92/12/18
بسم الله الرحمن الرحیم
عدم جریان علامت حقیقت در حمل کلی بر کلی مساوی و اعم و اخص/حاشیه 38 /وضع
موضوع: وضع/حاشیه 38 /عدم جریان علامت حقیقت در حمل کلی بر کلی مساوی و اعم و اخص
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
عدم جریان علامت حقیقت در حمل کلی بر کلی مساوی و اعم و اخص
جلد اول نهایة الدرایة، صفحه ۸۳، سطر نهم: «ومثل هذين الأمرين لا يجري في الكليين المتساويين ، والأعمّ والأخصّ»[1]
بعد از اینکه در یکی از اقسام حمل شایع علامت حقیقت بودن را پذیرفتیم، وارد بحث در اقسام دیگر حمل شایع شدیم. در آنجا که حمل کلی بر فرد باشد پذیرفتیم که حمل، علامت حقیقت است. اما دو قسم دیگر هم برای حمل شایع داشتیم؛ یکی حمل کلی بر کلی مساوی بود، یکی حمل کلی بر کلی اخص بود. در مثل «الناطق ضاحک» حمل کلی بر کلی مساوی داشتیم، در مثل «الناطق حیوان» حمل کلی بر کلی اخص داشتیم.
در این دو مورد میخواهیم بحث کنیم که آیا این حمل دلالت میکند بر حقیقت بودن و میشود علامت حقیقت قرار داده شود یا نه. گفتیم که صرف حمل کافی نیست در علامت بودن. حمل اتحادِ بین موضوع و محمول را بیان میکند، ولی هر اتحادی برای علامت بودن کافی نیست. دو جور اتحاد باید باشد تا ما بتوانیم حقیقت بودن را نتیجه بگیریم؛ یکی اینکه محمول با موضوع، مفهومشان و ذاتشان یکی باشد، که در حمل اولی چنین اتفاقی میافتد. یکی اینکه آن معنایی که ما از موضوع اراده کردیم، همان معنا را هم بتوانیم از محمول اراده کنیم.
یعنی معنای موضوع و محمول یکی نباشد، با هم اختلاف داشته باشند، ولی معنای محمول را در موضوع هم ببینید. مثلاً وقتی میگوییم «زیدٌ انسانٌ»، محمول ما انسانیت است، در زید هم باید انسانیت باشد، حالا ولو همراه با عوارض دیگر، ولی این معنای «انسانٌ» باید در موضوع هم باشد. یعنی آن چیزی که در محمول است باید در موضوع وجود داشته باشد تا به اعتبار این معنایی که از محمول استفاده شده و در موضوع وجود دارد، اتحاد خاصی که علامت حقیقت است درست کنیم. و الا صرف اتحاد کافی در علامت بودن نیست.
یا باید اتحاد در مفهوم بین موضوع و محمول باشد، یا اگر مفهومشان مخالف است، یک معنایی که در محمول است باید در موضوع باشد تا اتحاد بین این دو معنا برقرار بشود و ما بتوانیم لفظی را که محمول قرار دادیم در موضوع به کار ببریم و ادعا کنیم که استعمال این لفظ در موضوع میشود حقیقت. پس در حمل، اتحاد هست، ولی هر اتحادی علامت حقیقت نیست. این دو نحوه اتحادی که گفتیم لازم است. آیا در حمل شایعی که از قبیل حمل کلی بر کلی مساوی است یا در حمل شایعی که از قبیل حمل کلی بر کلی اخص است میتوانیم یکی از این دو اتحاد را پیدا کنیم تا این دو نحو حمل را بتوانیم علامت قرار بدهیم یا نمیتوانیم پیدا کنیم؟
تحلیل معنایی و مفهومی در مثال ضاحک و ناطق
ایشان مدعی است که در این دو نحوه حمل، ما آن دو نحوه اتحادی را که لازم داریم پیدا نمیکنیم، پس این دو نحو حمل را نمیتوانیم علامت حقیقت قرار بدهیم. توضیح مطلب این است. «الضاحک ناطقٌ»، این «الضاحک ناطقٌ» را حساب میکنیم. این دو تا کلی هستند، هر دو مساوی هستند، حمل کلی مساوی بر کلی مساوی شده است. این دو تا که مفهومشان یکی نیست؛ یکی ناطق است، یکی ضاحک است. مفهومشان یکی نیست، پس از قبیل حمل اولی نیستند تا از آن طریق این حمل را علامت حقیقت بگیریم.
مثل «زیدٌ انسانٌ» نیست؛ یعنی اینطور نیست که در «زیدٌ انسانٌ» معنای انسان در زید هست، منتها در زید همراه دارد، در «انسانٌ» آن همراهان نیستند. گفتیم وجود همراهان مزاحم نیستند. این انسان معنایش با آن انسانی که در زید است یکی است. و همین کافی است در اینکه حمل را علامت حقیقت قرار بدهد. حالا ببینیم در ضاحک و ناطق هم این وضع را میتوانیم داشته باشیم؟ یعنی وقتی میگوییم «الضاحک ناطقٌ»، ناطق معنایی دارد، آیا در ضاحک آن معنا وجود دارد؟ منتها با اشیائی که اطرافش هستند، با همراهان؟ یا اصلاً معنای ناطق در ضاحک نیست؟
معنای ناطق مسلماً در ضاحک نیست. ممکن است بالملازمه ضاحک برای شخصی که آشنا باشد ناطق را در بر داشته باشد، بالملازمه، ولی معنای ناطق در ضاحک نیست، کما اینکه معنای ضاحک هم در ناطق نیست. معنای محمول باید در موضوع باشد. عکسش را کار نداریم ما، معنای محمول باید در موضوع باشد. اینجا محمول ما ناطق است، موضوع ما ضاحک است، معنای ناطق در ضاحک نیست. پس نه مفهومشان یکی است، نه معنای یکی در دیگری هست.
دانش پژوه: استاد در «الناطق انسان» چطور؟
استاد: آن را بحث می کنیم.
دانش پژوه: اگر فصلش رابیاوریم نه چون معنای ناطق....
استاد: «الناطق انسان» را بعداً بحث میکنیم. آن باشد بعداً بحث میکنیم. «الناطق انسان» را مخلوط نکنید. ما داریم «الضاحک ناطقٌ» را میگوییم. بعداً همه اینها میآید، استثناها هم داریم. این مطلبی که شما فرمودید در استثناها است. ما فقط همین دو مثال را بحث میکنیم؛ «الضاحک ناطقٌ»، این حمل کلی بر کلی مساوی است، و «الضاحک» یا «الناطق حیوانٌ» که حمل کلی بر کلی اخص است. این دو تا را فعلاً بحث میکنیم. استثنا هم داریم، به استثناها بعداً رجوع میکنیم، اشاره میکنیم. خب این بحث «الضاحک ناطقٌ» تمام شد. دیدیم هیچکدام از آن دو شرطی که ما برای علامت بودن حمل داریم اینجا نداریم. نه اتحاد مفهومی بین موضوع و محمول است، و نه معنای محمول در موضوع هست.
تفاوت اتحاد مصداقی و معنوی در حمل کلی بر فرد و کلی بر کلی
پس هیچکدام از این دو شرطی را که برای علامت بودنِ حمل داریم، در «الضاحک ناطقٌ» نمییابیم. بنابراین این حمل را علامت حقیقت نمیدانیم. یعنی نمیگوییم ناطق حقیقت است در ضاحک. اگر کسی ناطق را در ضاحک استعمال کند، میگوییم استعمال حقیقی نیست. اما در «الضاحک حیوانٌ»، در اینجا چه؟ در اینجا اتحاد مفهومی نداریم. ضاحک با حیوان مفهومشان یکی نیست. پس از قبیل حمل اولی نمیشود، آن شرط اولی که برای علامت بودن داشتیم اینجا نمییابیم. اما آن شرط دوم چه؟ حیوان که در ضاحک هست؛ یعنی معنای محمول در معنای موضوع هست. یعنی ...
دانش پژوه: باز هم نیست.
استاد: ظاهرش این است که نیست.
دانش پژوه: هر دو نیست؟ هر دو منتفی است.
دانش پژوه دیگر: در انسان هست
استاد: بله در «الانسان حیوانٌ» در درون آن هست.
دانش پژوه: در مصادیقشان هست.
استاد: اما در «الناطق حیوانٌ» یا «الضاحک حیوانٌ» چه؟ در «الضاحک حیوانٌ» میگوییم مثل «زیدٌ انسانٌ» نیست. درست است مصداق ضاحک و ناطق در «الضاحک ناطقٌ» یکی است. مصداق ضاحک و حیوانی که ما داریم حملش میکنیم بر ضاحک باز یکی است. اتحاد مصداقی هست، ولی اتحاد مصداقی کافی نیست. اتحاد مفهومی لازم داریم.
دانش پژوه: ببخشید تساوی مفهوم به چه تعبیر شده است؟ چون تساوی مفهوم را به مساوی بودنِ مصداق که نمیگیرند.
استاد: نه، کار به مصداق نداریم. عرض کردم تساوی مفهومی
دانش پژوه: یعنی ترادف بشود دیگر، یعنی این مفهوم با آن مفهوم لفظاً ترادف داشته باشد. چون تساوی مصادیق را که شرط نمیکنند. مثل انسان و حیوانِ ناطق.
استاد: مثل انسان و حیوان ناطق این اصلاً مفهوماً یکی هستند، منتها یکی مجمل و یکی مفصل. مثل انسان و حیوان ناطق مفهومشان یکی هستند، حملشان هم حمل اولی است. یا «الحیوان الناطق انسانٌ». در مثل «زیدٌ انسانٌ» مفهومشان یکی نیست، ولی معنایی که انسان دارد در زید هم هست. منتها با همراهان. در «الضاحک ناطقٌ» هیچکدام از دو علامت نیست. در «الناطق حیوانٌ» یا «الضاحک حیوانٌ» هم همینطور. اتحاد مصداقی را داشتم عرض میکردم. ایشان میفرماید اتحاد مصداقی کافی نیست. بعد اعتراض میشود، در «زیدٌ انسانٌ» هم اتحاد مصداقی است. بین زید و انسان اتحاد مفهومی که نیست، مصداق یکی است، یعنی این زید مصداق زید هم هست مصداق انسان هم هست. یک زید خارجی داریم هم مصداق زید است هم مصداق انسان است. پس اتحاد مصداقی الان درست شد.
بررسی مبدأ فصل و جنس و نظر محققین در حمل ذاتی
ولی اتحاد معنوی چه؟ ایشان در «زیدٌ انسانٌ» میفرماید که انسان و زید یکی هستند. زید همان انسانِ متشخص شده است. فرقی با انسان ندارد. نه مصداقاً یکی هستند، معنایش هم یکی است. منتها انسانِ متشخص شده، این متشخص شده یک اضافهای است که دارد، ولی انسانیتش با آن محمول که «انسانٌ» است فرق نمیکند. برخلاف «الضاحک ناطقٌ» که این درست است اتحاد مصداقی دارند، ولی نمیتوانید بگویید ضاحک همان ناطقِ متشخص شده است یا کذا شده است. ضاحک را نمیتوانید بگویید همان ناطق است.
زید را میگویید همان انسانِ متشخص شده است. اما ضاحک را نمیگویید همان ناطقِ فلان طور شده است. اصلاً این گفته نمیشود. پس فرق است بین «زیدٌ انسانٌ» و این دو مثال دیگر. در مثل «الناطق حیوانٌ» که این خیلی واضح تر است؛ مفهومشان یکی نیست. مصداقشان را ملاحظه کنید. ناطق به چه بخشی از انسان گفته میشود؟ به صورتش، که نفس ناطقه است. حیوان به لحاظ بدنش. حیوان به لحاظ ماده است و آن نفس ناطق به لحاظ صورت است. خب ماده و صورت نه مصداقاً یکی هستند، نه مفهوماً یکی.
پس در مثل ناطق و حیوان، مبدأ فصل با مبدأ ماده، مبدأ فصل با مبدأ جنس فرق میکند. مبدأ فصل صورتِ خارجیِ شیء است، مبدأ جنس مادهی خارجیِ شیء است. این ماده و صورت دو تا هستند. وقتی دو تا باشند آن اتحادی که ما در حمل لازم، در حملی که علامت حقیقت باشد لازم داریم، در اینجا نداریم. اتحادی که ما در حملی که علامت حقیقت است لازم داریم، در اینجا نداریم. بنابراین نمیتوانیم در مثل «الناطق حیوانٌ» حمل را علامت حقیقت بدانیم. این خلاصهی بحثی است که ایشان دارد. بعد وارد استثناها میشود که استثناها را وقت رسیدیم عرض می کنم.
صفحه ۸۳ هستیم، سطر نهم: «و مثل هذین الامرین»، «هذین الامرین» یعنی اتحاد مفهومیِ وجودِ موضوع و محمول، این یکی، وجود معنای محمول در موضوع، این دو تا. این دو تا امر در کلیین متساویین و در اعم و اخص جاری نمیشوند. یعنی حکم کلی که بر کلی مساوی حمل میشود یا کلی که بر کلی اخص حمل میشود، حکم حمل اولی نیست، حکم حمل کلی بر فرد هم نیست. «ففی قولنا الناطق ضاحک» که حمل کلی بر کلی مساوی است و «الناطق حیوان» که حمل کلی بر کلی اخص است، نه اتحاد مفهومی است «کی یکون الحمل ذاتیا»، تا حمل ذاتی بشود.
تمایز ناطق و حیوان و دیدگاه علامه طباطبایی
این «لا اتحاد مفهومیٌ»، عدل میخواهد. عدلش «کما انه لیس وجود الناطق» تا آخر است. منتها عبارت عوض شده، عدل با «لا» نیامده است. بله، در قول ما «الناطق ضاحک و الناطق حیوان»، نه اتحاد مفهومی داریم تا حملمان حمل ذاتی باشد و علامت حقیقت باشد. و نه اینکه مثل کلی و فرد است که معنای کلی در فرد وجود دارد منتها با همراه. به جای اینکه بگوید نه مثل کلی و فرد است، فرموده «کما انه لیس وجود الناطق» که محمول است، «وجودا للضاحک» که موضوع است، یا به عکس. ایشان مثال به عکس گفته یا من به عکس گفتم.
«کما انه لیس وجود الناطق بما هو وجود الناطق وجودا للضاحک» وجود ناطق وجود ضاحک نیست. یعنی وجود ناطق با معنایی که دارد، بله مصداقها یکی هستند، ولی با معنایی که دارد ناطق نیست. یعنی اینطور نیست که ضاحک بما هو ضاحک، یعنی به اعتبار معنای ضحک، مثل ناطق باشد. «کما انه لیس وجود الناطق بما هو وجود الناطق وجودا للضاحک، کزید و انسان»؛ که زید و انسان اینچنین هستند. این مثال برای منفی است، مثال برای نفی نیست. «کزید و انسان» که زید و انسان اینچنین هستند که وجود زید بما هو زید وجود انسان هست.
«بل متصادقان فی وجود واحد» یعنی ضاحک و ناطق در وجود واحد متصادق هستند، یعنی یک مصداق دارند، ولی اتحاد مفهومی و معنوی بینشان نیست. خب چه فرقی بین ناطق و ضاحک است که اتحاد مصداقی دارند و بین زید و انسان که اینها هم اتحاد مصداقی دارند؟ هر دو اتحاد مصداقی دارند. چرا در این یکی اتحاد مصداقی توانست علامت بشود، در آن یکی نتوانست علامت بشود؟ جواب میدهند که اتحاد مصداقی که ما در مثل زید و انسان داریم، به این صورت است که زید همان انسان است، منتها متشخص شده است.
ولی ناطق همان ضاحک نیست، مصداقش یکی است ولی از نظر مفهومی یکی نیست. «و الفرق» یعنی فرق بین ناطق و ضاحک و زید و انسان این است که «زید لا وجود له الا وجود الانسان متشخصاً بالمشخصات». اصلاً زید یعنی انسان مشخص. «فیعلم منه»، یعنی از این معنایی که برای زید است، «ان المعنی الموجود بوجود زید» همان معنای انسان است. معنایی که با وجود زید موجود میشود همان معنای انسان است. فرقی با انسان ندارد، جز اینکه انسانی است متشخص، آن انسان قید تشخص ندارد.
«بخلاف الذاتیات»، که معناهایشان یکی نباشد، اگرچه مصداقشان یکی باشد. «کالناطق و الحیوان»، که به ظاهر حمل کلی بر فرد است ولی در واقع حمل کلی بر فرد نیست. بله «الانسان حیوانٌ» به منزلهی حمل کلی بر فرد هست، ولی «الناطق حیوانٌ» به منزلهی حمل کلی بر فرد هم نیست. اینها بعداً معلوم میشود. «فان مبدأ الفصل غیر مبدأ الجنس» مبدأ فصل صورت است، مبدأ جنس ماده است، این دو تا با هم مغایر هستند. پس اینچنین نیست که معنای یکی معنای دیگری باشد.
«و ان کان الترکیب بینهما اتحادیا علی التحقیق» ولو ترکیب بین این دو تا اتحادی است. البته در مورد ترکیب این دو تا اختلاف است، بعضی گفتند انضمامی بعضی گفتند اتحادی. ایشان میگوید «علی التحقیق» اتحادی است، انضمامی نیست. پس در مبدأ فصل و مبدأ جنس آن اتحادی که ما لازم داریم وجود ندارد، «و لذا لا اشکال عند المحققین» که حمل ذاتی بر ذاتیِ دیگر، مثلاً حمل فصل بر جنس یا جنس بر فصل، یا حمل ذاتی علی ذی الذات، یعنی حمل جنس بر نوع یا حمل فصل بر نوع، حمل شایع است حمل ذاتی نیست.
«عند المحققین» اشکالی در این مسئله نیست. البته بعد از مرحوم محقق اصفهانی، مرحوم علامه طباطبایی کتاب نهایةالحکمة را نوشتند و در آنجا ادعا کردند که حمل جنس یا فصل بر نوع، حمل اولی است[2] ، خلاف آنچه که مرحوم محقق اصفهانی در اینجا دارند میگویند. البته مبنای خود مرحوم طباطبایی است، ممکن است بقیه این مبنا را نپذیرفته باشند.
دانش پژوه: ببخشید مبنای صدرا برنمیگردد به اینکه ما در جواب ماهیت فصل را به عنوان ماهیت بر انسان میدانیم، ناطق را؟ در اینجا که ناطق را بر انسان حمل میکنیم یا ...؟ حمل اولی باشد. میتواند فقط فصل به تنهایی کافی است در جواب، فصل به تنهایی محمول هم واقع بشود کافی است برای اینکه حساب کنیم حمل اولی؟ از همان مبنا دارد جواب می دهد.
استاد: شاید از آنجا گرفته باشد. ولی خب، در کلام صدرا تصریح به این مسئله نیست.
دانش پژوه: در مبنای بوعلی که هست. درست است؟
استاد: بوعلی هم تصریح به حمل اولی و شایع ندارد.
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: بله در جوابِ «ما هو» فصل خالی را میتوانیم بیاوریم، این را ابنسینا گفته است، البته به نقل فخر که خواجه هم از فخر نقل میکند.
دانش پژوه: در«الحیوان الناطق» شبیه همین زید و انسان بود که شما فرمودید به همین شیوه
استاد: حیوان و ناطق؟ شبیه «زید انسان» باشد؟
دانش پژوه: همان انسانیت در زید است، منتهی به همین شیوه حمل ذاتی؟
استاد: شیخ؟
دانش پژوه: علامه طباطبایی
استاد: علامه طباطبایی، بله.
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: حالا این البته بحثش میآید، من اشاره ای بعداً خواهم کرد، احتمالاً در جلسهی آینده مطرح بشود. «و لذا لا اشکال عند المحققین»[3] که حمل ذاتی بر ذاتی یا حمل ذاتی بر ذی الذاتی حمل شایع است، نه اینکه حمل ذاتی یا اولی باشد. «فلامحالة» «وجود ناطق بما هو وجود الناطق» وجود حیوان نیست. وجود ناطق وجود حیوان هست، مصداقشان یکی است، ولی «بما هو وجود الناطق» وجود حیوان نیست. در حالی که زید بما هو زید وجود انسان است، چون انسانیت در آن است. این ناطق اینطوری است. خب، این اصل مطلب بود، استثناهایش باقی مانده، استثناها انشاءالله در جلسهی آینده خواهیم گفت.