« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/07/18

بسم الله الرحمن الرحیم

صفت «مَلِک» و شرایط سه‌گانهٔ آن/مساله بیست و یکم در باقی صفات باری تعالی /مقصد سوم در اثبا صانع و صفات و آثارش

 

موضوع: مقصد سوم در اثبا صانع و صفات و آثارش/مساله بیست و یکم در باقی صفات باری تعالی /صفت «مَلِک» و شرایط سه‌گانهٔ آن

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

صفت «مَلِک» و شرایط سه‌گانهٔ آن

 

«قال:والملك.
أقول: وجوب الوجود يدل على كونه تعالى ملكا»[1] .

صفات معروف واجب تعالی را ذکر کردیم، به باقی صفات پرداختیم که از بین آن صفات، جود را بیان کردیم. حالا مَلِک را می‌خواهیم بیان کنیم که از صفات واجب تعالی است.

خدا با داشتن این صفت، مَلِک نامیده می‌شود. سه امر در مَلِک بودن معتبر است که هر سه امر را خدا واجد است، بنابراین باید او را مَلِک نامید.

 

     امر اول این است که او غنی از دیگران است؛ هم در ذات غنی است، هم در صفاتش. یعنی نه ذات او را کسی افاده می‌کند و نه صفتی از صفات را کسی به او می‌دهد. پس او در ذاتش و در صفاتش غنی است.

     امر دوم این است که همهٔ اشیاء به او محتاج‌اند.

     امر سوم این است که همه مملوک او هستند.

هر کس که این سه امر را داشته باشد مَلِک است. پس خدا هم به‌خاطر داشتن این سه امر مَلِک است. پس در مَلِک بودن سه امر معتبر است که هر سه امر را خدا دارد: امر اول غنی بودن از غیر، امر دوم محتاج بودن غیر به او، امر سوم مملوک بودن غیر به او.

 

ما در بیان امر اول که خدا واجد امر اول است، این است که خدا در ذاتش و در صفاتش غنی از دیگران است. همان‌طور که بیان کردم، نه وجودش را کسی به او می‌دهد و نه هم صفاتش را. صفاتش هم به دو قسم تقسیم می‌شود: صفات حقیقیِ محضه دارد و صفات حقیقیِ ذات اضافه دارد. مثلاً حیات صفت حقیقیِ محض است که به چیزی اضافه نمی‌شود. اما علم و قدرت صفات حقیقیِ ذات اضافه است؛ به این معنا که صفتی است حقیقی، ولی اضافه می‌شود به مقدور یا اضافه می‌شود به معلوم. خدا عالم است به شیئی و قادر است بر شیئی. این «به شیئی» و «بر شیئی» اضافه درست می‌کند، در حالی که صفت یعنی علم یا قدرت، صفت حقیقی است. این‌چنین صفاتی را که حقیقتاً یک کمالی هستند، صفت حقیقی می‌گویند. و اگر این کمال اضافه بشود، به آن می‌گویند حقیقیِ ذات اضافه، و اگر اضافه نشود به آن می‌گویند حقیقیِ محض. حیات صفت حقیقیِ محض است، علم و قدرت صفت حقیقیِ ذات اضافه است. اما مثلاً مثل خالقیت و کونه بحیث یخلق، کونه بحیث یخلق به قدرت برمی‌گردد و صفتش اضافه است، ولی خالقیت صفت اضافیِ محض است. این از صفات حقیقیه به حساب نمی‌آید و کمال واجب تعالی نیست، بلکه چون خدا کامل است این صفت از او انتزاع می‌شود، نه چون این صفت را دارد کامل باشد. این‌گونه صفت‌ها، این‌ها لازم نیست خدا در این‌جور صفت‌ها غنی باشد. خب خدا در این‌جور صفت‌ها احتیاج به مخلوق دارد؛ تا مخلوقی نباشد خالقیت انتزاع نمی‌شود. چون صفت، صفت کمالیِ خدا نیست، هر چیزی احتیاج داشته باشد، زائل بشود، حادث باشد، تغییر بکند، هیچ مشکلی به وجود نمی‌آید، چون صفات حقیقی نیست. پس صفات حقیقیِ خدا باید غنی باشد، احتیاج نداشته باشد، حالا چه حقیقیِ محض، چه حقیقیِ ذات اضافه. خب پس ثابت شد که خدا در ذاتش غنی است، در صفات حقیقیِ ذات... در صفات حقیقی‌اش مطلقاً، چه محض چه ذات اضافه باشند، احتیاجی به غیر ندارد. از این جهت آن خصوصیت و شرط اولی که مَلِک بودن را درست می‌کند برای خدا هست.

 

اما شرط دوم.

شرط دوم این است که همهٔ دیگران، همهٔ موجودات دیگر به او محتاج باشند. نه یک موجود، دو موجود، همهٔ موجودات. همین‌طور هم هست. همهٔ موجودات ممکن‌اند و ممکن تا به واجبی مستند نشود، وجود نمی‌گیرد. پس همهٔ ممکنات به‌خاطر امکانشان به واجب تعالی محتاج‌اند. بنابراین شرط دومِ مَلِک بودن را هم خدا دارد.

 

شرط سوم مملوک بودن موجودات دیگر برای خداست.

این هم برای خدا حاصل است. چون ذات همهٔ موجودات در ید اوست. مثلاً صفات و امثال ذلک، ذات موجودات در ید اوست. یعنی او قاهر بر تمام ذوات است و تمام ذوات از او صادر می‌شوند که تقوّم پیدا می‌کنند.

همهٔ ذات‌ها مال اوست. ذات را او صادر می‌کند و مال اوست. بنابراین همهٔ اشیاء مملوک او هستند. هر سه شرط مَلِک بودن را خدا دارد، مَلِک است.

 

[سؤال شاگرد:] کدام سوم، شرط سوم... اگر آن دو شرط قبلی را نداشته باشد کافی نیست؟

پاسخ: مگر اینکه بگویید شرط سوم در دو قبلی هست که کسی که همهٔ اشیاء مملوک او هستند،

اولاً غنی است، ثانیاً اشیاء به او محتاج‌اند. این را بفرمایید اشکال ندارد که شرط سوم مشتمل بر دو شرط قبل هست. ولی ما در وقتی می‌خواهیم چیزی را تعریف کنیم، نباید اکتفا کنیم به اینکه یک امر مشتمل بر امور دیگر را ذکر کنیم. در تعریف تمام خصوصیات باید مورد تصریح قرار بگیرد. [سؤال شاگرد:] همه اشیاء...

[استاد:] نه، اگر همه مملوک باشند، یا او در یک چیز محتاج به اشیاء باشد، در ثنا کردن محتاج باشد، یعنی همه مملوک‌اند ولی او برای اینکه ثناگو داشته باشد احتیاج به این شرط دارد دیگر. پس غنی نیست. این‌طور نیست که فکر کنید آن شرط سوم به‌تنهایی کافی می‌شود. درست است؟

[سؤال شاگرد:] بله می‌گویم کلام مالک کرد...

[استاد:] بله مَلِک، مَلِک مالکی است که فرمان همه به دست او باشد و او از همه بی‌نیاز باشد، دیگران به او محتاج باشند. شرایط مَلِک همین سه تاست. اگر شما بفرمایید که آن دو شرط اول را لازم ندارد، اشتباه است. اصلاً آن دو شرط اول لازم است. اگر بفرمایید سومی مشتمل بر آن دو شرط است، اشکالی ندارد. ولی در تعریف یک شیء باید تمام خصوصیات تصریح بشوند. اگر یک جامعی بیاوریم که به استعمال آن جامع اکتفا کنیم کافی نیست. باید تمام آنچه را که این جامع در آن مشتمل است در تعریف تصریح کنیم. یعنی تعریف طوری است که باید از کنایه، از مجاز، از حد، از قرائن استفاده نشود. تمام قیود معرَّف باید در معرِّف تصریح بشود. پس نمی‌توانیم بگوییم سومی ما را از دو تای اولی بی‌نیاز می‌کند، بلکه اگر سومی مشتمل بر دو تای اول باشد، به هر حال باید ذکر بشوند. همهٔ شرایط باید ذکر بشود.

[سؤال شاگرد:] باید لازم باشد...

[استاد:] باید لازم باشد. بالاخره این سه تا معتبرند. حالا این سه تا در عرض هم معتبرند یا در طول هم معتبرند؟ وقتی معتبر بودند، شما مَلِک را که بخواهید تعریف کنید، اگر یکی از این شرایط مفقود

باشد مَلِک نیست. حالا این شرایط لازم‌اند یا اینکه در عرض هم‌اند در تعریف، یا یکی مهم‌تر از بقیه است، این‌ها خیلی مهم نیست. مهم این است که در مَلِک این شرط لازم است و خدا این شرط را دارد و ما این شرط را درست می‌دانیم.

 

تطبیق عبارت علامه حلی در صفت مَلِک

 

عبارت را توجه کنید. صفحه ۳۰۶، حالا این را بخوانم.

قال: و الملك.

می‌فرماید: خب پس برای خدا صفت مَلِک ثابت است، پس خدا مَلِک است. کسی که صفت مَلِک برایش ثابت باشد مَلِک است.

أقول: وجوب الوجود يدل على كونه تعالى ملكا

وجوب الوجود، این را بیان نکردم که وجوب وجود دلالت می‌کند بر اینکه خدا مَلِک است. چون وقتی واجب الوجود غنی است، همیشه بی‌نیاز است، دیگران به او محتاج‌اند، او به دیگران محتاج نیست. وجوب وجود می‌گوید، باز وجوب وجود اقتضا می‌کند که ذات همهٔ ممکنات در اختیار او باشد. واجب چون واجب است غنی است، یک. چون واجب است همهٔ ممکنات به او محتاج‌اند. چون واجب است ذوات همهٔ ممکنات در ید قدرت اوست. پس همین وجوب، هر سه شرط به او مستند است. پس خدا به‌خاطر واجب بودن مَلِک است.

 

«وجوب الوجود یدل»، دلالت می‌کند بر اینکه خدای تعالی مَلِک است.

«لأنه»، شروع می‌کند به ذکر سه شرط. چون خدا این سه شرط را دارد، یک، و هر موجودی که واجد این سه شرط باشد مَلِک است، نتیجه پس خدا مَلِک است.

«لأنه غني عن الغير في ذاته و صفاته الحقيقية المطلقة و الحقيقية المستلزمة للإضافة». این دو را توضیح دادم. حقیقیِ مطلقه یعنی حقیقی که اصطلاحاً حقیقیِ محض می‌گویند. مطلقاً می‌گویند

مطلق یعنی قید اضافه در آن نیست، یا محض هم یعنی همین، یعنی خالص است، اضافه در آن نیست. فرقی نمی‌کند، چه بگویید محض، چه بگویید مطلقه. عرض کردم یکی را مثل حیات کردم، چون دیگر هیچ اضافه‌ای نیست. و حقیقی که ذات اضافه است، علم و قدرت که صفت حقیقی است، یعنی کمال به حساب می‌آید، اما ذات اضافه است، یعنی به مقدور یا به معلوم اضافه دارد. که گفتم اینکه خدا عالم است به این چیز، یا قادر است بر فلان چیز، این «به فلان» و «بر فلان» اضافه درست می‌کند. این شرط اول.

 

شرط دوم: «و کل شیءٍ مفتقرٌ إلیه»، همهٔ اشیاء محتاج او هستند. زیرا که «لأن كل ما عداه ممكن إنما يوجد بسببه »، غیر از خدا، ممکن الوجود است. چون ممکن الوجود است، «إنما یوجد بسببه»، یعنی به سبب خدا موجود می‌شود. چون هر ممکن الوجودی به سبب واجب الوجود ممکن می‌شود. اگر ممکن الوجودی به ممکن الوجود دیگر متکی باشد، بالاخره آن ممکن دیگر باید به واجب متکی باشد. علی أی حال یا مستقیماً ممکن‌ها به واجب متکی‌اند یا باواسطه متصل‌اند و منتهی می‌شوند به واجب. پس که مبدأ کل ممکنات واجب تعالی است، پس همهٔ ممکنات به او محتاج‌اند. و این شرط دوم را هم که احتیاج ممکنات إلیه باشد، خدا واجد است.

شرط سوم: «و له ذات کل شیءٍ»، ذات همه برای خداست. یعنی ذات همه در ید قدرت خداست و خداست که این ذات را افاضه می‌کند.

«لأنه»، یعنی «کل شیءٍ»، «مفتقرٌ إلیه فی تحقق ذاته»، نه تنها در ادامهٔ حیات، بلکه در اصل تحقق هم همه محتاج او هستند. هم در اصل تحقق و هم در ادامه.

«فیکون مَلِکاً»، فیکون متفرع بر وجود این سه شرط است.

چون این سه شرط را دارد، فیکون مَلِکاً. بعد هم با تعلیل بیان می‌کند، این تفریع را، تفریعیه را با تعلیل بیان می‌کند: «لأن الملك هو المستجمع لهذه الصفات الثلاث.»، مَلِک کسی است که این صفات ثلاثه را جمع کرده باشد. و چون خدا این صفات ثلاثه را جمع کرده، حتماً مَلِک است.

 

[سؤال شاگرد:] اطلاق مَلِک بر خدا...

[استاد:] مَلِک یک اعتباری است، اطلاق حقیقی نیست. یک معنای دیگر هم معنای اعتباری بوده، به معنای اینکه ما اعتبار می‌کنیم این را، این صفت برای آن مَلِک هم هست. می‌گوییم این مَلِک از رعیت بی‌نیاز است.

این یک اعتباری است، بی‌نیاز نیست، اعتبار می‌کنیم. می‌گوییم که تمام رعایا به او محتاج‌اند. این هم باز اعتباری است. می‌گوییم اختیار رعیت هم دست اوست. سومی، این هم اعتباری است. همهٔ شرایط هست، منتها شرایط اعتباری است. پس آن که حاصل می‌شود مَلِک اعتباری است.

 

توضیح تکمیلی دربارهٔ صفت جود و امکان آن برای خداوند

 

اما اینکه فرمودید از جلسهٔ قبل باقی مانده، من قرار شد بیان کنم که حالا تذکر دادید بیان می‌کنم، این است که در جلسهٔ قبل اگر یادتان باشد ما امکان را ثابت کردیم برای خدا، در حالی که می‌خواستیم اثبات کنیم که خدا جواد است. نه امکان جود دارد، ما امکان جود را برای خدا ثابت کردیم. ولی از امکان، وجوب استفاده می‌شود. چون یک قانون داریم که آنچه که برای خدا ممکن است از کمالات، برای او واجب است. این قانون است نه تنها برای خدا، برای هر مجردی. برای هر مجردی آنچه که ممکن است، حاصل است. و اینکه بعداً حاصل می‌شود، ماها چیزهایی که برایمان ممکن است بعداً حاصل می‌شود، باید کسبش کنیم یا باید فاعلی ما را مدد کند تا به آن برسیم. اما خدا آنچه را که قوه دارد، در همان ازل دارد. یا مجردات مثل عقول، هر چه که هستند از اولشان آن چیز را دارند. این‌طور نیست که حالت منتظره داشته باشند و حرکت کنند از قوه به فعلیت بیایند. چون حرکت نوعی تغییر است و مجردات منزه از تغییر است. پس برای خدا هر چه که ممکن باشد واجب است. یا به تعبیر دیگر حاصل است. پس اگر جود ثابت کردیم که جود برای خدا ممکن است، همین برای ما کافی است. دیگر لازم نیست ما بعدش را ثابت کنیم. با قاعده‌ای که داریم نتیجه می‌گیریم که پس جود برای خدا واجب است و خدا جواد است. اینکه در جلسهٔ قبل ثابت نکردیم وجوب جود را، حصول جود را، علتش این بود که احتیاج نداشتیم. همین اندازه که امکان ثابت می‌شد، حصول و وجوب هم ثابت می‌شد. این را من در جلسهٔ قبلی گفتم که نگفته بودم، تذکر دادند.

 

[سؤال شاگرد:] و مجردات نه قوه و فعلیت را ندارند، استعداد ندارند، استکمال هم ندارند...

[استاد:] استکمال هم ندارند، موت ندارند، تغییر ندارند.

[سؤال شاگرد:] روایات دلالت بر تجرد نمی‌دهد...

[استاد:] این یک نزاع فلاسفه و متکلمین است که ملائکه مجردند یا نه. فلاسفه می‌گویند مجردند و متصرف‌اند، قائل نیستند. متکلمین می‌گویند مادی‌اند و متصرف‌اند. نزاع در تجرد است. ولی آنجا را باید ثابت کرد. اگر کسی قائل شد به تجرد ملائکه، نه استکمال برایش قائل می‌شود نه موت قائل می‌شود. و اما کسانی که موت برای ملائکه قائل‌اند، تغییر قائل‌اند، تجرد قائل نمی‌شوند. حالا این حق با کدامشان است، باید در جای خودش بحث بشود. در افعال واجب تعالی باید بحث بشود. هنوز نرسیدیم به بحث فعل.

برسیم به آنجا، در افعال واجب تعالی در ملائکه موجود مجردی نیست، داشته باشیم چنانچه فلاسفه می‌گویند، یا همهٔ موجودات باید مادی باشند چنانچه متکلمین می‌گویند. ان‌شاءالله در پیش می‌گیریم.

سوال:

پاسخ: انسان بنابر نظر فلاسفه مجرد است،

متکلمین غیر از خدا هیچ‌کس را مجرد نمی‌دانند. بالاتر از روح را مجرد نمی‌دانند. دربارهٔ روح انسان هم ان‌شاءالله بحث می‌کنیم و توضیح می‌دهیم. این را حالا عجله نکنیم، ان‌شاءالله همه‌اش می‌آید.

 

صفت «تام» و «فوق التمام»

 

«قال: و التمام و فوقه.».

خدا موجودی است تام یا تمام. حالا تعبیر چیست؟ هر دو را گفتند. موجودی است تام یا موجودی است تمام. و همچنین موجودی است فوق التمام.

برای تام دو تفسیر کرده‌اند که در یک تفسیر فوق التمام هم می‌شود و در یکی فوق التمام را اخراج می‌کند. من اینجا تفسیر را نمی‌گویم، تنظیم آن به جای خودش بعداً گفته می‌شود. البته مطلبی که می‌گویم که هم تام را شامل بشود هم فوق التمام را، بدانید که تفسیر مشترک این‌ها را بیان می‌کنم. یعنی همهٔ مطالب گفته می‌شود، ولی آن بخش‌بندی‌ها را من حذف می‌کنم.

 

موجودی تام نامیده می‌شود که تمام کمالات لایق خودش را در همان بدو خلقت یا در بدو وجود داشته باشد.

موجودی فوق التمام نامیده می‌شود که علاوه بر داشتن کمالات خودش، کمالات دیگران را هم تأمین کند. برای توضیح بحث باید بیان کنم که موجود را به چهار قسم تقسیم می‌کنیم: یکی ناقص مطلق، یکی ناقص مستکفی، یکی تام، یکی فوق التمام. این چهار تا را من توضیح می‌دهم. البته این ناقص مطلق و ناقص مستکفی در عبارت نیامده، به مناسبت توضیحش می‌دهم و خب توضیحش هم به نظر می‌رسد که لازم است.

 

اول ناقص مطلق را بیان می‌کنم. ناقص مطلق موجودی است که کمالات لایقش را در بدو خلقتش ندارد. و چنین هم نیست که در ذاتش نیرویی نهاده شده باشد که خودش با آن نیرو کمالات را به دست بیاورد. بلکه کمالات از بیرون باید افاضه بشود. مثل ماها.

کمالات، علم مثلاً، قدرت و امثال ذلک در بدو خلقت به ما داده نشده. خدایی که ما را به سمت کمال می‌رساند، در ضمن به کمال رساندن، کمالات را هم به ما افاضه می‌کند. از بیرون کمالات به ما افاضه می‌شود و ما صاحب کمالات می‌شویم. پس این‌طور شد که ناقصیم که با امداد از خارج کامل می‌شویم. ناقصی هستیم که با امداد از خارج کامل می‌شویم. چنین نیست که در ذاتمان نیرویی داشته باشیم که بدون احتیاج به موجود خارجی به سمت کمالات لایقمان برویم. ما را می‌گویند ناقص مطلق. یعنی ناقصی که غنی و مستکفی نیست. پس اولین موجودی که کمالاتش را باید غیر به او عطا کند و خودش نمی‌تواند به دنبال کمال برود. اگر عالم می‌شود، معلمی که خداست عالمش می‌کند. یا وسائط، وسائط هم معلم‌اند، ولی این وسائط همه منتهی می‌شوند به آن معلم اصلی. اگر قدرت دارد، قدرتش را دیگری به او می‌دهد. الا وقتی از مادر متولد شد، ابتدا قدرتی نداشت. بعداً کم‌کم قدرت افاضه شد. اول هم که از مادر متولد شد علمی نداشت. بعداً خدا به او علمی داد. تلاشی کرد، خودش هم باید یک تحرکاتی داشته باشد که خدا به او علم بدهد. علی أی حال از طریق خارج و به کمک موجود خارجی به کمال لایقش رسید. این موجود را اصطلاحاً می‌گویند موجود ناقص مطلق.

 

موجود مستکفی این است که وقتی که وجود را به او دادند، در همهٔ کمالات یا در بعضی کمالات نادار باشد و ناقص باشد، اما خدا در این موجود امری را نهاده باشد که به‌خاطر آن امر خود این موجود به سمت کمال برود. البته ضمام کارش دست خداست.

این‌طور نیست که مستقلِ مستقل باشد. اصل وجودش و همه‌چیزش خداست. ولی خدا در او یک نیرویی گذاشته که او با آن نیرو به سمت کمال خودش می‌رود. مثلاً فلک را توجه کنید.

فلک، فلکی که آقایان قدیم می‌گفتند، گفتند فلک دارای یک نفسی است که نفسش در جوهر کامل است. خود بدنهٔ فلک و نفس در جوهرشان کامل‌اند. برای کمال بدنش حرکت نمی‌کند.

در کمیتش هم کامل است، رشد نمی‌کند که بزرگ‌تر بشود. در کمیت هم حرکت نمی‌کند. در کیفیتش هم کامل است. در أین هم کامل است، أین را یعنی مکانش را هم عوض نمی‌کند.

اما در وضع کامل نیست. لذا حرکت وضعی می‌کند، وضعش را عوض می‌کند. حرکت جوهری ندارد، حرکت کمی، کیفی، أینی ندارد. فقط حرکتش وضعی است. چرا؟ چون در وضعش ناقص است، در بقیهٔ چیزها کامل است. در وضع حالا چطور ناقص است را توضیح دادم و چطور خودش را کامل می‌کند آن را هم توضیح دادم. منظور من این هم نیست. منظور من این است که در درون این جسم نیرویی نهاده شده که با تحریک بدنه، خودش را به کمال لایق برساند. این نفس را به آن می‌گویند مستکفی. ناقص مستکفی. یعنی ناقصی که خودکفاست.

خودکفاست یعنی احتیاجی به خالق ندارد؟ به خالق دارد. خالق خلقش کرده، خالق این نیروی خودکفایی را به او داده. ولی آن‌طور نیست که هی دم‌به‌دم بخواهد به او صورتی افاضه بشود. او خودش وضع خودش را تغییر می‌دهد. قانونی که شد، ولی هر لحظه که خدا دست از این بردارد، وجودش معدوم می‌شود، همه‌چیزش. اما با توجه به اینکه علت در او اثر دارد، او خودش دارد به سمت کمالش می‌رود. با توجه به این، این را به آن می‌گویند موجود ناقص مستکفی.

 

سوم موجودی است که آنچه را که آن کمالی را که لایق است در بدو خلقت دارد. مثل عقل، مثل عقول. که در ابتدای خلقت هر چقدر که کمال لازم دارد خدا به او داده. این‌طور نیست که امر بالقوه‌ای، استعدادی در او باشد، آن استعداد را به کمال برساند. حالا چه خودش به کمال برساند، چه امر خارجی او را به کمال برساند. هیچ‌کدام، هیچ‌کدام این‌ها نیست. از اول خدا او را کامل آفریده. منتها کامل در حد خودش. مثلاً جبرئیل کامل است، یک ملک معمولی هم کامل است، ممکن است ملک ولی در سطح پایین‌تر است. کمالات لایق او را دارد، کمتر از کمالات لایق حضرت جبرئیل دارد. خدا هر دو را اگر مجردند، در همان حد لایق از همان اول آفریده. برایشان کمال منتظره نباشد. کمالی که این‌ها بعداً داشته باشند، از قوه به فعلیت خارج بشوند و کمال منتظرشان را واجد شوند. هیچ کمال منتظری ندارند. هر کمالی را که لایق‌اند، در همان بدو خلقت خدا به آن‌ها افاضه کرده. اینکه این موجودات را می‌گویند تام. خود خدا به این معنا تام است. منتها کمالات را از بدو خلقت عطا می‌کند، یا از اولِ وجود کمالاتی را دارد، باز می‌گوییم تام.

در مورد خدا نمی‌شود گفت کمالات از بدو خلقت برایش هست، چون خلقتی برای خدا نیست.

باید بگوییم کمالات از همان ازل که خدا موجود است، کمالات با او هست. پس خدا تام است. کمالات لایقش را در همین ابتدای وجود دارد. چنین نیست که کمال لایقی برای او بالقوه و استعداد موجود باشد و او با حرکت و تبدیل کردن قوه به فعلیت به آن کمال برسد. بلکه هر کمالی که لایق است از همان ازل دارد. پس می‌شود وجود تام. حالا عقولی در خارج هستند مجرد که آن‌ها هم تام‌اند یا نیستند، این اختلافی است.

فلاسفه می‌گویند چرا هست، متکلمون می‌گویند نیست. ما در این نزاع نداریم.

می‌خواهیم بگوییم آن تعریف تام در فرض مصداقی غیر از خدا نداشته باشد، کافی است که خدا مصداقش باشد. خلاف شده، می‌گویند غیر از خدا هم دارد، متکلم می‌گوید ندارد. مهم نیست برای ما. می‌خواهیم تعریف کنیم تام را و بیان کنیم که این تام مصداق هم دارد، لااقل مصداقش خداست. حالا ماعدا برایش مصداق پیدا بکند یا نکند. پس تام موجودی است که تمام کمالات لایق را، تمام کمالات لایق را از همان ابتدای وجود دارد. حالا یا به او دادند اگر مخلوق است، یا از اول دارد اگر خالق است. این می‌شود موجود تام.

 

اما موجود فوق التمام چیست؟ موجود فوق التمام این است که تمام کمالات موجود، تمام کمالات لایق را دارد، علاوه بر این کمالاتی را هم که باید به دیگران افاده کند دارد. آن هم از ناحیهٔ خودش دارد. خیلی از ناحیهٔ خودش مهم است. چون فلاسفه معتقدند که عقول واسطه در فیض‌اند. یعنی کمالات مادون عقول به مادون می‌رسد. ولی معتقدند این کمالات مادون را عقول ندارند، از بالا می‌گیرند به پایین می‌دهند. پس کمالات برای خودشان نیست. کمالات را افاضه می‌کنند، بعد افاضه می‌کنند، افاضه می‌کنند. اول استفاضه می‌کنند، بعد افاضه می‌کنند. کمالات برای خودشان نیست. لذا عقول فوق التمام نامیده نمی‌شوند. ما تسلیم. خب اصلاً عقول را این قائل نیست. در فرض هم که قائل باشند، آن که فلاسفه‌اند، باطل است. فلاسفه که نمی‌گویند فوق التمام می‌شوند. فوق التمام فقط یک موجود است که خداست. که هم کمالات لایق خودش را دارد، یک، هم کمالات موجودات دیگر را تأمین می‌کند. آن هم از خودش تأمین می‌کند، از کسی نمی‌گیرد که به کسی بدهد. خودش به کسانی می‌دهد. و خداست که چنین موجودی است. پس فوق التمام فقط خداست. بنابراین فوق التمام دو قید دارد. تمام یک قید داشت و آن این بود که تمام کمالات را واجد باشد. این می‌شود

تمام. اما فوق التمام این است که هم تمام کمالات لایق را واجد باشد، هم کمالات مادون را افاضه کند، بدون اینکه این کمالات را از کسی گرفته باشد. کمالات خودش را داشته باشد که یعنی به قول خودمان کمالاتی را که دارد پر است و لبریز می‌شود. آن لبریزش را به دیگران می‌دهد. کمالش او را، وجودش را پر کرده بی‌نهایت، تازه لبریز می‌شود به دیگران می‌دهد. البته نه همان سنخ کمالاتی که خودش دارد. رقیق می‌شود، تنزل و رقیقش، رقیق می‌شود. اصلش را، آن غلیظش را تا بی‌نهایتش را خدا دارد. تا بی‌نهایتش را هیچی از آن باقی نمی‌دهد به دیگران بدهد. همهٔ بی‌نهایت برای اوست. آن تنزل و کم‌رنگ شده و رقیق شده را به دیگران می‌دهد. اگر بخواهم این اتفاق بیفتد،

مختصراً اشاره می‌کنم که خدا منبع نور است. از این منبع نور شعاعی ساطع می‌شود.

آن شعاع هر چقدر از منبع نور دورتر بشود، کم‌رنگ‌تر می‌شود. با این شعاعی که دارد ساطع می‌شود، مخلوقات آفریده می‌شوند. موجودات خیلی قوی در همان ابتدای شعاع مقامشان هست. موجودات متوسط وسط شعاع. موجودات دیگر خیلی ضعیف آن آخرهای شعاع که دیگر خیلی کم‌رنگ شده. البته شعاع، شعاع معنوی است نه شعاع حسی. همهٔ موجودات از آن نور معنوی الهی بهره می‌برند. منتها کم و زیاد. یکی ظرفیت بیشتری دارد، نور بیشتری جذب کرده. ظرفیت متوسط، نور متوسط. یکی ظرفیت کمتر، نور کمتر. همه بالاخره بهره از او می‌برند. ولی اصل نوری که آن مرتبهٔ شدید است، بی‌نهایت است، خلاصه این را به کسی نمی‌دهد. تنزلش را، رقیق شدنش را، به تعبیر ما شعاعش را می‌دهد. همهٔ موجودات اشعهٔ نور او هستند. همه تنزل کمالات او را دارند.

هیچ‌کس از کمالات او بهره ندارد. از تنزل کمالات و از رقائق کمالات او بهره دارند. خب پس این‌طور شد، روشن شد که واجب تعالی هم تام است، زیرا تمام کمالات لایق را از ازل دارد، هم فوق التمام است، زیرا علاوه بر داشتن کمالات، کمالات دیگران را هم تأمین می‌کند.

 

[سؤال شاگرد:] خیلی کمالات مثلاً نقص...

[استاد:] نه کمال را بیان می‌کنیم. بله این را قبلاً هم گفتم. بیان کردم که تمام، تام یا فوق التمام آنی است که همهٔ کمالات لایق را داشته باشد. این لایق مهم است. همهٔ کمالات لایق را هم داشته باشد. یک کمالاتی هست لایق شماست، لایق او نیست اصلاً. چشم داشتن یا خوابیدن. خوابیدن کمال ماست. کسی که خوابش نمی‌برد، هیچ‌وقت خواب نمی‌برد، این آدم مریض است. خوابیدن کمال ماست. ولی این کمال ما برای خدا نقص است.

سوال:

پاسخ: بله تمام کمالات را دارد. ولی این را باید توضیح بدهم، شایدمگفتم. این کمالات زائد بر کمال خودشان، زوائدی هستند که باید داده باشند. آن این واحد، وجود او را کامل نمی‌کنند. زوائدی از وجود او هستند. زوائد، فضولات از آن وجود هستند. فضولات یعنی زائدند، نه اینکه فعل وجود او باشند. کمالات زائدند که برای من کمال‌اند، برای او کمال نیستند. چون داخل وجود او نیستند. کمالات او برای خودش هست. به غیر نمی‌دهد. آن زوائد را داریم، تبدیل به زوائد، احتمالاً کردن

زوائد را به زوائد که ضد ذات او نیست، لب ذات او کمالاتی به حساب نمی‌آید.

[سؤال شاگرد:] همه معصومین ناقص مطلق‌اند؟ ناقص...

[استاد:] بله. خب حالا یک کارهای خارق‌العاده دارند، ولی ناقص مطلق‌اند. آن‌ها هم باید کامل باشند. «أخرجکم لا تعلمون»، نه با قید امام بودن و نبی بودن، با قید انسان بودن او مثل ماست. بله چون نبی‌اند و یک چیزی خدا به آن‌ها افاضه کرده به نام نبوت یا ولایت، یک امتیازی با ما دارند که اگر آن ولایت و نبوت گرفته بشود، به مثابهٔ ما می‌شوند. و همین هم کامل می‌شوند. بعداً همین پیغمبر بعد از اینکه عبادت می‌کند، با این عبادت کامل می‌شود. یا با صلواتی که ما می‌فرستیم، خدا او را کامل می‌کند، نه ما کامل می‌کنیم. ما با صلوات از خدا تقاضا می‌کنیم که خدایا پیغمبر را کامل کن. و خدا به این دعای ما جواب می‌دهد و او را کامل می‌کند.

صلوات من باعث کمال پیغمبر می‌شود، نه من کاملش می‌کنم، خدا کاملش می‌کند. این خیلی مهم است که من مختصر گفتم، فقط اشاره کردم. به همین اشاره فکر می‌کنم کافی باشد که می‌گویند صلوات ما آیا پیغمبر را کامل می‌کند یا کامل نمی‌کند؟ جواب این می‌شود بله کامل می‌کند. می‌گویند شما یک مادونید که پیغمبر را کامل می‌کنید؟

جواب اینکه من کامل نمی‌کنم، از خدا درخواست می‌کنم. درخواست، این تقاضا یعنی التماس. التماس مادون. ما اشکال نداریم ما هر تقاضاها را نسبت به خدا داریم. یکی هم این تقاضاست. می‌گوییم خدایا بر پیغمبر رحمت بفرست و کمال بفرست. خب خدا که مافوق است به پیغمبر رحمت می‌فرستد و پیغمبر را کامل می‌کند. مافوق مادون را کامل می‌کند. ما یک مادون، مافوق خودمان را که پیغمبر است کامل نمی‌کنیم. ما یک مادون از خدا تقاضا می‌کنیم که تو کامل کنی. پس صلوات ما باعث کمال پیغمبر است، نه کمالی که از من صادر بشود. از من فقط دعا و التماس صادر شده. از خدا صادر می‌شود. که این خیلی مهم است و خیلی‌ها این مطلب، نقطه را متوجه نشدند، لذا سعی کردند اگر صلوات ما به پیغمبر نفعی نمی‌رساند، نفعش به خودمان برمی‌گردد. این اشتباه است.

نفعش به پیغمبر هم برمی‌گردد. منتها نفعی که از من صادر بشود ندارد، نفعی که از خدا صادر می‌شود.

[سؤال شاگرد:] موضوع زوائدش کامل با... چرا زوائد...

[استاد:] زوائد وجودش نیستند. موجود تمام آن کمالاتی را که زوائدند و باید به مادون بدهد، جزء وجودش نیست. اگر جزءش بود نمی‌توانست بکند به دیگران بدهد، ولی خودش ناقص می‌شد. آن‌ها جزءش نیست. لفظ ظاهر مفهومش روشن نیست. اگر لفظ زوائد توجه کنید معنایش این است که بیرون از ذات. هر چه را که باید داشته باشد دارند، همه کمالات هستند. این‌ها زوائدند که برای خدا کمال نیستند، برای مادون کمال‌اند. و خدا این‌ها را افاضه می‌کند. و خدا این‌ها را دارد، به‌عنوان مملوک دارد، نه به‌عنوان اینکه جزء ذاتش باشد.

این‌ها را دارد، ملک خود را افاضه می‌کند به ملک خود. ملکی را به ملکی افاضه می‌کند. در حالی که این ملک‌ها در درون ذات خودش نیست، زوائد بر ذات است. این ملک هم که خدا به دیگران افاضه می‌کند، این ملک را کسی دیگر در اختیار خدا نگذاشته، خودش در اختیار دارد.

[سؤال شاگرد:] بله پیغمبر اهل نیست...

[استاد:] پیغمبر آن وجود، حقیقت، آن حقیقتشان به نظر فلاسفه مجرد است. و چون مجرد است تام است. ما بحثمان در این پیغمبر است که در این دنیا آمده و جسم، با جسم آمده. این را می‌گوییم کامل می‌شود. این را می‌گوییم قوه دارد کامل می‌شود. اما اگر خود آن حقیقت را ملاحظه کنیم، این حقیقت کامل هست. کامل هست یعنی کاملاً حقیقت را فیلسوف مجرد می‌داند،

سوال:

پاسخ: نه حقیقت و حقیقت باشد. این‌ها را، این‌ها را بگذارید که در جای خودش بحث بشود. این حقیقت، حقیقت یکی‌اند، از یک لحاظ یک چیزند، از لحاظ دیگر دو تاست. این خودش باید بحث بکند. اصلاً ما بحث ناقص مستکفی همین‌طوری گفتیم خوب است تا قطعش کنیم. تا تمام، تا مافوق تمام می‌گفتیم. اشکال به انبیاء دیدید من جواب دادم دیگر. رسید به این بحث که آن حقیقت با این حقیقت یکی است یا دو تاست. من این را کامل جواب ندادم. بماند اشکالی ندارد. ولی بقیهٔ مطلبش که لازم بود گفته می‌شود.

 

تطبیق عبارت علامه حلی در صفت تام و فوق التمام

 

خب پس تام روشن شد معنایش چیست. فوق التمام هم روشن شد معنایش چیست. حالا می‌خواهیم بگوییم خدا تام است، بلکه فوق التمام است. اینجا فقط معنای تام، معنای فوق التمام را گفتیم. اما اینکه خدا تام است، فوق التمام است، اگرچه اشاره شد ولی بحث نشد.

أقول: وجوب الوجود يدل على كونه تعالى تاما

می‌فرماید وجوب وجود اقتضا می‌کند تام بودن خدا را و فوق التمام بودنش را. اما چطور اقتضا می‌کند تام بودنش را؟ بعد هم چطور اقتضا می‌کند فوق التمام بودنش را؟ اما اقتضا می‌کند تام بودنش را که به این جهت خدا بسیط است که مرکب باشد یا جزء داشته باشد و جزء بعدی را با تغییر به دست بیاورد. خدا بسیط است. هر چه را که باید داشته باشد بدون تغییر از اول داشته باشد. و الا از وجود اگر بخواهد در بعضی امورش بالقوه باشد، آن بالفعل، این بالقوه را امکان خواهد داشت. یعنی خدا اگر در علم بالقوه باشد، معنایش این است که الان علم ندارد، ممکن است اگر از قوه به فعلیت خارج شد که ممکن است که عالم بشود. پس علم برای او ممکن است. در حالی که واجب الوجود واجب است من جمیع الجهات. واجب الوجود بالذات واجب الوجود من جمیع الجهات. از همهٔ جهات واجب است. نمی‌شود گفت در امری از امور ممکن است و چیزی را بالامکان دارد. بلکه همه‌چیز را بالوجوب در فعلیت دارد. چیزی را بالامکان ندارد. اگر چنین است، وجوب وجود هم اقتضا می‌کند. وجوب وجود اقتضا می‌کند که خدا در همه‌چیز واجب باشد. یعنی اصلاً امکان در او راه پیدا نکند. پس اگر امکان در او راه پیدا نکرده، هر کمالی را که لایق است از همان ازل دارد. و الا اگر به کمالی ممکن باشد و این کمال بعداً برایش حاصل شود، در این با وجوب وجود منافات دارد. توجه کردید که وجوب وجود اقتضا می‌کند تام بودن را.

 

اما اقتضا می‌کند فوق التمام بودن را هم. چون واجب الوجود بودن یعنی متکای تمام ممکنات بودن. متکای ممکنات بودن یعنی حاجت ممکنات را برآوردن. چه حاجت وجود باشد، چه حاجت کمالات باشد، همه را باید خدا برآورد. این وجوب وجود اقتضا می‌کند که حاجت ممکنات را برآورد. حاجت ممکنات را برآورد یعنی چه؟ یعنی کمالات ممکنات را او افاضه می‌کند. و فوق التمام این بود دیگر. فوق التمام موجودی بود که همهٔ کمالات خودش را دارد، تازه کمالات موجودات را هم افاضه می‌کند.

وجوب وجود اقتضا می‌کند که او کمالات را افاضه کند، چون برآورندهٔ حاجات همهٔ ممکنات است. پس همهٔ کمالات ممکنات را او افاضه می‌کند. پس دیدید که وجوب وجود هم اقتضا کرد تام بودن خدا را که در هیچ کمالی ممکن نباشد، در همهٔ کمالات واجب باشد، نتیجه تام باشد. هم اقتضا کرد فوق التمام بودن را که تمام کمالات مادون را هم او افاضه کند، چیزی از غیر نگیرد، افاضه کند. همه‌چیزی را که خود دارد به مادون بدهد. پس وجوب وجود هم اقتضا کرد تام بودن خدا را، هم فوق التمام بودن را.

 

«قال: و التمام و فوقه.»،

یعنی وجوب وجود دلالت کرد بر تمامیت خدا، بلکه بر فوق التمام بودن او.

«أقول: وجوب الوجود يدل على كونه تعالى تاما و فوق التمام».

این هم از فروع وجوب وجود است. بیانش: «فإنه واحدٌ»، واحد در اینجا به معنی بسیط است. واحد یعنی بسیط. البته می‌توانید بگویید بلا شریک، آن هم عیبی ندارد. که یعنی کمالی را از شریکش دریافت نمی‌کند. واحد بلا شریک است، بنابراین از کسی دریافت چیزی نمی‌کند. یا واحد است یعنی بسیط است، جای خالی ندارد که بعداً آن جای خالی پر شود. بسیط است، سرتاسر یک چیز است. نه دارای امری باشد و امری باشد آن محل فقدان که خالی است بعداً پر شود. یعنی واقعاً بسیط است. کمالات را به وجود واحد الان دارد. و کمالاتی را نداشته باشد، معنایش این است که جای آن کمال خالی باشد. او مرکب باشد از این کمالاتی که دارد و از این نداری. وقتی نداری را پر کند، این باطل است. این اولاً شأن واجب را منع می‌کند که هست. و تنها به لحاظ وجودش واجب نیست، به لحاظ تمام کمالاتش هم واجب است. یعنی واجب الوجود واجبٌ من جمیع الجهات. از همهٔ جهات واجب است. اگر از همهٔ جهات واجب است، هیچ شائبهٔ امکان در او نیست. شائبهٔ امکان در او نیست، یعنی نسبت به هیچ صفتی، نسبت به هیچ کمالی از کمالات مستعد امکان نیست تا بعداً این کمال را به دست بیاورد. بلکه هر چه را که باید داشته باشد از ازل دارد.

«واجب من كل جهة يمتنع تغيره» ، یعنی تأثر. نه متغیر می‌شود و تأثر می‌پذیرد، هیچ چیزی برای او متجدد نمی‌شود. هر چه دارد از همان اول دارد. این‌طور نمی‌شود کمال داشته باشد، بعداً همان کمال به سمت کامل‌تر شدن برود که چیزی برایش متجدد بشود. تجدد کمال هم برایش نمی‌شود. نه حصول کمال بعدی برایش ممکن است، نه آن کمالی که دارد متجدد و متکامل می‌شود. بدون تغییر و بدون انفعال.

« فكل ما من شأنه»، پس هر چیزی از شأن خدا این است که برایش باشد و کمال او به حساب می‌آید، «أن يكون له فهو حاصل له بالفعل»، برایش حاصل است. احتیاجی نیست که بعداً حاصل بشود. همه را از ازل دارد. از غیر دریافت نمی‌کند، خودش هم بعداً به خودش نمی‌دهد که از همان ازل دارد. این بیان اینکه خدا تام است. دیدید این وجوب وجود چطور اقتضا می‌کند تمامیت را؟

چون الان بیان شد که وجوب وجود اقتضا می‌کند که او واجبٌ من کل جهةٍ باشد. اگر واجبٌ من کل جهةٍ باشد، پس در هیچ جهت از جهات کمالی ممکن نیست تا بعداً آن جهت کمالی را جذب کند. بلکه در همهٔ جهات کمالی است. یعنی هر چه را که می‌تواند داشته باشد از اول دارد.

 

«أما کونه فوق التمام»، به این جهت است: « فلأن ما حصل لغيره من الكمالات فهو منه مستفاد.»، اما به جای «فهو مستفادٌ منه» گفت که «فهو منه مستفادٌ». یعنی ما حق التأخیر را مقدم داشته. و می‌دانیم که تقدیم ما حقه التأخیر در اینجا به‌خاطر این است که بفرماید که هر چیزی که دیگران لازم دارند تنها از او گرفته شده. اگر از دیگران هم گرفته می‌شود، چون دیگران واسطه در فیض‌اند، مفیض اصلی اوست. تازه بفهمیم که همه‌چیز منحصراً از او گرفته شده. نیست که «منه» را مقدم بخواند. در حالی که مصادر عبارت این است که «مستفادٌ منه»، به جای این گفت «منه مستفادٌ».

دقت کنید. وجوب وجود دلالت بر این هم می‌کند. چرا؟ چون وجوب وجود یعنی واجب الوجود متکای دیگران است. متکای دیگران حاجات دیگران را برمی‌آورد. وقتی حاجات دیگران را برآورد، خودش هم همهٔ کمالات را داشت، می‌شود فوق التمام.

[سؤال شاگرد:]...

[استاد:] بله بیان کردم اگر واحد آن می‌گفت مشکل بود چون اگر خدا بسیط نبود، می‌شد در او دو بخش. باید یک بخش پر از کمالات، یک بخش دیگر را بگو خالی است بعداً پر می‌شود. اما اگر بسیط باشد، یک بخش آن هم هست، آن هم هست. دو تا بحث است. یکی اینکه دو تا باشد، یکی بخش خالی، یک بخش پر. یکی اینکه نه، یک بخش داشته باشد، ولی همین یک بخش است، از بعضی جهات پر باشد، از بعضی جهات خالی. واحد به معنی بسیط.

[سؤال شاگرد:]...

[استاد:] خب بله این‌ها باید داده باشد وجود هم می‌تواند بسیط باشد اما مشکل پیدا می‌شود. لذا گفتیم واحد به معنی بسیط. یعنی این‌طور نیست که به وجوب ما را همین‌طوری بی‌نیاز کند. از بساطت هم باید استفاده بشود. اگرچه وجوب وجود اقتضا می‌کرد. قبلاً گفتیم وجوب خب ترکیب گفتیم یقتضی نفی... یقتضی نفی شریک، نفی... از این نفی ترکیب شده. وجوب وجود اقتضا می‌شد. ولی در توجیه بحث باید این‌ها را از هم جدا بکنیم. بگوییم هم بسیط است هم واجب است که هم از بساطتش استفاده بکنیم ازش. خب مطلب و حقیقتی که مصنف این‌ها را به ماهیات لازم... آن خدا مال خدا که همه موجودات یک شکلی...

[سؤال شاگرد:]

پاسخ: باز هنوز این بحث روشن نشده. سؤال قبلی این تکرار می‌کنم. خدا می‌خواست داشته باشد این مسئله کرده باشد هنوز به همه چون باید کرده باشد تا مملوک خدا باشد.

سوال:

[استاد:] بله خدا باید تمام کمالات و موجودات را در یک عالمی داشته باشد. نه به‌عنوان وجود خودش، به‌عنوان زوائد. بعد افاضه کند. و اینکه می‌فرماید ﴿عنده مفاتح الغیب﴾[2] ، خزانهٔ همه‌چیز پیش اوست. یا عرفا می‌گویند اعیان ثابته پیش اوست. یا دیگران می‌گویند که خدا مراتب از علم دارد. همهٔ این‌ها یعنی کمالات موجودات پیش او حاضرند. اما به وجود علمی و به وجود تجردی. بعد خدا تنزلش می‌دهد، وجود مادی پیدا می‌کند. یعنی در مقام علمی که خدا دارد، همهٔ کمالاتی که من و شما و دیگران لازم داریم، در مقام علم خدا به وجود علمی موجود است. یعنی خدا می‌داند که چه وجودی برای من است و چه کمالاتی مال این وجود است. در مقام علمی آن من و کمالات همه موجودند. منتها به وجود علمی. بعد خدا این را تنزل می‌دهد. اما تنزل می‌دهد نه اینکه از آن مقام خارجش می‌کند و دیگر آن مقام خالی می‌ماند. بلکه تنزل می‌دهد. مثل همین تنزلاتی که خودتان دارید. الان شما یک مطلبی را می‌دانید، برای یک نفر توضیح می‌دهید. معنایش این است که مطلب دیگر از ذهنتان تنزل افتاد و به گوش دیگری رساندید، معنایش این است که دیگر آن صورت علمیه را ندارید؟ نه، صورت علمیه پیش شما محفوظ است، در عین حال تنزلش هم در اختیار دیگری قرار می‌گیرد. قانون تنزل این است. خدا هم تمام موجودات را به نحو وجود علمی پیش خودش حاضر دارد. تمام کمالات آن‌ها را هم همین‌طور. هر چیزی که می‌خواهد در جهان اتفاق بیفتد و بعداً موجود بشود، الان موجود است. همه را خدا در مقام علم خودش همه را دارد. و وقتی موجود را می‌آفریند، از علم می‌آفریندش. و علمش دارد دیگر. پس همهٔ موجودات قبلاً به وجود علمی پیش خدا حاضرند. خدا آن‌ها را تنزل می‌دهد بدون اینکه از علم چیزی کم بشود. تنزل می‌دهد و موجودات به وجود خارجی هم موجود می‌شوند. لازم نیست خدا یک چشم گنده‌ای داشته باشد بعد این را تکه‌پاره کند یا پسش بدهد. به عقیدهٔ شما علم یعنی چشم پیش خدا، قوهٔ باصره پیش خدا به وجود علمی موجود است. وجود علمی باصره تنزل می‌کند می‌شود باصرهٔ من، باصرهٔ شما هم می‌شود. یعنی شما یک مطلبی را که بلدید برای من می‌گویید، این یک تنزل. دوباره می‌روید برای زید می‌گویید، آن تنزل بعدی. برای عمرو هم بگویید تنزل سوم. هزار بار ممکن است همین مطلب علمی از ذهن شما تنزل بکند، اما خودش خودش موجود است، صد تا فرد تنزل شده هم درست شده. خب خدا یک باصره‌ای دارد به وجود علمی، باصره‌ای به وجود علمی خودش دارد. این باصره صد هزار بار یا میلیون بار یا میلیارد بار یا بی‌نهایت باصره می‌شود. این همه باصره‌شان من و شما و حشرات و پس توجه کردید که خدا منبع همهٔ موجودات را پیش خودش حاضر داشته باشد و این‌ها زائد بر وجود خودش باشد، مکمل وجود خودش نباشد. و این زائدها به وجود علمی موجود باشند. خدا تنزلشان بدهد به وجود خارجی در بیایند. چیزی از خدا کم نمی‌شود. چیزی از مخازن خدا کم نمی‌شود.

همان‌طور که بیان کردم تنزل چیزی از مخزن کم نمی‌کند. همین که مثلاً ما مسئلهٔ علمی را برای گروهی بازگو کنیم، چیزی از مخزن علممان کم نمی‌شود. تازه اگر اضافه نشود کم نمی‌شود. تنزلات متعدد هم چیزی کم نمی‌کند.

خدا این همه تنزل می‌دهد، هیچی از آن مخزن کم نمی‌شود. پس توجه کردید خدا یک وجودی است که وجود خودش را کامل دارد، هیچی از وجود خودش هم نمی‌کند به دیگری بدهد. یعنی این‌طور نیست که خدا چیزی از خودش را ببرد دیگری با آن وجود پیدا کند.

بلکه از مخازنی که در اختیار دارد کمالات موجودات دیگر را تأمین می‌کند. و آن مخازن هم کم نمی‌آید ازشان، چیزی ازشان کم نمی‌شود.

 

می‌رسیم به بحث بعدی، وارد می‌شویم یا نه دیگر؟ بله ، من اگر وارد بشوم حال داشته باشید می‌خوانم، تند هم نمی‌گویم. ولی کلاستان یک ساعت می‌شود. عیبی ندارد اگر حال دارید می‌خوانم.

انشاء الله برای جلسه بعد.

 


logo