« فهرست دروس
آرشیو سال جاری درس نهایة درایة(مرحوم کمپانی)

92/07/30

بسم الله الرحمن الرحیم

بررسی امکان اخذ اراده تفهیمیه در مستعمل‌فیه/حاشیه 32 و33 /وضع

 

موضوع: وضع/حاشیه 32 و33 /بررسی امکان اخذ اراده تفهیمیه در مستعمل‌فیه

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

بررسی امکان اخذ اراده تفهیمیه در مستعمل‌فیه

جلد اول نهایة الدرایه، صفحه ۷۰، سطر هجدهم. «إلا أن تقدم الاستعمال على التفهيم المتولد منه وجودا وطبعا لا يمنع من أخذ الارادة التفهيمية في المراد الاستعمالي»[1]

بعد از اینکه اراده استعمالی را و اراده تفهیمی را معنا کردیم و جایگاه این دو اراده را توضیح دادیم، به این نتیجه رسیدیم که اراده استعمالیه را در مستعمل‌فیه و اراده تفهیمی را در «ما یراد افهامه» نمی‌توانیم اخذ کنیم؛ چون این دو اراده مؤخرند و مؤخر را در مقدم نمی‌شود اخذ کرد. مؤخر را نمی‌شود قید مقدم قرار داد. به این جهت نمی‌توانیم اراده استعمالیه را در مستعمل‌فیه و اراده تفهیمی را در «ما یراد افهامه» اخذ کنیم. اراده استعمالی در مستعمل‌فیه اخذ نشد، آیا اراده تفهیمیه را می‌توانیم در مستعمل‌فیه اخذ کنیم یا نه؟ اکنون می‌خواهم وارد این بحث بشویم. اراده تفهیمی را در مستعمل‌فیه می‌توانیم اخذ کنیم یا نه؟ در «ما یراد افهامه» نتوانستیم اخذش کنیم. در مستعمل‌فیه اراده استعمالیه را نتوانستیم اخذ کنیم. اراده تفهیمی را چه؟ می‌توانیم اخذ کنیم یا نه؟

می‌فرمایند که تفهیم مؤخر است از استعمال. خود تفهیم، نه اراده‌اش. تفهیم مؤخر است از استعمال، پس تفهیم را نمی‌شود در استعمال آورد. اما باید ببینیم اراده تفهیمیه با اراده استعمالی چه نسبتی دارد. اگر اراده تفهیمیه مؤخر از استعمال بود، نمی‌توانیم در مستعمل‌فیه اخذش کنیم. اما اگر مقدم باشد می‌توانیم اخذش کنیم. می‌فرماید که تفهیم از استعمال مؤخر است، یعنی اول استعمال واقع می‌شود بعد تفهیم. به اراده کار نداریم‌. اراده کدام جلوتر است، کدام عقب‌تر است، دیروز گفتیم امروز هم توضیح خواهیم داد ان ‌شاء الله. ولی خود استعمال و خود تفهیم را ملاحظه کنید، اول استعمال واقع می‌شود بعد تفهیم. تفهیم جلوتر از استعمال نیست. نمی‌گوییم فهم‌، فهم ممکن است جلوتر از استعمال باشد، مخاطب قبل از اینکه ما حرف بزنیم بداند. فهمش ممکن است قبل استعمال باشد ولی تفهیم هرگز قبل از استعمال نمی‌شود.

من استعمال می‌کنم برای تفهیم. آن تفهیم بعد از استعمال که می‌کنیم حاصل می‌شود. خب اگر خود استعمال و تفهیم را نگاه بکنیم، تفهیم مؤخر از استعمال است و مؤخر را نمی‌شود در مقدم اخذ کرد. ولی اکنون بحث ما در استعمال و تفهیم نیست، در اراده استعمالی و اراده تفهیمی هست. پس باید این دو اراده را با هم بسنجیم ببینیم کدام مقدم و کدام مؤخر است. می‌فرماید اراده تفهیمیه مقدم است بر اراده استعمالی. یعنی اول شما اراده می‌کنید تفهیم را، بعد همین اراده تفهیم شما را تحریک می‌کند به سمت استعمال، اراده استعمالی می‌کنید و بعد استعمال می‌کنید. اراده تفهیمیه مقدم است بر اراده استعمالیه و مقدم است بر خود استعمال. یعنی اول شما اراده تفهیم می‌کنید، بعداً اراده می‌کنید که برای تفهیم استعمال کنید، بعد هم استعمال می‌کنید. پس اراده تفهیمیه مقدم است. اگر اراده تفهیمیه را در مستعمل‌فیه یا در مراد استعمالی، فرقی نمی‌کند، مستعمل‌فیه همان مراد استعمالی است، اخذ بکنید اشکالی ندارد. چون مقدمی است که در مؤخر دارد اخذ می‌شود.

تحلیل تقدم اراده تفهیمیه بر اراده استعمالیه و اثر آن در تقیید

و مقدم را اگر قید مؤخر قرار بدهید ایرادی ندارد. مؤخر را نمی‌شود قید مقدم قرار داد، ولی مقدم را می‌شود قید مؤخر قرار داد. پس اراده تفهیمی را می‌توانید قید برای مستعمل‌فیه یا قید برای «المراد»، «المراد الاستعمالی» قرار بدهید. اشکالی ندارد، از این جهت اشکال ندارد. البته اشکال دیگر دارد که بعداً عرض می‌کنیم. ولی این اشکال برایش مترتب نیست که مؤخر را «فی المقدم» اخذ کردید؛ زیرا که ما مقدم را در مؤخر اخذ کردیم، پس اشکال از این ناحیه نیست. محذور دیگری دارد که وقتی محذور را رسیدیم عرض می‌کنیم، این خیلی مطلب نداشت. فقط باید این تیکه را عرض کنم اراده استعمالیه یعنی اراده ایجاد معنا به لفظ. مراد به این اراده استعمالی چه می‌شود؟ خود «إيجاد المعنى باللفظ» می‌شود. «إيجاد المعنى باللفظ» می‌شود مراد استعمالی. چون اراده استعمالی را این‌طور معنا کردیم: اراده ایجاد. خب خود آن ایجاد می‌شود مراد دیگر. اراده تفهیمیه چیست؟

اراده تفهیمیه اراده احضار معنا در ذهن مخاطب است. حالا ملاحظه کنید اراده احضار معنا در ذهن مخاطب مقدم است بر «إيجاد المعنى باللفظ». من اول اراده می‌کنم احضار کنم معنا را در ذهن مخاطب، بعد ایجاد می‌کنم، اراده ایجاد را نمی‌گویم‌، خود ایجاد. بعد مراد استعمالی را که ایجاد است حاصل می‌کنیم. اول اراده تفهیمیه است، یعنی اراده احضار معنا در ذهن مخاطب، بعداً مراد استعمالی یعنی ایجاد معنا به وسیله لفظ. خب پس اراده تفهیمیه مقدم شد بر مراد استعمالی. و مقدم را قید مؤخر می‌شود قرار داد، اشکالی ندارد.

صفحه ۷۰ هستیم، سطر هجدهم. «إلا أن» قبل از «إلا أن» گفت اراده استعمالی را نمی‌شود قید مراد استعمالی قرار داد، یا قید مستعمل‌فیه یا قید استعمال. اراده تفهیمیه را هم نمی‌شود قید «ما یراد افهامه» قرار داد. در «إلا أن» که دارد استثنا می‌کند می‌خواهد بحث کند که اراده تفهیمیه را می‌شود قید مستعمل‌فیه قرار داد یا نه؟

اراده استعمالی را نتوانستیم قید مستعمل‌فیه قرار بدهیم. اراده تفهیمیه را چه؟ می‌توانیم یا نمی‌توانیم؟ استثنا از آنجاست که اراده استعمالی نتوانست قید مستعمل‌فیه قرار بگیرد، «إلا أن» اینکه اراده تفهیمی می‌تواند. «إلا أن»

دانش پژوه: قبل از الا هم اراده استعمالی و هم اراده تفهیمی را مطرح کرد.

استاد: هر دو را مطرح کرد و گفت اراده استعمالی را در مستعمل‌فیه نمی‌شود اخذ کرد. اراده تفهیمی را در «ما یراد افهامه» نمی‌شود اخذ کرد. حالا دارد اراده تفهیمی را در مستعمل‌فیه نگاه می‌کند ببیند می‌شود اخذ کرد یا نه. این را نگفته بود قبلاً. آنی که قبلاً گفته بود اخذ اراده استعمالی در مستعمل‌فیه بود و اخذ اراده تفهیمی در «ما یراد افهامه» بود. اکنون می‌خواهد اخذ اراده تفهیمیه در مستعمل‌فیه را ببیند می‌تواند یا نمی‌تواند. که این بحث فرق می‌کند با قبلی. آن قبلی را اجازه نداد این را دارد اجازه می‌دهد.

تبیین محذور دور و خلف در تقیید مستعمل‌فیه به اراده تفهیمیه

لذا با کلمه استثنا می‌آورد. می‌گوید آن نمی‌شد الا اینکه این می‌شود. می‌شود یعنی این اشکال اخذ مؤخر در مقدم را ندارد. اشکال اخذ مؤخر در مقدم را ندارد ولو اشکال دیگر دارد که بعداً توضیح می‌دهند.

دانش پژوه: «المراد افهامه» با «مستعمل‌فیه» فرقشان چیست؟

استاد: بله. «المراد افهامه» با «مستعمل‌فیه» فرق می‌کند. مستعمل، اگر چه هم، اگر چه یک چیز باشند ولی عنوان‌شان فرق می‌کند. بله.

دانش پژوه: حیثیت‌شان فرق می‌کند

استاد: حیثیت‌شان فرق می‌کند، عنوان‌شان فرق می‌کند. مستعمل‌فیه مربوط به استعمال است، «المراد افهامه» مربوط به تفهیم است. مستعمل‌فیه یعنی آن که اراده استعمال به او تعلق گرفته است. «المراد افهامه» یعنی معنا، که می‌خواهیم احضارش کنیم. افهام کنیم یعنی احضار کنیم. مستعمل‌فیه معنایی است که می‌خواهم با لفظ ایجادش کنم. معنا را که با لفظ می‌خواهیم ایجاد کنیم مستعمل‌فیه است. معنایی را که می‌خواهم در ذهن مخاطب احضار کنیم، «ما یراد افهامه» است. ذات‌شان نمی‌گوییم دوتاست، حیثیت‌شان دوتاست.

«إلا أن تقدم الاستعمال على التفهيم الْمُتَوَلِّدِ منه» یا «المتولَد منه». ضمیر «مِنه» به استعمال باید برگردد. اینکه استعمال مقدم است بر تفهیم. «الْمُتَوَلِّدِ منه» صفت تفهیم است، وصف تفهیم است، وصف مشعر به علیت است. چرا تقدم دارد استعمال بر تفهیم؟ چرایش را با این وصف دارد بیان می‌کند، چون تفهیم متولد از استعمال است و متولد مؤخر است، مولد مقدم است. پس استعمال مقدم بر تفهیم است. «إِلَّا» اینکه تقدم استعمال بر تفهیمی که از این استعمال متولد می‌شود «لا يمنع». این تقدم مانع نمی‌شود که ما اراده تفهیمیه را، نه خود تفهیمی را که مؤخر است، بلکه اراده تفهیمیه را که مقدم است، در مستعمل‌فیه اخذ کنیم. «وجودا أو طبعا»، «وجودا أو طبعا» قید تقدم است. استعمال بر تفهیم تقدم دارد وجوداً او طبعاً. قبلاً توضیح دادم، تقدم طبعی، تقدم به لحاظ وجود است، تقدم علی، تقدم به لحاظ وجوب است. علت بر معلول تقدم بالوجوب دارد.

ولی جزء العله بر معلول تقدم بالوجود دارد. آنجا که تقدم طبعی است مقدم بالوجود مقدم است. آنجا که تقدم علی است مقدم بالوجوب مقدم است. پس تقدم طبعی با تقدم وجودی یکی است. اختلاف در تعبیر بوده ایشان «أو» آورده است. «وجودا أو طبعا». تقدم استعمال بر تفهیم به تقدم وجودی یا به تعبیر دیگر به تقدم طبعی مانع از این نیست که ما اراده تفهیمیه را در مراد استعمالی اخذ کنیم. زیرا اگرچه تفهیم از استعمال مؤخر است، ولی اراده تفهیمیه از استعمال یا از مراد استعمالی مؤخر نیست، آن مقدم است. «لأن الإرادة التفهيمية مقدّمة على الإرادة الاستعمالية، لا أنها متأخّرة عنها وجودا أو طبعا». نه اینکه اراده تفهیمیه از اراده استعمالیه وجوداً یا طبعاً مؤخر باشد «حتى لا يعقل أخذ المعنى متقيدا بها». «بهِا» یعنی اراده تفهیمیه. تا معقول نباشد که ما معنایی را که مقید به اراده تفهیمیه است اخذ نکنیم در مرحله استعمال. «في مرحلة الاستعمال» متعلق به «أخذ» است. عبارت را ببینید چطور معنا می‌کنم.

تبیین علیت اراده تفهیمیه و بطلان تقیید به دلیل دور

این‌طور نیست که اراده تفهیمیه از اراده استعمالیه مؤخر باشد تا ما نتوانیم معنایی را که مقید به اراده تفهیمیه است در مرحله استعمال اخذ کنیم، به بهانه اینکه اراده تفهیمیه مؤخر است و نمی‌تواند در مرحله استعمال اخذ شود. اراده تفهیمیه مؤخر نیست، می‌تواند در مرحله استعمال اخذ بشود. پس محذور این نیست که مؤخری در مقدم اخذ شده، چون اراده تفهیمیه که در مستعمل‌فیه اخذ می‌شود مؤخر نیست تا شما بگویید مؤخری در مقدم اخذ شده و این محذور دارد. بلکه محذور چیز دیگر است. پس ما اجازه دادیم که اراده تفهیمیه در مستعمل‌فیه اخذ بشود یا در مراد استعمالی اخذ بشود؛ چون این اخذ را «اخذ المؤخر فی المقدم» ندیدیم. اما یک محذور دیگر در کار است که به خاطر آن محذور ما نمی‌توانیم اخذ اراده تفهیمیه در مستعمل‌فیه را اجازه بدهیم. و آن محذور دور است بنا بر نظر مشهور، محذور خلف است بنا بر نظر ما. توجه کنید محذور را توضیح می‌دهم.

چه چیزی باعث استعمال می‌شود؟ اراده تفهیمیه. اراده تفهیمیه سبب استعمال است. این واضح است، یعنی اگر من اراده نداشتم که چیزی را تفهیم کنم اصلاً شروع به حرف زدن نمی‌کردم، شروع به استعمال لفظ در معنا نمی‌کردم. پس محرک من برای استعمال لفظ در معنا، همان اراده تفهیمیه است. اراده تفهیمیه نسبت به استعمال می‌شود علت، نسبت به مستعمل‌فیه هم به تبع می‌شود علت. چون وقتی اراده تفهیمیه علت استعمال شد و استعمال سازنده مستعمل‌فیه شد، قهرأ آن که علت استعمال است علت مستعمل‌فیه هم می‌شود. پس اراده تفهیمیه نسبت به استعمال و به واسطه استعمال نسبت به مستعمل‌فیه می‌شود علت. علت یعنی مقدم. بعد شما می‌خواهید همین اراده تفهیمیه را که علت است در مستعمل‌فیه اخذ کنید. یعنی مستعمل‌فیه را به این مقید کنید. مقید کردن یعنی چه؟ یعنی این قید را بر آن مقید متکی کنید، عارض کنید. قید عارض می‌شود بر مقید، متکی می‌شود به مقید.

آن که علت بوده برای مقید، متکی شده به مقید. این‌طور می‌شود دیگر. اراده تفهیمیه علت بود برای مستعمل‌فیه، برای استعمال بعد هم برای مستعمل‌فیه. علت بود. حالا می‌خواهد قید بشود، همان اراده تفهیمیه را شما در مستعمل‌فیه که معلول است به عنوان قید می‌آورید، اراده تفهیمیه را به عنوان قید می‌آورید، علت را قید معلول فرمودید. قید یعنی چه؟ یعنی وابسته. علت را وابسته می‌کنید به معلول. علت وابسته به معلول بشود دور است. علت سازنده معلول است، نه وابسته به معلول. علت را اگر وابسته به معلول کنید، دور است.

دانش پژوه: حیثیت علّی را که با خودش نمی آورد.

استاد: نمی شود نیاورد. مگر می‌شود نیاورد؟ این واقعاً علت است. شما می‌توانید قطع‌نظر از آن بکنید، قطع‌نظر هم کردید علیت هست. واقعاً این اراده تفهیمیه علت است و شما دارید این علت را با توجه نکردن به علیتش معلول قرار می‌دهید، متکی قرار می‌دهید. شما توجه نمی‌کنید به علیتش این از علیت در می‌آید؟ بالاخره علت است نمی‌شود قید قرارش داد.

دانش پژوه: نامفهوم

استاد: بله، اگر علیت را بردارید اصلاً خود مستعمل‌فیه هم نیست، استعمال نیست، مستعمل‌فیه نیست هیچی نیست. علت را نمی‌توانید بردارید. اراده تفهیمیه هست، علت هم شده، حالا شما این علت را دارید متکی می‌کنید به معلول. خب علت را متکی کنید به معلول دور است.

مقایسه دیدگاه مرحوم آخوند با آراء ابن‌سینا و خواجه نصیرالدین طوسی

یعنی آنی که معلول برش متوقف است، متوقف بر معلول قرارش می‌دهید. دور بنا بر قول دیگران، خلف فرض بنا بر قول ما. ما آنی را که «فرضته مقدمأ و علتاً، صار مؤخراً و معلولاً.» خلف فرض هم شد، بنا بر قول دیگران دور است، بنا بر قول ما خلف فرض شد. «بل المحذور حينئذ»، «حينئذ» یعنی در این هنگامی که اراده تفهیمیه را در مستعمل‌فیه اخذ می‌کنید. محذور این است که اراده تفهیمیه سبب است برای استعمال لفظ در خود آنچه که «يراد تفهيمه لا غير». علت است برای این استعمال. یعنی علت برای همین مستعمل‌فیه، نه برای چیزهای دیگر، علت برای استعمال در این مستعمل‌فیه است پس علت برای خود مستعمل‌فیه هم می‌شود به واسطه.

«فلو كان المستعمل فيه متقيدا بالارادة التفهيمية»، اگر مستعمل‌فیه را مقید به اراده تفهیمیه بکنید یعنی اراده تفهیمیه را قید قرار بدهید، عارض قرار بدهید، متکی قرار بدهید، «لزم»[2] وابستگی. «تعلق» یعنی وابستگی و احتیاج. وابستگی اراده تفهیمیه به معنایی که تفهیمش مراد است، که همان مستعمل‌فیه است، یعنی وابسته می‌شود اراده تفهیمیه به این معنا که این معنا در واقع وابسته به اراده تفهیمیه بود. وابسته می‌شود اراده به آنچه که به اراده وابسته بود. محتاج می‌شود اراده به آنچه که به این اراده محتاج بود. «فيلزم الدور على المشهور، والخلف على التحقيق، فتدبره، فإنّه دقيق» مرحوم آخوند بعد از اینکه مدعای خودش را ذکر می‌کند می‌بیند که این مدعا با کلام ابن‌سینا ناسازگار است، با کلام خواجه نصیر هم ناسازگار است.

در حالی که ابن‌سینا و خواجه نصیر در این مسئله یعنی در مسئله وضع که یک مبحث منطقی است ماهر بودند و رئیس بودند، نمی‌شود کلام‌شان را نادیده گرفت. آنها در دلالت وضعیه بحث وضع را به میان می‌کشند. همان‌طوری که ما در اصول بحث وضع را مطرح می‌کنیم آنها هم در منطق در دلالت وضعیه بحث وضع را مطرح می‌کنند. در منطق مطلبی گفتند که با آنچه مرحوم آخوند در این قسمت از بحث اصول گفتند ناسازگار است. مرحوم آخوند قید شدن اراده را برای استعمال قبول نکرد. در حالی که آن دو نفر اصرار دارند که اراده لافظ قید است برای معنا. گفتند لفظ دلالت می‌کند بر معنا به شرطی که معنا مراد لافظ باشد، قید مراد را آوردند. آخوند گفت لفظ دلالت می‌کند بر معنا، مراد بودن لافظ هم لازم نیست. آن دو نفر گفتند لفظ دلالت می‌کند بر معنا به شرطی که معنا مراد لافظ باشد. این شرط را آوردند. پس حرف آن دو تا با حرف آخوند سازگار نیست.

تفکیک میان دلالت وضعیه و دلالت تصدیقیه و نقد برداشت مرحوم آخوند

آخوند هم نمی‌تواند به حرف آن دو تا بی‌توجه بشود، چون عرض می‌کنم آنها متخصص در فنند. در فن وضع که در منطق مطرح شده متخصصند. آخوند نمی‌تواند به حرف دو نفر متخصص آن هم متخصص به این عظمت بی‌توجه بشود. یا باید دست از مبنای خودش بکشد یا آنها را جواب بدهد. مرحوم آخوند این‌طوری می‌گوید. می‌گوید آنها حرف‌شان منافی با حرف ما نیست. ما می‌گوییم، ما که آخوندیم این‌طوری می‌گوییم. می‌گوییم که دلالت وضعیه حاصل نمی‌شود مگر معنا مراد لافظ باشد. دلالت وضعیه حاصل نمی‌شود مگر اینکه معنا مراد لافظ باشد. یعنی چه؟ یعنی منی که اکنون لافظ هستم، اگر کلمه‌ای القا کردم، این کلمه دلالت بر معنا نمی‌کند مگر آن معنایی که من اراده کردم. مگر اینکه من معنا اراده کنم. اگر من آن معنا را اراده کردم دلالت هست، اگر اراده نکردم دلالت نیست. اصلاً من گفتم آب. حواسم هم پرت بود. لفظی گفتم حالا شاید در حال خواب بودم، در حال بیهوشی بودم. شاید هم اصلاً توجه به یک جای دیگر داشتم، کلمه آب از دهان من در رفت. این دلالت بر معنا می‌کند؟ دلالت وضعی دارد بر معنا؟

آخوند می‌گوید بله دلالت دارد. چون لفظ دلالت می‌کند بر معنا، چه آن معنا را تو اراده کرده باشی چه نکرده باشی. تو اراده نکردی ولی لفظ دلالت خودش را دارد، دلالت وضعی. یعنی دلالتی که از ناحیه وضع می‌آید. کسانی می‌گویند نه، باید معنا را این لافظ اراده کند تا لفظ بتواند دلالت کند. بعد به آنها می‌گوییم ما از لفظ آب معنا را می‌فهمیم، ولو شخص خواب بگوید آب. ولو کسی که قصد معنا نکرده بگوید آب. جواب می‌دهد ذهنت عادت کرده است. ذهنت عادت کرده آن‌جایی که لافظ معنا را اراده می‌کرد شنیدی، از لفظ آب به آن مایع مخصوص پی بردی، ذهن عادت کرد، اکنون هم که لفظ آب می‌شنوی بر حسب آن عادت نه بر حسب دلالت، می‌رود سراغ همان مایع مخصوص. ذهنت آن مایع مخصوص را می‌فهمد چون عادت داشته، نه چون لفظ دلالت می‌کند. لفظ در این مورد دلالت نمی‌کرد. لفظ شخص خواب بر آب، که گفته آب، دلالت بر معنا نمی‌کرد. تو چون در جای دیگر این دلالت را یافتی و ذهنت عادت کرد، در اینجا هم که لفظ را می‌شنوی بر حسب آن عادت ذهنت می‌رود به سمت آن مایع مخصوص. ولی دلالت وضعی وجود ندارد، دلالت عادی وجود دارد. عادت این دلالت را به وجود آورده نه وضع. پس کسانی که می‌گویند لفظ دلالت می‌کند بر معنای مراد، منظورشان این است که می‌گویند آن وقتی که معنا مراد نیست لفظ دلالت نمی‌کند. شما دلالت را از جای دیگر به دست می‌آورید، خود لفظ دلالت نمی‌کند. دلالت وضعی اصلاً آنجا نیست. دلالت وضعی نیست. آخوند همین را می‌گوید.

آخوند می‌گوید که آنجا که لفظی گفته شده و معنا اراده نشده اصلاً دلالت وضعی تحقق پیدا نمی‌کند. اگر ذهن شما این دلالت را می‌یابد از جای دیگر یافته، از وضع نیافته است. اما ابن‌سینا و خواجه نصیر چه می‌گویند؟ ابن‌سینا و خواجه نصیر می‌گویند اگر لفظ گفته شد به دلالت وضعیه دلالت بر معنا می‌کند. بله من اشتباه گفتم آخوند این را می‌گوید. آخوند رد می‌کند. آخوند قبول ندارد که لفظ دلالت کند بر معنای مراد. می‌گوید لفظ مطلقاً دلالت می‌کند، چه معنا مراد باشد چه نباشد. دیگران که مخالف هستند می‌گویند که اگر معنا مراد نبود دلالت وضعی نیست دلالت، دلالت عادی است و ذهن تو بر حسب عادت کردن می‌فهمد. آن را دیگران می‌گویند. آخوند می‌گوید نه، مطلقاً دلالت وضعی هست، چه لافظ معنا را اراده کند چه نکند، مطلقاً دلالت وضعی هست.

دانش پژوه: مراد بودن را قید نمی دانیم.

استاد: مراد بودن را قید نمی دانیم. آخوند مراد بودن را قید نمی داند و چون مراد بودن را قید نمی داند می گوید مطلقا دلالت وضعی هست. این لفظ تلفظ می‌شود دلالت وضعی‌اش حاصل می‌شود. چه معنا مراد باشد چه نباشد. اما ابن‌سینا و خواجه چه می‌گویند؟ ابن‌سینا و خواجه می‌گویند اگر لفظ گفته شد و معنا اراده نشد، دلالت تصدیقی نیست. نمی‌گویند دلالت وضعی نیست. می‌گویند دلالت تصدیقی نیست. یعنی چه دلالت تصدیقی نیست؟ ما بعد از اینکه لفظ را اطلاق می‌کنیم بر معنایی، مخاطب دو چیز می‌فهمد. یکی معنا را از لفظ می‌فهمد به کمک وضعی که واضع کرده است. این را به آن می‌گوییم دلالت وضعی. که مخاطب بدون توجه به هیچ چیز، بلکه فقط با توجه به وضعی که در لغت مشخص شده از این لفظ ما معنا را می‌فهمد.

این را به آن می‌گوییم دلالت وضعی. این توقف ندارد بر اینکه لافظ معنایی را اراده کرده باشد، بلکه همین که لفظ را اطلاق بکند مخاطب معنا را می‌فهمد. مطلب دومی که مخاطب به دست می‌آورد این است که تصدیق می‌کند که من اراده داشتم تفهیم کنم معنا را با این لفظ. منِ لافظ. این اراده را داشتم. مخاطب هم از لفظی که من اطلاق کردم معنا را می‌فهمد، هم تصدیق می‌کند که من اراده داشتم که معنا را تفهیم کنم. این دومی را می‌گوییم دلالت تصدیقیه. می‌گوییم دلالت تصدیقیه نسبت به اراده من، که این کلام من دلالت می‌کند بر اینکه تصدیق کنید که من اراده تفهیم داشتم. این دلالت تصدیقیه متوقف است بر اینکه منِ لافظ معنا را اراده کنم. روشن است چه عرض می‌کنم؟ آن دلالت وضعیه متوقف بر اراده من نیست، منِ لافظ لازم نیست اراده کنم تا دلالت وضعیه درست بشود. منِ لافظ باید اراده کنم تا آن دلالت تصدیقیه درست بشود. ابن‌سینا و خواجه نمی‌خواهند اراده منِ لافظ را در دلالت وضعیه شرط کنند، می‌خواهند در آن دلالت تصدیقیه شرط کنند. فرقی بین دلالت وضعیه و دلالت تصدیقیه روشن شد. دلالت وضعیه دلالت لفظ است بر معنا، دلالت تصدیقیه عبارت است از تصدیق مخاطب به اینکه منِ لافظ اراده دارم تفهیم معنا را. این دو تا با هم فرق می‌کنند. کلمه‌ای که من اطلاق می‌کنم دو تا دلالت دارد. یکی دلالتی که وضع واضع این دلالت را آماده کرده، زمینه‌اش را فراهم کرده است، که لفظ بر این معنا دلالت کرد به لحاظ وضع.

یکی هم دلالت تصدیقیه، یعنی این لفظ من دلالت می‌کند یا القای لفظ من دلالت می‌کند بر تصدیقی که مخاطب پیدا کرده است. مخاطب تصدیق پیدا کرده که من اراده کردم معنا را. منِ لافظ اراده کردم معنا را. این تصدیق از کجا به دست آمد؟ از آن تلفظی که من کردم. آن معنا از کجا به دست آمد؟ از تلفظی که من کردم. از تلفظ من آن معنا با کمک وضع به دست می‌آید، این تصدیق مخاطب هم حاصل می‌شود. آن به دست آمدن معنا را می‌گویند لفظ دلالت کرد بر معنا به دلالت وضعیه، این تصدیق را می‌گویند لفظ دلالت کرد بر معنا به دلالت تصدیقیه. این دو تا دلالت است. آخوند اولی را نفی می‌کند، ابن‌سینا و خواجه دومی را اثبات می‌کنند. بین‌شان منافات نیست. بین‌ دو کلام منافات نیست.

دانش پژوه: ظاهر برداشت آخوند از حرف این‌هاست...

استاد: اکنون ما داریم اصل حرف آخوند را می‌گوییم. حرفش درست است یا غلط است بعداً نظر می‌دهیم خودمان. پس مرحوم آخوند دارد این را می‌گوید. می‌گوید من این را گفتم، ابن‌سینا و خواجه آن یک چیز دیگر را گفتند. من این را نفی کردم، آنها آن یک چیز دیگر را دارند اثبات می‌کنند. خب چه ربطی به هم دارند؟ چه منافاتی بین کلام من و کلام ابن‌سیناست؟ من چیزی را اثبات کردم، دلالت وضعیه را حتی در نبود اراده اثبات کردم، آنها دلالت تصدیقیه را در نبود اراده نفی کردند. این که من اثبات کردم با نفی آنها منافات ندارد؛ چون اثبات من به موضوعی تعلق گرفته، نفی آنها به موضوع دیگر تعلق گرفته است. من اثبات کردم دلالت وضعیه را، آنها نفی کردند دلالت تصدیقیه را. خب این چه ربطی به همدیگر دارد؟ چه منافاتی دارد که من اثبات کنم و آنها نفی کنند؟ یک چیز را من مثبت و آنها نافی نبودیم تا منافات حاصل بشود. دو چیز بود. اراده وضعیه را من اثبات کردم بر فرض اینکه معنا مراد نباشد، آنها در این فرض اراده تصدیقیه را نفی کردند. در فرض مراد نبودن معنا، من دلالت وضعی را اثبات کردم، آنها دلالت تصدیقیه را نفی کردند. دو تا مطلب است.

دانش پژوه: با این تفاوت که در دلالت وضعیه آخوند می‌گوید هم دلالت تصوری هست هم دلالت تصدیقی.

استاد: آخوند به دلالت تصدیقیه و وضعیه فعلاً کار ندارد، البته بعداً دلالت وضعیه خواهیم گفت. در دلالت وضعیه دلالت تصوری هست.

دانش پژوه: طبق نظر آخوند

استاد: طبق نظر آخوند. بله دلالت تصوری هست بله.

دانش پژوه: ولی طبق نظر شیخ و خواجه

استاد: شیخ و خواجه در دلالت وضعیه به قول آخوند کار ندارند، بحث ندارند. به قول آخوند، به برداشت آخوند، شیخ و خواجه به دلالت وضعیه اصلاً توجه ندارند نه تصورا نه تصدیقا. به دلالت وضعیه کار ندارند، فقط به دلالت تصدیقیه کار دارند. حالا حرف برداشت آخوند درست است یا غلط، بعداً بحث می‌کنیم. آخوند دارد این‌طوری برداشت می‌کند من دارم کلام آخوند را توضیح می‌دهم. برداشت مرحوم آخوند این است که اصلاً خواجه و ابن‌سینا به دلالت وضعیه کاری ندارند. بحث‌شان در دلالت تصدیقیه است. می‌گویند اگر معنا مراد لافظ نبود دلالت تصدیقیه حاصل نمی‌شود. من گفتم دلالت وضعیه حاصل می‌شود. آنها گفتند دلالت تصدیقیه حاصل نمی‌شود. بین‌ دو کلام تنافی نیست، واضح است که تنافی نیست. این کلام آخوند است. مرحوم محقق اصفهانی می‌فرمایند که نه، کلام ابن‌سینا و کلام خواجه درست در دلالت وضعیه است. آنها دلالت وضعیه را متوقف می‌کنند بر اراده معنا. می‌گویند معنا باید مراد باشد و الا دلالت لفظیه نیست. نه تنها دلالت تصدیقیه، دلالت تصدیقیه که واضح است که نیست. دلالت وضعیه را هم می‌گویند نیست. آن وقت کلمات را می‌آورد. کلام علامه را در جوهرالنضید می‌آورد. کلام خواجه را در شرح اشارات می‌آورد. کلام قطب رازی در محاکمات را می‌آورد، کلام قطب شیرازی در شرح حکمةالاشراق را می‌آورد. همه این کلمات را می‌آورد می‌گوید تمام این‌ها واضح است و صریح است در اینکه نظرشان به دلالت استعمالیه است، یا دلالت وضعیه است. اصلاً کاری به دلالت تصدیقیه ندارند. همه بحث‌شان در دلالت وضعیه است. و در دلالت وضعیه مراد بودن معنا برای لافظ را اعتبار کردند. درست خلاف آنچه که مرحوم آخوند برداشت کرده است.

دانش پژوه: اگر لحاظ نشود مراد بودن، تالی فاسد دارد؟

استاد: این یک بحثی است

دانش پژوه: یا این یک فضلی است از ناحیه این ها؟

استاد: ببینید آیا وضع مقید است به معنای مراد؟ یعنی لفظ را واضع وضع کرده بر معنای مراد؟ یا وضع کرده بر معنا؟ این بحث است. این یک بحث است حالا چه تالی‌فاسدی دارد؟ چه ثمره فقهی اصولی دارد؟ ما که دنبال این ثمرات نیستیم بحث هایی که می‌کنیم خیلی هایش ثمره ندارد. البته نمی‌خواهم بگویم این ثمره ندارد، خیلی بحث‌هاست که ثمره ندارد وقتی آخرش می‌رسیم می‌گوییم ثمره نبود. اولش باید بگوییم ثمره ندارد واردش نشویم، ولی خب ما بحث می‌کنیم و آخرش هم می‌گوییم ثمره ندارد.

«قوله [ قدس سره ]: بل ناظر»[3] [4] ، یعنی قول ابن‌سینا و قول خواجه ناظر به دلالت وضعیه نیست، بلکه ناظر است به دلالت الفاظ بر معانی‌شان به دلالت تصدیقیه نه به دلالت وضعیه. آنها اگر نفی کردند دلالت را در صورت مراد نبودن، دلالت تصدیقیه را نفی کردند نه دلالت وضعیه را، که من دارم اثبات می‌کنم. دلالت وضعیه را که من اثبات کردم آنها نفی نمی‌کنند، آنها یک دلالت دیگر را نفی می‌کنند. مرحوم اصفهانی می‌فرماید «ما أفاده لا يوافق صريح هذين العظيمين». «ما أفاده» یعنی آنچه که مرحوم آخوند گفت، آنچه که مرحوم آخوند گفت چیست؟ این است که «مرادهما» یعنی مراد شیخ و خواجه تأخر مقام اثبات است از مقام ثبوت، و این‌ها را به این عبارات توضیح ندادم. و تبعیت خصوص دلالت تصدیقیه است «للإرادة، لا تبعية الدلالة الوضعية للارادة»، این را من توضیح دادم، خط دومش را توضیح دادم، خط اولش را توضیح ندادم. چون وقت نداریم برای توضیح مطلب اول، من بقیه‌اش را بخوانم. «ما أفاده لا يوافق صريح هذين العظيمين». آنچه که مرحوم آخوند برداشت کرده موافق با صریح کلام این دو بزرگ نیست، و غیر این دو بزرگ، قطب شیرازی، قطب رازی که غیر این دو تا. «من الأعاظم». آنچه صریح کلام این‌هاست این است که دلالت وضعیه منحصر است در تصدیقی. یعنی دلالت وضعیه منحصر است به آن‌جایی که خود لافظ تصدیق به معنا داشته باشد. اراده معنا کرده باشد، آنجا دلالت وضعیه است. در غیر آنجا هم دلالت وضعیه نیست. یعنی همانی که مرحوم آخوند می‌فرماید هست این‌ها می‌گویند نیست. این خط را من توضیح دادم منتها کامل توضیح ندادم. آن بحث مقام تأخر و مقام اثبات از مقام ثبوت این توضیح داده نشد. بخش بعدی‌اش توضیح داده شد. آنچه را که نگفتم ان‌ شاء الله در جلسه بعد بگویم. اکنون وقت گذشته نمی‌توانم توضیح بدهم. در جلسه بعد می‌گویم دوباره عبارت را می‌خوانم ان‌ شاء الله.


هوش مصنوعی
برای استفاده از کلیدهای میانبر، پس از انتخاب متن از کلیدهای زیر استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
هوش مصنوعی
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو
جستجو در همه دروس: Alt+a
پس از انتخاب متن می توانید از امکانات هوش مصنوعی، مانند
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
چنانچه بخشی از متن انتخاب نشود به صورت پیش فرض همه متن انتخاب می شود
logo