« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/06/10

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف نفسانی/ مقولات /سرعت و بطء در حرکت

 

موضوع: مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف نفسانی/ مقولات /سرعت و بطء در حرکت

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

سرعت و بطء در حرکت

صفحه ۲۶۹، سطر نوزدهم.

قال: «و تعرض لها کیفیة تشتد فتکون الحرکة سریعة و تضعف فتکون بطیئة و لا تختلف بها الماهیة».

بحث در حرکت داشتیم. در این بخشی که خواندم، حرکت سریع و بطئی بیان می‌شود. ابتدا توضیح می‌دهند که بر حرکت کیفیتی عارض می‌شود، که آن کیفیت گاهی شدت پیدا می‌کند و با شدت پیدا کردن آن کیفیت حرکت سریع می‌شود، و گاهی آن کیفیت ضعف پیدا می‌کند و با ضعف پیدا کردن آن کیفیت حرکت بطئی می‌شود. پس کیفیتی است که بر حرکت وارد می‌شود و کیفیتش هم کیفیت واحده است، دو تا کیفیت نیست یک کیفیت است. این کیفیت گاهی شدت پیدا می‌کند، گاهی ضعف پیدا می‌کند. پس سرعت کیفیت حرکت است، بطء هم کیفیت حرکت است. تا اینجا معلوم شد.

آیا این کیفیت، چه کیفیتی باشد که از آن تعبیر به سرعت می‌شود، چه کیفیتی باشد که از آن تعبیر به بطء می‌کنیم، آیا این کیفیت می‌تواند حرکت را به دو نوع تقسیم کند؟ یعنی به منزله فصلی باشد برای حرکت، و حرکت با گرفتن این فصل به دو نوع تقسیم بشود، یا اینکه این‌چنین نیست؟ می‌فرمایند که ماهیت حرکت با این کیفیت اختلاف پیدا نمی‌کند. ماهیت اختلاف پیدا نمی‌کند یعنی دو نوع نمی‌شود. همان نوع واحد است، عارضش فرق می‌کند. پس کیفیت را عارض می‌گیریم بر ماهیت حرکت، نه اینکه فصل و منوع بگیریم. آن نوع نمی‌سازد. این کیفیت نوع نمی‌سازد بلکه برای همین ماهیتی که نوع است صنف می‌سازد. به چه دلیلی این وضع پیش می‌آید؟ دو دلیل ذکر می‌کنند. چرا این کیفیت دو نوع مختلف درست نمی‌کند؟ دو دلیل بر مدعای خود اقامه می‌کنند که وقتی رسیدم عرض می‌کنم.

تطبیق متن مصنف (سرعت و بطء)

صفحه ۲۶۹ هستیم سطر نوزدهم. قال: «و تعرض لها» یعنی برای حرکت «کیفیة». که این کیفیت «تشتد» گاهی شدت پیدا می‌کند که در چنین صورتی «فتکون الحرکة سریعة». حرکت می‌شود سریع. پس وقتی کیفیت شدیده بر حرکت وارد بشود حرکت را می‌گویند سریع، از اینجا نتیجه می‌گیریم که سرعت کیفیت حرکت است منتها کیفیت شدید. «و تضعف» یعنی و تضعف این کیفیت «فتکون الحرکة بطیئة». باز هم اینجا همین‌طور، اگر این کیفیت ضعیف بشود حرکت بطئی می‌شود. پس بطء عبارت است از کیفیت حرکت منتها کیفیت ضعیف حرکت. این مطلب اول بود که اصلاً چه‌طور می‌شود که حرکتی سریع بشود یا بطئی بشود. گفتیم با عروض این کیفیت، که اگر کیفیت شدید باشد حرکت سریع می‌شود، اگر هم کیفیت ضعیف باشد حرکت بطئی می‌شود.

حالا مطلب دوم: «و لا تختلف بهما الماهیة». یعنی به توسط این کیفیت شدید و کیفیت ضعیف که دو تا کیفیت‌اند به ظاهر و یک کیفیت است در باطن (یک کیفیت شدید می‌شود ضعیف می‌شود. اگر شدت و ضعف باعث تعدد بشود خب دو تا کیفیت است. اگر شدت و ضعف باعث تعدد نشود یک کیفیت است). اینکه با این کیفیت بهما یعنی با این دو کیفیت، یکی کیفیت شدید یکی کیفیت ضعیف که حالا برمی‌گردد به یک کیفیت یا برنمی‌گردد فعلاً مهم نیست، فعلاً متن را مطرح می‌کنیم الآن مهم نیست. خب با این کیفیت ماهیت حرکت اختلاف پیدا نمی‌کند، یعنی ماهیت دو نوع نمی‌شود. پس این کیفیت به منزله فصل نیست که منوع حرکت باشد، بلکه عارض بر حرکت است و نوع حرکت را به دو صنف تقسیم می‌کند، یکی صنف سریع، یکی صنف بطئی.

تطبیق متن شارح (سرعت و بطء)

أقول: «تعرض للحرکة کیفیة واحدة». یک کیفیت واحد عارض می‌شود که این «تشتد تارة و تضعف أخری». این کیفیت گاهی شدید می‌شود گاهی ضعیف می‌شود. خب حالا اگر شدت و ضعف را باعث تعدد کیفیت بگیریم این کیفیت واحده می‌شود دو کیفیت. اگر باعث تعدد نباشد این کیفیت واحده همان کیفیت واحده هست. «فتکون الحرکة باعتبار شدتها» یعنی به اعتبار شدت این کیفیت «تکون الحرکة سریعة و باعتبار ضعفها» یعنی ضعف کیفیت «بطیئة» یعنی تکون الحرکة بطیئة. پس کیفیت شدید می‌شود حرکت سریع می‌شود، کیفیت ضعیف می‌شود حرکت بطئی می‌شود. «و تلک الکیفیة هی السرعة و البطء». پس سرعت و بطء می‌شوند کیفیت، کیفیت حرکت.

این مطلب اول بود، مطلب دوم: «و لا تختلف ماهیة الحرکة بهاتین الکیفیتین». با این دو کیفیت ماهیت حرکت عوض نمی‌شود، دو تا نمی‌شود، دو نوع نمی‌شود. ببینید تعبیر به کیفیتین کرده. یکی کیفیت شدید یکی کیفیت ضعیف. چون اگر بخواهد دو نوع درست بشود باید دو کیفیت باشد که یکی فصل بشود برای آن نوع یکی فصل بشود برای این نوع. همیشه اگر ما دو نوع داشته باشیم هر کدام از نوع‌ها فصل مخصوص خودشان را دارند. پس اگر بخواهد حرکت دو نوع بشود با دو کیفیت دو نوع می‌شود نه با یک کیفیت. حالا اینجا می‌فرماید که ماهیت حرکت با این دو کیفیت دو تا نمی‌شود. یعنی ولو اینکه به ظاهر دو تا کیفیت است ولی نمی‌تواند ماهیت را دو نوع بسازد. دو تا کیفیت ماهیت را دو تا صنف می‌سازد، نه دو تا نوع. چرا دو تا نوع نمی‌کند؟ چرا ماهیت حرکت مختلف نمی‌شود که بشود دو نوع مختلف؟ «لوجهین». به دو دلیل.

دلیل اول بر عدم تنویع حرکت توسط سرعت و بطء (نسبی بودن کیفیت)

دلیل اول را توجه کنید. کیفیت کیفیت واحده است و کیفیت واحده به این صورت است که نسبت به کیفیت دیگر می‌شود شدید (یعنی این نسبت، این کیفیت اگر ضعیف بگیریدش نسبت به آن یکی دیگر می‌شود ضعیف، ممکن است نسبت به پایین‌تر از خودش بشود شدید). یعنی مثلاً یک حرکت می‌بینید شدید است به آن می‌گوییم حرکت سریع. همین حرکت سریع نسبت به یک حرکت دیگر می‌بینید بطئی است. یا بطئی است، یک حرکت بطئی نسبت به یک حرکت دیگر می‌بینید سریع است. پس این کیفیت نسبت به کیفیت دیگر می‌شود شدید و حرکت را شدید می‌کند. نسبت به یک کیفیت دیگر می‌شود ضعیف و حرکت را بطئی می‌کند. یک کیفیت هر دو کار را دارد انجام می‌دهد. هم سرعت را هم بطء را دارد تنظیم می‌کند. چون شدت و ضعف این کیفیت نسبی است آن وقت سرعت و بطء حرکت هم نسبی است.

در حالی که ما در فصل‌ها نسبی بودن را نداریم. بگوییم این ناطق نسبت به چیزی دیگر می‌شود مثلاً یک فصل دیگر و یک نوع دیگر درست می‌کند، نمی‌توانیم این را بگوییم. همان‌طور که نمی‌توانیم فصل را بگوییم بله نمی‌توانیم بگوییم فصل نسبت به چیزی می‌شود مثلاً ناطق نسبت به چیزی دیگر مثلاً می‌شود مفترس مثلاً. نمی‌توانیم این را بگوییم. بلکه این فصل دائماً ناطق است آن فصل هم دائماً مفترس است. پس فصل‌ها نمی‌توانند نسبی باشند در حالی که کیفیت نسبی است. این کیفیتی که الآن ما داریم مطرح می‌کنیم نسبی است. پس فصل نیست. اگر فصل نیست منوع نیست چون فصل است که نوع می‌سازد، فصل است که ماهیت را نوع می‌کند و از ماهیت دیگر جدا می‌کند. الآن ثابت شد که کیفیت شأن فصل بودن را ندارد چون فصل با نسبت عوض نمی‌شود ولی این کیفیت با نسبت عوض می‌شود. پس معلوم می‌شود فصل نیست. اگر فصل نیست منوع نیست و نوع نمی‌سازد و ماهیت را مختلف نمی‌کند. این دلیل اول.

«الأول أن هذه الکیفیة واحدة» (این کیفیت یکی است، دو تا نیست که بتواند دو چیز بسازد، یکی است منتها دو جور نسبت داده می‌شود و با هر نسبت حالی پیدا می‌کند. خب یک کیفیت که نمی‌تواند دو تا نوع بسازد). بیان دیگرمان هم این بود که شدت و ضعف پیدا می‌کند و فصل شدت و ضعف پیدا نمی‌کند. آنی که منوع است فصل است و این کیفیت نمی‌تواند فصل باشد، پس منوع نیست. «الأول أن هذه الکیفیة واحدة و إنما تختلف بالقیاس إلی غیرها» (یعنی این کیفیت با یک کیفیت شدیدتر می‌سنجیم می‌گوییم خب ضعیف است و حرکتش بطئی است. با یک کیفیت ضعیف‌تر می‌سنجیم می‌گوییم شدید است و حرکتش هم سریع است. با یک کیفیت قوی‌تر می‌سنجیم می‌گوییم ضعیف است و حرکتش هم بطئی است). «فما هو سریع بالنسبة إلی شیء» (ما عبارت است از کنایه است از حرکت)، حرکتی که سریع است نسبت به شیئی همین حرکت بطئی است نسبت به غیر آن شیء. پس این کیفیت می‌شود کیفیت نسبی و دو صفت نسبی برای حرکت ایجاد می‌کند نه اینکه حرکت را به دو نوع مختلف تقسیم کند. این وجه اول.

دلیل دوم بر عدم تنویع حرکت توسط سرعت و بطء (امتناع عروض دو فصل در عرض هم)

وجه دوم را توجه کنید، توضیح بیشتری از وجه اول لازم دارد و دقت بیشتری می‌طلبد. گفتیم فصل است که منوع ماهیت می‌شود و ماهیت را به نوعی تقسیم می‌کند. اگر فصل بر جنس وارد بشود جنس را تبدیل می‌کند به نوع. فصل دیگر بر جنس وارد می‌شود نوع دیگر می‌سازد. فصل سوم وارد شد نوع سوم می‌سازد. خب حالا ببینیم آیا این کیفیت که اسمش را گذاشتیم سرعت یا اسمش را گذاشتیم بطء، این کیفیت می‌تواند نوع بسازد؟ می‌تواند فصل باشد یا نمی‌تواند؟

توجه کنید، دو تا مثال می‌زنم. این دو مثال را خوب دقت کنید. مثال اول: جسم را تقسیم می‌کنیم به نامی و غیرنامی. دو مرتبه جسم را تقسیم نمی‌کنیم بلکه جسم نامی را تقسیم می‌کنیم. جسم نامی را تقسیم می‌کنیم به جسم نامی که حساس است و جسم نامی که حساس نیست. توجه کردید دو تا تقسیم آمد. هر دو در عرض هم بر جسم وارد نشد. اولی بر جسم وارد شد و جسم را به نامی و غیرنامی تقسیم کرد، دومی بر جسم نامی وارد شد نه بر جسم (یعنی در دومی در طول تقسیم اولی قرار گرفت. یعنی جسم نامی را تقسیم کردیم به حساس و غیرحساس). نامی فصل جسم شد. و جسم را به دو نوع جماد و نبات تقسیم کرد. نامی می‌شود نبات و غیرنامی می‌شود جماد. بعد دو مرتبه که تقسیم بعدی آمد حساس جسم نامی را تقسیم کرد به دو قسم. یکی جسم نامی حساس که می‌شود حیوان، یکی جسم نامی غیرحساس که همان نبات است. خب نامی را فصل می‌گیریم برای جسم. نامی را برای جسم فصل می‌گیریم. حساس را هم برای جسم فصل می‌گیریم و می‌توانیم برای جسم نامی فصل بگیریم. هر دوش درست است. هم می‌توانیم برای جسم فصل بگیریم هم برای جسم نامی. اگر برای جسم نامی فصل گرفتی، جسم نامی یک فصل پیدا می‌کند که حساس است، جسم مطلق هم یک فصل پیدا می‌کند که نامی است. اما اگر حساس هم فصل گرفتیم برای جسم، جسم دو تا فصل پیدا می‌کند یکی نامی یکی حساس. ولی این دو فصل در طول هم‌اند و اشکال ندارد. یک شیء می‌تواند دو فصل در طول هم پیدا کند. این مثال روشن شد و از این مثال استفاده کردیم که یک جنس می‌تواند دو فصل بگیرد منتها به شرطی که دو تا فصل در طول هم باشد. یعنی جسم مطلق دو تا فصل گرفت یکی نامی یکی حساس چون در طول هم بودند اشکالی نداشت.

حالا یک جور دیگر تقسیم می‌کنیم. مثلاً فرض کنید حیوان را تقسیم می‌کنیم به ناطق و غیرناطق. نمی‌گوییم غیرناطق را تقسیم می‌کنیم به ناهق و غیرناهق، بلکه دو مرتبه تقسیم می‌کنیم این حیوان را به سفید و سیاه (أبیض و أسود). این هم یک تقسیمی است. این دو تقسیم در طول هم نیستند، هر دو مستقیماً بر حیوان وارد شدند. خب. أبیض و غیرأبیض. حالا گفتیم أبیض و أسود، می‌گوییم أبیض و غیرأبیض. چون اول گفتیم ناطق و غیرناطق در تقسیم اول این‌طوری وارد شدیم در تقسیم دوم هم می‌گیم أبیض و غیرأبیض. می‌توانیم بگوییم أبیض و أسود ولی چون آن را گفتیم ناطق و غیرناطق این را هم می‌گوییم أبیض و غیرأبیض. خب ناطق فصل است. أبیض چیست؟ أبیض اگر فصل باشد لازمه‌اش این است که دو تا فصل در عرض هم بر یک جنس وارد بشوند. و این شدنی نیست. دو تا فصل در عرض هم وارد یک جنس نمی‌شوند. یک شیء دو تا فصل ندارد، یک نوع دو تا فصل ندارد، یک نوع یک فصل دارد. پس از این دو قسم، از این دو شیء که باعث دو نوع تقسیم برای حیوان شدند، باید از این دو شیء یکی‌شان فصل باشد، یعنی أبیض و ناطق یکی‌شان باید فصل باشند. هر دوشان نمی‌توانند فصل باشند چون دو تا فصل نمی‌تواند در عرض هم بر جنس وارد بشود. یکی‌اش باید فصل باشد یکی دیگر باید عرض باشد. خب ناطق فصل است أبیض عرض است.

تا اینجا مطلب روشن شد. دو تا مثال زدیم. در مثال اول نتیجه گرفتیم که دو فصل بر یک شیء وارد می‌شود اما در طول هم. در مثال دوم نتیجه گرفتیم دو فصل در عرض هم بر یک شیء وارد نمی‌شود. پس شیء نمی‌تواند دو فصل در عرض هم داشته باشد و می‌تواند دو فصل در طول هم داشته باشد. این دو تا قاعده روشن.

حالا می‌آییم در ما نحن فیه. حرکت را تقسیم می‌کنیم به صاعده و هابطه. می‌گوییم که حرکت اگر من المبدأ العالی إلی المنتهی السافل باشد هابطه است. اگر من المبدأ السافل إلی المنتهی العالی باشد صاعده است. این یک تقسیم. دوباره حرکت را تقسیم می‌کنیم به سریع و بطئی. این هم تقسیم دوم. هر دو را مستقیم بر حرکت وارد می‌کنیم. نه اینکه بگوییم حرکت یا صاعده است یا هابطه بعد بگوییم هابطه یا سریع است یا بطئی، بلکه هم هابطه یا سریع است یا بطئی هم صاعده یا سریع است یا بطئی. پس دیگر لزومی ندارد که بر این دو قسم وارد کنی، بر خود مقسم وارد کن. تقسیم به سرعت و بطء را هم می‌شود بر هابطه وارد کرد هم می‌شود بر صاعده وارد کرد. یعنی بر هر دو قسم حرکت می‌شود وارد کرد. اگر بر هر دو قسم حرکت می‌شود وارد کرد، خب مستقیم بر خود مقسم وارد کن. این که در اختیار ما نیست که بخواهیم هر جور تقسیم کردیم. این واقعاً تقسیم حرکت به سریع و بطئی تقسیمی است برای همه حرکت‌ها، نه فقط برای حرکت هابطه و نه فقط برای حرکت صاعده. پس مستقیم این تقسیم باید بر خود حرکت وارد بشود، نه بر اقسام حرکت.

آنجا که می‌گفتیم جسم یا نامی است یا غیرنامی بعد می‌گفتیم نامی یا حساس است یا غیرحساس، واقعاً حساس بر نامی وارد می‌شد. اگر بر جسم هم واردش می‌کردیم در واقع بر جسم نامی بود. فقط بر قسم جسم نامی حساس وارد می‌شد بر جسم غیرنامی که جماد است حساس وارد نمی‌شد. آنجا ناچار بودیم تقسیم را در طول تقسیم اول قرار بدهیم. لازم نبود حتماً در عرض قرار بدهی. می‌شد در عرض قرار بدهیم آن وقت هم که در عرض قرار می‌دادیم نامی تقدیر می‌گرفت که در واقع باز تقسیم تقسیم در عرض بود برمی‌گشت به طول.

اما در اینجا که می‌بینیم سرعت و بطء هم بر هابط هم بر صاعد بر هر دو اطلاق می‌شود، پس دیگر معنا ندارد که ما تقسیم را تقسیم هابطه یا تقسیم صاعده قرار بدهیم، بلکه تقسیم مقسم این دو تا قرار می‌دهیم که حرکت است. بنابراین هم تقسیم حرکت به صاعده و هابطه را داریم هم تقسیم حرکت به سریع و بطئی را داریم. اگر در تقسیم به صاعده و هابطه فصلی دخالت کند، در تقسیم به سریع و بطئی هم فصل دخالت کند، لازم می‌آید برای حرکت دو فصل در عرض هم باشد. دو تقسیم در عرض هم دارد وارد می‌شود. اگر هر کدام از دو تقسیم به وسیله فصل انجام بشود، لازم می‌آید این دو تقسیم دو تا فصل را در بر داشته باشد و این دو فصل مستقیم بر حرکت وارد بشود، شیء واحد صاحب دو فصل بشود که غلط است. پس ناچار باید بگوییم یکی از دو تقسیم مشتمل بر فصل است تقسیم دیگر مشتمل بر فصل نیست، یا بگوییم هیچ‌کدام مشتمل بر فصل نیستند. اگر بخواهد مشتمل بر فصل باشد یکی‌شان مشتمل است نه هر دوشان. اگر هم مشتمل بر فصل نیست که هیچ‌کدام مشتمل بر فصل ندارند.

خب پس توجه کردید حالا قرار بر این می‌گذاریم که یکی‌شان مشتمل بر فصل باشد. آن صاعده و هابطه است. آن مشتمل بر فصل است، نه سریع و بطئی چون آن را می‌دانیم فصل دارد و دو نوع حرکت درست می‌کند. حرکت صاعده و حرکت هابطه دو نوع‌اند. پس معلوم می‌شود فصلی دخالت کرده که این دو نوع درست کرده. اگر این تقسیم دارای فصل است دیگر تقسیم حرکت به سریع و بطئی دارای فصل نیست. نمی‌تواند دارای فصل باشد با بیانی که گفتیم. اگر تقسیم به سریع و بطئی دارای فصل نیست، پس آن کیفیتی که حرکت را به سریع و بطئی تقسیم می‌کند آن کیفیت فصل نیست. اگر فصل نیست منوع نیست، پس نمی‌تواند ماهیت حرکت را به دو نوع تقسیم کند و هو المطلوب. روشن شد که عرض کردم این یک قدری توضیح می‌خواست که توضیحش را گفتیم.

«الثانی» (وجه ثانی این است که) ما تقسیم می‌کنیم جنس واحد را که عبارت از حرکت است تقسیم می‌کنیم به صاعد و هابط مثلاً. این یک تقسیم. (به عنوان مثال آوردیم این تقسیم را، تقسیم دیگری هم می‌توانیم بیاوریم به جای این). دو مرتبه «و نقسم» همان را (یعنی همان جنس واحد را) «إلی السریع و بطئی». دو تقسیم را هر دو را در عرض هم وارد می‌کنیم بر حرکت. یکی را در طول دیگری قرار نمی‌دهیم. خودش هم می‌فرماید «و هاتان القسمتان لیستا مرتبتین». دو قسمت هم که مرتب نیستند یعنی یکی در طول دیگری نیست. این‌طور نیست که بینشان ترتیب باشد یکی را اول وارد کنیم یکی را دوم وارد کنیم. بلکه هر دو با هم وارد حرکت می‌شوند، بر حرکت. «هاتان القسمتان» این دو قسمت که مرتب نیستند تا عروض یکی از این دو تقسیم بر جنس به واسطه دیگری باشد، بلکه هر دو «یعرضان أولاً لذلک الجنس» (أولاً یعنی بلاواسطه، هر دو تقسیم بلاواسطه بر این جنس وارد می‌شوند و در عرض هم وارد می‌شوند نه در طول هم).

خب دو تقسیم هم که در عرض هم وارد می‌شوند. اگر هر کدام از دو تقسیم به توسط مشتمل بر فصل باشند لازم می‌آید که این شیء واحد که دو تقسیم گرفته دو فصل بگیرد و شیء واحد نمی‌تواند دو فصل داشته باشد. پس یکی از این دو تقسیم می‌تواند مشتمل بر فصل باشد دیگری نمی‌تواند. در ما نحن فیه صاعد و هابط مشتمل بر فصل‌اند. چرا؟ چون دو نوع، دو نوع‌اند. تقسیم حرکت را به دو نوع تقسیم کرده. پس سریع و بطئی نمی‌توانند مشتمل بر فصل باشند. فقط یک تقسیم مشتمل بر فصل است آن یکی مشتمل نیست. سریع و بطئی مشتمل بر فصل نیستند و اگر مشتمل بر فصل نیستند نمی‌توانند دو نوع بشوند. چون فصل است که نوع می‌سازد و الآن در سریع و بطئی آن کیفیت نتوانست فصل باشد. اگر نتوانست فصل باشد حرکت را نمی‌تواند به دو نوع تقسیم کند. پس ماهیت حرکت به توسط این کیفیت مختلف نمی‌شود دو نوع نمی‌شود و هو المراد.

روشن شد که عرض کردم؟ این دو تقسیم گفتیم مرتب نیستند تا دو فصل در طول هم بر حرکت وارد کنند، بلکه هر دو تقسیم «یعرضان أولاً» یعنی بدون واسطه «لذلک الجنس». پس اگر بخواهند هر دو مشتمل بر فصل باشند لازمشان این است که دو تا فصل بر جنس وارد بشود. در حالی که «قد تبین أن جنس واحد لا یعرض له فصلان» (دو تا فصل نمی‌تواند داشته باشد، دو تا فصل من غیر ترتیب، یعنی بدون اینکه در طول هم باشند. دو تا فصل بدون اینکه در طول هم باشند نمی‌تواند داشته باشد). بدون ترتیب یعنی بدون در طول بودن. بدون در طول بودن یعنی در عرض بودن. پس من غیر ترتیب یعنی در عرض هم. دو فصل در عرض هم بر یک ماهیت و بر یک جنس عارض نمی‌شود. بلکه فصل یکی از این دو تا است به تنهایی، یا آنی که حرکت را به صاعد و هابط تقسیم کرده یا آنی که حرکت را به سریع و بطئی تقسیم کرده. یکی از این دو تا می‌شود فصل. هر دوتایشان فصل نمی‌توانند باشند. حالا کدامشان فصل می‌شود؟ مسلم آنی که حرکت را به صاعد و هابط تقسیم کرد. زیرا که صاعد و هابط مسلم است که دو نوع‌اند. پس آنی که حرکت را به این دو تا تقسیم کرده منوع بوده یعنی فصل بوده. سریع و بطئی به توسط کیفیت به وجود آمده‌اند، و چیزی که سریع و بطئی را درست کرد یعنی کیفیت فصل نیست. اگر فصل نیست منوع نیست، پس نمی‌تواند ماهیت حرکت را به دو نوع تقسیم کند و هو المراد.

پس معلوم شد که سرعت و بطء چیست چه هستند. معلوم شد که کیفیت حرکت‌اند و معلوم شد که دو نوع حرکت نمی‌سازند، یعنی حرکت سریعه و حرکت بطیئه دو نوع نیستند، بلکه دو قسم‌اند برای یک نوع، دو صنف‌اند برای یک نوع. خب این هم بحث در سرعت و بطء بود که تمام شد. بحث بعدی إن‌شاءالله جلسه بعدی.

 

logo