90/06/16
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/مقولات/ مساله ششم در متی /تفسیر مقوله متی و اقسام آن
موضوع: مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/مقولات/ مساله ششم در متی /تفسیر مقوله متی و اقسام آن
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
تفسیر مقوله متی و اقسام آن
صفحه ۲۷۵، سطر اول.
المسألة السادسة فی المتی.
قال: «الخامس المتی و هو النسبة الی الزمان او طرفه»[1] .
چهار تا عرض از عوارض نهگانه را تا حالا توضیح دادیم، و الان وارد پنجمین قسم که متی هست میشویم.
متی عبارت از زمان نیست، عبارت از نسبت به زمان است. یعنی متی یک مقوله نسبی است، که در آن نسبت مأخوذ میشود. نسبت شیء به زمان میشود متای آن شیء. مثلاً نسبت ما به زمان که عمرمان به حساب میآید، میشود متای ما. ما را نسبت به زمان میدهند، میگویند از این زمان که تولدمان است تا آن زمان که مثلاً جوانیمان یا مرگمان است، این مقدار عمریم. این متای ماست که دارد توضیح داده میشود، نسبت به زمان دارد داده میشود.
گاهی هم شیء را نسبت به طرف زمان میدهیم. مثلاً فرض کنید که وصول دو شیء به هم. این در زمان واقع نمیشود. حرکت این دو شیء به سمت همدیگر در زمان واقع میشود، ولی اینها دفعتاً به هم واصل میشوند. یعنی در طرف زمان، در انتهای زمان، در آن قسمتی که اگر زمان را منفصل کنید، زمان را از زمانی ببرید، آخرِ این زمان قرار میگیرد، میبینید که وصول در این قطعه که طرفِ زمان است واقع میشود.
شیئی که در زمان واقع میشود به زمان نسبت پیدا میکند. و آن نسبتش میشود متی، یا وقوعش در این زمان میشود متی. فرقی نمیکند که بگویید نسبتش به زمان، چه بگویید وقوعش در این زمان میشود متی. خب اگر در زمان واقع شد، این متای اوست. اگر در آن هم واقع شد که طرف زمان است به انتهای زمان است، بازهم این متای اوست.
بعضی چیزها مثل حرکت در زمان واقع میشوند. یعنی در سرتاسر زمان این حرکت پخش میشود. بعضی چیزها نه، در آن واقع میشوند، در انتهای زمان واقع میشوند. البته زمان امر مستمری است، قطعه قطعه نیست. فرض کنید حالا یک زمانی را ما با فرض خودمان بریدیم. این زمان منقطع شد. آن آخرش که اسمش طرف است، «آن» به حساب میآید. وصول دو شیء به هم در آن آن اتفاق میافتد. باز آن (آن) میشود ظرف برای وصول، وقت وصول که در این ظرف قرار میگیرد، میشود صاحب متی. یا به عبارت دیگر این وصول که به این طرف زمان نسبت داده میشود، میشود متای این وصول. وصول متیاش عبارت از نسبتی است که به این آن دارد. حرکت متیاش نسبتی است که به آن زمان دارد. پس هر چیزی که در ظرف زمان واقع میشود، این وقوعش در ظرف زمان، یا به تعبیر دیگر نسبتش به زمان متای اوست.
اما متی دو قسم است. زیرا آن شیء که در زمان واقع میشود دو جور واقع میشود؛ یا سرتاسر این زمان خاص را پر میکند. مثلاً فرض کنید روزه در روز گرفته میشود. سرتاسر روز را این روزه پر میکند. یعنی از اول طلوع فجر که صبح شروع میکند تا آخر غروب یا مغرب که دیگر صبح تمام میشود، این روزه ادامه دارد. ظرفش کل این زمان نهار است. یا به تعبیر دیگر تمام زمان نهار را پر میکند. نسبت دارد به این زمان، و این زمان را کاملاً پر میکند، این میشود متای حقیقی.
متای حقیقی عبارت است از اینکه شیئی که دارای زمان است تمام زمانی را که ظرفش هست پر کند. و چیزی از زمان خالی از او نباشد. مثل روزه که در روز واقع میشود و کل روز را پر میکند. روزه موجودی است که در زمان واقع میشود و نسبتش به زمان متای اوست و متای حقیقی اوست.
اما گاهی شیء در زمان واقع میشود، اما کل زمان را پر نمیکند. گفته میشود که در ظهر نماز بخوانید. در فاصله ظهر تا وقتی که میخواهد قضا بشود، وقت نماز ادامه دارد. از اول ظهر تا وقتی که میخواهد نزدیک است که دیگر به نماز عصر برسد، نماز عصر وقت مخصوصش شروع بشود، قبل از اینکه وقت مخصوص عصر شروع بشود، ظهر وقتش ادامه دارد. پس ظرف این صلاة این چند ساعت است. این صلاة به این ظرف اسناد دارد، نسبت دارد، و این نسبت را میگوییم متای صلاة. ولی صلاة تمامی وقت را پر نمیکند. مثلاً در چند دقیقه این نماز خوانده میشود و تمام میشود. کل وقتِ مخصوص را این نماز پر نمیکند. با اینکه همه وقت، وقت این نماز است. اینجا متی، متای حقیقی نیست.
پس آن متضمن (متضمن یعنی صاحب زمان)، آنی که در زمان میخواهد واقع بشود، اگر زمان مخصوصش را پر کرد، نسبتش به آن زمان میشود متای حقیقی. اگر آن زمانی مخصوص خودش را پر نکرد، نسبتش به زمان نمیشود متای حقیقی، به آن میگوییم متی، دیگر حقیقی و غیر حقیقی نمیگوییم.
پس دو قسم متی پیدا کردیم؛ متی را تعریف کردیم و بعد هم تقسیمش کردیم به دو قسم. مطلب دیگری که ما در اینجا داریم تا حالا دو مطلب گفتیم؛ یکی تفسیر متی، یکی تقسیم متی به حقیقی و غیر حقیقی. مطلب سومی هم داریم؛ عین حقیقی داریم، متای حقیقی داریم. فرق بین این دو تا چیست؟ مابهالاشتراکشان چیست؟ این مطلب سومی که انشاءالله وقتی رسیدم بیان میکنم.
صفحه ۲۷۵، سطر اول.
المسألة السادسة فی المتی.
قال المصنف: «الخامس» (یعنی پنجمین قسم از اقسام عرض) متی هست. و متی یک عرض نسبی است، یعنی حقیقتش نسبت است. لذا وقتی تعریفش میکنند اینطور تعریف میکنند: «هو النسبة الی الزمان او الی طرف الزمان». نسبت شیء به زمانش یا نسبت شیء به طرف زمان میشود متای آن شیء. برای هر دو هم مثال زدم؛ حرکت در زمان واقع میشود، وصول در طرف زمان یعنی در آن واقع میشود. وقت متای وصول میشود نسبتی که به آن آن دارد، متای حرکت میشود نسبتی که به آن زمان دارد.
أقول: «لمّا فرغ المصنف» از بحث از مقوله این، مقوله چهارمی که مطرح کرده بود مقوله این بود که دربارهاش مفصل بحث کرد، چون بالاخره به بحث حرکت و سکون و اینها پرداخت بحث یک مقدار طولانی شد. بعد از اینکه از بحث درباره مقوله این خلاص شد شروع کرد در بحث درباره متی.
«و مراد بها» (یعنی مراد به متی، یعنی مراد به مقوله متی) مؤنث هم آورده، البته خود متی هم چون عبارت از نسبت است میشود مؤنث. و مراد به این مقوله متی، نسبت شیء الی الزمان یا نسبت شیء الی طرف الزمان است. چه نوع نسبتی؟ نسبت به اینکه حاصل شود فیه (یعنی در زمان). نسبت حصول در زمان. هر شیئی که در زمانی حاصل باشد، حصولش در این زمان را یا نسبتش به این زمان را متای او میگویند. مثلاً ما که در فرض کنید که در این چند سال موجودیم، نسبت ما به این چند سال را که عمر ما به حساب میآید متای ما میگویند. حصول ما در این چند سال را، وجود ما در این چند سال را متای ما میگویند.
«و هو» این مطلب اول بود که متی تفسیر شد. مطلب دوم میخواهد متی را تقسیم کند به حقیقی و غیر حقیقی. میفرماید «و هو» (یعنی این متی) یا حقیقی است یا غیر حقیقی است.
حقیقی چیست؟ «هو الذی لا یفضل عن کون الشیء». یعنی زمانی است که اضافه نمییابد از وجود شیء. یعنی وجود شیء تمام این زمان را پر میکند. وقت نسبت این شیئی که زمانش را پر کرده به این زمان میشود متای حقیقی. حصول و وجود و کون این شیء در این زمانی که این شیء آن زمان را پر کرده میشود متای حقیقی آن شیء. مثل صیام در نهار. صیام امری است که وجود گرفته در نهار هم وجود گرفته، و کل نهار را هم پر کرده. چیزی از نهار خالی از صیام نبوده. نسبت صیام به نهار را میگویند متای حقیقی صیام.
«و امّا غیر حقیقی» است «ک الصلاة فی النهار»، که نماز تمام نهار را پر نمیکند. مثل روزه نیست. بنابراین نسبت نماز به نهار، متای حقیقی حساب نمیشود، متای غیر حقیقی حساب میشود. این هم مطلب دوم بود که تقسیم متی بود به حقیقی و غیر حقیقی.
### تفاوت متای حقیقی و این حقیقی
مطلب سوم؛ فرق بین متای حقیقی و این حقیقی چیست؟ مابهالاشتراکشان چیست؟ اول باید این حقیقی هم توضیح داده بشود. با تفسیری که ما برای متای حقیقی کردیم تفسیر این حقیقی هم روشن میشود. متای حقیقی این بود که آن شیئی که متضمن است (یعنی صاحب زمان است) تمام زمانش را پر کند. این حقیقی هم این است که آن چیزی که متمکن است و صاحب مکان است تمام مکانش را پر کند. تمام مکان مخصوص خودش را پر کند. وقت نسبت آن متمکن (یعنی صاحب مکان) به این مکانی که پر شده، میشود این حقیقی. و این غیر حقیقی آنی است که مکان را پر نکند. مثلاً اگر ما را نسبت به این اتاق بدهید، ما تمام اتاق را پر نمیکنیم. اتاق میشود متای غیر حقیقی ما. ولی اگر ما را نسبت بدهیم به همانجایی که اشغال کردیم، آنجایی که ما اشغال کردیم میشود این حقیقی ما. آنی که اتاق میشود این غیر حقیقی، آنجایی که ما اشغال کردیم که نه کم بشود نه زیاد بشود آن میشود این حقیقی ما.
خب این حقیقی روشن شد یعنی چه. درست مثل متای حقیقی است، منتها متای حقیقی مربوط به زمان است این حقیقی مربوط به مکان است. حالا فرق این دو تا چیست؟ فرق متای حقیقی و این حقیقی که مابهالاشتراکشان روشن شد، هر دو پرکنندهاند؛ آن مکان را پر میکند آن هم زمان را پر میکند. هر دو از این جهت مشترکاند. و لذا هر دو هم حقیقی نامیده میشوند. اما فرقشان چیست؟ فرق این است که این حقیقی را فقط یک متمکن پر میکند. دو تا متمکن نمیتوانند در یک مکان جا بگیرند. اما متای حقیقی برای چندین متضمن هست. مثلاً ما روزه میگیریم در این روز. یا و صبح تا ظهر هم تا شب هم یک فعالیت دیگری هم میکنیم، حالا هر فعالیتی. روزه نسبت دارد به این زمان، آن فعالیت هم نسبت دارد به همین زمان. یک کس دیگر هم دوباره روزه میگیرد. روزه او هم نسبت دارد به همین زمان. در امروزی که مثلاً روز چندم ماه رمضان است، هزاران نفر یا میلیونها نفر دارند روزه میگیرند. روزه هر کدامشان با این زمان سنجیده میشود و گفته میشود که این نسبت روزه اینها به این زمان متای آنهاست. یعنی چندین هزار نفر یک متی دارند، یک متای حقیقی.
یعنی کثیرون در متای حقیقی شریکاند، ولی کثیرون در این حقیقی شریک نیستند. در این حقیقی فقط یک متمکن جا میگیرد، نه بیشتر. این فرقی است بین این حقیقی و متای حقیقی. در متای حقیقی چندین نفر میتوانند واقع بشوند. یعنی صاحب این متای حقیقی باشند، اما در مکان یک نفر بیشتر یا یک شیء بیشتر جا نمیگیرد. پس این حقیقی برای یک شیء است، ولی متی یک متای حقیقی ممکن است برای چندین شیء باشد. یک این حقیقی فقط برای یک شیء است.
«و الفرق بین المتی الحقیقی و الاین الحقیقی فی النسبة»، فرق در نسبت این است که متای واحد گاهی مشترک میشود در همین متای واحد کثیرون، بخلاف این حقیقی که در این حقیقی کثیرون نمیتوانند مشترک بشوند. این حقیقی فقط مربوط به یک، به یک صاحب این است.
### تفسیر زمان و ارتباط آن با حرکت و مسافت
خب متی عبارت بود از نسبت شیء به زمان. ما متی را تفسیر کردیم، جا دارد که خود زمان هم تفسیر کند. الان در عبارت بعدی میخواهد زمان را تفسیر کند. زمان مقدار حرکت است. حرکت دو تا مقدار دارد. یک مقدارش زمان است. این را باید توضیح بدهیم.
وقتی ما داریم روی زمین یعنی روی مسافت حرکت میکنیم، این حرکت ما به توسط تقسیم مسافت تقسیم میشود. مثلاً فرض کنید که ده متر راه میرویم. روی زمین ده متر زمین راه میرویم. زمین را تقسیم کردیم به ده متر. حرکت ما هم تقسیم میشود به ده جزء، که هر جزءش یک متر است. آنوقت میتوانیم بگوییم این ده متر مقدار حرکت ماست. حرکت را برایش مقدار درست کردیم به اعتبار مقدار مسافت. مسافت را تقسیم کردیم به اقسامی، هر قسمتش را قطعهای از این مقدار قرار دادیم. کلش را گفتیم یک مقدار است، حرکت را روی این مسافت پخش کردیم و به تقسیم مقدار تقسیمش کردیم. اگر مسافت ده متر شد حرکت هم ده قطعه شد. ما برای حرکت مقدار درست کردیم با کمک مقداری که در مسافت داشتیم.
بعد دو مرتبه همین ده متر حرکتی که انجام شده روی این زمین، یک وقتی از ما گرفت. در آن که واقع نشد در یک زمانی واقع شد. یک وقتی ما صرف کردیم تا این ده متر طی شد. آن وقت فرض کنید که ده ثانیه بود مثلاً، یا بفرمایید ۲۰ ثانیه که با آن فرق کند. آن هم گفتیم ۱۰ این هم بگوییم ۱۰ شاید خلط بشود. بگویید ۲۰ ثانیه بود. یعنی هر متری را در ۲ ثانیه رفتیم.
خب توجه میکنید باز حرکت را داریم اندازه میگیریم. برایش مقدار درست میکنیم. اما این دفعه مقدار را از طریق مسافت درست نمیکنیم از طریق آن زمانی که این حرکت طول کشیده درست میکنیم.
پس حرکت دو جور مقدار برایش درست میشود؛ یکی مقدار به لحاظ مسافت، یکی مقدار به لحاظ زمان. یعنی دو، دو جور اندازهاش میگیریم؛ یک بار به توسط مسافت اندازه میگیریم میگوییم ۱۰ متر حرکت کرد. یک بار هم به توسط زمان اندازه میگیریم میگوییم ۲۰ ثانیه راه رفتیم. هر دو تعیین مقدار است. در هر دو حرفمان داریم مقدار حرکت را تعیین میکنیم، منتها یک بار تعیین میکنیم به توسط مسافت، یک بار تعیین میکنیم به توسط زمان.
خب ابتدا حرکت را جزء جزء میکنیم به توسط مسافت، چنانچه این کار را کردیم. یعنی مسافت تقسیم کردیم به ۱۰ متر، حرکت هم تقسیم شد به ۱۰ قطعه. بعد قطعه مقدمی پیدا کردیم، قطعه مؤخری پیدا کردیم، دوباره آن مؤخر نسبت به قطعه بعد خودش شد مقدم، قطعه بعد شد مؤخر و هکذا. قطعاتی پیدا کردیم که در طول هم قرار گرفتند، آن قبلیه مقدم شد بعدیه مؤخر شد. پس تقدم و تأخر بر حرکت عارض شد، ولی از طریق مسافت. یک تقدم تأخر دیگری هم از طریق زمان بر این قطعات حرکت عارض میشود. اما این تقدم و تأخری که عارض میشوند به اعتبار دیگرند نه به اعتبار مسافت، بلکه به اعتبار دیگر. آن اعتبار دیگر زمان است.
پس زمان را تعریف میکنیم، توجه کنید با این توضیحاتی که دادم تعریف زمان را الان میخواهم شروع کنم. زمان مقدار حرکت است از جهت تقدم و تأخر. یعنی مقدار متقدم و متأخر را تعیین میکند، تقدم و تأخری که عارض بر زمان شده، عارض بر حرکت شدند به اعتبار دیگر یعنی به اعتبار مسافت. یک تقدم و تأخری به اعتبار مسافت بر این حرکت عارض شدند و مقدار حرکت را بیان کردند، زمان مقدار همین حرکت متقدم و متأخر را یعنی مقدار این قطعاتی را که بعضیها مقدماند بعضیها مؤخرند تعیین میکند به اعتبار آن تقدم و تأخری که بر این حرکت از ناحیه مسافت عارض شده بود. یعنی دو تا حرکت، دو تا مقدار بر حرکت عارض میشود. زمان یکی از این دو مقدار است که بر قطعات مقدم و مؤخر حرکت عارض میشود، قطعات مقدم و مؤخری که از طریق مسافت تقدم و تأخرشان را پیدا کرده بودند.
پس زمان شد مقدار حرکت، از این جهت که این حرکت مقدم دارد مؤخر دارد. یعنی معروض مقدم است و معروض مؤخر، این قطعهاش معروض مقدم است آن قطعهاش معروض مؤخر است. به این قطعه میگوییم مقدم به آن قطعه میگیم مؤخر. ولی تقدم و تأخری که از ناحیه مسافت آمدند نه از ناحیه زمان بیایند. چون اگر بگوییم تقدم و تأخری که از ناحیه زمان آمدند دور لازم میآید. در تعریف به زمان داریم دوباره زمان اخذ میکنیم، دور لازم میآید. لذا نباید بگوییم تقدم و تأخری که از ناحیه زمان آمدند. البته از ناحیه زمان هم تقدم و تأخر میآید، اما این را نباید تو تعریف اخذ بکنیم. و الا لازم است که در تعریف زمان دوباره زمان اخذ کنیم، این میشود دور. باید در تعریف زمان تقدم و تأخری را اخذ کنیم که از ناحیه مسافت آمده، نه آنی که از ناحیه زمان آمده. هر دو تقدم تأخر آوردند، هم مسافت تقدم تأخر بر اجزای حرکت آورد هم زمان تقدم تأخر برای اجزای حرکت آورد. اما ما در وقتی تعریف زمان را داریم مطرح میکنیم نباید تقدم و تأخری که از ناحیه زمان آمده اخذ کنیم در تعریف و الا دور لازم میآید، بلکه باید تقدم و تأخری که از اعتبار دیگر یعنی از ناحیه مکان آمده او را اخذ کنیم. آنی که از ناحیه مسافت آمده او را در تعریف زمان اخذ کنیم. وقت میگوییم زمان مقدار حرکت است، حرکتی که دارای تقدم و تأخر است که از ناحیه دیگر و به اعتبار دیگر عارض شده، یعنی عارض بر حرکت شده. تقدم و تأخری که از ناحیه دیگر بر حرکت عارض شدند نه تقدم و تأخری که از ناحیه زمان عارض شده است.
خب مطلب توضیح داده شد انشاءالله که روشن باشد.
«و الزمان مقدار الحرکة» از حیث تقدم و تأخری که عارض است بر حرکت به اعتبار دیگر یعنی به اعتبار مسافت. از جهت تقدم و تأخری که بر حرکت به اعتبار مسافت عارض شد، زمان حرکت را تعیین میکند، میگوید این قسمت مقدم آن قسمت مؤخر. مقدارش هم تعیین میکند، مقدار مقدم چقدر مقدار مؤخر چقدر. پس زمان تعیینکننده مقدار حرکت است از این جهت که حرکت دارای تقدم و تأخر است که برش عارض شده از ناحیه تقدم تأخری که از مسافت استفاده شده بود. عبارت یک مقداری سنگین است ولی با توضیحاتی که بیان کردم حل شد انشاءالله.
أقول: «الحرکة یعرض لها نوعان من التقدم و التأخر». دو نوع تقدم و تأخر بر حرکت عارض میشود، «و تتقدّر» (یعنی اندازهگیری میشود آن حرکت)
«باعتبارهما» (یعنی به لحاظ هر دو تقدم و تأخر). هم با آن تقدم و تأخری که از ناحیه مسافت میآید میشود حرکت را اندازه گرفت هم با تقدم و تأخری که از ناحیه زمان میآید میتوانید حرکت را اندازه بگیرید.
«فإنّ الحرکة» چطور میگویید دو تا نوع تقدم و تأخر بر حرکت عارض میشود؟ زیرا که حرکت «لابدّ لها من مسافتٍ» که آن مسافت «تزید بزیادة الحرکة و تنقص بنقصان الحرکة». حرکت هر چی بیشتر باشد مسافت بیشتری را طی کرده. حرکت هر چی کمتر باشد مسافت کمتری طی شده. پس مسافت تابع حرکت است، هر چقدر شما حرکت بیشتری انجام بدهید مسافت بیشتری را طی کردید، هر چقدر حرکت کمتری را انجام بدهید مسافت کمتری را طی کردید. خب گفتیم لابد للحرکة من مسافت که این صفت را دارد، «و لابد لها من زمانٍ» باز برای حرکت لابد من زمانی که «کذلک» آن هم اضافه بشود با اضافه حرکت؛ هر چی که حرکت ما بیشتر باشد زمان بیشتر میشود، هر چی حرکت کوتاهتر باشد زمان کمتر میشود. کذلک یعنی تزید بزیادتها و تنقص بنقصانها. البته تزیدُ یا یزیدُ، یزیدُ این زمان به زیادتها یعنی به زیاده آن حرکت و ینقصُ این زمان به نقصانها یعنی به نقصان حرکت؛ این معنی کذلک.
خب، گفتیم حرکت مسافت لازم دارد زمان هم لازم دارد. حالا میگوییم که «و یعرض لأجزاء» این حرکت تقدم و تأخر، هم به لحاظ مسافت که اجزای متقدم و متأخر دارد، هم به لحاظ زمان که اجزای متقدم و متأخر برش فرض میکنیم.
«و یعرض لأجزاء الحركة تقدم و تأخر» به اعتبار اینکه بعض اجزای مسافت تقدم دارد بر بعض دیگر. چون این بعض از مسافت بر آن بعض از مسافت تقدم دارد حرکتی که در این بعض متقدم انجام شده تقدم دارد بر آن حرکتی که در بعض مؤخر انجام شده. پس به تبع تقدم و تأخری که اجزای مسافت دارند، برای اجزای فرضی حرکت هم تقدم و تأخر درست میشود.
سوال: پس یعنی تقدم و تأخر حقیقتاً برای مسافت است؟
پاسخ: بله، نه حقیقتاً برای مسافت نفرمایید اصالتاً برای مسافت است، و تبعاً برای حرکت است و هر دو تقدم و تأخر حقیقی دارند. تقدم و تأخر هر دو حقیقی است هم تقدم و تأخر در اجزای مسافت حقیقیست هم تقدم و تأخر در اجزای حرکت حقیقیست، منتها یکی اصل است یکی تابع است. یکیاش را بالعرض نگیرید مجازی نگیرید هر دو حقیقیاند، هر دو واقعاً اجزای مقدم و مؤخر دارند، منتها یکی بالاصاله اجزای مقدم و مؤخر دارد یکی به تبع. پس نگویید تقدم و تأخر حقیقی برای مسافت است، تقدم و تأخر حقیقی برای هر دو است هم مسافت هم حرکت، بگویید تقدم و تأخر اصلی مال مسافت است.
«فأنّ الجزء من الحرکة»، دارد بیان میکند که اگر مسافت مقدم و مؤخر دارد حرکت هم به تبع مقدم و مؤخر پیدا میکند، داری این را بیان میکند. میگوید جزئی از حرکت که حاصل است در حیز (یعنی مکان) مقدم، در حیزِ مقدم من المسافت (یعنی در مکان مقدم)، این جزء از حرکتی که در آن مکان مقدم واقع شده مقدم است بر جزء دیگری از حرکت که حاصل شده در مؤخر از آن مسافت. آن قسمت از حرکتی که در مسافت مقدم حاصل شده مقدم است بر قسمت حرکتی که در مسافت مؤخر حاصل شده. به تبع تقدم و تأخر در اجزای مسافت برای حرکت اجزای متقدم و متأخر درست شده است.
خب تا اینجا حرکت را با مسافت سنجیدیم و تقدم و تأخر را به حرکت دادیم از ناحیه مسافت. حالا میخواهم حرکت را با زمان بسنجیم و تقدم و تأخر به حرکت بدهیم از ناحیه زمان.
«کذلک الحاصل» (یعنی حرکتی که حاصل است) یا جزئی از حرکت که حاصل است در متقدم من الزمان، این جزء از حرکت مقدم است بر آن جزء دیگر حرکت که حاصل است در متأخر زمان. روشن است دیگر مطلب توضیح نمیخواهد.
بین تقدم و تأخری که یا متقدم متأخری که در مسافت است با متقدم متأخری که در حرکت است فرق دارد. فرقش این است؛ مقدم و مؤخر در مسافت با هم جمع میشوند، با هم در وجود جمع میشوند، یعنی مقدمم همین الان موجود است مؤخر هم همین الان موجود است. یعنی متر اول این مسافت با متر دوم همین الان با هم موجودند. اما در حرکت اینطور نیست؛ مقدم و مؤخرش با هم جمع نمیشوند. مقدم از بین میرود مؤخر تازه موجود میشود. هر اجزای حرکت اجزای گذرا هستند مثل اجزای مسافت نیستند، اجزای مسافت کنار هم جمعاند، پس در وجود اجتماع دارند، یعنی در یک لحظه میبینید همهشان موجودند. اما اجزای حرکت اینجور نیستند، اجزای حرکت اجتماع در وجود ندارند، بلکه یک جزء از حرکت که مقدم است میآید و میرود جزء بعدی که مؤخر است شروع میکند. دوباره این جزء مؤخر میرود جزء بعدتر میآید. پس اجزای مقدم و مؤخر در مسافت با هم جمع میشوند، ولی اجزای مقدم و مؤخر در حرکت با هم جمع نمیشوند. این مقایسهای بود بین مسافت و حرکت. حالا بین زمان و حرکت مقایسه کنیم. زمان و حرکت مثل هماند؛ اجزای مقدم و مؤخرشان قرار ندارند، همانطور که در حرکت اجزای مقدم باید برود تا اجزای مؤخر بیاید، در زمان هم همینطور است اجزای مقدم باید برود تا اجزای مؤخر بیاید. پس بین اجزای حرکت و اجزای زمان از این جهت فرقی نیست، ولی بین اجزای مسافت و اجزای حرکت از این جهت فرق هست.
«لکن الفرق بین تقدم مسافت و تقدم حرکت» (مسافت را با حرکت میسنجد نه مسافت را با زمان، مسافت را با حرکت میسنجد بعد زمان باید با حرکت سنجیده بشود که نمیسنجد، چون روشن است دیگر نمیسنجد. آن را از خارج معنا کردم مرحوم علامه نمیگوید).
لکن الفرق بین تقدم مسافت و تقدم حرکت این است که متقدم از مسافت (یعنی آن جزء مقدم مسافت) «یجامع المتاخر»، با آن جزء مؤخر جمع میشود در وجود جمع میشود (یعنی هر دو در یک زمان موجودند). بخلاف اجزای حرکت، اجزای حرکت جمع نمیشوند، در وجود جمع نمیشوند، در خارج جمع نمیشوند، در ذهن ممکن است جمعشان کنید؛ در ذهن ممکن است اجزای حرکت را جمع کنید ولی در وجود جمع نمیشوند.
خب تمام شد. سنجیدیم حرکت را با مسافت و سنجیدیم حرکت را با زمان. مسافت را تیکه تیکه کردیم شمارهگذاری کردیم گفتیم یک، دو، سه تا ۱۰. زمان را هم تیکه تیکه کردیم و شمردیم گفتیم ۲۰ ثانیه، یعنی ۱۰ تا ۲ ثانیه. پس برای حرکت عدد درست کردیم هم از ناحیه مسافت هم از ناحیه زمان، چون مسافت را شمردیم عدد درست شد زمان را هم شمردیم عدد درست شد. آنوقت این عددی که در مسافت درست شد برای حرکت درست کردیم آن عددی هم که در زمان درست شد برای حرکت گذاشتیم. پس حرکت را دو بار میتوانیم با عدد محاسبه کنیم و بشماریم؛ یکی عددی که از ناحیه مسافت میآید یکی عددی که از ناحیه زمان میآید. میفرماید «و یحصل للحرکة عددٌ»، حرکت دارای عدد میشود (یعنی شمرده میشود اجزایش شمرده میشود)، گفته میشود این جزء اول جزء دوم جزء سوم، شمرده میشود «بالاعتبارین»، به دو اعتبار، یکی به اعتبار مسافت یا عدد اجزای مسافت، یکی هم به اعتبار زمان یا عدد اجزای زمان.
خب، حالا زمان را میخواهیم تعریف کنیم. با این توضیحاتی که داریم راحت میتوانیم زمان را تعریف کنیم. میگوییم زمان مقدار حرکت و عدد حرکت است من حیث التقدم و التأخر، یعنی به این حیث تقدم و تأخر، مقداری که از به این حیث حاصل میشود، تقدم و تأخری که «عارضین لها» یعنی بر حرکت به اعتبار مسافت نه به اعتبار زمان. و الا یعنی اگر بگویید به اعتبار زمان لزم الدور. پس باید بگویید به اعتبار مسافت که دور لازم ندارد. در تعریف زمان که نمیتوانید زمان را اخذ کنی، ولی دور لازم میآید. در تعریف زمان میتوانید مسافت را اخذ کنید اشکالی ندارد. پس مسافت را اخذ کن، بگویید تقدم و تأخری که عارض حرکت میشوند به اعتبار مسافت، ولی نگویید تقدم و تأخری که عارض حرکت میشوند به اعتبار زمان. اگر به اعتبار زمان آوردید با توجه به اینکه دارید زمان را تعریف میکنید مرتکب دور شدید.
«و الی هذا اشار المصنف بقوله به اعتبار آخر». به اعتبار آخر یعنی به اعتبار دیگری که مغایر با اعتبار زمان است که ما تعبیر کردیم به اعتبار مسافت. اعتبار آخر را گفتیم به اعتبار مسافت.
خب مطلب آسان بود، بیشتر از این دیگر توضیح نمیخواهد.
### عروض متی بر متغیرات و معروض متغیرات
مطلب بعدی؛ این متی بر دو چیز عارض میشود؛ بر متغیرات عارض میشود، بر چیزهایی هم که معروض متغیراتاند عارض میشود. مثلاً بر حرکت عارض میشود، متی بر حرکت عارض میشود؛ میگوییم متای این حرکت چقدر است؟ عمر این حرکت چقدر است؟ چقدر طول کشید این حرکت انجام شد؟ این همه سؤال از متی است. اما جسم را هم ملاحظه کنید یک جسم، آن هم متی دارد اما خودش مستقیماً متی ندارد، به اعتباری اینکه معروض تغیر (یعنی معروض حرکت) هست متی پیدا میکند. یعنی متی عارض میشود بر امر متغیر که عبارت از حرکت است، و این امر متغیر عارض میشود بر معروضی که عبارت از جسم است و ثابت است، آنوقت متی برای جسم حاصل میشود به اعتبار به وساطت این تغیر یا امر متغیر. پس متی عارض متغیرات میشود بدون واسطه و عارض بر معروض متغیرات میشود معالواسطه. روشن است این هم مطلب روشن است. یعنی جسم خودش متی ندارد مگر جسم متحرک باشد تا متی داشته باشد. ما خودمان متی نداریم ولی چون حرکت میکنیم متی پیدا میکنیم.
«انما تعرض المقولة بالذات للمتغیرات». المقولة یعنی همین مقوله متی که در آن داریم بحث میکنیم. این عارض میشود بالذات یعنی بلا واسطه، بلا واسطه عارض میشود للمتغیرات، بر متغیرات عارض میشود.
«و بالعرض» یعنی معالواسطه عارض میشود «لمعروض المتغیرات»، به معروضهای این به معروض متغیرات. با واسطه بر معروض متغیرات عارض میشود، بدون واسطه بر خود متغیرات عارض میشود.
أقول «هذه المقولة التی هی المتی»، این تفسیری که مرحوم علامه کرد برای اینکه بفهماند که مراد از المقوله همین مقوله متی است، پس الف لام المقوله الف لام عهد است. یعنی هذه المقوله. این مقولهای که متیست عارض میشود بالذات یعنی بلاواسطه بر متغیرات، متغیرات مثل حرکات. مقوله متی بر حرکات بالذات عارض میشود.
«و انما تعرض لغیرها» یعنی لغیر المتغیرات، انما تعرض این مقوله لغیرها یعنی لغیر المتغیرات «بالعرض» یعنی «و بواسطتها» (یعنی به واسطه متغیرات). این و بواسطتها عطف تفسیر است بر بالعرض. بالعرض معنایش همین است که یعنی به واسطه متغیرات.
«فان ما لا یتغیر» مثل جسم، «لا تعرض له هذه النسبة»، این نسبت که اسمش متیست که نسبت شیء به زمان است، این عارض نمیشود بر شیئی که لا یتغیر، مگر به اعتبار عروض صفات متغیرة له[2] یعنی بر این شیئی که تغییر ندارد، مثلاً مثل جسم. اگر متی و این نسبت میخواهد عارض بشود، به اعتبار این متغیریست که عارض شده، یعنی اولاً این متغیر عارض بر مثلاً جسم میشود، بعداً به توسط این متغیر متی عارض جسم میشود. پس متی بر متغیر بلاواسطه عارض شد و بر آن غیر متغیری که معروض متغیر است با واسطه عارض شد.
«ک الاجسامی که تعرض لها الحرکات»، اجسامی که بر آنها حرکات عارض میشود، آنوقت «فتلحقها» یعنی با توجه به عروض حرکات ملحق میشود به آن اجسام هذه النسبة که اسمش متیست. پس متی عارض جسم میشود به اعتبار و به وساطت این حرکات متغیره، اما حرکات متغیره بالذات متی را قبول میکند. حرکات متغیره بالذات متی را قبول میکند اما آن جسمی که صاحب حرکات متغیره است بالعرض یعنی به توسط همین حرکات متی را قبول میکند.
این بحث مختصری بود درباره متی که هنوز هم تمام نشده، انشاءالله بقیهاش جلسه آینده.