« فهرست دروس
آرشیو سال جاری درس نهایة درایة(مرحوم کمپانی)

92/11/08

بسم الله الرحمن الرحیم

نقد علیت علم به لفظ برای علم به معنا/حاشیه 36 /وضع

 

موضوع: وضع/حاشیه 36 /نقد علیت علم به لفظ برای علم به معنا

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

تبادر و مسئله دور در علم به وضع

جلد اول نهایة الدرایة، صفحه ۷۹، سطر نهم: «مضافا إلى أن العلية ليست جزافية، والعلم بأمر مباين لا معنى لأن يكون علة لأمر مباين آخر بمجرد الاشتراك في العلمية»[1]

بحثمان در تبادر بود. گفتیم تبادر عبارت است از سبقت معنا به ذهن، یا به عبارت دیگر انتقال ذهن الی المعنی. (من عمداً این تعبیر را آوردم چون تعبیر خودشان این است) انتقال ذهن الی المعنی می‌شود تبادر و ما از این تبادر، یعنی از این انتقال، کشف می‌کنیم که این لفظ برای این معنای منتقلٌ‌الیه، یعنی برای این معنایی که ذهن من به آن منتقل شده، وضع شده است.

مستشکل گفت اگر تبادر، ما را عالم به وضع کند، دور لازم می‌آید؛ به خاطر اینکه تبادر متوقف است بر اینکه من علم داشته باشم به وضع. حالا اگر بخواهم از تبادر علم به وضع را به دست بیاورم، دور می‌شود. علم به وضع قبل از تبادر باید حاصل باشد، شما می‌خواهید از تبادر علم به وضع را به دست بیاورید؛ یعنی علم به وضع را بعد از تبادر قرارش می‌دهید. آن چیزی را که قبل باید باشد، بعد قرارش می‌دهید؛ آن چیزی را که باید موقوف‌علیه باشد، موقوف قرارش می‌دهید و این می‌شود دور.

صاحب محجه جواب داد که وضع علت است و تبادر معلول، و ما از تبادر که معلول است به وضع که علت است پی می‌بریم و پی بردن از معلول به علت دور نیست. مرحوم محقق اصفهانی می‌خواهند ثابت کنند که تبادر یا انتقال ذهن الی المعنی، معلولِ وضع نیست تا ما از معلول به علت پی ببریم؛ بلکه فایده مترتب بر وضع است و ما فایده را باید مترتب کنیم نه اینکه سبب قرار بدهیم، سبب وصول. حالا این‌ را بعداً می‌گوییم. اگر فایده باشد دور لازم می‌آید، اگر معلول باشد دور لازم نمی‌آید. این حالا بعداً بیان می‌شود.

تحلیل حقیقت وضع و ملازمه جعلیه

فعلاً می‌خواهیم این را تصویر کنیم که چه چیزی علت است برای انتقال، برای انتقال ذهن الی المعنی. وضع را اول معنا می‌کند؛ وضع یعنی «جعل اللفظ وجوداً تنزيلياً لوجود المعنى»[2] ، که این را توضیح دادیم. خب، اگر بخواهم عبارت دیگری از وضع بیاورم، می‌گویم وضع عبارت است از ملازمه؛ یعنی واضع بین لفظ و معنا ملازمه ایجاد می‌کند. کار او ایجاد ملازمه است. به تعبیر دیگر، که من تعبیر را عمداً عوض می‌کنم، به تعبیر دیگر کار واضع ملازمه جعلیه است. نمی‌گویم جعل ملازمه، نمی‌گویم ایجاد ملازمه، می‌گویم ملازمه جعلیه. کار واضع ملازمه جعلیه است. این‌ها تعبیرات خود ایشان است. من اول تعبیر واضح را می‌آورم بعد تعبیر ایشان را می‌آورم. وضع یعنی ملازمه جعلیه.

علم به وضع یعنی علم به ملازمه. تا اینجا روشن است؟ علم به ملازمه را مرحوم محقق علت قرار می‌دهند برای انتقال. از اول هم که وارد بحث شدیم همین‌ها بود. ایشان سعی بر این داشت که علم به ملازمه را علت قرار بدهد. علم به ملازمه را علت برای انتقال ذهن الی المعنی قرار می‌دهند. یعنی این‌طور می‌گویند: اگر شما علم به ملازمه داشتید و لفظ را شنیدید منتقل به معنا می‌شوید؛ چون آن ملازمه برای شما جا افتاده، یعنی کأنه مثل یک ملازمه خارجی شده است. همان‌طور که در ملازمه خارجی اگر یک طرف ملازمه را بشنوید طرف دیگر می‌آید، در ملازمه جعلی هم همین‌طور است؛ لفظ را بشنوید معنا می‌آید. پس علم به ملازمه علت می‌شود برای انتقال؛ انتقالِ چه؟ «انتقال من اللفظ الى المعنى».

این را ما دیروز گفتیم، در جلسه قبل گفتیم. بعد کأنه کسی این‌طور فکر می‌کرد چه عیب دارد این‌طور بگوییم: علم به لفظ علت است برای علم به معنا به شرط علم به ملازمه، علم به ملازمه را علت نگیرید، علم به لفظ را علت بگیرید، علم به معنا را معلول بگیرید، ملازمه را شرط قرار بدهید یا علم به ملازمه را شرط قرار بدهید. چه می‌شود که این‌طور بگوییم؟ این را جلسه گذشته مطرح کردیم، گفتیم دو تا ایراد دارد. ایراد اولش را گفتیم؛ ایراد اول این بود که اگر شما بخواهید یکی از این دو ملازم را که لفظ است علت قرار بدهید برای ملازم دیگر که معناست، عکسش هم جایز است.

نقد علیت علم به لفظ برای علم به معنا

وقتی تلازم درست شد شما می‌توانید از این متلازم به آن متلازم پی ببرید و برعکس می‌توانید از آن متلازم به این متلازم پی ببرید. وقتی تلازم ثابت می‌شود پی بردن از هر یک از متلازمین به متلازم دیگر جایز است. بنابراین شما می‌توانید از علم به لفظ علم به معنا پیدا کنید، عکسش هم باید بشود؛ یعنی از علم به معنا علم به لفظ پیدا کنید. هیچ کدام را نمی‌توانید علت برای دیگری بگیرید. پس نمی‌توانید بگویید علم به لفظ علت است، علم به معنا معلول است و علم به ملازمه شرط است. این بیانی بود که در جلسه گذشته گفتیم و به این بیان رد کردیم علت بودن علم به لفظ و معلول بودن علم به معنا را. حالا با بیان دیگر می‌خواهیم وارد بشویم.

بیان دیگر این است که در علت و معلول یک رابطه‌ای باید وجود داشته باشد، رابطه تکوینی یا رابطه جعلی. علت و معلول جزافی یعنی بدون رابطه نمی‌شود. مثلاً فرض کنید یک اشتراکی در یک چیزی بین دو امر باشد، نمی‌توانید به صرف آن اشتراک بگویید این علت و آن معلول است. علم به لفظ با علم به معنا در علم بودن مشترک است، اما آن رابطه‌ای که در یک علت و معلول ما لازم داریم بینشان نیست. صرف اشتراک در علمیّت که دلیل نمی‌شود که این علت باشد و آن معلول باشد. بله، هر دو از سنخ علم هستند، علم به لفظ هم علم است، علم به معنا هم علم است، اما آیا این رابطه‌ای را که در علت و معلول لازمه است ایجاد می‌کند و واجد است؟ نه.

خب اگر نیست، شما بخواهید یکی را علت و یکی را معلول قرار بدهید، علت و معلول جزافی می‌شود؛ علت و معلولی می‌شود که واقعیت ندارد، نه واقعی است نه جعلی، نه تکوینی است نه صناعی. لفظ مباین است با معنا. ببینید علم به ملازمه را می‌خواهیم شرط قرار بدهیم، حالا شرط را بردارید، نادیده بگیریدش، لفظ و معنا با هم مباین هستند. بله، اگر ملازمه را درست کنیم آن وقت با هم ارتباط پیدا می‌کنند، ارتباط جعلی. ولی با توجه به اینکه این علم به ملازمه شرط است برش می‌داریم، یکی را می‌خواهیم مقتضی بگیریم یکی را مقتضا بگیریم، بین مقتضی و مقتضا باید آن رابطه باشد، نگاه می‌کنیم می‌بینیم هست یا نیست. یکی علم به لفظ است یکی علم به معناست، خود لفظ و معنا را نگاه کنید هیچ رابطه‌ای بینشان نیست. با قطع نظر از آن ملازمه‌ای که جاعل جعل کرده هیچ ملازمه‌ای بینشان نیست، هیچ ارتباطی بینشان نیست.

علم به ملازمه به عنوان تنها علت انتقال

لفظ مباین با معناست، معنا مباین با لفظ است. خب حالا علم به یک مباین می‌خواهد علت بشود برای علم به مباین دیگر، این شدنی نیست. پس باید ملازمه را اول بیاورید که لفظ و معنا از مباینت در بیایند، ارتباطی با هم پیدا کنند، آن وقت بگویید علم به این علت علم به آن است. باز هم نمی‌توانید بگویید علم به این علتِ علم به آن است، باز هم آن ملازمه می‌شود علت؛ یعنی آن علم به ملازمه علت شد که شما از لفظ به معنا پی ببرید یا به عبارت دیگر علت شد برای انتقال، برای انتقال معنا به ذهن یا برای انتقال ذهن مِن اللفظ الى المعنى، هر کدام را تعبیر کنید درست است.

پس علم به ملازمه را باید علت بگیرید، نه علم به لفظ را علتِ انتقالِ به معنا یا علم به معنا را علت علم به معنا قرار بدهید. دقت می‌کنید؟ ایشان سعی می‌کند که علم به ملازمه را علت کند. حالا بعد چه استفاده‌ای می‌کند بعداً مطرح می‌کنیم. در جلسه گذشته هم گفتم، ایشان تمام سعیش در این قسمت این است که علم به ملازمه را علت کند و بعداً از همین چیزی که اثبات می‌کند استفاده کند. الان برایش مهم است که علم به لفظ را علت علم به معنا قرار ندهد؛ یعنی نگوید علم به لفظ باعث انتقال الی المعنی است یا باعث علمِ به معناست، این را نگوید. ملازمه را می‌خواهد علت قرار بدهد برای انتقال نه چیزی دیگر را. آن وقت سعی می‌کند که علم به لفظ را علت علم به معنا نگیرد، به بیانی که گفته شد و به بیانی که امروز گفتیم. هم به بیانی که در جلسه گذشته گفتیم هم به بیانی که امروز می‌گوییم.

بیان امروز را توجه کنید: «مضافاً»[3] ، صفحه ۷۹ هستیم، سطر نهم: «مضافا إلى أن العلية ليست جزافية» علیت یعنی رابطه بین معلول و علت همین‌طوری نیست، بلکه یک رابطه تکوینی لازم است یا لااقل یک رابطه جعلی لازم است. این‌چنین نیست که هر چه شد بتواند رابطه قرار بگیرد. به قول خودشان اشتراک در علمیّت که رابطه علیت درست نمی‌کند، وگرنه خیلی چیزها می‌تواند علت خیلی چیزها بشود. هر معلولی می‌تواند علت معلول دیگر بشود به اعتبار اینکه این هم متعلق علم است، آن هم متعلق علم است. «مضافا إلى أن العلية ليست جزافية» رابطه می‌خواهد، همین‌طوری نیست.

نفی رابطه معلولی بین علم به وضع و خود وضع

بنابراین «والعلم بأمر مباين»، این «والعلم بأمر مباين» را من بنابراین معنا کردم چون دارم عطف تفسیری می‌گیرم به مطلب قبلی. منتها عطف تفسیری و تفصیلی که دارد همان مطلب قبل را در ضمن بحث خودش پیاده می‌کند. این «العلية ليست جزافية» مطلب عام است، این را در بحث خودش، در مورد بحث خودش دارد پیاده می‌کند. می‌گوید «والعلم بأمر مباين لا معنى» معنا ندارد که بوده باشد علت «لأمر مباين» دیگر، یعنی علم به لفظ معنا ندارد که علت باشد برای امر مباین، یعنی برای علم به معنا، به مجرد اشتراک در علمیت، به صرف اینکه آن علم است این هم علم است نمی‌توانیم آن را علت و این را معلول قرار بدهیم. پس باید اول ملازمه را درست کنیم، اول آن رابطه‌ای که در علیت هست باید درست کنیم.

آن رابطه را بخواهی درست کنی، علت می‌شود علم به ملازمه، نه علم به لفظ نه علم به معنا. «بخلاف ما إذا جعلنا العلم بالملازمة علة»، به خلاف آنجایی که ما علم به ملازمه را علت قرار دهیم که علیت دیگر در این صورت جزافی نمی‌شود، آن رابطه لازم در علیت موجود می‌شود. «فان معنى العلم بالملازمة»، این است که علم پیدا می‌کنیم به تحقق معنا عند تحقق لفظ. وقتی لفظی صادر می‌شود و من می‌شنوم این لفظ را، علم به لفظ پیدا می‌کنم، منتقل می‌شوم به معنا یعنی علم به معنا پیدا می‌کنم، اما علت این انتقال من آن ملازمه است یا علم به ملازمه است، بهتر این است که بگویید علم به ملازمه است. علت انتقال من علم به ملازمه است. پس علم به ملازمه علت انتقال شد.

توجه کردید؟ ایشان تمام تلاششان این است که علم به ملازمه را علت انتقال کند، نه وضع را علت انتقال کند. آخر این صاحب محجه وضع را علت انتقال می‌کرد، آن وقت انتقال که همان تبادر بود می‌شد معلول، آن وقت ما از این معلول که تبادر و انتقال است پی به علت یعنی وضع می‌بردیم و می‌گفت این دور نیست، درست هم می‌گفت. اما مشکل اینجا بود که تبادر که انتقال ذهن الی المعناست، این معلولِ وضع نیست، معلولِ علم به ملازمه است. وضع خود ملازمه است، و تبادر معلولِ این ملازمه نیست، معلولِ علم به ملازمه است. «فان معنى العلم بالملازمة» این است که علم پیدا می‌کنیم به تحقق معنا عند تحقق لفظ.

تبادر به مثابه معلول علم به وضع و رد مبنای صاحب محجه

«فقهرا»، یعنی چون علم به تحقق معنا از تحقق لفظ حاصل می‌شود، «فقهرا ينتج العلم باللفظ العلم بالمعنى»، علم به لفظ علم به معنا را نتیجه می‌دهد. نه علم به لفظ علت است برای علم به معنا؛ چون گفتیم علم به مباین علت برای علم به مباین دیگر نیست. بلکه علم به لفظ نتیجه می‌دهد علم به معنا را به برکت آن علم به ملازمه. پس علم به ملازمه باعث این انتقال می‌شود. علم به لفظ نتیجه می‌دهد علم به معنا را یعنی انتقال. آن علم به ملازمه این انتقال را نتیجه می‌دهد. توجه کنید این عبارت‌های ایشان را من یک جور دیگر معنا می‌کنم، یک جور دیگر تعبیر می‌کنم. به این تعبیرها توجه کنید، با این تعبیرهایی که من عوض می‌کنم مطلب روشن می‌شود. خب، تا اینجا نتیجه گرفتیم، این را دقت کنید تمام خلاصه بحث را می‌خواهم بگویم، منتها در یکی دو جمله کوتاه. نتیجه گرفتیم که انتقال، یعنی انتقال الذهن الی المعنی، یا به تعبیر دیگر یعنی تبادر، معلول است برای علم به ملازمه. یعنی اگر شما علم به ملازمه داشته باشید تبادر حاصل می‌شود. پس تبادر معلولِ علم به ملازمه است. علم به ملازمه یعنی وضع. پس تبادر معلولِ علم به وضع است. خب، این تا اینجایش را گفتیم، خلاصه مطلب تمام شد.

حالا می‌خواهیم وارد مطلب بعدی بشویم. اگر، این را دقت کنید، اگر علم به وضع معلولِ وضع باشد، اگر علم به وضع معلولِ وضع باشد، ببینید چه پیش می‌آید. تبادر معلول می‌شود برای علم به وضع، علم به وضع معلول می‌شود برای خود وضع؛ با واسطه تبادر معلول می‌شود برای وضع، حرف صاحب محجه درست می‌شود. روشن است دیگر؟ صاحب محجه می‌خواهد بگوید که تبادر معلولِ وضع است. ما الان زحمت کشیدیم که تبادر را معلولِ علم به ملازمه کنیم؛ یعنی معلولِ علم به وضع کنیم، ملازمه با وضع یکی است، وقتی می‌گویم علم به ملازمه یا می‌گویم علم به وضع یکی است، فرقی نمی‌کند. صاحب محجه گفت که تبادر معلولِ وضع است، یعنی معلولِ ملازمه است. ما تا اینجا نتیجه گرفتیم که تبادر معلولِ علم به وضع یعنی علم به ملازمه است.

حالا اگر کسی علم به وضع را هم معلولِ وضع بگیرد، یا به تعبیر دیگر علم به ملازمه را معلولِ ملازمه بگیرد، آن وقت مطلب این‌طور می‌شود: تبادر معلولِ علم به وضع، علم به وضع معلولِ وضع، پس بالواسطه تبادر معلولِ وضع؛ این همان حرف صاحب محجه می‌شود. یعنی زحمت ما هدر می‌رود. کأنه ما علم به ملازمه را واسطه گرفتیم بین تبادر و بین خود ملازمه یعنی خود وضع و گفتیم بالاخره منتهی شدیم به اینکه تبادر معلول وضع است؛ یعنی با واسطه حرف صاحب محجه را پذیرفتیم. خب اگر اینطور بشود دیگر اشکال به صاحب محجه نمی‌توانیم بکنیم. از معلول به علت پی می‌بریم. الان مرحوم محقق تلاش می‌کنند که بگویند علم به وضع، معلول وضع نیست، علم به ملازمه، معلول ملازمه نیست. چرا؟ چون می‌بینند اگر علم به ملازمه را معلول ملازمه کنند، دوباره حق به صاحب محجه داده می‌شود و زحمت‌هایی که ایشان کشیده هدر می‌رود.

تفکیک بین علت و متعلق در علم به ملازمه

این‌طور می‌گوید، می‌گوید: «وليس العلم بالملازمة معلولا لها»، یعنی معلولِ خودِ ملازمه. علم به ملازمه معلول خود ملازمه نیست، «حتى ينتهي أمر الانتقال إلى الوضع بالواسطة» عبارت توجه کنید، تمام عبارات را توضیح دادم. این «إلى الوضع» را متعلق به انتقال نگیرید، متعلق به «ينتهي» است. متعلق به انتقال را محذوف بگیرید، تقدیر بگیرید، این‌طور بشود: « حتى ينتهي أمر الانتقال الى المعنى إلى الوضع» که «اِلَى المعنى» متعلق به انتقال باشد، «إلى الوضع» را متعلق به «ينتهي» بگیرید. این‌طور معنا می‌کنید: امرِ انتقالِ الی المعنی منتهی شود به وضع، یعنی این انتقال بالاخره متکی شود به وضع، منتها بالواسطه، که واسطه علم به ملازمه است. این‌طور شد دیگر، من دوباره تکرار کنم: اگر ما علم به ملازمه را معلولِ ملازمه قرار بدهیم، این‌طور می‌شود: تبادر می‌شود معلولِ علم به ملازمه، علم به ملازمه می‌شود معلولِ ملازمه، پس بالواسطه تبادر می‌شود معلولِ ملازمه، یعنی معلول وضع. منتهی می‌شود امرِ تبادر، امرِ انتقال یعنی امرِ تبادر، منتهی می‌شود «الی الوضع»؛ یعنی آخر سر متکی می‌شود تبادر به وضع، منتها با واسطه، با واسطه‌ای که عبارت از علم به ملازمه است.

یعنی دو مرتبه حرف صاحب محجه می‌آید. منتها صاحب محجه تبادر را بدون واسطه معلولِ وضع کرد، حالا ما زحمت کشیدیم با واسطه معلولِ وضع کردیم. همان تبادر معلولِ وضع شد منتها با واسطه علم به وضع. روشن است مطلب؟ من گاهی عبارت را عوض می‌کنم برای اینکه مطلب روشن بشود.

دانش پژوه: صاحب محجه دور را برمی داشت ولی ما نمی توانیم دور را برداریم؟

استاد: صاحب محجه دور را برمی‌داشت، بله دور را برمی‌داشت با اینکه تبادر را معلولِ وضع قرار می‌داد. الان هم ما داریم تبادر را معلول وضع قرار می‌دهیم دیگر منتها با واسطه. پس دور برداشته می‌شود دیگر.

دانش پژوه: ایشان با این کارش، اشکال دور را برداشت. ما با این کارمان اشکال دور را برنمی‌داریم، دور باقی است، فقط واسطه خورد.

استاد: ما معلول بودن را اگر نتیجه بگیریم کار تمام است. اگر قبول کنیم که تبادر معلول است، دیگر دور برداشته می‌شود. ما تبادر را معلولِ وضع نباید قرار بدهیم، معلولِ علم به ملازمه قرار می‌دهیم، معلولِ علم به وضع قرار نمی‌دهیم.

دانش پژوه: در این صورت دور برمی گردد.

استاد: نه، دور برنمی‌گردد. اگر...

دانش پژوه: اگر برگشت به حرف صاحب محجه باشد که برمی‌گردد دور دیگر.

استاد: اگر برگشت به حرف صاحب محجه بکند دور برنمی‌گردد.

دانش پژوه: نامفهوم

استاد: ببینید، صاحب محجه این‌طور می‌گفت: تبادر معلولِ وضع است، پس اگر از تبادر به وضع پی بردیم، از معلول به علت پی بردیم، دور نیست. ما اگر تبادر را معلولِ وضع کنیم، حرف صاحب محجه می‌شود؛ یعنی از تبادلی که معلول است به وضعی که علت است پی می‌بریم و پی بردن از معلول به علت دور نیست.

ما نباید تبادر را معلولِ وضع کنیم. اگر تبادر معلولِ وضع بشود، ما از تبادر به وضع یعنی از معلول به علت پی می‌بریم، دور لازم نمی‌آید. صاحب محجه هم همین را می‌گفت. ما می‌گوییم تبادر معلولِ وضع نیست، تبادر معلولِ علم به وضع است و علم به وضع معلول خود وضع نیست؛ چون اگر علم به وضع معلول وضع باشد، باز تبادر، معلولِ علم به وضع می‌شود، علم به وضع معلولِ وضع می‌شود، بالواسطه تبادر معلولِ وضع می‌شود. اگر تبادر معلولِ وضع شد، دیگر دور از بین می‌رود، حرف صاحب محجه تمام می‌شود. ما باید سعی کنیم که تبادر را معلولِ وضع قرار ندهیم؛ چه بی‌واسطه چنانچه او می‌گفت، چه مع‌الواسطه چنانچه الان دارد لازم می‌آید. ما برای اینکه لازم نیاید که تبادر معلولِ وضع است یا به عبارت دیگر تبادر معلولِ ملازمه است، می‌گوییم تبادر معلولِ علم به ملازمه است، ولی علم به ملازمه معلول خود ملازمه نیست؛ علم به وضع معلول خود وضع نیست. روشن است مطلب ظاهراً. ایرادی دارد؟

دانش پژوه: پس دور در اینجا چه می شود؟

استاد: خب، صاحب محجه می‌خواست دور را نفی کند.

دانش پژوه: مرحوم اصفهانی اثبات کرد

استاد: مرحوم اصفهانی در مشروط و شرط اثبات کرد آن تمام شد، آن را بگذارید کنار. بعد دو مرتبه آمد گفت انتقال الی المعنی نمی‌تواند معلول الی الوضع باشد. عبارت را نگاه کنید: «وفيه ـ مضافا إلى لزوم الدور فُلان أن الانتقال إلى المعنى لا يعقل أن يكون معلولا للوضع»[4] انتقال الی المعنی که همان تبادر است، معلولِ وضع نیست تا اینکه شما از معلول به علت پی ببرید و دور لازم نیاید. ببینید، اگر انتقال الی المعنی معلولِ وضع بود، ما از معلول به علت پی می‌بردیم دور لازم نمی‌آمد. صاحب محجه هم همین را می‌گفت. می‌گفت انتقال معلولِ وضع است و شما از این انتقال به وضع پی می‌برید، یعنی از معلول به علت پی می‌برید، وقتی از معلول به علت پی بردید دور نیست. ایشان دور را منتفی می‌کرد. حالا اگر ما انتقال را یعنی تبادر را، معلولِ علم به ملازمه یعنی علم به وضع قرار بدهیم، بعد علم به وضع هم معلولِ خود وضع قرار بدهیم، لازم می‌آید که با واسطه تبادر معلولِ وضع بشود، یا انتقال معلولِ وضع بشود. صاحب محجه می‌خواست همین کار را بکند تا دور را منتفی کند. اگر ما این را قبول کنیم دور منتفی می‌شود. اگر تبادر را معلول کردیم برای وضع، آن وقت از معلول به علت پی بردیم دور منتفی می‌شود، چه این تبادر معلولِ وضع باشد بلاواسطه چنانچه صاحب محجه می‌گفت، چه مع‌الواسطه چنانچه ما الان گرفتار شدیم.

پس اگر علم به ملازمه معلولِ ملازمه باشد، قهرًا حرف صاحب محجه برمی‌گردد. حرف صاحب محجه برمی‌گردد و دور منتفی می‌شود و مرحوم محقق می‌خواهد دور را درست کند، نمی‌خواهد منتفی‌اش کند. پس باید کاری بکند که حرف صاحب محجه درست نشود؛ یعنی باید تبادر را معلول وضع قرار ندهد. اگر تبادر معلولِ علم به وضع باشد و علم به وضع معلولِ وضع باشد، آن تبادر معلولِ وضع می‌شود و حرف صاحب محجه درست می‌شود، دور منتفی می‌شود.

دانش پژوه: صاحب محجه واسطه را به عنوان شرط گرفت. فرقش این است

استاد: بله صاحب محجه واسطه را شرط گرفت، «علم به» را شرط گرفت. ایشان علم به وضع را شرط قرار نمی‌دهد، علت قرار می‌دهد، علت وسطی قرار می‌دهد. این نکته مهمی است. با این توضیحاتی که من عرض می‌کنم خیلی از مطالب قبل هم روشن می‌شود. من در قبل هم که انتقال الی المعنی را می‌گفتم تطبیقش کردم بر تبادر. الان هم توجه داشته باشید انتقال الی المعنی یعنی تبادر. وضع ملازمه یعنی وضع، علم به ملازمه یعنی علم به وضع. خب این‌طور می‌شود عبارت: انتقال اگر انتقال معلولِ علم به وضع هست، یعنی تبادر، انتقال یعنی تبادر. تبادر معلولِ علم به وضع هست، تا اینجایش را قبول داریم. اما اگر علم به وضع معلولِ وضع باشد، یا علم به ملازمه معلولِ ملازمه باشد، لازم می‌آید که علت اولیه ما دقت کنید، علت اولیه ما وضع باشد، علت وسطی علم به وضع باشد، معلول هم تبادر باشد. آن وقت وضع علت می‌شود با واسطه برای تبادر و تبادر معلول می‌شود برای وضع. وقتی تبادر معلول وضع شد، این همان است که مرحوم صاحب محجه دنبالش است. اصلاً مدعی همین است که تبادر معلولِ وضع است. اگر ما این را قبول کنیم حرف صاحب محجه درست می‌شود و دور منتفی می‌شود. ما باید این را قبول نکنیم. چطوری قبول نمی‌کنیم؟ این‌طوری می‌گوییم، می‌گوییم تبادر معلولِ علم به وضع هست، تا اینجایش را قبول داریم، ولی علم به وضع معلولِ وضع نیست.

تبیین رابطه علیت میان تبادر، علم و وضع

دانش پژوه: آیا عدم انتقال ذهن وقتی لفظی را می شنود به خاطر عدم علم به ملازمه است یا عدم علم به معنا است؟

استاد: به خاطر عدم علم به ملازمه است.

دانش پژوه: اگر عدم علم به معنا باشد چه اشکالی دارد؟

استاد: اگر شما ملازمه را بدانید، دیگر معنا در ذهن شما می‌آید. غیرممکن است لفظ را بشنوید و ملازمه را هم بدانید، اما معنا نیاید. ملازمه یعنی چه؟ یعنی لفظ و معنا را با یکدیگر مرتبط می‌بینید. حالا لفظی را که مرتبط با معنا است می‌شنوید، خب معنا در ذهن شما می‌آید. این روشن است. اگر علم به ملازمه داشته باشید، حتماً معنا در ذهن می‌آید؛ با شنیدن لفظ، معنا در ذهن می‌آید.

دانش پژوه: اگر فقط به «علم به معنا» بگوییم، آیا اشکالی به آن وارد است؟

نقش ملازمه در انتقال از لفظ به معنا

استاد: آن که، بحث قبلی ما بود. اگر علم به معنا را معلول بگیرید، مباین، علت می‌شود برای مباین. معلولی مباین می‌شود برای مباین، که قبلاً درباره آن بحث کردیم و اجازه ندادیم. شما نمی‌توانید علم به لفظ را علت بگیرید و نمی‌توانید علم به معنا را علت بگیرید. هیچ‌کدام از این دو تا را نمی توانید علت و معلول بگیرید. علت باید علم به ملازمه باشد؛ این دو، هر دو با علم به ملازمه به یکدیگر مرتبط می‌شوند. ما لفظ و معنا را با این ملازمه به هم مرتبط می‌کنیم. این‌گونه نیست که با یکدیگر ارتباط علّی و معلولی داشته باشند. پس ملازمه باید بیاید، علم به ملازمه باید بیاید.

علم به ملازمه که آمد، آن وقت لفظ و معنا به یکدیگر مرتبط می‌شوند و شما با شنیدن لفظ به معنا منتقل می‌شوید و تبادر حاصل می‌شود. پس با علم به ملازمه، تبادر حاصل می‌شود و تبادر معلولِ این علم است. اما این علم، معلولِ ملازمه نیست. این علم معلولِ وضع نیست؛ والا اگر این علم معلولِ وضع باشد، تبادر هم معلولِ وضع می‌شود. آن وقت حرف صاحب محجه درست می‌شود. ما می‌خواهیم حرف صاحب مججه درست نشود.

دانش پژوه: خب آخر حرف صاحب محجه حرف درستی است ظاهرا؟

استاد: یعنی چون صاحب محجه گفته می خواهید بگویید باطل است، ما آن حرف را باطل می‌کنیم؛ چه صاحب محجه گفته باشد و چه نه.

نقد دیدگاه صاحب محجه در باب علیت و علم

دانش پژوه: نامفهوم

استاد: یعنی علم به ملازمه، معلولِ ملازمه است؟

دانش پژوه: نامفهوم

استاد: چطور؟ ببینید، علم به ملازمه، معلولِ ملازمه نیست، بلکه ملازمه متعلقِ علم به ملازمه است. متعلق، غیر از علت است. این واضح است؛ ملازمه علتِ علم به ملازمه نیست. وقتی شما می‌گویید علم به ملازمه معلولِ ملازمه است، معنایش این است که ملازمه علتِ علم است. آیا ملازمه علتِ علم است؟ یعنی واضع ملازمه جعل کرد، من عالم می‌شوم؟ ملازمه علتِ علم نیست. علم باید از جای دیگری بیاید.

دانش پژوه: به شرط استماع

استاد: به شرطی که برای من توضیح بدهد. آن توضیح دادنِ او، می‌شود علتِ علمِ من. توضیح او علت علم من می‌شود، نه خودِ ملازمه و نه وضعِ آن. او وضع می‌کند اما من هنوز عالم نیستم.

بررسی شبهه دور و پاسخ محقق اصفهانی

دانش پژوه: آیا اشکالی هست به این که جزو همین، یک دوری محقق اصفهانی در کلام صاحب محجه دید و بعد به آن دور پاسخ داده شد؟

استاد: چه پاسخ داد؟

دانش پژوه: خود مرحوم اصفهانی

دانش پژوه دیگر: خیر، صاحب محجه پاسخ نداد؛ اشکال به محقق اصفهانی وارد نیست، چون خودش علت را واسطه قرار داده است. این اشکال به محقق اصفهانی وارد نیست. حالا چه اشکالی دارد با واسطه بگوید وضع است، ایشان یک دور در کلام صاحب محجه دید چون شرط قرار داده است...

استاد: بحث دور در کلام صاحب محجه دید، تمام شده است‌. ایشان می‌خواهد دو تا دور در کلام صاحب محجه درست کند؛ یکی با توجه به شرط و مشروط و یکی هم اصلاً بدون توجه به شرط و مشروط.

دانش پژوه: واسطه‌ای که قرار داد محقق اصفهانی...

استاد: این با قطع نظر از شرط و مشروط است.

تحلیل نهایی ابطال نفی دور

دانش پژوه: خب بله.پس این اشکال دوری که خود ایشان به مرحوم صاحب محجه کردند رد می‌شود دیگر، دوری در کار نیست.

استاد: مرحوم محقق کجا اشکال کرد بر صاحب محجه که دور است؟

دانش پژوه: در بحث شرط و مشروط...

استاد: در بحث شرط و مشروط که عرض می‌کنم آن را نادیده بگیرید. دورِ دیگر از همین «انتقال الی المعنا» است. ببینید، دورِ دیگری درست نکرد. توجه کنید

دانش پژوه: دوری نیست که در کلام خود مرحوم اصفهانی باشد که...

استاد: خیر، به حرف من توجه کنید. آن چیزی که در ذهن شما آمده است را فعلاً نادیده بگیرید تا من بتوانم حرف خودم را در ذهن شما وارد کنم. وگرنه اگر آن چیزی که در ذهنتان آمده را در جلوی ذهن قرار دهید، حرف من وارد ذهن شما نمی‌شود. شما از آن حرفی که الان در ذهنتان است صرف‌نظر کنید و خالی‌الذهن بشوید تا ببینید چه عرض می‌شود.

مرحوم صاحب محجه این‌گونه گفت که انتقال الی المعنا یعنی تبادر، معلولِ وضع است. ایشان این را گفت. چه نتیجه‌ای می‌خواست بگیرد؟ می‌خواست نتیجه بگیرد که اگر من از تبادر به وضع پی بردم، در واقع از معلول به علت پی برده‌ام و پی بردن از معلول به علت، دور نیست. پس اگر من از تبادر به وضع پی بردم دور نیست. او دور را منتفی کرد با این وسیله که تبادر برای وضع معلول است و پی بردن از تبادر به وضع، پی بردن از معلول به علت است و پی بردن از معلول به علت دور نیست، پس پی بردن از تبادر به وضع دور نیست. صاحب محجه با این بیان دور را منتفی کرد.

مرحوم محقق می‌فرماید: «الانتقال إلى المعنى»[5] معلولِ وضع نیست. «انتقال الی المعنا» معلولِ وضع نیست؛ بلکه «انتقال الی المعنا» معلولِ علم به وضع است. پس شما نمی‌توانید بگویید من از معلول به علت پی بردم و مرتکب دور نشدم. هنوز مرحوم اصفهانی دور را درست نکرده است.

دانش پژوه: دوری که خودش وارد می‌کند...

استاد: دوری که بر خود...

دانش پژوه: دور دوم برای چه آمد؟

استاد: دور دومی در کار نیست‌.

دانش پژوه: خیر، همان دوری که پیش از آن، بحث شرط و مشروط بود...

استاد: غیر از شرط و مشروط، می‌خواهیم دور را درست کنم. آن نفی دوری را که صاحب محجه گفته بود مطرح کردیم و نفی دور را باطل کردیم. هنوز دور را بیان نکرده‌ایم؛ نفی دور را باطل کردیم. ایشان از چه طریقی نفی دور کرد؟ از این طریق که تبادر را معلول گرفت برای وضع و گفت پی بردن از معلول به علت دور نیست. به این طریق ایشان دور را نفی کرد. ما می‌خواهیم نفی دور را باطل کنیم، همین اندازه. اما این‌که چطور دور را درست می‌کنیم، هنوز بحث نکرده‌ایم. نفی دور باطل شد. ایشان تبادر را معلول گرفت و وضع را علت گرفت و به این طریق نفی دور کرد. ما تبادر را معلول و وضع را علت قرار نمی دهیم. ما تبادر را معلول قرار می‌دهیم، ولی وضع را علت قرار نمی‌دهیم. ظاهراً وقت گذشت و نمی‌رسیم ادامه بدهیم. دوباره این بخش می‌ماند برای جلسه بعد.


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo