90/06/14
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف نفسانی/ مقولات /امتناع دوری بودن حرکت طبیعی
موضوع: مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف نفسانی/ مقولات /امتناع دوری بودن حرکت طبیعی
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
امتناع دوری بودن حرکت طبیعی
صفحه ۲۷۲، سطر ۱۸.
قال: «فلا تکون دوریة».
أقول: «هذا نتیجة ما تقدّم. فإنّ الطبیعة إنّما تطلب استرداد الحالة الطبیعیة بعد زوالها، فإذا استردّتها وقفت الحرکة، و الحرکة الدوریة تطلب بالحرکة عین الحالة التی هربت عنها، فیکون نقیض الطبیعة، فلا تکون طبیعیة و هو ظاهر»[1] .
با فای تفریع بیان میکند که حرکت طبیعی حرکت دوری نیست. این متفرع بر چیست؟ متفرع بر آن آخرین کلمه است، «فیقف». آخرین کلمهای که خواجه گفته بود «فیقف» بود. گفته بود: «لیرد الجسم الیه فیقف». چون حرکت طبیعی توقف میکند با رسیدن به حالت ملائم، پس باید حرکت دوری نباشد. چون حرکت دوری توقف ندارد.
در حرکت دوری وقتی که شیء دور میزند، به هرجا که میرسد باز آن حرکت را ادامه میدهد. دو مرتبه به همانجا میرسد، از آنجا باز تجاوز میکند حرکت را ادامه میدهد. هیچجا برایش حالت ملائمی که بخواهد توقف کند نیست. در حالی که متحرک به حرکت طبیعی وقتی به حال ملائم رسید توقف میکند. دیگر از آنجا عبور نمیکند. اما حرکت دورانی اینطور نیست. هر جا را که شما برایش حالت ملائم فرض کنید میبینید به آنجا رسید، از آنجا هم رد شد، متوقف نشد. پس معلوم میشود حرکت طبیعی نیست.
این یک بیان برای اینکه حرکت دوری و حرکت طبیعی با هم جمع نمیشوند. حرکت طبیعی باید حرکت مستقیم باشد، حرکت دوری هم نمیتواند حرکت طبیعی باشد. حرکت دوری یا باید قسری باشد یا باید ارادی باشد.
بیانی که خود مرحوم علامه دارند، بیان دیگری است که به همین بیانی که کردم رجوع داده میشود. فقط ظاهر بیان فرق میکند و الا مطلب یکی است.
مرحوم علامه میفرمایند که هر متحرک بر حرکت طبیعی طلب میکند که به آن حالت طبیعی و ملائمی که اول داشت و از آن خارج شد برگردد. اول یک حالت طبیعی داشت، مثلاً سنگی روی زمین بود. بعد ما این را از روی زمین برداشتیم، از حالت ملائم و طبیعی در آوردیم. این حرکت میکند تا برگردد به آن حالت طبیعی. حرکتش به خاطر بازگشت به حالت طبیعی، به حالت ملائم است. و وقتی هم به حالت ملائم رسید، مطلوبش انجام گرفته، بعد حرکت را دیگر رها میکند. البته مطلوب طبیعی. آنجایی که حرکت، حرکت ارادی است مطلوب ارادی، آنجایی که حرکت، حرکت طبیعی است مطلوب طبیعی؛ الان بحث ما در حرکت طبیعی است، پس مطلوب طبیعی مدنظرمان هست نه مطلوبی که با اراده؛ طبیعت که اراده ندارد.
خب پس حرکت طبیعی برای بازگشت به حالت ملائم و حالت طبیعی است و با بازگشت به حالت طبیعی حرکت تمام میشود. حرکت دورانی را نگاه میکنیم اینچنین نیست. به عبارت بهتر حرکت طبیعی وقتی به جایگاه اصلی خودش میرسد یعنی به حالت ملائم میرسد دیگر فرار نمیکند از این حالت ملائم. آن حالت ملائم را جذب میکند و در آن حالت ملائم قرار میگیرد. از آن حالت ملائم فرار نمیکند. یعنی دوباره حرکت را ادامه نمیدهد، اگر دوباره حرکت را ادامه بدهد معلوم میشود که از آن حالت طبیعی دارد فرار میکند، ولی این وضع اتفاق نمیافتد، هیچوقت از آن حالت طبیعی فرار نمیکند.
اما حرکت دورانی را میبینیم هر نقطهای را برایش حرکت، هر نقطهای را که برایش حالت ملائم فرض کنید، میبینیم به سمت آن نقطه میآید پس آن نقطه را دارد طلب میکند، ولی به آنجا که رسید قرار نمیگیرد، آرام نمیگیرد، ادامه میدهد یعنی از آن نقطه فرار میکند. در حرکت طبیعی بعد از رسیدن به حالت ملائم دیگر فراری نیست، ولی در حالت در حرکت دوری بعد از رسیدن به هرجایی که شما حالت ملائم فرضش کنید باز میبینید فرار هست، باز ادامه حرکت است. از اینجا نتیجه میگیریم که حرکت طبیعی و حرکت دوری (اشتباه گفتم ارادی) یکی نیستند. یعنی حرکت طبیعی با حرکت دوری یکی نیستند، یعنی حرکت طبیعی دوری نیست، حرکت دوری هم طبیعی نیست.
قال: «فلا تکون دوریة». یعنی این حرکت جسم که حرکت به وسیله طبیعت است و حرکت طبیعی نامیده میشود، این دیگر دوری نیست، حرکت دورانی نیست، حرکت چرخشی نیست بلکه حرکت مستقیم است.
أقول: «هذا نتیجة ما تقدّم». بیان کردم نتیجه «فیقف»ی است که در جمله قبل آمده بود. خب «فإنّ» تعلیل برای «هذا نتیجة ما تقدّم» نیست، نمیخواهد بیان کند نتیجه بودن را. تعلیل برای «فلا تکون دوریة» است. چرا چنین حرکت طبیعی دوری نیست؟
زیرا حرکت طبیعی طلب میکند بازگرداندن حالت طبیعی را بعد از زوال حالت طبیعی. یعنی بعد از اینکه حالت ملائم و حالت طبیعی تمام شده، حرکت طبیعی در صدد این است که آن حالت طبیعی و ملائمی را که زائل شده بود برگرداند و خودش را در آن حالت طبیعی قرار بدهد و وقتی به آن حالت طبیعی و ملائم رسید دیگر آرام میگیرد یعنی حرکت متوقف میشود و تمام میشود. در حالی که حرکت دوری «تطلب بالحرکة» طلب میکند به توسط حرکت عین همان حالتی را که «هربت عنها». یعنی از یک حالت به یک حالتی میرسد، از آن حالت فرار میکند. خب از فرار معلوم میشود حالت طبیعیاش نیست، زیرا اگر حالت طبیعی بود فرار نمیکرد. باز دوباره میبینیم به سمت همانی که حالت طبیعیاش نیست میرود، یعنی آن را طلب میکند. همانی را که ازش فرار کرده بود دوباره همان را طلب میکند و همانی را که طلب میکرد دوباره از آن فرار میکند. در حالی که در حرکت طبیعی این وضع اتفاق نمیافتد. آنکه طلب میکرد حرکت طبیعی دیگر فرار نمیکند، ازش فرار نمیکند و آنکه ازش فرار میکرد دیگر طلبش نمیکند. و حرکت دوری طلب میکند به وسیله حرکت عین همانی را که فرار کرده بود از او. پس توجه میکنید حرکت دوری با حرکت طبیعی مقابله دارد، ناسازگاری دارد. حرکت طبیعی از حالت طبیعی فرار نمیکند و به سمت حالتی که طبیعیاش نیست حرکت نمیکند، در حالی که حرکت دوری در هر دو مخالفت میکند، در هر دو امر. هم از آنکه ما فرض میکنیم حالت طبیعیاش است فرار میکند، هم از آنکه فرار کرده دوباره به سمت او میرود و او را طلب میکند. درست در هر دو امر مخالف با حرکت طبیعی است.
بنابراین «فلا تکون طبیعیة» پس حرکت دوری طبیعی نیست، حرکت طبیعی هم دوری نیست. هر دوش، هم میگوییم حرکت طبیعی دوری نیست، هم میگوییم حرکت دوری طبیعی نیست. از هر دو طرف نفی میکنیم و هر دوشان درست میشود. «و هو ظاهر».
«و هو ظاهر» یعنی اینکه حرکت دورانی حرکت طبیعی نیست ظاهر است. چون توجه کردید دو تا فرق با حرکت طبیعی دارد.
بررسی شبهه فرار در حرکت طبیعی و پاسخ آن
«و اعلم أنّ الحرکة الطبیعیة قد بیّنا أنّها إنّما تصدر عن الطبیعة لا بانفرادها». کأنه ناقضی نقض میکند. میگوید شما گفتید حرکت دورانی به هر مقصدی که میرسد از آن مقصد فرار میکند. ولی در حرکت طبیعی ما این وضع را نداریم؛ به مقصدش که میرسد در مقصدش آرام میگیرد، دیگر فرار نمیکند. ناقض میگوید همین را که در حرکت دورانی گفتید در حرکت طبیعی هم هست. حرکت طبیعی هم به سمت جایی میرود و از آنجا دوباره فرار میکند. توضیح بحث این است که وقتی سنگی را ما از بالا رها میکنیم پایین، این وجب به وجب میآید پایین. حالا بگویید متر به متر میآید پایین، ذراع به ذراع میآید پایین.
یک نکته را اراده میکند با اراده طبیعی. البته اراده طبیعی یعنی با طبیعتش. چون اراده ندارد به آن میگوییم اراده طبیعی. با طبیعتش با همان خواستی که طبیعتش دارد، اراده به معنی خواست، با همان خواستی که طبیعتش دارد با همان اقتضایی که طبیعتش میکند به سمت پایین میآید. علت اینکه به سمت پایین میآید این است که پایین جای طبیعی و حالت ملائمش است و اینجایی که دارد رها میکند جای نامناسبش است. این حرکت هم انجام میگیرد هم به خاطر تلاشی که طبیعت میکند، هم به خاطر حالت ناملائمی که این متحرک دارد. اگر حالت ناملائم را بگیریم دیگر حرکت نمیکند، با اینکه طبیعت حاصل است ولی با وجود این حرکت نمیکند. پس حرکت مستند به دو چیز است: یکی طبیعت، یکی حالت ناملائم داشتن این طبیعت. یکی از این دو چیز را نفی کنید حرکت نفی میشود. پس علت تامه حرکت این دو تا با هم هستند؛ هر یک به تنهایی علت تامه نیست، علت ناقصه است. دوتایی باید کنار هم جمع بشوند تا علت تامه حرکت انجام بشود، به وجود بیاید.
خب این جسم به خاطر طبیعتی که دارد به ضمیمه اینکه از حالت طبیعی بیرون رفته، شروع میکند به حرکت. نقطهای را در نظر میگیرد و میخواهد به آن نقطه برسد. این نقطه مثلاً از آن بالا که شروع میکنید، یک متر بعد از آن بالاست، از آن بالا که این سنگ را رها کردید یک متر بعدش است. به یک متر بعد که میرسد باز میبینیم که با اینکه این یک متر بعد را مقصد قرار داد لذا به سمتش آمد، دوباره میبینیم فرار میکند باز میرود پایینتر. دو مرتبه یک متر دیگر میرود پایینتر، قصد کرده بود، خواسته بود به یک متر پایینتر دوباره برسد، میرود به سمت یک متر پایینتر. به سمت یک متر پایینتر که رسید دو مرتبه باز میبینیم از همانجا فرار میکند، تا وقتی روی زمین برسد. همینجور از آن بالا که میآید قطعه قطعه مسیر را طی میکند، انتهای هر قطعهای را قصد میکند، به انتهای آن قطعه که مقصد باشد میرسد، بعد میبینیم آنجا نمیایستد دوباره ادامه میدهد، یعنی از همان مقصد فرار میکند. حالا قطعه به قطعه را ما متر متر فرض کردیم شما وجب به وجب قصد کنید. بالاخره این وقتی دارد حرکت میکند قطعه قطعه این مسیر را قصد میکند، منتها قصد طبیعی، یعنی خواست طبیعی. میخواهد این مسیر را طی کند و تدریجاً طی میکند. اگر میخواهد تدریجاً طی کند باید این قسمت را بخواهد طی کند و قسمت بعد هم بخواهد، قسمت بعدتر هم بخواهد و هکذا. قسمت قسمت را میخواهد و طی میکند، به انتهای هر قسمتی که برسد به مقصودی که داشته رسیده، نه مقصود نهاییها، به همین مقصودی که فعلاً داشته. به این مقصود رسیده ولی هنوز آرام نمیگیرد، بازم از همان مقصودش فرار میکند تا وقتی دیگر به مقصود نهایی میرسد که دیگر آرام میگیرد.
خب پس توجه میکنید در حرکت مستقیم هم یا به عبارت دیگر در حرکت طبیعی هم میبینید همان وضعی هست که در حرکت دورانی هست. حرکت دورانی هر دوری که میزند طلب میکند یک نقطه را، آن دورش که تمام شد دوباره از همان نقطه فرار میکند. در حرکت طبیعی هم هر قسمتی که پایین میآید قطعهای را طلب میکند که طی کند و طی میکند، به انتهای آن قطعه که رسید آرام نمیگیرد دوباره فرار میکند، یعنی انتهای این قطعه را قصد میکند میگوید اینجا میآیم، آنجا که میآید دوباره از آنجا فرار میکند انتهای قطعه بعدی را اراده میکند، دو مرتبه به آنجا که رسید دوباره فرار میکند تا وقتی رسید به زمین، آرام میشود. پس معلوم میشود فرار در حرکت طبیعی هم هست. قصد کردن چیزی و فرار کردن از آن چیز، همانطور که در حرکت دورانی است، در حرکت طبیعی هم هست. پس چرا گفتید حرکت دورانی با حرکت طبیعی فرق میکند؟ اینها که مشترکند در این مسئله.
از «و اعلم» مرحوم علامه میخواهد این اشکال مقدر را جواب بدهد. میخواهد بیان کند که در حرکت طبیعی آن وضعی که در حرکت دوری اتفاق میافتد، اتفاق نمیافتد.
بیان مطلبش این است که ما گفتیم طبیعت به تنهایی منشأ حرکت نمیشود. طبیعت جزء العلة است برای حرکت طبیعی. جزء دیگر علت خروج از حالت ملائم و خروج از حالت طبیعیست. یعنی این سنگ چون حالت طبیعی و حالت ملائم را ندارد طبیعتش او را به حرکت وا میدارد. اگر حالت ملائم داشت طبیعت کاری نداشت، طبیعت او را به حرکت وا نمیداشت. این حالت ملائم نداشتن میشود جزء علت، طبیعت هم میشود جزء دیگر علت، این دو تا با هم ضمیمه میشوند علت تامه میشوند برای حرکت، حرکت انجام میشود. و این تا اینجا مطلب روشن است.
طبیعت عوض نمیشود، از اول تا آخر طبیعت طبیعت است. ولی آن حالت غیرطبیعی عوض میشود. یعنی آن وقتی که این سنگ خیلی بالاست از زمین خیلی فاصله دارد، حالت ناملائم شدید دارد. هر چه میآید پایینتر این ناملائمت ضعیفتر میشود تا وقتی میرسد به زمین که دیگر ناملائمت تمام میشود. پس درجه به درجه ناملائمتها عوض میشوند، از قوت به ضعف میآیند، از قوت به ضعف میآیند عوض میشوند. در بیان صدرا میگوید از قوت به ضعف آمدن به معنای تبدل نیست. سفیدی که میرود سفیدتر میشود ذاتش متبدل نمیشود، این تشکیک است، شدت و ضعف پیدا میکند و الا همانی بوده که قبلاً هم بوده، همانی است که قبلاً بوده. ولی مشاء میگویند سفید اگر سفیدتر شد نوعش عوض شده، تبدل پیدا کرده، تشکیک را قبول نمیکنند. مرحوم علامه هم بالاخره زمانی است که هنوز تشکیک به آن رواج نبوده، به رواجی که در زمان صدرا بوده؛ بالاخره قایل به تشکیک نبوده. ایشان هم میگوید که آن حالت ناملائم از شدت که به ضعف درمیآید یک حالت ناملائم دیگر میشود، نه همان باشد ضعیف شده باشد که قایلین به تشکیک این را میگویند. ایشان این را نمیگوید. میگوید آن حالت قوت تبدیل میشود به حالت ضعف. پس حالت ناملائمت در این مسیری که سنگ به سمت زمین طی میکند، این حالت ناملائمت دائماً دارد عوض میشود. طبیعت یکی است اما حالتها متفاوت. این حالت اول به طبیعت ضمیمه میشود یک علت تامه برای حرکت درست میکند، حرکت تا این نقطه، مثلاً حرکت تا یک متر پایینتر. دوباره به آنجا که رسید، طبیعت ثابت است، حالت ناملائم دومی غیر از آن اولی میآید کنار این طبیعت مینشیند علت تامه جدید درست میشود و این علت تامه جدید حرکت متر دوم را باز ایجاب میکند. متر دوم مسافتی که انجام شد متر دوم که حرکتش انجام شد باز، باز آن حالت ناملائم یک مقدار ضعیفتر میشود یعنی عوض میشود، میشود حالت ناملائم سوم. این دفعه به طبیعت ضمیمه میشود یک علت تامه سومی درست میشود یک حرکت جدید به وجود میآید. پس توجه میکنید که علتهای تامه که این قطعات حرکت را باعث میشوند و موجب میشوند، این علتها یکی نیستند، اینها متعددند. آن علت اول قصد میکند البته حالا با قصد طبیعی یعنی میخواهد، اقتضا میکند، که این یک متر را طی کند. یک متر را که طی کرد کارش تمام میشود. این علت اقتضایش طی یک متر بوده. این علت میرود، علت بعدی میآید. علت بعدی میآید آن را اقتضا میکند که یک متر دیگر را هم من طی کنم، یک متر دیگر را آن طی میکند. سر متر خودش که میرسد تمام میشود، یعنی علت تمام میشود، دوباره علت سوم میآید و هکذا. هر کدام از علتها به مطلوب خودشان که میرسند دست برمیدارند. چنین نیست که به مطلوب که رسیدند دوباره حرکت را ادامه بدهند و بگوییم از آن جایی که رسیدند فرار کردند. صدق نمیکند که فرار کرد، صدق میکند که یک متر اول را طی کرد، به نتیجه مطلوب اصلی اصلیاش نرسید، ولو این مطلوب بین راهی را به آن دادند ولی مطلوب نهایی را به آن ندادند. لذا دو مرتبه علت دیگر را به وجود میآورد و حرکت بعدی را، همینطور علتی و پشت سر هر علتی حرکتی تا بالاخره آن مطلوب نهایی که استقرار در زمین است حاصل بشود. پس توجه کنید هر کدام از علتها به مطلوب خودشان میرسند، به مطلوب خودشان هم که رسیدند قرار میگیرند یعنی دیگر توقف میکنند دیگر حرکت نمیدهند. اما چون مطلوب نهایی سنگ که رسیدن به زمین است حاصل نشده دو مرتبه علت دوم به کار میافتد. هیچوقت هم گفته نمیشود که این سنگ به یکجایی رسید که مطلوبش بود و بعد هم از آنجا فرار کرد. فراری اصلاً در کار نیست. آن به مطلوب خودش رسید تمام شد، دو مرتبه یک حرکت دیگر شروع شد، نه فرار از آن حرکت شروع شده باشد، نه فرار از آن حرکت انجام شده باشد. پس توجه میکنید در حرکت مستقیم چون دمبهدم علتها تجدید میشوند، دمبهدم حرکتها تجدید میشوند، هر حرکتی کار خودش را میکند، هر حرکتی وقتی به نتیجه مطلوبش رسید دست برمیدارد. اگر علت بعدی نمیآمد این جسم ساکن میشد، ولی چون علت بعدی آمد حرکت را ادامه داد و هیچجا صدق نمیکند که این متحرک رسید به مقصد و از آن مقصد فرار کرد. اصلاً فراری در کار نیست. وقتی رسید به مقصد متوقف میشود، آن علت دیگر فرار نمیکند چون علت دیگر نیست. آن علتی که این مقدار مسیر را در این مقدار مسیر حرکت ایجاد کرد آن علت دیگر از بین رفت نه اینکه هست و دارد فرار میدهد این جسم را.
خب پس روشن شد که آن حالتی که در حرکت دوری اتفاق میافتد در حرکت طبیعی اتفاق نمیافتد. این مستشکل اشکالی که کرده اشکالش وارد نیست.
«و اعلم أنّ الحرکة الطبیعیة قد بیّنا أنّها إنّما تصدر عن الطبیعة لا بانفرادها». و اینچنین نیست که طبیعت تنهایی حرکت ایجاد کند، طبیعت جزء العلة است برای حرکت، علت تامه نیست، «بل بمشارکة الاحوال غیر الطبیعیة». باید احوال غیرطبیعی بهش ضمیمه بشوند. احوال میگوید نه حالت، چون عرض کردم در هر لحظهای حالت غیرطبیعی همراه طبیعت میشود، در لحظه بعدی حالت دیگری، در لحظه سوم حالت سومی، همینطور حالتهای غیرطبیعی ضمیمه میشوند به این طبیعت و طبیعت حرکتهای پیاپی ایجاد میکند، در حالی که این حرکتها قطعه قطعهاند و علتها هم متعددند. پس چون حالات مختلفند تعبیر کرد به احوال غیرطبیعی، نگفت حال غیرطبیعی. چون در هر قطعهای حالی، حال غیرطبیعی موجود است. در تمام قطعات احوال غیرطبیعی موجود است.
«و لتلک الاحوال»، خب طبیعت ثابت است، آن عوض نمیشود ولی این احوال عوض میشوند. آن وقتی که سنگ دور است این حالت غیرملائم خیلی شدید است، وقتی سنگ نزدیکتر میشود این حالت ضعیف میشود. یعنی از آن شدت به ضعف میآید و به بیان مشایی نوعش تبدل پیدا میکند. یعنی این حالت غیرطبیعی میشود حالت غیرطبیعی که با قبلی فرق دارد.
«و لتلک الاحوال درجاتٌ». این احوال غیرطبیعی درجاتی دارند که این درجات در قرب و بعد تفاوت میکند. یعنی اگر سنگ خیلی دور باشد از زمین درجهای از این حالت غیرطبیعی را دارد، وقتی نزدیکتر میشود درجه دیگر دارد، وقتی نزدیکتر از آن نزدیکتر میشود باز درجه دیگر دارد، همینطور درجاتش متفاوت است.
«فإذا حرّکت الطبیعة الجسم الی نقطة معینة». اگر طبیعت جسم را به خاطر داشتن این حالت غیرطبیعی حرکت داد به نقطه معینی، یعنی قصد کرد و اقتضا کرد که این جسم یک متر بیاید پایین؛ نقطه معین این نقطه، سر یک متری. اگر این جسم را حرکت داد تا سر یک متری، «کانت» این طبیعت همراه با حالت مخصوصه غیرملائمه. حالت مخصوصه میگوید چون هر کدام از این قطعات همراه با حالت مخصوصی هستند. این یکی همراه با حالت مخصوصی است، آن یکی همراه با حالت مخصوص دیگر. چون بیان کردیم شدت و ضعف فرق میکند هر کدام از این شدت و ضعف یک حالت خاص میآورد. آن اولی حالتیست خاص، دومی حالت خاص دیگر، سومی حالت خاص سوم و هکذا. پس طبیعت که در وقتی دارد به آن نقطه معین جسم را حرکت میدهد، این طبیعت «کانت مع حالٍ مخصوصةٍ» همراه بود با حال مخصوصی که آن حال مخصوص ملائم نیست. آن وقت طبیعت با این حال مخصوص دوتایی میشوند علت تامه برای حرکت و حرکت انجام میشود تا آن نقطهای که این طبیعت اقتضا کرده بود.
«فإذا وصل الجسم الی تلک النقطة». وقتی جسم متحرک به این نقطهای که از اول تقاضا کرده بود میرسد، یعنی سر یک متری میرسد، «لم تبق تلک الحالة». آن حالت غیرطبیعی که داشت باقی نمیماند، عوض میشود یک حالت غیرطبیعی دیگر جایش میآید. طبیعت عوض نمیشود، آن حالت عوض میشود. «بل حصلت حالةٌ أخری»، حال دیگری حاصل میشود که آن حال دیگر حصوله فی حدٍ آخر است، حصول در حد دیگر؛ این حصول در بعد از یک متر. بعد از یک متر باز یک حال دیگری شروع میکند به یک حد دیگر و حال دیگر.
«هی الحصول فی حدٍ آخر»، در حد دیگر میرسد و در حد دیگر حال دیگر پیدا میکند. آن وقت طبیعت با حال دوم میشود علت تامه دوم. آن علت تامه اول بود کارش را انجام داد سر یک متری رها کرد و رفت، این طبیعت با حالت مخصوصه دوم میشود علت تامه دوم، کار خودش را از همین سر یک متری شروع میکند تا سر دو متری برسد. سر دو متری که رسید باز آن هم تعطیل میکند میرود که یک طبیعت با یک حالت دیگر بعدش میآید و هکذا.
«فعلّة الحرکة الأولی التامة»، التامة صفت علت است. علت تامه حرکت اولی یعنی حرکتی که از اول تا سر یک متری انجام میشد غیر از علت حرکت ثانیه، یعنی غیر از علت تامه حرکت ثانیه است. درست است که علت ناقصه که همان طبیعت است فرق نکرده، ولی آن علت ناقصه دیگر که آن حالت غیرطبیعیست فرق کرده و چون این جزء فرق میکند میشود گفت که علت تامه فرق کرده. علت تامه قبل با علت تامه فعلی یکی نیستند.
«فعلّة الحرکة الأولی التامة» پس علت تامه حرکت اولی غیر از علت تامه حرکت ثانیه است و هر کدام کار خودشان انجام میدهند و چنین نیست که بعد از اینکه حرکت ثانیه به توسط علت ثانیه شروع شد بگوییم که این جسم دارد فرار میکند از آنچه که قبلاً طلب میکرده. آنچه را که قبلاً طلب میکرده تمام شده دیگر، الآن یکی دیگر شروع کرده نه از همان دارد فرار میکند، بلکه یکی دیگر را شروع کرده است.
«فلا یقال الطبیعة فی منتصف المسافة» وقتی طبیعت به نصف مسافت مثلاً رسید؛ حالا نصف نباشد، ربع باشد، ثلث باشد هر چه، نصف را به عنوان مثال انتخاب کردیم. اگر طبیعت در نصف مسافت مثلاً رسید، گفته نمیشود که فرار کرد از آنچه قبلاً با همین طبیعت تقاضا کرده بود و طلب کرده بود. دیگر فرار صدق نمیکند. وقتی فرار صدق نکرد حرکت طبیعی با حرکت دورانی فرق میکند، حرکت دوری با حرکت طبیعی فرق میکند. در حرکت دوری فرار هست، در حرکت طبیعی به این بیانی که گفتیم فرار نیست بنابراین حرکت دوری و طبیعی یکی نیستند فرق دارند. حرکت دوری طبیعی نیست، حرکت طبیعی دوری نیست.
سوال: یک سؤال دیگر؛ نمیتوانیم بگوییم که یک شیء هم حرکت دورانی دارد هم حرکت طبیعی؟ با هم جمع میشوند این دو تا؟
پاسخ: قبلاً این را داشتیم که حرکت مستقیم با حرکت طبیعی جمع، با حرکت دورانی جمع میشود. در بحث تضاد گفتیم «و لا یمکن التضاد بالاستقامة و الاستدارة». در ذیل «و تضاد الاولین التضاد» گفتیم که «و لا یمکن التضاد بالاستقامة و الاستدارة لأنّهما غیر متضادین» و من بیان کردم که این دو تا با هم جمع میشوند. حرکت دورانی و حرکت مستقیم جمع میشود، مثل توپی که روی زمین میغلتانیم. این توپ در عینی که دارد دور خودش میچرخد خط مستقیم را روی زمین دارد طی میکند. هم حرکت مستقیم دارد هم حرکت دورانی. منتها حرکت دورانیاش حکم خودش را دارد حرکت مستقیم هم حکم خودش را دارد.
بررسی حرکت قسری و کیفیت زوال آن
« قال: و قسريها مستند إلى قوة مستفادة قابلة للضعف».
تا حالا بحث ما در حرکت طبیعی بود، حالا میخواهیم حرکت قسری را بحث کنیم. یادتان هست در آن عبارتی که خواجه آورد که «و من الکون طبیعیٌ و قسریٌ و إرادیٌ»، گفتیم که کون یعنی حرکت و سکون، هر یک از حرکت و سکون. البته گفتیم کون چهار تاست: حرکت، سکون، اجتماع، افتراق. در اینجا مرادمان از کون اجتماع و افتراق نیست، مرادمان از کون سکون و حرکت است. حالا میگوییم «من الکون طبیعیٌ» یعنی بعضی از حرکتها طبیعیاند، بعضیها قسریاند، بعضی ارادی. همچنین بعضی سکونها طبیعیاند، بعضی سکونها قسریاند، بعضی سکونها ارادی. یعنی ما حرکت و سکون را به این سه قسم تقسیم میکنیم. بعد بیان کردم که درباره حرکت ارادی یا سکون ارادی بحث نمیکنیم. اما درباره حرکت طبیعی و حرکت قسری بحث میکنیم، درباره سکون طبیعی هم بحث میکنیم. حالا سکون بعدی بحث سکون طبیعی بحث بعدی ماست. بحثی که ما شروع کرده بودیم بحث در حرکت بود، بیان کردیم اول حرکت طبیعی را میگوییم بعد حرکت قسری را. حرکت طبیعی الآن تمام شد. از « و قسريها » میخواهیم حرکت قسری را بگوییم.
حرکت قسری را به دو قسم تقسیم میکنیم.
یک قسم این است که محرک همراه متحرک برود. مثلاً ما سنگی را برداشتیم از پله داریم میبریم بالا، از نردبان داریم میبریم بالا. خب این سنگ را از محل طبیعی داریم خارج میکنیم، به قسر هم داریم خارج میکنیم. ما قاسریم او مقسور، ما محرک قسری هستیم او متحرک قسری. ولی ما داریم او را با خودمان میآوریم. اینطور نیست که یک فشاری بر سنگی ایجاد کرده باشیم و رهایش کرده باشیم و خودش برود بالا. ما داریم با خودمان میبریم او را. محرک همراه متحرک هست. این یکنوع حرکت قسری است که این در واقع شاید بشود گفت حرکت قسری نیست. این در واقع محرک ارادی که مثلاً ما هستیم داریم یک چیزی را همراه خودمان میبریم، مثل بچهای را بغل کردیم و داریم میبریم. در واقع ما داریم حرکت میکنیم او را هم داریم حرکت میدهیم. او کأنه جزئی از ما شده و با حرکت ما دارد حرکت میکند. او را شاید نتوانیم قسری بگوییم. این سنگی که من دارم با خودم میبرم اینجور نیست که جزء بدن من شده، همانطور که بدن من دارد میرود این هم دارد میرود. این را نمیشود گفت من دارم به ارادهام میروم او دارد به قسر میرود. او حرکتش الآن بخشی از حرکت من است. در عین حال به خاطر اینکه خودش حرکت نمیکند، بالاخره من دارم میبرمش به آن میگوییم حرکت قسری. ولی میتوانیم قسری هم به آن نگوییم ولی قسری میگوییم. به جهتی میتوانیم قسری بگوییم به جهتی هم میتوانیم قسری نگوییم، ولی ما انتخاب کردیم که حرکت قسری بگوییم و این اشکالی ندارد و در آن بحثی نیست. تا وقتی من دارم میروم و این را میبرم، این هم همراه من میآید. وقتی ما خستهمان شد گذاشتیم زمین، دیگر من میروم او هست، یا من هم مینشینم آن هست.
اما قسمت دوم حرکت قسری است که محرک همراه متحرک نمیرود. مثل سنگی که ما پرتابش میکنیم. ما محرکیم ولی همراه متحرک نمیرویم، فقط نیرویی از خودمان را همراه متحرک میفرستیم. یک نیرو در این سنگ ایجاد میکنیم بر اثر پرتاب کردن سنگ، این نیرو به جای اینکه ما با همراه سنگ برویم، این نیرو همراه سنگ میرود و همین هم است که سنگ را میبرد بالا. در این الآن میخواهیم بحث کنیم. این چه وضعی برایش پیش میآید؟ سنگ دارد با آن نیرویی که واردش شده بالا میرود. هوا دارد مقاومت میکند، هوا مانع است دیگر، دارد آن نیروی موجود در این سنگ را که از طرف قاسر به وجود آمده، دارد آن نیرو را ضعیف میکند. هوا بر اثر مقاومت ضعیف میکند. خود طبیعت سنگ هم که سنگینی درست میکند، آن هم دارد مقاومت میکند. تنها هوا که مقاوم بیرونی است مقاومت نمیکند، بلکه طبیعت که مقاوم درونی است نیز مقاومت میکند. هر دو دارند مقاومت میکنند. این دو تا مقاومتها آن نیروی قاسر را ضعیفش میکنند، ضعیف میکنند دوباره ضعیف میکنند بازم ضعیف میکنند تا وقتی که نیروی قاسر دیگر تمام بشود. نیروی قاسر که تمام شد سنگ یک لحظه میایستد، چون نیروی قاسر تمام شده نیروی طبیعت هنوز به کار نیفتاده. در آن لحظه هیچکدام از این نیروها فعالیت نمیکنند، قهراً سنگ یک لحظه میایستد حرکت برگشتیاش را شروع میکند. یادتان باشد قبلاً هم گفتیم حرکت رفتوبرگشتی در انتهایش یک دانه سکون هست. الآن هم همین است داریم میگوییم. وقتی حرکت رفت به بالا این متحرک رفت به بالا، به انتهای بالا که رسید یک سکون موقت یک سکون مختصری میکند دو مرتبه برمیگردد پایین. این بازگشتش به سمت پایین دیگر با نیروی قاسر نیست با نیروی طبیعی است. این وضعی است که برای قاسر اتفاق میافتد، برای نیروی قسری اتفاق میافتد.
« و قسريها مستندٌ الی قوةٍ». قسریِ حرکت یعنی حرکت قسری، مستند است به یک نیرویی که قاصر در این متحرک ایجاد میکند، که این نیرو مستفاد است یعنی مستفاد از قاسر است، و قابل ضعف هم هست چون سر راهش مقاومت وجود دارد. دو تا مقاوم دارد: یکی مقاوم خارجی که عبارت است از هوا، یکی مقاوم داخلی که عبارت است از طبیعت؛ هر دو دارند در مقابل این نیروی قسری مقاومت میکنند. قهراً این نیروی قسری به سمت ضعف میرود و قابل این ضعف هم هست ضعف را قبول میکند. تا وقتی که کاملاً ضعیف بشود و به صفر برسد و تمام بشود. آن وقتی که تمام شد دیگر این نیروی قسری فعالیتی ندارد، نیروی طبیعی فعالیت خودش را شروع میکند.
أقول: «الحرکة القسریة إمّا أن تکون مع ملازمة المتحرک أو مع مفارقتة». عبارت همانطور که خواندم هست، «مع ملازمة المتحرک». شاید «مع ملازمة المحرک للمتحرک» باشد. کتاب شما چه دارد؟ بله؟ ملازمة المتحرک؟ «مع ملازمة المتحرک». شما هم همین را دارید؟ خب نسخه ما هم همین است. ما محرک را خودمان اضافه میکنیم. البته مراد مرحوم علامه بوده، من گفتم شاید توی عبارت آمده و افتاده. حالا میفرمایید نیامده پس ما تقدیر میگیریم. حرکت قسری یا با همراهی محرک با متحرک است، «إمّا مع ملازمة المتحرک» یعنی ملازمة المحرک للمتحرک، «أو مع مفارقتة» یا با مفارقت متحرک است، مفارقت محرک است. یا محرک همراه متحرک میآید مثل سنگی که ما برداشتیم ببریمش، یا محرکِ نیروی قسریه همراه محرک، این محرک که این آدم قاصر است همراه متحرک نمیرود، نیروی خودش را همراه متحرک میفرستد.
«و الأوّل» که محرک همراه متحرک برود، «لا إشکال فیه». اشکالی در آن نیست تا وقتی که بیان کردم محرک میرود این متحرک را با خودش میبرد متحرک هم در حرکت است. وقتی محرک این متحرک را دیگر نبرد متحرک نمیرود.
«إنّما البحث فی الثانی»، بحث در آنجایی است که محرک همراه متحرک نمیرود، نیروی خودش را همراه با متحرک میفرستد. مشهور این است که محرک «کما یفید المقسور حرکةً» همانطور که به مقسور یعنی به این سنگی که پرتابش کرده حرکت افاده میکند «کذلک یفیده» یعنی یفید این متحرک را «قوةً فاعلةً» یک نیروی فعاله در این متحرک ایجاد میکند. همانطور که مقسور را به حرکت وامیدارد یک نیرو هم در این مقسور وارد میکند که همان نیرو باعث حرکت این مقسور میشود.
«یفیده قوةً فاعلةً لتلک الحرکة» قوهای را که انجامدهنده این حرکت است در این مثلاً سنگ که متحرک است ایجاد میکند، که این نیرو قابل ضعف است. چرا ضعیف میشود؟ «بسبب امورٍ خارجیةٍ» مثل هوا، و «بسبب طبیعته» که مقاومت میکند، که هوا میشود مقاوم خارجی آن طبیعت میشود مقاوم داخلی. به خاطر این امور خارجیه و به خاطر وجود طبیعت مقاوم، این نیروی قاصر ضعیف میشود. هر چقدر که این نیروی قسری ضعیف شد «بسبب مصادمات»، آن طبیعت قوی میشود. این نیروی قسری ضعیف میشود نیروی طبیعی قوی میشود تا جایی که نیروی قسری به صفر میرسد نیروی طبیعی حداکثرش را پیدا میکند، حداکثر قدرتش را پیدا میکند آن وقت شروع میکند سنگ را به سمت پایین آوردن.
«و کلما ضعفت قوةٌ قسریة» بسبب مصادمات درونی و بیرونی، «قویت الطبیعة»، طبیعت قوی میشود تا اینکه فانی شود این قوه قسریه به کلیه؛ قوه یعنی قوه قسریه، فانی شود قوه قسریه به کلیه یا فانی کند آن طبیعت این قوه قسریه را به کلیه یعنی به طور کامل که دیگر قوه قسریه نتواند اثر بگذارد. توجه کردید حرکت قسری به این، در صورتی که قاسر همراه مقسور یعنی محرک همراه متحرک نرود، حرکت قسری یک چنین حالتی است که از طریق به وسیله یک قوه قسریه شروع میشود و این قوه قسریه در سر راه هی ضعیفتر میشود تا وقتی که از کار بیفتد که آن وقت طبیعت فعال میشود و این جسمی که متحرک به حرکت قسری بود به حرکت طبیعی حرکتش میدهد.
«و عندی هنا إشکالٌ». مرحوم علامه میگوید این اشکال به این حرف. اشکال هم این است.
نقد علامه حلی بر دیدگاه مشهور در زوال قوه قسریه
اشکال مرحوم علامه این است که این طبیعت مبتلا شده به قوه قاصره. اینها را همه قبول داریم. قوه قسریه همانطور که شما هم اشاره کردید رو به ضعف میرود، قوه طبیعی هم رو به کمال میرود. حالا ما به رو به کمال رفتن قوه طبیعی کار نداریم، قوه طبیعی رو به قوت میرود کار نداریم. قوه قسریه دارد رو به ضعف میآید. وقتی رو به ضعف رفت باقی نمیماند، از شدت که به ضعف میآید آن شدیده از بین میرود، باقی نمیماند در حال ضعف.
بیان کردم که اینها به تشکیک قایل نیستند. اگر قایل به تشکیک بودند نمیگفتند نیرو بعد از اینکه ضعیف شد از بین رفت، میگفتند آن وقتی هم که قوی بود همین نیرو بود، حالا هم که ضعیف شده همین نیرو. الآن ولی اینها اینطوری نمیگویند، یعنی مرحوم علامه و مشاء اینطوری نمیگویند. میگویند آن نیرو وقتی نیرو قوی بود باقی بود، حالا که ضعیف شد آن نیروی قوی از بین رفت، اصلاً دیگر الآن چیزی ازش باقی نیست. خب الآن نیروی قسریه یکخورده که رفت بالا ضعیف شد معدوم میشود، ولی سنگ هنوز دارد حرکت میکند. معلوم میشود که علت جدید جانشین شده، علت جدید جانشین علت قدیمی شده. چون علت قدیم که بر اثر ضعف قوه قاصره، علت قبل علت قبل قوه قاصره بود دیگر، ضعف پیدا کرد و کلاً منتفی شد، یک قوه قاصره دیگری که ضعیف است شروع کرد. آن قوه قاصره قویه تمام شد قوه قاصره ضعیفه شروع کرد. خب. پس نمیتوانید بگویید قوه قاصره اینقدر ضعیف میشود ضعیف میشود تا فانی بشود، بلکه باید بگویید این قوه قاصره دمبهدم تبدیل میشود تا وقتی بر اثر ضعف تمام بشود. این اشکال را مرحوم علامه وارد میکند که شما گفتید یک قوه است از اول تا آخر که ضعیف میشود، ما به شما میگوییم نخیر چندین قوه است. همین اندازه که ضعیف شد باطل میشود قوه بعدی که کیفیتش ضعیف است جانشین میشود. پس این حرف شما را که یک قوه فعالیت میکند و بعد ضعیف میشود تا فانی میشود نمیپذیریم، بلکه معتقدیم چندین قوه فعالیت میکنند تا این سنگ قصراً بالا برود.
«و عندی هنا إشکالٌ» زیرا واحد به شخص که همان نیروی قسری است که در این سنگ ایجاد شده، این واحد به شخص است، «لا یبقی حال ضعفه» یعنی در حال ضعف باقی نمیماند، تبدیل میشود به یک شخص دیگر. اگر واحد به نوعی بود میگفتیم تمامی این اشخاص تحت همین واحد نوعی مندرجاند و واحد نوعی عوض نمیشود، اما چون واحد شخصی است واحد شخصی باید عوض بشود. اگر میگفتیم این نیرو یک واحد به نوعی است، این نیرو قسری یک واحد به نوعی است، خب این درجه از قوتش را میگفتیم یک شخص، آن درجه از قوتش را میگفتیم یک شخص، آن درجه از ضعف را میگفتیم شخص دیگر. این اشخاص متعدد تحت این واحد نوعی بودند واحد نوعی عوض نمیشد ولی این اشخاص عوض میشدند. اما حالا که واحد به نوع نیست این نیرو بلکه واحد به شخص است باید عوض بشود. اگر ضعیف میشود عوض میشود، ضعیفتر میشود دوباره عوض میشود. واحد به شخص در حال ضعف خودش باقی نمیماند، بنابراین قوه قسریه وقتی معدوم میشود «عند الضعفه» وقتی ضعیف شد و معدوم شد، «إفتقر المتجدّد منها» یعنی نیروی جدید متجدد از این نیرو یعنی نیروی جدید احتیاج پیدا میکند به علت، همانطور که حرکت هم احتیاج پیدا میکند به علت. حرکت که حاصل این نیروست احتیاج به علت پیدا میکند این نیرو هم که محصل حرکت و محقق حرکت است احتیاج به تجدید پیدا میکند. پس حرفی که شما زدید حرف درستی نیست. شما گفتید یکی نیروست که ضعیف میشود معلوم شد این نیرو نیست نیروهای متعدد هستند که پیدرپی میآیند و کار را انجام میدهند سنگ را به سمت بالا میبرند. تا اینجا اشکال بر حرف مصنف تمام شد.
از «و الاقرب هاهنا» مرحوم علامه میخواهد نظر خودش را بگوید.
مرحوم علامه نظر خودش را در این مسئله میگوید، میفرمایند که در حرکت قسری سه چیز وجود دارد. یکی آن نیرویی که وارد این متحرک میشود که قاسر واردش میکند. دوم میلی که بر اثر این نیرو در این جسم متحرک به وجود میآید. وقتی ما نیرویمان را در این سنگ میفرستیم و به سمت بالا پرتابش میکنیم، یک میل به سمت بالایی در این سنگ به وجود میآید. هر جسمی وقتی میخواهد حرکت کند این میلی دارد. میل به سمت بالا دارد یا میل به سمت پایین دارد. سنگ را ملاحظه کردید بارها بیان کردم وقتی روی دست نگه میدارید فشار میآورد بر دستتان که بیاید پایین، این همان میل به حرکت به سمت پایین دارد، فشار برای این است. یا مشکی را پر از هوا میکنید میکنیدش زیر آب، میبینید فشار میآورد به دستتان که بیاید بالا، این هوا چون طالب بالاست الآن بردیدش پایین قرارش دادید فشار میآورد که بیاید بالا؛ اینها میل است. میلی که سنگ دارد میلی که هوا دارد. هر جسمی به سمت آنچه که طالب است میل پیدا میکند. میل نه یعنی میلی یعنی ارادهها. میل همینی است که الآن دارم میگویم، یعنی چیزی که طبیعت ایجادش میکند در جسم و به توسط آن جسم حرکت طبیعی میدهد، یا چیزی که قاسر ایجاد میکند در جسم به توسط نیرویی که فرستاده و به توسط آن چیز این جسم حرکت میکند. یعنی نیرو وقتی وارد میشود چه نیروی طبیعت چه نیروی قاسر، تا میلی ایجاد نشود جسم حرکت نمیکند. طبیعت میل به سمت حالت ملائم و مطلوب طبیعی را ایجاد میکند، آن قاسر میل به سمت خلاف را ایجاد میکند. هر دو میل ایجاد میکنند و این میل است که جسم را به حرکت طبیعی یا به حرکت قسری وامیدارد. پس توجه کردید در این متحرک قسری سه چیز اتفاق افتاد، دو تایش را گفتم سومیاش را هم الآن بیان میکنم. اولیاش این بود که قسصر نیرویی در این جسم فرستاد. دوم این نیرو تولید میل کرد. سوم این میل تولید حرکت کرد. در این متحرک به حرکت قسری سه چیز هست، یکی قوه، یکی میل، یکی حرکت قسری. قوه همانطور که گفتم میل را ایجاد میکند، میل هم حرکت را ایجاد میکند. خب حرکت امر تدریجی است و دارد انجام میشود، امر تدریجی است و دارد انجام میشود. نیروی قاسر ثابت است. مرحوم خواجه گفت نیروی قاسر ضعیف میشود بر اثر مقاومت تا وقتی که دیگر به صفر میرسد و تمام میشود. مرحوم علامه میگوید نه نیروی قاسر ثابت است، آن میل است که کموزیاد میشود. مرحوم علامه آن حرفی را که خواجه درباره قوه قسریه زد درباره میل میزند. خواجه گفت قوه ضعیف میشود علامه میگوید میل ضعیف میشود. این میلی که قوه قسریه در این جسم ایجاد کرده بود رو به ضعف میرود و هی تجدید میشود یعنی آن میل قوی میرود، تجدید میشود یک میل دیگری که یک ذره از آن ضعیفتر است جایش میآید. دوباره این هم تمام میشود میل بعدی که بیشتر ضعف دارد میآید جای دومی و همینطور میول تجدید میشوند تا کی؟ تا وقتی هوایی که جلوی این سنگ متحرک به حرکت قسری هست متراکم بشود. وقتی هوا کامل متراکم میشود دیگر اجازه نفوذ این سنگ را نمیدهد، آن وقت است که نیروی قسری دیگر نمیتواند کاری بکند، میل تمام میشود یا به تعبیر ایشان تجدد میول قطع میشود، تجدد میول قطع شد دیگر قوه قاسره نمیتواند کار بکند قوه طبیعی به کار میافتد سنگ به سمت پایین برمیگردد. توجه کردید فرق بین قول علامه و قول خواجه هم روشن شد. خواجه گفت این قوه ضعیف میشود ولی قوه را یکی گرفت. علامه اشکال کرد که قوه اگر ضعیف شد متجدد میشود. بعد اصلاً حرف خواجه را کنار گذاشت، گفت قوه اصلاً ضعیف هم نمیشود، آن میل است که ضعیف میشود و این میل ضعیف تجدید میشود دوباره تجدید میشود دوباره تجدید میشود. این تجدد میول ادامه پیدا میکند تا وقتی هوای مقابل این سنگ که سنگ میخواهد او را بشکافد و درش نفوذ کند متراکم بشود، آن وقت که این هوا متراکم شد سفت شد دیگر سنگ را اجازه حرکت نمیدهد، قوه قسریه فعالیت نمیکند تجدد میول هم تمام میشود، وقتی میل احداث نمیشود دیگر سنگ نمیتواند حرکت کند، از اینجا به بعد طبیعت وارد کار میشود او ایجاد میل میکند و سنگ با میل طبیعی که ایجاد شده به سمت پایین برمیگردد. این حرف مرحوم علامه است. «و الاقرب هاهنا» یعنی در باب حرکت قسری... آن خط را خواندم «و عندی هاهنا اشکالاً»؟ بله این را خواندم.
بله «و الاقرب هاهنا» این است که ثابت کنیم در متحرک قسری سه امر را. یکی حرکت قسری، یکی میل قسری که قابل شدت و ضعف است، «و هو القابل للشدّة و الضعف». سوم «و القوة المستفادة من القاصر الّتی هی باقیةٌ لا تشتدّ و لا تضعف». سه چیز ثابت کردیم. یکی حرکت قسری، یکی میل قسری که قابل شدت و ضعف است، عوض بدل میشود، یککم قوهای که از قاسر استفاده شده و این باقی است اشتداد و تضعف پیدا نمیکند، که از خارج اینها را گفتم. خب قوه قسریه که باقی است کارش نداریم، حرکت قسری هم که تا وقتی که میلها فعالاند باقی است، اما این میول چی؟ این میول میفرماید تجدید باید بشوند چون هی ضعیف میشوند، با ضعف میل جدیدی باید حاصل بشود چون میل قدیم که ضعیف شده از بین میرود میل جدید که یکخورده ضعیفتر است جانشینش میشود، بیان کردم چون تشکیک نیست اینها قایل به تبدل میولاند. این میول متبدل میشوند متجدد میشوند تا کی این تجدد ادامه پیدا میکند؟ «و تجدّد المیول ما لم یحصل للهواء الّذی یتحرّک فیه المتحرّک تلبّدٌ و تصلّبٌ». ببینید این «و تجدّد المیول» را اگر مبتدا گرفتید «ما لم یحصل للهواء» را خبرش بگیرید. تجدد میول تا وقتی است، مادامی است که حاصل نشود برای هوا تلبد یعنی تراکم؛ تا وقتی برای هوا تراکم حاصل نشده این تجدد میول هست، یا «تجدّد المیول» بخوانید مبتدا نگیرید یعنی تتجدّد المیول، «تجدّد المیول» بخوانید یعنی تتجدّد المیول ما لم یحصل للهواء اینطور هم میتوانید بخوانید. اگر تجدد خواندید که مبتدا گرفتید ما لم یحصل را خبرش میگیرید، اگر هم فعل گرفتید که مشکلی ندارد. و تجدد میول مادامی است که حاصل نشود برای هوا، چون تجدد میول باعث میشود که حرکت قسری ادامه پیدا کند، وقتی تجدد میول تمام شد حرکت قسری دیگر تمام میشود. حالا ایشان میفرماید تجدد میول تا وقتی است که حاصل نشود برای هوایی که در آن هوا متحرک حرکت میکند، حاصل نشود برای این هوا «تلبّدٌ و تصلّبٌ»، تلبد و تصلب فاعل لم یحصل است.
عبارت را اینجور معنا میکنم: مادامی که برای هوایی که متحرک در آن هوا حرکت میکند حاصل نشود تلبد یعنی تراکم، تصلب یعنی غلظت و تکاثف؛ چه جور تلبدی؟ هر غلظتی هر تراکمی تجدد میول را از بین میبرد؟ میفرمایند نه. تلبد و تصلب «الّذی یمنع عن النفوذ فیه» منع میکند جسم را، یعنی جسمی را که حرکت قسری میکند منع میکند از نفوذ در این هوا. هوا اینقدر متراکم میشود، اینقدر متصلب و سفت میشود که اجازه نمیدهد این سنگی که داشته حرکت قسری میکرده نفوذ کند در این هوا و عبور کند. در چنین حالتی «فتبطل القوّة القسریة بالکلیة»[2] قوه قسریه به طور کامل باطل میشود و وقتی قوه قسریه باطل شد قوه قسریه دیگر نمیتواند میل را تجدید کند، میل که تجدید نشد حرکت قسری از بین میرود و جسم حرکت قسریاش تمام میشود حرکت طبیعی را شروع میکند به سمت پایین با میول طبیعی که آن طبیعت ایجاد میکند.
این را توجه کردید بحثی بود درباره حرکت قسری که خواجه نظر خودش را گفت، مرحوم علامه نظر خودش را گفت، از قال «و الطبیعی السکون» وارد بحث در سکون میشویم. بحث در حرکت، چه حرکت طبیعی و چه حرکت قسری را همینجا به پایان میبریم.
بحث در سکون طبیعی را انشاءالله در جلسات آینده شروع میکنیم.