92/11/29
بسم الله الرحمن الرحیم
نقد انکار حمل ذاتی و تبیین حقیقت آن/حاشیه 37 /وضع
موضوع: وضع/حاشیه 37 /نقد انکار حمل ذاتی و تبیین حقیقت آن
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
بررسی علامت صحت حمل و چالش مغایرت در حمل ذاتی
بحث در این داشتیم که صحة الحمل علامت حقیقت است و صحة السلب علامت مجاز. ولی حملی که ما علامت حقیقت قرارش دادیم، حمل اولی یعنی حمل ذاتی بود. بعد در حمل ذاتی اشکالی وارد کردیم و آن اشکال این بود که در حمل مغایرت لازم است و در حمل ذاتیِ اولی مغایرت موجود نیست. این اشکال را ما حل کردیم ولی بعضیها این اشکال را به نحو دیگری حل کردند. اکنون میخواهیم راه حل آنها را ذکر کنیم و رد کنیم. پس توجه کنید اکنون بحث ما در اصلاحِ حمل ذاتی است، اصلاً دیگر کاری به این که حمل علامت حقیقت هست یا نیست نداریم، از آن بحث بیرون آمدیم. اکنون به اینجا رسیدیم که حمل ذاتی مطلقاً اشکال دارد، چه بخواهد علامت حقیقت و مجاز باشد، چه بخواهد علامت نباشد. در حمل ذاتی مغایرتی که معتبر است وجود ندارد. پس حمل ذاتی اشکال دارد. ما این اشکالِ حمل ذاتی را حل کردیم ولی این اشکال را دیگران به صورت دیگر میخواهند حل کنند. آیا ببینیم حل آنها حلِ تمامی هست یا نیست.
مشکلی که ما در حمل اولی داریم، نبودِ مغایرت است. بین موضوع و محمول مغایرت نیست. وقتی میگوییم «الإِنسانُ حَیَوانٌ ناطِقٌ»، انسان با حیوانِ ناطق مغایرت ندارد. چون مغایرت ندارد پس حمل، حمل صحیحی نیست. ما حل کردیم به این مطلب، به این صورت، که مغایرت به اجمال و تفصیل است. موضوع ذاتی است که مجملاً دیده شده، محمول همان ذات است که مفصلاً دیده شده است. اینگونه ما حل کردیم. ولی مرحوم محقق رشتی به این صورت حل کرده است: موضوع را انسان نگرفته، «ما یُسَمّی بِالإِنسانِ» گرفته است. «ما یُسَمّی بِالإِنسانِ». محمول را هم حیوانِ ناطق گرفته است. آن وقت حیوانِ ناطق با «ما یُسَمّی بِالإِنسانِ» مفهوماً فرق دارد. یعنی بین موضوع و محمولِ در حمل شایع، ما تفاوت مفهومی قائلیم، ایشان در حمل ذاتی هم همین کار را کرده است. یعنی تفاوت مفهومی که در حمل شایع بوده، این را در حمل ذاتی هم آورده است. در حمل شایع موضوع و محمول تفاوت مفهومی دارند. ایشان خواسته است در حمل اولی هم بین موضوع و محمول تفاوت مفهومی درست کند. گفته است مراد از کلمه «الإِنسان»ی که ما در اینجا قرارش دادیم، آن ذات نیست.
اگر مراد از «الإِنسان» ذات بود، مراد از حیوانِ ناطق هم همان ذات بود، آن وقت تغایر بین موضوع و محمول نبود. اما ما مراد از انسان را «ما یُسَمّی بِالإِنسانِ» میگیریم. یعنی مفهومِ «ما یُسَمّی بِالإِنسانِ». نه مفهومِ انسان که آن ذات است، مفهومِ «ما یُسَمّی بِالإِنسانِ». یعنی همین کلمه، همین کلمه لفظِ «ما یُسَمّی بِالإِنسانِ». این یک مفهومی دارد که مفهومش ذاتِ انسان نیست، مصداقش ذاتِ انسان است. «ما یُسَمّی بِالإِنسانِ» یک مفهومی است، صدق میکند بر انسانها. ماها مصداقِ آن «ما یُسَمّی بِالإِنسانی» هستیم، نه خودِ «ما یُسَمّی بِالإِنسانِ». آن وقتی که ما میگفتیم «الإِنسانُ حَیَوانٌ ناطِقٌ»، انسان اشاره داشت به ما، حیوانِ ناطق هم اشاره داشت به ما. یک ذات بود، اسم انسان هم داشت، اسم حیوانِ ناطق هم داشت. ولی حالا مفهومِ «ما یُسَمّی بِالإِنسانِ» است، این مفهوم را میگوید حیوانِ ناطق است. آن وقت این مفهوم حکایت میکند از مصداقی که انسان است، آن حیوانِ ناطق هم اسم است برای همان مصداق. مصداقها یکی هستند. مصداقها یکی هستند. اما مفهومها دوتاست.
نقد راهکار محقق رشتی در توجیه حمل ذاتی و بازگشت به حمل شایع
«ما یُسَمّی بِالإِنسانِ» مفهومی دارد، حیوان ناطق مفهومِ دیگری دارد، اگرچه مصداقِ هر دو یکی است. دقت میکنید؟ این توجیه حمل اولی را دارد به حمل شایع برمیگرداند. لذا مرحوم اصفهانی بعداً که اشکال میکند میگوید این که انکارِ حمل اولی است، نه توجیه حمل اولی، این انکارِ حمل اولی است.
دانش پژوه: بله. خیلی زیبا تغییر داد، با این حمل ذاتی دیگر در واقع آن فایده را ندارد، بلکه آنجایی که توهم می شود
استاد: در هر صورت حالا توجیهش قشنگ است یا نه بعداً میرسیم. حالا قشنگ هست یا قشنگ نیست بعداً میرسیم ولی الان آنچه که مهم است این است که شما حمل اولی را از بین بردید. حالا کار خوبی کردید یا کار بدی کردید این را بعداً میگوییم. فعلاً ایشان توجیه دارد میکند و بیان میکند که حمل اولی را دارد از بین میبرد. یعنی برمیگرداند به حمل شایع.
دانش پژوه: نمی توانیم اشکال به این بگیریم که چون حمل اولی از بین میرود پس اصلِ این نمیتواند درست باشد؟ یعنی راهحل نمیتوانسته این باشد؟
استاد: نه. حالا ما اشکال نمیکنیم. میگوییم شما آمدید توجیه کنید، حمل را از بین بردیدش. خب این خودش یک اشکال است. او بعداً برمیگردد میگوید عیبی ندارد، از بین بردم که بردم.
دانش پژوه: نقضِ غرض میشود.
استاد: نقضِ غرض میشود ولی خب او میگوید نه، از بین بردم که بردم. میگوییم نه، شما حقِ از بین بردن ندارید و بعد بیان میکنیم.
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: حالا می رسیم به آن بحث های بعدی شما، حالا اگر میپسندید عیبی ندارد، قبولش کنید ولی ما بعداً بیان میکنیم جوری که شما دیگر انشاءالله نپسندید. صفحه ۸۱ هستیم، سطر نهم. من چون میخواهم بتوانم برسانم خودم را به آن حاشیه بعدی، یک خرده تند و کوتاه میگویم، مطلب را توضیح میدهم، دیگر احتیاجی به بیش از این هم ندارد.
«ومن غريب الكلام ما عن بعض الأعلام من مقاربي عصرنا (رحمه الله)؛ حيث دفع الإشكال»[1] . توجه کنید اشکال یعنی اشکالِ عدمِ وجودِ مغایرت در حمل ذاتی. ما گفتیم در حمل ذاتی مغایرت وجود ندارد، در حمل ذاتی مغایرت وجود ندارد. اشکالی بود. این اشکال را محقق رشتی میخواهد حل کند. حل کرده «بأن مفاد الحمل» در مثلاً «الإِنسانُ حَیَوانٌ ناطِقٌ». اینهایی که من اضافه میکنم خوب است نوشته بشود، «فِی دَفعِ الإِشکالِ» یعنی اشکالِ چه؟ چون اینجا اشکالاتِ متعدد مطرح است، باید معلوم بشود که محقق رشتی چه اشکالی را میخواهد دفع کند. دفعِ اشکالی که در حمل اولی گفتیم. به این که مفادِ حمل در قولِ ما که میگوییم «الإِنسانُ حَیَوانٌ ناطِقٌ»، مفادِ حمل این است که اتحاد دارد حیوانِ ناطقی که محمول است با مفهومِ «مُسَمَّی الإِنسانُ»، نه مصداقِ انسان، نه با انسان، با مسمایِ انسان. مفادِ حمل این است که حیوانِ ناطق با مفهومِ مسمایِ انسان متحد است. مفهومِ انسان همان مفهومِ حیوانِ ناطق است ولی مفهومِ مسمایِ انسان مفهومِ حیوانِ ناطق نیست. مصداقشان یکی است، مفهومشان یکی نیست. بعد به جای مسمایِ انسان «ما وُضِعَ لَهُ» میگذارد. به جای مسما «ما وُضِعَ لَهُ» میگذارد. مسمایِ انسان میشود «ما وُضِعَ لَهُ الإِنسانُ». «أَو ما وُضِعَ لَهُ الإِنسانُ». یعنی موضوع «الإِنسان» نیست، موضوع «ما وُضِعَ لَهُ الإِنسانُ» است و «ما وُضِعَ لَهُ الإِنسانُ» مفهومش با حیوانِ ناطق فرق میکند، اگرچه مصداقش یکی است.
«ما وُضِعَ لَهُ الإِنسانُ» همان ذاتِ انسان است. یعنی «ما وُضِعَ لَهُ» اسمِ انسان، آن ذاتِ انسان است. حیوانِ ناطق هم ذاتِ انسان است. پس ذاتشان با هم یکی است، یعنی مصداقها یکی است ولی مفهومها متفاوتند. بعد گفته است «فَیَتَغایَرانِ بِالمَفهومِ». یعنی موضوع و محمول به وسیله مفهومشان تغایر پیدا میکنند. یعنی مفهومِ موضوع چیزی است، مفهومِ محمول چیزی دیگر، پس تغایر در حمل اولی راه پیدا کرد، منتها تغایرِ مفهومی. «وَ مَرجَعُ الحَملِ إِلی حَملِ العامِّ عَلَی الخاصِّ». مرجعِ حمل اولی به این است که عام را بر خاص حمل میکنیم. حیوانِ ناطق میشود عام و مسمایِ انسان میشود خاص. یعنی این مفهوم که مفهومِ مسمایِ انسان است با مفهومِ حیوانِ ناطق بینشان عموم و خصوص است.
دانش پژوه: استاد! یک خرده خاص و عام بودنش یعنی میخواهد همان مصداق را در نظر بگیرد؟
استاد: بله. کثرتِ مصداق باعثِ عمومیتِ مفهوم است و قلتِ مصداق باعثِ خصوصیتِ مفهوم است. بله، مصداق را باید در نظر بگیریم. حیوانِ ناطق عام است به دلیل این که مرکب است از جنس و فصلی که مخصص است. «ما یسمی الانسان» خاص میشود، یعنی بر این زید هم صدق میکند، بر آن عمرو هم صدق میکند، بر بکر هم صدق میکند، کأنَّهُ شما به جای «ما یسمی الانسان» زید را گذاشتید، بعد حیوانِ ناطق را حمل کردید. حملِ عام بر خاص میشود. چون «ما یسمی الانسان» به فردِ انسان هم گفته میشود. ولی حیوانِ ناطق به نوعِ انسان گفته میشود. اگر هم به فرد گفته میشود به خاطر این که فرد در ضمنِ خودش نوع را دارد. پس حیوانِ ناطق میشود عام و این «ما یسمی الانسان» میشود خاص، چون «ما یسمی الانسان» حکایت از ذات میکند دیگر، حکایت از فرد میکند، این انسان نامیده میشود. آن وقت حیوانِ ناطق هم نسبت به او میشود عام. آن وقت حملِ عام میشود بر خاص.
تفاوت غرض در حمل ذاتی؛ تبیین ماهیت در برابر تشخیص موضوعله
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: بله. در هر صورت این که عرض میکنم توجه کنید که موضوع میشود جزئی و آن محمول میشود کلی. اینگونه تصورش کنید.
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: نه. مفهومهایشان که با هم متغایر است. مفهومهایشان هم کلی است. الان شما مثل این که بگویید «زَیدٌ إِنسانٌ». «زَیدٌ إِنسانٌ» چگونه است؟
دانش پژوه: مفهومها که متغایر است...
استاد: بله. حالا بگویید «زَیدٌ حَیَوانٌ ناطِقٌ» چگونه است؟ «زَیدٌ حَیَوانٌ ناطِقٌ» الان شما چطور توجیه میکنید؟ حملِ عام بر خاص است دیگر. ولو در زید حیوانِ ناطق موجود است، ولی از بابِ وجودِ نوع در شخص است. ولی حیوانِ ناطق بالاخره عام است، بر غیرِ زید هم صدق میکند. «ما یُسَمّی بِالإِنسانِ» هم به لحاظِ مفهوم عام است، ولی مفهومش از نظرِ مفهومی با آن مفهومِ دیگر فرق میکند، با حیوانِ ناطق فرق میکند. ولی موضوعِ شما «ما یُسَمّی بِالإِنسانِ» است. «ما یُسَمّی بِالإِنسانِ» اگرچه مفهومش عام است ولی این که از «ما یُسَمّی بِالإِنسانِ» شما اراده کردید، مثلاً زید است، یا هرچی، زید است، عمرو است، بکر است. حملِ آن وقت عام بر خاص میشود.
دانش پژوه: نسبت به حیوان ناطق خاص است؟
استاد: نسبت به حیوانِ ناطق میشود خاص. نسبت به حیوانِ ناطق میشود خاص.
دانش پژوه: استاد! اگر این باشد در واقع اتحاد مصداقی است و تغایر
استاد: بله؟
دانش پژوه: اتحاد مصداقی باید باشد.
استاد: اتحادِ مصداقی هم هست. منتها این عام و این خاص فعلاً در این مصداق جمع شدند. این «ما یُسَمّی بِالإِنسانِ» با این حیوانِ ناطق در این مصداق جمع شدند.
دانش پژوه: پس تصمیمش این است که عام و خاص در نظر نمی گیریم. همان حملِ اولی بگیریم که عام و خاص نباشد.
استاد: خب ایشان دارد میگوید. میگوید مرجعِ حمل به این است، نه خودِ حمل. مرجعِ حمل به این است. خودِ حمل که عرض کردیم، مفهومِ حیوانِ ناطق بر مفهومِ متغایر که مفهومِ مسمایِ انسان است دارد حمل میشود.
دانش پژوه: پس همان حمل اولی میماند؟
استاد: حمل اولی میماند. مرجعش...
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: چرا؟
دانش پژوه: آنجایی که ما اگر بخواهیم عام و خاص بگیریم بازگشتش به حملِ شایع است.
استاد: حالا بازگشتش به حملِ شایع هم نگیرید حمل اولی را خراب کردید.
دانش پژوه: حمل اولی از این جهت تصحیح میشود که تغایر...
استاد: تصحیح میشود ولی دیگر آن حمل اولی نیست. آخه در حمل اولی تغایرِ مفهومی نباید باشد. در حمل اولی میگویند تغایرِ مفهومی نیست، اتحادِ مفهومی است. شما تغایرِ مفهومی درست کردید، خرابش کردید. حالا اگر برگردانید به حملِ شایع که آن هم یک جور خراب کردن است. من اول عرض کردم که برمیگردد به حملِ شایع. حالا شما میفرمایید برنمیگردد، به فرض قبول کنیم که برنگردد بالاخره حمل اولیاش خراب میشود. به هر حال اشکال وارد است، چه حمل اولی را خرابش کنید و چه برگردانید به حملِ شایع، در هر صورت اشکال وارد است. البته ایشان دارد برمیگرداند به حملِ شایع، میگوید «مرجع الحمل إلى حمل العام على الخاصّ». در حملِ شایع هم همینطور است دیگر، در حملِ شایع شما موضوعتان مصداقی است برای محمولتان. که آن وقت آن محمول در این مصداق جمع شده، حاصل شده است. لذا اتحادِ مصداقی درست میشود. یعنی محمول و موضوع اتحادِ مصداقی پیدا میکنند. منتها موضوع مصداقی است برای محمول، و محمول اعم از موضوع است. یعنی همین که الآن ایشان میگوید: «مرجع الحمل إلى حمل العام على الخاصّ». در حملِ شایع این اتفاق میافتد. میفرمایید حالا ما به این مرجع نگاه نمیکنیم. به مرجع هم نگاه نکنید، حمل را به شایع برنگردانید، همین اندازه که اتحادِ مفهومی را که مقومِ حمل اولی است از آن گرفتید و تغایرِ مفهومی را درست کردید معلوم میشود حمل اولی را از بین بردید. ولو بر نگردانید به شایع.
دانش پژوه: بعد محمول چرا عام میشود؟
استاد: عام شدن را توضیح دادم دیگر.
دانش پژوه: شما موضوع را عام کردید.
استاد: نه موضوع را خاص کردم. موضوع مفهومش عام بود ولی موضوع مصداقِ شخص شد. یعنی این شخصِ زید که «ما یُسَمّی بِالإِنسانِ» است، این مسمایِ به انسان، این میشود حیوانِ ناطق. شما حیوانِ ناطق را بر تمامِ مسمایِ انسان حمل میکنید. همه مسمایِ انسان میشوند فرد، هرکدامشان میشوند فرد، حیوانِ ناطق هم میشود عام. درست مثل همان حملِ شایع میشود. ایشان برمیگرداند، میگوید «مرجع الحمل إلى حمل العام على الخاصّ». نمیگوید مرجعِ حمل اولی حمل شایع است، این را نمیگوید. ولی کلامش بالاخره آخرسر منتهی به همین میشود، یعنی لازم کلامش این است که حمل اولی بشود حمل شایع.
مرحوم محقق اصفهانی بر ایشان دو تا اشکال میکند. یک اشکال این است که شما با این کارتان حملِ ذاتی را مطلقاً انکار کردید. مطلقاً یعنی چه در بابِ کشفِ حقیقت و مجاز، چه در جاهای دیگر. اصلاً به طور کلی شما حمل اولی را از بین بردید. «وهو إنكار للحمل الذاتي مطلقا».
مطلبِ دوم، اشکال دوم. حمل اولی معرفِ چیست؟ یعنی به چه غرضی ما حمل اولی را به کار میبریم؟ برای این که ماهیتِ موضوع را تبیین کنیم. «الإِنسانُ حَیَوانٌ ناطِقٌ»، میخواهیم ماهیتش را ببینیم. میخواهیم ماهیتِ موضوع را تبیین کنیم. ماهیت یعنی چه؟ یعنی «ماهُوَ». پس حمل اولی برای تشخیصِ ماهیت و «ماهُوَ» است. و نه این که غرض از حمل اولی بیانِ حقیقت باشد، حقیقت در مقابلِ مجاز. بیانِ حقیقت به معنای ماهیت هست، اما بیانِ حقیقت در مقابلِ مجاز نیست. غرض از حمل اولی تشخیصِ ماهیت است، نه تشخیصِ حقیقت از مجاز. بله، ما میتوانیم از حمل اولی استفاده کنیم و تشخیص بدهیم حقیقت را از مجاز، ولی غرضِ حمل اولی این نیست. شما دارید حمل اولی را تعریف میکنید. تعریف یعنی چی؟ یعنی قِوامِ حمل اولی را میگویید. آنچه که حمل اولی بر آن مترتب است و متوقف است دارید توضیح میدهید. یعنی اصلاً کلِ حمل اولی را دارید توضیح میدهید که اصلاً چی هست. و در نتیجه غرضش را هم دارید بیان میکنید. شما دارید حمل اولی را برمیگردانید به این که اهلِ لسان به این مطلب تصریح دارند. تَنصیصِ اهلِ لغت یا تصریحِ اهلِ لغت برمیگردانید. نه این که حمل را حملِ «ماهُوَ» قرار بدهید. به عبارتِ بهتر شما میگویید مفادِ حمل اولی این است که «مَوضوعٌ لَهُ» پیشِ اهلِ لسان چیست؟ حرفِ شما این شد. در حالی که مفادِ حمل اولی این است که «ماهُوَ» چیست؟ ماهویِ موضوع چیست؟ نه «مَوضوعٌ لَهُ» پیشِ اهلِ لسان چیست؟ شما میگویید عبارتِ «الإِنسانُ حَیَوانٌ ناطِقٌ» معنایش این است: «ما یُسَمّی عِندَ أَهلِ اللِّسانِ بِالإِنسانِ هُوَ حَیَوانٌ ناطِقٌ». دقت کنید در این تعبیری که میکنم. شما میگویید «الإِنسانُ حَیَوانٌ ناطِقٌ» معنایش این است: «ما یُسَمّی عِندَ أَهلِ اللُّغَةِ بِالإِنسانِ هُوَ حَیَوانٌ ناطِقٌ». یعنی دارید «مَوضوعٌ لَهُ»ی عِندَ أَهلِ اللِّسان را تعیین میکنید. «مَوضوعٌ لَهُ» عِندَ أَهلِ اللِّسان، «مَوضوعٌ لَهُ» انسان، حیوانِ ناطق است. در حالی که غرض از حمل اولی بیانِ «مَوضوعٌ لَهُ» نیست. غرض از حمل اولی بیانِ ماهیت است. شما دارید با این توجیهی که برای حمل اولی میکنید، حمل اولی را معرفِ «مَوضوعٌ لَهُ» قرار میدهید. در حالی که حمل اولی معرفِ ماهیت است، نه معرفِ «مَوضوعٌ لَهُ». به تعبیرِ ایشان حمل اولی بیانِ ماهیت میکند، نه بیانِ حقیقت در مقابلِ مجاز. و شما با این کاری که کردید، از حمل اولی بیانِ حقیقت به دست آوردید. یعنی چنین گفتید: «ما یُسَمّی عِندَ أَهلِ اللُّغَةِ بِالإِنسانِ فَهُوَ حَیَوانٌ ناطِقٌ». «ما یُسَمّی عِندَ أَهلِ اللُّغَةِ» را دارید تعیین میکنید با حمل اولیتان. «ما یُسَمّی عِندَ أَهلِ اللُّغَةِ» یعنی «مَوضوعٌ لَهُ». «مَوضوعٌ لَهُ» را دارید با حمل اولی تبیین میکنید، در حالی که حمل اولی غرضش تبیینِ «مَوضوعٌ لَهُ» نیست، غرضش تبیینِ «ماهُوَ»یِ شیء است. این اشکالی است که ایشان میکند. نمیدانم روشن شد یا نشد. ظاهراً روشن است خیلی...
دانش پژوه: این ها منافاتی با هم ندارند
استاد: چرا؟ «مَوضوعٌ لَهُ» لفظ با ماهیت فرق دارد. ممکن است شما اسمی برای ماهیت بگذارید، ماهیت چیزی باشد اسم چیزِ دیگری باشد. اصلاً با هم یکی نیستند. ماهیت چیزی است، ما دنبالِ این میگردیم که ماهیت را کشف کنیم. شما میروید «مَوضوعٌ لَهُ» اسمت را کشف میکنی. ممکن است اسمی برای انسان بگذارند که ماهیتش را مشخص نکند. شما دارید آن اسم را تعیین میکنید. ما میگوییم نه، حمل اولی باید ماهیت را تعیین کند، یعنی مسمی را تعیین کند نه اسم را. خودِ آن مسمی باید تعیین بشود، یعنی ذاتِ مسمی، که ماهیتش چیست. نه اسمش را تعیین کنیم که این اسم اطلاقش حقیقی است یا نه. شما دارید اطلاقِ حقیقی درست میکنید، یعنی اسم را تکمیل میکنید، اسم را درست میکنید. ما میخواهیم ببینیم مسمی ماهیتش چیست. حمل اولی کارش تشخیصِ «ماهُوَ» است، شما الآن کارِ حمل اولی را و غرض از حمل اولی را تشخیصِ حقیقت و مجاز یعنی تشخیصِ «مَوضوعٌ لَهُ» قرار دادید. و این خلافِ مقصدی است که ما در حمل اولی داریم.
نقش حیثیات اعتباری و مصححات در اتحاد ذات موضوع و محمول
«مَعَ رُجوعِهِ» یعنی رجوعِ کلامِ شما یا رجوعِ حملِ شما «إِلی تَنصِیصِ أَهلِ اللِّسانِ لا إِلی الحَملِ بِما هُوَ». کلامِ شما رجوع میکند به این که اهلِ لسان تصریحشان به این است که آن که اسمش انسان است حیوانِ ناطق است. نه این که رجوعِ حمل اولی به این باشد که حمل میکنیم ماهو را، «حمل به ماهو» یعنی حمل میکنیم ماهو را. ما در حمل اولی حمل میکنیم ماهویِ شیء را، یعنی ماهویِ موضوع را. ماهویِ موضوع را بر موضوع حمل میکنیم تا ماهیتِ این موضوع مشخص بشود. رجوع میکند کلامِ شما به این مطلب، در حالی که غرض در حمل ذاتی شرحِ ماهیت است، نه شرحِ حقیقت (حقیقت در مقابلِ مجاز). روشن شد این عبارت؟ رجوع میکند کلامِ شما به این که اهلِ لسان چنین گفتند. یعنی حمل اولی کاشف از این است که اهلِ لسان چنین گفتند، نه کاشف از این باشد که ماهویِ موضوع چیست. این کلامِ شماست. در حالی که غرضِ واقعی در حمل ذاتی شرحِ ماهیت است، نه شرحِ حقیقتی که شما در توجیهتان درست کردید. حقیقت را از کجا در میآوریم؟ حقیقت از جای دیگر باید در بیاید. خب، این «وَ إِنَّما یُستَفادُ» دفعِ دخلِ مقدر است. میگوییم اگر مراد از حمل اولی بیانِ ماهیت است، نه کشفِ حقیقت، چگونه ما کشفِ حقیقت میکنیم؟ بالاخره حمل اولی را شما علامتِ حقیقت قرار دادید. صِحَّةُ السَّلب را علامتِ مجاز قرار دادید، صِحَّةُ الحَمل را علامتِ حقیقت قرار دادید. یکی از علاماتی که برای حقیقت درست کردید صِحَّةُ الحَمل بود، حمل هم یعنی حمل اولی. پس اگر غرض از حمل اولی بیانِ ماهیت است، چگونه شما از این حمل اولی کشفِ حقیقت هم میکنید؟ این «وَ إِنَّما یُستَفادُ» میخواهد جواب بدهد. میگوید معنای حقیقی را ما از همین حمل استفاده میکنیم، منتها چون میبینیم لفظ مجرداً استعمال شد، بدونِ قرینه استعمال شد، بدونِ قرینه این حمل در آن انجام گرفت، میفهمیم که معنا هم همین است. هم ماهیت را کشف میکنیم هم معنای حقیقی را کشف میکنیم. از این که استعمال شده یعنی حمل شده و قرینه هم کمک به ما نکرده، کشف میکنیم که این معنایی که لفظ برایش حمل شده معنای حقیقی است. چون توجه داشتید در صِحَّةُ الحَمل این چنین میگفتیم: معنایِ ارتکازی را موضوع قرار میدهیم، لفظ را «بِما لَهُ مِنَ المَعنَی العُرفِی» محمول قرار میدهیم. آن وقت میبینیم این لفظ بر این موضوع حمل شد، قرینه هم نخواست. میفهمیم که این معنا که موضوع قرار داده شده معنای حقیقیِ این لفظ است. این معنایِ صِحَّةُ الحَمل بود. خب حالا ایشان میگوید حمل اولی برای کشفِ ماهیت است، ولی چون لفظ به حمل اولی بر این معنایِ ارتکازی حمل شده و بدونِ قرینه هم حمل شده، کشف میکنیم که آن معنایی که موضوعِ این قضیه قرار داده شده معنای حقیقی برای لفظی است که محمول قرار داده شده است. بنابراین از خودِ حمل اولی مستقیم کشفِ حقیقت نمیشود، از حمل اولی به ضمیمه نبودنِ قرینه کشفِ حقیقت میشود. پس حمل اولی به همان غرضی که گفتیم هست، یعنی برای کشفِ ماهیت است، نه برای کشفِ حقیقت. اگر کشفِ حقیقت از حمل اولی میشود به این مناسبت است که توضیح داده شد. «وَ إِنَّما یُستَفادُ» معنای حقیقی به سبب تجرد لفظ از قرینه به ضمیمه اتحادی که از حمل اولی فهمیده می شود. یعنی حمل اولی باید باشد که اتحاد حاصل بشود. و قرینه هم باید نباشد. آن وقت از نبودِ قرینه و حمل اولی که اتحاد را درست کرد، کشف میکنیم که بین لفظی که محمول واقع شده و این معنایِ ارتکازی که موضوع واقع شده اتحاد برقرار است. یعنی آن لفظ حقیقتاً وضع شده برای این معنا. این مطلبی که اخیراً گفتم باز توضیحی است که اولِ بحث گفتم. که اولِ بحثی که در صِحَّةُ الحَمل داشتیم بیان کردیم که اصلاً حملی که علامت حقیقت است چه نوع حملی است. گفتیم معنایِ ارتکازی را موضوع قرار میدهیم، لفظ را با معنایِ عرفی محمول قرار میدهیم، آن وقت آن لفظِ به معنایِ عرفی را حمل میکنیم بر معنایِ ارتکازی به حمل اولی. وقتی اتحاد درست شد، معلوم میشود که ماهیتِ لفظِ به معنایِ عرفی با ماهیتِ معنایِ ارتکازی یکی است. وقتی ماهیتها یکی شد با توجه به عدمِ قرینه، کشف میکنیم که آن لفظ برای این ماهیت هم وضع شده است. آن وقت حقیقت بودنِ این معنا روشن میشود.
دانش پژوه: این «واو» «وَ إِنَّما» را باید حالیه بگیریم یا نه؟
استاد: «واو» در «وَ إِنَّما» جوابِ سؤال مقدر گرفتم. «واو» حالیه نگرفتم. حالا اگر «واو» را حالیه بگیرید شاید بتوانید درست کنید ولی نه، جوابِ سؤال مقدر بگیرید خوب است. جوابِ سؤال مقدر این بود که یعنی سؤال مقدر این بود که اگر غرض از حمل اولی شرحِ ماهیت است و غرض شرحِ حقیقت نیست، شما چگونه حقیقت را از داخل این حمل اولی در میآورید؟ اگر غرض شرحِ حقیقت نیست، چگونه حقیقت را در میآورید؟ ایشان جواب میدهد. میگوید حقیقت را به این نحو استفاده میکنیم. بعد اشکال سوم بر مرحوم محقق رشتی وارد میکند.
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: اشکال دوم و اول یکی میشود؟
دانش پژوه: توضیح و عبارت اخری آن است
استاد: یک اندک تفاوتی داشته باشد ما اشکالِ دیگر حسابش میکنیم. این را بارها من عرض کردم. استدلال اگر تفاوتِ مختصری پیدا کند میگوییم دلیلِ دیگر، اشکال هم اگر تفاوتِ مختصری پیدا کند میگوییم اشکالِ دیگر. تفاوت به شرطی که فقط به لفظِ تنها نباشد. والا اگر به لفظِ تنها باشد میگوییم به عبارت دیگر، نمیگوییم اشکالِ دیگر. اینجا بالاخره یک تفاوتی با آن اولی دارد دیگر. حالا شاید سببِ اولی باشد، یک توضیح به قولِ شما توضیحِ اولی باشد ولی بالاخره بیتفاوت نیست، بنابراین میشود اشکالِ دوم حسابش کرد.
دانش پژوه: در موردِ این که مرحوم رشتی تصحیح میکنند که موضوع و محمول ترجمه همدیگر یا مترادفِ همدیگر نباشد در حمل اولی، آن وقت ایشان تصحیح کردند به مسمایِ انسان و مسمایِ حیوان ناطق، یا مسمایِ ماهیت. ظاهراً تصحیح شده، چون تفاوت مفهومی هم پیدا میکند.
استاد: حالا من دارم فکر میکنم شاید شما نظر به اشکال سوم دارید. بگذارید اشکال سوم را بخوانم. اشکال سوم را بخوانم ببینم با فرمایشِ شما یکی هست یا نه.
لزوم اعتبار حیثیت اجتماع در وحدت لفظ، وضع و معنا
اشکال سوم که میکنیم این است که ما در حملِ شیء بر نفس یک توجیهی میکنیم که این توجیه حمل را تصحیح کند. در حملِ شیء بر نفس میگوییم که، مثلاً در «الإِنسانُ إِنسانٌ»، نه در «الإِنسانُ حَیَوانٌ ناطِقٌ». بلکه در «الإِنسانُ إِنسانٌ» اینطوری میگوییم. میگوییم تقدیرِ کلام این است: «ما یُسَمّی بِالإِنسانِ إِنسانٌ». این «ما یُسَمّی» را در موضوع تقدیر میگیریم تا حملِ شیء بر نفس را تصحیح کنیم. این تقدیر برای تصحیحِ حمل است، نه این که واقعاً در موضوعِ ما کلمه «مُسَمَّی» اخذ شده باشد. وقتی میگوییم «الإِنسانُ إِنسانٌ»، این کلمه «مُسَمَّی» واقعاً در موضوع اخذ نشده است. بلکه ما برای این که حمل را تصحیح کنیم میآوریمش. شما الآن واقعاً در حمل اولی «ما یُسَمّی» را آوردید. نه برای تصحیحِ حمل، برای تبیینِ حمل، برای این که خودِ حمل را قوام بدهید. یعنی میگویید قوامِ حمل به این است. ما قوامِ حمل را به این نمیدانیم، ما تصحیحِ حمل را به این میدانیم. یعنی برای این که حملِ شیء بر نفس لازم نیاید و حمل صحیح بشود، ما کلمه «مُسَمَّی» را در موضوع تقدیر میگیریم. میگوییم «الإِنسانُ إِنسانٌ» یعنی «مُسَمَّی الإِنسانِ إِنسانٌ». برای تصحیحِ حمل ما این «مُسَمَّی» را تقدیر میگیریم. شما برای تبیینِ حمل و برای این که این حمل قوامش به چیست، «مُسَمَّی» را تقدیر گرفتید. و این خلافِ آن چیزی است که ما انجام میدهیم. «مُسَمَّی» تقدیر گرفته میشود ولی برای تصحیحِ حمل، نه برای بیانِ قوامِ حمل. «مَعَ أَنَّ إِعتِبارَ المُسَمَّی» یعنی کلمه «مُسَمَّی»، اعتبارِ این لحاظ، به عبارتی که من گفتم این تقدیر گرفتن، اعتبار و لحاظِ «مُسَمَّی» و نحوِ «مُسَمَّی» در موضوعِ قضیه، «مصحح للحمل كما سمعت فِی مَحَلِّهِ» نه این که در محمولش اخذ کنیم یا مأخوذ در موضوع باشد. ما در موضوع و محمول این «مُسَمَّی» را اخذ نمیکنیم. این «مُسَمَّی» را میآوریم که حمل تصحیح بشود، نه در حمل، در موضوعش یا محمولش اخذش کنیم که مقومِ حمل بشود.
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: بله. حمل را بدونِ این درست نکرده است. گفته مفهومِ «مُسَمَّی» با مفهومِ حیوانِ ناطق فرق میکند. معلوم میشود «مُسَمَّی» را آورده در موضوع قرار داده بعد حالا مفهومش را حساب میکند، مفهومِ موضوع را با مفهومِ محمول دارد حساب میکند. یعنی «مُسَمَّی» را آورده جزوِ موضوع قرار داده که دارد مفهومش را با مفهومِ محمول مقایسه میکند. نه این که «مُسَمَّی» را بیاورد بیرونِ موضوع قرار بدهد و مصححِ حمل. ما میگوییم «مُسَمَّی» در موضوع نیست، «مُسَمَّی» میآید فقط برای این که حمل را تصحیح کند. ایشان «مُسَمَّی» را برده در موضوع و مقومِ حمل قرار داده است. «وَ مِنهُ تعرف». «مِنهُ» را من مربوط میکنم به همین قسمت اخیر. در قسمت اخیر اینچنین گفتیم: ما موضوع و محمول را داریم، گاهی اعتباری را، اعتباری یعنی لحاظی را اضافه میکنیم به موضوع تا حمل تصحیح بشود. یعنی حیثیتی را لحاظ میکنیم. این حیثیتِ لحاظ شده را به موضوع ضمیمه میکنیم تا حملمان تصحیح بشود. در حمل اولی ما غرضمان این است که این دو معنا را متحد کنیم. آیا حیثیات را هم به این دو معنا ضمیمه کنیم تا معنایِ با این حیثیت متحد بشود با معنایِ دیگر؟ یا نه، این معنا برهنه با آن معنایِ برهنه متحد بشود؟ کاری به حیثیات و اعتبارات نداشته باشیم. ایشان میگوید الآن معلوم شد که گفتیم غرض از حمل این است که دو معنا را متحد کنیم. به حیثیات و اعتبارات کاری نداشته باشیم. حیثیات برای تصحیحِ حمل است، در موضوع یا محمول نیاوریدش. بلکه خودِ موضوع را برهنه با خودِ محمولِ برهنه بسنجید. اگر اتحاد داشتند کشف کنید که آن معنا که موضوع قرار داده شده معنای حقیقی است برای لفظی که محمول قرار داده شده است. پس غرض از حمل اتحادِ دوتا معناست، نه اتحادِ معنا به ضمیمه حیثیات. حیثیات را کار نداشته باشید.
«ومنه تعرف» از این بیان گذشته معلوم شد «أن الغرض هنا» یعنی در بابِ این که صحتِ حمل اولی را کاشف از حقیقت بودنِ معنا قرار میدهیم، یعنی در این باب، در این بابی که حمل علامت حقیقت شده، غرض این است که اثبات کنیم اتحادِ دو معنا را ذاتاً، یعنی خودشان را. «ذاتاً» یعنی خودشان را با قطعنظر از حیثیات و اعتباراتشان. دوتا ذات را متحد کنیم، به حیثیات کار نداشته باشیم. اگر این دو تا ذات متحد شدند، معلوم میشود این ذات «موضوعٌ لَهُ»یِ حقیقیِ آن ذات است. این ذات یعنی معنایِ مرتکز، «موضوعٌ لَهُ»یِ آن ذات است یعنی «موضوعٌ لَهُ»یِ لفظِ «بِما لَهُ مِنَ المَعنَی العُرفِی». پس دوتا معنا ذاتشان باید متحد بشود، «لا بِما لَهُما مِنَ الحَیثِیّاتِ الإِعتِبارِیَّةِ». نه این که این دوتا معنا «بِما لَهُما مِنَ الحَیثِیّاتِ الإِعتِبارِیَّةِ» متحد بشوند. یعنی اینطور نیست که با داشتنِ حیثیاتِ اعتباریه بخواهند متحد بشوند، ذاتشان برهنه از هر حیثیتی باید متحد باشد. «فَإِنَّها» یعنی این حیثیاتِ اعتباریه دخیل در حمل نیستند بلکه مصححِ موضوعیتاند یا مصححِ محمولیتاند، یعنی مصححِ حملِ موضوع و محمولاند. «لا مأخوذة في المحمول والموضوع». مأخوذ در موضوع و محمول نیستند. لذا در موضوع و محمول اخذشان نکنید و اتحادِ آنها را رعایت نکنید. اتحادِ ذاتِ موضوع و ذاتِ محمول کافی است. «وَ إِن کانَ مُقتَضی وَحدَةِ اللَّفظِ وَ الوَضعِ إِعتِبارَ المَعنِیَینِ بِنَحوِ الجَمعِ هُنا». بله، یک حیثیت را رعایت کنید.
دانش پژوه: «فَإِنَّها» به حیثیت برگشت؟
استاد: بله، «فَإِنَّها» یعنی حیثیاتِ اعتباریه مصححِ موضوعیت و محمولیت. بله، «وَ إِن کانَ مُقتَضی وَحدَةِ اللَّفظِ» یعنی فقط یک حیثیت را رعایت کنید و آن حیثیتِ اجتماع است، حیثیتِ اجتماع. لفظ را ملاحظه کنید لفظ واحد است، وضع هم واحد است، ولی الآن معنا دوتاست. یکی معنایی است که موضوع قرار داده شده، یکی معنایی است که محمول قرار داده شده است. بین وضع و معنا، یا بین لفظ و معنا الآن هماهنگی نیست. در یکجا یعنی در لفظ واحد داریم، یعنی یک لفظ است، در وضع هم یک وضع است، ولی معنا دوتا شد. یک معنایِ ارتکازی است که موضوع قرار دادید، یک معنایِ عرفی است که آن را در محمول گرفتید. این دو تا معنا الآن دوتایند در حالی که لفظ یکی است و وضع هم یکی است. برای این که هماهنگی درست بشود معنا را هم باید یکی کنید. پس باید بگویید معنایِ ارتکازی با معنایِ عرفی، این دوتا مجتمعند، مجتمعاً متحدند یکی هستند. یعنی حیثیتِ جمع را در آنها اعتبار کنید. حیثیتِ جمع را در آنها اعتبار کنید که اینها یکی بشوند. وقتی یکی شدند گفته میشود یک وضع، یک لفظ، یک معنا. دیگر دو معنا نمیکنیم معنایِ ارتکازی که معنا شد. «وَ إِن کانَ مُقتَضی وَحدَةِ اللَّفظِ وَ وَحدَةِ الوَضعِ إِعتِبارَ المَعنِیَینِ» دو معنایی که ما گفتیم ذاتشان یکی است، معنایِ موضوع و معنایِ محمول. «إِعتِبارَ المَعنِیَینِ بِنَحوِ الجَمعِ هُنا». دوتا معنا را به نحوِ جمع اعتبار کنید. این اعتبار را باید داشته باشد، بقیه اعتبارات لازم نیست. پس از بین اعتبارات فقط یک اعتبار باید باشد که آن اعتبارِ اجتماعِ معینین و اتحادِ معینین است. یعنی این دو معنا را که حملمان متحد میکند با همان حیثیتِ اتحاد ببینیدش. حمل این کار را انجام میدهد، حمل اتحاد را درست میکند، ولی شما این حیثیتِ اتحادی را که حمل درست میکند نادیده نگیرید، این را حساب کنید. این را حساب کنید تا لفظ که واحد است، وضع هم واحد است، معنا بشود واحد. «فَافهَم وَ استَقِم». دیگر من میخواستم تمامش کنم لذا خیلی هم توضیح ندادم، به همین اندازه فکر میکنم روشن است.
دانش پژوه: چه کنیم که استعمال لفظ در اکثر از معنا پیش نیاید؟
استاد: بله. حالا شاید بفرمایید که لفظِ اکثر از معنا لازم میآید، استعمالِ لفظ در اکثر از معنا لازم نمیآید. البته آن فرق میکند با این ولی یک شباهتی بینشان هست. آنها معناهایشان جداست، اینها معناهایشان جدا نیست معناهای را متحد میکنند. آن لفظِ استعمالِ لفظ در اکثر از معنا، معناها از هم جدا هستند. اینجا معناها از هم جدا نیستند، جدا دیده شدند ولی بعد متحد یافت شدند. جدا دیده شدند ولی بعد متحد یافت شدند، بنابراین جدا نیستند، یکی هستند.
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: اشکالِ شما مگر همین نبود؟
دانش پژوه: نه، ولی به همین حرفها میخورد.
استاد: من اینطور برداشت داشتم که شما دارید همین اشکال را میکنید. اگر اشکالِ دیگری دارید بفرمایید. اگر این اشکال است که بله.
دانش پژوه: نه، من کلامم این است که در آنجایی که بحثِ این است که مسمی...
استاد: نه، ترجمه و مترادف منظورش نیست.
دانش پژوه: نه، میخواهم بگویم با کلامِ مرحوم محقق رشتی هم تصحیح میشود در واقع...
استاد: شاید. ببینید. در موضوع معنایِ ارتکازی را گذاشتیم، در محمول لفظ «بِما لَهُ مِنَ المَعنَی العُرفِی» را گذاشتیم. شما در یکی میخواهید ترجمه بگذارید یا مترادف بگذارید.
دانش پژوه: این در واقع آنی است که ما به حقیقت برسیم. مثلاً در موضوعِ کشفِ حقیقت نیستیم، در موضوعِ کشفِ ماهیتیم.
استاد: در موضوعِ کشفِ حقیقت نیستید، میخواهید حمل اولی درست کنید. یکی را ترجمه بگذارید یکی را مثلاً بشر و انسان، یکی را مترادفِ دیگری بگیرید.
دانش پژوه: وقتی که مسمی را میگیریم یکی مسمی میشود، آن وقت حملِ بر همدیگر میشود.
استاد: یعنی میگوییم بشر انسان است، فرقشان مثلاً به کلام است. اینطوری میخواهید درست کنید؟
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: میگوییم مسمایِ انسان بشر است. حالا باید اگر شد درست میکنیم ولی خب
دانش پژوه: آن وقت باید بشود درستش کرد.
استاد: شاید درست بشود، بله، میشود درستش کرد.