« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/06/24

بسم الله الرحمن الرحیم

بررسی اشکال چهارم فلاسفه در نفی قدرت واجب‌تعالی/مساله اول در قادر بودن باری تعالی /مقصد سوم در اثبات صانع و آثار و صفاتش

 

موضوع: مقصد سوم در اثبات صانع و آثار و صفاتش/مساله اول در قادر بودن باری تعالی /بررسی اشکال چهارم فلاسفه در نفی قدرت واجب‌تعالی

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

«و انتفاءُ الفعلِ لیسَ فعلاً للضدّ».[1]

بررسی اشکال چهارم فلاسفه در نفی قدرت واجب‌تعالی

آخرین اشکالی که بر قدرت گرفته‌اند و قدرت واجب‌تعالی را به‌واسطه این اشکال انکار کرده‌اند، این است که قادر فعلش به عدم تعلق نمی‌گیرد؛ یعنی نمی‌تواند عدم را انجام دهد. این یک مقدمه.

مقدمه بعدی: کسی که نمی‌تواند عدم را انجام دهد، نمی‌تواند وجود را هم انجام دهد. نتیجه می‌گیریم آن که قادر فرض شده است، نه می‌تواند عدم را انجام دهد و نه وجود را انجام دهد، پس قادر نیست؛ یعنی تعریف قادر که «یصحّ منه الفعل و الترک» بر او صادق نیست، چون نه «یصحّ منه الفعل» و نه «یصحّ منه الترک» بر او صدق می‌کند، پس قادر نیست.

دقت بکنید در این استدلال، دو مقدمه آمده است که ما اگر این دو مقدمه را اثبات بکنیم، نتیجه مقبول است. مقدمه اول این است که آن شخصی که قادر فرض می‌شود، قدرت بر انجام عدم ندارد. مقدمه دوم: کسی که قدرت بر انجام عدم ندارد، قدرت بر انجام وجود هم ندارد. نتیجه این است که پس چنین شخصی نه قدرت بر انجام عدم دارد و نه قدرت بر انجام وجود دارد، و یعنی در واقع قادر نیست.

مقدمه اول این بود که قدرت بر عدم ندارد. بیان مطلب این است که هیچ‌کس قدرت بر عدم ندارد، چه قادر و چه غیرقادر؛ قدرت بر انجام عدم ندارد؛ چون چیزی را که ما انجام می‌دهیم، اولاً به آن وجود می‌دهیم، ثانیاً ممتاز و متمایزش می‌کنیم از چیزهای دیگر.

فرض کنید حرفی که می‌زنیم، چیزی که می‌نویسیم، راهی که می‌رویم، هر کاری که می‌کنیم، یک فعلی ایجاد می‌شود که این فعل از افعال دیگر و از کارهای دیگر امتیاز پیدا می‌کند و جدا می‌شود. پس همیشه اثر یک مؤثر ممتاز می‌شود از چیزهای دیگر؛ در حالی که اگر عدم را ما انجام دهیم، این عدم ممتاز از هیچ‌چیز نمی‌شود. اصلاً در اعدام امتیازی نیست؛ عدمی و عدمِ دیگر با هم امتیاز ندارند.

پس عدم انجام‌دادنی نیست. چیزی انجام داده می‌شود که بعد از انجام گرفتن از غیرش ممتاز بشود. عدم از عدمِ دیگر ممتاز نمی‌شود؛ فعل از فعلِ دیگر ممتاز می‌شود، پس می‌شود فعل را انجام داد؛ اما عدم از عدمِ دیگر ممتاز نمی‌شود، پس نمی‌شود عدم را انجام داد.

اگر توجه کرده باشید، این مقدمه اولِ دلیل را باز با یک قیاس اثبات کردیم که دو مقدمه دارد. این‌طور گفتیم: هر اثری باید با اثر دیگر فرق کند و امتیاز داشته باشد؛ عدم با عدمِ دیگر فرق نمی‌کند و امتیاز ندارد؛ نتیجه می‌گیریم پس عدم اثر نیست. بنابراین هیچ‌کس نمی‌تواند عدم را به عنوان یک اثر انجام دهد. آن هم که قادر فرض شده است نمی‌تواند عدم را انجام دهد. مقدمه اول که گفتیم قادر نمی‌تواند عدم را انجام دهد، یا به تعبیری دیگر قدرتش به عدم تعلق نمی‌گیرد، اثبات شد؛ این مقدمه را اثبات کردیم.

مقدمه دوم این بود که هر کس که بر عدم قدرت ندارد (یا به تعبیری دیگر قدرتش به عدم تعلق نمی‌گیرد)، بر وجود هم قدرت ندارد (یا به تعبیری دیگر قدرتش به وجود هم تعلق نمی‌گیرد). این مقدمه اثباتش با توجه به معنایی که برای قدرت داریم آسان است. قدرت این است: «صحةُ الفعلِ والترکِ».

«القادرُ مَنْ یصحّ أن یکون فاعلاً و تارکاً»؛ یا «القدرةُ صحةُ الفعلِ والترکِ». قدرت در صورتی صدق می‌کند که هم فعل امکان داشته باشد و هم ترک امکان داشته باشد. قادر کسی است که هم بتواند فاعل باشد و هم بتواند تارک باشد. حالا اگر کسی نتوانست تارک باشد، بلکه فقط فاعل بود، طبق این تعریفی که برای قدرت داریم قادر نیست؛ چون تعریف قدرت طرفینی است؛ یعنی شخصی که هم بتواند انجام دهد و هم بتواند ترک بکند می‌شود قادر؛ اما اگر فقط یک طرف را توانست، یعنی فقط توانست انجام دهد، یا فقط توانست ترک بکند، این دیگر قادر نیست.

در بحث ما هم این‌طور است. ما در مقدمه اول ثابت کردیم که این کسی که قادر فرض شده است، قدرت بر ترک یعنی قدرت بر انجام عدم ندارد. اگر قدرت بر انجام عدم نداشت، اصل قدرت که طرفینی است از بین می‌رود؛ چون یک طرفش از بین می‌رود، اصل از بین می‌رود. وقتی قدرت از بین رفت، قدرتش به وجود هم تعلق نمی‌گیرد.

مقدمه دوم هم ثابت شد که اگر قدرت بر ترک نداشت، قدرت بر فعل هم ندارد؛ چون قدرت طرفینی است و اگر یک طرفش را بگیریم، طرف دیگر هم از بین می‌رود. پس هر دو مقدمه قیاس ثابت شد. دوباره قیاس تکرار می‌شود: آن کسی که قادر فرض شده است، قدرت ندارد که عدم را انجام دهد (مقدمه اول). کسی که قدرت ندارد عدم را انجام دهد، قدرت هم ندارد که وجود را انجام دهد (این هم مقدمه دوم که هر دوی آن‌ها اثبات شدند). نتیجه می‌گیریم: پس آن که قادر فرض شده است، نه می‌تواند عدم را انجام دهد و نه می‌تواند وجود را انجام دهد؛ پس قادر نیست.

حالا این مطلب که به صورت کلی طرح شد، در مورد خدا طرح می‌شود. می‌گوییم خدا را هم اگر قادر فرض کنید، همین مسئله هست؛ خدا قدرتش به عدم تعلق نمی‌گیرد به آن صورتی که گفتیم، پس به وجود هم تعلق نمی‌گیرد به بیانی که گفته شد، پس قادر نیست، بلکه موجب است. فلاسفه که منکر قدرت خدا هستند، این‌چنین استدلال می‌کنند و بر متکلمانی که قائل به قادر بودن هستند، این‌چنین اشکال می‌کنند. این آخرین اشکالی است که... حاصل آن نفی قدرت خدا و اثبات موجب بودنِ خداست؛ که اصطلاح قدرت و ایجاد و این‌ها قبلاً گفته شده است. این اشکال بود.

پاسخ مصنف به اشکال چهارم (تفاوت عدم الفعل و فعل العدم)

اما جواب. جواب خیلی راحت است. جواب این است که ما نمی‌گوییم قادر، عدم را انجام بدهد؛ می‌گوییم فعل را انجام ندهد. فرق است بین انجام ندادن یا انجام دادنِ عدم. فعلی را انجام ندادن خیلی راحت است؛ انجامش نمی‌دهیم، اقدام نمی‌کنیم، انجام نمی‌گیرد. این به این معنا نیست که ما عدم را انجام دادیم، که بگویید عدم قابل انجام دادن نیست. ما نخواستیم اثری به نام عدم در خارج به وجود بیاوریم؛ خواستیم وجودی را که می‌توانستیم انجام دهیم، انجام ندهیم؛ آن ترکی که از قبل از اقدام ما ادامه داشت، ادامه پیدا کند. نخواستیم عدمِ ترکی را که ادامه داشت قطع کنیم، و این تحت اختیار ما هست.

درست است ما نمی‌توانیم عدم را ایجاد کنیم، نمی‌توانیم اثری به نام عدم داشته باشیم، یا به تعبیر بهتر نمی‌توانیم عدم را انجام دهیم، ولی می‌توانیم فعل را انجام ندهیم. انجام ندادنِ فعل می‌شود همان عدم. پس شخصی که قادر فرض شده است، توانایی دارد که فعل را انجام ندهد و بعد هم توانایی دارد که فعل را انجام دهد؛ قدرت در موردش صادق است.

دقت کردید که ما در این استدلالی که فلاسفه کردند، مقدمه اول را ابطال کردیم. مقدمه اولش این بود که آن که قادر فرض شده است، توانایی انجام عدم را ندارد یا به تعبیری دیگر قدرتش به عدم تعلق نمی‌گیرد. ما می‌گوییم اصلاً قادر لازم نیست که عدم را ایجاد کند، عدم را انجام دهد، یا قدرتش به عدم تعلق بگیرد؛ اصلاً به این چیزها احتیاجی نیست تا شما بگویید ممتنع می‌شود انجام بشود.

آنچه به آن احتیاج داریم در بیان قدرت، این است که بتواند تارک باشد. تارک باشد یعنی عدمی را که قبلاً بوده است، به وجود تبدیل نکند؛ همچنان که عدم باقی بوده است، این فعل را ترک بکند تا عدمی که بوده است باقی بماند. خب، این را که قدرت دارد. وقتی قدرت بر این طرف داشت، قدرت بر طرف وجود هم خواهد داشت؛ پس قدرت بر طرفین دارد و می‌شود قادر.

تبیین اصطلاحی مفهوم «ضد» در کلام، اصول، منطق و فلسفه

در اصطلاح کلام، مثل اصطلاح اصول، بر ترک «ضد» گفته می‌شود. در فلسفه بر ترک، ضد نمی‌گویند. ضد در فلسفه به دو معنا اطلاق می‌شود. این یک مطلبی است که در اینجا نیامده است، ولی برای توضیح بحث خوب است که مطرح بشود. ضد در فلسفه به دو معنا آمده است: یکی معنایی که در منطق گفته می‌شود و در فلسفه کاربرد دارد؛ یکی معنایی که اصلاً اصطلاح فلسفی است و به منطق کار ندارد.

در منطق گفته می‌شود ضد، دو امر وجودی است که در یک موضوع با هم جمع نمی‌شوند؛ مثلاً سپیدی و سیاهی که هر دو امر وجودی هستند و هیچ‌کدام عدمی نیستند؛ نمی‌توانند در یک موضوع جمع بشوند، ولی می‌توانند در یک موضوع متعاقب بشوند. متعاقب یعنی اولاً این بیاید و بعد برود و آن بعدی بیاید؛ این تعاقب در یک موضوع ممکن است، ولی اجتماع در یک موضوع ممکن نیست؛ این را به آن می‌گوییم ضد. این ضدِ منطقی است؛ که دو شیئی که نتوانند با هم در یک موضوع جمع شوند، دو شیءِ وجودی که نتوانند با هم در یک موضوع جمع شوند، بلکه بتوانند در آن موضوع تعاقب کنند، این‌ها می‌شوند ضدّان.

که توجه می‌کنید ضدّان حتماً در منطق باید عرض باشند، چون موضوع داشته باشند. دو امری که نتوانند در یک موضوع جمع بشوند. دو جوهر تضاد ندارند چون موضوع ندارند. حتماً ضدّان باید عرض باشد؛ حالا چه نوع عرضی، در جای خودش گفته شده است. پس ضد به معنای دو امر وجودی است؛ دو امر وجودی که نتوانند در یک موضوع جمع بشوند. ترک و فعل را فلسفه یا منطق، ضدّان نمی‌گویند؛ چون ترک عدمی است و فعل وجودی است. ضدّان دو امر وجودی هستند، نه یک امر وجودی و یک امر عدمی. این یک به اصطلاح اول است؛ اصطلاح منطقی، توجه کردید که فعل و ترک را ضد نمی‌گوید.

اما اصطلاح فلسفی. در اصطلاح فلسفی، دو امری را که با هم مقابل بشوند و بر هم تأثیر مساوی بگذارند، نه او بتواند این را از بین ببرد و نه آن بتواند این را از بین ببرد، در اصطلاح فلسفی گفته می‌شود ضدّان. ضدّان دو امر مساویِ ممانع هستند. ممانع یعنی همدیگر را منع می‌کنند؛ مثل دو نفر فرض کنید که با قدرت مساوی بخواهند کشتی بگیرند؛ این او را منع می‌کند، آن این را منع می‌کند، و هیچ‌کدام بر هم پیروز نشوند. مثلاً آب و آتش، به شرطی که یکی غلبه نکند; آب می‌خواهد آتش را خاموش کند، آتش هم می‌خواهد آب را خشک کند؛ هر دو با هم درگیرند و تأثیر مساوی روی هم می‌گذارند و هیچ‌کدام موفق نمی‌شوند؛ این می‌شود ضدّان. اما اگر یکی دیگری را از بین ببرد، آن می‌شود غالب و دیگر ضدّان نیستند. ضدّان دو مساویِ ممانع هستند که هم ممانعِ هم باشند و هم مساوی باشند به‌طوری‌که یکی غلبه نکند بر دیگری.

در فلسفه گفته می‌شود خدا ضد ندارد؛ یعنی ضد به این معنای دوم (که ممانع باشد) ندارد؛ هیچ قوه‌ای قدرتش با قدرت خدا برابر نیست که بخواهد درگیر بشود. ضد به این معنا ندارد؛ ضد به معنای منطقی هم ندارد، چون چیزی... خدا در موضوعی واقع نمی‌شود تا بخواهد با چیز دیگر در موضوع وارد بشود که بگوییم تعاقب پیدا می‌کند یا اجتماع پیدا می‌کند؛ اصلاً این مباحث در مورد خدا تصور نمی‌شود. پس خدا نه ضدِ منطقی دارد و نه ضدِ فلسفی. حالا این هم بحث جدا بود.

در علم اصول، در علم اصولْ فعل و ترک، ضدّان به حساب می‌آیند؛ ترک را ضدّ فعل قرار می‌دهند. در بحث «امر به شیء مقتضی نهی از ضد است»، آنجا این مطلب مطرح شده است که ضد می‌تواند ترک باشد و می‌تواند فعلِ دیگری مقابلِ این فعل باشد.

مثلاً اگر مسجد نجس شده باشد، می‌گویند اگر نماز خواندی، مرتکب ضد شدی؛ اگر هم ازاله این نجاست نکردی و نماز هم نخواندی، باز هم مرتکب ضد شدی. منتها ضد در اولی، فعل وجودی است در مقابل فعل وجودیِ دیگر که ازاله است؛ در دومی، ترکِ در مقابل فعل وجودی یعنی ازاله است. ترک را هم ضد حساب می‌کنند، فعل مقابل را هم ضد حساب می‌کنند. کلام هم مثل اصول است؛ در کلام هم ترک، ضد حساب شده است. ترک، ضد حساب می‌شود و فعل وجودی هم ضد حساب می‌شود.

با این بیان، عبارت مصنف روشن شد. مصنف در جواب اشکالی که گفتیم، می‌گوید که شخص قادر کسی است که فعل را بتواند ترک کند، نه اینکه ضد را انجام دهد. ضد یعنی ترک، یعنی عدم. ما به کسی قادر می‌گوییم که بتواند فعل را ترک بکند، نه اینکه بتواند ترک را انجام بدهد یا عدم را انجام بدهد. به‌جای اینکه بگوید ترک را انجام بدهد، می‌گوید «فعلِ ضد کند»؛ فعلِ ضد یعنی انجامِ عدم، یعنی انجامِ ترک. بیانی که کردیم در جواب، دقت کردید که ما به کسی قادر می‌گوییم که بتواند ترک بکند و بتواند انجام بدهد؛ بتواند ترک بکند، نه اینکه بتواند ترک را انجام بدهد؛ بتواند عدمی را که از قبل بوده استمرار دهد، نه اینکه عدم را انجام بدهد. پس ما معتقدیم قادر کسی است که فعل را منتفی کند، نه اینکه عدم و ضد را ایجاد کند و انجام دهد؛ تا شما بگویید عدم انجام‌گرفتنی نیست و متعلق قدرت واقع نمی‌شود.

به این بیانی که گفتیم، مصنف جواب اشکال را داد. اشکال در ذهنتان بود که چه چیز گفته شد؛ گفتند که قادر نمی‌تواند عدم را انجام دهد، پس نمی‌تواند وجود را انجام دهد، پس قادر نیست. ما در جواب گفتیم لازم نیست عدم را انجام بدهد، همین اندازه که عدم را استمرار بدهد کافی است؛ همین اندازه که فعل را ترک بکند کافی است. مصنف هم همین را می‌گوید؛ می‌گوید انتفای فعل در قدرت شرط است، نه فعلِ ضد یعنی فعلِ عدم یا فعلِ نفی. آنچه که لازم است این است که فعل انجام نگیرد، نه اینکه ضدِ فعل که ترک است انجام بگیرد تا شما بگویید که ترک مقدور نیست و بعد نتیجه بگیرید که پس فعل مقدور نیست و آخرسر اصل قدرت را نفی کنید. این آخرین سؤال بود و جواب.

حالا به عبارت توجه کنید. صفحه ۲۸۳ بودیم، سطر اول به کتاب من البته.

«وانتفاء الفعل ليس فعلاً للضد». آنچه در قدرت لازم است، این است که فعل منتفی شود؛ یعنی قادر بتواند فعل را منتفی کند، یعنی انجام ندهد. این به معنای فعلِ ضد نیست؛ به معنای این نیست که بخواهد ضد را یعنی ترک را انجام بدهد، تا شما بگویید ترک انجام‌گرفتنی نیست و بعد اشکال کنید. این جواب مختصری است که خواجه به آن اشکال فلاسفه داده؛ اصل اشکال را طرح نکرده، جواب را هم خیلی مختصر کرده است.

مرحوم علامه می‌فرماید: «اقول: هذا جوابٌ عن سؤالٍ آخر»؛ یعنی اشکال دیگر. «و تقریر ذلک السؤال»؛ تقریر یعنی تبیین. تبیین آن سؤال این است که: «القادر لايتعلق فعله بالعدم»؛ آن که قادر فرض شده است، فعلش به عدم تعلق نمی‌گیرد.

«فلايتعلق فعله بالوجود»؛ پس فعلش به وجود هم تعلق نمی‌گیرد. این دو مقدمه است. مقدمه اول: لا یتعلق فعله بالعدم؛ مقدمه دوم: فلا یتعلق فعله بالوجود. نتیجه این است که فعلش نه به وجود تعلق می‌گیرد و نه به عدم، پس قادر نیست.

اما بیان مقدمه اول، که فعلش به عدم تعلق نمی‌گیرد. بیانش این است و اثباتش به این صورت است: «فلأنّ الفعل يستدعي الوجود والامتیاز». اگر ما بخواهیم کاری انجام دهیم، اثری را ایجاد کنیم، آن اثر باید موجود بشود و از اغیار ممتاز بشود؛ و در عدم این حکم نیست؛ اولاً موجود نمی‌شود، ثانیاً از اغیار امتیاز پیدا نمی‌کند؛ عدمی از عدمِ دیگر جدا نمی‌شود.

«وهما ممتنعان في حق المعدوم»؛ در آنچه می‌خواهیم معدومش کنیم ممتنع است. آن که معدوم می‌شود نه ایجاد شده است و نه امتیاز پیدا می‌کند؛ چون معدوم از معدومِ دیگر ممتاز نمی‌شود. این‌ها روشن است که معدوم از معدوم ممتاز نمی‌شود و احتیاج به بیان ندارد؛ موجود از موجود ممتاز می‌شود، اما معدوم از معدوم ممتاز نمی‌شود؛ هر دو نیستند؛ در نیستی که امتیاز نیست.

«وأما الثانیة»؛ یعنی اما مقدمه دوم، که اگر فعلی به عدم تعلق نگرفت، به وجود هم تعلق نمی‌گیرد. بیان مقدمه دوم این است که: «فلأنّکم»؛ شما متکلمان (فلاسفه دارند به متکلمان اعتراض می‌کنند)، شما متکلمان گفتید قادر کسی است که «یمکنه الفعل والترک»، هر دو طرف برایش ممکن باشد. حالا ما الآن ثابت کردیم که طرف ترک ممکن نیست؛ خب اگر طرف ترک ممکن نبود، طرف فعل هم ممکن نیست؛ «وإذا انتفى إمكان الترك انتفى إمكان الفعل». چون قادر کسی است که هر دو طرف را بتواند انجام بدهد؛ اگر یک طرف را نتوانست انجام بدهد قادر نیست، یعنی هر دو طرف از قدرتش بیرون می‌روند. وقتی قادر نباشد، یعنی هر دو طرف از قدرتش بیرون می‌رود، پس قدرت بر فعل هم نخواهد داشت. قدرت بر ترک که ثابت شد ندارد؛ وقتی قدرت بر ترک نداشت، قدرت بر طرفین ندارد، یعنی فعل هم از تحت قدرتش بیرون می‌رود و می‌شود موجب، نه مختار، نه قادر. این سؤال بود که از خارج توضیح داده شد.

اما تقریر جواب این است که: «إنّ القادر هو الذي يمكنه أن يفعل وأن لا يفعل». قادر کسی است که می‌تواند انجام بدهد و می‌تواند انجام ندهد؛ نه اینکه می‌تواند انجام بدهد و می‌تواند عدم را ایجاد کند. گفتیم «أن لا یفعل» مقدور اوست، «أن لا یفعل» مقدور اوست، نه «أن یفعل اللا»، نه «أن یفعل العدم». آنچه مقدورِ قادر است، «لا یفعل» است، نه «فعلِ لا»؛ یعنی فعلِ عدم، فعلِ نفی، فعلِ ترک؛ آن لازم نیست مقدورش باشد تا شما بگویید آن مقدور نیست. اصلاً ما در تعریف قدرت، «فعل العدم» را اخذ نکردیم، بلکه «عدم الفعل» را اخذ کردیم؛ عدمِ فعل، مقدور هست.

«وإنّ القادر هو الذي يمكنه أن يفعل وأن لا يفعل»؛ «أن لا یفعل» مهم است. «و لا یفعل عبارة عن فعل الضد»؛ یعنی فعلِ عدم نیست تا شما بگویید فعلِ عدم ممکن نیست، بلکه آنچه که در قدرت مأخوذ است «لا یفعل» است و «لا یفعل» مقدور است. «لا یفعل» مقدور است، اگرچه «فعل العدم» مقدور نیست. «عدم الفعل» مقدور است، اگرچه «فعل العدم» مقدور نیست؛ و آن که در تعریف قدرت اخذ شده «عدم الفعل» است که مقدور است، نه «فعل العدم»ی که مقدور باشد.

نتیجه‌گیری و پایان بحث اثبات قدرت واجب‌تعالی

خب بحث اثبات قدرت تا اینجا تمام شد. دقت کردید از اول که وارد بحث قدرت بودیم ابتدا مدعا را مطرح کردیم که خدا قادر است و موجب نیست؛ بعد از این وارد استدلال شدیم و ثابت کردیم که خدا قادر است. بعد پرداختیم به موانعی که برای استدلال ما گفته شده، یعنی اشکالاتی که فلاسفه بر استدلال ما وارد کرده بودند؛ و آن اشکالات هم که به عنوان موانع بود برطرف کردیم. دلیل ما که اقتضا می‌کرد قادر بودن خدا را بدون اینکه مبتلا به این موانع باشد، اثبات کرد که خدا قادر است. پس ثابت شد که خدا قادر است و تمام شد.

بحث ما در اثبات قدرت تمام شد. قدرت را اثبات کردیم و موانع اثبات قدرت را هم برطرف کردیم. البته توجه کردید که تمام این موانعی که ذکر شدند، حالت معارضه داشتند. حالت معارضه داشتند؛ یعنی هیچ کدام از این چهار سؤالی که ما مطرح کردیم، هیچ کدام نمی‌آمدند دلیل متکلم را خدشه‌دار کنند؛ آمدند دلیل دیگری در کنار دلیل متکلم اقامه کردند که نتیجه خلاف می‌داد، یعنی نفی قدرت می‌کرد. خودِ دلیلی را که متکلم بر اثبات قدرت اقامه کرده بود تخریب نکرده بودند، بلکه دلایل دیگری در کنار دلیل متکلم اقامه کردند و از آن دلایل، نفی قدرت را نتیجه گرفتند. اصطلاحاً این را می‌گویند معارضه؛ یعنی در عرض دلیل متکلم، دلیل دیگری اقامه کردن و این دو دلیل را به معارضه انداختن. این‌طور نبود که مستقیم وارد بشوند و مقدمات دلیل متکلم را ابطال کنند. هیچ کدام از این چهار سؤالی که ذکر شد، هیچ کدام مقدمات دلیل متکلم را ابطال نمی‌کرد، بلکه دلیلی مخالف دلیل متکلم بود و ما همه دلایل را جواب دادیم. بنابراین دلیل متکلم را از وجود معارض حفظ کردیم. دلیل متکلم بدون معارض، مطلوب خودش را که قدرت خداست اثبات می‌کند و ما غیر از این هم انتظار نداشتیم؛ پس قدرت خدا اثبات شد.

دقت هم کردید مطالب انصافاً سنگین بود. این یکی دو صفحه‌ای که خواندیم سنگین بود. از این به بعد مطلب آسان می‌شود؛ البته نه آسانِ خیلی زیاد. به جاهایی می‌رسیم که شدیداً آسان می‌شود که نمی‌شود توضیح داد، از شدت آسانی است؛ اما این‌جاها متوسط است. این‌هایی که الآن می‌خواهیم شروع کنیم متوسط است؛ آن‌هایی که تا حالا خواندیم سنگین بود؛ از این به بعد مطالب تقریباً متوسط می‌شود. خیلی فرق می‌کند واقعاً.

[پرسش نامفهوم یکی از حضار]

پاسخ: این شب اول یا شب دوم بحث شد، که فلاسفه مدعی‌اند که ما قادر بودن خدا را قبول داریم ولی صدور فعل را از او واجب می‌دانیم. ما می‌گوییم خدا قادر است و موجب نیست، ولی واجب است که فعل از او صادر شود، و این قدرت خدا را خدشه‌دار نمی‌کند، اختیارش را خدشه‌دار نمی‌کند. توضیح دادیم که فعل با رضایت از خدا صادر می‌شود، فلاسفه می‌گویند.

[پرسش نامفهوم یکی از حضار]

پاسخ: بعضی‌ها سعی کردند اختلاف در تعریف قدرت را هم برطرف کنند، ولی با وجود این، اختلاف مانده است. این یک بحث خیلی مفصلی است که شاید اینجا مناسب نباشد طرحش کنیم، که چطور بحث فلاسفه را می‌توانیم به سرانجام برسانیم. من اشاره‌هایی کردم، همان اشاره‌ها فکر می‌کنم کافی باشد؛ به تفصیل وارد بحث نشویم بهتر است. اگر یادتان باشد، یک شب اشاره کردم که فلاسفه قادر را این‌چنین تعریف می‌کنند: «إن شاء فعل و إن لم یشأ لم یفعل». بعد گفتیم این دو قضیه هر دو صادق است، یکی از مقدم و تالی یا هر دو کاذب باشد؛ صرف اینکه تلازم صادق است، قضیه را صادق می‌کند. این‌ها همه بیان شد، دیگر دوباره تکرار نمی‌کنیم.

فی عمومیة قدرت باری‌تعالی (عمومیت قدرت واجب‌تعالی)

نیم ساعت وقت داریم، حدود شش هفت جلسه است دو صفحه خواندیم؛ همه این‌ها توضیح داده شد دیگر، یعنی این‌قدر کم خوانده شد به‌خاطر اینکه عرض مطلب زیاد بود. بحث دوم ما که آخرین بحث در قدرت است؛ ما دو بحث در قدرت داریم: یکی اثبات قدرت، یکی بیان عمومیت قدرت. الآن بحث اول تمام شد و ثابت شد که خدا قادر است. حالا می‌خواهیم بحث کنیم در مطلب دوم که عمومیت قدرت است؛ یعنی ثابت کنیم که قدرت خدا به همه اشیاء تعلق گرفته است و هیچ‌جا نمی‌شود گفت که قدرت خدا تعلق نگرفته است. نمی‌توانیم موردی را استثنا کنیم و بگوییم این شیء مقدور خدا نیست. الآن بحثمان در این است، می‌خواهیم عمومیت قدرت را اثبات کنیم.

تبیین معیار مقدوریت (اصالت امکان)

ما اعتقاد داریم که علت مقدور بودنِ هر شیئی، ممکن بودن اوست. اگر شیئی واجب باشد مقدور نیست، چون خودش موجود می‌شود؛ ما نمی‌توانیم ایجادش کنیم؛ آن خودش موجود می‌شود، این مقدور ما نیست. شیئی ممتنع باشد، آن هم مقدور نیست چون نمی‌شود ایجادش کرد. معیار مقدوریت، امکان است. اگر شیء ممکن باشد مقدور است، وگرنه مقدور نیست، چه واجب و چه ممتنع. پس علت مقدوریت و معیار مقدوریت، امکان است. بنابراین هر جا که امکان بود، مقدوریت هست و قدرت خدا هم هست؛ هر جا که امکان نبود، مقدوریت نیست و قدرت خدا هم تعلق نمی‌گیرد.

ما الآن می‌خواهیم بگوییم در تمام موجودات ممکنه، قدرت خدا حاصل است؛ نسبت به همه موجودات ممکنه، خدا قدرت دارد. البته بعضی‌ها چیزهای دیگر گفته‌اند. گفته‌اند مثلاً خدا بر شرّ قدرت ندارد. این‌ها را الآن همه می‌خوانیم ان‌شاءالله.

یکی گفته خدا بر کاری که من انجام می‌دهم قدرت ندارد؛ چون کار من مثلاً طاعت است، کار من معصیت است. خدا کاری به عنوان طاعت انجام نمی‌دهد چون مافوقی ندارد که بخواهد اطاعت کند; معصیت هم نمی‌کند چون باز هم مافوقی ندارد که بخواهد تمرد کند. فعل من معصیت است و طاعت و بعضی کارهای دیگر؛ خدا بر این‌جور کارها قدرت ندارد، یعنی کار خدا معصیت و طاعت نیست. حرف‌هایشان را بعداً می‌خوانیم.

ما معتقدیم که اگر چیزی ممکن است، خدا قدرتش به او تعلق می‌گیرد، حتی اگر آن چیزِ ممکن، شرّ باشد. معتقدیم شرّ را هم خدا ایجاد می‌کند. حتی فعل طاعت و معصیت را خدا برایش قدرت دارد. حتی فعل قبیح را خدا برایش قدرت دارد؛ انجام نمی‌دهد، یک حرف دیگری است، ولی قدرت دارد که انجام دهد. حکمتش اقتضا می‌کند که انجام ندهد؛ حکمتش اقتضا می‌کند کار قبیح انجام ندهد، ولی قدرت بر کار قبیح دارد. ما می‌خواهیم ثابت کنیم که خدا بر همه افعال ممکنه قدرت دارد؛ جهتش هم همین است که بیان کردم، چون همه افعال ممکن مقدورند و هر چه که مقدور باشد، متعلق قدرت قرار می‌گیرد.

این استدلال متکلم است بر عمومیت قدرت، که این استدلال در ذیل بحث می‌آید. مرحوم علامه این‌چنین عمل نکرده است. مرحوم علامه وارد شده است در این بحث که دیگرانی که قدرت را عام نگرفته‌اند، چه گفته‌اند؟ بعضی‌ها گفته‌اند خدا بر پاره‌ای قدرت دارد و بر پاره‌ای قدرت ندارد؛ اقوال آن‌ها را نقل می‌کند. یعنی قول مخالفان نقل می‌شود؛ کسانی که گفتند قدرت خدا عام نیست، قولشان نقل می‌شود. بعداً ایشان همین بیانی را که کردم مطرح می‌کنند و می‌فرمایند نخیر، خدا قدرتش عام است زیرا قدرت به امر ممکن تعلق می‌گیرد و همه این اشیائی که دیگران گفتند مقدور نیست، همه ممکن هستند، پس همه متعلقِ قدرت هستند. بعد از اینکه این مطلب را می‌گوید، دانه دانه آن حرف‌های مخالفان را جواب می‌دهد. پس سه مطلب داریم: اول نقل قول مخالفان، یعنی کسانی که قدرت را عام ندیده‌اند، قول آن‌ها را در ابتدا نقل می‌کند؛ بعد بیان قول خودمان و اثبات عمومیت قدرت؛ و سوم جواب و اشکالی که بر قول مخالفان داریم. این سه بحث در ذیل یک صفحه... در ضمن یک صفحه می‌آید که فهرست مباحث معلوم شد: اول قول مخالفان مطرح می‌شود که عمومیت قدرت را قبول ندارند، بعد قول ما مطرح می‌شود که عمومیت قدرت را مدعی هستیم و اثبات می‌کنیم، بعد هم قول آن مخالفان رد می‌شود.

دیدگاه فلاسفه در نفی عمومیت قدرت بلاواسطه (قاعده الواحد)

حالا قول مخالفان را یکی‌یکی نقل می‌کنیم و توضیح می‌دهیم. اولین مخالف با عمومیت قدرت، فلاسفه هستند که قدرت خدا را عام نمی‌دانند. آن‌ها همان‌طور که توجه کردید، در اصل قدرت هم حرف دارند تا چه برسد به عمومیت قدرت. آن‌ها اعتقادشان این است؛ دقت کنید اعتقاد فلاسفه را من بیان کنم: فلاسفه معتقدند که خدا بسیط محض است و هیچ تکثر و ترکیبی در واجب‌تعالی راه ندارد. حتی ترکیب از حیثیات در او نیست؛ نه ترکیب از اجزای واقعی، بلکه ترکیب از حیثیات اعتباری هم در او نیست. مثلاً فرض کنید من وقتی به خودم عالمم، من می‌شوم عالم و من می‌شوم معلوم؛ یک وقت به دیگران عالمم، خب آن‌ها می‌شوند معلوم و من می‌شوم عالم؛ اما یک وقت به خودم عالمم؛ خودم می‌شوم عالم و خودم می‌شوم معلوم. این تکثر هست، اما تکثر با حیثیت؛ به حیث اینکه خودم پیش خودم حاضرم می‌شوم معلوم، به حیث اینکه خودم را حاضر دارم می‌شوم عالم، که اختلاف حیثیت عالم و معلوم را در اینجا توجیه می‌کند. ما می‌خواهیم بگوییم در خدا حتی اختلاف حیثیت هم نیست و هیچ‌گونه تکثری در خدا نیست.

اگر فاعل متکثر بود، با هر بخشی از تکثراتش می‌تواند منشأ فعلی بشود؛ اما اگر فاعل واحد بود، جز فعل واحد از او صادر نمی‌شود. این یک قانون است که معروف به «قاعده الواحد» است؛ از فاعل که واحد است و هیچ تکثری در آن نیست، فعل متعدد صادر نمی‌شود، بلکه فقط فعل واحد صادر می‌شود. از ما فعل متعدد صادر می‌شود؛ چرا؟ چون ما درست است یک نفس داریم، ولی این نفسمان ابزار مختلف دارد؛ ابزار دیدن دارد می‌بینیم، ابزار شنیدن دارد می‌شنویم، این‌ها همه افعال مختلف است؛ ابزار حرکت دارد حرکت می‌کنیم، ابزار هضم دارد غذا هضم می‌کنیم، ابزار تولید دارد تولید می‌کنیم، ابزار رشد دارد رشد می‌کنیم و هکذا. ما افعال زیادی انجام می‌دهیم به‌خاطر اینکه دارای ابزار مختلفیم یا به تعبیر دیگر دارای فواعل مختلفیم. فاعل‌های زیادی در ما جمع شده‌اند و همه دارند با هم فعالیت می‌کنند. درست است بر تمام این فاعل‌ها نفس من اشراف دارد، ولی این‌طور نیست که من یک فاعل تنها باشم؛ من فواعل هستم، مجموعه فواعل؛ خب کارهای متعدد از من صادر می‌شود، کارهای گوناگون.

اگر حیثیات مختلف هم داشته باشم، به هر حیثی می‌توانم منشأ یک فعل بشوم؛ اما موجودی که کاملاً بسیط است، نه قوای متعدد دارد و نه فواعل متعدد در آن هست، حتی حیثیات متعدد در آن نیست، او نمی‌تواند منشأ افعال کثیر بشود، او منشأ یک فعل است؛ بنابراین یک فعل از او صادر می‌شود. خدا بسیط محض است، پس از او یک فعل صادر می‌شود. حالا آن یک فعل صادر می‌شود به نحو ایجاب یا به نحو قدرت؟ فلاسفه گفتند به نحو ایجاب، نه به نحو قدرت. یعنی این‌طور نیست که خدا وجود آن را تأخیر بیندازد؛ در همان ازلی که خدا موجود است، آن واحد را هم موجود کرده است. پس آن واحد هم ازلی است، منتها ازلیِ بالغیر; خدا ازلیِ بالذات و آن ازلیِ بالغیر. آن واحد را موجود کرده است.

خب فلاسفه معتقد نیستند که بقیه خلایق را کس دیگری خلق کرده است؛ الآن دارند مطلب را به اینجا می‌رسانند که خدا یک موجود را خلق کرده است، در حالی که معتقدند همه مخلوقات مخلوقِ خدا هستند. چطور توجیه می‌کنند؟ می‌گویند خدا یک موجود را بلاواسطه خلق کرده است و بقیه موجودات را به واسطه او خلق کرده است. پس خدا خالق الکل است؛ اما نه خالق الکل مباشرتاً و بلاواسطه، بلکه خالق احدٍ واحدٍ من الکل بلاواسطه و خالق سایر به واسطه؛ خالق بقیه به واسطه. حالا کار به آن نداریم، من توضیح می‌دهم مختصراً.

پس خدا یک موجود را خلق کرده است بلاواسطه، بقیه را خلق کرده است با واسطه؛ ولی همه مخلوقِ خدا هستند. ما اگر کاری انجام بدهیم و به‌توسط آن کار، کار دیگری انجام بدهیم (مثلاً فرض کنید آچاری بسازیم و به‌توسط آن آچار پیچی را درست کنیم، یا هر چه که هست، کار دیگری انجام دهیم)، همه این کارها که به ردیف انجام می‌گیرد همه مستند به ماست. نمی‌گویند آن کار اول مستند به توست و کارهای بعد مربوط به تو نیست؛ بلکه کار اول مستند به ماست و کارهای بعد هم مستند به ماست. خدا هم این‌چنین عمل کرده است؛ یک مخلوقی را خلق کرده است و به‌توسط آن مخلوق، بقیه را دارد خلق می‌کند.

یا مثلاً یک دفعه دیگر مثال زدم، خدا به‌توسط خورشید دارد جهان را روشن می‌کند. آیا روشنیِ جهان مربوط به خدا نیست؟ چرا مربوط به خداست، زیرا که خلقِ خورشید مربوط به خداست. چون خدا آن منیر را خلق کرده است، پس نورش هم یا روشنایی‌اش هم خدا خلق کرده است؛ ولو مباشرتاً روشنایی خلق نشده باشد و خورشید مثلاً خلق شده باشد (البته خورشید هم مباشرتاً خلق نشده و آن هم با واسطه خلق شده است، فرض کنیم حالا)؛ ولو مباشرتاً خورشید خلق شده باشد ولی نورش هم مخلوق است، منتها مباشرتاً خلق نشده است. پس تمام موجودات مخلوق خدا هستند؛ یک موجود بلاواسطه و بقیه با واسطه.

حالا چطور آن موجود واسطه می‌شود برای خلقِ بقیه، آیا یک واسطه است یا چند واسطه است، این‌ها بحث‌های مفصلی دارد که جایش فعلاً اینجا نیست، من فقط خواستم اشاره بکنم. آن موجود چیست؟ آن اولین خلقی که خدا بی‌واسطه خلقش کرده چیست؟ فلاسفه می‌گویند عقل اول؛ عقل است. می‌گویند باید موجودی باشد که دارای تکثر نباشد؛ وگرنه اگر دارای تکثر باشد، آن وقت از واحد، کثیر صادر می‌شود و باز مشکل پیش می‌آید. آن باید دارای تکثر نباشد. بعد سؤال می‌شود که چطور او تکثر را ایجاد می‌کند (آن واسطه)؟ جواب می‌دهند که خدا این اولی را متکثراً نمی‌آفریند، او را واحداً می‌آفریند، منتها او لوازمی دارد که متکثر می‌شود؛ که این‌ها هم مباحثی است که باید مفصلاً به آن رسیدگی بشود. اگر مختصراً بخواهم مطرح بکنم ذهنتان را متحیر می‌کند و بهتر است که اصلاً مطرح نشود. اگر بخواهم مفصل مطرح کنم از بحث بیرون می‌رویم؛ اگر بخواهم مختصر مطرح کنم ذهن را آزار می‌دهد و بهتر است که اصلاً مطرح نشود؛ فقط همین اندازه که گفتم کافی است؛ گفته‌اند عقل است، اولین موجود عقل است.

[پرسش نامفهوم یکی از حضار]

پاسخ: نخیر؛ الآن داریم توضیح می‌دهیم دیگر همین بحث را. متکلم دارد رد می‌کند الآن. متکلم این را به عنوان قول خصم دارد نقل می‌کند و نمی‌تواند قبول داشته باشد. البته این را توجه بکنید فلاسفه می‌گویند خدا یک موجود را در ابتدا خلق کرده است به عنوان اولین خلق، و می‌گویند غیر از این نمی‌شده است و غیر از این ممکن نیست.

تطبیق قاعده الواحد با روایات و ادعیه اسلامی

فلاسفه می‌گویند که این‌چنین خلقت شده و غیر از این نمی‌شده است. به روایات که مراجعه می‌کنیم، می‌بینیم همین حرف فلاسفه را گفته‌اند: «اولُ ما خلق الله العقل»[2] ، «اول ما خلق الله النور»؛ نوری یا نور. بعد داریم که اول چیزی که خدا خلق کرد مشیت بود و به‌توسط مشیت بقیه را. آن اولی را تعیین کرده‌اند؛ یکی گفته عقل است، یکی گفته نورِ من است، یکی گفته مشیت است. بالاخره آن‌ها هم همین را گفته‌اند که خدا اول یک موجودی را خلق کرده، بعد به‌توسط آن موجود بقیه را خلق کرده است.

و در ادعیه هم داریم که خدا اول نورِ این چهارده معصوم را آفریده است، که همه نورشان واحد است، منتها بعد تشخص پیدا کرده و چهارده‌تا شده‌اند، و به‌توسط نورِ آن‌ها بقیه را. در زیارت امام حسین هم، مثل اینکه اشاره کردم می‌خوانیم: «ارادةُ الربِّ في مقادیرِ امورهِ تَهبِطُ إلیکم و تَصدُرُ مِن بیوتِکم»[3] . یعنی خدا اگر بخواهد تقدیراتش را انجام دهد، اراده‌اش را اول هبوط می‌دهد به شما، بعد از بیتِ شما این اراده صادر می‌شود؛ یعنی شما هستید که اراده خدا را می‌گیرید و اعمال می‌کنید. یعنی کار دست شماست، منتها شما واسطه فیضید. این همان مفاد قاعده الواحد است، که خدا موجودی را آفریده، بعد دم‌به‌دم به آن موجود فیض می‌دهد و می‌گوید با این فیضِ من شروع کن کار را انجام بده. اراده رب هبوط می‌کند یعنی فیض‌ها می‌آید؛ بدون فیض الهی آن‌ها نمی‌توانند کار کنند، فیض باید از واجب‌تعالی به آن‌ها برسد بعد آن‌ها بتوانند به مادون افاضه کنند. این‌ها همه نشان می‌دهد قاعده الواحد حق است.

منتها مشکلی که هست در قاعده الواحد، همان است که بیان کردم؛ که فیلسوف می‌گوید این‌طوری شده است و غیر از این نمی‌شده است؛ غیر از این نمی‌شده است. روایات این را نمی‌گویند، می‌گویند خدا این روش را انتخاب کرده است؛ ولی راه دیگری هم برایش بوده است. فلاسفه می‌گویند راه دیگری نبوده است؛ مشکل فقط اینجاست. آنچه از قول فلاسفه با روایات نمی‌سازد، این قسمت آن است؛ ولی اینکه خلق به این صورت بوده، این را روایات دارد امضا می‌کند. اما اینکه غیر از این نمی‌شده است (که فلاسفه معتقدند)، این را دیگر روایات امضا نکرده است؛ فقط اینجایش مشکل دارد.

این حرف فلاسفه است. متکلم می‌گوید همه چیز را خودِ خدا مباشرتاً خلق می‌کند؛ همه چیز را خودِ خدا مباشرتاً خلق می‌کند، مباشرتاً. از بین فلاسفه، فخر رازی قاعده الواحد را قبول ندارد و او هم می‌گوید که خدا مستقیماً موجودات را خلق می‌کند؛ منتها بعضی‌ها را در ازل خلق می‌کند و بعضی‌ها را در لایزال خلق می‌کند. اشکالات متعددی، شش اشکال بر قاعده الواحد دارد فخر رازی؛ صدرا هر شش اشکالش را جواب می‌دهد، می‌گوید تو قاعده الواحد را اصلاً نفهمیدی؛ قاعده الواحد را نفهمیدی و اشکال کردی. حالا کار به این‌ها نداریم.

الآن توجه بکنید فلاسفه قدرت خدا را عام قرار نمی‌دهند؛ قدرت خدا را متعلق می‌کنند به یک موجود که اولین موجود است؛ بقیه را مقدور خدا نمی‌دانند. می‌گویند مقدور است با واسطه؛ پس مستقیماً مقدور نیستند. مستقیماً مقدور نیستند، بلکه با واسطه مقدورند؛ یعنی خدا به‌تنهایی قدرت ندارد که موجودات مادون را بیافریند؛ قدرت ندارد، دقت کنید در تعبیر من؛ خدا به‌تنهایی قدرت ندارد مادون را بیافریند، بلکه خدا با واسطه مادون را می‌آفریند. این حرف فلاسفه است بر طبق نقل متکلمان.

ولی وقتی به کلام فلاسفه مراجعه کنید، اصلاً این حرف را نمی‌زنند؛ نمی‌گویند خدا قدرت ندارد؛ یعنی هیچ جرأتی ندارند که بگویند خدا قدرت ندارد. می‌گویند آن موجود لیاقت ندارد که مستقیماً از خدا صادر بشود؛ نمی‌گویند خدا نمی‌تواند، می‌گویند آن موجود نمی‌تواند؛ آن نمی‌تواند مستقیماً از خدا صادر بشود؛ این‌قدر فیض خدا پرنور است که اگر بخواهد به این موجود تعلق بگیرد، این موجودِ ضعیف را هلاک می‌کند. باید این فیض وارد وسائط فیض بشود، وسائط فیض از این نور استفاده بکنند، سهم خودشان را بردارند، یک مقداری نور ضعیف بشود، ضعیف شدنش به مادون افاضه بشود تا آن مادون بتواند که تحمل کند. پس آن مادون لیاقت ندارد که مباشرتاً از خدا صادر بشود، نه اینکه خدا نمی‌تواند؛ اصلاً نسبتِ «نمی‌تواند» را فلاسفه به خدا نمی‌دهند.

آن‌ها تعمیم قدرت را قبول دارند و تصریح هم می‌کنند که ما تعمیم قدرت را قبول داریم. متکلم می‌گوید که تصریح بی‌فایده است، چون مذهب تو را که می‌شکافیم آخرش همین درمی‌آید که خدا قدرت ندارد؛ ولی فیلسوف می‌گوید نخیر، مذهب من را بشکافی از آن درمی‌آید که خدا قدرت دارد و آن موجود توانایی ندارد. خدا می‌تواند نورش را بفرستد، مستقیماً به این موجود تعلق بگیرد؛ ولی موجود تحمل نمی‌کند؛ که یک شب بیان کردم خدا تجلی‌اش را (که گفته می‌شود از تجلیات ضعیف بوده است) بر کوه وارد کرده، کوه مندک شده و تمام انسان‌هایی که بودند همه مردند؛ حضرت موسی هم که خیلی نفس قوی داشت نمرد، ولی غش کرد. این‌ها نشان می‌دهند که موجود نمی‌تواند تحمل کند. خدا می‌تواند بفرستد مستقیم؛ ضعیف‌شده و قوی‌شده‌اش را می‌تواند بفرستد، آن نمی‌تواند تحمل کند، و خدا ترحماً نمی‌فرستد؛ به‌خاطر ترحم به این موجودات ضعیف، خدا مستقیم افاضه نمی‌کند، نه اینکه نمی‌تواند افاضه کند؛ می‌تواند افاضه کند، ولی وقتی افاضه کند چیزی باقی نمی‌ماند.

پس روشن شد که از فلاسفه در این مسئله مشکلی نداریم؛ به تعمیم قدرت آسیب نمی‌زنند. فقط مشکلی که در قاعده الواحد هست، همان است که عرض کردم؛ که فلاسفه می‌گویند غیر از این نمی‌شود؛ نه اینکه خدا نمی‌تواند، بلکه «نمی‌شود»؛ ولی از روایات برمی‌آید که «می‌شود»، ولی خدا نخواسته است. حالا البته خود فلاسفه هم این روایات را دیده‌اند، به‌خصوص صدرا؛ و تبیینشان این است که روایات هم می‌خواهند بگویند نمی‌شود، یعنی مادون تحمل ندارند؛ روایات هم همین حرف ما را می‌گوید، منتها تصریح نکرده است. اگر بشکافی صدر و ذیل روایات را و روایات را با هم جمع کنی، آخرسرش نتیجه گرفته می‌شود که خدا این‌چنین انتخاب کرده است، چون غیر از این اگر انتخاب می‌شد، موجودات تحمل نداشتند؛ نه اینکه خدا نمی‌تواند، بلکه موجودات تحمل نداشتند.

خب با این توضیحاتی که دادم، حرف فلاسفه را تا جایی که ممکن بود اثبات کردم؛ مازاد بر این اگر ممکن نیست دیگر نیست و نمی‌شود کاری‌اش کرد. ولی مصنف... مرحوم علامه می‌فرماید در جای خودش ما قاعده الواحد را رد کردیم؛ بنابراین قول فلاسفه مردود است. بنابراین اولین گروهی که با تعمیم قدرت مخالفند فلاسفه هستند و قولشان به بیانی که در امور عامه گذشته، رد شده است؛ لذا الآن برای ما ایجاد زحمت نمی‌کند، چون ما در جای خودش قول این‌ها را رد کردیم.

به عبارت توجه کنید.

« قال: و عمومية العلة تستلزم عمومية الصفة. »[4] . علت یعنی علت مقدوریت؛ علت مقدوریت عرض کردم امکان است. عمومیت علت، یعنی عمومیتِ علت مقدوریت که امکان است؛ که این امکان عمومیت دارد و همه موجودات را گرفته است. این عمومیت علت، مستلزم این است که صفت یعنی قدرت، عام باشد؛ چون علت مقدوریت که امکان است عام است و همه چیز را پوشش داده است، پس قدرت خدا هم عام است و به همه چیز تعلق گرفته است.

عبارت مصنف را توجه کردید؟ این مطلب بعداً توضیح داده می‌شود ولی از خارج هم من ابتدا توضیح دادم، لذا الآن ترجمه‌اش کردم. عمومیت علت یعنی عمومیت علت مقدوریت که امکان است؛ عام بودن امکان که علت مقدوریت است، مستلزم این است که صفت قدرت هم عام باشد. اگر معیار قدرت در همه چیز هست، تعلق قدرت هم به همه چیز هست، یعنی قدرت عام است؛ این تمام حرف متکلم است. بقیه حرف‌ها حرف مخالفان است که باید ذکر بشود و بعداً هم رد بشود.

اقول: «يريد بیان أنّ الله تعالی قادرٌ علی کلِّ مقدورٍ». و این، قادر بودن خدا بر کل مقدور، مذهب اشاعره است، که ایشان هم در اینجا پیرو مذهب اشاعره شده است؛ یعنی عمومیت قدرت را قبول کرده است.

«وخالف اکثر الناس فی ذلک»؛ بیشتر متکلمان و فلاسفه در این مسئله با اشاعره مخالفند و عمومیت قدرت را قبول ندارند; در بعضی جاها معتقدند که قدرت خدا حاصل نیست، به بیانی که الآن خواهیم گفت.

«فان الفلاسفة» اولین گروه از مخالفانند.

«فان الفلاسفة قالوا انه تعالى قادر على شيء واحد» که همان اولین صادر است. قادر یعنی قادرٌ بلاواسطه؛ ولی مع‌الواسطه که حساب کنی، قادرٌ علی کل شیء است; مع‌الواسطه بر کل شیء قادر است؛ اما الآن بلاواسطه قادر است بر شیء واحد. دلیلشان هم این است: «لأنّ الواحد لا یتعدد أثره»؛ اثر مؤثر واحد نمی‌تواند متعدد باشد، مگر اینکه خود مؤثر متعدد باشد، یا مؤثرها متعدد باشند، یا اجزای متعدد داشته باشد، یا حتی حیثیات متعدد داشته باشد، آن وقت می‌تواند اثر متعدد داشته باشد؛ اما اگر مؤثر واحد است، حیثیاتش هم واحد است، قوایش هم واحد است، اجزای متعدد هم ندارد، اثر متعدد نخواهد داشت.

مرحوم علامه می‌فرماید: «وقد تقدّم بطلانُ مقالتهم». در جای خودش مقاله‌شان ابطال شده و روشن شده است که حرفشان باطل است. پس ما در اینجا احتیاجی به ابطال کلام این‌ها نداریم. وقتی هم که به ابطال کلام خصممان می‌پردازیم، اصلاً بحث فلاسفه را دیگر مطرح نمی‌کنیم چون در جای خودش باطل شده است؛ می‌رویم سراغ باطل کردن قول دیگران و آن‌ها را باطل می‌کنیم. قول فلاسفه را باطل نمی‌کنیم به‌خاطر اینکه قبلاً باطل کردیم.

خب، یک مقداری فرصت داریم برای خواندن قول دوم. بخوانیم؟ مانعی ندارد. ، اگر خودش را بخوانم و جوابش را نگویم، مشکل پیدا می‌شود. پس بگذارید همه را یکسره جلسه آینده، اصلش و جوابش را با هم بخوانیم.

 


logo