92/11/13
بسم الله الرحمن الرحیم
تبادر به مثابه فایده وضع و بازگشت اشکال دور بر صاحب محجه/حاشیه 36 /وضع
موضوع: وضع/حاشیه 36 /تبادر به مثابه فایده وضع و بازگشت اشکال دور بر صاحب محجه
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
نقد جواب صاحب محجه در مسئله دور و حقیقت تبادر
جلد اول نهایة الدرایه، صفحه ۷۹، سطر دوازدهم: «وليس العلم بالملازمة معلولا لها حتى ينتهي أمر الانتقال إلى الوضع بالواسطة»[1] .
بحثمان در تبادر بود و اینکه تبادر علامت حقیقت است. تبادر یعنی انتقال الی المعنا یا انتقال من اللفظ الی المعنا. گفتیم که این علامت حقیقت است. وقتی ذهن من از شنیدن لفظ منتقل به معنا میشود، کشف میکنیم که این معنا، موضوع له این لفظ است؛ یعنی وضع را به توسط تبادر کشف میکنیم یا به عبارت دیگر به توسط انتقال الی المعنا کشف میکنیم.
گفته شد که علامت بودن تبادر للوضع، مستلزم دور است. بیان مطلب هم این بود که، تبادر متوقف است بر وضع؛ تا وضعی نباشد، تبادر یعنی انتقال الی المعنایی نخواهد بود. شما میخواهید وضع را هم متوقف کنید بر تبادر به طوری که از تبادر به وضع پی ببرید و این میشود دور. صاحب محجه دور را اینطوری جواب داد: گفت تبادر معلول وضع است و وضع مقتضی تبادر و انتقال الی المعنا است. بنابراین اگر ما از تبادر که معلول است به وضع که علت است پی ببریم، پیبردن از علت به معلول است و پیبردن از علت به معلول دور نیست.
مرحوم اصفهانی در جواب فرمودند که در تعبیری که خودت کردی، تعبیر به شرط و مشروط، دور لازم میآید؛ که آن را ما در اول بحث خواندیم و تمام شد. بعد فرمودند که انتقال الی المعنا را نمیتوانی معلول وضع قرار بدهی. تبادر را نمیتوانی معلول وضع قرار بدهی و بعد بگویی که اگر از تبادر به وضع رسیدیم، از معلول به علت رسیدیم که کاری است صحیح. بلکه مقتضی وضع یا مقتضای وضع چیز دیگری است. مقتضا و معلول وضع تبادر نیست. مقتضا و معلول وضع چیز دیگری است که شروع کرد به بحث کردن و ادامه داد تا الان رسیده به قسمتی که میخواهد در آن قسمت دور را دو مرتبه درست کند و بیان کند که صاحب محجه هم گرفتار این دوری که پیش میآید میشود.
تحلیل ملازمه جعلیه و تفاوت میان معلول و معلوم در علم به وضع
ایشان در مطالبی که فرمودند، نتیجه گرفتند که وضع عبارت است از ایجاد ملازمه بین لفظ و معنا؛ که بین لفظ و معنا ملازمه جعلیه درست میشود، نه ملازمه طبیعیه. لفظ و معنا با هم ملازمه طبیعیه ندارند ولی ملازمه جعلیه دارند؛ یعنی ملازمهشان را واضع جعل میکند و این جعل ملازمه میشود وضع. حالا اگر ما علم به ملازمه پیدا کردیم، این میشود علم به وضع. تا اینجا ایشان رساند مطلب را که علم به ملازمه را یا خود ملازمه را وضع قرار داد و علم به ملازمه را علم به وضع گرفت. حالا باید کاری بکند که تبادر معلول وضع نباشد؛ چون صاحب محجه تبادر را معلول وضع گرفت و گفت از تبادر به وضع پی میبریم یعنی از معلول به علت پی میبریم.
حالا مرحوم اصفهانی میخواهند صاحب محجه را رد کنند، باید کاری بکنند که تبادر یا به عبارت دیگر انتقال الی المعنا معلول وضع نباشد. اینطور میفرمایند: اگر علم به ملازمه معلول ملازمه باشد، در کلمه علم به ملازمه دقت کنید. علم به ملازمه مفادش این است که ملازمه معلوم است، و ما به این ملازمه علم داریم. پس علم به ملازمه میشود علم، خود ملازمه میشود معلوم. اگر کسی معلوم را معلول علم گرفت، ملازمه هم معلول میشود برای علم به ملازمه. آن وقت این چنین کسی این چنین میتواند بگوید که انتقال الی المعنا که همان تبادر است معلول علم به ملازمه است. معلول علم به ملازمه است، یعنی علم به ملازمه علت میشود که ما انتقال الی المعنا پیدا کنیم یعنی تبادر برایمان حاصل بشود.
پس تبادر یا به عبارت دیگر انتقال الی المعنا معلول میشود برای علم ملازمه که این را ایشان در جملات قبل اثبات کرده بودند. ایشان یعنی محقق اصفهانی. تبادر معلول شد برای علم به وضع. علم به وضع هم یعنی علم به ملازمه، معلول شد برای ملازمه یا برای وضع. اینطور میشود: تبادر معلول علم به ملازمه یعنی علم به وضع است و علم به وضع، معلول خود وضع است، پس تبادر با واسطه معلول وضع میشود. اگر تبادر معلول وضع شد، صاحب محجه میتواند بگوید ما از تبادر به وضع پی میبریم یعنی از معلول به علت پی میبریم و این دور نیست؛ یعنی تمام حرف صاحب محجه درست میشود.
اما اگر ما علم به ملازمه را معلول ملازمه قرار ندادیم، علم به ملازمه را معلول ملازمه قرار ندادیم اینطور میشود: تبادر معلول علم به ملازمه هست، یعنی تبادر معلول علم به وضع است، ولی علم به وضع دیگر معلول وضع نیست. اگر علم به وضع معلول وضع نشد، تبادر دیگر نمیتواند معلول وضع بشود. پس الان برای ما آن مهم است که علم به وضع را یا به تعبیر دیگر علم به ملازمه را معلول ملازمه قرار ندیم. اگر علم به ملازمه معلول ملازمه شد حرف صاحب محجه درست میشود و دور باطل میشود. ما که میخواهیم حرف صاحب محجه را باطل کنیم و دور را در اینجا اجرا کنیم باید کاری بکنیم که علم به ملازمه معلول ملازمه نباشد.
تبادر به مثابه فایده وضع و بازگشت اشکال دور بر صاحب محجه
ایشان با یک کلمه این کار را انجام میدهد و میفرماید که هیچ وقت علمی، علم به چیزی، معلول آن چیز نیست. به عبارت دیگر معلوم هیچ وقت علت علم نیست و واضح هم هست، معلوم علت علم نیست؛ چون علم یعنی وجود ذهنی و صورت علمیه. علم یعنی وجود ذهنی شیء و صورت علمیه شیء. البته بین وجود ذهنی و علم بعضیها فرق گذاشتند، حالا من با آن کار ندارم. علم یعنی وجود ذهنی و صورت علمیه شیء. خب این صورت علمیه نمیتواند معلول آن معلوم باشد، معلول آن معلوم خارجی باشد. معلوم خارجی علم تولید نمیکند. علم معلول معلم است. این معلوم خارجی، میتواند مُعد باشد ولی علت دیگر نیست. پس هیچ وقت معلوم علت علم نمیشود و به عکس، علم معلول معلوم نمیشود و در مانحنفیه علم به ملازمه معلول ملازمه نیست.
خب پس آن راهی که صاحب محجه میتوانست برود و با آن راه تبادر را یا انتقال الی المعنا را بالواسطه معلول وضع کند، آن راه بسته شد. تبادر معلول وضع نیست، مقتضای وضع نیست، تا پیبردن از تبادر به وضع، پیبردن از معلول به علت باشد. حالا پس تبادر چیست؟ پس علم به ملازمه چیست؟ علم به ملازمه اگر معلول ملازمه نشد چه شأنی دارد؟ آن انشاءالله وقتی رسیدیم عرض میکنم. وقتی شأنش را توضیح دادیم معلوم میشود که دوری که ما ادعا کردیم لازم میآید و حرف صاحب محجه آن دور را باطل نمیکند. حالا به عبارت توجه کنید:
صفحه ۷۹ هستیم، سطر ۱۲: «ولیس العلم بالملازمة معلولا لها» یعنی معلولا للملازمه. علم به ملازمه معلول ملازمه نیست. «حتی» تا منتهی شود امر انتقال «الی الوضع». قبلاً که این عبارت را خواندم، این عبارت را خوانده بودم در درس گذشته. قبلاً که این عبارت را میخواندم گفتم «الی الوضع» را متعلق نکنید به «انتقال»، متعلقش کنید به «ینتهی». بعد برای «انتقال» متعلقی درست کنید بگویید «حتی ینتهی امر الانتقال الی المعنی الی الوضع». وضع هم عرض کردم عبارت از ملازمه بگیرید. اگر علم به ملازمه معلول ملازمه باشد، امر انتقال الی المعنا یعنی امر تبادر منتهی میشود به وضع؛ یعنی تبادر معلول وضع میشود منتهی بالواسطه، نه معلول مباشری و معلول بلا واسطه، بلکه معلول معالواسطه که واسطه علم به ملازمه است. واسطه میشود علم به ملازمه. اگر علم به ملازمه را معلول ملازمهای بگیریم این انتهاء تبادر الی الوضع یعنی معلول شدن تبادر للوضع درست میشود و قول صاحب محجه تمام میشود.
اما ما میگوییم علم به ملازمه معلول ملازمه نیست. چرا نیست؟ «لان المعلوم لا یکون علة للعلم». این «لان المعلوم لا یکون علة للعلم» تعلیل است برای «لیس العلم بالملازمة معلولا لها». علم به ملازمه معلول ملازمه نیست زیرا در همه جا چنین است که معلوم علت علم نیست. در اینجا ملازمه معلوم است، نمیتواند علت باشد برای علم تا علم معلول باشد برای او. «بل الانتقال» وارد این میشود که بیان کند که انتقال الی المعنا که همان تبادر است این چه شأنی دارد. میفرماید که انتقال الی المعنا یعنی علم به معنا که همان تبادر است، این از فواید جعل ملازمه است. جعل ملازمه خود وضع بود. جعل ملازمه خود وضع بود آن وقت ما علم به وضع پیدا میکردیم میگفتیم علم به ملازمه. انتقال الی المعنا یعنی تبادر از فواید وضع است، از فواید جعل ملازمه است؛ یعنی از فواید وضع است.
حل مسئله دور با تفکیک میان علم اجمالی و علم تفصیلی در کلام محقق خراسانی
منتها این فایده در وقتی مترتب میشود که ما علم به وضع داشته باشیم. علم به وضع علت نیست، شرط افاده است. یعنی وضع افاده میکند تبادر را برای کسی که عالم به وضع باشد. توجه کنید به تعبیری که عرض میکنم: وضع افاده میکند تبادر و انتقال الی المعنا را اما نه برای هر کس، بلکه برای کسی که عالم به وضع باشد. پس علم به وضع شرط افاده است. مفید میشود وضع و مفاد یا مستفاد میشود انتقال الی المعنا و تبادر یا بفرمایید فایده. فایده میشود انتقال الی المعنا و تبادر. آن علم به وضع میشود واسطه ترتب این فایده یا شرط ترتب این فایده. دوباره بگویم: مفید می شود جعل الملازمه یعنی وضع، فایده می شود تبادر و انتقال الی المعنا، علم به وضع که همان علم به ملازمه است می شود واسطه ترتب این فایده، یا شرط ترتب این فایده. این فایده اگر بخواهد یعنی تبادر بخواهد مترتب شود بر وضع، باید علم به وضع باشد و الا تبادر بر وضع مترتب نمیشود اگر علم به وضع نباشد. میگوید: «بل الانتقال الی المعنی من فوائد جعل الملازمة» اما این وسط میگوید «عند العلم بالوضع». انتقال الی المعنی که همان تبادر است «عند العلم بالوضع» از فواید «جعل الملازمه» قرار داده میشود.
«جعل الملازمه» عرض کردم وضع است. پس تبادر از فواید وضع است نه معلول وضع. منتها «عند العلم بالوضع». «لا من معلولاته» یعنی تبادر از معلولات وضع نیست، از معلولات جعل الملازمه نیست. «فحینئذ یصح تقریر الدور». تقریر دور در این هنگام، یعنی در این هنگامی که ما انتقال الی المعنا و به عبارت دیگر تبادر را فایده قرار دادیم نه معلول. فایده وضع قرار دادیم نه معلول وضع. بنابراین «یصح تقریر الدور». تقریر دور درست میشود. چطور؟ به عبارتی که میگویم توجه کنید: جعل ملازمه یعنی وضع. به جای جعل ملازمه من تعبیر به وضع میکنم. فرض کنید وضع را با شرطش همراه کردیم؛ یعنی علم هم به آن داشتیم. علم به وضع شد شرط تاثیر وضع، همانطور که خود صاحب محجه گفت: گفت «والعلم به شرط تاثیره»[2] . پس علم به وضع میشود شرط. فرض کنید وضع همراه شرط است یعنی وضعی انجام شد من هم عالم به وضع شدم، شرط حاصل شده است.
خب در این صورت انتقال الی المعنا یعنی تبادر استفاده میشود. استفاده. فایده. حالا شما میخواهید تبادر را مفید جعل ملازمه قرار بدهید یعنی مفید وضع قرار بدهید؛ بگویید اگر انتقال الی المعنا حاصل شد، این انتقال الی المعنا جعل ملازمه را افاده میکند یعنی وضع را افاده میکند؛ یعنی به ذهن من میاندازد که وضع شده است. توجه کنید دوباره تکرار کنم: جعل ملازمه یعنی وضع وقتی با علم یعنی علم به وضع جمع میشود، افاده میکند تبادر و انتقال الی المعنا را به طوری که انتقال الی المعنا میشود فایده. پس وضع افاده کرد انتقال الی المعنا را یعنی تبادر را. حالا شما تبادر را هم مفید وضع دارید میگیرید؛ میگویید تبادر هم افاده میکند وضع یعنی جعل ملازمه را. این درست دور است دیگر؛ چون فایده شیء دارد خود شیء را افاده میکند. شیء این فایده را افاده کرده، حالا این فایده هم دارد آن شیء را افاده میکند.
یعنی وضع عند العلم تبادر و انتقال را افاده کرده، حالا شما میگویید انتقال و تبادر هم وضع را افاده میکند. دور است دیگر. پس تقریر دور درست شد، پیبردن از معلول به علت هم نشد تا شما دور را نفی کنید. «فحینئذ یصح تقریر الدور وجوابه ما فی المتن»[3] . جواب همانی است که در متن آمده «فتدبر جیدا». در متن یعنی در کفایه. حالا جواب را هم توضیح میدهیم.
توجه کنید اتفاقی که برای انسان میافتد چیست؟ چگونه این اتفاق میافتد؟ یعنی اصلاً این داستانی که ما دربارهاش داریم بحث میکنیم چهطوری باید ترسیم بشود؟ اینطور میگوییم: میگوییم که ما ابتدائاً معنا در ذهنمان به نحو اجمال میآید یا به تعبیر دیگر، ارتکازاً معنا در ذهنمان میآید. بعد وضع پیش ما روشن میشود. بعد از روشن شدن وضع همان معنایی که ارتکازاً به ذهن ما آمده بود حالا تفصیلاً در ذهن ما میآید. همان که اجمالاً در ذهن ما آمده بود الان تفصیلاً در ذهن ما میآید. پس ابتدئاً معنا موجود است در ذهن ما اما به نحو اجمال و ارتکاز. بعد از این معنا وضع را کشف میکنم. با کشف وضع همان معنا در ذهن من میآید تفصیلاً.
بنابراین قبل از اینکه من عالم به وضع بشوم، معنا اجمالاً حاصل میشود. بعد از اینکه عالم به وضع میشوم، همان معنا تفصیلاً حاصل میشود. پس وضع که، این را قبلاً عرض کنم، پس علم اجمالی به معنا اول است، علم به وضع دوم است، علم تفصیلی به معنا سوم است. درست است دیگر؟ اینطوری میشود دیگر. اول علم اجمالی به معنا دارم. بعد از اینجا کشف میکنم وضع را، یعنی علم به وضع پیدا میکنم. بعد که علم به وضع پیدا کردم علم تفصیلی به معنا پیدا میکنم. پس سه مرتبه اینطوری است: علم اجمالی به معنا، علم به وضع، علم تفصیلی به معنا. هر کدام از مابعدیها متوقف است بر ماقبلیها. دومی متوقف است بر اولی، سومی هم متوقف است بر دومی. حالا اینطور میشود: علم اجمالی من به معنا میشود موقوفٌعلیه و علم به وضع بر او متوقف میشود. این علم اجمالی به معنا که موقوفٌعلیه بود دیگر موقوف بر وضع نمیشود؛ آن که موقوف بر وضع است علم تفصیلی به معنا است.
پس علم اجمالی به معنا موقوفٌعلیه وضع است، علم تفصیلی به معنا موقوف بر وضع است. موقوف و موقوفٌعلیه فرق کردند. موقوف شد علم تفصیلی، موقوفٌعلیه شد علم اجمالی و چون موقوف و موقوفٌعلیه فرق کردند دیگر دور لازم نمیآید. این مطلب را داشته باشیم که تا اینجا روشن شد که دوری نیست. الان تصور کردید که بحث ما در علم اجمالی است که شخص مستعلم دارد. یعنی ما که مثلاً عرب نیستیم مثلاً، یا آن که فارس نیست، این علم اجمالی ارتکازی دارد. حالا از کجا استفاده کرده کار نداریم، مهم نیست. با توجه به این مستعلم که اهل لغت نیست، بیرون از لغت است، با توجه به این، دور را برطرف کردیم. حالا اگر آن شخصی که به ذهنش معنای اجمالی میآید او خودش اهل لغت باشد؛ مثلاً عرب باشد در یک لغت عربی. خب این معنای ارتکازی در ذهنش میآید. من که بیرون از آن لغتم یا او که خودش درون این لغت است علم به وضع پیدا میکند بعد همان معنا تفصیلاً در ذهنش میآید. این دیگر خیلی روشنتر است چون علم اجمالی در ذهن این شخص هست.
در ذهن شخصی که اهل لغت است علم اجمالی هست. آن وقت میتوانید باز سه مرتبه درست کنید. موقوف را عبارت از تفصیلی قرار بدهید، موقوفٌعلیه را عبارت از اجمالی قرار بدهید، به راحتی دور حل میشود. در فرضی که ما آن شخصی که دنبال وضع است عالم به لغت فرضش کنیم، راحتتر میتوانیم مطلب را تبیین کنیم. ولی فرقی نمیکند در هر دو حال ما یک موقوفٌعلیه داریم، یک وسط داریم، یک موقوفی داریم. موقوفٌعلیه با موقوف هر دو علم به معنا است؛ منتها موقوفٌعلیه علم اجمالی به معنا است، موقوف علم تفصیلی به معنا است. پس میتوانیم اینچنین بگوییم: وضع که دوم است، بر علم اجمالی به معنا که اول است متوقف است و دیگر علم اجمالی بر وضع متوقف نیست. آن که بر وضع متوقف است یعنی سومی، آن علم تفصیلی به معنا است. پس موقوف و موقوفٌعلیه یکی نشد، چه در فرضی که تبادر را شخص مستعلم به کار بگیرد و علامت حقیقت قرار بدهد، چه در فرضی که اهل لغت این کار را بکنند. در هر دو صورت دور منتفی شد به جوابی که مرحوم آخوند گفته است. مرحوم صاحب محجه با این بیانش دو بار مبتلا به دور شد که بیان کردیم؛ بلکه جواب دور آن است که مرحوم آخوند در متن گفته است. «فتدبر جیدا». خب سر مطلب است، دیگر وارد بحث بعدی نشویم، بگذاریم برای بعد.