« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/06/05

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف/ مقولات /مقولات پذیرنده حرکت(منسوب الیه)

 

موضوع: مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف/ مقولات /مقولات پذیرنده حرکت(منسوب الیه)

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

مقولات پذیرنده حرکت (منسوبٌ إلیه)

 

صفحه ۲۶۵، سطر ۵.

«قَالَ: وَ الْمَنْسُوبُ إِلَيْهِ أَرْبَعٌ؛ فَإِنَّ بَسَائِطَ الْجَوَاهِرِ تُوجَدُ دَفْعَةً وَ مُرَكَّبَاتِهَا تُعْدَمُ بِعَدَمِ أَجْزَائِهَا.»[1]

 

۱.[توقف/سکوت]

حرکت را ابتدا تعریف کردیم، بعد بیان کردیم که بر چه چیزهایی توقف دارد. یکی از چیزهایی که حرکت بر او توقف داشت، «مُتَعَلَّقٌ فِيهِ» بود، که خواجه از آن متعلق‌فیه تعبیر کرده بود به «مَنْسُوبٌ إِلَيْهِ». الان می‌خواهد بیان کند که متعلق‌فیه چند تا است؛ یعنی منسوب‌الیه چند تا است. در چه مقوله‌ای حرکت واقع می‌شود؟ ما ده تا مقوله داریم، در کدام یک از این ده تا حرکت واقع می‌شود؟ در هر ده تایش یا در بعضی‌ها؟ مقوله‌ای که حرکت در او هست، چند تا است؟

می‌فرمایند منسوب‌الیه چهار تا است، یعنی آن مقوله‌ای که حرکت در او واقع می‌شود، چهار تا است: یکی کَمّ، یکی کَيْف، أَيْن است و وَضْع؛ همین چهار تا. شش تا مقوله دیگر داریم که هیچ‌کدام در آن حرکت واقع نمی‌شود.

نفی حرکت در مقوله جوهر

۱. بررسی جوهر بسیط و مرکب

یکی‌اش جوهر است. اول بیان می‌کنند که حرکت در جوهر نیست؛ البته صدرا معتقد است که حرکت جوهری داریم ولی خواجه و همچنین مرحوم علامه، حرکت جوهری را نفی می‌کنند. اصلاً در زمان مشّاء حاکمیت داشتند و همه‌شان حرکت جوهری را نفی می‌کردند. بعد از اینکه حرکت در جوهر نفی می‌شود، در آن پنج تا عرض دیگر هم حرکت را نفی می‌کنند، به ترتیب که حالا ان‌شاءالله وقتی رسیدیم می‌خوانیم.

الان بحث ما در نفی حرکت جوهری است. می‌فرمایند جوهر یا مرکب است یا بسیط؛ از این دو خارج نیست. اگر بسیط باشد، حرکت یعنی انتقال؛ یعنی از این مقوله منتقل شود، از این حالت منتقل شود به حالت دیگر. در کمیت منتقل ممکن است بشود، در کیفیت می‌شود، در جوهر اگر جوهر بسیط باشد و بخواهد این جوهر منتقل بشود، یعنی از این جوهر دربیاید، باطل می‌شود؛ یعنی جوهر باطل می‌شود، معدوم می‌شود، بعد یک جوهر دیگر بعداً حادث می‌شود و این حرکت نیست.

حرکت این است که یک چیزی باقی بماند و حرکت بکند، اما جوهر اگر بسیط باشد باقی نمی‌ماند؛ تا می‌خواهد منتقل بشود، باید این جوهر تبدیل بشود، تبدیل بشود یعنی اینکه این جوهر از بین برود، جوهر دیگر به وجود بیاید. چون اگر فرض کنید حرکت در کم بود، جوهر باقی می‌ماند، کمیتش تبدیل می‌شد. اما وقتی حرکت در جوهر است، چه می‌خواهد باقی بماند؟ چیزی نداریم دیگر، فقط خود جوهر است؛ خب جوهر هم وقتی بخواهد تبدیل بشود، یعنی از بین برود، یک جوهر دیگر به وجود بیاید و این حرکت نیست؛ این زوال یک جوهر و حدوث جوهر دیگر است. پس اگر جوهر بسیط باشد، انتقالش و حرکتش یعنی تبدیلش، به معنای نابودی او و به وجود آمدن یک جوهر دیگر است.

اما در صورتی که جوهر مرکب باشد: این مرکب یا همه‌اش تبدیل می‌شود یا یک جزئش تبدیل می‌شود؛ همه‌اش تبدیل بشود، باز هم همان مشکل جوهر بسیط را دارد؛ یعنی همه‌اش باید معدوم بشود، دو مرتبه یک مرکب دیگر درست بشود. اگر جزئی از او بخواهد تبدیل بشود، یعنی آن جزء باید نفی بشود، یک جزء دیگر به وجود بیاید. تا جزء منتفی شد، «الْمُرَكَّبُ يَنْتَفِي بِانْتِفَاءِ بَعْضِ أَجْزَائِهِ»، خود مرکب منتفی می‌شود. وقتی مرکب منتفی شد، پس جوهری از بین می‌رود، جوهر دیگر به وجود می‌آید، باز هم این حرکت نیست.

پس نمی‌توانیم حرکت در جوهر را تصور کنیم، چون چه جوهر بسیط باشد، چه مرکب باشد، با تبدیل از بین می‌رود. وقتی از بین رفت، جوهر بعدی حادث می‌شود، نه همین جوهر حرکت کرده باشد. در حالی که در عوارض این مشکل را نداریم، چون جوهر باقی می‌ماند، عوارض روی جوهر تغییر می‌کنند؛ اما در خود جوهر که زیربنای همه این جواهر است، اگر بخواهد تبدیلی رخ بدهد، معنایش این است که خود جوهر عوض بشود، چون چیزی زیر جوهر نداریم که جوهر را حفظ کند و بگوییم او باقی می‌ماند و جوهر تبدیل می‌شود. جوهر اگر تبدیل شد، شیء معدوم می‌شود، دو مرتبه موجود، یک شیء دیگر موجود می‌شود؛ پس حرکت جوهری نداریم.

صدرا زحمت کشیده گفته آنی که باقی می‌ماند هیولا است، بالاخره او به یک راه‌های مختلفی تمسک کرده و این مشکل خیلی مهم را حل کرده. مشاء در این مشکل گرفتار بودند که نمی‌توانستند حرکت جوهری را قائل بشوند، چون متحرک باید باقی بماند و حرکت کند، جوهر باقی نمی‌ماند، پس نمی‌تواند حرکت کند. صدرا جواب می‌دهد، حالا جوابش در جای خودش. ولی اشکال در نظر مشاء به این بیانی که گفتیم وارد بوده.

تطبیق با متن کتاب درباره جوهر

صفحه ۲۶۵، سطر پنجم.

«قَالَ: وَ الْمَنْسُوبُ إِلَيْهِ أَرْبَعٌ». منسوب‌الیه یعنی آنی که حرکت به آن نسبت داده می‌شود یا به عبارت دیگر، آنی که حرکت در آن واقع می‌شود، یا به عبارت سوم متعلق‌فیه، یعنی حرکت در او حاصل می‌شود، چهار تا است. شش تای دیگر حرکت نمی‌کنند. چرا شش تای دیگر حرکت نمی‌کنند؟ «فَإِنَّ» این «فَإِنَّ» دلیل بر حرکت نکردن بقیه است، نه دلیل بر حرکت کردن آن چهار تا. آن چهار تا که حرکت می‌کنند بعداً توضیح داده می‌شود. اما این شش تایی که حرکت نمی‌کنند را باید بیان کنیم که چرا حرکت نمی‌کنند.

اول نوبت جوهر است. جوهر چرا حرکت نمی‌کند؟ «فَإِنَّ بَسَائِطَ الْجَوَاهِرِ تُوجَدُ دَفْعَةً»، یعنی جوهرهای بسیط دفعتاً موجود می‌شوند، دفعتاً هم معدوم می‌شوند. تدریج در آن‌ها نیست؛ حرکت یعنی تدریج. این بسیط یک دفعه موجود می‌شود، چون جزء که ندارد که بگوییم حالا این جزئش امروز موجود شد، جزء دیگرش فردا موجود شد که به تدریج موجود بشود؛ چون بسیط است، یک دفعه موجود می‌شود، یک دفعه‌ هم معدوم می‌شود، پس اصلاً تدریجی ندارد که بخواهد حرکت کند.

«وَ مُرَكَّبَاتِهَا تُعْدَمُ بِعَدَمِ أَجْزَائِهَا»، یعنی مرکبات جواهر، یعنی جواهرهای مرکبه، جواهرهای مرکب هم به عدم یک جزئشان معدوم می‌شوند. بنابراین اگر بخواهد تبدیل بشود، جزئش بخواهد تبدیل بشود، مرکب معدوم شده؛ چون تبدیل یعنی این از بین برود، یکی دیگر جایش بیاید. تا این جزء از بین رفت، مرکب از بین می‌رود. وقتی مرکب از بین رفت، دیگر معنا ندارد حرکت بکند، چون شیئی که از بین رفته که حرکت نمی‌کند، شیء باقی حرکت می‌کند.

«أَقُولُ: يُرِيدُ بِالْمَنْسُوبِ إِلَيْهِ مَا تُوجَدُ فِيهِ الْحَرَكَةُ»؛ آنچه که در آن حرکت یافت می‌شود، یعنی مقوله‌ای که در او حرکت اتفاق می‌افتد، «عَلَى مَا تَقَدَّمَ تَفْسِيرُهُ»؛ قبلاً هم ما تفسیر کردیم منسوب‌الیه را تفسیر کردیم به متعلق‌فیه؛ «مَا تُوجَدُ فِيهِ الْحَرَكَةُ» چهار تا است. یعنی «وَ الْحَرَكَةُ تَقَعُ فِي أَرْبَعِ مَقُولَاتٍ لَا غَيْرُ»؛ فقط در چهار تا باقی می‌شود، در غیر چهار تا یعنی در آن شش تای دیگر حرکتی باقی نمی‌شود. آن چهار تا: کم و کیف و أین و وضع‌اند.

«وَ لَا تَقَعُ فِيمَا سِوَى ذَلِكَ»؛ در ماسوای این چهار تا حرکت واقع نمی‌شود. یکی از ماسوا جوهر است که الان می‌خواهیم بیان کنیم که حرکت در جوهر واقع نمی‌شود.

«أَمَّا الْجَوْهَرُ فَقِسْمَانِ: بَسِيطٌ وَ مُرَكَّبٌ»؛ هر کدام را جداجدا باید بیان کنیم که حرکت در آن‌ها واقع نمی‌شود. اما بسیط: «فَالْبَسِيطُ يُوجَدُ دَفْعَةً»؛ بسیط دفعتاً حاصل می‌شود و دفعتاً معدوم می‌شود اگر بخواهد معدوم بشود. تدریج نه در وجودش است، نه در انعدامش است. بنابراین حرکت در آن رخ نمی‌دهد، چون حرکت امر تدریجی است. «فَالْبَسِيطُ يُوجَدُ دَفْعَةً، فَلَا تَتَحَقَّقُ فِيهِ حَرَكَةٌ

اما مرکب: مرکب به تدریج وجود می‌گیرد، اما به تدریج نمی‌تواند معدوم بشود. چون تا یک جزئش معدوم شد، خود مرکب معدوم می‌شود و یک جزئش هم دفعتاً معدوم می‌شود؛ یک جزئش معدوم شد، مرکب معدوم می‌شود، یک جزئش هم تدریجاً معدوم نمی‌شود، دفعتاً معدوم می‌شود؛ تا دفعتاً معدوم شد، مرکب هم دفعتاً معدوم می‌شود. پس تدریج در انعدام مرکب نیست. بله در حصول مرکب تدریج هست، ولی وقتی مرکب حاصل می‌شود، دیگر تدریجی نیست؛ اجزاء وقتی کنار هم می‌خواهند قرار بگیرند، تدریج هست؛ هنوز مرکب درست نشده، تدریج هست. بعد که مرکب درست می‌شود دیگر تمام می‌شود دیگر، تدریجی دیگر نیست. پس وقتی مرکب حاصل شد، حرکت حاصل نمی‌شود. قبل از تحصیل مرکب حرکت هست، اما وقتی مرکب حاصل شد دیگر الان حرکت نیست.

پس باز در جوهر مرکب در وجودش هم حرکت نیست، در انعدامش هم حرکت نیست؛ بله، قبل از وجودش یک حرکتی در آن تحقق پیدا می‌کند و آن حرکت در انضمام است؛ چیزی به چیزی منضم می‌شود. باز هم حرکت در جوهر نیست.

«وَ الْمُرَكَّبَاتُ تُعْدَمُ بِعَدَمِ أَحَدِ أَجْزَائِهِ فَلَا تَقَعُ فِيهَا حَرَكَةٌ»؛ زیرا که متحرک باید باقی باشد در حال حرکت؛ در حالی که مرکب باقی نیست در حال حرکت؛ در حال حرکت یک جزئش متبدل می‌شود؛ به محض اینکه یک جزئش متبدل شد، خودش از بین می‌رود، خودش متبدل می‌شود یعنی خودش از بین می‌رود؛ پس باقی نمی‌ماند که حرکت کند.

«فَلَا تَقَعُ فِيهِ الْحَرَكَةُ أَيْضاً»؛ در مرکب حرکت واقع نمی‌شود، ایضاً یعنی همان‌طور که در بسیط حرکت واقع نشد، در مرکب هم واقع نمی‌شود. و چون جوهر یا مرکب است یا بسیط است، پس باید گفت مطلقاً حرکت در جوهر نیست، نه در بسیطش و نه در مرکبش. بحث جوهر را تمام کردیم و معلوم شد که حرکت در جوهر نداریم.

نفی حرکت در مقوله مضاف (اضافه)

حالا می‌خواهیم بحث مضاف را رسیدگی کنیم؛ آیا در مضاف حرکت واقع می‌شود یا نمی‌شود؟ می‌فرمایند که مضاف نسبت است و نسبت تابع طرفین است. اگر در طرفین حرکت واقع شد، اضافه هم به تبع حرکت می‌کند. اگر نه در طرفین حرکت واقع نشد، اضافه هم تغییر... حرکت نمی‌کند. اگر طرفین جوهر بودند، در آن‌ها حرکت واقع نمی‌شود، اضافه هم حرکت نمی‌کند. اگر طرفین کم بودند، یکی کم بود یکی کیف بود، بالاخره یک جوری بین این چیزهایی که حرکت در آن‌ها واقع می‌شود، نسبت مکرر یعنی اضافه واقع شد، خب آن‌ها حرکت می‌کنند، اضافه هم به تبع آن‌ها حرکت می‌کند؛ پس برای اضافه حرکت مستقل و مجزایی ما در نظر نمی‌گیریم، بلکه همان چهار حرکت است: حرکت در کیف و کم و وضع و أین؛ اگر اضافه هم در یکی از این چهار تا اتفاق افتاد، این‌ها هم حرکت کردند، اضافه هم حرکت می‌کند. و الا اضافه خودش مستقل حرکت ندارد.

«قَالَ: وَ الْمُضَافُ تَابِعٌ»؛ مضاف در حرکت تابع طرفینش است؛ اگر طرفین حرکت کردند این هم حرکت می‌کند و الا نه.

«أَقُولُ: الْمُضَافُ لَا تَقَعُ فِيهِ حَرَكَةٌ بِالذَّاتِ»؛ بالذات یعنی در خودش. در خودش حرکتی باقی نمی‌شود، بلاواسطه حرکت نمی‌کند، به واسطه اطرافش حرکت می‌کند.

«لِأَنَّهُ أَبَداً تَابِعٌ لِغَيْرِهِ»؛ چون مضاف دائماً تابع غیر است، یعنی تابع طرفین است. چون حکم نسبت دارد، بلکه اصلاً خودش نسبت است و نسبت تابع طرفین است. بنابراین مضاف هم تابع طرفین است.

«فَإِنْ كَانَ مَتْبُوعَيْهِ»؛ این مضاف یعنی طرفین «قَابِلًا لِلشِّدَّةِ وَ الضَّعْفِ»؛ یعنی قابل حرکت؛ شدت و ضعف یعنی حرکت.

«قَبِلَهُمَا»؛ یعنی شدت و ضعف را قبول می‌کند، از ضعف به سمت شدت درمی‌آید و حرکت می‌کند. «وَ إِلَّا فَلَا»؛ یعنی اگر متبوعش قابل حرکت نیست و از ضعف نمی‌تواند به سمت شدت برود، حرکت نمی‌کند، «فَلَا» پس خود مضاف هم حرکت نمی‌کند.

۴. نفی حرکت در مقوله متی (زمان)

۴.۱. دیدگاه ابن‌سینا در کتاب نجات

«قَالَ: وَ كَذَا مَتَى»؛ متی هم حرکت نمی‌کند. چرا متی حرکت نمی‌کند؟ دو بیان داریم: یکی بیان شیخ در نجات است، یکی بیان شیخ در شفا است؛ هر دو بیان را هم مرحوم علامه در اینجا می‌آورند.

بیان شیخ در نجات این است: متی برای جسم به توسط حرکت حاصل می‌شود؛ متی این نسبت جسم به زمان است. این متی برای جسم بر اثر حرکت حاصل می‌شود، یعنی وقتی جسم حرکت می‌کند، متی پیدا می‌کند. و به عبارتی دیگر هر جسمی در متای خودش حرکت می‌کند. حالا اگر متی بخواهد حرکت کند، متی باید در متی حرکت کند؛ یعنی برای متی باید متی باشد تا متی در آن متی حرکت کند. ما وقتی حرکت می‌کنیم در متایمان حرکت می‌کنیم یعنی در زمان حرکت می‌کنیم؛ هر موجودی بخواهد حرکت کند در متای خودش حرکت می‌کند. پس اگر متی هم بخواهد حرکت کند، این هم از این قاعده استثنا نیست، او هم باید در متای خودش حرکت کند، و لازم می‌آید که متی متی داشته باشد و این درست نیست؛ متی ذاتش متی است نه صاحب متی باشد. این بیانی است که شیخ در نجات آورده که حرکت در متی مستلزم این است که متی دارای متی باشد، آن متی دیگر هم دارای متی باشد، آن متای سوم هم دارای متی باشد و هکذا فیتسلسل، و تسلسل باطل است؛ پس اینکه متی تکرار بشود باطل است، پس اینکه متی حرکت داشته باشد باطل است.

«قَالَ: وَ كَذَا مَتَى»؛ یعنی متی هم حرکت ندارد.

«أَقُولُ: ذَكَرَ الشَّيْخُ فِي النَّجَاةِ»؛ که متی یافت می‌شود برای جسم به توسط حرکت جسم؛ یعنی وقتی جسم حرکت می‌کند متی یافت می‌شود، به عبارتی دیگر جسم در متی حرکت می‌کند.

«فَكَيْفَ يَكُونُ فِيهِ الْحَرَكَةُ»؛ چگونه در خود متی حرکت باشد؟ همه در متی حرکت می‌کنند، متی چگونه حرکت کند؟ متی بخواهد حرکت کند باید در متی حرکت کند، همان‌طور که بیان کردیم تسلسل لازم می‌آید.

«فَإِنَّ كُلَّ حَرَكَةٍ فِي مَتَى»؛ کل حرکت اسم انّ است، فی متی خبرش است؛ هر حرکتی در متی انجام می‌شود. «فَلَوْ كَانَ فِيهِ»؛ یعنی در خود متی «حَرَكَةٌ لَكَانَ لِلْمَتَى مَتَى آخَرُ»؛ برای متی متای دیگر خواهد بود که این متی در آن متای دیگر حرکت کند؛ در حالی که متی نمی‌تواند متی داشته باشد و الا همان‌طور که بیان کردیم تسلسل لازم می‌آید. این بیان ابن‌سینا بود در نجات که با این بیان نفی حرکت در متی را توضیح داد.

۴. دیدگاه ابن‌سینا در کتاب شفا

اما بیان ایشان در شفا: در شفا متی را مثل اضافه قرار می‌دهد؛ حکم اضافه در حرکت چه بود؟ تابع بود دیگر، حکم اضافه در حرکت این بود که تابع طرفین است. متی را هم ابن‌سینا تابع قرار می‌دهد؛ می‌گوید شیء تغییر می‌کند، حالا در کم باشد در کیف باشد در هر چه، تغییر می‌کند. لازمه این تغییر زمان است، لازمه تغییر زمان است، یعنی بالاخره در یک زمانی این تغییر اتفاق می‌افتد. پس به سبب تغییری که در کم یا کیف یا هر چیز دیگر وجود می‌گیرد، زمان هم تغییر می‌کند. چون زمان لازم این تغییر است؛ وقتی این تغییر انجام شد، زمان هم انجام می‌شود؛ پس زمان تغییر می‌کند یعنی حرکت می‌کند؛ اما به تبع حرکتی که آن کم و کیف دارد؛ آن کم و کیف تغییر می‌کند، حرکت می‌کند و زمان هم که مقدار حرکت است به تبع حرکت می‌کند، و الا خود زمان حرکت مستقیم ندارد، حرکت جدا ندارد.

حرکت برای آن کم و کیفی است که ما اشاره کردیم که صاحب حرکت هستند؛ آن کم و کیف حرکت می‌کند یعنی تغییر می‌کند، لازمه این تغییر زمان است. خب اگر آن‌ها تغییر کردند زمان هم تغییر می‌کند، لازمه این حالت زمان است، لازمه حالت بعدی زمان بعدی است، لازمه حالت بعدی‌تر زمان بعدی‌تر است؛ همان‌طور که حالت‌ها به ردیف تغییر می‌کنند زمان‌ها هم به ردیف مختلف می‌شوند. پس می‌بینید زمان هم دارد حرکت می‌کند منتها حرکتش به تبع حرکت آن کم یا کیفی است که متغیر شده.

«وَ قَالَ فِي الشِّفَاءِ يُشْبِهُ»؛ به نظر می‌رسد که حال متی مثل حال اضافه باشد؛ در چه مثل حال اضافه باشد؟ در اینکه همان‌طور که حرکت در اضافه تبعی است، در متی هم تبعی باشد.

«فِي أَنَّ الِانْتِقَالَ»؛ فی ان الانتقال توضیح متی است، به اضافه دیگر کار ندارد. البته حالا به اضافه هم مرتبطش کنید عیب ندارد؛ یعنی چه اضافه چه متی، انتقال در خود اضافه یا در خود متی نیست. انتقال یعنی حرکت. بلکه انتقال در کم است یا کیف است یا هر چیز دیگر که قابل حرکت است و زمان لازم این تغیر است؛ زمان لازم این تغیر است یعنی تغیر کیف یا تغیر کم.

«فَيَعْرِضُ»؛ به سبب این تغیری که در کم یا کیف حاصل شده، «فَيَعْرِضُ فِيهِ»؛ یعنی در زمان هم تبدل، زمان هم متبدل می‌شود، زمان هم مختلف می‌شود. عرض کردم کمی واقع شد در زمانی، کمّ بعدی در زمان بعدی، کمّ سوم در زمان سوم؛ این کم‌ها به پشت سر هم واقع می‌شوند پس حرکت در کم حاصل می‌شود؛ زمان‌های مختلف هم پشت سر هم حاصل می‌شوند پس حرکت در زمان حاصل می‌شود، منتها حرکت در زمان تابع حرکت در کم، یا تابع حرکت در کیف.

پس به این ترتیب در متی هم حرکت نیست؛ یا همان بیان اول که گفتیم حرکت در متی معنایش این است که متی باید متی داشته باشد پس و متی متی ندارد پس حرکت ندارد، این بیان اول بود. بیان دوم این بود که نه متی حرکت دارد منتها حرکتش تابع است، همان‌طوری که اضافه حرکت دارد حرکتش تابع است، این هم حرکت دارد حرکتش تابع است. و چون حرکتش تابع است برای خودش حرکت مستقل قرار نمی‌دهیم؛ نمی‌گوییم پنج تا مقوله هستند که حرکت دارند، همان چهار مقوله که حرکت داشتند هنوز هم همان چهار تا حرکت دارند.

۵. نفی حرکت در مقوله جده (ملک)

«قَالَ: وَ الْجِدَّةُ دَفْعَةٌ»؛ جده یعنی ملک؛ جده گفته می‌شود، ملک گفته می‌شود، له گفته می‌شود، مثلاً مثل تقمص؛ پیراهن پوشیدن. پیراهن که بدن را احاطه کرده؛ یا تعمم یا تنعل، کفش پوشیدن و امثال ذلک؛ این‌ها همه‌شان جده هستند. جده دفعتاً حاصل می‌شود. ممکن است به تدریج ما پا را در کفش بکنیم، ولی یک دفعه تنعل صدق می‌کند که مثلاً کفش پوشیدیم. یا ممکن است مثلاً عمامه را به تدریج بپیچیم، ولی تعمم یعنی گذاشتن عمامه روی سر و احاطه کردن عمامه به سر دفعی است؛ و چیزی که دفعی است و فاقد تدریج است، حرکت ندارد؛ پس جده و ملک حرکت ندارند.

«قَالَ: وَ الْجِدَّةُ دَفْعَةٌ»؛ جده موجود می‌شود دفعتاً.

«أَقُولُ: مَقُولَةُ الْمِلْكِ لَا تَتَحَقَّقُ فِيهِ حَرَكَةٌ»؛ ملک همان جده است. بیان کردم جده گفته می‌شود، ملک هم گفته می‌شود، له هم گفته می‌شود. مقوله ملک در آن حرکت محقق نمی‌شود؛ زیرا ما بیان کردیم که این مقوله ملک عبارت است از نسبت تملک، مالک بودن پیراهن، مالک بودن عمامه، مالک بودن نعل و کفش؛ فَإِنْ حَصَلَ؛ اگر این تملک حاصل بشود «وَقَعَ دَفْعَةً»[2] ؛ دفعی است. و الا اگر حاصل نشود «فَلَا حُصُولَ لَهُ»؛ چیزی نیست اصلاً که بخواهد حرکت کند. پس یا هست یا نیست؛ اگر نیست که خب نیست که حرکت نمی‌کند، اگر هم هست که دفعی است باز هم امر دفعی حرکت نمی‌کند. «فَلَا تَقَعُ فِيهِ حَرَكَةٌ»؛ تعقل نمی‌شود فیه یعنی در ملک حرکتی؛ چون بیان کردم امر دفعی است یا واقع می‌شود یا واقع نمی‌شود؛ اگر واقع نشد و معدوم بود که در معدوم حرکت نیست؛ اگر هم واقع شد دفعی است و در امر دفعی هم حرکت نیست؛ پس علی ای حال در ملک حرکت نیست.

۶. نفی حرکت در مقوله‌های فعل و انفعال

«قَالَ: وَ لَا تُعْقَلُ الْحَرَكَةُ فِي مَقُولَتَيِ الْفِعْلِ وَ الِانْفِعَالِ»؛ در مقوله فعل و انفعال هم حرکت حاصل نمی‌شود. چرا؟ مثلاً تبرد و تسخن. وقتی جسم از تبرد به تسخن منتقل می‌شود، گفته می‌شود که فعل و انفعالی دارد رخ می‌دهد. تبرد دارد از بین می‌رود، تسخن به وجود می‌آید، پس جسم دارد نسبت به تسخن منفعل می‌شود، نسبت به تسخن منفعل می‌شود؛ یا بگویید سخونت دارد در آن تأثیر می‌گذارد؛ یا از قبیل فعل بگیرید یا از قبیل انفعال. تسخن دارد حاصل می‌شود، سخونت دارد حاصل می‌شود یا سخونت دارد در این آب اثر می‌گذارد؛ این در صورتی است که از تبرد به سمت تسخن برود، برعکس می‌شود اگر از تسخن به سمت تبرد برود.

خب حالا حرکت کی می‌خواهد واقع بشود؟ این جسم مثلاً آبی که سرد است، دارد یواش یواش گرم می‌شود، کی می‌خواهد حرکت انجام بشود؟ وقتی که این آب داغ شد، آن‌وقت حرکت انجام می‌شود؟ یا وقتی که این آب سرد شد، آن‌وقت حرکت انجام می‌شود؟ نه؛ چون آن‌وقتی که سرد شد، اگر بخواهد حرکت کند حرکت در برودت می‌کند نه در تبرد؛ یعنی برودت که کیفیت است حرکت می‌کند، حرکت در فعل نیست، تبرد فعل است، برودت کیف است. اگر شیء سرد شد، بعد خواست حرکت کند، این در برودت حرکت می‌کند. در تبرد تا وقتی مشغول کسب برودت است به آن گفته می‌شود تبرد؛ بعد از اینکه به نهایت رسید دیگر گفته نمی‌شود تبرد، گفته می‌شود برودت. نمی‌گویند این آب دارد سرد می‌شود، می‌گویند سرد است. تبرد یعنی دارد سرد می‌شود، برودت یعنی سرد است. وقتی که فعل تمام می‌شود، برودت یا سخونت حاصل می‌شود، اگر حرکتی بخواهد اتفاق بیفتد، حرکت در برودت یا حرکت در سخونت است که می‌شود حرکت در کیف، حرکت در فعل نیست.

اما اگر در حینی که دارد به سمت برودت می‌رود این آب، یا به سمت سخونت می‌رود، در آن‌وقت بخواهد حرکت انجام بشود، معنایش این است که این جسم که دارد به سمت مثلاً حرارت می‌رود، این الان متوجه دو کیفیت متضاد بشود. هم برودت دارد، هم دارد کسب سخونت می‌کند؛ جسم واحد دارد از برودت یعنی از تبرد به سمت تسخن می‌رود نه از برودت؛ از برودت برود مشکلی ندارد، برودت را یواش یواش کنار می‌گذارد جایش سخونت می‌آید. اما در حال تبرد است؛ در حال تبرد اگر بخواهد تسخن پیدا کند معنایش این است که هم دارد متبرد می‌شود، هم دارد متسخن می‌شود؛ یعنی دارد به سمت دو ضد میل می‌کند؛ در حالی که شیء فقط به سمت یک ضد میل می‌کند؛ یا به سمت حرارت می‌رود یا به سمت برودت.

برودت را بگویید دارد حرکت می‌کند اشکال ندارد، برودت دارد می‌رود که به جایش حرارت بیاید؛ اما تبرد را اگر بگویید در حال تبرد دارد تسخن پیدا می‌کند، معنایش این است که الان در همین حالت واحد دارد هم به سمت برودت می‌رود، به سمت برودت میل می‌کند، هم به سمت حرارت میل می‌کند؛ چون دارد فعل را انجام می‌دهد. فعل را دارد انجام می‌دهد؛ اگر تمام شده بود فعل، برودت حاصل شده بود یا سخونت حاصل شده بود، می‌تواند این کیف حاصل شده را تبدیل کند؛ اما در وقتی مشغول فعل است، مشغول تبرد است و می‌خواهد سمت تسخن برود، یا مشغول تسخن است می‌خواهد سمت تبرد برود، معنایش این است که در یک حالت هم به سمت برودت رفت هم به سمت سخونت رفت، یعنی به سمت دو ضد رفت و رفتن یک جسم به سمت دو ضد در حالت واحد جایز نیست. از اینکه شیء در حال تبرد یا تسخن حرکت کند جایز نیست.

«وَ لَا تُعْقَلُ الْحَرَكَةُ فِي مَقُولَتَيِ الْفِعْلِ وَ الِانْفِعَالِ»؛ حرکت در این دو مقوله اصلاً معقول نیست.

«أَقُولُ: هَاتَانِ الْمَقُولَتَانِ»؛ یعنی مقوله فعل و انفعال «لَا تُوجَدُ الْحَرَكَةُ فِيهِمَا»؛ در آن‌ها حرکت واقع نمی‌شود. زیرا انتقال از تبرد به تسخن اگر بعد از کمال تبرد و منتهی شدن تبرد باشد، از تبرد بخواهد به سمت تسخن برود در حالی که کاملاً سرد شده؛ کاملاً سرد شده حالا می‌خواهد برود گرم بشود؛ خب این معنایش این است که برودت را دارد از دست می‌دهد حرارت را می‌گیرد؛ یعنی از برودت به سمت حرارت منتقل می‌شود و این انتقال در کیف است و اشکال ندارد.

«لَمْ يَكُنِ الِانْتِقَالُ مِنَ التَّبَرُّدِ»؛ در این صورت انتقال از تبرد حاصل نشده، انتقال از فعل حاصل نشده، بلکه انتقال از برودت حاصل شده و برودت کیف است. زیرا تبرد معدوم شده و منقطع شده؛ این جسم داشت می‌رفت به سمت تبرد، ولی فرض بر این است که تبردش تمام شد، منتهی شد، به آخر رسید و برودت برایش حاصل شد؛ دیگر الان فعل را گذاشته کنار. پس فعل قطع شده و معدوم شده، معنا ندارد که این فعل معدوم شده منتقل بشود؛ آن برودت حاصل منتقل می‌شود، پس انتقال و حرکت در آن برودت حاصل انجام می‌شود نه در این فعلی که منقطع شد.

این در فرضی بود که فعل منقطع بشود بعد بخواهد حرکت کند. اما «وَ إِنْ كَانَ هَذَا الِانْتِقَالُ قَبْلَ كَمَالِ التَّبَرُّدِ»، قبل از کمال تبرد این انتقال بخواهد حاصل بشود (ضمیر کان به انتقال برمی‌گردد یا به حرکت فرقی نمی‌کند، منتها چون کان مذکر است به انتقال که مذکر است برگرداندیم)، «وَ إِنْ كَانَ هَذَا الِانْتِقَالُ قَبْلَ كَمَالِ الِانْتِقَالِ» یا «قَبْلَ كَمَالِ التَّبَرُّدِ»، قبل از اینکه کاملاً سرد بشود، هنوز دارد به سمت سردی می‌رود، حرکت کند به سمت گرمی، «كَانَ الْجِسْمُ»؛ لازم می‌آید که جسم در حالت واحد یعنی در حال حرکت متوجه به دو کیفیت متضاد باشد؛ «هَذَا خُلْفٌ»؛ یعنی هم به سمت برودت برود زیرا که مشغول تبرد است، هم به سمت سخونت برود زیرا که دارد تبدیل می‌کند. وقتی تبدیل می‌کند یعنی تبرد را به سمت تسخن دارد مبدل می‌کند؛ پس هم دارد به سمت تبرد می‌رود که هنوز به کمال نرسیده، هم به سمت تسخن می‌رود چون دارد تبدیل می‌کند؛ لازم می‌آید یک شیء در یک حالت حرکت کند یا میل داشته باشد به سمت دو ضد و این شدنی نیست. پس در حال تبرد یا در حال تسخن حرکت ممکن نیست؛ یعنی حرکت در فعل انجام نمی‌شود.

تا اینجا شش مقوله را لحاظ کردیم، حرکت در هر شش تا را نفی کردیم؛ یکی جوهر بود، یکی مضاف بود، یکی متی بود، این شد سه تا؛ یکی ملک بود، یکی فعل، یکی انفعال؛ این شش تا را گفتیم در آن‌ها حرکت واقع نمی‌شود. اما آن چهار تای دیگر را اشاره کردیم که در آن‌ها حرکت واقع می‌شود؛ حالا می‌خواهیم وارد توضیح آن چهار تا بشویم؛ اول بیان کنیم حرکت در کم را، بعد در کیف را، بعد هم آن دو تای دیگر را. آن دو تای دیگر چون خیلی بحث جدایی ندارند تقریباً با هم ذکر می‌کنیم.

۷. اثبات حرکت در مقوله کم

الان می‌خواهد حرکت در کم را بیان کند. حرکت در کم را می‌فرمایند که به دو جور می‌شود اثبات کرد: یکی اینکه جسم را متخلخل و متکاثف کنیم، معنایش این است که حرکت کرده؛ یکی اینکه جسم را نموّ دهیم یا لاغر کنیم، باز هم معلوم می‌شود حرکت در کم کرده. چه متکاثف بشود یعنی فشرده بشود پایین برود، و متخلخل بشود یعنی تنک بشود بالا بیاید، حرکت در کم است؛ و چه لاغر و چاق باشد باز هم حرکت در کم است؛ فرقی نمی‌کند، هر دو می‌شوند حرکت در کم.

پس ما حرکت در کم را داریم؛ یکی به صورت تخلخل و تکاثف، یعنی متخلخل شدن و انبوه شدن، متکاثف شدن و فشرده شدن؛ یکی هم به نموّ و ذبول، یعنی لاغر شدن و چاق شدن، رشد کردن و لاغر شدن، هر دو حرکت‌اند، حرکت در کم‌اند. اما در تخلخل و تکاثف توضیح می‌دهند که چگونه یک جسمی با تخلخل اضافه حجم پیدا می‌کند و با تکاثف کمی حجم پیدا می‌کند، و اضافه و کم شدن حجم یعنی حرکت در کم؛ حجم کم است دیگر؛ اضافه بشود یعنی حرکت کرده به سمت بیشتر، به سمت زیاد شدن، کم بشود یعنی حرکت کرده به سمت نقص.

پس علی ای حال در تخلخل و تکاثف حرکت کمی اتفاق می‌افتد. من عبارت خواجه را بیان نمی‌کنم چون تقریباً از خارج نگفتمش؛ اما یک قسمت از عبارت مرحوم علامه را گفتم، آن را می‌خوانم.

«أَقُولُ: لَمَّا بَيَّنَ الْمُصَنِّفُ» که حرکت در چهار مقوله باقی می‌شود و ابطال کرد («أَبْطَلَهُ» به اعتبار اصل لما بر سرش در می‌آید)، و چون باطل کرد وقوع حرکت را در زائد بر این چهار مقوله (گفت فقط در همین چهار مقوله حرکت واقع می‌شود، در زائد بر این چهار مقوله حرکت واقع نمی‌شود)، شروع کرد در تفصیل وقوع حرکت در مقولة مقولة (یعنی یکی یکی از این مقولات چهارگانه را می‌خواهد مطرح کند و حرکت در آن‌ها را بیان کند)، «فَابْتَدَأَ بِالْكَمِّ»؛ از بین این چهار مقوله شروع به کم کرد تا حرکت در کم را بیان کند. و ذکر که حرکت «تَقَعُ فِي الْكَمِّ» در کم حرکت واقع می‌شود به دو اعتبار: یکی به اعتبار تخلخل و تکاثف، دوم به اعتبار نموّ و ذبول؛ نموّ یعنی رشد کردن، ذبول یعنی لاغر شدن، تحلیل رفتن.

تخلخل و تکاثف را بیان کردم؛ جسمی را متخلخل می‌کنیم یعنی تنک می‌کنیم اضافه حجم پیدا می‌کند؛ پنبه‌ای را که مدت‌ها رویش خوابیدیم فشرده شده، پنبه‌زن می‌آید این پنبه را می‌زند باد می‌کند؛ یعنی اضافه حجم پیدا می‌کند. یا مثلاً فرض کنید همین پنبه‌زده شده را چند بار زیر بدنمان می‌گذاریم رویش می‌خوابیم، تکاثف پیدا می‌کند یعنی کمی حجم پیدا می‌کند؛ همان‌طور که توجه می‌کنید جسم که پنبه است در تخلخل و تکاثف حرکت کرده. گاهی هم جسم نموّ و ذبول پیدا می‌کند همان‌طور که بیان کردم؛ رشد می‌کند یا لاغر می‌شود، چاق می‌شود یا لاغر می‌شود، این حرکت در کم است.

هم اولی یعنی تخلخل و تکاثف و هم حرکت کم را در جایی که تخلخل و تکاثف اتفاق می‌افتد توضیح می‌دهند و هم حرکت کم را در جایی که نموّ و ذبول تحقق پیدا می‌کند توضیح می‌دهند. توضیح شرح علامه را به علاوه متن مصنف می‌گذاریم برای جلسات آینده ان‌شاءالله.

 


logo