« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/06/13

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف نفسانی/ مقولات /تفسیر سکون در غیر مکان (حفظ نوع)

 

موضوع: مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف نفسانی/ مقولات /تفسیر سکون در غیر مکان (حفظ نوع)

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

تفسیر سکون در غیر مکان (حفظ نوع)

صفحه ۲۷۱، سطر نوزدهم.

«قال: و في غير الأين حفظ النوع.
أقول: لما بين أن السكون عبارة عن حفظ النسب و كان ذلك إنما يتحقق في السكون في المكان لكن ليس كل سكون في مكان، وجب عليه أن يفسر السكون في غير الأين»[1] .

بعد از اینکه درباره حرکت بحث کردیم، وارد بحث در سکون شدیم. اول سکون را تعریف کردیم، بعد یکی از احکامش را که مقابله با حرکت است بیان کردیم. حالا می‌خواهیم مطلب را ادامه بدهیم.

سکونی که ما تعریف کردیم، سکون در مکان بود، ولی سکون اختصاص به سکون در مکان ندارد. متحرکی که در مکان حرکت می‌کند، اگر حرکتش را متوقف کند، می‌شود سکون فی المکان. متحرکی که در کیف حرکت می‌کند، اگر حرکتش متوقف شود، می‌شود سکون در کیف. متحرکی که در کم حرکت می‌کند، اگر حرکتش متوقف شود، می‌شود سکون در کم و هکذا.

پس سکون اختصاص به سکون فی المکان ندارد و خواجه سکون فی المکان را تفسیر کرد، پس بعضی از مصادیق سکون در کلام ایشان تفسیر شد، بعضی مصادیق دیگر تفسیر نشد. در این عبارتی که خواندیم ایشان سکون‌های دیگر را تفسیر می‌کند.

می‌فرمایند که سکون در هر مقوله‌ای به معنای حفظ نوعِ همان مقوله است. متحرک در مقوله، نوع را عوض می‌کند. مثلاً فرض کنید که سیبی که از سبزی به زردی و از زردی به سرخی حرکت می‌کند، نوع لون را عوض می‌کند. از لونِ سبز که نوعی است به لونِ زرد که نوع دیگر است و از نوع لونِ زرد که نوعی است به لونِ سرخ که لون دیگر است منتقل می‌شود. این انتقال، حرکت در کیف است.

سکون این است که آن نوع را حفظ کند. یعنی مثلاً اگر رنگ سبز دارد، همچنان سبز بماند، یا رنگ زرد دارد یا رنگ سرخ، همان‌طور که هست بماند؛ آن نوع را حفظ کند تبدیلش نکند. این می‌شود سکون در بقیه، یعنی در غیر مکان.

پس سکون در مکان این بود که نسبتت را با تمام اطرافیانش حفظ کند. این را توضیح دادیم که موجودی در یک‌جا هست که مثلاً در دست راستش فلان پنجره، دست چپش فلان دیوار روبه‌رویش است و به قسمتی از زمین هم نسبت دارد که روی آن قسمت ایستاده. این نسبت‌هایی است که با اطراف خودش دارد. اگر راه برود این نسبت‌ها عوض می‌شود، اگر در یک‌جا ساکن بماند این نسبت‌ها حفظ می‌شوند.

سکون در مکان را تفسیر کردیم به حفظ نسبت. در غیر مکان سکون را تعریف نمی‌کنیم به حفظ نسبت، تعریف می‌کنیم به حفظ نو یعنی همان نوعی که حرکت در آن انجام می‌شده، آن محفوظ بماند و تغییر نکند و چنین تغییر نکردنی را می‌گویند سکون. پس سکون در مکان عبارت بود از حفظ نسبت و سکون در بقیه مقولات عبارت است از حفظ نوعِ همان مقوله، نوعی را که شیء واجدش هست همان را حفظ کند، در چنین حالتی می‌گویند سکون دارد، در واقع مسافت‌ها، در واقع مسافت‌ها حرکت نمی‌کند، نه تنها در مسافت مکان، در آن‌ها دیگر هم حرکتی ندارد.

پس سکون در مسافتی که مکان است معلوم شد و سکون در مسافتی که مقولات دیگر است، آن هم معلوم شد.

صفحه ۲۷۱ هستیم سطر ۱

قال: «و فی غیر الاین» (یعنی سکون در غیر این) حفظ نوع است. سکون در مکان حفظ نسبت است ولی سکون در غیر این و در غیر مکان حفظ نوع است. البته این با مکان فرق می‌کند، این را قبلاً اشاره کردیم، بعداً هم خواهیم گفت ان‌شاءالله، که این یعنی نسبت شیء متمکن به مکان. آن شیئی که دارای مکان است به مکان نسبتی دارد، آن نسبت را می‌گوییم این. خودِ مکان مکان است، ولی نسبت به مکان این است. پس این مکان نیست، نسبت به مکان است. ولی خب در اینجا حالا ما داریم این را به معنای مکان می‌گیریم، عیبی هم ندارد.

به معنای حفظ نسبت هم بگیریم باز هم درست است. در همین‌جا بیان می‌کنم و الا در جاهای دیگر همان حفظ نسبت است. بله به معنای این را به معنای خود مکان بگیرید، به معنای نسبت به مکان هم بگیرید عیبی ندارد، حفظ را اشتباه گفتم. به معنای نسبت به مکان هم بگیرید اشکالی ندارد. اینجا به معنای نسبت به مکان، و الا در جاهای دیگر به معنای نسبت به مکان هست.

أقول: چون مصنف بیان کرد که سکون عبارت است از حفظ نسبت، «و کان ذلک» (یعنی این حفظ نسبت) تحقق پیدا می‌کند در سکون فی المکان (یعنی این تعریف، تعریف سکون فی المکان بود) لکن هر سکونی در مکان نیست، ما سکون‌های دیگر هم داریم غیر از سکون در مکان، پس باید مصنف آن‌ها را هم تفسیر کند. چون چنین بود «وجب علیه أن یفسّر السکون فی غیر الاین».

سکون در غیر این را هم واجب بود تفسیر کند. غیر این چیست؟ من المقولات، مقولات دیگر که مسافت متحرک قرار می‌گرفتند. حالا اگر مسافت برای سکون شدن، سکون در آن‌ها را چطوری تعریف کنیم؟

البته دیگر حالا مسافت برای سکون یک‌خورده تسامح است؛ مسافت حرکت خوب است اما مسافت سکون شاید خیلی خوب نباشد. چون سکون در یک نقطه اتفاق می‌افتد، در یک‌جا اتفاق می‌افتد، در مسافت اتفاق نمی‌افتد. مگر به اعتبار اینکه این مکانی که ما در آن ساکنیم قبل و بعد دارد و مجموعه را مسافت حساب می‌کنیم و الا در سکون در مسافت انجام نمی‌شود، سکون در یک قسمت انجام می‌شود. حالا اگر اسم آن قسمت هم مسافت گذاشتیم اشکالی ندارد.

«فجعلَه»[2] (واجب بود بر مصنف که تفسیر کند سکون در غیر عین را) «فجعلَه» (یعنی فجعل السکون فی غیر العین را) عبارت از حفظ نوع در مقوله‌ای که «تقع فیها الحرکة». در مقوله‌ای که حرکت واقع می‌شود، در آن مقوله انواعی داریم، اگر نوعی را حفظ کرد اصطلاحاً گفته می‌شود در آن مقوله ساکن شدیم و حرکت در آن مقوله نکردیم. حالا من در مقوله کیف مثال زدم روشن شد، بقیه مقولات هم خودتان می‌توانید توضیح بدهید.

بررسی علت تضاد در سکون‌ها

قال: «و یتضادّ لتضادّ ما فیه».

دو تا سکون ممکن است با هم تضاد داشته باشند، همان‌طور که دو تا حرکت ممکن بود با هم تضاد داشته باشند. و ما توضیح دادیم که در آن ۶ عاملی که در هر حرکتی داریم، چه عاملی باعث تضاد دو حرکت می‌شود؟ توضیح دادیم «ما منه الحرکة» و «ما إلیه الحرکة».

اگر «ما منه الحرکة» و «ما إلیه الحرکة» تضاد داشته باشند، تضادشان به حرکت سرایت می‌کند، حرکت هم تضاد پیدا می‌کند؛ از طریق بقیه عوامل، تضاد به حرکت سرایت نمی‌کند. این را قبلاً توضیح دادیم.

حالا درباره سکون می‌خواهیم بحث کنیم. دو تا سکون هم با هم تضاد دارند. حالا باید ببینیم علت تضادشان چیست. از کدام، به توسط کدام‌یک از عوامل مذکوره این‌ها تضاد دارند؟ آیا تضادشان به خاطر این است که ساکن‌هایشان متضاد است؟ تضادشان به خاطر این است که مثلاً مبدأ و معادشان متضاد است یا تضاد دیگر دارند؟

می‌فرمایند تضاد دو سکون به خاطر تضاد مسافتشان است. تعبیر به مسافت هم نمی‌کنند، تعبیر به «ما فیه السکون» می‌کنند که همان مسافت و همان جایی است که سکون در آن اتفاق می‌افتد.

توضیح بر این است که ما گاهی دو تا سکون را با هم مقایسه می‌کنیم، می‌گوییم با هم متضادند؛ مثلاً سکون در مکان أعلا و سکون در مکان أسفل. این دو تا را می‌گوییم دو تا سکون متضادند. علت تضادشان چیست؟ علت تضاد، همان شیء ساکن است؟ مثلاً فرض کنید که کتابی را در مکان بالا گذاشتیم ساکن، مثلاً سنگی را هم در مکان پایین گذاشتیم آن هم ساکن. آیا تضادی که الان بین این دو سکون هست، به خاطر این است که یکی مربوط است به کتاب، یکی مربوط است به سنگ؟ می‌فرمایند نه.

شما ممکن است این سنگ و کتاب را که فکر می‌کنید تضاد دارند، هر دو را بگذارید بالا؛ می‌بینید دیگر تضاد ندارند، هر دو ساکن می‌شوند در بالا، تضاد ندارند. بیاوریدشان پایین، هر دو را در پایین ساکن می‌کنید، می‌بینید تضاد ندارند. از اینجا کشف می‌کنیم که تضاد دو سکون به خاطر ساکن‌ها نیست. ساکن‌ها اگر تضاد داشتند دو تا سکون را متضاد نمی‌کنند، مثل همین مثالی که الان بیان کردم؛ کتاب و سنگ با هم ناسازگارند ولی هر دو می‌توانند در بالا باشند، هر دو می‌توانند در پایین باشند و در هیچ‌یک از این دو صورت تضادی اتفاق نمی‌افتد.

در حالی که اگر این دو ساکن تضاد داشتند، این‌ها بالا هم بودند تضاد داشتند، پایین هم بودند تضاد داشتند. پس تضاد از ناحیه ساکن نیست. البته من قبلاً بیان کردم مثل کتاب و سنگ، این‌ها تضاد ندارند چون جوهرند و در جوهر تضاد نیست، ولی به لحاظ کیفیتی که دارند تضاد برایشان هست. مثلاً فرض کنید کتاب رنگش سیاه است، سنگ رنگش سفید است یا برعکس. این تضاد بین این دو هست به لحاظ کیفیتشان، یعنی به لحاظ رنگشان، نه به لحاظ جوهرشان، جوهرها تضاد ندارند.

حالا به هر حال تضاد ممکن است بین دو تا ساکن وجود داشته باشد. حالا تضاد به خاطر خود ذاتشان یا تضاد به خاطر عرضشان؛ به هر جهت تضاد بین دو شیء مثل سنگ و کتاب واقع می‌شود. با وجود این می‌بینید اگر هر دو ساکن باشند نمی‌گوییم سکونشان متضاد است، با اینکه خودشان که ساکن‌اند متضادند به بیانی که گفتم. اما سکونشان را نمی‌گوییم متضاد. پس معلوم می‌شود تضاد سکون‌ها از ناحیه تضاد ساکن‌ها نیست.

ما در حرکت محرک داشتیم، در سکون هم بفرمایید مسکن داریم. اگر مسکن‌ها تضاد داشتند، یک مسکن مسکن طبیعی بود، یک مسکن مسکن قسری بود، خب بینشان تضاد است. این دو تا تضادشان را به سکون نمی‌دهند، چون ممکن است آن قسری که سکون را بر این سنگ تحمیل کرده، یعنی با طبیعتی که سکون را به طور طبیعی برای این شیء ایجاد کرده، این دو تا مسکن‌ها که یکی قسری است یکی طبیعی، هر دوشان یک نوع سکون ایجاد کرده باشند؛ یعنی هر دو سکون در فوق ایجاد کرده باشند. در این صورت تضادی بین سکونین نیست با اینکه مسکن‌ها فرق دارند.

مسکن طبیعی شیء را در بالا ساکن نگه داشته، مسکن قسری هم همین‌طور؛ دو تا سکون، هر دو در فوق‌اند، مسکن‌هایشان فرق دارد ولی تضاد ندارند با اینکه مسکن‌ها تضاد دارند. پس معلوم می‌شود تضاد مسکن‌ها سرایت نمی‌کند و سکون را متضاد نمی‌کند. زمان هم همین‌طور. زمانی که مال این سکون است با زمانی که مال آن سکون است عامل تضاد دو سکون نمی‌شود، زیرا که زمان‌ها تضاد ندارند که بخواهند تضادشان را به این ساکن‌ها یا به سکون‌ها تعدیه بدهند.

همان‌طور که گفتیم زمان تضاد ندارد که بخواهد به دو متحرک تضادش را سرایت بدهد، حالا می‌گوییم اجزای زمان تضاد ندارند که بخواهند تضادشان را به دو تا ساکن سرایت بدهند. پس تضاد دو تا سکون از ناحیه تضاد زمان هم نیست.

«ما منه» و «ما إلیه الحرکة» هم که معنا ندارد تضاد درست کند. پس می‌ماند مسافت. پس می‌ماند مسافت، یعنی دو تا سکون اگر تضاد دارند به لحاظ مسافتشان تضاد دارند. یعنی به لحاظ مقوله‌ای که در آن هستند تضاد دارند. یکی سکون در کم است، یکی سکون در کیف است، این‌ها با هم متضادند مثلاً. یا یکی سکون در فرض کنید که عین است، یکی سکون در متی است. این‌ها با هم تضاد دارند. بالاخره وقتی مقولات تضاد داشتند سکون‌هایشان هم تضاد پیدا می‌کند.

پس توجه کردید تضاد دو تا سکون از ناحیه ساکن نیست، از ناحیه مسکن نیست، از ناحیه زمان نیست، از ناحیه مبدأ و معاد نیست، پس باقی می‌ماند که از ناحیه مسافت باشد، چنان‌چه ملاحظه کردید.

قال: «و یتضادّ لتضادّ ما فیه». یعنی سکونی با سکون دیگر تضاد پیدا می‌کند به خاطر اینکه «ما فیه السکون» تضاد دارد. ما یعنی مقوله، مقوله‌ای که فیه السکون است تضاد دارد. مثلاً یکی ساکن است در بالا، یکی ساکن است در پایین. خب بالا و پایین دو مکان‌اند، سکون در مقوله مکان اتفاق افتاده و این دو مقوله که یکی مکان بالاست، یکی مکان پایین، تضاد دارند، قهراً سکون‌هایشان تضاد دارد.

«قد یعرض للسکون التضاد»، گاهی در سکون تضاد اتفاق می‌افتد، «کما یعرض فی الحرکة»، چنان‌چه در حرکت عارض می‌شود.

«فإن السکون فی المکان الأعلا یضادّ السکون فی المکان الأسفل». یعنی دو تا سکون متضاد دارد مثال می‌زند؛ یکی سکون در مکان أعلا یکی سکون در مکان أسفل، می‌بینیم با هم تضاد دارند. علت تضادشان چیست؟ علت تضاد این سکون با سکونی دیگر تضاد دو تا ساکن نیست، تضاد مسکن هم نیست، تضاد زمان نیست، به خاطر همان‌چه که در حرکت گذشت.

«و لما لم یکن له» (یعنی للسکون) به «ما منه» و «ما إلیه»، «ما منه» و «ما إلیه» یعنی مبدأ و منتها هم که نقشی در سکون ندارند، «فوجب» (از بین آن ۶ تا واجب است) که علت تضاد این سکون با سکون دیگر تضاد ما فیه السکون باشد. یعنی تضاد مقوله‌ای که سکون در آن مقوله اتفاق افتاده.

اقسام کون: طبیعی، قسری و ارادی

قال: «و من الکون طبیعیّ و قسریّ و إرادیّ».

کون را قبلاً معنا کرده بودیم. اکوان اربعه یادتان باشد گفتیم یعنی حرکت و سکون، اجتماع و افتراق. این‌ها اکوان اربعه بودند. حالا از بین اکوان اربعه دو تایش را اینجا مطرح می‌کنیم، یعنی سکون و حرکت. می‌گوییم کون و اراده می‌کنیم سکون و حرکت را. از آن چهار تا دو تایش را اراده می‌کنیم. وقتی می‌گوییم «من الکون طبیعیّ و قسریّ و إرادیّ»، یعنی هر یک از حرکت و سکون به این سه قسم تقسیم می‌شوند: حرکت طبیعی، سکون طبیعی، حرکت قسری، سکون قسری، حرکت ارادی، سکون ارادی.

قسری عبارت است از سکون یا حرکتی که از بیرون تحمیل می‌شود. طبیعی و ارادی از بیرون نمی‌آیند، بلکه یا مستندند (یعنی سکون و حرکت، سکون و حرکتِ غیرقسری) یا مستندند به طبیعت یا مستندند به اراده. اگر همراه شعور باشد مستند است به اراده، اگر همراه شعور نباشد مستند است به طبیعت، آن وقت آن‌که مستند به طبیعت است می‌گوییم طبیعی، آن‌که مستند به اراده است می‌گوییم ارادی، خب آن هم که مستند به قسر است می‌گوییم قسری.

قال: «و من الکون طبیعیّ و قسریّ و إرادیّ».

بعضی از کون‌ها یعنی اعم از حرکت و سکون طبیعی‌اند، بعضی قسری‌اند، بعضی ارادی.

أقول: «الکون یرید به هاهنا الجنس الشامل للحرکة و السکون».

کون در بعضی جاها شامل چهار تا می‌شود، گاهی هم به آن می‌گویند اکوان اربعه: اجتماع و افتراق، حرکت و سکون. در اینجا ایشان می‌فرماید که مراد از کون، جنسی است که شامل حرکت و سکون بشود، دیگر شامل اجتماع و افتراق نشود.

«کما اصطلح علیه المتکلمون»، چنان‌چه متکلمین بر کون این اصطلاح را قبول داشتند که کون یعنی حرکت و سکون.

«و قسمَه» (عطف بر اصطلح است؛ اصطلح علیه المتکلمون و قسمه) یعنی متکلمین قسمت کردند یا مصنف قسمت کرد. قسمه مصنف الی اقسام ثلاثة، یعنی طبیعی، قسری، ارادی. مصنف کون را تقسیم کرد به این سه قسم، کون هم که عبارت از حرکت و سکون بود، پس حرکت و سکون این سه قسم را پیدا می‌کنند.

«و ذلک» (یعنی اینکه کون تقسیم به سه قسم می‌شود) به این جهت است که «لأنه» (یعنی کون) عبارت است از حصول جسم در حیز. جسم در یک حیزی حاصل باشد به آن می‌گویند کون. حالا اگر در آن حیز آرام بود کون را به معنی سکون می‌گیرند، اگر آرام نبود کون را به معنی حرکت می‌گیرند. پس کون عبارت است از اینکه جسم در حیز حاصل باشد. اگر حاصل بود بدون انتقال، به آن می‌گویند سکون، و اگر حاصل بود همراه انتقال، به آن می‌گویند حرکت.

«و ذلک الحصول»، و ذلک الحصول «قد بینّا»، این حصول مستند به خود جسم نیست. یعنی خود جسم منشأ حرکت یا منشأ سکونش نیست. باید عاملی باشد که منشأ سکون یا حرکت بشود. آن عامل یا خارج از جسم است یا خارج از جسم نیست. اگر خارج از جسم باشد می‌شود قسر؛ اگر خارج از جسم نیست یا همراه شعور است می‌شود اراده، یا همراه شعور نیست می‌شود طبیعت. پس عامل حرکت یکی از این سه تاست: یکی قسر که حرکت می‌کند قسری، یکی طبیعت که حرکت می‌کند طبیعی، یکی هم اراده که طبیعت را اراده می‌کند. بله یکی ارادی که حرکت و سکون را اراده می‌کند، یا به تعبیری کون را اراده می‌کند.

«و ذلک الحصول» که عبارت از کون است و در اینجا تقسیم می‌شود به حرکت و سکون، بیان کردیم که جایز نیست استنادش به خود جسم. نمی‌توانیم بگوییم خود جسم این کون را با این حصول بر خودش درست می‌کند.

«فلا بد» (پس ناچار باید) قوه‌ای باشد که «یستند إلیها» (یعنی این کون استناد به آن قوه داشته باشد) چه کون حرکت باشد چه سکون باشد؛ این حرکت یا سکون استناد به آن قوه داشته باشد. آن قوه یا مستفاد است از خارج (یعنی داخل در خود جسم نیست، مربوط به خود جسم نیست) «و هی القسریة» (این قوه قسریه است) «أو لا» (یا اینکه خارج از جسم نیست، داخل در خود جسم است) «و هی الطبیعیة» (چنین قوه‌ای قوه طبیعت است) اگر همراه شعور نباشد «و الإرادیة إن قارنته » (و ارادی است اگر همراه شعور باشد).

شرایط تحقق حرکت طبیعی

قال: «فالطبیعیُّ الحرکة إنّما یحصل عند مقارنة أمرٍ غیر طبیعیّ».

حرکت طبیعی به وسیله طبیعت انجام می‌شود، ولی به شرطی که جسم از محل طبیعی خودش خارج شده باشد. آن وقتی که از محل طبیعی خارج می‌شود، اگر مانعی از جلویش برداشته شود می‌خواهد برگردد به حالت طبیعی. با بازگشت به حالت طبیعی حرکت طبیعی انجام می‌شود. پس جسمی که از مکان طبیعی خارج شده، یا به عبارتی دیگر از آن حالت مناسبش بیرون آمده، این جسم سعی می‌کند به حالت مناسب برگردد. برگشتش با حرکت است. چنین حرکتی را که جسم انجام می‌دهد حرکت طبیعی می‌بینیم و در وجود حرکت طبیعی لازم می‌دانیم که جسم از حالت طبیعی خارج شده باشد. پس حرکت طبیعی حرکتی است که عاملش طبیعت است و شرطش خروج جسم از حالت طبیعی است.

مثال می‌زنیم؛ مثلاً سنگی را به بالا پرتاب کردیم. این سنگ حالت طبیعی‌اش استمرار در پایین است، آرامش در پایین است. حالا ما این را خارج کردیم و به سمت فوق انداختیم. این برمی‌گردد به سمت پایین، بازگشتش به سمت پایین می‌شود حرکت طبیعی. همان‌طور که ملاحظه می‌کنید این جسم با طبیعتش دارد حرکت می‌کند، ولی خارج از مکان طبیعی‌اش است؛ اگر داخل در مکان طبیعی بود حرکت نمی‌کرد. پس طبیعت عامل حرکت طبیعی جسم است و شرط این حرکت خروج جسم از آن حالت طبیعی است. یعنی خروج این سنگ از حالت طبیعی، حالت طبیعی‌اش عرض کردم آرامش روی زمین است، وقتی برش می‌داریم بالا پرتش می‌کنیم از آن حالت آرامش در آن آوردیم، پس از حالت طبیعی در می‌آید. وقتی دارد برمی‌گردد دوباره به سمت حالت طبیعی‌اش، حرکت طبیعی انجام می‌دهد.

این حرکت در این بود. حرکت در کیف؛ آبی را گرم کردیم، بعد رهایش می‌کنیم دوباره به حالت طبیعی خودش که برودت است برگردد. این آب در کیفش حرکت می‌کند که به سمت حالت طبیعی برگردد، چنین حرکتی می‌گوییم حرکت طبیعی. مثال دیگر در حرکت در کم؛ انسانی لاغر شده بر اثر مرض، بعد مرضش خوب می‌شود، دارد حرکت می‌کند به سمت سلامت، این حرکت، حرکتِ در کم است و طبیعی است. پس هر گاه جسمی را از حالت طبیعی بیرون آوردیم بعد رها کردیم که به حالت طبیعی برگردد، چنین جسمی حرکت طبیعی انجام می‌دهد. حرکتش به توسط طبیعت است و شرط اینکه این حرکت طبیعی باشد این است که این جسم از آن حالت طبیعی خارج شده باشد و به سمت حالت طبیعی برگردد.

قال: «فالطبیعیُّ الحرکة إنّما یحصل»

(یعنی حرکت طبیعی فقط زمانی حاصل می‌شود) که مقارن باشد آن متحرک با امری غیرطبیعی. آن وقتی که متحرک مقارن امر غیرطبیعی است، جسمی که می‌خواهد برگردد به حالت طبیعی حرکت می‌کند و این حرکت را می‌گوییم حرکت طبیعی. پس طبیعیِ حرکت انّما حاصل می‌شود در وقتی که امر غیرطبیعی همراه متحرک باشد. آن وقت وقتی می‌خواهیم این امر غیرطبیعی را زایل کنیم و به حالت طبیعی برگردیم، حرکت طبیعی انجام می‌شود.

أقول: «الطبیعة أمرٌ ثابت و الحرکة غیر ثابتة».

حرکت یک موجود گذراست و طبیعت یک موجود ثابت.

«فلا تستند إلیها» (پس حرکت به طبیعت استناد ندارد) «لذاتها» (یعنی لذات طبیعت، یعنی طبیعتِ تنها). حرکت به طبیعت تنها استناد ندارد، بلکه باید چیزی کنار طبیعت اضافه کنید، آن وقت حرکت را به طبیعتِ با آن چیز استناد بدهید. یعنی باید استناد بدهید حرکت را به طبیعتی که خارج از حالت عادی شده، نه به هر طبیعتی.

طبیعت امری ثابت و حرکت غیرثابت است، «فلا تستند» این حرکت به طبیعت «لذاتها» (یعنی لذات طبیعت، یعنی در حالی که طبیعت فقط ذاتش هست و هیچ‌چیز دیگر همراهش نیست) «بل لا بدّ من اقتران الطبیعة بأمرٍ غیر طبیعیّ» (باید طبیعت با امر غیرطبیعی مقترن شده باشد) و بر اثر این اقتران حرکت طبیعی را شروع کرده باشد. یعنی طبیعت مثلاً از جایگاه اصلی‌اش، مکان اصلی‌اش، آن حالت اصلی‌اش بیرون آمده باشد تا بتواند بعد از باطل کردن تأثیر قاصر، حرکت طبیعی‌اش را به سمت آن حالت طبیعی شروع کند.

«بل لا بد من اقتران الطبیعة بأمر غیرطبیعی»

(امر غیرطبیعی که همان حالت غیرطبیعی است باید به طبیعت مربوط بشود تا طبیعت حرکت کند برای بازگشت به سمت همان حالت طبیعی‌اش) «و تفتقر فی الردّ إلیه الی الانتقال» (و این طبیعت در رد شدن به آن حالت طبیعی خودش احتیاج به انتقال دارد) «فیکون ذلک الانتقال طبیعیاً» (این انتقال طبیعی می‌شود چرا؟ چون طبیعت عامل حصولش هست) «إما فی الاین» (یا امّا فی الاین؛ هر دوش درست است امّا شاید بهتر باشد چون جواب دارد، «فکالحجر» جواب دارد، فای «فکالحجر» جواب شرط این نشان می‌دهد که امّا خوانده می‌شود).

گفتیم طبیعت به تنهایی عامل حرکت نمی‌شود، ولی طبیعت در صورتی که از حال اولیه خودش بیرون آمده باشد و بخواهد به حال اولیه برگردد باعث حرکت می‌شود، آن هم حرکت طبیعی.

مثال زدیم، مثال می‌زنیم «أمّا فی الاین فکالحجر المرمیّ الی فوق»؛ سنگی که به سمت بالا پرتاب شده باشد، خب این وقتی نیروی پرتاب‌کننده‌اش تمام می‌شود، نیروی پرتاب‌کننده‌ای که قاصر ایجاد کرده تمام می‌شود، این سنگ دوباره برمی‌گردد به جایگاه اصلی خودش، یعنی همان‌جایی که می‌خواهد استقرار پیدا کند. پس این بازگشت مستند به طبیعت است به علاوه آن حالت غیرمناسب که اگر حالت غیرمناسب را گرفتیم دیگر سنگ حرکت نمی‌کند.

«و یفتقر» این جسم در رد شدن به آن امر طبیعی (یعنی برای بازگشت به آن امر طبیعی) «یفتقر الی الانتقال» (این متحرک یا این طبیعت احتیاج به انتقال پیدا می‌کند) «فیکون ذلک الانتقال طبیعیاً». این را خواندم «فیکون ذلک الانتقال طبیعیاً، أمّا فی الاین» مثل سنگی که به سمت بالا افتاده باشد که وقتی می‌خواهد برگردد حرکت طبیعی می‌کند، حرکت طبیعی در این.

«أمّا فی الکیف» مثل آبی که داغ شده باشد، خب این حالت غیرطبیعی پیدا کرده، وقتی می‌خواهد برگردد به خنک شدن حرکت می‌کند، حرکتش هم حرکت طبیعی است.

«و أما في الكم فكالذابل بالمرض»، مثل کسی که به وسیله مرض لاغر شده (از حالت طبیعی بیرون آمده) این دوباره اگر بخواهد برگردد به حالت طبیعی، حرکت در کم می‌کند، منتها حرکت طبیعی در کم.

پس حرکت طبیعی در کم برای طبیعت حاصل است، به شرطی که آن متحرک دارای یک حالت غیرطبیعی بشود. خب با داشتن حالت غیرطبیعی برمی‌گردد که حالت طبیعی را کسب کند، حرکت در کم یا کیف یا این اتفاق می‌افتد.

خب چند تا حکم را گفتیم، بعضی‌اش مربوط به حرکت بود، بعضی مربوط به سکون. بقیه احکام هم می‌ماند برای جلسات آینده.

 


logo