93/01/17
بسم الله الرحمن الرحیم
شرایط تقرر محمول در ذات موضوع و تحلیل اعراض/حاشیه 38 /وضع
موضوع: وضع/حاشیه 38 /شرایط تقرر محمول در ذات موضوع و تحلیل اعراض
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
اقسام حمل شایع و تبیین موارد استثنا
جلد اول نهایة الدرایه، صفحه ۸۴، سطر سوم: «وأما في غير هذه الأقسام المسطورة، فلا يفيد الحمل إلا إذا رجع إلى أحدهما»[1] .
بحثمان در این بود که حمل شایع مثل حمل اولی میتواند علامت حقیقت باشد یا نه؟ قبول کردیم که حمل اولی علامت حقیقت است. بعد رسیدیم به این بحث که آیا حمل شایع هم میتواند علامت حقیقت باشد یا نه؟ حمل شایع را به سه قسم تقسیم کردیم؛ یکی حمل کلی بر فرد بود، یکی حمل کلی بر کلی مساوی بود، یکی حمل کلی بر کلی اخص بود. «زیدٌ انسانٌ» حمل کلی بر فرد بود. «الضاحک کاتبٌ» حمل کلی بر کلی مساوی بود. «الانسان حیوانٌ» حمل کلی بر کلی اخص بود. در این سه قسم اینچنین حکم کردیم؛ اگر کلی بر فرد حمل شود، این حمل علامت حقیقت هست. آن دو قسم دیگر که کلی بر کلی مساوی حمل میشد یا کلی بر کلی اخص حمل میشد، این دو قسم دیگر حملشان علامت حقیقت نبود. ولی دو جا را استثنا کردیم؛ یکی را استثنا کردیم از کلی که بر کلی مساوی حمل میشود، یکی را استثنا کردیم از کلی که بر کلی اخص حمل میشود، که اینها یادتان هست ان شاء الله.
در کلی که بر کلی اخص حمل میشد گفتیم اگر از قبیل حمل جنس بر نوع باشد، این حمل علامت حقیقت هست، ولی اگر از قبیل حمل جنس بر فصل باشد، این علامت حقیقت نیست. خلاصه بهطور کلی در جایی که کلی بر کلی اخص حمل میشود علامت حقیقت نداریم مگر فقط یک جا و آن جایی است که جنس بر نوع حمل شود، که این را ملحق کردیم به حمل کلی بر فرد و گفتیم همانطور که حمل کلی بر فرد علامت حقیقت است، این چنین حملی هم که حمل کلی بر کلی اخص است علامت حقیقت است. در کلی که بر کلی مساوی حمل میشد این استثنا را گذاشتیم که اگر فصلی حمل شود بر نوع، در این صورت باز حملمان علامت حقیقت هست، با اینکه حمل کلی بر کلی مساوی است با وجود این علامت حقیقت هست. چرا علامت حقیقت است توضیح دادیم. بهطور کلی اصلاً کجا میتواند حمل علامت حقیقت باشد؟ این کلیاش را باید بگوییم، البته گفتیم قبلاً اما دوباره تکرار میکنم، هر جا که این کلی علامت حمل می باشد، کلی این است، دقت کنید مهم است، چند مرتبه گفتیم دو مرتبه هم بیان خواهم کرد این آخرین باری هم نیست که گفته میشود ولی خب توجه داشته باشید.
در صورتی که محمول با موضوع متحد باشد، حمل علامت حقیقت هست. در صورتی که محمول در موضوع متقرر باشد باز حمل علامت حقیقت هست. در غیر این دو صورت حمل علامت حقیقت نیست. این دو صورت را دوباره توجه کنید: محمول با موضوع متحد باشد به لحاظ مفهوم، به لحاظ ذات، نه به لحاظ وجود تنها، به لحاظ مفهوم و ذات. خب وقتی به لحاظ مفهوم و ذات متحد بود به لحاظ وجود هم متحد خواهد بود. این یک قسم. یک قسم این است که محمول در موضوع متقرر باشد، نه متحد با موضوع باشد، متقرر در موضوع باشد. مثلاً «زیدٌ انسانٌ» حمل کلی بر فرد است یا «الانسان حیوانٌ» حمل جنس بر نوع است، حمل کلی بر کلی اخص است، یا «الناطق» یا «الانسان ناطقٌ» که حمل کلی بر کلی مساوی است. در تمام اینها ملاحظه میکنید میبینید که محمول در ذات موضوع متقرر است. انسانیت در ذات زید هست در مثال اول، حیوانیت در ذات انسان هست در مثال دوم، ناطقیت در ذات انسان هست در مثال سوم. تقرر در ذات موضوع دارد. محمول تقرر در ذات موضوع دارد چون محمول تقرر در ذات موضوع دارد، حملش علامت حقیقت میباشد. این چنین حملی علامت حقیقت است به تعبیر ایشان مفیدِ حقیقت بودن است. تا اینجا را گفته بودیم در جلسات گذشته، آخرین خطی که من نمی دانم خواندم یا نه، همین خط اول صفحه 84 بود که می گفت «و بالجمله فی کلیهما» یعنی در هر دو صورت. یعنی چه صورتی که جنس بر نوع حمل شود و چه صورتی که فصل بر نوع حمل شود. چه بگوییم الانسان حیوان چه بگوییم الانسان ناطق. در هر دو «يكون المحمول متقرّرا في مرتبة ذات الموضوع» محمول در مرتبه ذات موضوع تقرر دارد. ولو عین موضوع نیست. مفهوما عین موضوع نیست. ذاتا عین موضوع نیست ولی تقرر در ذات موضوع دارد. چون تقرر در ذات موضوع دارد «فيكون الحكم باتحادهما مفيدا» حکم به اتحاد چنین محمول و موضوعی مفید حقیقت بودن محمول در موضوع است. یعنی لفظی را که محمول قرار دادیم، اگر در موضوع استعمالش کنیم استعمال میشود استعمال حقیقی. از حمل فهمیدیم که این استعمال، استعمال حقیقی است پس حمل مفید حقیقت بودن شد، علامت حقیقت بود. خب تا اینجا را عرض کردیم که در جلسه قبل خوانده بودیم. من هم تکرار کردم برای اینکه هم یک خط را بخوانم اگر آن را نخوانده باشم ، هم اینکه آماده بشویم برای مطلب بعدی.
شرایط تقرر محمول در ذات موضوع و تحلیل اعراض
بعد مرحوم محقق میفرماید: «وأما في غير هذه الأقسام المسطورة» در غیر این اقسام دیگر حمل نمیتواند مفید حقیقت یا علامت حقیقت باشد. در غیر این اقسام. غیر این اقسام چیست؟ اولاً خود اقسام چیست بعد غیرش چیست؟ این عبارت را این طور معنا میکند.
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: کجا؟ در هر جا که محمول متقرر در مرتبه ذات موضوع باشد، حمل علامت حقیقت هست. حالا شما میفرمایید در آنجایی که جنس حمل بر فصل بود، که کلی بر کلی اخص حمل میشد ولی متقرر در ذات آن کلی اخص نیست، به عبارتی تقرر در ذات نیست، و در اینجا شما میفرمایید که اینجا علامت حقیقت باشد، علامت حقیقت نیست، متقرر نیست. عرض کردیم یا باید محمول و موضوع مفهوماً و ذاتاً متحد باشند یا محمول در مرتبه ذات موضوع متقرر و موجود باشد. و در این حمل جنس و فصل اینطور نیست. مثلاً «الانسان نامی» به منزله حمل کلی بر فرد است، آن یکی که به حمل کلی بر فرد...
دانش پژوه: اصل بحث همین هست این به جای اینکه ملحق بشود به حمل کلی...
استاد: ملحقش نکن
دانش پژوه: ملحقش از این حیث هست که متقرر در ذات است.
استاد: خب باشد، این هم همان ملحق شدن است دیگر. شما بگویید کلی بر فرد است یا بگویید که محمول متقرر در ذات موضوع است. اگر محمول هم متقرر در ذات موضوع باشد از قبیل همان کلی بر فرد است چون در کلی بر فرد هم محمول در ذات موضوع متقرر است.
دانش پژوه: این کلی و کلی اخص علامت حقیقت است، حمل کلی و کلی اخص از باب جنس باشد علامت حقیقت هست...
استاد: نه به خاطر جنس نیست، فقط به خاطر تقرر در ذات موضوع است.
دانش پژوه: نه به خاطر جنس بودن
استاد: به خاطر جنس بودن نیست، فقط به خاطر تقرر. هر جا این تقرر محمول در ذات موضوع داشته باشیم علامت حقیقت هم داریم. در حمل کلی بر فرد داریم، در حمل جنس بر نوع هم داریم، ولی در حمل جنس بر فصل نداریم چون نداریم علامت حقیقت هم نداریم.
دانش پژوه: در عرض عام چطور؟
استاد: در عرض عام چون ذاتی نیست نداریم. ببینید باید محمول در مرتبه ذات موضوع متقرر باشد. عرض عام که در مرتبه ذات معروض نیست. اگر معروض را شما موضوع قرار بدهید، عرض عام را محمول قرار بدهید، آنجا نمیتوانید بگویید که، محمول در ذات موضوع تقرر دارد یا در مرتبه ذات موضوع تقرر دارد و نتیجه بگیرید که حمل علامت حقیقت است، نمیتوانید اینجا بگویید. اتفاقاً همین «وأما في غير هذه الأقسام المسطورة» همین مثال شما را دارد میگوید، همین مورد بحث شما را دارد مطرح میکند که عرض عام را چه کارش کنیم.
دانش پژوه: عرض عام هم متقرر نیست...
استاد: ملحق نیست.
دانش پژوه: ملحق به کلی بر فرد نیست
استاد: نه خیر. عرض عام ملحق نیست. میتوانیم به یک طوری برگردانیم ملحقش کنیم ولی ملحق نیست. عرض کردم معیار آن دوتا است، اگر آن معیار را نیافتید، حمل علامت حقیقت ندانید. در عرض عام آن معیار موجود نیست. معیاری که حمل را علامت حقیقت میکند در عرض عام موجود نیست. اگر عرض عام را بر معروضش حمل کردید، نه عرض عام با معروض اتحاد در ذات و مفهوم دارد، نه محمول تقرر در ذات موضوع دارد، عرض تقرر در ذات معروض ندارد. هیچکدام از آن دو معیاری که برای علامت بودن حمل گفتیم در اینجا وجود ندارد، خب پس باید بگوییم که حمل عرض عام بر معروض مفید حقیقت بودن یا علامت حقیقت بودن نیست. مگر برگردانید و یکی از آن دو معیاری را که در علامت بودن حمل داشتیم درست کنید، که این کار را هم میکنیم، همهی اینها را بیان میکنم. خب، این را داشتم عرض میکردم. در غیر این اقسام مسطوره میخواهم بحث کنم ببینم که حمل میتواند علامت حقیقت باشد یا نه. اقسام مسطوره چیست؟ ما دو تا مطلب گفتیم؛ در یک مطلبمان حمل شایع را به سه قسم تقسیم کردیم؛ یکی حمل کلی بر فرد بود، یکی حمل کلی بر کلی مساوی بود، یکی حمل کلی بر کلی اخص بود. مثال هم زدم. اینها اقسام مسطورهاند. و بعد که آمدیم بحث را مطرح کردیم و به تفصیل وارد بحث شدیم، رسیدیم به دو قسمی که حمل کلی بر کلی مساوی است یا حمل کلی بر کلی اخص است، اینجا مطلب را مطرح کردیم و گفتیم که حمل علامت حقیقت نیست و بعد استثنا کردیم.
استثنا کردیم. در استثنا هم دو قسم آوردیم که در هر دو قسم اجازه دادیم که حمل علامت حقیقت باشد. ممکن است اقسام مسطوره را شما اشاره بگیرید به آن سه قسمی که برای حمل شایع آوردیم، ممکن است اشاره بگیرید به این دو قسمی که در استثنا آوردیم. هر دویش درست میشود و من هر دو را میتوانم درست کنم منتها اگر حمل کنید بر آن اولی یعنی بگویید اقسام مسطوره همان سه قسم حمل شایع است و غیر اقسام مسطوره اقسام دیگر است، عبارت راحتتر معنا میشود. مثال میزند ایشان به «الجسم ابیض». «الجسم ابیض» را توجه کنید، از هیچکدام از اقسام سهگانه حمل شایع نیست. حمل کلی بر فرد نیست چون جسم که فرد نیست، درست است که ابیض کلی دارد حمل میشود ولی حمل بر فرد نمیشود چون موضوع که جسم است فرد نیست کلی است. پس از قسم حمل کلی بر فرد نیست. حمل کلی بر کلی مساوی هم نیست، ابیض با جسم مساوی نیست، بلکه جسم میتواند ابیض باشد میتواند رنگ دیگر باشد. حمل کلی بر کلی اخص هست یا نیست؟ شاید بتوانیم بگوییم نیست، شاید هم به اعتباری بتوانیم بگوییم هست. اگر توانستیم بگوییم هست، یعنی حمل کلی بر کلی اخص است، دیگر نمیتوانیم بگوییم در «غیر هذه الاقسام مسطوره» داخل است، چون در یکی از اقسام مسطوره هست. اما اگر گفتیم نیست، میتوانیم بگوییم در غیر اقسام مسطوره داخل است، یعنی از غیر اقسام مسطوره است. این در صورتی بود که ما اقسام مسطوره را عبارت بگیریم از آن سه قسم. اما اگر اقسام مسطوره را عبارت بگیریم از این دو قسمی که در استثنا آمدند، باز ببینیم آیا این «الجسم ابیض» داخل در این دو استثنا میشود یا نمیشود. مسلماً داخل نمیشود، چون در یک قسم حمل کلی بر کلی مساوی بود مثل حمل فصل بر نوع، که الجسم ابیض مسلماً از آن قبیل نیست، چون در الجسم ابیض حمل کلی بر کلی مساوی نداریم. در یکی هم حمل بر کلی اخص بود، حمل کلی بر کلی اخص بود، منتها طوری بود که این محمول در ذات موضوع تقرر داشت و به این جهت میتوانستیم حمل کلی بر کلی اخص را ملحق کنیم به حمل کلی بر فرد.
بررسی حمل عرضی و بازگشت آن به حمل بالذات
اما در الجسم ابیض این وضع را نداریم. در الجسم ابیض حمل کلی بر فرد را نداریم، ملحقش هم به حمل کلی بر فرد نمیتوانیم بکنیم چون محمول در ذات موضوع تقرر ندارد. ابیض در ذات جسم تقرر ندارد. پس این حمل از قبیل حملهایی نیست که بتواند علامت حقیقت قرار بگیرد. پس غیر اقسام مسطوره هر چه هست حملش دلیل بر حقیقت یا علامت حقیقت نیست. این حرف ایشان است. بعد میفرماید که یک جور میتوانیم حمل کلی بر فرد درست کنیم و حقیقت بودن را نتیجه بگیریم یعنی استعمال، استعمال حقیقی قرار بدهیم، استعمال ابیض را، و آن این است که جسم را که ابیض است تحلیل میکنیم به جسم و بیاض. چون جسم ابیض معنایش همین است یعنی جسمی که دارای بیاض است. پس تحلیلش میکنیم به جسم و ابیض. ابیض اگر بر بیاض حمل بشود، بر آنچه که ذاتاً بیاض است حمل شده، بر ما به الذات بیاضٌ حمل شده، بر ما به الذات ابیضٌ حمل شده. اگر بر جسم حملش کنیم، جسم بیبیاض که اصلاً حمل نمیشود ابیض، بر جسم با بیاض حمل کنیم، بر ما بالعرض حملش کردیم یعنی بر جسمی که مجاورش ابیض است حمل کردیم نه خودش ابیض است. و حمل شیء بر ما به الذات اولی است از حملش بر ما بالعرض. پس اگر در الجسم ابیض، ابیض را بر بیاض جسم حمل کنیم بهتر از این است که بر خود جسم حمل کنیم. نه بر خود جسم تنها، بر خود جسم تنها که اصلاً نمیشود حملش کرد، بر خود جسمی که با بیاض همراه است.
سه تا حالت داریم: یکی اینکه ابیض را بر بیاض حمل کنیم این حمل بر ما بالذات است. یکی حمل کنیم بر جسمی که بیاض دارد این حمل بر ما بالعرض است، یکی حمل کنیم بر جسم خالیاً عن البیاض که این غلط است اصلاً حمل جایز نیست. ایشان میفرماید حمل بر ما بالذات اولی از حمل بر ما بالعرض است. پس اگر در الجسم ابیض، ابیض را بر بیاضی که به ذاته حمل کنید اولی از این است که بر جسم حملش کنید. پس بیایید بر بیاض حملش کنید. بگویید «البیاض ابیض». خب اگر حملش کردیم بر البیاض ابیض، اینچنین میشود که ابیض در ذات بیاض تقرر دارد. محمول در ذات موضوع تقرر دارد. و چون محمول در ذات موضوع تقرر دارد یا به عبارت دیگر از قبیل حمل کلی بر فرد است، میتوانید بگویید این حمل علامت حقیقت است، در حالی که الجسم ابیض گفتیم حملش علامت حقیقت نیست، ولی آن را برگرداندیم به یک حملی که آنجا علامت حقیقت باشد. پس ابیض حملش بر بیاض حقیقت میشود. حملش بر جسم هم به تبع حمل بر بیاض حقیقت میشود منتها باید بدانیم که آن بالذات است این بالعرض است، فقط تفاوت همین است والا حملش حقیقت است. یعنی اگر ابیض را بر جسم ابیض بر جسم صاحب بیاض حمل کنید حقیقت گفتید، بر خود ابیض هم حمل کنید حقیقت گفتید. منتها یکی بالذات است یکی بالعرض است. پس برگرداند ایشان آن حملی را که علامت حقیقت نبود، برگرداند به حملی که علامت حقیقت باشد.
دانش پژوه: مستلزم مجاز نیست؟
استاد: نه بالعرض را میتوانید بگویید ولی تجوز نیست. واقعاً جسم ابیض است منتها با توجه به بیاضش. با توجه به بیاضش. اگر توجه به بیاض را اسمش را خواستید بگذارید مجاز، عیبی ندارد.
دانش پژوه: باز حقیقت اولی است از مجاز...
استاد: خب اگر حمل کردید ابیض را بر بیاض جسم، حمل کلی بر فرد میشود که حقیقت است. اگر حمل کردید بر خود جسم
دانش پژوه: بر خود جسم غلط است
استاد: بر خود جسم بله، جسم صاحب بیاض مقصودم است. این هم حقیقت است، منتها حقیقتی که بالعرض است یعنی حمل کردید ابیض را در مجاورش و بالعرض و بالمجاز اسناد دادید به خود جسم. اینجا عرض یعنی مجاز اما مجاز در اسناد ها، نه مجاز در لغت. یعنی حمل ابیض بر جسم صاحب بیاض حقیقت است، اسناد ابیض به جسم به خاطر مجاورش هست این اسناد مجاز است. من که می گویم بالعرض، شما اعتراض نکنید که تناقض دارید می گویید. از طرفی می گویی حقیقت است و از طرفی می گویی بالعرض یعنی بالواسطة و المجاز. بالعرض یعنی مجاز. این طور معنا می کنیم دیگر. بالعرض را می گوییم بالواسطة و المجاز. آن وقت چطوری می گویی حقیقت است؟ جواب این است که بالعرض یعنی مجاز در اسناد. حقیقت یعنی حقیقت در لغت. حقیقت لغوی. اطلاق ابیض بر جسم صاحب بیاض می شود حقیقت. ولی اسناد ابیض به این جسم می شود مجاز.
دانش پژوه: خود اسناد ابیض به بیاض هم مجاز است؟
استاد: اسناد ابیض به بیاض نه مجاز نیست.
دانش پژوه: وقتی میگوییم الجسم ابیض، وقتی میگوییم حمل ابیض بر بیاض اسناد حقیقت است در خودش؟ شما دارید بر جسم صاحب بیاض حمل میکنید، نه بر بیاضیتش تنها...
استاد: نه
دانش پژوه: اگر اراده کنیم بیاضیت تنها را که میشود حمل ذات بر ذات، این خودش یک نحو اسناد مجاز است، مجاز در اسناد.
استاد: یعنی اسناد ابیض به بیاض؟
دانش پژوه: الجسم ابیض، من ابیض را حمل میکنم بر جسم صاحب بیاض
استاد: این مجاز است
دانش پژوه: یا خود بیاض؟
استاد: بر خود بیاض حمل کنید حقیقت است.
دانش پژوه: ولی من میگویم الجسم، نمیگویم البیاض ابیض، من میگویم الجسم چه میشود؟
استاد: ایشان دارند برمیگردانند عرض میکنم، من میگویم الجسم ابیض، ولی مرحوم محقق دارد برمیگرداند به اینکه در واقع داری میگویی بیاض الجسم ابیض.
دانش پژوه: همین نحو برگرداندن خودش مستلزم مجاز گویی نیست؟ چون وقتی من میگویم الجسم ابیض ناظر به بیاض بودنش تنها نیستم که بشود حمل ذات بر ذات، این خودش یک نحو اسناد مجاز است...
استاد: یعنی شمایی که گفتید الجسم ابیض آن مجاز در اسناد مرتکب شدید، وقتی من برمیگردانم دیگر مجاز نیست.
دانش پژوه: اما از این طرف اگر شما بگید الجسم ابیض، برگردانید به بیاض، ابیض اینجا مستلزم مجاز است
استاد: مستلزم این است که البیاض ابیض مجاز باشد یا من برگرداندم یعنی...
دانش پژوه: برگرداندنش مجاز است
استاد: برگرداندنش به تجوز ربطی به بحث ما ندارد. برگرداندنش تکلفی است هر چه هست. تکلف هم نیست، مجاز هم نیست. خود این برگرداندن را نه میتوانیم بگوییم مجاز است نه نیست.
دانش پژوه: کسی الآن حمل کند الجسم ابیض را، باز ازش سؤال میکنیم
استاد: مقصودا بله
دانش پژوه: یعنی مجاز گفته دیگر در واقع، خود گوینده هم مجاز گفته...
استاد: گوینده، من هم که میگویم مجاز گفته؛ مجاز در اسناد است. آن که گفته الجسم ابیض مجاز در اسناد مرتکب شده. ما که برمیگردانیم به البیاض ابیض، هم مجاز در اسناد را از بین میبریم هم مجاز در لغت را. وقتی گفته بشود البیاض ابیض مجاز در اسناد ندارد لغت هم ندارد. ما میگوییم گفته که الجسم مجاز در اسناد دارد. اگر برگردانید به البیاض ابیض، مجاز در اسناد هم حذف میشود. در هیچکدام مجاز لغت نیست. مجاز در لغت در هیچکدام نیست. اگر برگردانید ولی مجاز در اسناد در یکی هست در یکی نیست. اگر برگردانید مجاز در اسناد هم از آن یکی که هست حذف میشود.
دانش پژوه: بیاض فقط بر جسم عارض می شود؟
استاد: بر چی عارض بشود؟
دانش پژوه: نه، حالا سؤال میکنم...
استاد: نه نمیشود. یعنی میخواهد بر مجردات عارض بشود؟ بر مجردات که بیاض عارض نمیشود چون عرض است که بالطبع بر مجرد عارض نمیشود. بخواهد عرض بر عرض داخل بشود، بر چه عرضی میخواهد؟ بر شکل میخواهد؟ در واقع بر جسم داخل شده. عیبی ندارد شما بر شکل داخلش کنید و شکل هم بر عرض داخل بشود. باز هم در شکل داخل نمیشود، من تسامح کردم گفتم بر شکل داخل بشود، بیاض بر جسم وارد میشود بر شکل هم وارد نمیشود. بله، شکل هم خودش وارد بر جسم میشود بیاض هم وارد بر جسم میشود این دوتا هر دو یک موضوع پیدا میکنند نه اینکه بیاض بیاید رو شکل وارد بشود بعد شکل روی جسم وارد بشود.
دانش پژوه: سطح هم همینطور
استاد: سطح هم همینطور بله، همهچی. پس ظاهراً بیاض مخصوص جسم است، نه بر مجردات وارد میشود و نه در عوارض مادیه وارد میشود، فقط بر جسم وارد میشود.
دانش پژوه: اینها همهشان داخل بر انواع جسمند؟
استاد: نه آنها در انواع جسم داخل نیستند، در انواع عارضند. بله، از انواع عارض بر جسماند، جسم نیستند. خب من فکر میکنم مطلب را توضیح دادم. حالا از رو بخوانم. صفحه ۸۴ این سطر سوم: «و اما فی غیر هذه الاقسام المسطوره فلا یفید الحمل» یعنی «فلا یفید» حقیقت بودن را. حقیقت بودن محمول در معنای موضوع. که قبلاً اینطور گفتیم دیگر، لفظ را محمول قرار میدهیم آن معنا را موضوع قرار میدهیم اگر حمل شد میفهمیم این لفظ وضع شده برای آن معنا، یعنی لفظی که در محمول آمده وضع شده برای آن معنایی که موضوع قرار داده شده. در اینجا هم «فی غیر هذه الاقسام فلا یفید الحمل» یعنی حمل افاده نمیکند که محمول حقیقت است در موضوع. «الا اذا رجع الی احدهما» مگر رجوع کند «الی احدهما». «احدهما» یعنی چی؟ اگر «احدها» میگفت خب برمیگشت به دو قسم، دو قسمی که در اقسام حمل شایع گفتیم. اما «احدهما» گفته. «احدهما» را به این دو استثناها برگردانیم شدنی است. به آن سهتا هم برگردانیم شدنی است. چون در آن سهتا توجه داشتید در یکی حمل کلی بر فرد بود، در دوتای دیگر هم در استثنایش، در استثنایی که آوردیم، در دوتای دیگر هم در استثنا آوردیم یکی حمل کلی بر فرد بود، دوتا هم در استثنا آوردیم شد سهتا. در این دوتایی که در استثنا آوردیم یک معیار داشتیم و آن تقرر محمول در مرتبه ذات موضوع بود. «احدهما» یعنی به یکی از این دو معیارها برگردد؛ یا معیار این که محمول با موضوع متحد است در ذات، یا معیار این که محمول متقرر است در ذات موضوع. و اگر به یکی از این دو معیار برگشت میتوانید بگویید این حمل علامت حقیقت است و الا «فلا یفید».
اگر برنگردد به این یکی از این دو، مفید نیست. من «احدهما» را دارم توجیه میکنم. حالا ممکن است نسخه «احدها» باشد، اگر نسخه «احدها» باشد مشکلی نداریم. منتها اگر نسخه «احدها» باشد باید برگردانیم «احدها» را به حمل کلی بر فرد یک، حمل کلی بر کلی اخص که از قبیل حمل جنس بر نوع باشد دو، حمل کلی بر کلی مساوی که از قبیل حمل فصل بر نوع باشد سه. «احدها» یعنی یکی از این سهتا. ولی این «احدها» که من گفتم یکی از این سهتا با «احدهما» که یکی از دو معیار هیچ فرقی ندارد.
دانش پژوه: چه اشکالی دارد اقسام مسطوره را سهتا... «احدهما» را دو قسم مستثنی بگیریم؟
استاد: عرض کردم آن یک احتمال است، نگفتم اشکال دارد، یک احتمال این است که شما «احدهما» را برگردانید به دو آن دوتایی که در استثنا گفتید.
دانش پژوه: اینجا میفرماید «الا اذا رجع».
استاد: یک وقت هم میشود «احدهما» را برگردانید به اصل مطلب، به استثنا کار نداشته باشید. وقتی برمیگردانید به اصل مطلب به استثنا کار ندارید باید برگردانید به آن دو معیار. توجه کردید اینطوری است، و الا اشکال ندارد شما «احدهما» به این دو استثنا برگردانید در صورتی که «غیر هذه الاقسام» را بگویید یعنی غیر این دو استثنا. و «احدهما» یعنی این دو استثنا. اگر «غیر هذه الاقسام» یعنی غیر اقسام سهگانه، احدهما باید برگردد به دو معیار. «کحمل الابیض علی الجسم، فانه لا شک فی معنی هیئة ابیض» در معنای «هیئة ابیض» شکی نداریم که بخواهیم از طریق حمل کشف حقیقت کنیم و شکمان را برطرف کنیم. «هیئة ابیض» معلوم است چه میخواهد بگوید. «ابیض» یعنی صاحب البیاض، یعنی واجد البیاض. هیئت را میدانیم، وضعش را برای چی شده میدانیم، میدانیم برای چه وضع شده. پس شک در «هیئة ابیض» نداریم. «بل فی مفاد مادته» بلکه شک ما در مفاد ماده است. اینجا من میگویم «بل الشک فی مفاد مادته»، «بل» «بل» اضراب، «بل» ترقی نمیگیرم، نمیگویم بلکه شک نداریم در مفاد ماده، که این میشود «بل» ترقی، «بل» اضراب میگیرم. آن گفت شک در معنای هیئت نداریم، میگوییم بلکه شک در مفاد ماده داریم. شک داریم که ماده ابیض مفادش چیست. برای اینکه این شک برطرف بشود ابیض را بر بیاض حمل کن، شکت برطرف میشود. یعنی بر ما بالذات ابیضٌ حمل کن نه بر ما بالعرض ابیض. اول بر ما بالذات ابیض حملش کن تا حقیقت معنای ماده را به دست بیاوری، بعداً بر ما بالعرض حمل کن. اول بگو «بیاض الجسم ابیض»، بعداً بگو خود جسم ابیض از باب مجاز در اسناد، نه از باب مجاز در لغت، که اینها هم توضیح داده شد. پس شک ما در ماده است. نمیدانیم ماده ابیض حقیقت است برای جسم یا حقیقت نیست. ایشان میگوید اول ابیض را بر بیاض حمل کن که بدانی ماده ابیض برای بیاض حقیقت است. «و حیث ان کل ما بالعرض ینتهی الی ما بالذات» چون هر ما بالعرضی منتهی به ما بالذات میشود، پس اگر حمل بر جسم کردی در واقع داری حمل بر بیاض جسم میکنی. منتهی به ما بالذات میشود دیگر. الآن حمل کردیم بر جسم، ابیض را حمل کردیم بر جسم یعنی حمل بر ما به العرض، یعنی آنچه که به واسطه بیاض ابیض است. ایشان میفرماید بالاخره ما بالعرض منتهی به ما بالذات میشود یعنی اگر حمل کردی بر جسم، در واقع حمل شده بر بیاض جسم. خب از اول حمل را بر بیاض جسم بکن، حمل بر بیاض جسم کنی میشود از باب حمل کلی بر فرد و علامت حقیقت. وقتی علامت حقیقت شد آنوقت باید برگردی ابیض را بر جسم حمل کنی، آنجا ملاحظه خواهی کرد که حملت حمل حقیقی است علامت حقیقت است. «و حیث» این که هر «ما بالعرض» منتهی به «ما بالذات» می شود، «فلا محالة» امر یعنی حمل ابیض بر جسم «ینتهی الی الحمل» یعنی حمل ابیض «علی تلک الصفة» یعنی بیاض «القائمة بالجسم» صفت جسم است. در واقع حمل میشود یعنی ابیض حمل میشود بر تلک الصفه بر بیاض که قائم به جسم است. «و هو» یعنی حمل ابیض بر این صفت، حمل ابیض بر بیاض و گفتن «بیاض الجسم ابیض»، از قبیل حمل کلی بر فردش است که گفتیم حمل کلی بر فرد علامت حقیقت هست. پس این هم علامت حقیقت میشود. درست است غیر اقسام مسطوره است، ولی برگشت به یکی از اقسام مسطوره.
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: نه، ملحقش هم کنید به حمل کلی بر فرد اشکالی ندارد مثل حمل جنس بر نوع. بله، یعنی این «البیاض ابیض» حمل کلی بر فرد نیست چون بیاض کلی است. از قبیل حمل کلی بر فرد است. مگر اینکه بگویید «هذا البیاض ابیض»، اگر هذا البیاض بگویید حمل کلی بر فرد شده. اما اگر بگویید «البیاض ابیض» حمل کلی بر فرد نیست ملحق به حمل کلی بر فرد است. «و هو من حمل الکلی علی فرده» حمل کلی بر فرد است، یعنی واقعاً حمل کلی بر فرد است در صورتی که هذا البیاض ابیض. یا تلک الصفه ابیض. یا از قبیل حمل کلی بر فرد است در صورتی که بگویید البیاض ابیض. «و بتبعه» یعنی به تبع حمل ابیض بر بیاض، به تبع حمل ابیض بر ما به الذات ابیض، «یعلم ان الابیض معناه ما له تلک الصفة المسماة بالبیاض». «ابیض» معنایش چیزی است که دارای این صفت موسوم به بیاض هست، موسوم به بیاض هست. صفت را که اسمش را بیاض گذاشتیم. وقتی میگویید ابیض یعنی چیزی که دارای این صفت هست. حالا خود بیاض دارای صفت بیاضیت هست یا جسم دارای صفت بیاضیت است، اطلاق ابیض بر هر دو میشود حقیقت. خب مطلب توضیح داده شد. به نظر میرسد آن چه که باید گفته بشود گفته شد. تا اینجا ما حمل را علامت حقیقت دانستیم و توضیح دادیم هم در حمل اولی هم در حمل شایع. در حمل اولی قبول کردیم، در حمل شایع هم در بعضی مواضع قبول کردیم، در همه جا قبول نکردیم. الآن میخواهم سلب را در آنجایی که جای حمل شایع است بیاوریم نه آنجایی که حمل اولی است. در آنجایی که حمل اولی است سلب علامت مجازیت هست. در آنجایی که حمل، حمل شایع است میخواهم ببینیم سلب علامت مجازیت هست یا نه. در حمل اولی حمل علامت حقیقت بود، در مقابلش سلب علامت مقابل حقیقت یعنی مجاز است. این برای حمل اولی. در حمل شایع، حمل همه جا علامت حقیقت نبود، لذا سلب هم شاید هم در همه جا نتوانیم بگوییم علامت مجازیت است. باید همانطور که در حمل تفصیل دادیم در سلب هم تفصیل بدهیم تا معلوم بشود که در کدام حمل شایع سلب علامت مجازیت است و در کدام حمل شایع سلب علامت مجازیت نیست. این را باید بگذاریم انشاءالله برای جلسه آینده.