« فهرست دروس
آرشیو سال جاری درس نهایة درایة(مرحوم کمپانی)

92/09/05

بسم الله الرحمن الرحیم

تحلیل ماهیت کشف و علم در دلالت‌های ذهنی/حاشیه 34 /وضع

 

موضوع: وضع/حاشیه 34 /تحلیل ماهیت کشف و علم در دلالت‌های ذهنی

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

جلد اول نهایة الدرایه صفحه ۷۵ سطر دهم. «قوله [قدس سره] : «نعم لا یکون حینئذ دلالة»[1] . فإن قلت : لا واقع للكشف وراء نفسه، فما معنى عدم الدلالة مع عدم الإرادة واقعا؟»[2]

مرحوم آخوند فرمودند که دلالت وضعیه مشروط به اراده معنا نیست. ولی دلالت تصدیقیه مشروط به اراده معنا هست. لفظ اگر بخواهد دلالت کند بر معنا احتیاجی به این نیست که متکلم معنا را اراده کرده باشد. لفظ به محض این‌که القا شد معنا را افاده می‌کند و این افاده معنا متوقف بر اراده متکلم نیست. ولی در اراده تصدیقیه، یعنی این‌که منِ مخاطب تصدیق کنم که متکلم این معنای خاص را اراده کرده، این دلالت تصدیقیه متوقف بر اراده متکلم هست.

دلالت وضعیه یعنی تصور معنای این الفاظی که متکلم القا می‌کند احتیاج به این ندارد که متکلم اراده کند معنا را. ولی دلالت تصدیقیه یعنی اگر من بخواهم تصدیق کنم که متکلم این معنا را افاده کرده و اراده کرده باید او اراده معنایی داشته باشد. دلالت تصدیقیه را متوقف کرد بر اراده معنا ولی دلالت وضعیه را نکرد. بعد در دلالت تصدیقیه ان ‌قلتی را مطرح کرد، نه در دلالت وضعیه. در دلالت تصدیقیه ان ‌قلتی را مطرح کرد.

تمایز دلالت وضعیه و تصدیقیه و شروط تحقق آن‌ها

گفت اگر متکلم چیزی اراده کرده و منِ مخاطب معنای دیگری را فکر کردم که متکلم اراده کرده، او گفت «رأیت اسدا» و منظورش رجل شجاع بود، من فکر کردم مرادش حیوان مفترس است. یعنی مراد دیگری برای او قرار دادم غیر از آن مرادی که او واقعاً داشت. آیا در این حالت دلالت تصدیقیه تمام هست یا نیست؟ آیا اینجا دلالت هست یا نیست؟ دلالت وضعیه هست، دلالت تصدیقیه هست یا نیست؟ یعنی من کشف کردم مراد متکلم را یا نکردم؟

یک مورد دیگر هم مثال زد. در آن مورد متکلم هیچی اراده نمی‌کرد. کلام اشتباهی از دهانش در آمده بود، هیچی را اراده نکرده بود. من از کلام او مرادی را استنباط می‌کنم، می‌گویم او این‌ چنین چیزی اراده کرد. در مثال اول او چیزی اراده کرد، من خلاف مراد او را فهمیدم. در مثال دوم اصلاً هیچی اراده نکرد، من یک مرادی برایش درست کردم. در هر دو حال منِ سامع خطا کردم. آیا دلالت تصدیقیه‌ای که من الان گمانش را دارم محقق شده یا نه؟ من گمان دارم دلالت تصدیقیه دارم، اما این محقق شده در خارج یا نه؟

به ان ‌قلت مرحوم آخوند می‌گوید بنا بر فرمایش شما باید اینجا دلالت تصدیقیه حاصل نشده باشد. در حالی که به سامع مراجعه کنیم می‌بینیم دلالت تصدیقیه را دارد، ولو دلالت تصدیقیه‌ای که مطابق با واقع نیست، ولی دلالت تصدیقیه را دارد. مرحوم آخوند می‌فرماید حق این است که دلالت تصدیقیه در اینجا واقع نشده، اینجا در واقع جهالت واقع شده، سامع «یحسبها دلالة»[3] . این کلام مرحوم آخوند بود که دیروز هم، جلسه گذشته هم، توضیح دادم.

مرحوم اصفهانی می‌فرماید که کلام آخوند درست است. اشکالی را ممکن است شما بر کلام آخوند وارد کنید، این اشکال وارد نیست. یعنی مرحوم اصفهانی می خواهد از آخوند دفاع کند، اشکالی را که احتمال دارد کسی بر کلام آخوند وارد کند می خواهد دفع کند. و آن اشکال این است که چگونه می‌گویید دلالت تصدیقیه اینجا حاصل نیست؟ مگر دلالت تصدیقیه کشف نیست؟ دلالت، کشف است. این کشف الان برای من حاصل است، ولو خطا کرده باشم. ولی کشف حاصل است، کشف صادق هم حاصل است. منکشف ممکن است درست نباشد، ولی کشف که هست.

بررسی موارد خطای سامع در تشخیص مراد متکلم

یعنی من الان در ذهنم یک امری آمده و آن امر پیش من مکشوف است. ممکن است آن امرِ مکشوف اشتباه باشد، ولی کشف که اشتباه نیست. من در جلسه گذشته مثال به گرسنگی زدم. اگر کسی گرسنه باشد، خب واقعاً گرسنگی برایش حاصل است. دیگر نمی شود گفت این گرسنگیت صادق است یا کاذب است. مگر گرسنگی را باید با چیزی مقایسه کنیم تا ببینیم صادق است یا نه؟ خودش باید ملاحظه بشود. امر وجدانی خودش ملاحظه می شود، لازم نیست با چیزی مقایسه بشود. در مانحن‌فیه هم کشف یک امر وجدانی‌ است. من وقتی می‌بینم روحم روشن شد، نفسم روشن شد، یک مطلبی را تلقی کرد، می‌فهمم کشف است دیگر.

پس کشف حاصل شده است، واقعاً حاصل شده است. حالا نمی‌توانید بگویید این کشف مطابق با واقع هست یا نیست. واقعیتش خودش است که حاصل شده است. همان‌طور که در جلسه گذشته عرض کردم امرِ کشف دائر است بین وجود و عدم، نه بین مطابقت و مخالفت. کشف یا موجود است یا موجود نیست. دیگر نمی‌توانید بگویید یا موافق است یا مخالف. با چه می‌خواهید موافقش کنید یا مخالفش کنید؟ مکشوفش را می‌توانید با خارج مقایسه کنید ببینید مطابق است یا نیست. اما خودش که دیگر با چیزی سنجیده نمی‌شود. یعنی واقعاً من می‌بینم یک چیزی را که نمی‌دانستم، دانستم. حالا درست دانستم یا غلط، همین دانستن برای من حاصل شده است، این دیگر واقعی برای خودش ندارد.

پس چطور شما می‌گویید اگر اراده حاصل نشد، کشف حاصل نشده است؟ می‌گویید واقعاً کشف حاصل نشد، اگر اراده حاصل نشود، در حالی که کشف مسلّم حاصل شده است. این اعتراض را بعضی‌ها بر مرحوم آخوند ممکن است بکنند که شما گفتید آنچه برای مخاطب حاصل شده دلالت نیست بلکه جهالت است. یعنی حاضر نشدید بگویید دلالتی و کشفی برای این سامع واقع شده است، بلکه گفتید آنچه حاصل شده جهالت است. یعنی چون اراده متکلم وجود نداشت پس اصلاً کشف و دلالتی صورت نگرفت. این درست نیست، کشف و دلالت صورت گرفته، واقع شده است. نمی‌شود گفت جهالت است.

حقانیت این دلالت تصدیقیه متوقف است بر این‌که من اولاً، منِ سامع اولاً بدانم که متکلم در مقام افاده است و چیزی را اراده کرده است؛ ثانیاً مرادش را بیابم. اولاً بدانم در مقام افاده است، ثانیاً مرادش را بدانم. آن وقت می‌توانم بگویم این دلالت حق است. ولی وجود دلالت را نمی‌توانم متوقفش کنم بر اراده. دلالت موجود است، کشف موجود است، ولو اراده هم نشده باشد، یا من اراده متکلم را نفهمم به که تعلق گرفته است. یعنی تعلق اراده پیش من روشن نشود، من اراده را به چیز دیگر تعلق بدهم، ولی کشف در هر صورت حاصل شده است. این اشکالی است که وارد کرده اند. ببینیم جوابش چیست.

تحلیل ماهیت کشف و علم در دلالت‌های ذهنی

من برای توضیح بیشتر این اشکال به جای کلمه کشف، علم را می‌گذارم؛ چون با کلمه علم مأنوس‌تریم، اگرچه کلمه کشف واضح‌تر است. وقتی من به یک چیزی علم پیدا می‌کنم، می‌شود گفت علم حاصل نشده است؟ نه. علم حاصل شده است، این بالوجدان است. می‌توانیم بگوییم که علم تو مطابق واقع نیست، ولی نمی‌توانیم بگوییم علم نداری. نمی‌توانیم بگوییم علم تو جهل است. مرحوم آخوند دارد این‌طور می‌گوید؛ این دلالت نیست جهالت است.

ما می‌گوییم وقتی ما علم به چیزی پیدا کردیم، علم برای ما حاصل شده است، جهل نیست. منتها حالا آن چیز مطابق با واقع یا مطابق با واقع نیست، آن یک بحث دیگر است. شما مراجعه کنید به همین علمی که من عرض کردم، مطلب برایتان روشن‌تر می‌شود چون با علم آشناترید. عرض کردم اگرچه کشف واضح‌تر است و معنای علم است، ولی تعبیر به علم می‌کنیم مثل این‌که بهتر مطلب روشن می‌شود. در جواب من کاملاً از تعبیر علم استفاده می‌کنم ولی در ان ‌قلت همین اندازه کافی است.

صفحه ۷۵ هستیم، سطر دهم یا یازدهم. «فان قلت لا واقع للکشف وراء نفسه»[4] . واقعی برای کشف غیر از خودِ کشف نیست که کشف را با آن واقع بسنجید. یعنی خودش، امرش دائر بین وجود و عدم است. واقعی جز این ندارد، اگر موجود شد هست، اگر هم موجود نشد نیست. یک واقعی ندارید که با آن واقع بسنجیدش. مثل همان گرسنگی که عرض کردم. گرسنگی واقعی جز خودش ندارد، اگر یافتیدش می‌گویید هست، نیافتیدش می‌گویید نیست. نه مطابقش کنید با چیزی بگویید وقتی مطابق دیدیدش بگویید هست، وقتی مخالف دیدیدش بگویید نیست. بلکه امرش دائر بین وجود و عدم است. کشف هم همین‌طور است. یا هست یا نیست. وراء نفس خودش واقعیتی ندارد که با آن واقعیت سنجیده بشود.

«فما معنی عدم الدلالة مع عدم الارادة واقعاً». در جایی که اراده در واقع نیست، چطور می‌گویید دلالت تصدیقیه نیست؟ چطور می‌گویید کشف نیست؟ کشف را چطور با اراده مرتبط می‌کنید؟ کشف یک چیزی است که به هیچ چیز ارتباط ندارد، خودش هست. خودش اگر آمد هست، اگر هم نیامد نیست. به هیچ چیز نباید وصلش کنید. همان‌طور که عرض کردم مثل علم است دیگر. علم یعنی یک نوری، حالا کار نداریم به این‌که به چه تعلق گرفته است، اصل آن نور می‌آید. معلوم می‌شود هست. حالا مطابق واقع هست یا مخالف واقع، یک بحث دیگر است.

پاسخ به شبهه از طریق تفکیک بین منکشف بالذات و منکشف بالعرض

«فما معنی» این‌که دلالت موجود نیست اگر اراده واقعاً موجود نباشد؟ کلام شما که مرحوم آخوند بودید این بود که اگر اراده متکلم واقعاً موجود نیست، این دلالت تصدیقیه پیش سامع حاصل نیست. دلالت حاصل نیست بلکه جهالت حاصل است. منتها آن سامع «یحسبها دلالة»[5] ، ولی دلالت نیست، او «یحسبها دلالة». «نعم، الدلالة تتبع إحراز الإرادة ، وكون المتكلم في مقام الإفادة»[6] . دلالت تابع این احراز هست، دلالت تصدیقیه. یعنی منی که سامع هستم باید احراز کنم که متکلم در مقام افاده است و دارد اراده می‌کند تا این دلالت تصدیقیه پیش من حاصل بشود.

دانش پژوه: «نعم» را چه کسی دارد می گوید؟

استاد: «نعم» را مستشکل می‌گوید، «ان ‌قلت» دارد می‌گوید. «ان ‌قلت» می‌گوید دلالت یعنی دلالت تصدیقیه، هنوز اعتراض است، هنوز اعتراض بر آخوند است، هنوز وارد قلت نشدیم. من توضیح ندادم مطلب را. الان تصمیم اشکال نگیرید. بگذارید توضیح من تمام بشود بعد اشکال کنید. دلالت تابع احراز اراده است. دلالت یعنی دلالت تصدیقیه. بحث ما در این «ان‌ قلت» و «قلت» دلالت وضعیه نیست. بحث ما در دلالت تصدیقیه است. خودِ مرحوم آخوند هم در آن «ان ‌قلت» و قلتش بحثش در دلالت تصدیقیه است، در دلالت وضعیه نیست.

دلالت یعنی دلالت تصدیقیه تابع این است که من احراز کنم که متکلم در مقام افاده است و اراده کرده است. اگر این احراز را کردم تصدیق می‌کنم که متکلم این معنا را اراده کرده است. خب احراز من احراز تمامی نبوده است، ولی من احراز کردم، پس دلالت تصدیقیه حاصل شده است. ولو احراز من احراز تمامی نبوده باشد. دلالت تصدیقیه و این کشف متوقف است بر این‌که من احراز کنم، ولی احرازم مطابق واقع باشد یا مخالف واقع آن دخالت ندارد. من باید احراز کنم که متکلم در مقام افاده است و اراده کرده است، بعد از این‌که احراز کردم این کشف بر من حاصل می‌شود، این دلالت بر من حاصل می‌شود. ولو احرازم مطابق واقع نبوده باشد. دلالت و کشف متوقف بر احراز هست و این احراز پیش من انجام شده است، ولی احراز باطل.

نمی‌گوییم کشف متوقف است بر احرازی که صحیح باشد، می‌گوییم کشف متوقف است بر احراز و احراز هم حاصل شده است. منِ سامع پیش خودم احراز کردم که متکلم در مقام افاده است و احراز کردم که اراده کرده است و اراده‌اش هم به یک چیزی تعلق دادم. همه این چیزها در ذهن من دارد انجام می‌شود، ولو این است‌ها درست نیست، ولی این ‌ها در ذهن من دارد انجام می‌شود. خب دلالت پشت سرش می‌آید، دلالت تصدیقیه می‌آید، کشف حاصل می‌شود. دلالت تابع این‌چنین تصوری هست و من این تصور را دارم، پس دلالت پیش من حاصل است. چرا می‌گویید حاصل نیست؟ باید بگویید این دلالت یک جایش ایراد دارد، یعنی احرازهای تو خراب است. خب آن درست است، بگویید احرازت خراب است درست است، ولی نمی‌توانید بگویید دلالت نیست جهالت است. شما چرا می‌گویید دلالت نیست؟

روشن شد چه عرض کردم؟ این «نعم» دنباله اشکال است. می‌گوید که دلالت تصدیقیه متوقف است بر احراز، ولی متوقف نیست بر احرازی که درست باشد. من باید احراز کنم تا دلالت تصدیقیه درست بشود، و من احراز کردم، دلالت تصدیقیه هم پیش من حاصل است. نمی‌توانید بگویید دلالت تصدیقیه نیست. بگو احرازت خراب است، نگو دلالت تصدیقیه که پیشت پیدا شده، نیست. شما گفتید این دلالت نیست، جهالت است. «یحسبها الجاهل دلالة»[7] این بیانتان خوب نیست. بگویید احراز را اشتباه کردی، نگو دلالت پیشت نیست. «نعم»[8] دلالت تابع احراز سامع است اراده متکلم را، و به عبارت دیگر تابع این است که احراز کند سامع که متکلم در مقام اراده است و فرض این است که سامع این احراز را کرده است ولو اشتباه کرده است. ولی چون احراز کرده دلالت تصدیقیه پیش او حاصل است. چرا می‌گویید دلالت تصدیقیه حاصل نیست؟ این «ان‌ قلت» است. مشکل این «ان‌ قلت» این «نعم» بود. این «نعم» را من طوری توضیح دادم که دیگر مشکل درست نکند. آدم این «نعم» را که می‌خواند فکر می‌کند دارد جواب می‌دهد، ولی با این توضیحی که من عرض کردم معلوم شد که این جواب نیست، این دنباله اشکال مستشکل است. «قلت».

دانش پژوه: احراز اراده واقعی؟

استاد: لازم نیست، لازم نیست احراز اراده واقعی، همین اندازه که من احراز کنم که متکلم در مقام افاده است و اراده کرده، آن دلالت تصدیقیه پیش من حاصل است، و نمی‌توانید بگویید دلالت تصدیقیه‌ تان حاصل نیست، نمی‌توانید بگویید جهالت است. می‌توانید بگویید احرازی که کردید تمام نبود، اما نمی‌توانید بگویید دلالتش تمام نیست، دلالت هست دیگر.

دانش پژوه: نامفهوم

استاد: بله اراده خاص. اراده خاص متکلم را باید احراز کنید. الان در جواب این روشن می‌شود. در جواب روشن می‌شود که ما یک اراده‌ای مثل اراده متکلم را احراز کردیم نه خودش را. شخصِ اراده احراز نشده است، چون شخص اراده را نداشته است، من مثلش را احراز کردم. این را بعداً در جواب توضیح می‌دهیم ان‌ شاء الله. یعنی آن که من احراز کردم شخصی نبوده است که متکلم آن را داشته باشد، چون متکلم یا اراده دیگر داشته است یا اصلاً اراده نداشته است. در یک مثال اراده دیگر داشته است، در یک مثال اصلاً اراده نداشته است، و من یک اراده کشف کردم، یک اراده احراز کردم. آنی که من احراز کردم مثل آنی است که او داشته است یا می‌توانست داشته باشد، خودِ او نیست. لذا خلاف رفته است. احرازم خلاف است، نه دلالت. دلالت هست.

«قلت» دقت کنید، من این بحث را با توجه به علم توضیح می‌دهم. علم یک حقیقت ذات‌الاضافه است. یعنی باید به معلوم اضافه بشود. اگر معلومی وجود نداشت علم وجود ندارد. منتها معلوم به دو قسم تقسیم می‌شود: معلوم بالذات و معلوم بالعرض. آن وقت اگر این معلوم بالذات با معلوم بالعرض مطابقت داشت، این علم می‌شود علم درست، و الّا تبدیل می‌شود به جهل، می‌شود جهل مرکب. پس علم حقیقتی ذات‌الاضافه، حتماً احتیاج به معلوم دارد. اگر معلوم حاصل نشود علم تحقق پیدا نمی‌کند. منتها معلوم بالذات برای علم کافی است. آنچه که مقوّم علم است معلوم بالذات است. معلوم بالعرض مقوم نیست. ممکن است اصلاً معلوم بالعرضی نباشد. شخصی مثلاً در تاریکی احتمال می‌دهد که الان عقربی نیشش می‌زند، چون در تاریکی آدم گاهی وحشت می‌کند. گاهی از احتمال می‌گذرد علم پیدا می‌کند. بعضی‌ها که دیگر ترسشان خیلی شدید می‌شود علم پیدا می‌کنند. خب علم حاصل شده است، معلوم بالذات هم آمده است اما معلوم بالعرض این نیست، اصلاً عقربی در این اتاق نیست. معلوم بالعرض نیست ولی معلوم بالذات هست. آنی که مقوّم علم است و باعث می‌شود که علم محقق شود همان معلوم بالذات است. آن در مرتبه علم حاصل است. معلوم بالعرض مقوم علم نیست. حالا ایشان می‌گوید که منکشف، اگر کشفی حاصل است، به جای علم می‌گوید کشف، اگر کشفی حاصل است منکشف باید حاصل باشد. چون کشف متقوّم به منکشف است. مثل این‌که علم متقوّم به معلوم است.

و منکشف هم دو قسم است: منکشف بالذات که مقوم کشف است، منکشف بالعرض که مقوم کشف نیست. الان منکشف بالذات حاصل است در این بحث ما، منکشف بالذات حاصل است. و لذا کشف هم موجود است. اما منکشف بالعرض حاصل نیست. یعنی آنی که من در خارج کشفش کردم و حکم می‌کنم که متکلم اراده کرده است آن حاصل نیست. یا اصل اراده‌اش حاصل نیست، یا تعلقش به آنی که من می‌گویم حاصل نیست. علی‌ ای‌ حال آن منکشف بالعرض حاصل نیست. پیش من مثلِ او حاصل است. یعنی مثلاً فرض کنید که او اراده کرده است رجل شجاع را، من همان مراد او را احراز نکردم، مثلش را احراز کردم. نه صورت شخصی را که در نفس متکلم مرتسم شده است، بلکه صورتی مثل او را. چون صورتی مثل او اراده شده، کشف شده پیش من، کشف من شده است جهالت. کشف هست، اما منکشف بالذاتش هم هست. تا اینجا مشکلی نداریم. ولی منکشف بالعرض خودش نیامده مثلش آمده است. خب این در واقع جهالت می‌شود دیگر.

اگر مرحوم آخوند در اینجا اطلاق جهالت می‌کند به این مناسبت اطلاق جهالت می‌کند نه این‌که بگوید اصلاً کشفی نیست. نمی‌خواهد بگوید اصلاً دلالت تصدیقیه نیست، دلالت تصدیقیه هست ولی دلالت تصدیقیه‌ای که منکشف بالذاتش موجود است، منکشف بالعرضش خیلی درست حاصل نیست. مثل منکشف بالعرض را دارد نه خودش را. یعنی آنی که متکلم اراده کرده است آن الان پیش منِ مخاطب حاصل نیست، مثل او حاصل است، خب او مثل را اراده نکرده بود. پس من دلالت تصدیقیه کردم و کشف کردم، کشف هم حاصل است، دلالت تصدیقیه‌ام حاصل است، ولی این دلالتی است که من گمان می‌کنم دلالت است. بشکافمش بروم در خارج می‌بینم دلالت نیست. یعنی من احراز کردم که متکلم در مقام افاده است بعد معلوم شد در مقام افاده نیست، این کلام از دهانش همین‌طوری بی‌اختیار در رفته است. یا من کشف کردم و احراز کردم که این در مقام افاده است و این را دارد افاده می‌کند، بعد که رفتم تحقیق کردم دیدم نه این را افاده نکرده یک چیز دیگر را افاده کرده است. احرازی که من کردم خراب بوده است. آنی که او داشته من ندارم مثلش را دارم. پس احراز من تعلق گرفته است به مثل، تعلق نگرفته است به خود، به شخص. بنابراین من گمان می‌کنم دلالت تصدیقیه‌ام هست ولی دلالت تصدیقیه نیست. یعنی دلالت تصدیقیه‌ای که باید باشد نیست. یک دلالت تصدیقیه دیگر هست که این دلالت تصدیقیه متقوّم به آن کشفی است که من دارم. آنی که معتبر است آنی است که منکشف بالذاتش با منکشف بالعرضش یکی باشد. و این اتفاق نیفتاده است. لذا مرحوم آخوند می‌گوید جهالت است، دلالت نیست.

دانش پژوه: اتفاقا اشکال مستشکل تثبیت می شود چون قرار شد منکشف بالذات، آن ملاک باشد و منکشف بالعرض یا معلوم بالعرض متقوم او نباشد. با این توضیح که می فرمایید مثل آن برایش حاصل شده است و منکشف بالذات هم تحت آن هست و متقوم بر آن هم نشده و مثلش برایش حاصل شده است

استاد: خب ما قبول داریم که آن دلالت، که متقوّم است با منکشف بالذات، آن حاصل است. آن را قبول داریم حاصل است. نفی نمی‌کنیم. ولی می‌گوییم منکشف بالعرض حاصل نیست، آن احرازی که توی مخاطب باید بکنی نکردی. لذا مرحوم آخوند می‌گوید این جهالت است یعنی واقعاً جهالت است. به خودِ مخاطب بگویی جهالت است می‌گوید نه دلالت است، «یحسبها الدلالة»[9] . مخاطب می‌گوید دلالت است و درست هم می‌گوید، پیش خودش دلالت است. ولی واقعاً بیاییم حساب کنیم این جهالت است.

دانش پژوه: ملاک جهل در اینجا چیست؟ چون این توضیح، فرمایش آخوند را خراب می کند یعنی کانه متقوم بالعرض کأنه دخالت دارد. یعنی آخوند می گوید چه زمانی جهالت است؟ وقتی که منکشف بالعرض را اشتباه تشخیص دادی.

استاد: درست است دیگر، جهالت واقعی است. پیش خودِ مخاطب جهالت نیست. پیش مخاطب «یحسبها الدلالة»، او می‌گوید دلالت است. واقعاً جهالت است. مرحوم آخوند می‌خواهد بگوید واقعاً جهالت است، نمی‌خواهد بگوید که پیش تو جهالت است. پیش مخاطب که جهالت نیست، قبول دارد که «یحسبها الدلالة». می‌گوید جاهل او را دلالت می‌داند. پس پیش مخاطب قبول دارد دلالت است، ولی می‌گوید واقعاً دلالت نیست جهالت است و درست هم می‌گوید.

دانش پژوه: در مثال عقرب را می‌گوییم جهالت است؟ آنی که فکر می‌کند عقرب دارد نیشش می‌زند؟

استاد: بله. بله جهالت است. کسی که در تاریکی فکر می‌کند عقرب دارد نیشش می‌زند و وحشت می‌کند و فریاد می‌کشد خب جهالت است. پیش خودش دلالت است ولی واقعاً دلالت نیست جهالت است.

دانش پژوه: معلوم بالذات یا منکشف بالذات را همان اراده متکلم می گیریم دیگر، درست است؟

استاد: معلوم بالذات آن چیزی است که من در ذهنم آمده است. معلوم بالذات آنی است که در ذهن من آمده است که می‌خواهد حکایت کند از معلوم بالعرض. آنی که در ذهن من آمده است آن معلوم بالذات است، می‌خواهد حکایت کند از معلوم بالعرض یعنی از واقعیت. حکایتش خراب است.

دانش پژوه: نامفهوم

استاد: همان را عرض می‌کنم دیگر. منکشف بالذات همه جا یکسان است.

من این عبارت را می‌خوانم: «قلت : المنكشف بالذات»[10] که متقوم به این منکشف بالذات، کشف و متحقق است این متقوم منکشف بالذات در مرتبه کشف «هو الذي يستحيل تخلّفه عن الکَشف». این است که محال است از کشف تخلف کند. «دون المنكشف بالعرض» «فمع عدمه» یعنی در صورتی که منکشف بالعرض را نداریم منکشف صورت مثل می شود نه صورت شخصی که در ذهن متکلم آمده است، من شاید کامل توضیح نداده باشم، اگر چیزی باقی مانده باشد در جلسه آینده سؤال کنید جواب بدهم.


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo