« فهرست دروس
آرشیو سال جاری درس نهایة درایة(مرحوم کمپانی)

92/10/01

بسم الله الرحمن الرحیم

ضرورت جامع عنوانی در وضع هیئات و تبیین نوعیت وضع/حاشیه 35 /وضع

 

موضوع: وضع/حاشیه 35 /ضرورت جامع عنوانی در وضع هیئات و تبیین نوعیت وضع

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

تبیین نزاع در وضع مواد و هیئات و پاسخ‌های محقق اصفهانی

جلد اول نهایة الدرایه، صفحه ۷۷، سطر هفدهم. «والتحقيق : أن جوهر الكلمة ومادتها ـ أعني الحروف الأصلية المترتبة الممتازة عن غيرها ذاتا او ترتيبا ـ أمر قابل للحاظ الواضع بنفسه»[1]

مشهور این بود که واضع مواد را وضع می‌کند به وضع شخصی و هیئات را وضع می‌کند به وضع نوعی. معترض اعتراض کرد و گفت اگر مرادتان این باشد که مواد را به حیث خودشان وضع می‌کند و لذا وضع می‌شود شخصی، می‌گوییم هیئات را هم به حیث خودشان وضع می‌کند و وضع باید بشود شخصی. اگر مرادتان این است که هیئات در انواع مواد وارد می‌شوند و لذا وضعشان نوعی است، می‌گوییم مواد هم هیئات متنوعه‌ای را قبول می‌کنند پس باید وضع آن‌ها هم نوعی باشد. نه شخصیت وضع در ماده اختصاص به ماده پیدا می‌کند، نه نوعیت وضع در هیئت اختصاص به هیئت پیدا می‌کند. هر دو را می‌توانید به لحاظی بگویید شخصی، هر دو را هم می‌توانید به لحاظ دیگر بگویید نوعی. این اعتراضِ معترض بود که توضیحش گذشت که من مختصر گفتم و تکرار نکردم.

مرحوم محقق دو جواب می‌دهند. در هر دو جواب سعیشان بر این است که وضع هیئت را نوعی کنند. مثل این است که شخصیت وضع مواد روشن است و آن خیلی توجیه نمی‌خواهد و توضیح هم نمی‌خواهد. اما نوعی بودن وضع هیئات توضیح می‌خواهد؛ لذا ایشان به دو بیان نوعی بودن وضع هیئات را اثبات می‌کند. البته خب اشاره به شخصی بودن وضع مواد هم می‌شود اما دیگر خیلی روی آن بحث نمی‌کنند. توضیح اول و جواب اول ایشان این است که وضع یعنی ملاحظه، وضع یعنی لحاظ. اگر ماده را توانستیم جدا لحاظ کنیم، تعبیر می‌کنیم که وضعش شخصی است. اگر هیئت را هم توانستیم جدا لحاظ کنیم، می‌گوییم وضع شخصی است. اما اگر نتوانستیم هیئت را جدا لحاظ کنیم، به بیانی که خواهیم گفت وضع نوعی می‌شود. توضیح مطلب این است: مثلاً ماده «ضاد، راء، باء»، ضرب؛ این ماده قابل لحاظ است، الان شما لحاظ کردید.

الان که من گفتم «ضاد، راء، باء» شما لحاظ کردید. این ماده را واضع مترتب می‌کند، دو جور ترتب؛ یکی ذاتش مترتب می‌شود، مثلاً «ضاد» باید اول باشد، «راء» دوم باشد و «باء» سوم باشد. خود آن حروف ذاتشان ترتیب داده می‌شود و این یک نوع ترتیب است. این یک نوع امتیاز است. این را دوباره می‌گویم این کلمه را؛ درست گفتم منتها خوب وارد نشدم. این ماده که ملاحظه می‌شود با ماده دیگری که ملاحظه می‌شود تفاوت دارد. گاهی تفاوت در ذات حروف است، گاهی تفاوت در ترتیب حروف است. مثلاً گاهی این‌طور می‌گوییم ضرب با ذهب؛ حروف این یکی «ضاد، راء، باء» است، حروف آن یکی «ذال، هاء، باء» است. ذات با ذات فرق می‌کند. گاهی هم ترتیب با ترتیب فرق می‌کند. مثلاً یکی را می‌گوییم ضارب و یکی را می‌گوییم ضرب یا یضرب. مثلاً در «یضرب»، «ضاد» می‌شود دومی، در «ضارب» می‌شود اولی. هر دو ذاتشان یکی است، آن هم «ضاد، راء، باء» است، این هم «ضاد، راء، باء» است اما ترتیب فرق می‌کند.

تمایز ترتیب ماده از هیئت و امتناع لحاظ استقلالی هیئت

پس دو تا کلمه را به لحاظ ماده که نگاه کنید می‌بینید که یا ذات موادشان فرق دارد یعنی ذات حروفشان فرق دارد، یا ذات فرق نمی‌کند و ترتیب فرق می‌کند. ماده عبارت است از حروف اصلی به علاوه ترتیب؛ یعنی ضرب «ضاد، راء، باء» است با ترتیبی که «ضاد» اول باشد، «راء» دوم و «باء» سوم. ذهب هم همین‌طور؛ آن هم باز ماده‌اش عبارت است از «ذال، هاء، باء» که ترتیب خاصی پیدا کرده‌اند. ترتیبی را که ما عرض می‌کنیم ترتیب بین حروف است، یعنی این اولی، دومی، سومی. اشتباه نشود با هیئت؛ هیئات یک چیز دیگر است که خیلی نزدیک به همین ترتیب است. ولی ما وقتی می‌گوییم ترتیب، مرادمان همین است که این کلمه، این حرف اول است، این حرف دوم، این حرف سوم است و هیئت غیر از این است. هیئت، هیئت ماضی است، هیئت مضارع است، اگرچه در هیئت ماضی و مضارع ترتیب به هم می‌خورد و به همین جهت هیئت با ترتیب خیلی نزدیک می‌شوند ولی ترتیب با هیئت فرق دارد. ترتیب مقوم ماده است و هیئت عارض بر ماده است. ماده عبارت است از حرف مرتب یا حروف مرتبه؛ این می‌شود ماده.

آن وقت هیئت، آن امری‌ است که عارض می‌شود بر این حروف مرتبه. آن وقت مواد با هم فرق می‌کنند، مواد با هم فرق می‌کنند و فرقشان به این است که یا حروف اصلی‌شان متفاوت است یا حروف اصلی‌شان یکی‌ست و ترتیب متفاوت است. خب حرفی با ترتیب می‌شود ماده. شما حرفِ مرتب را که ماده است می‌توانید مستقل تصور کنید؛ همین الان شما تصور می‌کنید با قطع نظر از هیئتی که برایش عارض است. البته هیئت عارض است، عارضِ لازم هم هست، این هیئت نباشد هیئت دیگر باید باشد، بی‌هیئت نمی‌توانید ماده را داشته باشید، ولی ماده بدون هیئت تصور می‌شود. لذا واضع می‌تواند ماده را تصور کند. همین تصورِ شخصِ ماده می‌شود وضع شخصی برای ماده. پس ماده قابل است که وضع شخصی بشود. اما هیئت؛ هیئت در خارج باید عارض بشود بر ماده، حلول کند در ماده. در ذهن هم همین‌طور است. در ذهن هیئت تصور نمی‌شود مگر یک ماده‌ای بیاید.

شما هم هیئت ماضی را که می‌خواهید تصور کنید بالاخره یا در ضمن ضرب یا در ضمن ذهب، در ضمن علم، در ضمن یک چیزی تصورش می‌کنید. در تصورتان باید ماده را بیاورید و هیئت را عارض کنید، یا در خارج هم باید ماده را بیاورید و هیئت را عارض کنید. هیئت در خارج مستقل یافت نمی‌شود، در ذهن هم مستقل یافت نمی‌شود؛ لذا نمی‌توانید مستقل تصورش کنید. اگر مستقل تصور نکردید نمی‌توانید جامع ذاتی برایش پیدا کنید. این را توجه کنید. شما فرس را مستقل از انسان تصور می‌کنید و هر دو را مستقل از اسد تصور می‌کنید. این مستقل‌ها را می‌توانید در یک ذاتی مشترک کنید، ذاتی مختص هم برایشان بیاورید و از هم جداشان کنید. ذاتی مشترک بین این‌ها حیوان است و ذاتی مختص هم فصولشان است. شما این حیوانی را که مستقل تصور کردید هر دو ذاتی‌اش تصور شده، هم مشترکش و هم مختصش، چون قابل بوده که مستقل تصور بشود یعنی ماهیتش در ذهن می‌آمده است. شما ماهیت را تحلیل کردید به جزئی ذاتی که مشترک است و به جزئی ذاتی دیگر که مختص است.

ضرورت جامع عنوانی در وضع هیئات و تبیین نوعیت وضع

اگر نتوانستید این ماهیت را به ذهن بیاورید مستقل، نمی‌توانید تقسیمش کنید به جنس و فصل؛ بلکه هر گاه خواستید تعریفش کنید، ماده را باید اخذ کنید. هیئت بدون ماده نمی‌آید. باید ماده را اخذ کنید، حالا ولو ماده معین نباشد. وقتی می‌خواهید شما یک عرضی را تعریف کنید، باید جوهر در تعریف بیاورید؛ لااقل به گفتن «عرضٌ» و «هیئتٌ» و امثال ذلک. یک‌جوری باید اشاره کنید به جوهر، حالا ولو جوهر خاص نیاید. پس شیء وقتی مستقل تصور می‌شود تحلیل می‌شود به ذاتیاتش، یک ذاتی مشترک و ذاتی مختص. شما در هیئت نمی‌توانید یک جامع ذاتی پیدا کنید؛ همان‌طور که در حروف نتوانستید. جامع عنوانی پیدا می‌کنیم. یعنی یک عنوانی جعل می‌کنیم و آن عنوان را ملاحظه می‌کنیم. وقتی آن عنوان ملاحظه شد وضع برای آن عنوان شده و چون آن عنوان جامع است پس وضع کلی می‌شود، وضع نوعی می‌شود. این‌طور می‌گوییم: می‌گوییم که هر چیزی که بر وزن فاعل باشد این معنا را افاده می‌کند.

این «هر چیزی که بر وزن فاعل باشد» این یک امر کلی است، یک جامع عنوانی ا‌ست نه جامع ذاتی. این وقتی می‌خواهد هیئت وضع بشود این را من دارم تصور می‌کنم؛ واضع دارد این را تصور می‌کند، واضع دارد این را تصور می‌کند که هر چیزی که بر وزن فاعل است بعد می‌گوید حکمش این است. همان‌طور که ملاحظه می‌کنید تصور تعلق نمی‌گیرد به هیئت خاص. تصور تعلق می‌گیرد بر هیئتی که عارض شده بر فاعل، بر ضارب، بر هرچه. می‌گوید هرچه که بر وزن فاعل است. همین خود کلمه فاعل را هم ملاحظه کنید هیئت در آن هست. ما این را وضع کردیم برای هیئت، و الا فاعل یعنی کننده یعنی انجام دهنده. کلمه «ف و ع و ل» ماده است و آن هیئتش هم که روشن است. ما وضع کردیم فاعل را برای هیئت، و الا اگر این وضع نبود هیئت را چطور می‌توانستید بیان کنید؟ با همین عنوان می‌گفتید «کُلُ ما کانَ علی زنةِ فاعل». هر چیزی که بر وزن فاعل است حکمش این است.

ملاحظه می‌کنید که واضع وقتی می‌خواهد هیئت را ملاحظه کند، این هیئت را با جامع عنوانی ملاحظه می‌کند. جامع ذاتی که ندارد، جامع عنوانی دارد. با جامع عنوانی ملاحظه‌اش می‌کند، جامع عنوانی کلی‌ است، طبیعی است و نوع است. پس لحاظ تعلق می‌گیرد به آن جامع، لذا می‌گوییم وضع در هیئات نوعیه است. در ماده لحاظ تعلق می‌گیرد به خود ماده، به شخص ماده، لذا می‌گوییم وضع شخصی است؛ چون وضع یعنی همان لحاظ واضع. واضع لحاظ می‌کند ماده را «لحاظاً شخصیاً»، پس وضع در ماده می‌شود شخصی. اما نمی‌تواند لحاظ کند هیئت را «لحاظاً شخصیاً»، بلکه هیئت را باید به همان جامع عنوانی لحاظ کند. بنابراین لحاظش تعلق می‌گیرد به امر کلی و این را اصطلاحاً می‌گوییم وضع برای کلی شد، وضع برای نوع شد. یعنی وضع هیئات نوعی است، در حالی که وضع حروف یا وضع مواد شخصی است. پس توجیه کردیم نوعی بودن وضع هیئات را و همچنین روشن شد شخصی بودن وضع مواد. این بیان اول مرحوم محقق است. بیان دوم را وقتی رسیدیم عرض می‌کنم ان‌شاءالله.

تحلیل متن نهایة الدرایه در باب جوهر کلمه و اندماج هیئت

صفحه ۷۷ هستیم، سطر هفدهم. «و التحقيق» این است که جوهر كلمه و ماده کلمه، هر دو یک معنا است، لفظ فرق می‌کند. جوهر با ماده یکی است. جوهر کلمه و ماده کلمه، خودش می‌گوید جوهر چیست: «أعني الحروف الأصلية» اما «المترتبة». حروف اصلی می‌شود جوهر کلمه، می‌شود ماده کلمه، منتها نه هر حروفی، حروفی که مترتب باشد به ترتیب خاص. پس جوهر کلمه یعنی حروف اصلی مترتبه. ماده کلمه هم یعنی همین. آن وقت، بعد قید می‌آورد یعنی صفت می‌آورد که «الممتازة عن غيرها»، این حروف اصلی مترتبه از غیر خودشان ممتازند. امتیازشان یا به ذاتشان است مثل ضرب با ذهب که ذات این حروف با ذات آن حروف فرق می‌کند، یا به لحاظ ترتیبشان است مثل مثلاً ضارب با یضرب. ضارب با یضرب تفاوتش در این است که ضاد مثلاً در یضرب دوم ا‌ست در ضارب اول ا‌ست. آن وقت بعضی حروف، بعضی این مواد ذاتاً متفاوتند و بعضی ترتیبا متفاوتند؛ این تفسیر جوهر کلمه بود. حالا می‌گوید جوهر کلمه و ماده کلمه «أمر قابل للحاظ الواضع بنفسه»، امری است که «بنفسه» قابل است که واضع وضعش کند. این «بنفسه» مربوط به امر است؛ یعنی امری که خودش قابل لحاظ است. هیئت خودش قابل لحاظ نیست، جامع عنوانیش باید لحاظ بشود.

شاید هم بتوانید «بنفسه» را مربوط کنید به واضع، بگویید که ماده را خود واضع می‌تواند تصور کند

دانش پژوه: لحاظ کند

استاد: لحاظ کند بله، لحاظ کند یا تصور کند؛ ولی هیئت را خود واضع نمی‌تواند تصور کند مگر با کمک ماده یا با کمک جامع عنوانی. ولی توجه می‌کنید «بنفسه» قید امر باشد عبارت راحت‌تر معنا می‌شود؛ قید واضع باشد یک خرده ابهام پیدا می‌کند. البته باطل نیست ولی خب به خوبی آن اولی نیست.

دانش پژوه: استاد منظور از قید واضع و طبیعتش این است که دیگر متعلق به لحاظ باشد؟

استاد: متعلق به «بنفسه» لحاظ باشد. بله دیگر. منتها وصفِ «بنفسه» وصفِ امر است، منتها لحاظ تعلق می‌گیرد به خود این امر، نه به جامع عنوانیِ امر. عرض می‌کنم «بنفسه» را قیدِ امر بگیرید راحت‌تر معنایش می‌کنید. «فيلاحظ» این ماده از جانب واضع لحاظ می‌شود که لحاظ همان وضع است. لحاظ می‌شود «بوحدته الطبیعیه»، یعنی با همان وحدت طبیعی که دارد، دیگر لازم نیست عنوانی بیاوریم و آن عنوانِ جامع را ملاحظه کنیم و «توضعُ للمعنى». با وحدت طبیعی این جوهرِ کلمه لحاظ می‌شود و «توضع للمعنى» برای معنایی وضع می‌شود. ضمیر «بوحدته» به جوهر کلمه برمی‌گردد یا برمی‌گردد به آن «أمر قابل».

«بخلاف هيئة الكلمة فإنّ الزنة» که همان هیئت است «لمكان اندماجها» یعنی به خاطر فرورفتنش در ماده، به خاطر اندماج، «لمكان» یعنی «لوجود». در فارسی خیلی معنایش نمی‌کنیم. «لمكان اندماجها» یعنی «للاندماجها»، «لوجود اندماجها»، یعنی چون مندمج است این هیئت در ماده «لا یعقل أن تلاحظ بنفسها». معقول نیست که بنفسها ملاحظه بشود. این کلمه «بنفسها» در اینجا تایید می‌کند که آن «بنفسه» قبلی صفتِ امر باشد همان‌طور که عرض کردم، چون این «بنفسها» را صفت هیئت گرفته. هیئت به تنهایی قابل لحاظ نیست، آنجا گفت امر به تنهایی قابل لحاظ واضع هست، امر یعنی ماده. «لا یعقل أن تلاحظ بنفسها» معقول نیست که این هیئت «بنفسها» ملاحظه بشود «لاندماجها غاية الاندماج في المادة». «فی المادة» متعلق به «غایة الاندماج» نیست، متعلق به «لاندماجها» است؛ یعنی «لاندماجها فی الماده غایة الاندماج». چون هیئت در ماده مندمج است، آن هم در حد بالای اندماج.

فقدان استقلال هیئت در وجود لحاظی و خارجی و توجیه دوم

«فلا استقلال لها في الوجود اللحاظي كما في الوجود الخارجي». استقلالی برای هیئت در وجود لحاظی نیست «کما فی الوجود الخارجی». این «کما فی الوجود الخارجی» مربوط به نفی است، مربوط به منفی نیست؛ یعنی مربوط به «لا استقلال» است. یعنی همان‌طور که استقلال نیست در وجود خارجی، همان‌طور که برای هیئت در وجود خارجی استقلال نیست. وجود خارجی یعنی عند التلفظ؛ آن وقتی که شما این لفظ را تلفظ می‌کنید وجود خارجی پیدا می‌کند. هم وجود خارجی می‌دهید به ماده و هم وجود خارجی می‌دهید به هیئت. آن وقت این هیئتی که الان وجود خارجی گرفته، بدون ماده وجود نمی‌گیرد. در خارج بدون ماده وجود نمی‌گیرد، در ذهن هم همین‌طور است. «فلا استقلال لها» برای این هیئت در وجود لحاظی، کما اینکه «لا استقلالَ» برای این هیئت در وجود خارجی. درست مثل معنای حرفی می‌ماند، معنای حرفی هم همین‌طور است؛ معنای حرفی هم در وجود ذهنیش استقلال ندارد و در وجود خارجی هم استقلال ندارد. «فلا يمكن تجريدها» پس ممکن نیست هیئت را تجرید کنیم «ولو في الذهن عن المواد». در خارج که مسلّم تجرید نمی‌شود، در ذهن هم ایشان می‌فرماید باز هم نمی‌توانید تجریدش کنید از مواد. هیئت را در ذهن نمی‌شود از مواد تجرید کرد.

خب حالا ذهن می‌خواهد این را تصور کند، چطوری تصورش کند؟ می‌فرماید باید با جامع تصورش کنیم. جامع ذاتی ندارد پس باید با جامع عنوانی تصورش کنیم. «فلذا» یعنی چون مستقل از ماده تصور نمی‌شود جامع ذاتی برایش نیست. جامع ذاتی به اموری واقع می‌شود که بتوانند جدا جدا تصور بشوند. «فلذا لا جامع ذاتي لها كحقائق النسب». مثل نسب، نسبِ حقیقیه جامع ذاتی ندارد. «فلا محالة يجب الوضع لأشخاصها»[2] باید وضع برای اشخاص بشود، نه برای جامع، چون جامع ذاتی ندارند. اگر جامع ذاتی داشتند تصور می‌شد جامع ذاتی و لفظ هم برای همان جامع ذاتی وضع می‌شد؛ اما این‌ها جامع ذاتی ندارند «فلا محالة» واجب است وضع کنیم برای اشخاص منتها «بجامع عنوانی». یعنی اشخاص را ببریم تحت یک جامع عنوانی، آن جامع عنوانی را لحاظ کنیم تا وضع بشود برای آن جامع عنوانی و از طریق جامع عنوانی برای اشخاص. «كقولهم» جامع عنوانی را مثال می‌زند، «كقولهم كل ما كان على زنة فاعل» الی آخره. «کل ما کان علی زنة فاعل» مثلاً حکمش کذاست. «و هو» یعنی این وضع برای جامع عنوانی یا همین لحاظ جامع عنوانی معنى نوعی بودن وضع در هيئت است.

همین توضیحی که الان ما برای وضع در هیئت گفتیم، همین معنای «نوعیة الوضع» است. وقتی می‌گوییم وضع در هیئت نوعی است یعنی وضع شده برای جامع عنوانی یا به عبارت دیگر لحاظ شده جامع عنوانی. «أی الوضع لها»، «نوعیة الوضع» را دارد معنا می‌کند، «أی الوضع لها» یعنی «للاشخاص» منتها به جامع عنوانی نه به شخصیت ذاتی اشخاص. به شخصیت ذاتی اشخاص وضع نمی‌کند بلکه به جامع عنوانی برای اشخاص جعل می‌کند. یعنی خود اشخاص هیئت را ملاحظه نمی‌کند چون شخص هیئت کجا می‌خواهد ملاحظه بشود؟ باید در یک ماده بریزیمش. مثلاً ماده فاعل، بعد بگوییم هرچه که به وزن فاعل است یا بگوییم هرچه که به وزن ضارب است. منتها قرارداد بستیم که هیئت‌ها را بریزیم در ماده‌ای که «ف» و «ع» و «ل» است. اگر این قرارداد نبود هیئت را در یک ماده دیگر هم می‌توانستیم بریزیم؛ بگوییم هرچه که بر وزن ضارب است، هرچه بر وزن ذاهب است مثلاً. این «کل ما کان علی زنة فاعل» اشاره دارد به تمام هیئات، به تمام هیئاتی که وزنشان این است، نه به تمام هیئات مطلقاً نه، به تمام هیئاتی که وزنشان این است؛ یعنی به هیئتی که در فاعل است و به هیئتی که در ضارب است و به هیئتی که در ذاهب است و به هیئتی که در کاتب است و هکذا. اشاره دارد به همه این‌ها. پس یک جامع عنوانی بین همه این‌ها درست کردیم، این‌ها جامع ذاتی ندارند، یک جامع عنوانی بینشان درست کردیم، آن جامع عنوانی را لحاظ کردیم و این می‌شود نوعیت وضع. خب این یک توجیه بود و تمام شد. توجیه بعدی.

توجیه دوم در تبیین نوعیت وضع هیئت با رویکرد «ما یشبهها»

توجیه بعدی باز ماده را می‌فرماید شخصش قابل لحاظ است، پس وضع برای شخص مانعی ندارد. همان بیانی که در قبل گفت برای شخصیت ماده، همان را در اینجا دوباره تکرار می‌کند؛ یعنی شخصیت ماده مسئله‌ای ندارد. اما نوعیت وضع برای هیئت، آن را متفاوت با قبل بیان می‌کند. یعنی این مطلب دومش با مطلب اولش فقط در وضع هیئات تفاوت دارد و الا وضع ماده در آن و این یکسان بیان شده است. باز هم همان توضیحات قبل را ذکر می‌کند. می‌گوید هیئات قابل نیستند که تنها ملاحظه بشوند بلکه باید در ضمن ماده ملاحظه بشوند. این همان مطلبی است که در توجیه قبل هم گفت. چون در ضمن ماده ملاحظه می‌شود وقتی ما می‌خواهیم وضع کنیم باید وضعمان را اسناد بدهیم به هیئت تنها؛ یعنی واضع باید وضعش را متوجه هیئت کند. چون هیئت بی‌ماده نمی‌شود او هم نمی‌خواهد ماده را وضع کند، ماده را وضع کرده است. می‌خواهد هیئت را وضع کند. چون هیئت بی‌ماده نمی‌شود باید وضعش را اختصاص بدهد به هیئت که ماده دخالت نداشته باشد. وقتی که می‌خواهد این کار را بکند واجب است این‌طوری تعبیر کند، بگوید «هیئة فاعل و ما یشبهها». در توجیه قبلی گفت «کُلُ ما کانَ علی زنة فاعل» که «کل ما کان علی زنة فاعل» یک جامع بود.

در حالا می‌گوید هیئت فاعل؛ هیئت فاعل شخص است، یعنی هیئتی که در فاعل است. ببینید الان فاعل خودش یک شخص است، یک ماده است با یک هیئت. این فاعلی که می‌گوییم نه فاعلِ اصطلاحی است که حکایت کند از هر چه که بر وزن فاعل است. فاعل مثل خود ضارب است، یعنی فاعل معنا می‌شود کننده، نه فاعل یعنی وزن فاعل. فاعل یعنی کمی کلمه فاعل. مثل این که شما بگویید ضارب، بگویید کاتب. حالا دارید می گویید فاعل. فاعل یعنی انجام دهنده. یعنی کننده. می گوید که هیئت این کلمه فاعل و ما یشبه این هیئت را در ضارب و کاتب و امثال ذلک این را وضع کردم برای فلان مطلب. دقت کنید چه می شود.

اول وضع را مربوط می‌کند به شخص فاعل، بعد می‌گوید «و ما یشبهها» یعنی شخص ضارب، شخص کاتب، شخص فلان، این‌ها همه را این‌طوری جمع می‌کند. در فرض قبل همه اشخاص را برد تحت یک جامع عنوانی و اشخاص را ذکر نکرد. در این فرض اشخاص را ذکر می‌کند، منتها یک شخصش را می‌گوید و بقیه را با «و ما یشبهها» می‌فهماند. اشخاص عبارتند از ضارب و فاعل و ذاهب و کاتب و امثال ذلک؛ یکی از این اشخاص را ذکر می‌کند و می‌گوید فاعل، اشخاص دیگر را با «و ما یشبهها» می‌فهماند. در فرض قبلی همه اشخاص را جمع می‌کرد یک جامع عنوانی می‌آورد و به هیچ شخصی اشاره نداشت، جامع عنوانی را می‌آورد و به تمام اشخاص اشاره می‌کرد. در اینجا یک دانه از اشخاص را می‌آورد و با «و ما یشبهها» به اشخاص دیگر اشاره می‌کند.

دانش پژوه: این وضع خاص موضوع له عام نمی شود؟

استاد: وضع خاص نمی‌شود. همه را با هم دارد تصور می‌کند. «فاعل و ما یشبهها» را تصور می کند. تصور یعنی وضع. این در تصورش ببینید چه‌کار می‌کند. در تصورش قبلاً در جواب قبلی ما، یک جامع عنوانی نگاه می‌کرد و آن جامع عنوانی را حاکی از تمام اشخاص قرار می‌داد. اما در اینجا جامع عنوانی ملاحظه نمی‌کند. یک شخص را ملاحظه می‌کند و اشخاص دیگر را هم با «و ما یشبهها» ملاحظه می‌کند؛ نه اینکه شخص را جدا ملاحظه کند، همه را با هم دارد ملاحظه می‌کند، نه با هم به معنای جامع عنوانی.

دانش پژوه: همین «و ما یشبهها» یک عبارت دیگر از جامع عنوانی نیست؟

استاد: نه؛ در جامع عنوانی اصلاً شخصی اول ذکر نمی‌کرد، از اول می‌رفت سراغِ جامع و همه اشخاص را می‌برد تحت جامع. در اینجا یک شخص را که هیئة فاعل است را گفته و بقیه اشخاص را با «و ما یشبهها» ضمیمه کرده است. این «ما یشبهها» جامع عنوانی نیست چون شامل خود هیئت فاعل نمی‌شود. «ما یشبهها» شامل هیئت فاعل نمی‌شود که جامع عنوانی بشود. جامع عنوانی همه را شامل می‌شود. این یکی لااقل هیئت فاعل را شامل نمی‌شود پس نمی‌توانید جامع عنوانی بگیریدش. تفاوتش با بالایی خیلی زیاد نیست، تفاوت این وضع با وضع قبلی خیلی زیاد نیست؛ ولی بالاخره یک تفاوتکی دارد.

«أو المراد» این است که ماده چون ممکن است لحاظش «فقط»، «فقط» یعنی با قطع نظر از هیئت، یعنی به تنهایی، «فالوضع شخصیٌ». وضع برای ماده می‌شود شخصی؛ ولی «والهیئةُ حیث لایمکن لحاظها فقط». هیئت را به تنهایی نمی‌شود ملاحظه کرد، بلکه «فی ضمن مادة» باید ملاحظه کرد. «فالوضع لها یوجب اقتصاره علیها». اگر وضع کند «لها» یعنی برای هیئت، دقت کنید عبارت را چطوری معنا می‌کنم؛ اگر وضع کند برای هیئت، چون هیئت در ماده خاص رفته لازم می‌آید که اقتصار کرده باشد واضع بر همین هیئتی که در این ماده خاص است. توجه کنید چه عرض می‌کنم: هیئت بی ماده نمی‌شود. اگر واضع بخواهد وضع کند برای این هیئتی که در این ماده است، وضعِ برای هیئتِ در این ماده می‌شود. باید «ما یشبهها» را بیاورد تا هیئت‌هایی که در مواد دیگر است نیز ضمیمه بشوند، آن‌ها موضوع بشوند، آن‌ها هم وضع بشوند. پس ببینید چه عرض کردم؛ چون هیئت در یک ماده شخصی وارد می‌شود اگر واضع بخواهد لفظ را وضع کند برای همین هیئتی که در این ماده رفته، لازمه‌اش این است که اکتفا کرده باشد بر همین هیئت تنها، بر همین شخص هیئت. دیگر اشخاص دیگر هیئت‌ها را ذکر نکرده باشد یعنی فقط همین وزن فاعلی که در این ماده رفته این را وضع کرده باشد؛ اما وزن فاعلی که در ماده دیگر رفته آن را نگاه نکرده باشد و این درست نیست.

او باید همه وزن‌ها و همه هیئت‌هایی را که وزن فاعلند ملاحظه کند. خب حالا این شخص را ملاحظه کرد، اکتفا نمی‌کند و «و ما یشبهها» را هم ضمیمه می‌کند. «فالوضع لها» یعنی وضع برای این هیئت که در ماده خاص رفته، «یوجب» اقتصار واضع را بر همین هیئت خاصی که در این ماده خاص رفته. آن وقت لازم می‌آید که فقط یک هیئت شخصی را وضع کرده باشد، یعنی یک دانه وزنِ فاعل را وضع کرده باشد و وزن‌های دیگریِ فاعل را ندیده گرفته باشد و این درست نیست. بنابراین «فیجب» در وقتی که می‌خواهد وضع کند برای هیئت فاعل، واجب است بگوید هیئتِ شخصِ فاعل و ما یشبه همین هیئتِ شخصِ فاعل را، یعنی همه اشخاص را بیاورد و یکی‌اش را ذکر بکند و بقیه را با «و ما یشبهها» بفهماند. «و هذا معنى نوعية الوضع». اینچنین وضعی معنای نوعی بودن وضع است؛ یعنی وضع کند «لا لهیئةٍ شخصیةٍ واحدةٍ بوحدةٍ طبیعیه». نه وضع کند برای یک شخص، بلکه وضع کند «لها» یعنی برای یک شخص و «لما یشبهها». این که می‌گوید وحدت طبیعیه، یعنی هر شخصی وحدت طبیعیه دارد، ولو جامع عنوانی داشته باشد، ولی هر شخص را خودت نگاه کنی یک وحدت طبیعیه دارد. اگر بخواهید ببریدش تحت جامع، وحدت جامع هم پیدا می‌کند، ولی به طور طبیعی یک وحدت طبیعیه دارد که وحدت شخصی هم هست اسمش. آن وقت اگر بخواهید این واحد را که شخص است با واحدهای دیگر که آن‌ها هم شخصاً جمع کنید و وضع را برای همه قرار بدهید، باید کلمه «ما یشبهها» را اضافه کنید. آن وقت این «ما یشبهها» باعث می‌شود که وضع نوعی بشود. «لا لهیئةٍ شخصیة»، وضع برای نوع است، نه برای یک هیئت شخصی که واحد است به وحدت طبیعی، بلکه وضع برای همان یک هیئت شخصی است و «لما یشبهها. فتدبر». ان‌شاءالله که روشن شده باشد، من سعی کردم کامل توضیح بدهم. دیگر اگر ابهامی دارد باز دوباره باید آن توضیحات گذشته را مرور کنید ان‌شاءالله روشن می‌شود. این حاشیه تمام شد حاشیه بعدی را می‌گذاریم برای جلسه بعد. ان‌ شاء الله.


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo