90/06/12
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف نفسانی/ مقولات /تقابل سکون با حرکتین (معنای اول: حرکت از مبدأ و حرکت از منتهی)
موضوع: مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف نفسانی/ مقولات /تقابل سکون با حرکتین (معنای اول: حرکت از مبدأ و حرکت از منتهی)
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
تقابل سکون با حرکتین (معنای اول: حرکت از مبدأ و حرکت از منتهی)
صفحه ۲۷۱، سطر هشتم.
قال: «یقابل الحرکتین».
أقول: «یمکن أن یفهم من هذا الکلام معنیان»[1] .
حرکت را بیان کردیم و بعضی احکامش را گفتیم. بعد رسیدیم به سکون، سکون را هم توضیح دادیم. حالا یکی از احکام سکون را میخواهیم بیان کنیم که «یقابل الحرکتین».
این عبارت را مرحوم علامه میفرمایند که دو جور معنا میکنیم.
چون «حرکتین» را دو جور میشود معنا کرد، پس عبارت دو جور معنا میشود.
یکی اینکه مراد از حرکتین این باشد:
حرکت «من المبدأ إلی المنتهی» (۱) و حرکت «من المنتهی إلی المبدأ» (۲). این یک معنا.
یک معنای دیگر مراد از حرکتین، حرکت مستقیم و حرکت مستدیره است.
دومی خیلی راحت است؛ سکون در مقابل حرکت مستقیم و مستدیره. این را بعداً انشاءالله وقتی رسیدیم توضیح میدهم.
اولی یک خرده توضیح میخواهد.
توضیح اولی توجه کنید: درباره اینکه مقابل حرکت چه سکونی واقع میشود، اختلاف است.
بعضی گفتند سکونی که در مبدأ هست با حرکت مقابله دارد. بعضی گفتند سکونی که در منتهی است با حرکت مقابله دارد. بعضی گفتند فرق نمیکند سکون در مبدأ باشد یا سکون در منتهی باشد، با حرکت مقابله دارد.
مرحوم علامه از این سه قول، دو قول را ذکر میکنند. یکی مقابل حرکت، سکون در مبدأ است (یعنی در منتهی، سکون در منتهی مقابل نیست). یکی هم مقابل حرکت، سکون هست هم در مبدأ هم در منتهی. آن قولی که میگوید مقابل حرکت سکون در منتهی است، آن را نقل نمیکنند.
من مطلب را با مثال توضیح میدهم، دو مرتبه برمیگردم هر سه قول را ذکر میکنم. فرض کنید که دو تا اتاق تو در تو داریم که وسط این دو تا اتاق یک دری هست مثلاً که این در، دو تا اتاق را از هم جدا میکند.
از دیوار یک اتاق حرکت را شروع میکنیم، میآییم تا آن دری که وسط دو اتاق است. اینجا حرکت قطع میشود. دو مرتبه میرویم در آن اتاق بعدی، بعد از در دوباره حرکت را ادامه میدهیم تا دیوار آن اتاق دوم.
از دیوار اتاق اول شروع میکنیم، میآییم به وسط دو اتاق که در گذاشته، میرسیم، بعد آنجا یک مکثی مثلاً میکنیم، بعد دو مرتبه حرکت را ادامه میدهیم تا به دیوار اتاق دوم ختمش بکنیم.
اینجا توجه کنید یک مبدأ حرکت داشتیم که از دیوار اتاق اول شروع کردیم. منتهی، منتهای این حرکت در آنجایی بود که در گذاشته بودیم بین دو تا اتاق؛ منتهی آنجا بود. دو مرتبه همان از آن منتهی دو مرتبه حرکت را شروع کردیم. باز مبدأ همان تقریباً منتهی یا نقطه بعد از منتهی مبدأ شد و بعد ادامه دادیم حرکت را، منتهای این حرکت دوم دیوار اتاق دوم شد. اینها روشن است دیگر، تصویر میشود راحت.
خب حرکتی که از دیوار اول شروع کردیم، از مبدأش شروع شد. قبل از اینکه ما حرکت را شروع کنیم سکون بود، یعنی در آن نقطه مبدأ سکون بود و بعد حرکت را شروع کردیم. رسیدیم به منتهای این حرکت یعنی آنجایی که در بین دو اتاق بود. آنجا یک سکون دیگری تحقق پیدا کرد که در منتهی بود.
بعد دوباره حرکت دوم را شروع کردیم. این منتهی که منتهای حرکت اول بود، مبتدای حرکت دوم شد. بعد رفتیم تا به آخر آن اتاق دوم یعنی دیوار اتاق دوم رسیدیم، این منتهای حرکت دوم بود.
پس یک مبدأ برای حرکت اول داشتیم، یک منتهی برای حرکت اول داشتیم. بعد برای حرکت دوم دوباره همان منتهی را مبدأ قرار دادیم و رفتیم به منتهای حرکت دوم رسیدیم. هر کدام از دو حرکت مبدأ داشتند، منتهی داشتند.
بررسی اقوال در تقابل سکون و حرکت
تا اینجا مطلب روشن است. حالا بیان کردم در مبدأ، در مبدأ حرکت اول ساکن بودیم بعد راه افتادیم. به منتهای حرکت اول که رسیدیم باز ساکن شدیم. دو مرتبه راه افتادیم. به منتهای حرکت دوم که رسیدیم باز ساکن شدیم.
یک سکون در مبدأ حرکت اول داشتیم، یک سکون در منتهای حرکت اول داشتیم که مبتدای حرکت دوم هم بود، و یک سکون هم در حرکت دوم داشتیم، در منتهای حرکت دوم داشتیم.
خب کسانی که میگویند سکون در مبدأ اتفاق میافتد، در منتهی اتفاق نمیافتد، حرکتی که ما شروع میکنیم نسبت به آن سکونی که در مبدأ است مقابله دارد. چون گفتیم حرکت اولمان مبدأ دارد، قرار شد سکون در مبدأ باشد در منتهی نباشد. بنابراین ما وقتی از این مبدأ حرکت اول شروع میکنیم، حرکتی انجام میشود که ما اسمش را میگذاریم حرکت اول. این حرکت اول مقابل سکونی است که در مبدأ داشتیم، مقابل سکونی که در منتهی داریم نیست؛ چون قرار است که ما در منتهی سکون نداشته باشیم. بنا بر قول اول اینطور میشود.
یا سکون را در منتهی قبول دارد ولی مقابل این حرکت قرار نمیدهد؛ این تعبیر دوم من بهتر بود. این قائل، سکون در مبدأ را قبول دارد، سکون در منتهی را هم قبول دارد، منتها سکون در مبدأ را مقابل حرکت قرار میدهد، سکون در منتهی را مقابل قرار نمیدهد. حتماً در مبدأ سکون هست، در منتهی هم سکون هست، منتها بحث ما در این نیست که کجا سکون هست، مسلماً در مبدأ و منتهی سکون هست، بحث ما در این است که کدام سکون مقابل حرکت است؛ این را داریم بحث میکنیم.
آیا سکونی که در مبدأ اتفاق میافتد مقابل حرکت است؟ یا سکونی که در منتهی اتفاق میافتد مقابل حرکت است؟ گروهی گفتند سکونی که در مبدأ اتفاق میافتد مقابل حرکت است. بنابراین حرکتی که ما در اتاق اول شروع میکنیم مقابل است با سکونی که در مبدأ است، مقابل نیست با سکونی که در منتهی است. بنا بر قول اول اینطور میشود.
یعنی حرکت «من المبدأ إلی المنتهی» این حرکت مقابل سکون است به لحاظ «من المبدأ» بودنش. درست است تا اینجا؟ حرکت «من المبدأ إلی المنتهی» حرکتِ مقابلِ سکون است. اما وقتی رسیدیم به منتهی، رفتیم در اتاق دوم حرکت دوم را شروع کردیم؛ این حرکت «من المنتهی» هست. درست است به حیثی هم حرکت «من المبدأ» هست ولی به حیثی حرکت «من المنتهی» هست. این حرکت دوم مقابل سکون نیست. بنا بر قول اول که میگوید سکون «فی المنتهی» مقابل حرکت نیست. آنی که میگوید سکون «فی المنتهی» مقابل حرکت نیست، حرکت «من المنتهی» را که من شروع میکنم مقابل سکون نیست.
حرکت اول من که «من المبدأ» بود «إلی المنتهی» مقابل سکون است؛ چون سکون در مبدأ مقابل بود با حرکت، من حرکت اول را از مبدأ شروع کردم، این حرکت که از مبدأ شروع شد مقابل سکونی است که در مبدأ بود. مقابل سکون در منتهی نیست. بعد از منتهی حرکت دوم را شروع کردم؛ این حرکت دوم مقابل سکونی که در منتهی است نیست؛ مگر اینکه منتهی را مبدأ حرکت دوم حساب کنی، به حیث اینکه مبدأ حرکت دوم است، حرکت دوم میشود مقابل سکون.
پس وقتی که «إلی» صدق میکند (ببینید در هر حرکتی یک «من» داریم یک «إلی» داریم، من کذا إلی کذا)، وقتی حرکتِ «من» صدق میکند این حرکت را مقابل سکون میگیریم. وقتی حرکت «إلی» صدق میکند مقابل سکون نمیگیریم. یعنی همین حرکت اولی که من انجام دادیم به اعتبار اینکه از دیوار اتاق اول شروع شده میشود مقابل سکون، به اعتبار اینکه دارد میرسد به آن درِ وسط دو اتاق یعنی «إلی» آنجاست مقابل سکون نیست.
حالا از منتهی که شروع کردیم، اگر به حیث اینکه این منتهی است شروع کنیم باز آن حرکت که از منتهی شروع شده مقابل سکون نیست؛ و اگر اعتبار کنیم که این حرکت دوممان از مبدأ شروع شده یعنی آن منتهی را منتهی نگیریم، منتهای حرکت قبلی نگیریم ولی نسبت به حرکت بعدی مبتدا بگیریم، باز حرکت که انجام میشود مقابل سکون است.
مطلب روشن شد با این بیانی که عرض کردم.
این قول اول بود که در قول اول حرکت «من المبدأ إلی المنتهی» مقابل سکون است، حرکت «من المنتهی إلی المبدأ» مقابل سکون نیست؛ چرا؟ چون میگوید سکون در مبدأ مقابل حرکت است ولی سکون در منتهی را مقابل حرکت نمیگیرد. بنابراین حرکتی که از مبدأ شروع میکند مقابل سکون مبدأ است، و همین حرکت به حیث اینکه دارد به منتهی میرسد مقابل سکون منتهی نیست. و اگر از منتهی شروع کنیم باز آن حرکت مقابل منتهی نیست. آن منتهی را مبدأ حساب کنیم حرکت مقابل سکون در مبدأ هست.
این قول اول است.
در قول دوم که میگوید سکون در منتهی مقابل حرکت است و سکون در مبدأ مقابل حرکت نیست که عکس قول اول است، توضیح ما هم عکس است. حرکتی که از مبدأ شروع میکند «منه»، آن مقابل سکون نیست. حرکتی که به منتهی میخواهد برسد «إلی» هست آن مقابل سکون هست. این هم روشن است.
قول سوم، قول سوم که میگوید سکون در مبدأ و سکون در منتهی هر دو مقابل حرکتاند. این قول اینچنین میگوید: حرکت اولی که ما از مبدأ شروع کردیم این هم مقابل سکونی است که در مبدأ اتفاق افتاده هم مقابل سکونی است که در منتهی اتفاق افتاده، پس حرکت «من المبدأ إلی المنتهی» مقابل سکون است. آن حرکتی که باز از منتهی، حرکت دوم که از منتهای حرکت اول شروع کردیم رفتیم به سمت بالا، آن درست است حرکت «من المنتهی» است ولی باز هم مقابل سکون است؛ چون ما چه سکون مبدأ را چه سکون منتهی را مقابل حرکت میگیریم. بنابراین حرکت از مبدأ باشد به سمت منتهی مقابل سکون است، از منتهی باشد به سمت مبدأ باز مقابل سکون است، بنابراین حرکت از هر جا باشد مقابل سکون است. این بنا بر قول سوم.
دیدگاه خواجه نصیرالدین طوسی و تطبیق با متن
خواجه قول سوم را قبول دارد. میگوید «و سکون یقابل الحرکتین». سکون مقابل هر دو حرکت است. چه حرکت «من المبدأ إلی المنتهی» چه حرکت «من المنتهی إلی المبدأ»؛ سکون در مقابل هر دو است. یعنی وقتی که ما داریم حرکت میکنیم چه حرکت اولمان باشد چه حرکت دوممان باشد هر دو مقابل سکون است. چه حرکتِ «من» باشد چه حرکتِ «إلی» باشد مقابل سکون است. چه اعتبار کنید که این حرکت «من المبدأ» است یا اعتبار کنید که «إلی المنتهی» است مقابل سکون است. سکون هم مقابل این حرکت است. چون سکونِ در مبدأ و سکونِ در منتهی هر دو مقابل حرکت است پس حرکت هم چه «من المبدأ» باشد چه «من المنتهی» باشد چه «إلی المبدأ» باشد چه «إلی المنتهی» باشد مقابل سکون است. پس سکون مقابل هر دو حرکت است؛ یعنی حرکت «من المبدأ إلی المنتهی» و حرکت «من المنتهی إلی المبدأ». حرکتین را اینجور معنا کردیم: که حرکت «من المبدأ إلی المنتهی» و حرکت «من المنتهی إلی المبدأ». پس سکون مقابل حرکتین شد؛ قول اول و دوم را قبول نداریم، قول سوم را قبول داریم. دلیلش چیست؟ وقتی رسیدم بیان میکنم. این مقداری که الان توضیح دادم از روی متن قرائت میکنم و بعد انشاءالله به دلیلش میرسیم.
صفحه ۲۷۱ سطر هشتم.
قال: «یقابل الحرکتین» یعنی یقابل السکون هر دو حرکت را. الان گفتیم هر دو حرکت یعنی حرکت «من المبدأ إلی المنتهی» و حرکت «من المنتهی إلی المبدأ». بعداً خواهیم گفت یقابل الحرکتین یعنی مقابل است با حرکت مستقیم و حرکت مستدیره که آن خیلی راحت است وقتی رسیدیم آن هم انشاءالله بیان میکنیم.
أقول: «یمکن أن یفهم من هذا الکلام معنیان». یعنی این کلام را دو جور میشود معنا کرد.
اول: «أنه إشارة إلی الصحیح من الخلاف الواقع بین الأوائل». اوائل یعنی حکما؛ بین حکما اختلافی واقع شده بود، اختلافی واقع شده خواجه دارد به آن اشاره میکند، به آن اختلاف، و حق را در آن اختلاف تعیین میکند که حق قول سوم است. اشاره است به صحیح یعنی حق از خلافی که واقع است بین اوائل یعنی حکما. بین حکما خلافی واقع است و خواجه دارد به آن خلاف اشاره میکند و بین آن خلاف آن صحیح را انتخاب میکند. آن خلاف چیست؟
«من أن المقابل» بیان خلاف میکند؛ بیان کردم سه تا قول را فقط دو تایش را توضیح میدهد یکیاش را حذف میکند.
«من أن المقابل للحرکة هو السکون فی مبدأ الحرکة لا نهایتها» نه سکونی که در منتهی واقع بشود. سکونِ حاصل در مبدأ مقابل حرکت است، نه سکون حاصل در منتهی. ببینید سکون را دارد مقابل با حرکت میکند. بعد ما وقتی توضیح میدهیم میگوییم این حرکت مقابل آن سکون است؛ یعنی مقابل سکون مبدأ است مقابل سکون منتهی نیست. از هر دو طرف میتوانید مقابله را درست کنید، فرق نمیکند که بگویید سکون مقابل حرکت است یا بگویید حرکت مقابل سکون است. در توضیحات ما متوجه شدید هر دو طرف را گفتیم.
این قول اول بود.
قول دوم را اصلاً نقل نمیکند، که سکون در منتهی مقابل حرکت است نه سکون در مبدأ. این قول دوم است، این را نقل نمیکند.
قول سوم را نقل میکند: «أو أن السکون مقابل للحرکة» چه من، چه این حرکت من مکان السکون باشد یعنی «من المبدأ» باشد یا «إلیه»، ضمیر «إلیه» به مکان سکون برمیگردد، یا إلی مکان السکون باشد یعنی سکون در منتهی باشد. چه حرکت من مکان السکون باشد یعنی سکون در مبدأ باشد، چه حرکت إلی مکان السکون باشد یعنی سکون در منتهی باشد، فرق نمیکند این حرکتی که وسط مبدأ و منتهی است این مقابل سکون است. چه شما این حرکت را با سکون در مبدأ ملاحظه کنید میبینید مقابل آن سکون است، چه این حرکت را با سکون در منتهی مقایسه کنید باز میبینید که این حرکت در مقابل سکون است. پس حرکت در مقابل سکون است چه حرکت من مکان السکون باشد یعنی حرکت «من المبدأ» باشد که مکان سکون است، یا إلی مکان السکون باشد یعنی حرکت به سمت منتهی باشد که إلی مکان سکون است. یعنی این حرکتی که در وسط مبدأ و منتهی قرار گرفته با مقایسه به هر کدام از دو سکونها میشود مقابل سکون. اینطور نیست که فقط با مقایسه با سکون حاصل در مبدأ بشود مقابل، یا بنا بر قول دیگر در حالتی که مقایسهاش کنیم با سکونِ در منتهی بشود مقابل؛ بلکه مطلقاً میشود مقابل سکون.
«و الحق هو الأخیر» همین قول دوم است، که بیان کردم قول سوم است ایشان دوم قرار داده چون دومی را حذف کرده. چرا؟
تحقیق در تقابل حرکت و سکون (تقابل سلب و ایجاب و نفی واسطه)
توجه کنید آیا سکون و حرکت نفی و اثباتاند؟ یعنی متناقضاند یا عدم و ملکه؟ البته ظاهرشان این است که هر دو امر ثبوتیاند و تضاد دارند؛ این را قبلاً گفتیم. گفتیم «و السکون حفظ النسب» ثبوتی معنا کرد، حرکت را هم ثبوتی معنا کردیم پس این دو تا با هم تضاد پیدا میکنند. ولی ملحقشان میکنیم به تناقض؛ یعنی یکی میشود ثبوتی یکی میشود عدمی. خب این توضیحی که من دادم توضیح درستی نبود. سکون و حرکت را وجودی گرفتند، بینشان تضاد قائل شدند، ملحقشان کردند به تناقض. یعنی هر دو را وجودی گرفتم بعد فرض کردم که یکی وجودی است یکی عدمی. این حرف درست نیست. دقت کنید ببینید درست نیست.
چرا؟ چون توجه کنید همین الان خواندیم: «إشارة إلی الصحیح من الخلاف الواقع بین الأوائل». اوائل یعنی کی؟ یعنی حکما، نه متکلمین. اختلاف بین حکماست، اختلاف بین متکلمین نیست. حکما هم سکون را امر وجودی نمیدانند، امر عدمی میدانند. پس آنها بین سکون و حرکت تضاد قائل نیستند، بلکه یا رابطه عدم و ملکه قائلاند یا رابطه تناقض قائلاند. دیگر لازم نیست تضاد درست کنید بعد ملحق کنید به تناقض. حالا تناقض نمیگوییم، سلب و ایجاب؛ لازم نیست دو تا را وجودی بگیرید بعد ملحق کنید به سلب و ایجاب، از اول اصلاً سلب و ایجاب هست؛ چون وجودی بودن این دو تا را متکلمین میگفتند و الان اختلاف بین حکماست که ما داریم نقل میکنیم. این اختلاف بین حکما را داریم نقل میکنیم، و حکما هیچکدامشان سکون را وجودی نمیدانستند امر عدمی میدانند. پس آنها از اول سکون و حرکت را سلب و ایجاب قرار دادهاند، دیگر لازم نیست ما وجودی کنیم بعد ملحق کنیم به سلب و ایجاب؛ از اول سلب و ایجابشان میکنیم.
خب این روشن شد. حالا که سکون و حرکت سلب و ایجاباند بینشان واسطه نیست. یعنی چیزی ندارید که نه سکون باشد نه حرکت. بالاخره یا سکون است یا حرکت است. یعنی شیء یا متحرک است یا ساکن است؛ سومی نداریم که واسطه باشد بین سکون و حرکت.
ابطال تقابل سکون با حرکت خاص
اگر سکون عبارت بود از عدم یک حرکت خاص، آن وقت ما آن حرکت خاص را داشتیم این میشد حرکت، آن حرکت خاص را نداشتیم میشد سکون؛ یک حرکت دیگر داشتیم آن حرکت خاص نبود میشد واسطه بین سکون و حرکت. اگر سکون عبارت از عدم یک حرکت خاص میبود، آن وقت سه تا چیز درست میشد، یکی آن حرکت خاص، یکی عدم آن حرکت خاص، یکی هم حرکت دیگر که آن حرکت خاص نباشد، یک حرکت سوم باشد. به عبارت راحتتر یک بار حرکتِ خاص را داشتیم مثلاً حرکت «إلی الفوق»؛ این شد حرکت خاص، بالاخره یک قیدی به آن میزنیم میشود خاص. یک بار حرکت «إلی الفوق» را داشتیم، یک بار سکون داشتیم یعنی اصلاً حرکت نداشتیم، یک بار حرکت «إلی السفل» را داشتیم. این حرکت «إلی السفل» نه حرکت «إلی الفوق» است که حرکت خاص است، نه سکون است که عدم آن حرکت خاص است، بلکه یک واسطه است یک حرکت دیگری است.
اما اگر گفتیم سکون عبارت است از عدم حرکت، یعنی عدم حرکت ممکنه؛ هر جا که حرکت ممکن بود قید ندادیم به حرکت، که حرکت «إلی الفوق» باشد یا حرکت «إلی السفل»، هر جا که حرکت ممکن بود اگر حرکت اتفاق نیفتاد سکون است. در این صورت دیگر بیش از دو چیز نداریم، یا حرکت داریم یا سکون. در فرض اول که حرکت را حرکت خاص میگرفتیم، یعنی حرکت «إلی الفوق»، میگفتیم حرکت حرکتِ «إلی الفوق» است و سکون عبارت است از عدم حرکت «إلی الفوق». اینجا سه تا فضا اتفاق میافتد، یکی حرکت «إلی الفوق»، یکی حرکت «إلی السفل»، یکی هم سکون یعنی اصلاً عدم حرکت. آن وقت دو تایش را میگفتیم سکون؛ یکی عدم حرکت خاص، یکی هم عدم اصل حرکت. در مثال این مطلب را توضیح میدهم.
اگر حرکت عبارت بود مثلاً از حرکت خاص، یا هر چی، حرکت حرکت بود، سکون عبارت بود از عدم حرکت خاص، یعنی سکون عبارت بود از عدم حرکت «إلی الفوق». حرکت «إلی السفل» را میتوانستیم بگوییم سکون چون عدم حرکت «إلی الفوق» بود. نفی حرکت هم به طور کلی چه «إلی الفوق» چه «إلی السفل» هم میگفتیم سکون. اما چون سکون عدم هر حرکتی است، نه عدم حرکت «إلی الفوق» تنها، هر جا سکون حاصل شد مقابل حرکت خواهد بود چه در ابتدا چه در انتها.
شما میگویید که حرکت خاص با سکون مقابله دارد، یعنی حرکت «من المبدأ»؛ این میشود حرکت خاص. یا آن یکی دیگر میگوید حرکت «إلی المنتهی» مقابل سکون است که این هم میشود حرکت خاص. یکی میگوید حرکت «إلی المنتهی» مقابل سکون است چون سکون را در منتهی قرار میدهد. یکی میگوید حرکت «من المبدأ» مقابل سکون است چون سکون را در مبدأ قرار میدهد. آنی که سکون را در مبدأ قرار میدهد میگوید حرکت خاص که حرکت «من المبدأ» است مقابل سکون است. آنی که سکون را در منتهی قرار میدهد آن هم میگوید حرکت خاص یعنی حرکت «إلی المنتهی» مقابل سکون است.
ولی آنی که سکون را در مبدأ و منتهی هر دو قرار میدهد میگوید هر نوع حرکتی مقابل سکون است، چه حرکت «من المبدأ» چه حرکت «إلی المنتهی»؛ هر نوع حرکتی مقابل سکون است یعنی سکون عبارت است از عدم حرکت ممکنه، نه عبارت باشد از عدم حرکت خاصه. اگر عبارت باشد سکون از عدم حرکت خاصه، یعنی آن وقتی که این حرکت خاص انجام نشد سکون است، ولو حرکت دیگر هم انجام شود و این باطلالبطلان است. وقتی حرکت دیگر انجام میشود چرا میگویید سکون است؟ شما میگویید حرکت خاص که عبارت از حرکت «إلی الفوق» است مثلاً، این را میگویید مقابل سکون است و سکون عدم این حرکت است. خب کی این حرکت منتفی میشود؟ وقتی حرکت «إلی السفل» باشد، حرکت «إلی الفوق» منتفی است؛ اینجا باید سکون صدق کند. وقتی هم که اصلاً حرکت نباشد باز عدم حرکت خاص حاصل است، یعنی باز هم سکون حاصل است؛ در دو جا سکون حاصل میشود. یکی آنجایی که اصلاً حرکتی نیست، یکی آنجایی که آن حرکت خاص نیست ولو حرکت دیگر هست. خب آنجایی که اصلاً حرکت نیست سکون صادق باشد اشکال ندارد، ولی آنجایی که حرکت خاص حاصل نیست یک حرکت دیگر حاصل است، یعنی حرکت «إلی الفوق» حاصل نیست، حرکت «إلی السفل» که مقابل حرکت «إلی الفوق» است حاصل است، آنجا چرا میگویید سکون صادق است؟ آنجا که سکون صادق نیست، آنجا که حرکت است.
پس توجه کنید اگر سکون در مقابل حرکت خاص باشد، معنایش این است که آنجا که حرکت خاص اتفاق نمیافتد همانجا سکون است ولو حرکت دیگری اتفاق بیفتد. یعنی وقتی سکون را در مقابل حرکت «إلی الفوق» بگیرید معنایش این است که وقتی حرکت «إلی الفوق» را داشتیم سکون نداریم، ولی وقتی حرکت «إلی الفوق» را نداشته باشیم، چه حرکت «إلی السفل» را داشته باشیم چه اصلاً حرکت نداشته باشیم سکون است؛ در حالی که این حرف غلط است. آن وقتی که ما حرکت «إلی السفل» را داریم دیگر سکون نیست. پس باید درست معنا کنید سکون را، بگویید سکون عبارت است از عدم حرکت ممکنه، یعنی هر نوع حرکتی. هر نوع حرکت ممکن باشد سکون عبارت است از عدم او، چه حرکت «إلی الفوق» که ممکن است چه حرکت «إلی السفل» که ممکن است؛ وقتی که عدم این حرکتها را داشتیم سکون داریم. پس سکون در مقابل مطلق حرکت است و به عبارت دیگر در مقابل کل حرکات ممکن است؛ نه سکون در مقابل حرکت خاص باشد وگرنه لازم میآید آن وقتی که این حرکت خاص انجام نمیشود، یک حرکت دیگر انجام میشود آن وقت هم سکون داشته باشیم، در حالی که مسلماً آن وقت ما سکون نداریم.
پس نمیتوانید بگویید سکون در مقابل حرکت «من المبدأ» تنهاست، یا آن یکی دیگر نمیتواند بگوید سکون در مقابل حرکت «إلی المنتهی» تنهاست، وگرنه لازم میآید که آن حرکتی که «من المبدأ» نباشد سکون باشد با اینکه حرکتی است. بنا بر قول اول که میگوید حرکت «من المبدأ» در مقابل سکون است، خب حرکت «إلی المنتهی» در مقابل سکون نخواهد بود یعنی حرکت هست و مقابل سکون نیست؛ یعنی مقابل سکون نیست یعنی سکون هست دیگر؛ حرکت هست که در عین حال میگوییم سکون است، خب این باطلِ واضح است؛ باطلِ واضح است که باطل است. آنی که میگوید حرکت «من المبدأ» در مقابل سکون است، بقیه حرکتها را در مقابل سکون نمیگیرد مصداق سکون میگیرد، یعنی حرکت «إلی المنتهی» را مصداق سکون میگیرد؛ وقتی مقابل سکون ندارد معنایش این است که مصداق سکون گرفته. متحرکِ «إلی المنتهی» را میگوید مقابل سکون نیست، اگر مقابل سکون نیست پس خودش باید سکون باشد در حالی که مسلم است این حرکت سکون نیست.
بنابراین برای اینکه این محذور لازم نیاید باید بگوید هم حرکت «من المبدأ» مقابل سکون است هم حرکت «إلی المنتهی» مقابل سکون است. پس سکون مقابل هر دو حرکت است؛ یعنی عدم هر کدام از این دو حرکت میشود سکون نه عدم یک حرکت بشود سکون عدم آن یکی دیگر نشود سکون بلکه خودش سکون بشود. این غلط است که بگوییم عدم یکی سکون، خود دیگری سکون؛ هر دو حرکت عدمشان میشود سکون. روشن شد عبارت چه شد؟ مطلب سنگین بود ولی بالاخره چند بار گفتم و مثال زدم، بالاخره انشاءالله روشن شده باشد.
و به عبارت دیگر سه تا چیز نداریم، یکی حرکت «إلی الفوق» مثلاً، یکی حرکت «إلی السفل»، یکی سکون؛ که بتوانیم بگوییم از این سه چیز یکیاش مقابل سکون است که حرکت «إلی الفوق» است، یکیاش مقابل سکون نیست بلکه خود سکون است که حرکت «إلی السفل» یا اصل عدم حرکت است. این را نمیتوانیم بگوییم. بلکه هر جا حرکت بود سکون مقابل دارد و منتفی است و هر جا حرکت منتفی شد سکون حاصل است.
نگوییم چه حرکت «إلی الفوق» منتفی شود سکون است، چون لازمهاش این است که اگر حرکت «إلی السفل» باشد باز هم سکون باشد، این حرف غلطی است. باید بگوییم اگر حرکت «إلی الفوق» و حرکت «إلی السفل» هر دو منتفی شد سکون حاصل است؛ اینطوری باید بگوییم. آن قائلینی که مخالف ما هستند میگویند اگر حرکت «إلی الفوق» منتفی شود یا حرکت «من المبدأ» منتفی شود یکیشان اینطوری میگوید، این سکون است که حرف غلطی است. یکی دیگرشان میگوید اگر حرکت «إلی المنتهی» منتفی شود یا حرکت «إلی السفل» مثلاً منتفی شود این سکون است؛ این هم غلط میگوید. اگر یکی از حرکتهای خاص منتفی بشود سکون صدق نمیکند چون ممکن است حرکت خاص دیگر انجام بشود. ما میگوییم در صورتی سکون صادق است که هم حرکت، هم این حرکت خاص منتفی شود هم آن حرکت خاص منتفی شود، به عبارت دیگر اصلاً حرکت منتفی شود. هر نوع حرکتی که هست، آن وقت سکون حاصل است. پس ما سکون را مقابل هر نوع حرکتی میگیریم، به عبارت خودمان مقابل کل حرکات ممکنه میگیریم نه سکون در مقابل حرکت خاص باشد. وگرنه لازم میآید آن وقتی که این حرکت خاص انجام نمیشود ولو حرکت دیگری انجام بشود آن وقت هم سکون صدق کند، در حالی که سکون در آن حالت صدق نمیکند.
پس حرف ما درست است که چه حرکت «من المبدأ إلی المنتهی» باشد، چه حرکت «من المنتهی إلی المبدأ» باشد، به عبارت دیگر چه حرکت «من المبدأ» باشد، چه حرکت «إلی المنتهی» باشد، سکون نیست. اگر هر دو نفی شد سکون هست. آن قائل به اینکه سکون در مبدأ مقابل حرکت است، او میگوید هرگاه حرکت «من المبدأ» داشتیم سکون نداریم یعنی خود آن حرکت حرکت است سکون نیست، اما اگر حرکت «إلی المنتهی» باشد، این حرکت «إلی المنتهی» مقابل با سکون نیست؛ اگر مقابل با سکون نیست پس خودش باید سکون باشد در حالی که غلط است این حرکت سکون باشد.
فکر میکنم دیگر انشاءالله مطلب روشن است، چند بار گفتم، مطلب را دیگر انشاءالله روشن شده باشد.
«لأن السکون لیس عدم حرکة خاصة». سکون عدم حرکت مخصوص نیست؛ یعنی اینطور نیست که این حرکت مخصوص اگر منتفی شد سکون حاصل شود ولو حرکت دیگر حاصل باشد. اگر این حرکت مخصوص منتفی شد، حرکتهای دیگر هم منتفی شده باشند سکون صادق است. نه اینکه فقط اگر این حرکت مخصوص منتفی شد سکون صادق باشد. چون اگر بگوییم اگر این حرکت مخصوص منتفی شد سکون حاصل است، معنایش این است که چه حرکت دیگری غیر از این حرکت مخصوص انجام بشود چه انجام نشود سکون حاصل است، در حالی که غلط است. پس نباید بگوییم عدم حرکت مخصوص سکون است، باید بگوییم عدم مطلق حرکت سکون است.
آن بحثی هم که من شروع کردم که حرکت با سکون متناقض است یا عدم و ملکه است یا تضاد است، آن یک بحث بدی نبود ولی خیلی لازم نیست در اینجا مطرحش کنیم. آن را میتوانید نادیده بگیرید، بقیه مباحث را توجه کنید. آن قسمت اول را نادیده بگیرید حرف درستی بود ولی لزومی نداشت مطرح بشود. من میخواستم از یک طریق دیگر وارد بحث بشوم بعد منصرف شدم و توضیح را عوض کردم، یعنی روش بحث را عوض کردم دیدم روش اگر عوض بشود راحتتر فهمیده میشود.
«لأن السکون لیس عدم حرکة خاصة، و إلا» یعنی اگر سکون عدم حرکت خاص بود «لکان المتحرک إلی جهة» مثلاً متحرک «إلی الفوق» «ساکناً فی غیر تلک الجهة» یعنی ساکن است اگر حرکت در غیر آن جهت باشد یعنی در طرف سفل باشد. آن وقتی که حرکت در طرف سفل است باید بگوییم این آقا ساکن است.
چرا؟ چون حرکت فقط حرکت «إلی الفوق» است و سکون مقابل حرکت «إلی الفوق» است. اگر گفتیم سکون مقابل حرکت «إلی الفوق» یعنی مقابل این حرکت خاص است، معنایش این است که هرگاه حرکت «إلی الفوق» را نداشتیم سکون داشته باشیم، چه حرکت «إلی السفل» را داشته باشیم چه آن را هم نداشته باشیم؛ باید مطلقاً سکون داشته باشیم در حالی که این حرف غلط است. آن وقتی که ما حرکت «إلی السفل» را داریم دیگر سکون نیست. پس نمیتوانیم بگوییم سکون در مقابل حرکت خاص است یا به عبارت دیگر عدم حرکت خاص است. ما باید بگوییم سکون در مقابل کل حرکت ممکن است و به عبارت دیگر در مقابل حرکت در عدم حرکت ممکنه است.
«بل هو عدم کل حرکة ممکنة فی ذلک المکان». سکون عدم هر حرکتی است که ممکن باشد فی ذلک المکان.
اگر اینچنین است، سکون در مقابل هر حرکت ممکن است؛ خب حرکت «من المبدأ» هم یکی از حرکات ممکن است، حرکت «إلی المنتهی» هم یکی از حرکات ممکن است، سکون در مقابل هر دو است. یعنی باید هم حرکت «من المبدأ» منتفی بشود هم حرکت «إلی المنتهی» منتفی بشود تا سکون حاصل بشود. هر دو را باید منتفی کنیم تا سکون حاصل بشود. ولی بنا بر قول خصم، یکی از این دو منتفی شد سکون باید حاصل بشود در حالی که ممکن است با انتفای یک حرکت مثلاً «من المبدأ»، آن حرکت دیگر که «إلی المنتهی» است اتفاق بیفتد؛ بنا بر قول اینها باید سکون صدق کند در حالی که نمیخواند. تمام شد بحث، سنگینیاش به همینجا بود.
بررسی دلیل قائلین به اختصاص تقابل سکون با حرکت از مبدأ
«و احتج الأولون». یعنی قائلین به قول اول، که میگویند سکون در مقابل حرکت «من المبدأ» است و سکون را در مبدأ قائلاند در منتهی قائل نیستند؛ اینها دلیلشان چیست؟ دلیلشان این است که سکون در منتهی کمال حرکت است؛ یعنی حرکت وقتی که به کمال میرسد میایستد. حرکت وقتی به کمال میرسد تمام میشود دیگر، حرکت خروج من القوة إلی الفعل و فی الکمال است؛ وقتی که این حرکت به نهایت رسید یعنی به کمال خودش رسید و ایستاد. سکونی که در منتهی است کمال حرکت است و کمال شیء نمیتواند مقابل شیء باشد، پس سکونی که در منتهی است چون کمال حرکت است مقابل حرکت نیست. پس سکون در منتهی مقابل حرکت نیست. بنابراین حرکت «إلی المنتهی» را مقابل سکون نمیگیریم (این شخص این را میگوید). خب لازم میآید حرکت «إلی المنتهی» مقابل سکون نباشد، یعنی مصداق سکون باشد؛ خب این خیلی خراب میشود. ولی خب آن قائل این را گفته.
مرحوم علامه جواب میدهد: سکون در منتهی کمال حرکت است یا کمال متحرک است؟ حرکت به کمال رسیده و ایستاده یا متحرک به کمال رسیده و دیگر احتیاج به حرکت ندارد؟ این متحرک وقتی به منتهی رسید به کمال رسیده، نه حرکت. حرکت از اول تا آخرش یکسان است هیچ جایش کمالی نیست. اگر کمال است از اول تا آخر کمال است. آن وقت هم که میایستد کمال حرکت پیدا نشده کمال متحرک پیدا شده؛ یعنی متحرک به نظر خودش رسیده و از جهت رسیدن به نظر خودش کامل شده. پس اشتباه کردید گفتید سکون در منتهی کمال حرکت است. و گفتید چیزی که کمال حرکت است مقابل حرکت نیست. این اشتباه بود. بله درست است که چیزی که کمال حرکت است مقابل حرکت نیست، ولی اینکه گفتید سکون در منتهی کمال حرکت است این را غلط گفتید؛ سکون در منتهی کمال متحرک است نه کمال حرکت. پس خصم دلیلش باطل شد، دلیل ما به حق است، بنابراین قول ما درست است و قول خصم باطل است.
«و احتج الأولون». این خوب بود سر خط نوشته میشد.
«و احتج الأولون» یعنی گروهی که قول اول را قبول کردند و گفتند سکون در مبدأ مقابل حرکت است، سکون در منتهی مقابل حرکت نیست؛ اینها اینطور گفتند که سکون در نهایت کمال حرکت است و کمال شیء نمیتواند مقابل شیء باشد، پس سکونی که در منتهی است مقابل حرکت نیست. جواب این است که سکون کمال حرکت نیست بلکه کمال متحرک است. از اول فرض را غلط شروع کردید تا به نتیجه غلط رسیدید. فرض را از اول درست شروع میکنید به نتیجه درست میرسید. فرضتان این بود که سکون کمال حرکت است، الان ما بیان کردیم که سکون کمال متحرک است نه کمال حرکت.
تقابل سکون با حرکتین (معنای دوم: حرکت مستقیم و حرکت مستدیر)
خب این معنای اول بود برای «یقابل الحرکتین» یعنی معنای اول بود برای «حرکتین» و به کمک این معنای اول، معنای اول بود برای «یقابل الحرکتین».
اما معنای دوم: بیان کردم حرکتین یعنی مستدیر و مستقیم. معلوم است سکون در مقابل هر دو است، چون سکون به معنی حفظ نسبت بود. در حرکت مستقیم و مستدیر نسبت حفظ نمیشود. پس سکون نیست، مقابل سکون است. چون در حرکت مستقیم روشن است که نسبت حفظ نمیشود. حرکت مستقیم که اصلاً جا عوض میشود. در حرکت مستدیر که جا عوض نمیشود باز نسبت عوض میشود، باز عوض میشود؛ مثلاً فرض کنید که این نقطه از این کره از این فلک مقابل فلان چیز بود؛ وقتی حرکت دورانی میکند این نقطه دیگر مقابل آن اولی نیست، مقابل آن چیز اول نیست مقابل یک چیز دیگر است. پس وضع و نسبت در حرکت دورانی هم عوض میشود. چون الان که این کره مثلاً فلان نقطهاش تماس دارد با فلان نقطه دیگر، یک وضعی با آن نقطه دارد، بعد که از آن نقطه جدا شد وضعش به هم میخورد یک وضع جدیدی پیدا میکند. پس در حرکت مستدیر با اینکه حرکت مستدیر است وضع عوض میشود، آن نسبت عوض میشود. در حرکت مستقیم هم که واضح است وضع و نسبت عوض میشود. خب اگر چنین است پس سکون هم مقابل حرکت مستقیم است هم مقابل حرکت مستدیر است؛ چون سکون حفظ نسبت است و در حرکت مستقیم و مستدیر هیچکدام حفظ نسبت نمیشود، بنابراین سکون مقابل هر دو حرکت میشود.
«الثانی أن السکون ضد یقابل». سکون ضدی است که مقابل حرکت مستقیم و حرکت مستدیر را با هم؛ سکون ضدی است که مقابل حرکت مستقیم است و مقابل حرکت مستدیر است با هم یعنی مقابل هر دو است، همانطور که خواجه گفته است.
«و ذلک» یعنی اینکه سکون مقابل هر دو است به این جهت است که چون بیان شد که سکون عبارت از حفظ نسب است.
و حفظ نسب تمام میشود با بقاء جسم در مکان خودش، آن هم بر وضع خودش.
هم باید در مکان خودش باشد، هم همان وضع و نسبتی را که قبلاً داشته داشته باشد.
چون چنین بود که سکون عبارت است از حفظ نسبت، و حفظ نسبت هم به این بود که جسم در مکان خودش و وضع خودش باقی باشد،
واجب شد که سکون مقابل حرکت مستقیم و مستدیر باشد چون در حرکت مستدیر و مستقیم حفظ نسبت منتفی است،
ولی در سکون حفظ نسبت موجود است. آنجایی که حفظ نسبت موجود است غیر از آنجایی است که حفظ نسبت منتفی است.
پس سکون مقابله دارد و مغایرت دارد با حرکت مستقیم و مستدیر.
«و ذلک» یعنی اینکه سکون مقابل این دو حرکت است به این جهت است که چون بیان شد که سکون عبارت است از حفظ نسب، و حفظ نسب در صورتی است که جسم در مکان خودش و بر وضع خودش باقی باشد یعنی ساکن باشد.
چون بیان شد که سکون عبارت است از حفظ نسب، واجب است که سکون مقابل حرکت مستقیم و مستدیر باشد چون حفظ نسبتی که در سکون بود منتفی میشود «فیهما» یعنی در حرکت مستقیم و مستدیر.
چون حفظ نسبت در حرکت مستقیم و مستدیر منتفی میشود، پس ما خوب است که هم حرکت مستدیر را مقابل سکون قرار بدهیم هم حرکت مستقیم را.
خلاصه مطلب این است که در این دو حرکت نسبت حفظ نمیشوند، در سکون نسبت حفظ میشود پس سکون با هر دو حرکت مقابله دارد.
بحث تمام شد.
بحث یک خرده سنگین بود به همین مقدار اکتفا میکنیم بقیه مطالب آسان است اما خب دیگر وارد نمیشویم.