاظ، دو لحاظ آلی و استقلالی جمع نشود؛ باید دو لحاظ درست کنیم، یکی آلی و یکی استقلالی. بنا بر اینکه وضع به معنای جعل و سبب باشد، «جعل اللفظ حاکیاً عن المعنی» باشد، بنا بر آن اگر توانستیم جعل را جدا کنیم، استعمال را جدا کنیم، مشکل حل است؛ بنا بر اینکه وضع عبارت از اعتبار باشد، آنجا هم همینطور، استعمال را جدا میکنیم، اعتبار را جدا میکنیم، باز اشکال برطرف میشود. آنجایی که استعمال بخواهد هم استعمال باشد هم وضع باشد، آن مشکل دارد که اول اینگونه گفتیم. اول وقتی وارد بحث شدیم گفتیم استعمال را جعل قرار دادن اشکال دارد، زیرا مستلزم این است که با یک لحاظ حکایت، حکایت را هم آلی بگیریم هم آلی لحاظ کنیم، هم استقلالی لحاظ کنیم و این اشکال دارد. این اشکالی است که اول گفتیم؛ بعد راه حل نشان دادیم: در راه حل، مستعمل جعل سببیت هم میکرد، دو کار انجام میداد؛ چون دو کار انجام میداد میتوانست دو لحاظ داشته باشد، مشکل برطرف میشد. حالا راه سومی میخواهیم برویم که آن هم اشکال ندارد؛ راه اول غلط بود، راه دوم درست بود، راه سوم هم میخواهد درست باشد. راه سوم این است که وضع را عبارت از اعتبار بگیریم و مستعمل در حینی که دارد استعمال میکند اعتبار هم بکند؛ به تعبیر ایشان استعمال کند «بانیاً علی هذا المطلب»، یعنی در حالی که بنا دارد بر اینکه لفظ اختصاص به معنا پیدا کند؛ «بانیاً» یعنی همان اعتبار.
هم دارد استعمال میکند هم دارد اعتبار میکند. خب استعمالش لحاظی دارد، اعتبارش لحاظ دیگر؛ چون دو لحاظ است، یکی تعلق گرفته به حکایت آلیاً، یکی تعلق گرفته به حکایت استقلالاً، اشکالی پیش نمیآید.
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: بنا اعتبار است و اعتبار، وضع است؛ پس بنا هم اعتبار است هم وضع است.
دانش پژوه: ولی بین وضع و اعتبار فرق است
استاد: در مبنای سوم فرقی نیست؛ در مبنای سوم وضع و اعتبار یکی است. بنا را به معنای وضع بگیرید درست است، به معنای اعتبار هم بگیرید درست است؛ هر دو یکی است دیگر.
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: اعتبار که روشن است، اعتبار که مسئلهای نیست؛ اعتبار این است که ما اعتبار کنیم اختصاص لفظ را به معنا، یعنی در ذهنمان بگذرانیم، یک ملاحظه بکنیم، اعتبار کنیم؛ این که روشن است، مشکلی هم نیست. اما جعل سببیت ایشان اینگونه میگوید، میگوید اینطور عبارتش بود: جعل لازم کنیم، یعنی لفظ را طوری قرار بدهیم که حکایت کند، طوری قرار بدهیم که حکایت کند؛ بعد جعل کنیم حاکی بودن لفظ را. لفظ را استعمال میکنیم، حاکی بودنش را جعل کنیم.
دانش پژوه: یعنی با جعل کردن لفظ، ایجاد میکنیم، جعل فعلی میکنیم.
استاد: بله.
دانش پژوه: جعل فعلی که خودش حاکی است؛ یعنی در همان وضع که لفظ را جعل میکنیم، جعل فعلی میکنیم، نه جعل لفظی.
استاد: جعل فعلی باشد یا حاکی فعلی باشد، وقتی جعل کردید حاکی، حاکی بالفعل میشود دیگر. وقتی هم جعل کنید حاکیتان حاکی بالفعل میشود. از اول این لفظ میتوانست حکایت کند، حالا که جعل کردید حکایت میکند؛ پس فعلاً قید حاکی بودن با قید جعل کردن یکی میشود.
دانش پژوه: نه، لفظ را استعمال میکند، این فعل است؛ به خود فعل میگوید جعل، نه به آن جعل لفظی.
استاد: مربوط به جعلکند
دانش پژوه: جعل لفظ با زبان نمیکند، بلکه چه جعل کرده؟ فعلی؛ یعنی ایشان نام وضع را آورده، چطور آورده؟ با این فعلی که انجام داده، یعنی استعمال لفظ در این معنا، عملاً جعل را انجام داده است، لکن جعل فعلی بود، جعلش مثل لفظی نبود.
استاد: بله. ببینید، جعل میکند لفظ را برای معنایی، تصریح هم نمیکند؛ فقط استعمال میکند، منتها در حین استعمال کردن، لفظ را در معنا به کار میبرد، یعنی لفظ را حاکی از معنا قرار میدهد با این عملش. با این عملش دارد جعل میکند؛ پس خودِ عمل، استعمال است، منتها این استعمال یک نوع سبب درست کردن است، سبب درست کردن است برای حکایت، به این معنا که ما با این استعمالمان سببی هم درست میکنیم که سبب شود برای حکایت لفظ عن المعنی.
دانش پژوه: اصل نزاع بر سر همین است؛ آنهایی که بحث میکردند میگفتند که استعمال، سبب در آن هست یا نه، نه اینکه استعمال هر دو لحاظ در آن باشد، لحاظ چیز دیگری است. بحث در آنجا است که یعنی اول کلام این بود که استعمال در آن صلاة هم خوابیده که مشکل حل بشود یا نخوابیده؛ و الّا اصل قضیه که هر دو لحاظ باشد که قبول نداریم.
استاد: نه، هر دو را لحاظ میکنیم منتها با دو کار.
دانش پژوه: میگویم در این استعمال ما صلاة خوابیده اول کلام بود که با آن وضع درست میشود.
تحلیل افعال توليدی و تمایز دقیق انشا و اعتبار
استاد: الان توضیح میدهم؛ ببینید، ما میگوییم انشا میکنیم وضع را. انشای وضع، چون وضع را ما به معنای اعتبار گرفتیم، گروهی به معنای انشا میگیرند، به معنای انشا میگیرند. اما انشای وضع به چه معنا؟ به معنای اینکه ما لفظ را طوری قرار میدهیم که حکایت کند. این «طوری قرار میدهیم که حکایت کند»، گاهی با تصریح است، گاهی با عمل است؛ یعنی من در ضمن استعمالم یک کار دیگر هم انجام میدهم، نه با یک استعمال دو لحاظ داشته باشم. با استعمالم، ببینید یک وقت با استعمال دو لحاظ میکنم، این باطل است؛ یک وقت با استعمالم کار دیگر هم انجام میدهم که این کار دیگر با استعمال من مشتمل بر دو لحاظ میشود. مثل کارهای تولیدی؛ یک کار انجام میدهید، یک کار دیگر از آن متولد میشود؛ مثلاً زِه را میکشید، این تیر رها میشود. الان شما دو کار انجام دادید: یکی کشیدن زه، یکی رها کردن تیر، ولی رها کردن تیر کار متولَّد است، یعنی متولد از آن اولی است. شما در وقتی دارید استعمال میکنید دارید انشا میکنید حکایت کردن لفظ از معنا را؛ این دو کار در طول هم دارد انجام میشود. خب وقتی این دو کار انجام شد، کار اول که استعمال است لحاظی دارد، کار دوم که از آن استعمال متولد شده آن هم لحاظ دیگر دارد. آن وقت شما حکایت را هم لحاظ میکنید آلیاً به عنوان اینکه مستعملید، هم لحاظ میکنید استقلالاً به اعتبار اینکه مُنشِئید، یعنی سبب را درست کردید منتها با کارتان. اگر بتوانید این کار را جدا کنید از استعمال که دو لحاظ داشته باشید با دو کار، اشکال برطرف میشود؛ اگر نشد اشکال هست. بستگی دارد به اینکه استعمال را یک کار بگیرید که دارای دو لحاظ باشد، این اشکال دارد؛ استعمال را تبدیل کنید به دو کار، یکی با این لحاظ، یکی با آن لحاظ، اشکال ندارد.
دانش پژوه: جعل خودش لحاظ است دیگر، درست است؟ جعل هم یک کار ذهنی است.
استاد: جعل، جعلِ اعتبار است یا انشاست.
دانش پژوه: هر کدام
استاد: انشا معمولاً بیشتر از اعتبار است؛ اعتبار یک حالت نفسانی است و تمام میشود، انشا مافوق این حالت نفسانی است. آن هم اعتبار حالت نفسانی است؛ مثلاً یک چیزی باید باشد اضافه بر آن، به قول ایشان مؤنهاش بیشتر از اعتبار است. اعتبار فقط یک گذشتن از نفس است، اما انشا یک نوع فعل است، یعنی اینکه از نفس من میگذرد کافی نیست، مثل اینکه نفس من باید یک حکمی هم بکند، یک فعلی هم انجام بدهد.
دانش پژوه: وضع نفسانی...
استاد: یک چیزی اضافه دارد بر اعتبار؛ یعنی حالا مثلاً مثل یک حرکتی از نفسم باید انجام بدهم، تنها اینکه یک چیزی عبور کند از نفس کافی نیست. ملاحظه میکنید، ولی بالاخره در جایی که ما دو کار برای واضع و مستعمل درست کردیم، میتوانیم بگوییم به یک اعتبار مستعمل است به یک اعتبار واضع است، مشکل را حل کنیم. اگر وضع را اعتبار گرفتید که مسلماً دو کار است: یکی استعمال است، یکی اعتبار است که همان وضع است؛ اما اگر وضع را اعتبار نگرفتید، انشا گرفتید، باز هم یکی استعمال است، یکی انشاست. منتها انشا یعنی سبب قرار دادن لفظ برای ایجاد معنا یا برای حکایت کردن از معنا.
خب این راه سوم که رفتیم و گفتیم درست است؛ راه اول که باطل بود، دوم درست بود، سوم هم درست بود. سومی را میخواهیم با دومی مقایسه کنیم ببینیم کدام بهتر است. ایشان میفرمایند سومی از این جهت بهتر است که موؤنه زایدی نمیخواهد؛ در دومی شما باید جعل سبب کنید، یعنی نفستان یک حرکتی انجام بدهد، یک کاری انجام بدهد، در سومی به آن کار احتیاج ندارید. پس سومی راحتتر از دومی است. اگرچه هر دو مشکل را حل میکند، ولی سومی به خاطر اینکه «أخفّ مئونة» هست بهتر است. ولی سومی از یک جهت دیگر مشکل دارد و آن این است که مظهری نیست برای کاری که واضع کرده است: واضع استعمال کرده، همه هم استعمال را دریافت کردند؛ در ذهن خودش بنا گذاشته بر اینکه وضع هم کردم، این را چه کسی فهمیده است؟ هیچ اعلام هم نکرده، هیچ اعلام نکرده است؛ که اگر اعلام کند میشود تصریح، از بحث ما بیرون میآید. آنجا که واضع تصریح کند که گفتیم وضع هست و مشکلی اصلاً ندارد. فرض کنید واضعی بنا گذاشته و اعتبار کرده، تصریح هم نکرده، هیچ چیز هم نگفته است؛ مخاطب از کجا بفهمد که این واضع وضع کرده است؟ مخاطب استعمال را درک کرد؛ دید بالاخره استعمال کرد، صدایی آمد، این لفظ را گفت، آن معنا را هم آورد، در ذهن مخاطب آورد؛ این استعمال بود. ولی در باطن این مستعمل یک اعتباری هم انجام گرفت؛ مخاطب از کجا این اعتبار را بفهمد؟ دلیلی بر وجود این اعتبار نیست. مشکلش فقط همین است؛ چطور اعلام میکنی؟ اگر بعد از استعمالت اعلام کردی، خب اینجا میشود تصریح؛ اگر حین استعمالت اعلام کردی، این هم میشود تصریح؛ اگر هم اعلام نکردی از کجا فهمیده میشود؟
اشکال فقدان مبرِز در اعتبار و بررسی انشای عملی
دانش پژوه: از این اعتبار جعل شده، اعتبارِ جعل هم آمده، هم لفظ و هم اعتبار یکی نیست؛ استعمال به منزله وضع نفسانی است که من بر خودم وضع میکنم.
استاد: بله.
دانش پژوه: اعتبارِ اختصاص، جعل میگویم در واقع برای غیر هم همین میشود دیگر، اعتبار «أخفّ مئونة» است.
استاد: بله، این در دومی انشا هست، منتها انشای تصریحی نیست، انشای عملی است.
دانش پژوه: تصریح اصلا بحث دیگری است
استاد: انشای عملی است؛ فرض کنید مثلاً ...
دانش پژوه: اختلافی که اینجا برمیگردد به اعتبار و جعل، نه اینکه من چگونه وضع کردم. من اعتبار کردم یا جعل کردم؟ آن که اعتبار کردم کجاست؟ نمیفهمم، اما جعل کردن را میفهمم.
استاد: بله، جعل چون انشاست، انشا یک نوع ظاهر کردنی در آن هست؛ ولی اعتبار در آن ظاهر کردن نیست. چون اعتبار در آن ظاهر کردن نیست، مخاطب دریافتی ندارد؛ دلیلی بر این وجود جعل حاصل نیست، مگر بعداً خود شخص بگوید، خود شخص مستعمل بگوید. آن هم که بگوید دیگر تصریح است دیگر، از بحث ما بیرون میرود. پس این راه سوم راه خوبی است، فقط دلیل مبرِز ندارد؛ چیزی که آشکار بکند که این مستعمل وضع کرد، آن روشن نیست.
دانش پژوه: تفاوت اعتبار و جعل در مصداق چه میشود؟
استاد: بله؟
دانش پژوه: تفاوت اعتبار و جعل در مصداق چه میشود؟
استاد: حالا من اینطور بگویم
دانش پژوه: در مثال مشخص میشود...
استاد: گاهی ما یک جاهایی شوخی میکنیم، میگوییم این دلیلی که شما آوردید، گاهی میگوییم این دلیلی که شما آوردید دلیل خوبی است، نتیجه میدهد؛ گاهی هم میگوییم نه، این دلیل یک ذره احتیاج به حرکت دست دارد. گاهی شوخی میکنیم میگوییم احتیاج به حرکت دست دارد، یعنی دلیل را تا دست را حرکت ندهی، تن را حرکت ندهی، یک ذره سعی این طرف و آن طرف نکنی مخاطب این دلیل را نمیفهمد؛ یعنی احتیاج به یک چیز دیگر دارد. حالا اینجا جعلی که میکند مثلاً فرض کنید که دارد لفظ را استعمال میکند در معنایی، یک طوری هم با اشاره دارد حالی میکند که من جعل کردم؛ این تصریح دیگر نیست، تصریح نیست.
دانش پژوه: من مسبوق به اینم که کلامی که در خارج است، آن مظهریت با هیچکدام نیست؛ یعنی فرقی نمیکند در اعتبار هم همین، به هر حال باید یک تمایزی بین این دو در خارج باشد. اصلاً مثالی برای جعل در اینجا با فرق اعتبار وجود ندارد؛ فقط مثالش در نفسانی است. میگویم در باطن در دل خودم وضع میکنم که میشود اعتبار، در غیر، چیز میکنم میشود جعل؛ اما خب باز هیچکدام مبرِز نیست، هیچکدام در خارج چیزی ندارند. با عمل خود تحریک کرده، تصریح نکرده که این چیست؟
استاد: نه، تصریح عملی، من این را به شوخی گفتم
دانش پژوه: نه، آن انشا، حالا مثلاً انشا چه فرقی با انشای با...
استاد: ببینید، انشا میکند نه یعنی مستقیم خود اختصاص را وضع میکند؛ تسبّب به قول ایشان تسبّب الی الحکایه را میآورد، یعنی لازمِ حکایت را جعل میکند، از این طریق میفهماند که حکایت منظور است.
دانش پژوه: چطور مخاطب میفهمد که جعل انشا کرده است؟
استاد: بله، آنجا آشکار میکند.
دانش پژوه: تصریح باشد یک بحث دیگر است
استاد: نه، آشکار تصریح به وضع که نمیکند؛ تصریح به این میکند که حکایت را جعل میکند تا خود مخاطب برود سراغ آن یکی. نمیگوید «جعلتُ اللفظ مختصاً بالمعنی»، بلکه با عمل میفهماند که این لفظ حاکی از معناست. عمل، همان استعمال است، منتها استعمال دارد سبب میشود برای این کار؛ بالاخره مبرز دارد آنجا چون انشا میکند. اگر مبرز نداشته باشد مثل همین است، آن هم همین مشکل را دارد.
دانش پژوه: انشا و اعتبار فرقش در همین است
استاد: اگر فهمیده نشود مثل همین است. ببینید، انشا با اعتبار فرق میکند؛ انشا یعنی ایجاد، انشا یعنی اظهار.
دانش پژوه: در اینجا در خارج ما اصلاً هیچ فرقی نداریم، یعنی شما در هیچ صورتی متوجه نمیشوید که این متکلم الان دارد انشا میکند یا اعتبار میکند؛ اصلاً تمایزی وجود ندارد.
استاد: خود ایشان میگوید که فعلاً عملاً حکایت میکند؛ اگر حکایت دارد میکند، یک نوع جعلی در آن هست. شما الان میگویید من تصور نمیکنم، این هم با آن یکی میشود؛ خب اگر واقعاً یکی شد که حکم همین اعتبار را دارد. ولی ایشان نمیگوید اعتبار، میگوید انشای وضع است. انشا خودش یک نوع اظهار است؛ اگر اظهار در آن نبود، بله، بیدلیل میشود.
کیفیت اظهار در انشا و تحلیل عبارت «سبق الاستعمال بالبناء»
دانش پژوه: مثلاً میگویند قبل از وضع الفاظ میگویند من یک سری کلمات را با یک سری معانی وضع میکنم؛ بعد در خلال صحبتشان که استعمال میکنند با آنها وضع میکنند.
استاد: بالاخره یک طوری باید اظهار کند
دانش پژوه: در خارج مثلاً یک طوری میگوید من اولش میگویم یک سری کلمات را با معانی وضع میکنم، بعد از آن حرفم در خلال صحبتهایم میآورم معانی را، مثلاً در قالب گزاره شاهد داشته باشد، بعد میآورم همانجا؛ خب باید این مخاطب به خاطر آن جمله قبل من انشا را منتقل بکند، بگوید این لفظ با این معنا به قصد همین متکلم شده است. اما هیچ چیز نگویم، هیچ چیز؛ آن وقت ما مبرز در خارج نداریم، اصلاً به وضع نمیرسد.
استاد: بله، اگر هیچ چیز نگویید که مبرز ندارد، عرض می کنم این انشا با اعتبار فرق دارد؛ باید انشا...
دانش پژوه: این تصریح نیست
استاد: بله، باید تصریح نباشد، در عین حال اظهار باشد. خود ایشان میگوید: «و هو جعله حاکیاً فعلاً بنفسه»، این را مظهر گرفته است. جعل لازم میگوید که لفظ را طوری قرار بدهیم که حکایت کند، بعد میگوید «بجعل لازمه»، جعل لازم هم میگوید «جعله حاکیاً». ولی خب این باید اظهار بشود؛ حالا به چه صورت اظهار بشود، تصریح هم بشود چون تصریح به سببیت است، تصریح به وضع نیست، بنابراین نمیشود گفت از قسم تصریح است. میگوید مثلاً من حاکی قرار دادم، با عمل میگوید، علیایحال مثالش را من شاید نتوانم بگویم.
دانش پژوه: در خود اصول ...
استاد: آن هم که شما میفرمایید یک نوع تصریح است، منتها میگویید تصریح را قبلاً بکند بعد بانیاً، بانیاً بعد تصریح استعمال بکند
دانش پژوه: مثلاً میگویم یک سری واژهها را با معانی وضع خواهم کرد، این تصریح نیست دیگر، تصریح هر واژهای که من بعد معانی را لفظ دهم که در آن صراحتی نیست.
استاد: بله، آن اگر تصریح نگیرید درست است.
دانش پژوه: مثلاً همین دین شرع هست، مثلاً تأسیسی هست، مثلاً امضایی هست؛ بعد ما میفهمیم که شارع خودش واضع هست، خودش شرع مقدس تشریع میکند همین الان، بعد از اینکه آن دو تا را با آن با صراحت فهمیدیم، بعداً در موارد دیگر هم اگر همین مسئله تشریع بشود بدون هیچ قرینهای باز ما میفهمیم؛ دیگر نیاز ندارد شارع بگوید من این را تشریع کردم یا تأسیس کردم. امضا هم نکرده باشد اشکال ندارد، چون قبلاً این سیره را فهمیدیم.
استاد: بله، باشد، عیبی ندارد. ممکن است شما مثال به آنجا بزنید که فرق بین انشا و اعتبار را دارید به این مثال بیان میکنید، بله.
صفحه ۸۶ هستیم، سطر پانزدهم: «و اما علی ما عرفت». «ما عَرَفت» این بود که حقیقت وضع یک نوع اعتباری است از واضع؛ انشا نمیخواهد، اعتبار کافی است. «اذاً علی ما عرفت فیکفی» در حصول اختصاص لفظ به معنا «مجرد سبق الاستعمال بالبناء» یعنی مع البناء «علی اختصاص اللفظ بالمعنی». یعنی قبلاً استعمال میکند، علاوه بر این بنا، یعنی هم استعمال میکند هم بنا میگذارد بر اختصاص لفظ به معنا؛ آن وقت با این سبق استعمال، بعد از این، اینکه میگویم بعد از این به خاطر کلمه «سَبق» است، بعد از این استعمال وضع دیگر درست میشود. استعمال قبل از تحقق وضع، یعنی قبل از آشکار شدن وضع، استعمال است، منتها استعمال به همراه بنا، که بنا همان اعتبار است؛ بنا میگذارد بر اینکه لفظ اختصاص به معنا داشته باشد، استعمال هم میکند همراه این بنا. الان هم استعمال حاصل شد، هم وضعی که عبارت از بنا است حاصل شد. این سبق استعمال شده، بعد از آن دیگر وضع انجام میشود و لفظ اختصاص به معنا پیدا میکند، هر کسی بخواهد استعمال کند میتواند.
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: سبقت استعمال علی البنا...
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: آن وقت «علی» را متعلق به «سبق» می گیرید
دانش پژوه: «مجرد سبق الاستعمال علی البنا» بر چه؟ بر اختصاص لفظ به معنی
استاد: یعنی بنا سبقت بگیرد بر استعمال؟
دانش پژوه: استعمال سبقت بگیرد بر بنا به اختصاص
استاد: اینطوری که شما معنا میکنید «سبق الاستعمال بالبناء»، یعنی استعمال سبقت بگیرد به بنا
دانش پژوه: استعمال بیاید بعد...
استاد: استعمال همراه بنا سبقت بگیرد بر استعمالاتی که دیگران میکنند.
دانش پژوه: «سبق» بر اختصاص لفظ؟
استاد: نه، «علی اختصاص» را متعلق به «سبق» نگیرید.
دانش پژوه: نه، ایشان میگوید، «علی اختصاص» استعمال همراه با بنا هست بر اختصاص لفظ به معنی.
استاد: ببینید، میتوانید «علی اختصاص» را متعلق به هر دو بگیرید: هم «بالبناء» هم «بالاستعمال».
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: علیایحال این «علی اختصاص» را به «بناء» من متعلق میگیرم. اگر کسی خواست به استعمال هم متعلق بگیرد، یعنی هر دویش اشکالی ندارد، ولی آنطوری که من معنا میکنم واضح است: استعمال همراه با بنای بر اختصاص به لفظ، سبقت بگیرد بر استعمال دیگران؛ دیگر «استعمال دیگران» نگفته است.
تقریر کلام آخوند و اصفهانی در اخف مؤونه بودن و طرح «إنقلت» در استغنا از قرینه با تکیه بر حکمت واضع
«و هو» اینچنین جعلی، «و ان کان خفيف المئونة»، مئونهاش سبک است یعنی کم زحمت است مثل قبل نیست؛ قبلاً یک زحمت تسبیبی هم داشت، این آن زحمت را هم ندارد. «وإن كان خفيف المئونة ـ بل أخفّ مئونة من قصد حصوله بالاستعمال»، أخفّ مئونة است از آنجایی که ما قصد میکنیم که جعل با استعمال حاصل شود که فرض دوم ما بود یا فرض اولِ بیاشکال بود. «حیث انه لا حاجة الی التسبب الی حصوله بوجه من الوجوه»؛ احتیاج ندارد که سببی قرار بدهیم برای حصول جعل بوجهی از وجوه، لازم نیست جعل سبب کنیم تا به وضع برسیم، بلکه بدون جعل سبب وضع حاصل میشود. از این جهت این جعلی که الان ما داریم میگوییم أخفّ مئونة است از آن جعل قبلی. اگرچه اینچنین است: «الا انه یحتاج الی دلیل»؛ احتیاج به راهنما دارد، به عبارت من احتیاج به مبرِز دارد، یعنی باید یک دلیلی بیاید که سامع بتواند بفهمد که چه کاری انجام شده است، در حالی که سامع نمیفهمد که جعلی انجام شده چون آشکار نمیشود.
«فان قلت» بیان میکند که ما میدانیم مستعمل حکیم است و لفظ را الان در غیرِ معنا دارد استعمال میکند؛ این را که دیگر میفهمیم، چون در معنای رایج استعمال نکرده است، دارد در معنای جدید استعمال میکند، میخواهد وضع کند. اگر در معنای قدیم استعمال میکرد که وضع نمیکرد، داشت وضع دیگران را ادامه میداد؛ این دارد وضع میکند، وضع میکند پس معلوم میشود در معنای جدید دارد کار میکند، در غیر معنای جدید به کار میبرد، حکیم هم هست. یک وقتی حکیم نبود میگفتیم که اشتباه کرده است، لفظ را میخواسته در فلان معنا استعمال کند اشتباهاً آمده در این معنا به کار برده است، یا نمیگفتیم اشتباه کرد، میگفتیم مثلاً دارد شوخی میکند یا خیلی وارد نیست، شاید یک وقتی هم یک چیزی همینطوری پرت کرده، از این احتمالات میدادیم؛ ولی وقتی حکیم باشد، دارد استعمال میکند لفظ را در یک معنایی که تا حالا رایج نبوده، میفهمیم دارد لفظ را به این معنا اختصاص میدهد. تخصیص از روی کار این حکیم فهمیده میشود؛ احتیاجی نیست به اینکه تصریح کند، احتیاجی نیست به اینکه به یک نحوی ما را راهنمایی کند، خودِ همین حکیم بودنش ما را راهنمایی میکند. پس او بینیاز میشود از نصب قرینه یا به تعبیر ما از نصب مبرِز؛ احتیاجی به نصب مبرِز ندارد، خودِ شنوندگان میفهمند که این وضع کرد، بدون احتیاج به تصریح. همان انقلت قبلی شماست؟
دانش پژوه: بله، شما فرمودید بدون قرینه نمیشود. خودِ همین قرینه است، حکمتش قرینه است.
استاد: بله، «قلت» را من در جواب شما هم میگفتم. «فان قلت بعد ما کان الحکیم»... خب این مطلب را از خارج توجه کنید: حکیم گاهی از اوقات لفظ را در معنایی به مجاز استعمال میکند، گاهی هم جعل جدید میکند. خب سامع، حالا فرض کنید یک حکیم است، سامع میگوید شوخی نکرده، اشتباه نکرده، آنطور محملهایی که برای استعمالات دیگران درست میکند بر محمل این حکیم درست نمیکند؛ ولی آیا احتمال مجاز بودن نمیدهد؟ سامع احتمال میدهد که حکیم داشته مجاز میگفته است، خب مجازگویی که منافات با حکمت ندارد، ممکن است شخص حکیم باشد مجاز هم بگوید.
ایشان میگوید اگر سامع بفهمد که منظور این حکیم رسیدن به مزایای مجاز نیست، چون مجاز گاهی مزایا دارد، مزیت دارد بر حقیقت؛ گاهی مثلاً بهتر سامع را تحت تأثیر قرار میدهد، گاهی باعث میشود که سامع بیشتر فکر کند، از روی این معنای حقیقی به معنای مجازی پی ببرد، یک خرده بیشتر فکر کند بهتر مطلب در ذهنش اثبات بشود، خلاصه خودِ مجازگویی هم یک نوع مزیتهایی دارد. اگر سامع تشخیص داد که حکیم در صدد امتیازات مجازی نیست، از کار حکیم میتواند کشف کند که جعل جدید شده است؛ اگر نه، نتوانست تشخیص بدهد، احتمال داد یا یقین پیدا کرد که حکیم دارد از امتیازهای مجاز استفاده میکند، خب در آنجا نمیتواند حکم به وضع کند. اما در جایی که برایش ثابت شد نه به تصریح، بلکه همینطوری فهمید که حکیم در صدد مجازگویی و استفاده از امتیازات مجاز نیست، در چنین حالتی میتواند کشف کند که حکیم وضع کرد، بدون احتیاج به دلیل.
دانش پژوه: از نفس وضع میفهمد دیگر...
استاد: نه نمیفهمد
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: نه میگوید شاید اصلاً وضعی نباشد.
دانش پژوه: و مستعمل میداند معانی، بلد است، مستعمل هم میداند معنای حقیقی و حقیقتاً به چه معناست و مجازاً به چه معناست
استاد: خب میگوید شاید مجاز به کار گرفته است.
دانش پژوه: نه، مجاز را میداند، اسد، حیوان مفترس نیست، رجل شجاع است، این معلوم است در مجاز با هم استعمال دارد؛ اما حالا اسد را برای یک چیز دیگری به کار میبرد میگوید این وضع مجاز است. مفروض ما است مستعمل معنایش را میداند.
استاد: نه، مستعمل معنا را میداند، سامع میگوید که مجاز قرینه میخواهد. آن استعمالات خصوصی لازم نیست دانسته بشود؛ سامع ممکن است تا حالا چنین استعمالی نشنیده باشد، ولی علاقه را بلد است. این استعمال میشود، میبیند فلان علاقه هم موجود است، میگوید شاید استعمال، استعمال مجازی باشد. تا حالا این معنای مجازی رایج نبود، کسی اراده نمیکرد، ولی این آدم اراده کرد.
شروط انتقال به وضع از طریق افاده مراد، قرینه مقامیه و ختم جلسه
دانش پژوه: مجاز ما این نیستش که منی که میشنوم از واضع، من معانی را بلدم...
استاد: معانی را بلدید، ولی تمام اشخاص مجاز را نمیدانیم. علاقه مجاز را اهل محاوره باید بدانند، نه معنای مجازی؛ یک معنای مجازی من میآورم که خیلی بدیع باشد، یعنی تازه باشد و بتوانند بپسندند، این عیبی ندارد به شرطی که علاقهها را رعایت کنند. لازم نیست نفس و شخص همین معنایی که من استعمال کردم معلوم باشد پیش مخاطب؛ ممکن است معلوم نباشد، علاقهاش معلوم باشد من استفاده کنم.
«فان قلت» بعد از این که حکیم در مقام افاده مراد است، نه در مقام رسیدن به مزایای مجاز. این را من کشف کردم که در مقام بیان است، میخواهد مرادش را بفهماند، نمیخواهد مجاز بگوید. «فلا محالة یبنی» «یبنی» سامع یا «یبنی» خود متکلم؟ ظاهراً خود متکلم، چون «یستعمل» پشت سرش است. «یبنی علی التخصیص». «تخصیص» در اینجا به معنای تخصیص رایج نیست؛ تخصیص به معنای اختصاص دادن لفظ به معنا است که همان وضع است. «یبنی علی التخصیص و یستعمل»؛ بنا میگذارد بر تخصیص و استعمال میکند. اگر واو را به معنای بعد بگیرید، تخصیص مقدم میشود بر استعمال، آن عبارت قبلی «سبق الاستعمال بالبناء علی اختصاص اللفظ» میشود اینطوری معنا بشود: قبل از استعمال، بناء بر اختصاص لفظ باشد؛ اینطوری میتوانید معنایش کنید، اما واو به معنای بعدیت نمیآید.
خب، «فان قلت بعد ما کان الحکیم» در مقام افاده مراد، بنا بر این تخصیص میگذارد و دیگر زحمت نصب قرینه را لازم نیست بکشد، لازم نیست نصب کند قرینه بر اینکه من معنای جدید اراده کردم؛ نصب قرینه بر معنای جدید لازم نیست. یعنی اظهار وضع لازم نیست؛ خود افراد از کار حکیم کشف میکنند که وضع کرد. ببینید، لفظ را در غیر معنا استعمال کرد و روشن هم بود که دنبال زینتهای مجازی نیست، میخواهد مرادش را افاده کند؛ از همینها ما میفهمیم که دارد وضع میکند، بدون اینکه تصریح هم کرده باشد. تقریباً میشود گفت مبرز عملی دارد؛ مبرز عملی، یا نگوییم عملی، بگوییم آن حالت و صفت خودش که حکمت است مبرز این مطلب است
دانش پژوه: قرینه مقامیه
استاد: قرینه مقامیه، اینطوری بگوییم. دیگر احتیاج به نصب قرینه نیست، احتیاج به مبرز دیگری نیست، همان کافی است. این «ان قلت» جوابش ان شاء الله باید جلسه بعد گفته بشود.
دانش پژوه: ما در معنای مجاز با کل استعمال، خودِ نفس مجازی استعمالش قرینه نمیگیرد؟
استاد: چرا
دانش پژوه: غیر از آنی که میخواهد وضع بگوید برای مجازی، یک معنای مجازی را وضع بکند...
استاد: قرینه را بعداً در جلسه بعد انشاءالله توضیح میدهیم. دو جور قرینه داریم، هم در مشترک هم در مجاز؛ در مجاز توضیح میدهیم که شاید انشاءالله مشکل شما آنجا حل بشود.