92/07/28
بسم الله الرحمن الرحیم
بررسی تفاوت اخذ اراده به نحو اسمی و حرفی/حاشیه 32 /وضع
موضوع: وضع/حاشیه 32 /بررسی تفاوت اخذ اراده به نحو اسمی و حرفی
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
جلد اول نهایة الدرایه، صفحه ۷۰، سطر ششم. «وأما ما في بعض الكلمات ـ من أن الارادة : إن اخذت على وجه الحرفية ، فلا محذور فيها ، وإن اخذت على وجه الاسميّة ، ففيها محذور ـ فالغرض منه أنّ الإرادة الاستعمالية»[1]
بحث بر این داشتیم که الفاظ وضع شدند برای معانی، اما برای معانی «من حیث هی» یا برای معانی «من حیث هی مرادة للافظها» ؟ مرحوم آخوند فرمود الفاظ وضع شدند برای معانی «من حیث هی»، قید «مرادة للافظها» در معنا و در موضوع له اخذ نشده است.
مطالبی هم فرمود، توضیحاتی هم ما داشتیم که دیگر اینها را تکرار نمیکنیم. بعضی افراد تفصیل دادند، مرحوم آخوند فرموده اراده را در معنا اخذ نمیکنیم، یعنی قید «مرادة للافظها» را در موضوع له نمیآوریم. اما گروهی تفصیل دادند، گفتند اگر اراده را «علی وجه الحرفیة» اخذ کنی میتوانیم در معنا بیاوریم، «علی وجه الاسمیة» اخذ کنیم نمیتوانیم در معنا بیاوریم. این تفصیل را مرحوم محقق اصفهانی میخواهند توضیح بدهند، نمیخواهند برایش اشکال بکنند، فعلاً میخواهند توضیح بدهند.
معنای اینکه «علی وجه الحرفیة» اخذ کنیم چیست، معنای اینکه «علی وجه الاسمیة» اخذ کنیم چیست. قبل از اینکه این دو معنا را بگویند، در مورد اراده استعمالیه بیانی دارند که آن بیان وقتی گفته میشود وارد توضیح این کلام میشوند که «علی وجه الحرفیة» اخذ کردن مانعی ندارد، «علی وجه الاسمیة» اخذ کردن مانع دارد. آن مطلبی که ابتدائاً میفرمایند این است که اراده استعمالیه مقصود بالذات نیست. حالا چه شما در معنا اخذش کنید، یعنی در موضوع له اخذش کنید، چه اخذش نکنید، آن وقت هم که اخذ کردید چه «علی وجه الحرفیة» اخذ کنید، چه «علی وجه الاسمیة» اخذ کنید، علیایحال مقصود بالذات نیست.
وقتی من تلفظ میکنم، اراده استعمالی قصد من نیست، منظور من این است که معنا را با لفظ به مخاطب تفهیم کنم. اصلاً مقصودم این نیست که بخواهم اراده کنم استعمال لفظ در معنا را. اراده استعمال لفظ در معنا میکنم، ولی این اراده مقصود من نیست. من به خاطر این اراده کاری انجام نمیدهم. من تمام کارم به غایت تفهیم معناست، یعنی معنا را میخواهم به مخاطب تفهیم کنم. به این اراده کاری ندارم، اگر میتوانستم بدون اراده استعمالیه تفهیم کنم، تفهیم میکردم و از اراده استعمالی اصلاً استفاده نمیکردم. پس مقصود بالذات من این اراده استعمالی نیست. این مطلب را ابتدائاً ایشان توضیح میدهد که بفهماند که اراده استعمالی مقصود بالذات نیست.
بررسی تفاوت اخذ اراده به نحو اسمی و حرفی
اگر مقصود است به خاطر آن تفهیم است. بعد میگوید حالا که مقصود بالذات نیست، اگر اخذش کنید «علی وجه الحرفیة» اشکال ندارد، اگر اخذش کنید «علی وجه الاسمیة» اشکال دارد. حالا شروع میکند توضیح دادن، «علی وجه الحرفیة» چطور است، «علی وجه الاسمیة» چطور است. «علی وجه الاسمیة» اگر اخذش کنید، ایشان اول «علی وجه الحرفیة» را میگوید، من اول «علی وجه الاسمیة» را توضیح میدهم، چون فکر میکنم اینجور راحتتر است. «علی وجه الاسمیة» اگر بخواهید اخذش کنید، یعنی بهش دید مستقل داشته باشد، او را قید و رنگ برای چیزی قرار ندهید، مستقل ملاحظهاش کنید.
معنا را مستقل ملاحظه میکنید، او را هم مستقل ملاحظه کنید. یعنی اینطور بگویید، لفظ را میآورم که دو چیز افاده شود، یکی معنا یکی مراد بودنِ معنا. هم معنا را افاده کنم هم مراد بودن را، یعنی به مخاطبم میخواهم اینطوری بگویم، به شخص مخاطب بگویم بدان که معنای این لفظ این است، یعنی معنایی که اراده کردم به تو تفهیم کنم این است، و من این معنا را اراده کردم، فکر نکن همینطوری از دهنم در رفته است.
مراد بودن را هم میخواهم به مخاطبم تفهیم کنم، که دو چیز الان منظور من میشود، یکی معنا یکی مراد بودن این معنا، این دو تا را با هم میخواهم جمع کنم و در یک استعمال القا کنم. این معنای اخذ اراده استعمالی به نحو اسمیه است. این را ملاحظه کنید ایراد دارد. چون یک اراده استعمالی اگر بخواهد تعلق بگیرد به این دو جزء، چون من وقتی که لفظ را القا میکنم اراده استعمالی دارم، الان دو چیز را میخواهم تفهیم کنم، یکی معنا را، یکی مراد بودنِ معنا را.
با یک اراده دارم دو چیز را تفهیم میکنم. درست است دیگر؟ با یک اراده استعمالی دارم دو چیز را تفهیم میکنم. ایشان میگوید نمیشود. یک اراده استعمالی میخواهد هم معنا را که امری است مستقل، ملاحظه کند یعنی شامل شود و تعلق بگیرد و هم به مراد بودنِ معنا که یک امر آلی است میخواهد تعلق بگیرد. اراده استعمالی من به دو شیء تعلق میرود در آن واحد، در استعمال واحد، هم تعلق میگیرد به یک شیء که مستقل است، هم تعلق میگیرد به یک شیء که آلی است.
تبیین تخصص معنا و رفع محذور اراده
هم تعلق میگیرد به اصلِ معنا هم تعلق میگیرد به مراد بودنِ معنا. آن وقت یک اراده نمیتواند هم تعلق بگیرد به آلی، هم تعلق بگیرد به استقلالی، زیرا این اراده میخواهد مقوّم بشود، اراده مقوّمِ استعمال است. با استعمال واحد و با مقوّم واحد نمیتوانیم هم یک چیزی را یا متعلقی را هم آلةً و هم استقلالاً داشته باشیم، و الا لازم میآید این شیء واحد مقوّمِ دو استعمال شود، مقوّمِ استعمال آلی و مقوّمِ استعمال استقلالی و این شدنی نیست.
پس برای اینکه این مشکل برطرف بشود باید دو تا اراده استعمالی داشته باشیم، یک اراده استعمالی تعلق بگیرد به استعمال لفظ در معنا، یک اراده استعمالی تعلق بگیرد به مراد بودنِ آن معنایی که من با این لفظ تفهیم کردم. دو تا اراده باید بیاید، درحالی که دو تا اراده نداریم. پس اگر اراده استعمالی بخواهد به نحو اسمی در معنا و موضوع له اخذ شود این محذور درش هست، که ارادهی یا باید ارادهی متعدد استعمالی داشته باشیم که نداریم، یا باید اراده واحد را هم مقوّمِ استعمال آلی قرار بدهیم هم مقوّمِ استعمال استقلالی قرار بدهیم که باز شدنی نیست.
این در صورتی است که ما بخواهیم اراده استعمالی را به صورت معنای اسمی اخذ کنیم، یعنی وزانش وزان همان معنا باشد، همانطوری که لفظ معنا را افاده میکند مراد بودنش را هم افاده کند، که وزانِ معنا با وزانِ مراد بودنش یکی بشود. آن وقت وقتی که اینطور بشود گفتیم دو تا اراده لازم داریم و چون دو تا اراده نداریم یک اراده باید کارِ دو تا را بکند و نمیکند، مشکل پیش میآید. اما در صورتی که ما این مراد بودن را آلیاً ببینیم، به صورت معنای حرفی اخذ کنیم، اینطور گفته میشود لفظ وضع شده برای معنای متخصّص به اراده استعمالی، نه لفظ وضع شده برای معنا و مراد بودنِ معنا، که دو تا را به هم عطف بگیرید، هر کدام بشوند جزء و هر دو در حدِ هم بشوند.
بلکه لفظ وضع شده برای معنا، نه معنای خالی، بلکه معنای متخصّص به اراده استعمالی یا متخصّص به مراد بودن، که خودِ معنا را ملاحظه میکنیم، تخصص یک قید است، تخصص یک رنگ است که بر این معنا وارد میکنیم، نه کنارِ معنا قرارش میدهیم و مثلِ معنا حسابش میکنیم. در این صورت ایرادی ندارد. لفظ وضع شده برای معنا، منتها نه معنای مطلق، بلکه به معنای مقیّد که این تقید همان معنای حرفی است. که ما این تقید را با آن مراد بودن فهماندیم، پس این تقید یک معنای حرفی است و معنا را مقید میکند و دو جزء برای موضوع له درست نمیکند، یک جزء برای موضوع له هست که ارادهی ما به همان یکی تعلق میگیرد، این دیگر مشکلی ندارد، دو تا اراده نمیخواهد.
تحلیل اراده استعمالیه و تفهیمیه
یک اراده میخواهد. آن یک اراده هم مقوّمِ امرِ آلی و استقلالی با هم نمیشود، مقوّمِ امرِ استقلالیِ مقید میشود. و امرِ استقلالیِ مقید یک چیز است، برخلاف آن جایی که عطف بگیریم، بگوییم معنا و مراد بودنِ معنا، که این دو چیز میشود، یکی معنا، یکی مراد بودنِ معنا. وقتی دو چیز شد یک اراده برایش کافی نیست. اما اگر یک چیز را مقید کرد، یک اراده برایش کافی است. پس اخذِ اراده استعمالی در معنا و موضوع له به نحو معنای حرفی ایراد نداشت ولی به نحو معنای اسمی ایراد داشت. این توضیح تفصیلی است که بعضیها دادند، که مرحوم محقق در این قسمت به ایشان اشکالی ندارند، فقط توضیح می دهد.
صفحه ۷۰ هستیم، سطر ششم. «وأما ما في بعض الكلمات من أن الارادة»[2] «من ان الارادة» بیانِ «ما فی بعض الکلمات» است و توضیح تفصیلی است که بعضیها دادهاند، بعد که این توضیحِ تفصیل تمام میشود ایشان خبر را میآورد یا جواب «اما» را میآورد، میگوید «اما ما فی بعض الکلمات فالغرض منه»، آن وقت توضیحش میدهد. «ما فی بعض الکلمات» که در خطِ تیره نوشته شده این است که اراده اگر «علی وجه الحرفیة» اخذ شود، «فلا محذور فیها» یعنی «فلا محذور» در این اراده یا در اخذ این اراده، البته منظور از «فیها» ظاهرش این است که «فی الاراده» ولی باطنش این است که «فی اخذِ الاراده».
«و ان اخذت علی وجه الاسمیة»، و اگر اخذ شود این اراده «علی وجه الاسمیة» «ففیها» یعنی در این اراده یا در اخذِ اینچنین ارادهای محذور است. این را بعضیها گفتند. این تفصیلی که در بعض کلمات آمده، «فالغرض منه» این است که اراده استعمالی است، این بیان اولی که ایشان میکند عرض کردم هنوز وارد تفصیل نمیشود، یک بیان مقدمی است. توضیح میدهد که اراده استعمالی مقصود به ذات نیست. مقصود به ذات معناست و تفهیم معناست. پس علی ای حال اراده استعمالیه در مقصود بودن مستقل نیست، آلی است. چه به صورت حرفی بگیرید و چه به صورت اسمی. به همین جهت گفتیم اگر به صورت اسمی بگیرید اراده استعمالی باید تعلق بگیرد هم به مرادِ به ذات هم به مرادِ به غیرِ به ذات.
به دو چیز باید تعلق بگیرد. چون اراده استعمالیه به ذات مقصود نیست، اگر کنارِ معنا هم قرار بگیرد، اگرچه مستقل دیده شده است ولی باز هم مقصود به ذات نیست. فرق است بین اینکه مستقل دیده شود یا مقصود به ذات باشد. مقصود به ذات، معناست و این مقصود به ذات نیست. این کنارِ معنا قرار گرفته، از جهت استقلال مثلِ معناست ولی مقصود به ذات نیست، مقصود به ذات معناست این مقصود به ذات نیست. ولو هر دو مستقل دیده شدند و در کنار هم هستند. در صورتی که به صورت اسمی ببینیم مستقلش می کنیم ولی مقصود به ذاتش نمی کنیم و در صورتی که به معنای حرفی هم بگیریم ینیمش مستقلش نمیکنیم مقصود به ذاتش هم نمیکنیم. پس علیایحال اراده استعمالی مقصود به ذات نیست. «فالغرض منه» این است که اراده استعمالی در حالی که تعلق گرفته به معنا غیر مقصود به ذات است، بلکه مقصود به ذات ایجاد معناست.
ترتیب ارادات و تاخر طبعی از استعمال
این یک مقدمهاش که گفت، بعد حالا وارد بحث میشود. گفتیم اراده استعمالی را که حالا مقصود به ذات نیست دو جور میشود اخذش کرد، دو جور میشود اعتبارش کرد. یکی «علی وجه الآلیة» یکی «علی وجه الاسمیة». حالا «علی وجه الآلیة» را میخواهیم توضیح بدهیم. «و معنی اعتبارها علی وجه الآلیة، اعتبار العلقة الوضعیة بین اللفظ و المعنی المتخصص بها» معنای اعتبار این اراده استعمالی «علی وجه الآلیة» این است که علقهی وضعیه را بین دو چیز برقرار کنیم، یکی لفظ یکی معنا، اما نه معنای مطلق، بلکه «المعنى المتخصص بها»، معنایی که متخصص شده به اراده استعمالی. «بذاته» قیدِ معناست، یعنی خودِ این معنا. لفظ را وضع کردیم، علاقه وضع کردیم بین لفظ و خودِ این معنای متخصص بها. یعنی نه برای تخصصش جدا، خودش جدا، بلکه برای خودِ متخصصش.
این در صورتی بود که ما اراده استعمالی را علی وجه الآلیه اخذ کنیم یا اعتبار کنیم. کلمه اعتبار آورد، در این «بخلاف ما اذا اخذت» کلمه اخذ میآورد، فرقی نمیکند اخذ و اعتبار در اینجا یک معنا دارند. «بخلاف ما اذا اخذت» این اراده «علی وجه الاسمیة» که دیگر اینچنین نیست که معنا را تخصص بدهد، بلکه کنارِ معنا قرار میگیرد. «فان مقتضاه» یعنی مقتضای چنین اخذی که اخذ علی وجه الاسمیه است این است که اراده استعمالی در موضوع له دخل داشته باشد «علی حد دخل المعنی»، همانطور که معنا در موضوع له هست مراد بودنِ معنا هم در موضوع له باشد، یعنی موضوع له دو جزء پیدا کند. نه یک شیء متخصص باشد، بلکه دو جزء پیدا کند، یک جزئش معناست یک جزئش هم مراد بودنِ معنا. اگر اینچنین باشد «فلا بد»، «فلا بد» اشاره به محذور دارد.
«فلا بد من ارادة اخری استعمالیة». باید دو تا اراده استعمالی داشته باشیم، یکی متعلق به معنا بشود یکی متعلق به مراد بودنِ معنا بشود. و الا یعنی اگر همان یک اراده استعمالی اول باشد و موضوع له ما مرکب باشد از دو چیز، لازم میآید «ان یکون الارادة» که مقوم استعمال است که همان اراده استعمالی است هم آلی باشد به لحاظ آن چیزی که مقصود به ذات نیست، و هم استقلالی باشد به لحاظ آن که مقصود به ذات هست. آن که مقصود به ذات است معناست، آن که مقصود به ذات نیست مراد بودن است. ما اراده استعمالیمان باید مقوّمِ هر دو باشد، یک اراده استعمالی اول داریم، این را هم مقوّمِ استعمالِ آلی قرار بدهیم هم مقوّمِ استعمالِ استقلالی، چون لفظ را داریم استعمال میکنیم.
لفظ را داریم استعمال میکنیم در معنا، میشود استعمالِ استقلالی. استعمال میکنیم لفظ را در مراد بودن، این میشود استعمالِ آلی. آن وقت یک اراده مقوّمِ هر دو استعمال، هم استعمالِ آلی که استعمالِ لفظ در مراد بودن است، هم استعمالِ استقلالی که استعمالِ لفظ در معناست. «فتدبر جیداً» خب این مشکل نبود، این تکهای که خواندیم آسان بود. «ثم لا یذهب علیک»، «لا یذهب علیک» یعنی «لا یخفی علیک». ایشان اراده استعمالی را معنا میکند، اراده تفهیمی را معنا میکند، بعد بیان میکند که کدام را میشود در وضع اخذ کرد، کدام را میشود در استعمال اخذ کرد، اراده استعمالی را میشود یا اراده تفهیمی را، یا هیچ کدام. اراده استعمالی که تا حالا گفتیم نمیشود، اراده استعمالی را در معنا اخذ کنیم نمیشود. اراده تفهیمی را چه؟ آن را هم میآورد بیان میکند.
تقدم و تاخر ارادات و امتناع اخذ آنها در موضوعله
ابتدا میگوید آن را اشکالی نداریم میشود اخذش کرد، آن را میشود اخذ کرد، بعد رد میکند میگوید نه آن هم نمیشود اخذ کرد. پس الان تا حالا بحث ما در اراده استعمالی بود، حالا اراده تفهیمی را هم اضافه کردیم. میخواهیم ببینیم اراده تفهیمی را میشود اخذ کرد یا نه. اول اراده استعمالی را توضیح میدهد اراده تفهیمی را هم توضیح میدهد بعد آن وقت وارد بحث این دو تا میشود. اما اراده استعمالی یعنی چه؟ اراده استعمالی این است که ما میخواهیم معنا را ایجاد کنیم. اراده استعمالی یعنی اراده ایجادِ معنا. معنا را دو جور میشود ایجاد کرد. مثلاً فرض کنید معنای لفظِ آب، میخواهم ایجاد کنم، میروم آب میآورم، یا مثلاً خداوند به ما قدرت میدهد باذن الله آب ایجاد میکنیم، این ایجاد معناست بذات. ایجاد معنا بذات، یعنی خودش را ایجاد کردیم. گاهی نه کلمه آب را به کار میبریم، با به کار بردنِ کلمه معنا ایجاد میشود.
این دیگر ایجادِ معنا بالذات نیست، ایجادِ معنا بالعرض است. ایجاد لفظ است بالذات، ایجادِ معناست بالعرض. بالذات یعنی خودِ لفظ ایجاد شده، بالعرض یعنی به واسطه لفظ، معنا ایجاد شده است. پس اراده استعمالی یعنی ایجادِ معنا به توسط لفظ، به تعبیری دیگر ایجاد بالعرضِ معنا، ایجاد بالعرض یعنی ایجاد به واسطه. ایجادِ لفظ است بالذات، ایجادِ معناست بالعرض. اما اراده تفهیمی، اراده تفهیمی احضارِ معناست، اراده احضار معناست در ذهنِ مخاطب. وقتی میگویم میخواهم آن چه در ذهنم هست به مخاطب تفهیم کنم، منظورم این است که میخواهم معنایِ آن چه را که در ذهنم هست و در باطنم هست در ذهن مخاطب احضار کنم. اراده کردم که احضار کنم آنی را که در ضمیرم هست، احضار کنم در ذهنِ مخاطب. این اراده احضارِ معنا میشود اراده تفهیمی.
پس اراده استعمالیه داریم که به معنای ایجادِ معناست به توسطِ ایجادِ لفظ، و اراده تفهیمیه داریم که به معنای اراده احضارِ معنا در ذهن مخاطب است. ببینید این ارادهها چطوری ترتیب داده میشوند. یک اراده دیگر هم داریم که البته آن اراده گم است در اراده استعمالی، و آن اراده ایجاد لفظ است. وقتی تلفظ میکنم اراده ایجاد لفظ هم دارم. منتها ارادهام به ایجادِ لفظ به خودی خود تعلق نگرفته، ایجاد لفظ برای ایجادِ معنا مقصود من است. پس اراده ایجاد لفظ هم دارم ولی به حسابش نمیآورم. اما ما در این بیانی که میخواهیم بکنیم آن را هم به حساب میآوریم. یک اراده استعمالی داریم، یک اراده ایجاد لفظ داریم، یک اراده تفهیمی، اینها ترتیبشان چطور است. اولِ همه اراده تفهیمیه است، آن که محرّک من برای اراده استعمالی هست اراده تفهیمیه است. من اول اراده تفهیم کردم که بعداً استعمال میکنم. اگر آن اراده تفهیم نبود استعمال پشتش نمیآمد.
پس اولِ همه اراده تفهیمیه است. بعد اراده تلفظ به لفظ است. بعد اراده ایجادِ معنا به لفظ است، اراده استعمالی آخرِ همه است. بعد هم استعمال است. اینکه گفتم بعد استعمال اشتباه گفتم. استعمال مؤخر از اراده استعمالیه نیست. استعمال مؤخر از اراده تلفظ هست ولی مؤخر از اراده استعمالیه نیست. اراده استعمالی چه بود؟ اراده استعمالی اراده ایجاد معنا بود. چه زمانی من اراده ایجاد معنا میکنم؟ وقتی تلفظ کردم. قبلش اراده تلفظ دارم، نه اراده ایجاد معنا. با آوردنِ لفظ اراده میکنم که معنا ایجاد بشود، دقیق است، توجه کنید چه عرض میکنم. اول اراده تلفظ میکنم، بعد لفظ میآورم. بعد که لفظ میآورم اراده میکنم با این لفظ آورده شده معنا را ایجاد کنم، یعنی وقتی استعمال شروع میشود اراده استعمالیه میآید، نه قبلش. قبلش اراده تلفظ به لفظ است. اراده میکنم تلفظ کنم لفظِ آب را، وقتی تلفظ میکنم با این تلفظم اراده میکنم که معنا را در ذهن مخاطب ایجاد کنم. پس اراده استعمالیه بعد از استعمال است، چون اراده استعمالیه معلوم شد معنایش چیست، اراده استعمالیه را نباید خلط کنیم نگوییم یعنی اراده تلفظ. اراده تلفظ قبل از تلفظ است، قبل از استعمال است ولی این اراده استعمالیه نیست.
اراده استعمالی یعنی اراده ایجاد معنا، چه زمانی این اراده برای من حاصل میشود؟ وقتی تلفظ کردم. بله از قبل اراده دارم که تلفظ کنم با تلفظم ایجاد معنا کنم، ولی این اراده قبل اراده تلفظ است، بعد که تلفظ میشود اراده استعمالیه ظهور پیدا میکند. پس ترتیب اینطور است، اراده تفهیمیه، اراده تلفظ، استعمال، اراده استعمالیه. این ترتیبش است. حالا با این ترتیب بخواهیم بحث بکنیم، شروع کنیم دیگر اشکالی پیش نمیآید جز اشکالی که بعداً خواهیم گفت. من مطلب را نصفکاره گذاشتم، هنوز ادامه ندادم. این مقداری که خواندم تطبیق بکنم بعد تتمهاش را عرض کنم.
«ثم لا یذهب علیک» که اراده استعمالی اگر دقت کنید عبارت است از اراده ایجاد معنا به لفظ «بالعرض»، «بالعرض» قیدِ ایجاد است که ایجادِ معنا ایجاد بالعرض است نه ایجادِ بذات. ایجادِ لفظ ایجادِ بذات است اما ایجادِ معنا ایجادِ بالعرض است. این معنای اراده استعمالی بود.
«و الارادة التفهیمیة ارادة احضار المعنی فی موطن فهم المخاطب مثلاً» اراده تفهیمیه اراده احضار معناست در موطنی که آن موطن عبارت است فهم مخاطب است. قیدِ مثلاً میآورد، چون همیشه لازم نیست کلاممان مخاطب داشته باشد، ممکن است کلامی را بگوییم مخاطبش بعداً بیاید. ما در نظر نداریم معنا را فقط در ذهن این شخص شنونده ایجاد کنیم، در ذهن مخاطب بعدی هم میخواهیم ایجاد کنیم یا ممکن است اصلاً بنویسیم. با نوشتن در ذهن مخاطبی که در ذهن خواننده بیاید نه در ذهن مخاطب. پس آن چه ما میخواهیم معنا را به ذهنش القا کنیم حتماً مخاطب نیست، مثلاً مخاطب است، یکی از افرادش مخاطب است، تقریباً فردِ رایجش هم مخاطب است. خب تا اینجا معلوم شد اراده استعمالی چیست، اراده تفهیمی چیست. «و کل من الارادة الاستعمالیة و التفهیمیة»، این را عرض کنم من این مطلب را از خارج نگفتم. اراده تفهیمیه دو جور وجود دارد، دقت میکنید که ما در بحثِ علت غایی برای غایت دو جور وجود قائل میشویم. میگوییم که مثلاً ما میخواهیم تخت را بسازیم تا بفروشیم پولش را بگیریم یا تخت را بسازیم تا رویش استراحت کنیم. پول گرفتن یا استراحت کردن علتِ غاییِ ماست.
قبل از اینکه تخت ساخته بشود من این علت غایی را تصور میکنم، این تصور محرک من میشود، محرک من میشود من را به سمت ساختنِ تخت سوق میدهد، بعد که من تخت را میسازم آن که در ذهن من آمده بود و محرک من شده بود حالا وجود خارجی پیدا میکند یعنی میروم روی تخت مینشینم استراحت میکنم یا تخت را میفروشم پولش را میگیرم. آن که در ذهن من و محرک من بود حالا وجودِ خارجی پیدا میکند. غایت به وجودِ ذهنیاش میشود محرکِ فاعل و قبل از فاعلیتِ فاعل، ولی به وجودِ خارجیاش میشود مترتبِ بر فعلِ فاعل. این را ما در بحث علت غایی داریم. در اراده تفهیمیه هم همینطور. اراده تفهیمیه ابتدا محرک من میشود، من اصلاً تصمیم گرفتم که مافیالضمیر خودم را به این شخص مخاطب القا کنم. این اراده تفهیمیه قبل از همه است، قبل از اراده تلفظ است، قبل از اراده استعمالیه است، قبل از استعمال است، قبل از همه است. اما یک اراده تفهیمیه داریم که بعد از استعمال است، آن را من نگفته بودم از خارج. یک اراده تفهیمیه داریم بعد از استعمال، و آن این است که مثل همان غایتی که بعد از فعل میآید، نه غایتی که قبل از فعل میآید.
غایت قبل از فعل وجودِ ذهنیِ غایت است که محرک میشود. این اراده تفهیمیه هم که وجودِ ذهنی میگیرد محرک من میشود به سمت تلفظ، ولی وقتی تلفظ میکنم آن وقت است که اراده تفهیمیهای که من از قبل در ذهنم داشتم ظهور پیدا میکند، وجودِ خارجی پیدا میکند یعنی وجود نفسانی پیدا میکند. الان که من استعمال کردم، الان که لفظ را گفتم، هم دارم اراده میکنم ایجاد معنا را، هم دارم اراده میکنم تفهیم این معنا را به مخاطب. پس یک اراده تفهیمیه هم بعد از استعمال میآید. ایشان اشاره میکند به اراده تفهیمیه که بعد از استعمال هست. میگوید اراده استعمالیه و اراده تفهیمیه هر دو مؤخرند از استعمال. آن اراده تفهیمیه را میگوید که عرض کردم مؤخر است، نه آن اراده تفهیمیه مقدم. اراده تفهیمیه مقدم هم هست ولی ایشان به آن توجه ندارد فعلاً. «و کل من الارادة الاستعمالیة و التفهیمیة» متأخر از استعمال و تفهیمند. چه نوع تأخری، تأخر به طبع. تأخر به طبع یعنی تأخرِ بالوجود، تأخر بالعلیة یعنی تأخر بالوجوب. این دو تأخرها را توجه داشته باشید. این یکی تأخر بالعلیة دارد یعنی وجوبش مؤخر است از وجوب علت. یا میگوییم این تأخر به طبع دارد یعنی وجودش مؤخر از وجود علت است. وقتی وجودها را نگاه میکنیم وجودِ مؤخر را میگوییم تأخر به طبع دارد. وقتی وجوبها را ملاحظه میکنیم وجوبِ مؤخر را میگوییم تأخر بالعلیة دارد. الان ایشان میگوید تأخر این دو اراده از استعمال تأخر به طبع است، یعنی استعمال اول وجود میگیرد اینها بعداً وجود میگیرند. در وجود اینها مؤخرند. خب «فضلاً عن ذات المعنی».
دانش پژوه: الان استعمال یعنی تفهیم؟
استاد: تفهیم یعنی تفهیمِ بالفعل است، نه تفهیمی که من قصد کردم، تفهیمِ یعنی خودِ تفهیم. تا حالا بحث در اراده تفهیم بود که میگفتیم قبل از، بعد از، خودِ تفهیم که مسلّم بعد از استعمال است. حتی ...
دانش پژوه: این مؤخر است. یعنی در واقع تفهیم مقدم است
استاد: بله تفهیم را مقدم میکند. عرض کردیم به همان صورتی که عرض کردیم که غایت مترتب میشود بر فعل. غایت را گفتیم مترتب میشود بر فعل، اراده استعمالی و اراده تفهیمی هر دو میشوند تقریباً به منزله غایت، مترتب میشوند بر فعل، استعمالی مترتب میشود بر استعمال، تفهیمی مترتب میشود بر تفهیم. پس این دو تا اراده از استعمال و تفهیم مؤخر میشوند وجوداً. البته وجوداً مؤخر میشوند نه ذهناً، ذهناً مقدمند، وجوداً مؤخرند. تأخر به طبع دارند. دقیق است مطالب، من خیلی توضیح نمیدهم، فکر میکنم همین مقدار توضیح کافی باشد ولی مطالب دقیق است.
«فضلاً عن ذات المعنی»، یعنی اگر از استعمال و تفهیم مؤخرند، از ذاتِ معنا به طریق اولی مؤخرند، چون ذاتِ معنا قبل از استعمال هست، قبل از تفهیم هست. ذاتِ معنا چه زمانی هست؟ ذاتِ معنا قبل از این است، وجودِ معنا با استعمال حاصل میشود، اما ذاتِ معنا قبل از استعمال هست. پس ذاتِ معنا میآید، بعد استعمال و تفهیم میآید، بعد اراده استعمالی و تفهیمی مترتب میشوند. میبینید اراده استعمالی و تفهیمی بعد از همه است.
خب تا اینجا چه شد؟ من تا اینجا را از خارج گفته بودم. تا اینجا توجه کنید اراده استعمالیه و تفهیمیه هر دو آمدند آخر قرار گرفتند. حالا آیا میتوانیم در موضوع له، این دو ارادهای را که آخر قرار گرفتند اخذ کنیم؟ مسلّم نمیتوانیم. چون اینها بعد از موضوع له هستند. چیزی که بعد از موضوع له میخواهد وجود بگیرد چطوری در موضوع له میآید. چطوری در استعمالی که من میکنم در ضمنِ معنا میآید. در ضمن معنا نمیتواند بیاید. با این بیانی که ایشان میگوید آلیاً هم نمیشود بیاید. همانطور که استقلالاً نمیشود بیاید آلیاً هم نمیشود بیاید. بنابراین این کلام تقریباً میشود اشکالی بر تفصیل قبلی، اگر چه تفصیل را اشکال نکرد، ولی در اینجا ضمناً دارد اشکال میکند. «فلا یعقل اخذها» یعنی اخذ این اراده. چه اراده استعمالی چه اراده تفهیمی «فی المستعمل فیه» برای اراده استعمالیه است. «هم المراد افهامه» برای اراده تفهیمیه است. آن که میخواهد افهامش کنید در آن نمیتوانید، آن معنایی که «المراد افهامه» یعنی معنایی که قصد کردم بفهمانمش، «مراد افهامه» مخاطب نیست، «مراد افهامه» معناست. معنایی که من اراده کردم افهامش را در آن معنا نمیتوانم اراده تفهیمیه را اخذ کنم. معنایی که من درش استعمال میکنم لفظ را، در آن معنا نمیتوانم اراده استعمالیه را اخذ کنم. چرا؟ به خاطر اینکه اراده استعمالی و اراده تفهیمی هر دو مؤخرند، مؤخر را که نمیشود در مقدم اخذ کرد. مؤخر هنوز موجود نیست، چطوری آن که موجود نیست میتوانید در مقدمی که موجود است اخذ کنید. پس روشن است که اراده استعمالی را در معنا و اراده تفهیمی را در معنا نمیشود اخذ کرد. همان که آخوند گفت، مرحوم آخوند هم همین را میگفت، گفت اراده استعمالی را نمیشود اخذ کرد. یعنی باید لفظ را در معنای خالص استعمال کنی، نه در معنای مراد به اراده استعمالیه و نه در معنای مراد به اراده تفهیمیه. از «الا ان تقدم الاستعمال»، یک مطلبِ دیگری را بیان میکند که من احتمال میدهم واردش بشویم نتوانیم به این زودیها ازش خارج بشویم، بگذاریم برای جلسه بعد.