« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/06/11

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/یف نفسانی/مقولات /بررسی علت بطء در حرکت: تخلل سکنات یا موانع داخلی و خارجی

 

موضوع: مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/یف نفسانی/مقولات /بررسی علت بطء در حرکت: تخلل سکنات یا موانع داخلی و خارجی

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

بررسی علت بطء در حرکت: تخلل سکنات یا موانع خارجی و داخلی؟

صفحه ۲۷۰، سطر هشتم.

قال: «و سبب البطء الممانعة الخارجية أو الداخلية لا تخلل السكنات و إلا لما أحس بما اتصف بالمقابل»[1] .

بحثمان در حرکت بود. رسیدیم به حرکت سریع و بطئی، و توضیح دادیم که این دو، دو نوع حرکت نیستند؛ یعنی حرکت در هر دو امر واحد و نوع واحد و یک ماهیت واحده است. اما وصفش فرق می‌کند. وصفش گاهی سرعت، همان ذات می‌شود سریع، و گاهی وصفش بطء، همان ذات می‌شود بطئی. ماهیت دو تا نمی‌شود، نوع دو تا نمی‌شود.

خب، این بحث گذشت.

الان می‌خواهیم ببینیم که حرکت چرا بطئی می‌شود؟ آیا سکون بین حرکت‌ها فاصله می‌شود و به این جهت حرکت بطئی می‌شود؟ یا نه، سبب دیگری هست.

متکلمین معتقدند که حرکتی که بطئی است به خاطر این است که سکناتی بین این حرکات حاصل می‌شود. یعنی یک لحظه جسم حرکت می‌کند، بعد ساکن می‌شود، ولو سکون خیلی محسوس نیست، اصلاً محسوس نیست؛ دو مرتبه حرکت می‌کند، باز ساکن می‌شود؛ و چون این سکون‌ها کم‌اند، انسان حس نمی‌کند سکون را؛ ولی حرکت قهراً کند می‌شود. آن یکی دیگر که سریع‌تر است، سکناتش کمتر است و لذا با سرعت بیشتری فکر می‌کنیم حرکت کرد. در حالی که حرکت‌ها همه یکنواخت‌اند؛ کم و زیادی به خاطر فاصله شدن سکون‌هاست. هرچه سکون بیشتر فاصله بشود، حرکت کندتر می‌شود. این نظر متکلمین است.

متکلمین جزء لایتجزی را قبول دارند. می‌گویند خب چون قسمتی از مسافت حرکت می‌شود، حرکت یک لحظه تبدیل به سکون می‌شود و آن لحظه جزء لایتجزای مثلاً زمانی است یا جزء لایتجزای حرکت است. باز به اندازه یک جزء حرکت، به اندازه یک جزء ساکن است، باز دوباره به اندازه یک جزء حرکت می‌کند. توجه کنید دوباره بیان کنم، این متحرک یک جزء حرکت می‌کند، به اندازه یک جزء. بعد لحظه‌ای ساکن می‌شود، دو مرتبه به اندازه یک جزء حرکت می‌کند، باز ساکن می‌شود و به همین طور. که این اجزاء مسافت که رویش حرکت انجام می‌شود، جزء لایتجزی هستند. حرکت یک جزء لایتجزی را طی می‌کند، بعد متوقف می‌شود دو مرتبه جزء لایتجزای بعدی و هکذا.

خب سکون‌ها بین حرکت‌ها فاصله می‌شود، در حالی که حرکت تفاوتی نکرده. هرچه سکون بیشتر فاصله بشود، حرکت بطئی‌تر به نظر می‌آید.

اما فیلسوف جزء لایتجزی را قبول ندارد، لذا اجازه نمی‌دهد که این متحرک به اندازه یک جزء حرکت کند بعد ساکن بشود. می‌گوید حرکتش متصل است، هیچ وسط این حرکت‌ها سکونی فاصله نمی‌شود.

بعد نظر خودش را بیان می‌کند. می‌گوید علت بطئی بودن حرکت این است که متحرک گرفتار مانع می‌شود؛ یا مانع داخلی یا مانع خارجی، و این مانع باعث می‌شود که حرکتش کند بشود، نه حرکتش متوقف بشود و سکون به وجود بیاید. جسم همچنان در حال حرکت است اما چون مقاوم دارد، حرکتش یواش‌تر است.

حالا یا مقاوم خارجی دارد، مثل اینکه شیئی دارد حرکت طبیعی می‌کند در هوا، یا حرکت طبیعی می‌کند در آب. در هوا مقاومت هست، کم است، لذا حرکت کند می‌شود اما نه زیاد. در آب مقاومت شدید است، حرکت کندتر می‌شود. هرچه مقاومت خارجی بیشتر باشد، حرکت کندتر می‌شود.

اما مقاومت‌های داخلی. مقاومت داخلی برای حرکت قسری است. اگر کسی سنگی را پرتاب کند بالا، این سنگ یکسره حرکت می‌کند، ولی طبیعت سنگ که سنگین است مقاومت می‌کند و این مقاوم داخلی است یعنی داخل در متحرک است، بیرون متحرک نیست. در جایی که حرکت قسری بر این متحرک وارد می‌شود، طبیعت این متحرک مقابله می‌کند، ممانعت می‌کند و حرکت را کند می‌کند تا وقتی که دیگر این حرکت قاصر تأثیرش از بین برود و جسم متحرک به حرکت قسری بایستد. می‌ایستد، دو مرتبه می‌آید پایین. سنگی را شما می‌اندازید بالا، این اول با سرعت می‌رود بالا، چون مقاوم داخلی‌اش قوی نیست، بلکه این محرک خارجی قوی است. بعد که این سنگ بالا رفت، هرچه بالاتر برود مقاومت قوی‌تر می‌شود، آن تأثیر قاصر ضعیف‌تر می‌شود؛ تا وقتی که دیگر مقاومت به درجه عالی می‌رسد و تأثیر قاصر هم صفر می‌شود؛ در چنین حالتی سنگ دو مرتبه برمی‌گردد پایین؛ یعنی فقط دیگر نیروی طبیعی و حالا نیروی داخلی‌اش حرکتش می‌دهد. در بازگشت چون در هوا دارد حرکت می‌کند، باز آن سرعت لازم را ندارد؛ اگر در خلأ حرکت می‌کرد خیلی سریع‌تر حرکت می‌کرد.

پس مقاوم داخلی داریم که در حرکت قسری ظاهر می‌شود و عبارت است از طبیعت شیء مقسور که در مقابل قاصر مقاومت می‌کند؛ و مقاوم خارجی داریم عبارت است از هوا، آب و امثال ذلک که به قولی ملأیی است که این جسم می‌خواهد در آن ملأ حرکت کند، حالا یا ملأ هوایی یا ملأ آبی. در هر صورت این مقاومت‌ها باعث کندی حرکت می‌شوند نه اینکه در لابه‌لای حرکت سکون فاصله بشود.

این نظر فلاسفه است. دلیل‌شان بر این نظر چیست؟ این فقط نظر، بیان نظر بود. دلیل‌شان چیست؟ ما فقط نظر متکلمین را نقل کردیم، نظر فلاسفه را هم نقل کردیم، حق را به فلاسفه می‌دهیم. اما دلیل‌شان چیست؟ وقتی رسیدم بیان می‌کنم. فعلاً عبارت را بخوانم.

تطبیق متن و بررسی برهان فلاسفه در ابطال تخلل سکنات

صفحه ۲۷۰، سطر هشتم.

قال: «و سبب البطء الممانعة الخارجية أو الداخلية». سبب بطء حرکت و کندی حرکت، وجود ممانعت خارجی یا ممانعت داخلی است که توضیح دادم.

«لا تخلل السكنات» نه اینکه سکون‌ها فاصله بشوند، چنانچه متکلمین گفتند.

«و إلا لما أحس بما اتصف بالمقابل» دلیل است، که این را من چون توضیح ندادم الان تبیین‌اش نمی‌کنم؛ شرح را می‌خوانم وقتی این تبیین شد، این قسمت از متن تبیین شد، آن وقت تفسیرش می‌کنم.

أقول: اعلم، که متکلمین ذهبوا به اینکه تخلل یعنی فاصله شدن سکنات بین اجزاء حرکت؛ یعنی هر حرکتی که انجام می‌شود به اندازه یک جزء مسافت جلو می‌رود، دو مرتبه به سکون برخورد می‌کند، دو مرتبه یک جزء حرکت، یک جزء مسافت را حرکت می‌کند، باز به سکون برخورد می‌کند، همین طور جزء جزء حرکت می‌کند، لابه‌لای این اجزاء سکون متخلل می‌شود. گفتند که تخلل سکنات بین اجزاء حرکت، سبب می‌شود که ما احساس کنیم به بطء حرکت و حرکت را بطئی بیابیم. این نظر متکلمین است.

ولی الأوائل یعنی فلاسفه و حکما لما امتنع عندهم وجود جزء لایتجزی، چون در پیش آن‌ها وجود جزء لایتجزی باطل است، قبول نکردند که حرکت به اندازه یک جزء مسافت را طی کند، یا قبول نکردند که خود حرکت تجزیه بشود به اجزائی و لابه‌لای این اجزاء سکون فاصله بشود؛ نه تجزیه مسافت به اجزاء لایتجزی را قبول کردند نه تجزیه حرکت به اجزاء لایتجزی را قبول کردند، چون فرقی نمی‌کند جزء لایتجزی باطل است چه در مسافت باشد چه در حرکت باشد چه در زمان باشد هرچه می‌خواهد باشد.

چون جزء لایتجزی را در حرکت قبول نکردند، امتنع پیش آن‌ها اسناد بطء به تخلل سکنات؛ آن‌ها بطء را به تخلل سکنات و فاصله شدن سکون‌ها نسبت ندادند، بلکه اسندوه یعنی این بطء را اسناد دادند به موانع خارجیه (۱) و داخلیه (۲).

اسندوا این بطء را به موانع خارجیه، موانع خارجیه مثل چه؟ مثل ملأ که مانع حرکت می‌شود در حرکات طبیعیه. یعنی حرکت این سنگ که به صورت طبیعی و به کمک طبیعت خودش دارد انجام می‌شود، اگر در خلأ باشد سریع انجام می‌شود، اگر در ملأ رقیق باشد بطئی می‌شود، اگر در ملأ غلیظ باشد بطئی‌تر می‌شود. معلوم می‌شود این ملأها مانع می‌شوند و نمی‌گذارند آن سرعت لازم انجام بگیرد و در نتیجه این حرکت می‌شود حرکت بطئی. اسندوه إلی الموانع الخارجیه مثل ملأ که مانع حرکت طبیعی است.

و إلی الداخلیه عطف بر إلی الموانع الخارجیه است یعنی اسندوه إلی الموانع الداخلیه کالميول الطبيعيه در حرکات قسریه. در حرکات قسریه آن میل طبیعی، میل طبیعی جسم مقاومت می‌کند. مثلاً این سنگی که بالا پرتاب می‌شود، میل طبیعی سنگ این است که پایین بیاید، میل طبیعی هوای این است که بالا برود، دود میل طبیعی‌اش این است که بالا برود، سنگ میل طبیعی‌اش این است که پایین بیاید. این میل طبیعی که سنگ را به سمت پایین می‌کشد با نیروی قاصری که سنگ را به سمت بالا پرتاب کرده مقابله می‌کند و باعث می‌شود که حرکت قسری که بر این سنگ وارد شده سریع نباشد بلکه کند باشد.

و إلی الداخلیه یعنی اسناد دادند بطء حرکت را به موانع داخلیه، موانع داخلیه مثل میول طبیعیه در حرکات قسریه، که این میول طبیعیه در حرکات قسریه مقاومت می‌کنند و نمی‌گذارند حرکت قسری آن سرعت لازم را داشته باشد. میل که می‌دانید، قبلاً میل را بیان کردیم، آن فشاری است که جسم می‌آورد. من بیان کردم وقتی مشک آبی را زیر آب، مشک پر هوایی را زیر آب می‌کنید، احساس می‌کنیم که به دستمان فشار می‌آورد که از زیر آب بیاید بالا؛ یا سنگی را روی دستمان قرار می‌دهیم، احساس می‌کنیم فشار می‌آورد که بیاید پایین؛ این را به آن می‌گویند میل. این مال طبیعت است، طبیعت سنگ میل به سمت پایین دارد، طبیعت هوا میل به سمت بالا دارد، لذا آن هوای موجود در مشک، مشک را به سمت بالا می‌خواهد حرکت بدهد و سنگی که واقع شده در دست، دست را می‌خواهد به سمت پایین بکشد. این همان میل طبیعی موجود در این اجسام است که طبیعت این میل را ایجاد می‌کند و بر اثر این میل حرکت به سمتی که میل می‌خواهد انجام می‌گیرد.

«لأنه لو كان» تعلیل است، علت و دلیل فلاسفه است.

توجه کنید اگر بطء حرکت به خاطر تخلل سکنات باشد، دو جسم متحرک را با هم مقایسه می‌کنیم که یکی حرکتش سریع، عادتاً سریع، بطئی هم نیست، سریع است، یکی دیگر فوق‌العاده سریع. یکی سریع یکی فوق‌العاده سریع. مثلاً یکی مثل تاختن اسب، ۵۰ کیلومتر در روز می‌رود، ۵۰ فرسخ در روز می‌رود، کیلومتر نه، ۵۰ فرسخ در روز می‌رود؛ هر فرسخی ۶ کیلومتر است یعنی ۳۰۰ کیلومتر در روز می‌رود. خب این سرعت، سرعت کمی نیست برای یک حیوان سرعت زیادی است. و شما حرکت اسب را باید ببینید، چون خیلی سریع می‌رود.

اما خورشید در یک روز چقدر راه می‌رود؟ خورشید در یک روز نصف فلک خودش را طی می‌کند، نصف عالم را طی می‌کند، نصف عالم چقدر است؟ اصلاً قابل مقایسه با حرکت اسب نیست؛ یعنی خورشید فوق‌العاده سریع است. خب حالا این دو تا حرکت را که یکی سریع یکی اسرع است با هم مقایسه کنیم. در طول روز هر دو حرکت کردند، یکی کند یکی تند، یعنی یکی نسبت به دیگری کند است. اسب باید یک جزء این مسافت را طی کند، بعد بایستد به قول شما که می‌گویید حرکت پشتش سکون است. یک جزء مسافت را طی می‌کند می‌ایستد، بعد خورشید مسافت را طی می‌کند و نمی‌ایستد.

چقدر باید اسب بایستد که در تمام روز ۳۰۰ کیلومتر طی کرده باشد؟ خورشید ۳۰۰ میلیون کیلومتر طی کرده؛ این ۳۰۰ مثلاً فرسخ طی کرده؛ این ۳۰۰ فرسخ آن ۳۰۰ میلیون فرسخ، البته ۳۰۰ میلیون هم بیشتر است؛ یعنی آن یک میلیون برابر این دارد طی می‌کند. خب، پس اسب هر جزئی را که طی می‌کند، به اندازه‌ای که خورشید یک میلیون جزء طی کند باید بایستد تا خورشید یک میلیون جزء طی کند. وقتی خورشید یک میلیون جزء طی کرد دوباره اسب یک جزء حرکت کند، بعد بایستد تا خورشید یک میلیون جزء دیگر طی کند؛ باز اسب یک جزء طی کند بایستد تا خورشید یک میلیون جزء دیگر طی کند. خب حرکت سریع اسب در یک جزء انجام می‌گیرد، در یک میلیون جزء ساکن است. و شما این اسب را ببینید باید ساکن ببینیدش؛ چون یک جزء حرکت می‌کند یک میلیون جزء می‌ایستد؛ این حرکتش اصلاً دیده نمی‌شود. حرکتش این اسب اصلاً دیده نمی‌شود فقط سکونش دیده می‌شود. چون یک جزء حرکت می‌کند یک میلیون جزء می‌ایستد، خب این سکونش فقط دیده می‌شود.

خب توجه کردید اگر تخلل سکنات داشته باشیم در این جور موارد که حرکت سریع داریم، حرکت فوق‌العاده اسرع داریم، آن حرکت سریع باید اصلاً دیده نشود، همه‌اش سکون دیده بشود؛ در مقابل آن حرکت فوق‌العاده اسرع باید اصلاً دیده نشود، در حالی که این‌جوری نیست. در حالی که ما حرکت اسب را داریم می‌بینیم، خیلی هم سریع می‌بینیم، می‌بینیم خیلی سریع دارد می‌رود؛ اصلاً سکون را در اسب ما نمی‌بینیم. پس معلوم می‌شود تخلل سکناتی نیست.

عبارت خواجه این است: اگر تخلل سکنات داشته باشیم باید متحرکی را که به ضد بطء متصف است، یعنی به سرعت متصف است مثل متحرکی که اسب است، باید او را ساکن ببینیم، باید حرکتش را حس نکنیم، با اینکه متصف به سرعت است؛ با وجود این چون در مقابل خورشید متصف به بطء است و سکنات در آن فاصله می‌شود آن هم سکنات خیلی زیاد که در مقابل حرکت در مقابل آن‌ها چیزی نیست، لازم می‌آید که ما سکنات را حس کنیم و آن حرکات قلیله را حس نکنیم و اسب را ساکن ببینیم در حالی که به وجدان این‌طور نیست.

عبارت خواجه را توجه کنید: «و إلا» یعنی اگر سکنات فاصله بشوند «لما أحس بما اتصف بالمقابل». «بما» اتصف به حرکتی که متصف به مقابل بطء است؛ «ما» را کنایه از حرکت بگیرید، «مقابل» یعنی مقابل بطء یعنی سرعت. «لما أحس» یعنی باید حس نشود به حرکت سریع، یعنی حرکتی که متصف است به مقابل بطء یعنی متصف است به سرعت یعنی حرکت سریع است. باید شما حرکت سریع را حس نکنید، مثل حرکت اسب که حرکت سریع است باید حس‌اش نکنید.

حالا عبارت شارح را توجه کنید: «لأنه لو كان تخلل السكنات سبب البطء لما أحس بما» یعنی به حرکتی که متصف است «بالمقابل» یعنی به مقابل بطء یعنی به سرعت، یعنی حرکت سریع را باید حس نکنیم؛ یعنی لازم می‌آید (یعنی إنه شأن این است لازم می‌آید) که احساس نکنیم به حرکاتی که متصف به سرعت‌اند، حرکاتی که مقابل بطء‌اند. چرا لازم می‌آید؟ بیانش همان است که از خارج عرض کردم و ایشان قبلاً گفته «لما تقدم» در مسئله جزئی که لایتجزی است؛ در صفحه ۱۴۵ به کتاب ما، صفحه ۲۲۳ و ۲۲۴ به کتاب شما. عبارتش را من إشارةً می‌خوانم. در ذیل این عبارت قال: «و يلزمهم ما يشهد الحس بكذبه من التفكك» (که این مورد بحث ما نیست) «و سكون المتحرك» (این مورد بحث ماست) و انتفاء الدائرة (این هم مورد بحث ما نیست). سه اشکال بر جزء لایتجزی وارد می‌کند، اشکال دومش سکون متحرک است. در این عبارت که سه اشکال وارد می‌کنند، اشکالات قبلی هم گفته شده؛ در این عبارت سه تا اشکال وارد می‌کنند، یکی‌اش سومی‌اش، دومی‌اش سکون متحرک است. اما سکون متحرک را مرحوم علامه توضیح می‌دهد: «الثاني أن السرعة و البطء كيفيتان قائمتان بالحركة لا باعتبار تخلل السكنات و عدمه» می‌آید جلو بعد مثال می‌زند: «لزم أن يكون فضل سكنات الفرس على سائر من أول النهار إلى آخره خمسين فرسخا»[2] فضل این حرکت علی حرکاته به ازاء فضل حرکات شمس از اول النهار إلی آخره تا آخر مطلب که بیان کردم. مثالی که گفتم در اینجا هست، که حرکت اسب از صبح تا شب می‌شود ۵۰ فرسخ، حرکت خورشید از صبح تا شب قابل مقایسه نیست با حرکت اسب؛ آن وقت باید چه‌کار کنیم که این دو تا حرکت‌ها یکسان بشوند؟ باید سکون فرس را زیاد کنیم، چقدر زیاد کنیم؟ آن‌قدر سکون فرس را زیاد فرض کنیم که فرس ساکن دیده بشود، در حالی که مسلماً فرس ساکن دیده نمی‌شود. از اینجا می‌فهمیم که بطء به خاطر تخلل سکنات نیست.

خب این مطلب تمام شد. پس بطء در واقع سببش وجود مقاوم، یا مقاوم داخلی یا مقاوم خارجی است به بیانی که گفته شد. سببش تخلل سکنات چنانچه متکلمین گفتند نیست.

بررسی اتصال و انفصال در حرکات ذوات الزوایا و ذوات الانعطاف

قال: «و لا اتصال لذوات الزوايا و الانعطاف لوجود زمان بين آني الميلين»[3] .

حرکت سه جور است: یکی حرکت مستقیم است که برود و برنگردد، یکسره برود تا هر جا که متوقف بشود. یکی حرکت دورانی، یکی هم حرکت رفت و برگشت؛ برود بعد برگردد. قسمتی که حرکت مستقیم باشد الان بحث نمی‌کنیم؛ قسمتی هم که حرکت مستدیره باز بحث نداریم؛ آن قسمت حرکت سوم که رفت و برگشتی است، دو جور می‌شود: یکی اینکه به خط مستقیم برود بعد به خط مستقیم دیگر که در امتداد خط مستقیم اول نیست حرکت را ادامه بدهد، به طوری که خط مستقیم دوم با خط مستقیم اول زاویه بسازد. این حرکت رفت و برگشت نیست؛ مثلاً فرض کنید افقی می‌رود جلو به یک جا می‌رسد برمی‌گردد عمودی می‌رود بالا. افقی جلو می‌رود بعد عمودی می‌رود بالا، یک زاویه قائمه درست می‌شود بین مسیر اولش و مسیر دومش. مسیر اول که افقی رفته به صورت یک خط افقی است، مسیر دوم که عمودی رفته به صورت خط عمودی است، آن خط عمودی بر آن افقی وارد می‌شود زاویه قائمه می‌شود. حالا ممکن است زاویه حاده باشد، ممکن است زاویه منفرجه باشد، بستگی دارد به اینکه این متحرکی که روی خط مستقیم رفته بعداً به چه صورت ادامه بدهد، فقط فرض کنید که ادامه‌اش در امتداد آن حرکت اولش نباشد؛ یعنی خط مستقیم نباشد وگرنه می‌شود حرکت مستقیم؛ می‌خواهم حرکتی باشد که زاویه بسازد. یعنی یک مقدار می‌رود جلو بعد مسیر را عوض می‌کند، یا می‌رود بالا یا برمی‌گردد به صورت زاویه حاده یا به صورت زاویه منفرجه می‌رود ولی هیچ وقت آن مسیر بعدی در امتداد مسیر اول نیست. این مورد بحث ماست. این یکی، یکی هم حرکت انعطافی یعنی بازگشت دارد، می‌رود برمی‌گردد. می‌رود تا از الف می‌رود تا ب، دو مرتبه از ب برمی‌گردد در الف. این رفت و برگشت است، زاویه درست نمی‌کند؛ روی همان مسیری که رفته روی همان مسیر برمی‌گردد. این دو تا را الان مورد بحث داریم.

آیا وقتی متحرک می‌رود تا انتهای این مسیر اول و بعد می‌خواهد وارد مسیر دوم که زاویه می‌سازد بشود، یا می‌خواهد مسیر دوم که مسیر برگشت است بشود، آیا در حینی که می‌خواهد دور بزند می‌ایستد یا حرکتش را ادامه می‌دهد؟ آیا بین رفت و برگشت توقف است؟ آیا در آن نوک زاویه که می‌خواهد برود در مسیر بعدی توقف می‌کند بعد می‌رود در مسیر بعدی یا بدون توقف می‌رود؟ این وسط سکون فاصله می‌شود یا نمی‌شود؟

توجه کردید چه بیان می‌کنم؟

مصنف می‌گوید سکون فاصله می‌شود. یعنی جسم از حرکت یک لحظه می‌افتد، بعد حرکت مسیر بعد را شروع می‌کند؛ چه حرکت در مسیر بعد باشد که زاویه‌ساز است، چه حرکت در مسیر بعد باشد که برگشت است. حالا ما اگر مثال به رفت و برگشت بزنیم راحت‌تر تصویر می‌شود؛ شما آن مثال ما را در آنجایی هم که زاویه حادث می‌شود اجرا کنید، آنجا را هم خودتان در فکر خودتان حل کنید. ما مثال به رفت و برگشت می‌زنیم. متحرکی از الف، از این سر اتاق الف است، راه می‌افتد تا آن سر اتاق می‌رود که ب هست، دو مرتبه برمی‌گردد؛ آنجا که رسید ته خط که خواست برگردد توقف می‌کند بعد برمی‌گردد. این بیان ماست.

اما دلیل: عامل حرکت چیست؟

میلی است که طبیعت یا قاصر در این جسم ایجاد کرده؛ آن میل عامل حرکت است. تا وقتی این میل باقی است حرکت باقی است، وقتی این میل متوقف شد حرکت متوقف، وقتی این میل زایل شد حرکت متوقف. خب جسمی که از الف حرکت می‌کند به ب می‌رسد، آناً وارد ب می‌شود. قبل از اینکه به ب برسد با تدریج دارد جلو می‌رود ولی وصولش به ب آنی است. شما دو تا انگشت‌تان را به سمت هم نزدیک کنید، دو تا دست از دو تا دست، یکی از دست راست یکی از دست چپ؛ این را به سمت هم نزدیک کنید می‌بینید با تدریج می‌آید ولی وقتی به هم وصل می‌شوند لحظةً وصل می‌شوند؛ وصول آنی است. وصول دو متحرک به همدیگر آنی است، یا وصول یک متحرک به منتهی آنی است. وقتی که این حرکت رفت به منتهی می‌رسد آنِ وصول تشکیل می‌شود، یعنی یک لحظه. بعد حرکت بعدی می‌خواهد شروع بشود. حرکت بعدی با این میل انجام نمی‌شود، چون این میلِ حرکت رفت است. حرکت برگشت باید با میل دیگری ایجاد بشود، میل بعدی باید بیاید. پس وقتی که حرکت رفت به منتهی رسید، میلی که حرکت رفت را انجام می‌دهد تمام می‌شود. و میلی که حرکت بازگشت را می‌خواهد انجام بدهد باید شروع بشود. در آن مسافتی که می‌خواهد برگردد دو تا میل با هم نمی‌توانند وجود داشته باشند. میل رفت و برگشت با هم نمی‌توانند وجود داشته باشند چون ضد همدیگرند. پس نمی‌توانیم بگوییم بین آنِ وصول که میل رفت تمام می‌شود و آنِ برگشت که جسم مفارقت می‌کند از منتهی (جسمی که رفته به منتهی وقتی می‌خواهد برگردد از منتهی مفارقت می‌کند؛ آنِ مفارقت پیدا می‌شود، آنِ مفارقتی که ادامه پیدا می‌کند ولی لحظه مفارقت در آن شروع می‌شود و بعد ادامه پیدا می‌کند). یک آنِ وصول داریم یک آنِ مفارقت داریم؛ نمی‌توانیم بگوییم بین این دو تا آن هر دو میل وجود دارد، هر دو میل نمی‌تواند وجود داشته باشد، چون دو تا میل با هم تضاد دارند، در یک جا جمع نمی‌شوند. میل رفت هم که در آنِ وصول تمام شد، میل برگشت هم که هنوز شروع نشده، می‌خواهد در برگشت شروع بشود؛ در این برگشت هیچ میلی وجود ندارد؛ در آن لحظه‌ای که می‌خواهد برگردد یعنی آنِ وصول تمام شده، آنِ حرکت رفت تمام شده، می‌خواهد حرکت برگشت شروع بشود، در آن وسط هیچ‌کدام از دو میل وجود ندارد؛ چون آنِ وصول تمام شده، آنِ برگشت هم هنوز شروع نشده.

خب، آیا این دو تا آن که یکی آنِ وصول است یکی آنِ مفارقت است، این دو تا به هم وصل‌اند؟ ممکن است وسط‌شان هیچ‌چیزی نباشد. وقتی وصل باشند به محضی که آنِ وصول انجام می‌شود و حرکت رفت تمام می‌شود، آنِ مفارقت شروع می‌شود و حرکت برگشت شروع می‌شود، دیگر فاصله نیست؛ اگر دو تا آن‌ها به هم چسبیده باشند. ولی چون جزء لایتجزی نداریم دو تا آن نمی‌توانند به هم بچسبند. باید وسط‌شان فاصله باشد. فاصله هم به آن نباید باشد وگرنه سه تا آن می‌چسبند به همدیگر. وسط نباید آن باشد وسط باید زمان باشد، تا دو تا آن به هم نچسبند. جزء لایتجزی این اقتضا را دارد. پس آنی که وصول حاصل می‌شود و حرکت رفت تمام می‌شود، با آنی که مفارقت حاصل می‌شود و حرکت برگشت شروع می‌شود، این دو تا آن نباید به هم جفت باشند (۱)، نباید وسط‌شان یک آن فاصله باشد (۲)، بلکه وسط‌شان باید زمان فاصله باشد (۳).

خب در این زمانی که فاصله بین الآنیین است نه میل اول موجود است نه میل ثانی موجود است، هیچ میلی وجود ندارد پس هیچ حرکتی نیست؛ پس در فاصله بین الآنیین که یک زمان کوتاهی است جسم ساکن می‌شود و هو المطلوب.

توجه کردید دلیل هم آوردیم دیگر. ادعایمان این بود که در وقتی حرکت رفت انجام می‌شود می‌خواهد حرکت برگشت انجام بشود، در این فاصله بین رفت و برگشت جسم ساکن می‌شود، ولو با مدت کوتاهی. این مدعایمان بود دلیل‌مان هم این بود که عرض کردیم که میل رفت آناً تمام می‌شود، میل برگشت هم آناً شروع می‌شود ولو این آن ادامه دارد (یعنی شروع مفارقت که برگشت است در آن شروع می‌شود و در زمان ادامه پیدا می‌کند). پس آنِ منتهای حرکت رفت را داریم، آنِ شروع حرکت برگشت را داریم. در این دو تا آن میل وجود ندارد، میل رفت در آنی که منتهای حرکت رفت است تمام شده، میل برگشت هم در آنی که حرکت برگشت می‌خواهد شروع بشود تازه می‌خواهد به کار بیفتد. پس این دو تا آن‌ها، یکی آنِ انتهای میل اول است یکی آنِ ابتدای میل دوم است، این دو تا آن نمی‌توانند به هم بچسبند؛ باید بین‌شان فاصله باشد، فاصله‌شان هم نمی‌تواند آن باشد باید زمان باشد ولو زمان کوتاه. پس بین الآنیین زمانی فاصله می‌شود که در آن زمان نه میل اولی باقی است نه میل دومی موجود شده؛ میل اولی از بین رفته میل دومی هنوز موجود نشده. پس این مقدار زمان کوتاهی که بین الآنیین فاصله است با هیچ میلی، هیچ میلی در آن وجود ندارد؛ در این مقدار زمان هیچ میلی وجود ندارد، وقتی میل وجود نداشت حرکت هم وجود ندارد. قهراً جسم در آن فاصله می‌ایستد، و چون ایستادنش خیلی کوتاه است معلوم نمی‌شود.

قال: «و لا اتصال لذوات الزوايا» ذوات یعنی حرکات ذوات. موصوف‌اش حذف شده. حرکات ذوات الزوایا یعنی حرکاتی که صاحب زوایا هستند اتصال ندارند، به آن زاویه که می‌رسند قطع می‌شوند. دو مرتبه حرکت بعدی شروع می‌شود. این حرکتی که این ضلع زاویه را طی کرده، با آن حرکتی که آن ضلع دیگر را طی کرده در سر زاویه تمام شدند، یعنی به هم اتصال ندارند قطع شدند؛ در سر زاویه این دو حرکت قطع‌اند و سکون آنجا هست.

«و لا اتصال» یعنی متصل نیست ذوات الزوایا یعنی حرکاتی که ذوات الزوایا باشند. حرکاتی که ذوات الزوایا باشند متصل نیستند بلکه در سر آن زاویه قطع می‌شوند. قطع می‌شوند یعنی سکون می‌آید آنجا.

«و لا اتصال لذوات الانعطاف». این عطف بر انعطاف حتی بر زوایاست لذا آن قبلی هم بحثش داخل می‌شود.

«و لا اتصال لذوات الانعطاف». انعطاف یعنی بازگشت. آن حرکاتی هم که صاحب انعطاف‌اند آن‌ها هم اتصال ندارند؛ آن حرکاتی که بازگشت دارند هم اتصال ندارند. عرض کردم دو تا مطلب در اینجا داریم. یکی دو حرکتی که با هم زاویه بسازند، یکی دو حرکتی که یکی رفت باشد یکی برگشت باشد. حرکات ذوات الزوایا آن دو حرکتی است که زاویه می‌سازند، حرکات ذوات الانعطاف آن حرکاتی است که یکی رفت یکی برگشت است. این دو نوع حرکات اتصال ندارند یعنی یکی‌شان سر زاویه قطع می‌شود، یکی‌شان سر انعطاف قطع می‌شود.

«لوجود زمان بين آني الميلين». بین آن دو آنِ میل که یکی آنِ میل وصول است که در آنجا حرکت رفت تمام می‌شود، یکی آنی است که میل مفارقت در او شروع می‌کند که در آنجا حرکت برگشت شروع می‌شود. این دو تا آن که یکی در انتهای حرکت رفت است، یکی در ابتدای حرکت برگشت است، بین این دو تا آن باید زمان وجود داشته باشد و این زمان خالی از میل است. و اگر خالی از میل است زمان سکون است.

أقول: يريد بیان اینکه دو حرکت مستقیم که مختلف باشند (نه دو حرکت مستقیم که در امتداد هم باشند و یک حرکت مستقیم به حساب بیاید، آن‌ها تخلل سکون ندارند، آن‌ها متصل‌اند؛ اما دو حرکت مستقیم که مختلف باشند) «فإن بينهما زمان سكون». بین این دو زمان سکون فاصله می‌شود. «كما بين الصاعدة و الهابطة». مثال ایشان آن‌طوری می‌زند، حرکتی به سمت بالاست، این می‌رود به منتهی که می‌رسد دو مرتبه برمی‌گردد همان خط و می‌آید پایین. این حرکت رفت و برگشت است. منتها حرکت رفت و برگشتی که من فرض کردم افقی بود روی کف اتاق فرض کردم، ایشان فرض می‌کند عمودی که به سمت بالا برود و به سمت پایین برگردد.

«و عبر مصنف» از چنین حرکتی به ذوات الزوایا و الانعطاف. از چنین حرکتی یعنی از دو حرکتی که مستقیم باشند و مختلف. چنین حرکت یعنی دو حرکت مستقیم مختلف، از این تعبیر کرد به دو تعبیر: یکی ذوات الزوایا یکی ذوات الانعطاف، که این‌ها با هم فرق می‌کنند؛ توضیح دادم فرق‌شان را.

ذوات الزوایا چی‌اند؟ «الحركة الحاصلة على خطين» حرکتی که روی دو خط باشد، «أحد هذين الخطين متصل بالآخر منتهيا على غير استقامة» یعنی نه در امتداد. «على غير استقامة» یعنی در امتداد هم نیستند بلکه زاویه می‌سازند. دو خطی که به هم متصل‌اند و زاویه می‌سازند، نه دو خطی که به هم متصل‌اند و در امتداد هم قرار گرفتند. آن‌ها حرکت مستقیم دارند و اتصال در آن هست انفصال در آن نیست. اما حرکت روی دو خط که در امتداد هم نیستند بلکه چنان‌اند که زاویه می‌سازند، این حرکت را می‌گوییم در آن نقطه‌ای که زاویه ساخته سکون تبدیل به سکون می‌شود و آنجا اتصالش به هم می‌خورد.

«و هي» یعنی ذوات الزوایا، حرکاتی هستند که حاصل‌اند روی دو خط، که یکی از این دو خط متصل به دیگری است منتها اتصال «على غير استقامة»؛ یعنی این‌طور نیست که یکی در امتداد دیگری باشد بلکه یکی جدای از دیگری است، یکی با دیگری زاویه می‌سازد که دیگر روشن است مطلب توضیح بیشتر از این لازم ندارد.

«و الانعطاف» یعنی و ذوات الانعطاف «عبر عن ذلک» یعنی از دو حرکت مستقیم مختلف تعبیر کرد به ذوات الزوایا که یک قسم است و ذوات الانعطاف که قسم دیگر است. ذوات الانعطاف چه حرکتی است؟ «هي الحركة الراجعة من المنتهى إلى المبدأ» حرکتی که از مبدأ به منتهی رفته دو مرتبه از منتهی به سمت مبدأ برمی‌گردد یعنی حرکت رفت و برگشت ما در فارسی می‌گوییم حرکت رفت و برگشت.

خب این مدعا بود که در چنین دو حرکتی که یکی ذوات الزوایاست یکی ذوات الانعطاف اتصال را نداریم، بلکه به یک جایی می‌رسیم که حرکت به هم می‌خورد منفصل می‌شود و آنجا جای سکون است.

«و انما وجب السكون بينهما» حالا دلیل می‌خواهد بیاورد، دلیل را از خارج بیان کردم.

«و انما وجب السكون بينهما» واجب است سکون بین این دو حرکت، زیرا «لكل حركة علة». علت همان میل است.

«لكل حركة علة» چه حرکت رفت باشد علت می‌خواهد، چه حرکت برگشت باشد علت می‌خواهد؛ هر دو علت می‌خواهند و علت‌شان هم میل است؛ دو نوع میل مختلف، که یکی اداره کند رفت را یکی اداره کند برگشت را.

«لأن لكل حركة علة تقتضی ايصال الجسم الى المطلوب». هر حرکت علتی دارد که این علت اقتضا می‌کند ایصال جسم را به مطلوب؛ یعنی علت رفت اقتضا می‌کند واصل شدن جسم و متحرک را به مطلوب یعنی منتهی. حرکت برگشت علتی دارد که آن علت اقتضا می‌کند که جسم متحرک برسد به مطلوب یعنی مبدأ، یعنی آنی که اول مبدأ بود.

«و الوصول موجود آنًا». وصول در یک آن وجود می‌گیرد. «فعليته کذلک» علتش هم همین‌طور، یعنی علتش هم می‌شود آنی، یعنی علت وصول آنجایی که شیء واصل می‌شود می‌شود آنی؛ یعنی علت در آن واقع می‌شود.

«و هذا الآن الذی يوجد فيه الميل المقتضی للوصول ليس هو آن الميل الذی يقتضی المفارقة». دقت کنید این آنِ وصول که رسیدن متحرک به منتهی است، در آنجا میل لحظةً هست و تمام می‌شود. باید میل تا آنجا بیاید وگرنه سنگ را در آن نقطه وصول وارد نمی‌کند. در نقطه وصول هم باید میل بیاید تا سنگ در نقطه وصول بیاید آنجا تمام می‌شود؛ در نقطه وصول میل تمام می‌شود، نه قبل از وصول تمام بشود. اگر قبل از وصول میل تمام بشود سنگ در نقطه وصول نمی‌آید. ولی چون سنگ در نقطه وصول می‌آید میل باید در نقطه وصول تمام بشود. پس در آنِ وصول میل را داریم ولی بعدش دیگر نداریم.

من از خارج بیان کردم در نقطه وصول آنی که آنِ رفت است تمام می‌شود؛ این را توجه داشته باشید میلی که حرکت رفت را ایجاد می‌کرد تمام می‌شود؛ این درست نیست، در آنِ وصول میل تمام می‌شود؛ یعنی نه قبلش تمام بشود، آن آنِ وصول میل در آن هست منتها دیگر ادامه پیدا نمی‌کند. در آنِ مفارقت هم میل برگشت شروع می‌شود. این دو تا آن‌ها دارای میل‌اند، وسط‌شان خالی از میل است. البته شاید بیان من این را هم رساند، اما در هر صورت دقیق همین است که الان دارم بیان می‌کنم.

«و الوصول موجود آنًا» وصول در یک آن موجود می‌شود علتش هم که میل است کذلک در همان آن می‌آید؛ آن هم در آن در آنِ وصول موجود است. پس در آنِ وصول میل حرکت رفتی موجود است، حرکت برگشتی نه، حرکت رفتی میلش موجود است.

«و هذا الآن» وصول، «هذا الآن» یعنی آنِ وصول، «الذی يوجد فيه الميل» میلی که مقتضی وصول بود، این آنِ وصول که میل مقتضی وصول در آن موجود است، «ليس هو آن الميل الذی يقتضی المفارقة» آن آنی که اقتضای مفارقت می‌کند آن آن نیست؛ یعنی میلی که در آنِ وصول واقع شده فقط خودش تنها چون میل آنِ وصول واقع شده، میل مفارقت در آن آن نیامده، میل مفارقت در آنِ بعدی است. دو تا میل‌ها در یک آن وارد نمی‌شود. پس در آنی که حرکت رفت تمام می‌شود که ما به آن می‌گوییم آنِ وصول، در آن آن فقط میلی که برای رفت بوده موجود است که آن هم آنِ آخرین وجودش است، دیگر تمام می‌شود بعد از آن. آنِ بعدی آنِ شروع حرکت برگشت است؛ یعنی میل برگشت در آن آنِ دوم موجود است. پس در آنِ اولی که تمامِ حرکت رفت است آنِ وصول موجود است، در آنِ دوم که ابتدای حرکت برگشت است میل مفارقت موجود است. این دو تا میل‌ها در یک آن موجود نیستند، نمی‌توانند موجود باشند؛ باید هر کدام‌شان در آنِ جدا موجود باشند. این دو آن هم نباید به هم بچسبند، بلکه باید بین‌شان فاصله باشد. فاصله‌شان هم نمی‌تواند آن باشد باید زمان باشد ولو زمان کوتاه، همان‌طور که بیان کردم. وقتی در این زمان کوتاه میل وصول که تمام شده، میل برگشت هم که هنوز شروع نشده، پس این فاصله کوتاه فاقد میل است. وقتی فاقد میل شد حرکت منتفی است و سکون حاصل است.

چرا در آنِ وصول که میل وصول موجود است میل مفارقت موجود نیست؟ «لاستحالة اجتماع الميلين» چون دو میل نمی‌توانند با هم جمع بشوند. پس آن میلی که در آنِ وصول آمده با میل مفارقت جمع نمی‌شود. یعنی میل وصول در آنی است میل مفارقت در آنِ بعدی است. اما «ولا يتصل الآنان» این دو آن هم نمی‌توانند به هم بچسبند چون جزء لایتجزی نداریم.

«فلا بد من فاصل» باید بین این دو آن فاصله‌ای بیفتد، آن فاصله هم نمی‌تواند آن باشد بلکه آن فاصله باید زمان باشد، چون اگر فاصله آن باشد لازم می‌آید سه تا جزء لایتجزی کنار هم قرار بگیرند، دو تایش را که اجازه ندادیم سه تایش را هم اجازه نمی‌دهیم.

«فلا بد من فاصل» که آن فاصل زمان عدم المیل است؛ زمانی است که میل وصول و میل برگشت هیچ‌کدام در آن نیستند، زمان عدم المیل است. اگر زمان عدم المیل است «فيكون الجسم ساكناً فيه»[4] یعنی در آن زمان جسم ساکن است و هو المطلوب. پس بین الحرکتین سکون فاصله شد.

خب، این مطلب تمام شد.

حقیقت سکون: تقابل تضاد یا عدم و ملکه؟

قال: «و السكون حفظ النسب فهو ضد».

سکون وجودی است یا عدمی؟ اگر وجودی باشد ضد حرکت است، چون حرکت وجودی است. سکون هم می‌شود وجودی، دو تا وجودی که با هم جمع می‌شوند می‌شوند ضد، با هم جمع نمی‌شوند می‌شوند ضد. پس سکون می‌شود امر وجودی، حرکت هم که وجودی است، چون با هم جمع نمی‌شوند می‌شوند ضد. آیا سکون امر وجودی است تا ضد حرکت باشد؟ یا امر عدمی است تا بینش و بین حرکت عدم و ملکه باشد، که حرکت می‌شود ملکه سکون بشود عدم این ملکه. این اختلاف هست. سکون امر وجودی است یا امر عدمی است؟ اگر امر وجودی باشد با حرکت هم که امر وجودی است تضاد پیدا می‌کند؛ اگر امر عدمی باشد با حرکت که امر وجودی است تقابل عدم و ملکه پیدا می‌کند. کدام درست است؟

متکلمین گفتند سکون امر وجودی است، پس با حرکت تضاد دارد.

فلاسفه گفتند سکون امر عدمی است، پس با حرکت عدم و ملکه دارد.

خواجه در اینجا طرفدار متکلمین است؛ حرف فلاسفه را قبول ندارد. معتقد است که سکون امر وجودی است، نه امر عدمی.

خب اگر وجودی باشد چطور تعریفش می‌کنید؟ اگر عدمی باشد چطور تعریف می‌کنید؟ عدمی باشد این‌طور می‌گوییم: «عدم الحركة عما من شأنه أن یكون متحرکًا». عدم و ملکه است دیگر. در عدم و ملکه وقتی می‌خواهید تعریف کنید باید ملکه و قابلیت ملکه را اخذ کنید. وقتی عمی را می‌خواهید تعریف کنید باید بگویید عدم البصر عما من شأنه أن یکون بصیراً؛ قابلیت را باید اخذ کنید. در اینجا هم همین‌طور، سکون اگر عدم ملکه است ملکه باید در تعریفش اخذ بشود. آن وقت این‌طور می‌گوییم: سکون عبارت است از عدم حرکت عما من شأنه أن یکون متحرکاً. چیزی که شأن حرکت دارد اگر حرکت نداشت عدم ملکه صادر شده، چیزی که شأن بصر دارد اگر بصر نداشت عمی که عدم ملکه است صادر شده و هکذا. پس اگر سکون عدمی باشد این‌چنین تعریف می‌شود که گفته شد.

اما اگر سکون وجودی باشد، باید تعریف وجودی بکنیم دیگر. اگر عدمی بود تعریف عدمی کردیم گفتیم عدم الحرکه عما من شأنه أن یکون متحرکاً؛ تفسیر شد به عدم. اما اگر وجودی باشد باید تفسیرش کنیم به امر وجودی. خواجه هم تفسیرش می‌کند به امر وجودی، می‌گوید «حفظ النسب». توجه کنید شیء وقتی یک جا هست با اطرافش نسبت دارد. این طرف دست راست اوست، این طرف دست چپ اوست، این قدام اوست، آن پشت سر اوست، آن بالاسرش است، این پایین پایش است. وقتی یک شیء یک جا هست یک نسبتی با اطراف خودش دارد. اگر این نسب حفظ شدند معلوم است جسم ساکن است. اگر این نسب جابه‌جا شدند تغییر کردند معلوم است جسم حرکت کرده. پس سکون عبارت است از حفظ نسب؛ یعنی نسبتی که جسم با اطراف خودش دارد اگر حفظ کند این حفظ نسب می‌شود سکون. توجه بفرمایید که سکون را داریم تفسیر می‌کنیم به تفسیر وجودی. بنابراین سکون می‌شود امر وجودی، حرکت هم وجودی، پس ضد هم‌اند.

قال: «و السكون حفظ النسب فهو ضد». سکون عبارت است از حفظ نسب، «فهو ضد» پس سکون ضد حرکت است، نه عدم ملکه باشد نسبت به حرکت.

أقول: اختلف الناس در تحقیق ماهیت سکون، «و إنها» تفسیر است برای مطلب قبل، یعنی اختلاف‌شان چیست؟ اختلاف‌شان این است که ماهیت سکون وجودی است یا عدمی.

«هل هی» یعنی این ماهیت سکون، وجودی یا عدمی؟ فالمتکلمون علی الاول یعنی سکون را وجودی می‌دانند.

فجعلوه قرار دادند سکون را عبارت از این امر وجودی: «عبارة عن حصول الجسم فی حيز واحد اكثر من زمان واحد». جسم در یک مکان بیش از یک زمان باقی بماند، به آن می‌گویند سکون. بقاء جسم در یک مکان بیش از یک زمان، به آن گفته می‌شود سکون. یعنی به اندازه بیشتر از یک زمان این (یعنی بیشتر از یک آن)، بیش از یک لحظه (حالا زمان البته گفته بهتر است)، بیش از یک زمان بیش از یک لحظه در یک جا بماند، این را به آن می‌گویند سکون. این تفسیر متکلمین است. خواجه جوری دیگر تفسیر کرده ولی هر دو تفسیر وجودی است؛ یعنی چه بگوییم حصول جسم چه بگوییم حفظ نسب، هر دو امر وجودی‌اند. آن وقت سکون به امر وجودی تفسیر شده زیرا خودش وجودی است.

ولی حکما علی الثانی هستند، یعنی عدمی بودن سکون را تأیید می‌کنند. گفتند «إنه» یعنی سکون عدم الحرکه است عما من شأنه أن یتحرک. این اختلاف بین متکلمین و فلاسفه است. ولی مصنف رحمه‌الله اختیار کرده قول متکلمین را و هو و قول متکلمین این است که «إنه» یعنی سکون وجودی است و «إن مقابلته للحركة تقابل التضاد» یعنی قبول کرده مصنف که مقابل داشتن سکون با حرکت تقابل ضدیت است یعنی حرکت و سکون ضد هم‌اند، با هم تقابل تضاد دارند.

«لا تقابل العدم و الملكة» که فلاسفه می‌گویند؛ نه اینکه تقابل عدم و ملکه باشد که فلاسفه معتقدند سکون امر عدمی است حرکت امر وجودی است و بین این‌ها تقابل عدم و ملکه است. مصنف اختیار قول متکلمین را و «جعله» این «جعله» عطف بر «اختار» است، قول متکلمین را انتخاب کرده و قرار داده سکون را عبارت از حفظ نسب بین اجسام باقیه (یعنی بین این جسم و اجسام باقیه، یعنی اجسام دیگر که دورتادور این جسم‌اند) گفته حفظ می‌شود این نسب علی حالها.

«علی حالها» متعلق به حفظ است. حفظ نسب علی حالها؛ آن نسبتی که بین این جسم ساکن و بین اطرافش هست حفظ می‌شود علی حالها یعنی همان حالی که داشته حفظ می‌شود. اگر این در قسمت دست راست بوده الان هم دست راست است، این قسمت دست چپ است الان هم دست چپ است و هکذا بقیه. همان نسبتی که قبلاً وجود داشته الان حفظ می‌شود. پس سکون عبارت است از حفظ نسبی که بین اجسام باقیه است، یعنی بین این جسم ساکن و بین اجسام باقیه که دورتادور این جسم ساکن‌اند. حفظ می‌شود این نسب علی حالها به حال خودش یعنی باقی می‌ماند. این حفظ نسب را می‌گوییم سکون. پس سکون می‌شود امر وجودی و با حرکت که امر وجودی است تضاد خواهد داشت.

قال: «و يقابل الحركة من السكون».

ان‌شاءالله جلسه آینده.

 


logo