« فهرست دروس
آرشیو سال جاری درس نهایة درایة(مرحوم کمپانی)

92/12/20

بسم الله الرحمن الرحیم

تبیین استثنائات در اقسام حمل شایع و شرایط علامت حقیقت بودن/حاشیه 38 /وضع

 

موضوع: وضع/حاشیه 38 /تبیین استثنائات در اقسام حمل شایع و شرایط علامت حقیقت بودن

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

تبیین استثنائات در اقسام حمل شایع و شرایط علامت حقیقت بودن

جلد اول نهایة الدرایة، صفحه ۸۳، سطر نوزدهم: «نعم، يستثنى من الأعم والأخص حمل الجنس على نوعه، فإنه كالكلي على فرده، إذا كان النظر إلى المعنى الموجود في ضمن النوع»[1]

گفتیم که حمل شایع سه قسم دارد؛ یکی حمل کلی بر فرد، یکی حمل کلی بر کلی مساوی، و یکی هم حمل کلی بر کلی اخص. قسم اول را گفتیم که علامت حقیقت می‌تواند باشد، اما قسم دوم و سوم را گفتیم علامت حقیقت نیستند. اکنون می‌خواهیم هم در قسم اول و هم در قسم دوم استثنایی به وجود بیاوریم، هم در قسم سوم استثنا به وجود بیاوریم و بگوییم که بعضی از اقسامی که از قبیل قسم دوم هستند، بعضی از مواردی که از قبیل قسم دوم هستند، علامت حقیقت می‌توانند باشند. بعضی از مواردی هم که از قبیل قسم سوم هستند، آن‌ها می‌توانند علامت حقیقت باشند.

گفتیم علامت بودن در دو صورت ممکن است؛ یکی آنجا که موضوع و محمول مفهومشان یکی باشد، چنان‌که در حمل اولی هست. دوم اینکه معنای محمول در موضوع موجود باشد؛ یعنی موضوع معنایش با معنای محمول یکی نیست، ولی معنای محمول را واجد است، دارا هست. مثلاً مثل زید که با انسان معنایش یکی نیست، ولی معنای انسان را دارا هست. اگرچه همراه با انسان چیزهای دیگر را دارد، ولی معنای انسان را هم دارد. آن وقت در این صورت باز حمل می‌تواند علامت حقیقت باشد. در این دو حالت حمل علامت حقیقت است. حالا اگر در حمل کلی بر کلی مساوی یکی از این دو خاصیت را پیدا کردیم، یا در حمل کلی بر کلی اخص یکی از این دو خاصیت را پیدا کردیم، یعنی توانستیم ثابت کنیم که موضوع و محمول مفهومشان یکی است یا توانستیم ثابت کنیم که معنای محمول در موضوع هم هست، می‌توانیم حمل را علامت حقیقت بگیریم.

موارد استثنایی این‌چنین هستند که یکی از این دو خصوصیت را دارا هستند و لذا حمل در آن‌ها می‌تواند علامت حقیقت باشد. آنجا که ما حمل می‌کنیم جنس را بر نوع؛ حمل کلی بر کلی اخص است، و قرار شد که علامت حقیقت نباشد، ولی این یک‌جا علامت حقیقت هست. یعنی حمل جنس بر نوع از قبیل حمل کلی بر فرد است، اگرچه نوع فرد نیست، بلکه کلی است و حمل جنس بر نوع حمل کلی بر کلی اخص است، نه حمل کلی بر فرد، ولی به لحاظ نتیجه با حمل کلی بر فرد فرقی نمی‌کند. بیان مطلب این است که در وقتی حمل کلی بر فرد می‌کردید، می‌گفتید «زیدٌ انسانٌ»، و ادعا می‌کردید که معنای محمول یعنی انسانیت در زید موجود است. حالا در این مثالِ «الانسان حیوانٌ» هم می‌گوییم معنای حیوان در انسان موجود است. این‌طور نیست که حیوان با انسان مفهومشان یکی باشد تا حمل بشود حمل اولی، بلکه مفهوم و معنای محمول در موضوع موجود است، همان‌طور که انسان در زید موجود بود، حیوان هم در انسان موجود است.

پس می‌توانیم این قسم از حمل کلی بر کلی اخص را ملحق کنیم به حمل کلی بر فرد. همان‌طور که حمل کلی بر فرد علامت حقیقت بود، حمل کلی بر کلی اخص را که به چنین صورتی است نیز علامت حقیقت بگیریم. پس این‌طور شد که حمل کلی بر کلی اخص علامت حقیقت نیست، مگر در صورتی که از قبیل حمل جنس بر نوع باشد، که در آن صورت علامت حقیقت هست؛ چون یکی از آن دو خصوصیتی که ما در علامت حقیقت بودن لازم داشتیم داراست. آن دو خصوصیت یکی این بود که مفهوم موضوع و محمول یکی باشد که در حمل اولی این‌گونه است، یکی اینکه معنای محمول در موضوع باشد. آن خصوصیت اول را در مثل «الانسان حیوانٌ» نداریم، ولی خصوصیت دوم را داریم. همین که خصوصیت دوم را داریم به ما اجازه می‌دهد که این حمل را علامت حقیقت بدانیم. در حمل کلی بر کلی مساوی هم استثنا داریم، که آن را وقتی رسیدم عرض می‌کنم.

تحلیل حمل جنس بر نوع و نقش معنای محمول در موضوع

صفحه ۸۳ هستیم، سطر نوزدهم: «نعم، يستثنى من الأعم والأخص»، یعنی آنجایی که محمول اعم باشد و موضوع اخص باشد. هر دو کلی هستند، منتها محمول اعم است و موضوع اخص است. در آنجا گفتیم حمل علامت حقیقت نیست. اکنون می‌خواهیم استثنا کنیم، یعنی یک مورد حمل را بیاوریم که علامت حقیقت هست. «نعم، يستثنى من الأعم والأخص حمل الجنس على نوعه ، فإنه كالكلي على فرده» مثل حمل کلی بر فرد است. «اذا کان النظر» این «اذا کان النظر» این نظر در محمول است؟ یا نظر در موضوع است؟ یا نظر در هر دو؟ نظر در اینجا یعنی نظر در محمول. «اذا کان النظر الی المعنی الموجود فی ضمن النوع.» نوع موضوع است. نظر کنیم در محمول به آن معنایی که در موضوع موجود است. یعنی محمول را بگوییم معنایی دارد که آن معنا در موضوع هست. اینکه من «اذا کان النظر» را «اذا کان النظر فی المحمول» قرار می‌دهم به قرینه‌ی حرف بعدی خود مرحوم محقق است. در اول صفحه ۸۴ کتاب ما سطر اول این‌طور دارد: «وبالجملة : ففي كليهما يكون المحمول متقرّرا في مرتبة ذات الموضوع»[2]

کلمه «و بالجمله» را بیاورید، یعنی پاراگراف بعدی، یعنی دو خط سه خط بعد، دو خط سه خط بعد می‌گوید: «وبالجملة : ففي كليهما يكون المحمول متقرّرا في مرتبة ذات الموضوع» محمول در موضوع حاصل است، پس نظر در محمول نظر به معنایی می‌کنیم که آن معنا در موضوع موجود است. آن وقت مثل «زیدٌ انسانٌ» می‌شود که معنا در این جمله، معنای محمول یعنی انسانیت در موضوع که زید است موجود است، ولو در موضوع معانی دیگر هم هست، ولی ما همان معنایی را که محمول دارد در موضوع جستجو می‌کنیم و اتحاد را بین محمول و آن معنایی که در موضوع است برقرار می‌کنیم. آن وقت آن معنایی که در موضوع است می‌شود «انسانٌ»، محمول هم می‌شود «انسانٌ»، وقتی می‌گوییم «زیدٌ انسانٌ» بین زید و انسان در معنای انسانیت رابطه برقرار می‌شود و حمل دلالت بر حقیقت می‌کند. همین وضع هم در «الانسان حیوانٌ» هست، که حیوان را ما معنایی برایش داریم، این معنا را در موضوع می‌بینیم موجود است، آن وقت اتحاد بین آن معنای محمول و این معنای موجود در موضوع برقرار می‌شود، حمل دلالت بر حقیقت می‌کند.

خب، توجه کردید که من در اینجا «النظر»[3] را به معنای نظر در محمول گرفتم. حالا اگر کسی بخواهد نظر را در اینجا این‌طور معنا کند، این نظر در موضوع بگیرد، آن هم شدنی است؛ اشکالی ندارد که نظر را در اینجا به معنی نظر در موضوع بگیرد. یعنی ما به موضوعمان نظر کنیم، موضوع ما دارای دو معناست؛ یکی همان معنایی که معنای محمول است، یکی هم معنای همراه. یعنی مثلاً زید ما دارای دو معنا است، یکی معنای انسانیت یکی هم آن همراه‌هایش. اگر ما به همراهان نظر نکنیم، فقط نظر کنیم به همان انسان که در این موضوع یعنی در زید موجود است، آن وقت حمل انسان بر زید می‌شود دال بر حقیقت و علامت حقیقت؛ که ما در زید که موضوع است نظر نکنیم به همه‌ی معنا، بلکه نظر کنیم به همان معنایی که محمول هم آن معنا را دارد. آن وقت در آن صورت بین محمول و موضوع رابطه‌ای برقرار می‌شود که این رابطه می‌تواند علامت بودن حمل را درست کند.

«اذا کان النظر» در موضوع به آن معنایی که در ضمن نوع موجود است، یعنی به معنای جنس، یا به معنای محمولی که در ضمن موضوع موجود است. در ضمن موضوع موجود است. یعنی موضوع دارای دو معناست؛ یکی حیوان، یکی هم ناطق. انسان این‌گونه است دیگر. ما به آن معنایی که در ضمن موضوع است نگاه کنیم، یعنی به حیوانی که در ضمن انسان، یعنی در ضمن موضوع است نگاه کنیم، نه به کل معنای انسان. اگر به کل معنای انسان نگاه کنید، حمل حیوان بر انسان علامت حقیقت نمی‌شود. اما اگر به همان معنای حیوانیتی که در ضمن انسان، یعنی در ضمن موضوع است توجه کنید، می‌توانید بگویید که محمول بر موضوع حمل شده و این حمل علامت حقیقت است. توجه کردید که من «النظر» را دو جور معنا کردم؛ یعنی نظر در محمول یا نظر در موضوع. این هر کدام می‌پسندید. ظاهر قضیه نشان می‌دهد که نظر در موضوع بهتر است، که نظر را بگوییم نظر در موضوع. اما آن عبارت بعدی مرحوم محقق دلالت می‌کند یا قرینه می‌شود برای اینکه نظر در محمول بهتر است.

بررسی نقش نظر در موضوع و محمول در تصحیح حمل

این مطلب تمام شد. قبلاً هم ما توضیح داده بودیم که حمل حیوان بر ناطق علامت حقیقت نیست. اکنون داریم می‌گوییم حمل حیوان بر انسان علامت حقیقت هست. این دو تا را با هم چطور جمع می‌کند؟ جمعش روشن است، به مثال دقت کنید معلوم می‌شود. در آن مثال قبلی که گفتیم «الناطق حیوانٌ» حملی است که علامت حقیقت نیست، جنس را بر نوع حمل نکردیم، جنس را بر فصل حمل کردیم. اگرچه حمل کلی بر کلی اخص بود، ولی آن کلی اخص نوع نبود، کلی اخص فصل بود. جنس بر فصل حمل شد از قبیل حمل کلی بر فرد نیست. اما در بحثی که الان مطرح کردیم، جنس را یعنی حیوان را بر انسانی که نوع است حمل کردیم. حمل جنس بر نوع به منزله‌ی حمل کلی بر فرد است، اما حمل جنس بر فصل این‌گونه نیست. در ناطق شما معنای حیوان را ندارید. ناطق یک معنای مغایر با حیوان دارد، ولی در انسان شما معنای حیوان را دارید.

پس حیوان را اگر حمل بر انسان بکنید از قبیل حمل کلی بر فرد است و می‌تواند علامت باشد. اما حیوان را اگر حمل بر ناطق بکنید از قبیل حمل کلی بر فرد نیست و نمی‌تواند علامت باشد. علت این است که موضوع در آن مثالی که قبلاً گفته بودیم فصل بود، در این مثالی که الان می‌گوییم نوع است. و این موضوع خودش تفاوت دارد، لذا می‌توانیم در یک قضیه بگوییم علامت حقیقت است، در یک قضیه بگوییم علامت حقیقت نیست. به عبارت دیگر حمل جنس بر نوع داخل در مستثنی است و حمل جنس بر فصل داخل در مستثنی منه است. این‌طور گفتیم. ما گفتیم حمل کلی بر کلیِ اخص علامت نیست، الا در حمل جنس بر نوع. این حمل جنس بر نوع، مستثنای ما است؛ حمل جنس بر فصل، مستثنی‌منه است، داخل در مستثنی‌منه است. و در آن حکم می‌کنیم که علامت نیست، و در این حکم می‌کنیم که علامت هست.

«کما یُستثنی»، استثنای دیگری است در فرضی که ما حمل کلی بر کلیِ مساوی داشته باشیم. گفتیم حمل کلی بر کلیِ مساوی علامت حقیقت نیست. اکنون می‌خواهیم یک مورد را استثنا کنیم، و آن موردی است که حمل نوع بر فصل شود. نوع با فصل مساوی است، از نظر مصداق مساوی هستند؛ بنابراین دو کلی هستند که با یکدیگر مساوی می‌باشند.

و گفتیم حمل کلی بر کلیِ مساوی علامت حقیقت نیست. اکنون داریم استثنا می‌کنیم مگر آن دو کلیِ مساوی، یکی فصل باشد و دیگری نوع باشد که ما نوع را بر فصل حمل کنیم. در آنجا می‌توانیم بگوییم این حمل علامت حقیقت است؛ اما به شرط آنکه نظر کنیم در فصل، نظر کنیم در فصل یعنی در موضوع، به همان معنایی که ممیِّز است، که در این صورت با محمول که انسان است متحد می‌شود. این در صورتی است که بگوییم نظر یعنی نظر در موضوع. نظر کنیم در موضوع که ناطق است، به معنایی که ممیِّز این ناطق است؛ به معنای ممیِّز که همان معنای انسانیت است.

بررسی جایگاه نظر در موضوع و محمول و قرینه‌های متن

یا بگویید نظر کنیم در محمول. نظر کنیم در محمول به معنای ممیِّز، یعنی به همان ناطقیت. در عبارت پیشین که فرمود «إذا کان النظر»، عرض کردم ظاهراً باید مراد نظر در موضوع باشد؛ اگرچه عبارت بعدی ایشان قرینه‌ای است بر اینکه نظر در محمول است، ولی در اینجا باید نظر در موضوع باشد. در این عبارت دوم که اکنون می‌خواهم آن را بخوانم که می‌فرماید «إذا کان النظر إلی المعنی الممیز»، به نظر می‌رسد که بهتر این است که مراد از نظر، نظر در محمول باشد. یعنی هنگامی که می‌گویید «الناطق إنسانٌ»، در محمول معانی‌ای داریم: حیوان را داریم، ناطق را هم داریم. اگر نظرتان در محمول به معنای ممیِّز باشد، با معنای ناطق یکی می‌شود. آن‌گاه شما محمولی را که به معنای ناطق است، بر موضوعی که ناطق است حمل می‌کنید؛ می‌شود حمل معنا با معنای متحد، آن‌ وقت می‌تواند علامت حقیقت باشد.

دانش پژوه: خود بلحاظ النوع اراده مفهوم نیست؟

استاد: بله؟

دانش پژوه: ممیِّز بلحاظ النوع.

استاد: حالا علی‌أی‌حال ما...

دانش پژوه: این قرینه نیست برای قبلی؟

استاد: چرا، عرض می‌کنم. این خود این عبارت نشان می‌دهد که مراد از نظر، نظر در محمول است. آن اولی نظر در موضوع بهتر بود، در این دومی نظر در محمول بهتر است.

دانش پژوه: تعدد معانی دیگر در محمول نیست ...

استاد: الان در این دومی تعدد معانی در محمول است، بله. در آن اولی تعدد معنا در موضوع بود.

دانش پژوه: اصلا حمل کلی اخص یا حمل کلی بر فرد بخواهیم حمل کنیم، حمل فرد بر کلی نمی‌شود. حمل کلی بر فرد، آن هم باز تعدد معانی در محمول نسبت به...

استاد: در موضوع است، تعدد معنا در موضوع است در آنجا. یعنی شما در مثلاً در «زیدٌ انسانٌ»

دانش پژوه: در «زید انسان» می تواند معانی متعددی داشته باشد

استاد: در «زیدٌ انسانٌ» انسان یک معنا است. در زید چه؟ در زید انسان هم هست، همراه‌های انسان هم هست. دو تا معنا در زید است.

دانش پژوه: زید یک شخص است. انسانی را حمل می کنیم که منطبق بر زید شود. ممکن است یک انسانی را اخذ کنیم که منطبق بر زید نشود

استاد: شما نمی توانید انسان را طوری اخذ کنید که منطبق بر زید نشود. انسان کلی است

دانش پژوه: چون لا بشرط است.

استاد: بله چون لابشرط است، الان که لابشرط می‌شود منطبق بر زید می‌شود. پس انسان که محمول است یک معنا دارد، موضوعتان که زید است چند تا معنا دارد؛ انسانیت دارد، عوارض هم دارد. شد دو تا. در مثال «الانسان حیوانٌ»، حیوانتان یک معنا دارد، انسان چند تا معنا دارد؟

دانش پژوه: نه موضوع و عوارض. یعنی زید را تشخص می دهیم، موضوع مع العوارض می شود. یک موضوع و یک عوارض؛ می شود جدا می‌کنیم.

تفاوت‌های بنیادین در حمل جنس بر فصل و حمل فصل بر نوع

استاد: خب موضوع با عوارض، دو تا...

دانش پژوه: نامفهوم

استاد: ولی آن انسان در ضمن این یک چیز است. انسان در ضمن یک چیز است. یعنی، یعنی شما زید را دارید، زید چیست؟ انسانِ با همراهِ آن. پس انسان جزئش است دیگر. در مثل «الانسان حیوانٌ»، حیوان، حیوان است. انسان چیست؟ انسان دو تا است؛ حیوان است و ناطق. پس حیوان در ضمن انسان است. حیوان در ضمن انسان است. در «الانسان ناطقٌ» چه؟ در «الانسان ناطقٌ»، انسان دو تا است؛ انسان هم حیوان و هم ناطق است. ناطق یکی است. آن وقت شما باید بگویید آن معنایی که در ضمن انسان است که آن معنای ممیز است، آن را لحاظ کنید، انسان را با توجه به آن معنای ممیز بر ناطق حمل کنید. آن وقت انسان با ناطق می‌شود یکی. حملش هم می‌تواند علامت حقیقت باشد.

«کما یستثنی» از دو کلی متساوی در صدق، که گفتیم علامت حقیقت نیستند، استثنا می‌شود حمل فصل بر نوعش. این حمل فصل بر نوع می‌گیرد، نه حمل نوع بر فصل. بله. حمل فصل بر نوع هم اگر باشد باز نظر در موضوع می‌شود. در اینجا هم نظر در موضوع باشد بهتر است. حمل فصل بر نوع استثنا می‌شود که این علامت حقیقت است، «اذا کان النظر» در موضوع، به موضوع که عبارت است از انسان است، نظر به معنایی بکنیم که ممیز این نوع می‌شود من غیره؛ یعنی نظر به معنای ناطقیت بکنید. وقتی در موضوع نظر به معنای ناطقیت کنید، محمولتان هم که خود ناطق است، بین موضوع و محمول اتحادی برقرار می‌شود که می‌تواند این حمل را علامت حقیقت بسازد.

«وبالجملة : ففي كليهما يكون المحمول متقرّرا في مرتبة ذات الموضوع»[4] . در هر دو استثنا، محمول متقرر در مرتبه‌ی ذات موضوع است، پس حکم به اتحاد این دو تا مفید است برای علامت حقیقت بودن. تند خواندم ولی مطلب روشن است. این دو تا استثنا را مطرح کردیم و بیان شد. ظاهراً نمی‌رسیم ادامه بدهیم، خیلی امروز دیر شروع کردیم.


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo