93/02/27
بسم الله الرحمن الرحیم
تحقیق در حل مشکل وضع تعیینی از طریق استعمال بر اساس مبنای انشاء و اعتبار/حاشیه 41 /وضع
موضوع: وضع/حاشیه 41 /تحقیق در حل مشکل وضع تعیینی از طریق استعمال بر اساس مبنای انشاء و اعتبار
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
جلد اول نهایة الدرایه، صفحه ۸۶، سطر یازدهم: «والتحقيق: أن إنشاء الوضع حقيقة ـ بمعنى جعل اللفظ بحيث يحكي بنفسه بجعل لازمه، وهو جعله حاكيا فعلا بنفسه ـ معقول»[1]
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: درست درنمیآید. «یجعل» خب نیست، «بجعل» بهتر است، کتاب ما درست نوشته است.
بحث ما در این بود که وضع را به سه قسم تقسیم کردیم. یکی وضع تعیّنی بود و دو تا هم وضع تعیینی. وضع تعیّنی فعلاً مورد بحث ما نیست، ولی وضع تعیینی را شروع کردیم به بحث. گفتیم که گاهی با تصریح وضع میکند و گاهی هم با استعمال وضع میکند. گاهی واضع تصریح میکند که این لفظ را برای این معنا وضع کرده است؛ که میشود وضع تعیینی به کمک تصریح. گاهی از اوقات شخص تصریح نمیکند، بلکه لفظی را در معنایی استعمال میکند و غرضش این است که این لفظ در این معنا وضع کرده باشد. در واقع دارد لفظ را برای معنایی بدون تصریح و فقط با استعمال، تعیین میکند.
بررسی امکان وضع تعیینی به وسیله استعمال
بحث در این داشتیم که این وضع تعیینی که عاملش استعمال است، ممکن است یا ممکن نیست؟ وضع تعیّنی ممکن است. وضع تعیینی به وسیله تصریح، این هم ممکن است. اما وضع تعیینی به وسیله استعمال آیا ممکن هست یا ممکن نیست؟ ابتدا گفتیم ممکن نیست. دلیلمان هم این بود که مقصود استقلالی مستعمل، معنا است. مستعمل وقتی لفظ را در معنا استعمال میکند، مقصود اصلیاش این است که آن معنا را به مخاطبش القا کند؛ پس مقصود اصلی او، معنا است. اما مقصود تبعیاش حکایت است. یعنی چون لفظ طبق وضعی که واضع کرده است، از این معنا حکایت میکند، حکایت هم مقصود این مستعمل هست. او غافل از حکایت نیست و به حکایت توجه دارد، ولی حکایت را وسیله و آلت قرار میدهد برای رسیدن به آن مقصود اصلی خودش که معنا است.
معنا مقصود اصلی است و حکایت مقصود آلی است؛ آلی یعنی آلی با الف، یعنی وسیله. حکایت وسیلهای است برای رسیدن به مقصود اصلی که ایجاد معنا در ذهن مخاطب باشد. اگر شخصی لفظ را استعمال کند و فقط غرضش همین ایجاد معنا باشد و حکایت را هم آلت قرار داده باشد، اشکالی پیش نمیآید. یک مقصود آلی دارد و یک مقصود استقلالی؛ مقصود آلیاش را وسیله قرار میدهد برای رسیدن به مقصود اصلی. اما اگر در عین استعمال بخواهد وضع کند، حکایت هم مقصود آلی میشود و هم مقصود استقلالی. چون دارد استعمال میکند، حکایت را دارد مقصود آلی میگیرد؛ چون استعمال برای این است که معنا را افاده کند، حکایت به عنوان آلت ملاحظه میشود، پس حکایت میشود مقصود آلی. اما چون واضع هم هست، حکایت میشود مقصود استقلالی؛ چون واضع کارش این است که لفظ را حاکی از معنا قرار بدهد و قصدش این است.
قصد او حکایت است. او جز حکایت چیزی نمیگوید، میگوید من لفظ را حاکی قرار بدهم از معنا. پس واضع حکایت را مقصود اصلی خودش قرار میدهد و مستعمل حکایت را مقصود آلی قرار میدهد. حالا اگر مستعمل در عین مستعمل بودن، واضع هم باشد، لازم میآید که حکایت هم مقصود آلی او باشد و هم مقصود استقلالی او. یک شیء هم مقصود آلی میشود و هم مقصود استقلالی و این باطل است. این توضیحی بود که ما دادیم و با این توضیح مشخص کردیم که وضع تعیینی از طریق استعمال ممکن نیست؛ چون مستلزم این است که یک شیء در یک لحاظ، هم ملحوظ استقلالی باشد و هم ملحوظ آلی باشد. البته اگر در دو لحاظ باشد اشکالی ندارد، اما در یک لحاظ دارد مقصود آلی و استقلالی میشود و این ایراد دارد.
تحقیق در حل مشکل بر اساس مبنای انشاء و اعتبار
حالا از «والتحقیق» میخواهند این را اصلاح کنند و مشکل را برطرف کنند. با دو مبنا اشکال را حل میکند؛ یکی مبنای این که وضع عبارت از انشاء باشد، و دوم مبنای این که وضع عبارت از اعتبار باشد. خودشان طرفدار مبنای دوم هستند که وضع را عبارت از اعتبار میداند، ولی بعضیها معتقدند که وضع، انشاء است. میفرماید که میتوانیم لفظ را حاکی از معنا قرار دهیم؛ این خودش میشود وضع. اگر لفظی را در ابتدا حاکی از معنا قرار دادیم، میشود وضع. اما لفظ را طوری باید حاکی قرار دهیم که «بنفسه» حکایت کند، نه «بالقرینه». اگر «بالقرینه» دلالت کرد، آن وضع نیست. باید لفظ را طوری حاکی قرار دهیم که بنفسه دلالت کند. به تعبیری دیگر، ما با این کارمان لفظ را به معنا اختصاص میدهیم؛ آن وقت سببی هم بر این اختصاص داریم که آن سبب، «جعل اللفظ حاکیاً عن المعنى» است.
این اختصاص با این سبب حاصل میشود؛ یعنی حکایت را اگر شما درست کردید، لازمهی حکایت، اختصاص است. یعنی وقتی لفظ توانست از این معنا حکایت کند، لازمهاش این است که این لفظ مختص به این معنا باشد و این معنا را افاده کند. حالا منی که استعمال میکنم، دارم لفظ را میآورم و معنا را هم حکایت میکنم، مقصودم هم این است که این معنا را به مخاطب القا کنم. ولی در عین حال دارم سببی را هم درست میکنم که آن سبب ایجاد حکایت کند. ببینید الان من دارم لفظی مثل «اسد» را در «رجل شجاع» استعمال میکنم. مقصود اصلی من این است که آن رجل شجاع را به مخاطب معرفی کنم و آن معنا را در ذهنش القا کنم. ولی همین القا را سبب قرار میدهم برای این مطلب؛ سبب قرار میدهم برای حکایت، که حکایت لازمهی «جعل اللفظ للمعنى» است.
این لازم را که کاشف از وضع است، من برایش سبب درست میکنم. یعنی همین استعمالم سبب میشود برای این که حکایت را بیان کنم. پس من حکایت را قصد میکنم و معنا را هم با قصد اصلی قصد میکنم. و قصد میکنم که این استعمال من، لازمهی این استعمال را که حکایت است جعل کند، آن هم به قصد اصلی که مقصودم هم هست. حکایت در اینجا دیگر مقصود آلی نمیشود. یا بفرمایید آن حکایتی که مقصود آلی است، آن به جای خود؛ ولی من با همین کار خود دارم سبب فراهم میکنم برای انشاء و برای ایجاد حکایت. الان دو تا چیز مقصود من است؛ یکی معنا مقصود من است، و یکی این که این معنا را یا استعمال لفظ در معنا را سبب قرار بدهم برای آن حکایت. هر دو مقصود من است. در اینجا که من میخواهم جعل حکایت کنم، حکایت را دیگر آلیّاً ملاحظه نمیکنم.
تعدد لحاظ در مرتبه تسبب برای حکایت
بلکه دارم آن معنایی را که مقصود اصلی قرار داده بودم و لفظ را در آن استعمال کردم، میخواهم این را سبب قرار بدهم یا استعمالم را سبب قرار بدهم برای این که حکایتی که لازمهی این استعمال من است اراده بشود و ایجاد بشود. پس دو تا مقصود درست میشود؛ یکی این که معنا را قصد میکنم، و یکی این که این کار خودم را سبب قرار میدهم برای این که چنین حکایتی درست بشود. و این حکایت در این هنگام مجعولِ من است. مجعولِ من است و مقصود من است؛ دیگر مقصود تبعی نیست، مقصود آلی نیست، بلکه مقصود استقلالی است. به این ترتیب الان مشخص شد که در یک لحاظ، من هم آلی و هم استقلالی نداشتم. من در استعمالم معنا را استقلالاً قصد کردم و حکایت، آلیّاً قصد شد. آن هیچ. بعد من دوباره با همین کارم یک حکایتی را دارم انشاء میکنم و جعل میکنم که آن مقصود اصلی من است.
کأنّه دو تا لحاظ داریم. در یک لحاظ، حکایت آلیّاً و معنا استقلالیّاً لحاظ شده است. در یک لحاظ دیگر، حکایت استقلالیّاً لحاظ شده است. آنجا که من حکایت را آلی لحاظ کردم، دیگر آنجا استقلالی لحاظش نکردم؛ استقلالی را در لحاظ دیگری داشتم. نه با یک لحاظ، این حکایت را هم لحاظ آلی کرده باشم و هم لحاظ استقلالی. لحاظ آلی داشتم که استعمال کردم، بعد همین استعمالم را سبب قرار دادم برای جعل یک حکایت که آن حکایت مقصود اصلی من بود و دیگر مقصود آلی نبود. الان توجه میکنید که تقریباً دو تا لحاظ میشود. یک لحاظ استعمالی که در آن لحاظ استعمالی، حکایت ملحوظ آلی است؛ و در همین لحاظ استعمالی، من یک لحاظ دیگر هم به تبع آوردم که حکایت را هم ایجاد کنم. یعنی سبب حکایت را درست کردم و سبب حکایت هم همین استعمال بود. این را سبب قرار دادم به حکایت، و حکایت هم مقصود استقلالی من است.
دانش پژوه: یعنی یک لحاظ، لحاظ دیگری را در برمی گیرد؟
استاد: مثلاً اینطوری؛ یعنی در عینی که دارم استعمال میکنم، یک سببی را هم ایجاد میکنم.
آن وقت آن سبب، مسبّبی را که عبارت از حکایت است درست میکند و آن مسبّب، مقصود استقلالی من است. نه این که یک شیء به یک لحاظ، دو جور لحاظ شده باشد. حکایت اینجا را با حکایت مجعول تفکیک میکنیم؛ حکایتی که با استعمال فهمیده میشود با حکایتی که جعل میشود را تفکیکش میکنیم. یکجا دو تا لحاظ وارد نمیشود. یک لحاظ است ولی دو جا وارد میشود، نه یک جا. من یک شیء را لحاظ آلی و استقلالی نمیکنم؛ حکایتی را که در استعمالم میآید لحاظ آلی میکنم و آن چیزی را که مسبّب جعل من است، لحاظ استقلالی میکنم. پس این لحاظ آلی و استقلالی روی یک حکایت وارد نشد که مشکل درست کند.
دانش پژوه: قصد اصلی، قصد اصلی پی در پی است، درست است؟ یعنی قصد استعمال می کنیم و بعد قصد حکایت.
استاد: بله. با همین استعمالتان دارید سبب هم جعل میکنید و پشت سرش حکایت هم میآید.
دانش پژوه: بالاخره این مترتب بر آن است؟ درست است؟
استاد: بله
دانش پژوه: سئوال این است که متعلق لحاظ نباید دوتا باشد چه با هم باشد چه نباشد.
تحلیل معنای حکایت بنفسه در انشاء وضع
استاد: بله، حالا من متعلق لحاظ را خواستم دو تا کنم؛ حالا با هم باشد یا یکی متفرع بر دیگری باشد، بالاخره الان دارد دو شیء را لحاظ میکند. با یک لحاظ هم ممکن است دو شیء لحاظ بشود، نه این که یک شیء هم آلیّاً و هم استقلالاً لحاظ گردد. درست است هر دو حکایت هستند، ولی آن حکایت آلی با حکایت استقلالی دارد فرق میکند و این حکایت استقلالی دارد سبب میشود.
حالا به عبارت توجه کنید، صفحه ۸۶ هستیم، سطر ۱۱؛ تحقیق این است که «إنشاء الوضع حقيقة». یعنی وضعی را انشاء کنیم به این معنا؛ «إنشاء الوضع حقيقة معقول». بعد خبر «إنَّ»، «معقول» است که بعداً میآید. در این بین، بین اسم «إنَّ» و خبر «إنَّ»، «إنشاء الوضع حقيقة» را توضیح میدهد که چیست. به این معنا که لفظ را قرار بدهیم با این حیثیت که «بحیث یحکی بنفسه»؛ «بنفسه» یعنی بدون احتیاج به قرینه بتواند حکایت کند. چه زمانی ما میتوانیم این کار را بکنیم؟ چه زمانی ما میتوانیم لفظ را طوری قرار دهیم که بنفسه حکایت کند؟
لفظ باید با قرینه از این معنی مجازی حکایت کند، ولی من میخواهم کاری بکنم که بنفسه حکایت کند، یعنی قرینه نخواهد. باید وضع انجام بشود دیگر؛ باید حکایت را درست کنم. باید بین این لفظ و آن معنا حکایت درست کنم تا این که احتیاج به قرینه نباشد. لذا ایشان میگوید «بجعل لازمه»؛ به این که لازم را جعل کنم. «وهو» یعنی این لازم، «جعل اللفظ حاکیاً فعلاً بنفسه» است. یعنی من میخواهم این کار را انجام بدهم که این لفظ را حاکی قرار بدهم «بنفسه» و بدون قرینه. الان شاید با قرینه دارم استعمال میکنم، ولی تصمیمم این است که این لفظ را حاکی از این معنا قرار بدهم که بعد از این بیقرینه بتوانم استعمال کنم. این چنین انشاء وضعی معقول است.
دانش پژوه: «بنفسه» در مقابل قرینه است؟
استاد: بله، «بنفسه» هم در مقابل «بقرینه» است. خب در این صورت حکایت، توجه کنید، مقصود اصلی میشود. در عینی که مقصود تبعی است، اصلی میشود. ولی من در استعمالم این حکایت را مقصود آلی میکنم، ولی در عین حال در مرحلهای که میخواهم سبب حکایت را جعل کنم، حکایت را مقصود استقلالی میکنم. در مرحله جعل سبب که ایشان اسمش را جعل سبب یا تسبّب میگذارد، حکایت مقصود اصلی من میشود. سبب چیست؟ همین استعمال من؛ همین استعمال من سبب است. در حینی که دارم استعمال میکنم، جعل سبب هم میکنم یعنی تسبّب هم میکنم؛ و در این استعمال من، حکایت آلی لحاظ میشود. وقتی جعل سبب میکنم، در جعل سبب حکایت استقلالی لحاظ میکنم. تقریباً دو تا میشود، دو تا حکایت میشود.
دانش پژوه: بدون قرینه وضع کردن ...
استاد: آن که وضع صریح می شود، قرینه ممکن است قرینه مقامیه باشد و لفظ را نگوید.
دانش پژوه: در وضعی که شما فرمودید می گوید این واژه را وضع می کنم برای این معنا؟
استاد: چیزی نمی گوید. حرفی نمی زند
دانش پژوه: در صراحت؟
استاد: در صراحت بله. در صراحت میگوید وضع کردم لفظ را برای این معنا، اصلاً استعمالی هم نیست؛ اصلاً استعمال نیست و قرینه هم نیست. یک لفظ است و یک معنا، میگوید این لفظ را برای این معنا وضع کردم؛ این میشود تصریح و میشود وضع تعیینی با تصریح.
دانش پژوه: حالا اگر من با اولین استعمال قصد وضع هم بکنم
استاد: یعنی لفظی که تا حالا استعمال نشده بود و تا حالا وضع هم نشده بود، من استعمالش کنم و در عین استعمال، وضعش هم بکنم. این اشکالی ندارد. یک وقتی شما لفظی را که واضع گفته بود، مجازاً استعمال میکنید و کمکم با کثرت استعمال حقیقتش میکنید. در اینجا قرینه لازم دارد؛ بعد از مدتی چون مشهور میشود، قرینه میافتد و میشود مجاز مشهور و آخر سر هم میشود منقول یا هر چیز دیگر. یک وقتی لفظی را با اولین استعمال میخواهید در معنایی حقیقتش کنید؛ حالا یا در معنایی که خودتان ابتدائاً آوردهاید یا در معنایی که مجازی است، حقیقتش میکنید. میخواهم عرض کنم همان مطلبی را که شما میگویید دارم امضا میکنم؛ که یک لفظی که تا حالا واضع وضعش نکرده و اختراع خود من است، آن را در یک معنایی استعمال میکنم و با همان استعمال تفهیم میکنم که این لفظ برای این معنا است و ابتدائاً دارم وضع میکنم. این لفظ با این معنا تا حالا سابقهای نداشته است.
لفظ را وضع میکنم، یعنی در معنای مندرآوردی استعمال میکنم و بعد این معنای مندرآوردی حقیقی میشود بدون این که تصریح بکنم. نمیگویم وضع کردم این لفظ را برای این معنا یا حاکی قرار دادم این لفظ را از این معنا؛ استعمال میکنم و تا استعمال کردم، شنوندهها میفهمند که من دارم وضع میکنم. تا حالا هم سابقه نداشته و این لفظ با این معنا سابقه نداشته است؛ اولین بار است که من این لفظ را میگویم و این معنا را یکطوری افاده میکنم. افراد هم معنا را میفهمند و هم حاکی بودن لفظ از معنا را میفهمند. این یکی. یکی هم این که نه، معنایی را که قبلاً واضعی برای یک لفظ دیگری وضع کرده است، من آن را برمیدارم و میآورم اینجا و برای این لفظ خودم قرار میدهم. فرقی نمیکند معنای مندرآوردی باشد یا معنایی که آن شخص واضع برای یک لفظ دیگری مناسب دیده است؛ من حالا آن معنای مندرآوردی یا معنایی که مناسب لفظ دیگری است را برای این لفظ دلخواه خودم میآورم. هر دویش هست و هر دو در بحث ما داخل است.
دانش پژوه: بحث من این بود که «بنفسه» را در مقابل «بالقرینه» قرار ندهید
استاد: «بنفسه» یعنی خودش دلالت کند. حالا در جایی که قرینه باشد، در مقابل قرینه است؛ و در جایی که قرینه نباشد یعنی خودش.
دانش پژوه: وقتی من واژه ای برای معنایی وضع میکنم، خود وضع که استعمال کردم معنای آن را دارد؛ این وضع شدنش است. اما آنجا قصد وضع ندارم. این عبارت «بنفسه» نیست؛ یعنی من به خودی خود...
استاد: «بنفسه» را چطوری معنا میکنید؟
دانش پژوه: یعنی من بگویم این واژه را که من برای این معنا وضع کردم، این واژه «بنفسه» دارای این معنا است. چرا؟ چون من وضعش کردم. اما آنجا که قصد وضع نداشته باشم خب «بنفسه» نیست دیگر؛ بعد با استعمالات بعدی به وجود میآید و این واژه برای این معنا بدون قرینه استعمال میشود. یا بگویم الان من این واژه را برای معنایم وضع کردم؛ چون صراحتی در آن دارم یا صراحت یک وضع. وضعی که دارم این معنا را به خودی خود برای این واژه قرار دادم. اما آنجا کاری نمیکنم و خودبهخود با استعمال برمیگردد به همان تعیّنیِ، نه با قرینه.
استاد: «بنفسه» قید لفظ است، قیدِ «معنی» نگیرید
دانش پژوه: باشد
استاد: قید «لفظ» است؛ حالا توضیح بدهید یعنی چه. لفظ «بنفسه» حکایت کند
دانش پژوه: به معنا مرتبط کنیم
استاد: «یحکی اللفظ بنفسه»؛ ایشان قید معنا که نگرفته است، «جعله حاکیاً بنفسه». بعد در عبارت بعد هم میگوید «جعل اللفظ حاکیاً بنفسه». «بنفسه» قید «اللفظ» است، قید «معنی» نگیرید. حالا قید لفظ بگیرید و معنا کنید ببینیم مراد چیست.
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: قید «لفظ» بگیرید و معنا کنید
دانش پژوه: قید «لفظ»، به عنوان مثال من اگر لفظی را حاکی بر معنایی می دانم، این را من تصریح کنم یا وضع کنم
استاد: استعمال کنید
دانش پژوه: در تعیینی می خواهم وضع کنم
استاد: خب وضع کنید
دانش پژوه: وضع کردم برای معنایی، خب این لفظ ما «بنفسه» حاکی از معنای خودش هست چون من تعیین یا وضع کردم، بعد «بنفسه» در مقابل چه می شود اینجا؟ بعد من این واژه ای که برای این معنا وضع کردم را نه تصریح داشتم یا وضعی یا حالا یک کدامش را نداشتم. بعد می گوید با کثرت استعمال این لفظ برای این معنا جا می افتد. «بنفسه» در مقابل کثرت استعمال است.
دانش پژوه دیگر: می تواند باشد ولی قرینه می خواهد
استاد: «بنفسه» را در مقابل کثرت استعمال میگیرید. یعنی لفظ خودش دلالت کند، نه این که کثرت استعمال او را دالّ کند.
دانش پژوه: شما فرمودید معنا جا می افتد، این یا به خودی خود لفظ برای معنا جا میافتد. یا به کثرت استعمال جا می افتد، به خودی خود جا بیفتد یعنی «بنفسه»
استاد: بله، این هم می شود. «بنفسه» یعنی در مقابل بقرینه، «بنفسه» در مقابل کثرت استعمال. چون قرار شد که وضعمان تعیینی باشد نه تعینی. در وضع تعیّنی کثرت استعمال را داریم، در وضع تعیینی کثرت استعمال نداریم. میتوانید «بنفسه» را در مقابل کثرت استعمال بگیرید و میتوانید در مقابل قرینه بگیرید؛ هر دو درست است.
«وهو جعله حاکیاً»، «هو» ضمیرش به «لازم» برمیگردد، به «جعل» برنگردانید که اگر به «جعل» برگردانید اینطور میشود: «وهو» یعنی جعل اللفظ بحیث یحکی بنفسه، «جعل اللفظ حاکیاً بنفسه» هست؛ خب این فرقی نکرد و مرجع ضمیر با مابعد ضمیر فرقی نکرد و یکی شد، یعنی موضوع و محمول یکی شد. پس ضمیر «هو» را برگردانید به «لازم». چنین انشاء وضعی معقول است.
خب حالا مستعمل با استعمالش این چنین انشاء وضعی هم میکند. وقتی ایشان میفرماید: «فالحکایة وإن کانت مقصودة وملحوظة آلیّاً فی الاستعمال» در استعمال حکایت ملحوظ آلی است، الا این که این حکایت ملحوظ بالاستقلال هم هست منتها «في مرحلة التسبّب إلي الحکایة»؛ در مرتبهای که میخواهیم سبب برای حکایت قرار بدهیم، در آن مرحله این حکایت میشود مقصود بالاستقلال. تسبب قرار دادن به چه صورتی است؟ «بإنشاء لازمها وجعله»؛ به این که لازمِ این حکایت را انشاء کنم و جعل کنم تا حکایت درست بشود. ضمیر «لازمها» را من به «حکایت» برگرداندم چون ظاهراً به «لفظ» نمیشود برگرداند زیرا مؤنث است؛ اگر مذکر بود به لفظ برمیگشت. خب این تحقیقی است که ایشان بنا بر این که وضع عبارت از انشاء باشد ذکر میکند. حالا وضع اگر به معنای اعتبار باشد، این را هم توضیح میدهد، ظاهراً وقتمان تمام شده و باید بماند برای جلسه بعدی.