92/12/04
بسم الله الرحمن الرحیم
بررسی صحت حمل شایع به عنوان علامت حقیقت/حاشیه 38 /وضع
موضوع: وضع/حاشیه 38 /بررسی صحت حمل شایع به عنوان علامت حقیقت
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
جلد اول نهایة الدرایه صفحه ۸1 سطر ۲۱. «قوله [قدس سره] :وبالحمل الشائع الصناعي الذي ملاكه الاتحاد وجودا.[1] تحقيقه: أن الحمل: إما أن يكون حمل الكلي على الفرد ، أو كليين متساويين ، أو أعم وأخص»[2]
بحث در علامات حقیقت و مجاز داشتیم. بعد از اینکه تبادر مطرح شد وارد این علامت دیگر شدیم که صحة الحمل علامت حقیقت است و صحة السلب علامت مجاز. این را گفتیم در حمل اولی داریم. یعنی اگر حمل، حمل اولی باشد وجودش دلیل است بر حقیقت، عدمش دلیل است بر مجاز. الآن میخواهیم که حمل شایع را هم از علامات قرار دهیم و در مقابل سلب را، یعنی حمل را از علامات حقیقت قرار دهیم و در مقابل سلب را از علامات مجاز.
مقدمه و طرح بحث صحت حمل شایع به عنوان علامت حقیقت
یعنی همان حرفی که در حمل ذاتی گفتیم میخواهیم در حمل شایع هم بگوییم. مرحوم اصفهانی را ملاحظه کنید در این صفحه که الآن صفحه ۸۲ است، میگوید «تحقيقه: أن الحمل»[3] شروع میکند به بیان اینکه حمل علامت حقیقت است. در صفحه ۸۴ یعنی دو صفحه و خوردهای بعد میگوید «و أما السلب»[4] آنجا وارد میشود تا ثابت کند که سلب هم مجاز است. البته آن «أما السلب» را ما عطف بر «أن الحمل»[5] نمیبینیم ولی از آنجا در میآوریم که سلب علامت مجازیت است. خودش هم آخر سر میگوید که چه سلبی علامت مجازیت میشود. حالا إنشاءالله توضیحش میآید. بحث سلب جایش مطلقاً دلیل بر مجازیت هست یا نه؟ بعداً بحثش میآید.
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: بله در صفحه ۸۰ هم درباره حمل شایع مطالبی گفتیم و اما آن تحقیقی که ما در صفحه ۸۰ شروع کردیم مربوط به حمل شایع نبود. توجیه حمل اولی بود که در حمل اولی مغایرتی که در هر حملی لازم است وجود دارد. منتها در «والتحقیق»[6] اشاره به حمل شایع هم کردیم. گفتیم مغایرت در حمل شایع موجود است و در حمل اولی این مغایرت به این صورت تبیین میشود. آن تحقیق قبلی ما در حمل شایع نبود. تحقیق قبلی ما که در صفحه ۸۰ گفتیم درباره وجود مغایرت بود. وجود مغایرت را در حمل شایع بدون زحمت قبول کردیم. در حمل اولی با توجیه قبول کردیم. منتها من میخواستم بعداً اشاره کنم که در تحقیقی که در صفحه ۸۰ آمد ما اشاره کردیم که حمل شایع انحائی دارد. آن انحاء را امروز توضیح میدهیم. آن انحاء را من ارجاع دادم به رساله حمل مرحوم آقاعلی حکیم ولی خود ایشان در این حاشیه آن انحاء را توضیح میدهند که تقریباً این حاشیه بخشی از آن حاشیه قبل را تفسیر میکند و توضیح میدهد.
رفع تناقض ظاهری در کلمات مرحوم اصفهانی پیرامون حمل شایع
این را من میخواستم بگویم که این تحقیق با تحقیق قبل مرتبط شود و اقسامی که در اینجا برای حمل شایع گفته میشود برای انحائی که ما در تحقیق قبل گفتیم در نظر گرفته شود.
دانش پژوه: چون در استدلال ایشان این طور برداشت می شد که حمل شایع معیار نیست چون در صدد...
استاد: حمل شایع را ما گفتیم معیار نیست. بله ما قبلاً گفتیم که «لکنه» در حمل شایع در «فإن قلت» داشتیم «لکنه بنفسه غیر مفید لاستعلام الحقیقة لفرض تغایر المفهومین». این را هم من بعداً باید اشاره میکردم. چون ما در «إن قلت»ی که در صفحه ۸۰ آمد توضیح دادیم که حمل شایع علامت حقیقت نیست. الآن داریم میگوییم که حمل شایع علامت حقیقت است. به نظر میرسد که این دو حرفمان متناقض است. این مطلب را هم باید توضیح میدادم.
من دو تا مطلب باید توضیح میدادم. یکی همین بود که اقسام حمل شایع را که در «والتحقیق» صفحه ۸۰ ایشان فقط طرح کرد، آن اقسام را در این صفحه ۸۲ توضیح میدهد. یک مطلبی بود که باید میگفتم که الآن عرض کردم. مطلب دیگر این بود که در «فإن قلت» ایشان گفت «لکنه بنفسه غیر مفید لاستعلام الحقیقة لفرض تغایر المفهومین» آنجا انکار کرد که حمل شایع علامت حقیقت باشد. الآن در این حاشیهای که صفحه ۸۲ شروعش میکند در این حاشیه ایشان میگوید که حمل شایع علامت حقیقت هست. آن وقت وقتی به بحث سلب میرسد یک نوع سلب را علامت مجاز میگیرد. آیا تناقض بین کلام مرحوم آقا هست یا نیست؟ ظاهر این است که تناقض هست ولی به کلمه «بنفسه» توجه کنید. «لکنه بنفسه غیر مفید لاستعلام الحقیقة». حمل شایع «بنفسه» مفید علامت حقیقت نیست. «بنفسه» علامت حقیقت نیست. به یک صورت دیگر علامت حقیقت میشود.
تقسیمبندی اقسام سهگانه حمل شایع بر اساس مفاهیم
توجه کنید ما در تمام این اقسامی که در حمل شایع مطرح میکنیم، در تمام آنها با یک اعتباری حمل شایع را علامت حقیقت میگیریم. خود حمل شایع بهخاطر مغایرت مفهومین، بهخاطر اینکه موضوع و محمولش مغایرت دارد نمیتواند دلیل شود برای حقیقت بودن. چون ببینید ما معنایی را موضوع قضیه قرار میدهیم. معنای ارتکازی را موضوع قضیه قرار میدهیم. لفظ بما له من المعنی العرفی را محمول قرار میدهیم. اگر مغایرت مفهومی بین آن لفظ و بین این معنای ارتکازی باشد معنایش این است که آن لفظ این معنای ارتکازی را ندارد. یعنی این معنای ارتکازی معنای حقیقی این لفظ نیست. خب خود حمل شایع را نگاه کنید خودش اعلام میکند که من علامت حقیقت نیستم. چون حمل شایع اعلام میکند که بین موضوع من و محمول من تغایر مفهومی است.
وقتی این را دارد اعلام میکند اگر شما موضوع را معنای ارتکازی قرار دهید محمول را لفظ قرار دهید، خود حمل شایع میگوید بین آن معنای ارتکازی و بین مفهوم لفظ مغایرت است. اگر بیان مغایرت میکند دیگر نمیتواند بگوید لفظ حقیقت است در این معنایی که من موضوع قضیه قرارش دادم. خودش اعلام میکند. اما با یک بیانی که ما در این حاشیه مطرح میکنیم، نشان میدهیم که حمل شایع میتواند علامت حقیقت باشد ولی نه حمل شایع بنفسه. حمل شایع بنفسه چون اعلام میکند تغایر مفهومی بین موضوع و محمول قضیه را نمیتواند علامت حقیقت باشد. ولی به بیانی که ما در این حاشیه مفصل توضیح میدهیم به آن بیان، حمل شایع علامت حقیقت میشود. پس تناقض بین کلمات مرحوم آقا نیست. آنجا گفته «بنفسه» علامت نیست، اینجا با توضیحات علامت قرارش میدهد.
خب شروع میکنیم به بحث. حمل شایع را ایشان سه قسم میکند. و در یک قسمش جدا توضیح میدهد که میتواند علامت حقیقت باشد. در دو قسم دیگر هم جدا توضیح میدهد که میتواند علامت حقیقت باشد و نتیجه میگیرد که حمل شایع با این بیانی که ما کردیم میتواند علامت حقیقت باشد. آن سه قسم عبارت از این است: گاهی ما حمل میکنیم کلی را بر فرد که موضوع ما میشود فرد، محمول ما میشود کلی. اینجا میگوییم که در این چنین حمل شایعی موضوع مصداق است برای محمول. مثلا «زیدٌ انسانٌ». «زیدٌ انسانٌ» حمل شایع است. چون موضوعش که زید است فردی است و مصداقی است برای محمولش که انسان است. گاهی هم میگوییم که حمل کلی بر فرد کردیم. گاهی میگوییم مصداقی را موضوع قرار دادیم برای محمول. هر دو تعبیر اشاره دارند به یک نوع حمل که نوعی است یا صنفی است برای حمل شایع، بگوییم صنف بهتر است. حمل شایع یک نوع است این صنفی است برای حمل شایع. مثلا زیدٌ انسانٌ یک قسم از حمل شایع است.
بررسی ملاک اتحاد وجودی و تقسیمبندی حمل بر اساس نحوه وجود
قسمت دوم: «الناطق ضاحکٌ». هر دو کلیاند. هیچکدام فرد نیستند. هم ناطق کلی است هم ضاحک کلی است. ولی دو تا کلی مساویاند. الناطق ضاحکٌ هر دو مربوط به انسان است. ناطق هم انسان است ضاحک هم انسان است. ناطق از انسان بیرون نیست ضاحک هم از انسان بیرون نیست. هر دو کلیاند و مساویاند. «الناطق ضاحکٌ».
سوم: «الناطق حیوانٌ». هر دو کلیاند. ناطق هم کلی است حیوان هم کلی است. منتها یکی اعم است یکی اخص. جزئی نیستند هیچکدام، شخص نیستند. هر دو کلیاند. منتها این دو تا کلی یکیشان اعم است یکیشان اخص. ناطق اخص است حیوان اعم است. الناطق حیوانٌ. مثالهایی که زدند این سه مثال سه تا مثال خود مرحوم حکیم است که در عبارات آورده. اینجا نیاورده ولی لابهلای عبارات آورده. پس زیدٌ انسانٌ میشود حمل کلی بر فرد و حمل شایع. الناطق ضاحکٌ میشود حمل کلی بر کلی منتها کلی مساوی بر کلی مساوی. بازم حمل شایع است. الناطق حیوانٌ میشود حمل کلی بر کلی منتها حمل اعم بر اخص. این هم حمل شایع است. هر سه قسمش حمل شایع است.
ما باید در قسمت اول که حمل کلی بر فرد است جدا توضیح دهیم که چطور علامت حقیقت است. در قسمت دو و سه که حمل کلی بر کلی است حالا یا دو تا کلی مساویاند یا اعم و اخص این هم باز توضیح دهیم که حمل شایع چگونه علامت حقیقت است. آن را جدا توضیح میدهیم در صفحه بعد صفحه ۸۳ را ملاحظه کنید سطر چهارم «وأما إذا كانا كليين متساويين، أو أعمّ [و] أخصّ»[7] شروع میکند به بحث. در این صفحه ۸۲ پاراگراف بعدی را ببینید این پاراگرافی که الآن با تحقیقه شروع میشود نه، پاراگراف بعدی میگوید «فإن كان الحمل من قبيل حمل الكلي على الفرد ، فصحته كاشفة عن»[8] این حقیقت بودن یعنی علامت میشود. علامت میشود برای حقیقت. از اینجا علامت بودن حقیقت را شروع میکند. در صورتی که حمل کلی بر فرد باشد. از آن صفحه ۸۳ سطر چهارم علامت حقیقت بودن را شروع میکند در صورتی که حمل حمل کلی بر کلی باشد حالا چه کلی مساوی بر کلی مساوی چه کلی اعم بر کلی اخص. اینها را من دارم توضیح میدهم برای اینکه راحتتر مطلب فهمیده شود.
دانش پژوه: حمل شایع بیش از این داریم؟
استاد: تقسیم دیگر دارد.
دانش پژوه: تقسیم دیگر یا خاص...
دانش پژوه: بله. تقسیم دیگر هم دارد. نه بیش از این ندارد تقسیم دیگر هم دارد. خود ایشان تقسیم دیگر را هم اشاره میکند. تقسیم دیگر در دو خط بعد اشاره میکند. حالا این یک تقسیم بود که حمل شایع عبارت است از حمل کلی بر فرد، یک قسم. قسمت دوم حمل شایع عبارت است از حمل کلی بر کلی که این قسمت دوم باز به دو قسم تقسیم میشود. نه همین را دارم عرض میکنم تکرار دارم میکنم. که حمل شایع که عبارت است از کلی بر کلی آنوقت کلی بر کلی دو قسم است، کلی مساوی بر کلی مساوی یا کلی اعم بر کلی اخص. این تقسیم بود که گفتیم تا حالا که الآن من دوباره تکرار کردم. یک تقسیم دیگر ایشان میکند وقتی من رسیدم عرض میکنم. ایشان بعد از اینکه این سه قسم حمل شایع را ذکر میکند به خصوصیت حمل شایع که در هر سه قسم موجود است اشاره میکند.
خصوصیت حمل شایع این است که این دو مفهوم که یکی موضوع قرار گرفته یکی محمول قرار گرفته این دو مفهوم در وجود متحدند. خود دو مفهوم را کار ندارد خود دو مفهوم در مفهوم بودن مخالفند. یکی زید است یکی انسان است. یکی ضاحک است یکی ناطق است. یکی ناطق است یکی حیوان است. در مفهوم با هم تفاوت دارند ولی در وجود با هم یکسانند. در وجود با هم یکسانند یعنی یک وجود هر دو را موجود کرده. یعنی وجود این همان وجود آن است. بعد اینجا باز حمل شایع را تقسیم میکند به تقسیم دیگر که توجه به کلیت و جزئیت موضوع و محمول ندارد. توجه به نحوه وجود موضوع و محمول دارد. چون قرار شد در حمل شایع وجود موضوع با وجود محمول یکی باشد. به لحاظ این وجودی که در حمل شایع واحد است و هم وجود است برای موضوع هم وجود است برای محمول به لحاظ این وجود دوباره حمل شایع را تقسیم میکند به سه قسم.
در یک قسم وجود موضوع و محمول وجود بالذات است. در یک قسم وجود موضوع و محمول وجود بالعرض است. در یک قسم یکی از این دو وجود بالذات است یکی بالعرض. میشود سه قسم یا چهار قسم. چون آنجا که وجود یکی بالذات وجود یکی بالعرض باشد خود این دو قسم میشود. یا وجود موضوع بالذات است و وجود محمول بالعرض یا برعکس. میشود سه قسم یا چهار قسم شد. چهار قسم را عرض کنم: وجود هر دو بالذات، این یک قسم. وجود هر دو بالعرض، این دو قسم. وجود موضوع بالذات و وجود محمول بالعرض، این سه قسم. عکس سوم میشود چهار قسم. وجود بالذات و وجود بالعرض را من یک توضیح مختصری بدهم بعد مثال بزنم. وقتی خود شیء موجود است، وقتی خود شیء موجود است میگوییم وجود بالذات دارد. ولی وقتی شیء را منحل میکنیم آن منحلها موجودند، خود شیء موجود نیست.
خود شیء را میگوییم وجود بالعرض دارد. یعنی به توسط آن اشیائی که این شیء را ساختند وجود دارد نه خود وجود داشته باشد. مثلاً دیوار را میگوییم أبیض است. دیوار خودش وجود دارد، بیاض وجود دارد. مرکب من الجدار و البیاض که میشود أبیض وجود ندارد. چیزی به نام أبیض نداریم آن که در خارج داریم دیوار است و بیاض. أبیض در ذهن من دارد ترسیم میشود. من وقتی بیاض را میبینم، جدار را میبینم و میبینم که جدار بیاض را قبول کرده اینها را که میبینم أبیض را درست میکنم والا چیزی در خارج به نام أبیض ما نداریم. در خارج شما دیوار را دارید و بیاض. این أبیض میشود وجود بالعرض. موجود است بالعرض. ولی بیاض موجود است بالذات و همچنین جدار موجود است بالذات. آن که خودش موجود به آن میگوییم موجود بالذات. آن که باید منحلش کنید، مشتقی که باید منحلش کنید، منحلهایش موجودند نه خودش، به خودش میگوییم وجود بالعرض یا موجود بالعرض. اما به آن منحلهایش میگوییم موجود بالذات.
یعنی وقتی شما أبیض را منحل میکنید جدار و بیاض از داخلش در میآید. به جدار و بیاض میگویید موجود بالذات، به آن مشتق منهما و حاصل منهما میگویید وجود بالعرض. خب حالا یک جسمی را ملاحظه کنید که شیرین باشد. مثال دوم میخواهم بزنم، چون به این مثال هم کار داریم احتیاج داریم لذا عرض میکنم. یک جسمی را ملاحظه کنید شیرین باشد. آن که در خارج موجود است بالذات، آن جسم است و حلاوت. حُلو نه، حلاوت. شما از آن جسم بهعلاوه حلاوت، حُلو را به دست میآورید. حُلو میشود موجود بالعرض. حُلو میشود موجود بالعرض ولی این شیء، این جسم که دارای حلاوت است میشود موجود بالذات خود حلاوت هم میشود موجود بالذات. پس مثل أبیض موجود بالعرض است. مثل حُلو موجود بالعرض است. ولی جسم، بیاض و امثال ذلک اینها موجود بالذاتند. خلاصه جوهر موجود بالذات است، خلاصهاش عرض بکنم جوهر موجود بالذات است، عرض هم موجود بالذات است. مرکب منهما موجود بالعرض است.
دانش پژوه: در جدار نمی شود، بیاض را نمی شود محمول قرار دهیم؟
استاد: در جدار، بیاض محمول قرار داده نمی شود.
دانش پژوه: چرا؟
استاد: «الجدار بیاض» غلط است.
دانش پژوه: نه که سفیدی...
استاد: نه، خب نمیشود دیگر. یا باید «ذو بیاض» بگویید یا باید «ابیض» بگویید. یا باید مشتق بریزید یا باید «ذو» بیاورید. حمل در اینجا حمل ذوهو است، حمل هوهو نیست. در حمل ذوهو یا باید شما «ذو» بیاورید یا باید مشتق بریزید. حمل اشتقاقی هم به آن میگویند، حمل ذوهو هم به آن میگویند. یعنی میتوانید محمولتان را با «ذو»، محمولش کنید، میتوانید با اشتقاق محمول کنید، ولی همینطور محمول نیست. «زیدٌ عدلٌ» محمول نیست. یا باید مشتق از آن بریزید بشود «زیدٌ عادلٌ»، یا باید «ذو» بیاورید بگویید «زیدٌ ذو عدلٍ». که حمل ذوهو و اشتقاقی، با حمل متواطی فرق دارد. با حمل هوهو فرق دارد. خب حالا «ابیض» میتواند حمل بشود، ولی «بیاض» نتوانست حمل بشود. بیاض بر یک فردِ بیاض حمل میشود. به این بیاض جدار اشاره میکنید میگویید «هذا بیاضٌ». این درست است. بیاض یک کلی است بر فردش حمل میشود. ولی دیوار که فرد بیاض نیست. بیاض را نمیتوانید به آن حمل کنید. باید از بیاض، ابیض بگیرید بعدا حمل کنید. خب، تا اینجا مطلب روشن شود. موجود بالعرض و موجود بالذات گفته شد.
خب اگر بگوییم زیدٌ انسانٌ. زیدٌ انسانٌ موضوع دارد و محمول دارد. موضوع وجودش بالذات است محمول هم وجودش بالذات است. منتها اینها در این قضیه که گفتیم به یک وجود موجود شدند. زید بخواهد موجود شود به وجود بالذات موجود میشود انسان بخواهد موجود شود به وجود بالذات موجود میشود. منتها وجود این دو تا که هر دو بالذات است شده واحد. در حمل شایع اینطوری است دیگر، در حمل شایع موضوع و محمول به یک وجود موجودند. و این وجود، وجود بالذات هم هست. یعنی برای هر دو وجود بالذات است. هر دو وجودشان بالذات است و این دو وجود بالذات در اینجا شدند یکی. روشن است تا اینجا. آنجا که هر دو وجود بالعرض داشته باشند. مثل بگوییم هذا الأبیض حُلوٌ. یا هذا الحُلو أبیض فرقی نمیکند. خب آن زیدٌ انسانٌ از قبیل حمل کلی بر فرد بود. این هم که الآن دارم مثال میزنم این هم همین است. البته حمل کلی بر فرد به مناسبت دیگر، که البته مثل قبلی نیست. بگوییم هذا الأبیض حُلوٌ.
الآن أبیض وجود بالعرض دارد حُلو هم وجود بالعرض دارد. و الآن اتفاق افتاده که حُلو و أبیض به یک وجود موجود شدند. مثلاً این قند است، قند هم سفید است هم شیرین است. به یک وجود موجود است. الآن هم أبیض است هم حُلو است به یک وجود هم موجود است. یعنی دو تا وجود نداریم یک وجود داریم که همین وجود همین قند است.
سوم: هذا الجسم أبیض. خب این را ملاحظه کنید موضوع وجود دارد به وجود بالذات، هذا الجسم است وجودش بالذات است. محمول وجود دارد به وجود بالعرض. أبیض است دیگر. منتها این دو تا الآن به یک وجود موجود شدند. یعنی به یک وجود موجود شدند که این وجود، وجود بالذات است برای جدار، وجود بالعرض است برای أبیض. یک وجود است، برای جدار برای هذا الجسم وجود بالذات است برای أبیض وجود بالعرض است. عکسش را هم میتوانید بگویید هذا الأبیض جسمٌ. آن هم با این فرق نمیکند.
پس توجه کردید در هر حمل شایعی که ما حکم میکنیم به اتحاد وجود موضوع و وجود محمول گاهی این وجود واحد وجود بالذات است برای هر دو. گاهی وجود بالعرض است برای هر دو. گاهی وجود بالذات است برای یکی، وجود بالعرض است برای دیگری. پس این هم یک تقسیم دیگر برای حمل شایع است. خب این تقسیمات حمل شایع بود. یعنی معرفی حمل شایع بود تا اینجا. هنوز استفاده نکردیم که این مطلب را استفاده علامت بودن، استفاده نکردیم این مطلب را یعنی استفاده نکردیم علامت بودن حمل شایع را برای حقیقت. آن را میخواهم بعداً توضیح دهیم. الآن اقسام حمل شایع را گفتیم بعد میخواهم حمل شایع را در تمام این اقسام علامت حقیقت کنیم. بیانش را باید شروع بکنیم.
دانش پژوه: موضوع بالعرض باشد و محمول بالذات باشد را می شود مثالی بزنید؟
استاد: موضوع بالعرض باشد میگوییم هذا الأبیض جسمٌ. هذا الأبیض جسمٌ موضوع میشود بالعرض، محمول میشود بالذات. عکسش کنید بگویید هذا الجسم أبیض موضوع میشود بالذات، محمول میشود بالعرض.
دانش پژوه: عکس الحمل نیست؟
استاد: نه عکس الحمل نیست.
دانش پژوه: موضوع و محمول...
استاد: نه آن عکسالحمل برای چیزی است که موضوعتان ماهیت باشد محمولتان وجود باشد. آنجا میگویند عکسالحمل. موضوع و محمول را هر دو را ماهیت قرار دادیم. دیگر اینجا جای عکسالحمل نیست. عکسالحمل آنجاست که موضوع ماهیت باشد محمول وجود باشد. اینجا را اصالة الوجودیها میگویند عکسالحمل، اصالة الماهویها هم نمیگویند.
دانش پژوه: همین موضوع و محمول که بالذات و بالعرض جابهجا میشود...
استاد: پس آن عکسالحمل اصطلاحی را نمیفرمایید. میگویید که همین هذا الجسم أبیض را عکس کن یعنی بگو هذا الأبیض جسم. که این عیبی ندارد درست است. ولی اسمش عکسالحمل نیست. یعنی شما میفرمایید که این قضیه را عکس کن. عکس کن یعنی جای موضوع و محمولش را عوض کن. این یک عکس لغوی است عکس اصطلاحی نیست. اشکالی ندارد.
دانش پژوه: اصطلاح منطقی نیست؟
استاد: بله. اصطلاح منطقی هم نیست. چون در اصطلاح منطقی وقتی عکس میکنید باید کلیه را جزئیه کنید. در اینجا هیچ لازم نیست. اینجا که دارم عرض میکنم فقط جای موضوع و محمول عوض میکنیم این عکس لغوی است. عکس منطقی نیست عکس اصطلاحی نیست عکس الحمل فلسفی هم نیست.
صفحه ۸۱ هستیم، سطر ۲۱. «قوله و بالحمل الشایع»[9] [10] یعنی و به توسط حمل شایع صناعی هم میتوانیم حقیقت بودن را تشخیص دهیم. «الذی» حملی که ملاکش اتحاد در وجود است. «تحقيقه: أن الحمل: إما أن يكون حمل الكلي على الفرد»[11] مثل زیدٌ انسانٌ. مثالهای خودش را عرض میکنم. مثالهایی که خود ایشان در لایبـلای کلامش دارد. «إما أن یکون حمل الکلی علی الفرد» مثل زیدٌ انسانٌ «أو حمل کلیین متساویین» که یکی را بر دیگری حمل کنیم مثل الناطق ضاحکٌ یا الضاحک ناطقٌ فرقی نمیکند. این قسمت دوم بود. قسمت سوم «أو أعم و أخص» یعنی حمل کلی بر کلی است اما یکی از این دو کلی اعم است یکی اخص است که میگوییم الناطق حیوانٌ. عکسش را دیگر نداریم که موضوع اعم باشد محمول اخص باشد نداریم. مگر اینکه قضیهتان جزئیه باشد. بگویید بعض الحیوان ناطق. والا بهطور کلی نمیتوانید بگویید. البته مهمل هم باشد عیبی ندارد، بگویید الحیوان ناطق مهمله است. مهمله در قوه جزئیه است اشکالی ندارد. ولی اگر بخواهید بگویید کل الحیوان ناطق غلط است. آنجا که موجبه کلیه است هیچوقت موضوعتان نباید اعم از محمول باشد. یا باید مساوی باشد یا باید محمول اعم باشد.
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: در بعض الحیوان انسان هم میشود گفت.
دانش پژوه: موضوع اعم است؟
استاد: موضوع اعم است.
دانش پژوه: یعنی این حمل کلی بر موضوع مساوی است دیگر. یعنی از خارج...
استاد: یعنی با توجه به بعض مساویاند. با توجه به بعض مساویاند. شما بعض را بردارید بعض سور است. بعض را که نمیشود دخالت داد. من موضوع و محمول را دارم عرض میکنم. موضوع اعم است از محمول. شما موضوع بهعلاوه سور را دارید نگاه میکنید. موضوع بهعلاوه سور مساوی است. یعنی بعض الحیوان مساوی است با انسانی که برایش حمل میشود.
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: بله بعد از اینکه سور میآید مصداقاً مساوی میشود.
دانش پژوه: مصداقاً کذب میشود که سور را داخل نکنید.
استاد: اگر سور را داخل نکنید الحیوان انسانٌ بگیرید مهمله میشود مهمله در قوه جزئیه است. بازم سور جزئیه داخل میشود. فقط در صورتی که بگویید کل الحیوان انسان کذب است. بگویید کل الحیوان انسان کذب است. والا جزئیه بیاورید صادق است مهمله هم بیاورید صادق است. فقط کلیه کاذب است. «و علی ای حال» یعنی در هر یک از این سه قسمی که برای حمل شایع گفتیم «فالمقصود فی الحمل الشایع اتحاد المفهومین فی الوجود».
دو مفهوم یعنی مفهوم موضوع و مفهوم محمول باید در وجود متحد باشد. ولو در مفهوم تغایر دارند در وجود باید متحد باشند. «بأن یکون وجودٌ واحدٌ وجوداً لهما». به اینکه یک وجود، وجود هر دو باشد. متحد در وجود باشند معنیاش این است که برای هر دو یک وجود باشد یا به تعبیر بهتر هر دو به یک وجود موجود باشند. منتها این یک وجود یا بالذات است برای هر دو، یا بالعرض است برای هر دو، یا «لأحدهما بالذات» است «و للآخر بالعرض» است که اینها را من همه را توضیح دادم. فقط این مطلب هست که من در تمام این سه قسمی که مثال زدم چه آنجایی که وجود واحد، وجود برای هر دو باشد، وجود بالذات برای هر دو باشد. چه آنجایی که وجود واحد وجود بالعرض برای هر دو باشد، چه آنجایی که وجود واحد، وجود مختلف برای این دو تا باشد مثال به حمل کلی بر فرد زدم. گفتم مثلاً زیدٌ انسانٌ برای بالذات مثال زدم به زیدٌ انسانٌ. برای مختلف مثال زدم به هذا الجسم أبیض. برای آن جایی که هر دو بالعرض باشند مثال زدم به هذا الأبیض حُلوٌ یا به هذا الحُلو أبیض. که در هر سه تا سعی کردم حمل کلی بر فرد را داشته باشیم یعنی قسم اول از آن سه قسمی که برای حمل شایع گفتیم.
حالا اگر بخواهم آن دو قسم دیگر را اجرا کنیم در دو قسم دیگر هم باید همین وضع بیاید دیگر. چون در آنجا هم حمل شایع است و اتحاد در وجود است وجود هم میتواند وجود واحد باشد بالذات برای هر دو، وجود واحد بالعرض برای هر دو، وجود واحد مختلف برای هر دو. پس در این سه قسم، این سه قسمی که الآن گفتیم ضرب در آن سه قسم قبلی میشود. در واقع میشود نه قسم. نه قسم ما حمل شایع داریم. سه قسمش را آنجا گفتیم سه قسمش را اینجا گفتیم. آن وقت برای هر یک از اقسام قبلی این سه قسم بعدی تصویر میشود. سه را ضربدر سه کنید میشود نه قسم.
دانش پژوه: ۱۲ قسم نمیشود؟ چون آنجا چهار قسم داشتیم برای وجود موضوع و محمول.
استاد: بله اگه چهار قسم کنید چهار را ضربدر سه کنید میشود ۱۲. من قسم سوم را که «أو لاحدهما بالذات و للآخر بالعرض» باشد، یکی حساب کردم. شما این را تبدیل میکنید به دو تا. بله، عیبی ندارد. اگر تبدیل بکنید به دو تا، این تقسیم دوممان میشود چهارضلعی، تقسیم اولمان میشود سهضلعی، چهار ضرب در سه بکنی میشود ۱۲ تا.
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: اعم و اخص بگویید که...
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: نه، الابیض حلوٌ، هذا نگویید.
دانش پژوه: یقینا عام و خاص میشود من وجه
استاد: مساویاش یک مقدار به سختی پیدا میشود.
دانش پژوه: مساوی اصلا نمی شود
استاد: مساویاش به سختی پیدا میشود.
دانش پژوه: مگر عرض خودش را بگیرید، مگر عرض نیست؟
استاد: چرا، مساوی...
دانش پژوه: دوازده قسم ظاهرا نمی شود
استاد: مساوی میتوانید، چرا، میتوانید درست بکنید. «بعض الابیض بعض الحلو». میتوانید درست بکنید، منتها با کمکِ «بعض».
دانش پژوه: سور را باز دخیل کردید...
استاد: نه اصلاً، نه اصلاً موضوع را «بعض الابیض» قرار میدهید، و محمول را «بعض الحلو» قرار میدهید. سور اصلاً دخالت نمیدهیم. یعنی سور نمیگیریم «بعض» را، بعض را جزء موضوع، جزء محمول می گیریم.
دانش پژوه: بعض الابیض بعض الحلو، قضیه جزئی نیست که...
استاد: نه اصلاً «بعض الحلو» را بر «بعض الابیض» داریم حمل میکنیم. هر دو موضوع و محمول کلیاند. منتها کلیِ مساوی. شخص که نیستند. کلی در مقابل شخص، نه کلی در مقابل جزئی. جزئی به بعض گفته میشود جزئی. این کلی که ما میگوییم در مقابل شخص است. بالاخره درستش میکنیم، اینطور نیست که در آن بمانیم.
دانش پژوه: اقسام درست است.
استاد: یک جوری، بله، یک جوری درستش میکنیم، بله، به فرض که سور را جزء موضوع بکنیم، بالاخره به هر ترتیبی درست میکنیم که ۱۲ صورت دربیاید. خیلی هم به اینکه قضیه رایج است یا غیر رایج کار نداریم. فقط باید سعی بکنیم غلط نباشد. حالا میخواهد رایج باشد، میخواهد نباشد.
از «فإن کان الحمل من قبیل الحمل الکلی علی الفرد» شروع میکند که بیان کند حمل شایع در این قسمش، علامت حقیقت هست. یک صفحه بعد، «وأما إذا كانا كليين متساويين، أو أعمّ»[12] میخواهد بیان کند که در آن دو قسم دیگر هم حمل شایع، علامت هست. وارد بشوم؟ اگر وارد بشوم، دو سه دقیقه بیشتر وقت نداریم. با دو سه دقیقه نمیشود کاریاش کرد.
دانش پژوه: پنج دقیقه...
استاد: بله؟ پنج دقیقه وقت داریم؟ شروع کنم الان؟ حالا در هر صورت من میتوانم شروع کنم ولی وسط مطلب میمانیم. حاشیههای مرحوم محقق اصفهانی اینطور نیست که در ظرف پنج دقیقه بتوانیم یک خطش را بخوانیم، تا چه برسد پنج شش خطش را.