« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/06/03

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف/ مقولات /توقف حرکت بر امور شش گانه

 

موضوع: مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف/ مقولات /توقف حرکت بر امور شش گانه

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

مقدمه: توقف حرکت بر امور شش‌گانه

صفحه ۲۶۲، سطر ۲۰.

قال: «یتوقف (حرکت) علی المتقابلین و العلتین و المنسوب إلیه و المقدار»[1] .

بحث در چهارمین مقوله یعنی «أین» داشتیم. به مناسبت بحث در أین، وارد بحث در حرکت شدیم. حرکت را تعریف کردیم و توضیح دادیم که موجود است. اولاً بیان کردیم که چیست، ثانیاً بیان کردیم که موجود است. و قانون هم همین است که اول چیستی شیء را بیان کنیم، بعد وجودش را ذکر کنیم.

حالا می‌خواهیم بیان کنیم که حرکت بر چه چیزهایی متوقف است. می‌فرمایند حرکت بر شش چیز توقف دارد: مبدأ، منتهی، محرک، متحرک، ما فیه الحرکة و مقدار حرکت که زمان است. این‌ها را خواندیم، در جاهای دیگر گفته شده که حرکت بر شش چیز توقف دارد. الان هم همان را داریم می‌گوییم. منتهی خواجه عبارت‌ها را به طور کنایی ذکر می‌کند.

تبیین متقابلین (مبدأ و منتهی)

می‌گوید حرکت متوقف است بر متقابلین. مرادش از متقابلین مبدأ و منتهی است، چون مبدأ و منتهی مقابل هم‌اند. چنان‌که بعداً خواهیم گفت با هم تضاد دارند، تقابل تضاد دارند. پس حرکت توقف دارد بر متقابلین یعنی حرکت توقف دارد بر مبدأ و منتهی، یا به عبارت دیگر توقف دارد بر «ما منه الحرکة» که مبدأ است و «ما إلیه الحرکة» که منتهی است. پس در هر حرکتی ما این دو چیز را لازم داریم؛ یکی مبدأ یکی منتهی.

تبیین علتین (محرک و متحرک)

بعد خواجه می‌گوید: «و العلتین». یعنی حرکت توقف دارد بر دو علت، دو مبدأ؛ یکی مبدأ فاعلی که «محرک» است، یکی مبدأ قابلی که «متحرک» است. در هر حرکتی ما این دو مبدأ را داریم؛ هم محرک را داریم، هم متحرک را داریم. این شد چهار تا. از محرک و متحرک تعبیر کرده به «علتین»، یعنی علت فاعلی که محرک است و علت قابلی که متحرک است.

تبیین منسوبٌ‌إلیه (ما فیه الحرکة / مقوله)

بعد گفتیم «ما فیه الحرکة» را هم لازم داریم. یعنی حرکت در یک مقوله‌ای انجام می‌شود؛ گاهی در مکان حرکت می‌کند، می‌شود حرکتِ أینی. گاهی مثلاً شیئی در کمیت حرکت می‌کند، می‌شود حرکتِ کمی؛ مثلاً رشد می‌کند یا لاغر می‌شود. گاهی در کیفیت حرکت می‌کند؛ سیبی مثلاً سبز است، بعد می‌شود زرد، بعد می‌شود سرخ. در کیفیت حرکت می‌کند. گاهی هم در وضع حرکت می‌کند، که وضعش را عوض می‌کند؛ این در دستِ راستِ ماست، حرکت می‌کنیم می‌آید در دستِ چپِ ما قرار می‌گیرد، وضعمان عوض می‌شود؛ یعنی نسبتمان به امور خارجی تغییر می‌کند.

پس حرکت در یک مقوله‌ای انجام می‌گیرد. در مقوله جوهر هم بعضی گفتند حرکت هست، بعضی گفتند نیست؛ صدرا معتقد است که حرکت جوهری هم داریم؛ یعنی حرکت در مقوله جوهر هم واقع می‌شود. این هم یکی از چیزهایی است که لازم است که در حرکت داشته باشیم. و آن عبارت است از مقوله که حرکت را به آن مقوله نسبت می‌دهیم؛ می‌گوییم حرکت کردیم در جوهر، حرکت کردیم در کیف یا در کم؛ می‌بینید حرکت را به یک مقوله‌ای داریم نسبت می‌دهیم. پس «منسوبٌ‌إلیه» هم که همان مقوله است، در حرکت لازم است.

تبیین مقدار (زمان)

آخرین چیزی که لازم داریم مقدار است؛ یعنی مقدار حرکت داریم. مقدار حرکت را از آن تعبیر می‌کنیم به زمان. پس در هر حرکتی مقدار حرکت داریم، مقدار حرکت زمان است، بنابراین در هر حرکتی زمان هم داریم. توجه کردید در هر حرکتی شش چیز ما داریم و هیچ حرکتی از این شش تا خالی نیست. هر حرکتی مبدأ دارد و منتهی دارد، این دو تا. محرک دارد، متحرک دارد، این چهار تا. منسوبٌ‌إلیه یعنی ماهیتی که در آن حرکت می‌کند دارد و مقدار حرکت یعنی زمان دارد، این شش تا.

تطبیق عبارت ماتن (خواجه نصیرالدین طوسی)

صفحه ۲۶۲ هستیم، سطر بیستم.

قال: یتوقف حرکت بر دو امر متقابل که مبدأ و منتهی است، بر دو علت که مبدأ فاعلی یعنی محرک و مبدأ قابلی یعنی متحرک است، متوقف است بر منسوبٌ‌إلیه یعنی ماهیتی که حرکت به او نسبت دارد و حرکت در او انجام می‌گیرد، و مقدار؛ توقف دارد حرکت بر مقدار یعنی مقدار حرکت که زمان است. حرکت بر این شش چیز توقف دارد، یعنی هر حرکتی مشتمل بر این شش چیز است. اگر این شش چیز وجود نداشته باشد حرکت تحقق پیدا نمی‌کند. حرکت اگر بخواهد تحقق پیدا کند به این شش تا احتیاج دارد و واجد این شش تا هست.

تطبیق عبارت شارح (علامه حلی) در امور شش‌گانه

أقول: وجود حرکت توقف دارد بر شش امر، که اگر بخواهد حرکت موجود بشود آن شش امر باید باشد. یکی از آن شش امر «ما منه الحرکة» است که اسمش را می‌گذاریم مبدأ حرکت؛ که از او حرکت شروع می‌شود، از او شروع می‌شود. «مِن» در اینجا مِنِ ابتدائیه است به معنی شروع.

«ما منه الحرکة»؛ جایی که یا چیزی که از او حرکت شروع می‌شود. دوم «ما إلیه الحرکة»؛ «ما إلیه الحرکة» منتهی است، یعنی حرکت به سمتش ختم می‌شود، به سمتش می‌رود و در آنجا ختم می‌شود.

«أعنی» تفسیری برای «أحدها» و «ثانی» با هم است؛ تفسیرِ «ثانی» تنها نیست، تفسیرِ هر دو است. أعنی مبدأ الحرکة و منتهاها. مراد از «ما منه الحرکة» مبدأ حرکت است، مراد از «ما إلیه الحرکة» منتهیِ حرکت است. پس به جای «ما منه الحرکة» و «ما إلیه الحرکة» می‌شود مبدأ و منتهی را گذاشت.

و ظاهر این است که مراد مصنف به «متقابلین» که در عبارت آورده، «هذان» این دو تاست؛ یعنی مبدأ و منتهی است. زیرا مبدأ و منتهی متقابل همدیگر هستند. یعنی «لا یجتمعان فی شیءٍ واحد[2] »؛ در یک شیء جمع نمی‌شوند. بعداً نحوه تقابلشان را هم بیان می‌کنیم که «تضاد» است. اصل تقابلشان روشن است، نحوه‌اش را هم بعداً بیان می‌کنیم. چون این دو تا متقابل بودند مصنف هم از آن‌ها تعبیر کرد به «متقابلین»، یعنی متقابلین را کنایه از این دو تا قرار داد.

«لا یجتمعان فی شیءٍ واحد باعتبارٍ واحد»؛ این دو تا یعنی مبدأ و منتهی در یک شیء به یک اعتبار جمع نمی‌شوند. البته ممکن است یک شیء هم مبدأ باشد هم منتهی، منتها به اعتباری مبدأ باشد، به اعتبار دیگر منتهی باشد. مثلاً فرض کنید دو تا جسم را ملاحظه کنید که به هم چسبیده باشند (نه چسبیده باشند یعنی به هم تماس داده باشند، چسبیده باشند که یک جسم شده باشند). خب آن محل اتصال، یک سطح است که هم مال این جسم است هم مال آن جسم است. به آن می‌گوییم سطح مشترک، که مشترک بین هر دو جسم است. آن‌وقت این سطح «بدایت» است برای یک جسمی و «نهایت» است برای جسم دیگر. از طرف راست شروع کنید مثلاً بیایید به این وسط که می‌رسید این سطح نهایت جسم است. دوباره می‌خواهید بروید سراغ طرف چپ، همین سطح بدایت جسم چپی است. نهایت جسم دست راستی است و بدایت جسم دست چپی است (یا برعکس). بالاخره بدایت یک جسم است و نهایت یک جسم.

یعنی مبدأ و منتهی است؛ هم مبدأ است هم منتهی. پس مبدأ و منتهی در یک سطح جمع شدند، منتها به دو اعتبار، به دو قیاس. وقتی مقایسه‌اش کردید با جسم دست راست شد منتهی، وقتی مقایسه‌اش کردید با جسم دست چپ شد مبتدا (یا برعکس). پس هم مبدأ شد هم منتهی، منتها به دو اعتبار. نه به اعتبار واحد؛ به اعتبار واحد نمی‌شود یک شیء هم مبدأ باشد هم منتهی باشد. و تعریف متقابلان هم همین است که دو چیز نتوانند به اعتبار واحد در یک جا جمع بشوند. این را می‌گوییم متقابلان. حتماً باید به اعتبار واحد جمع نشوند، وگرنه ممکن است به دو اعتبار جمع بشوند.

اگر دو چیز به دو اعتبار در یک جا جمع شدند منافات ندارد که تضاد داشته باشند. ولو جمع شدند، ولی تضاد دارند چون با دو اعتبار جمع شدند. دلیل تضادشان این است که با یک اعتبار نمی‌توانند جمع بشوند. در اینجا هم همین‌طور است؛ مبدأ و منتهی به یک اعتبار بر یک جا صادق نیستند، به دو اعتبار صادق‌اند. یعنی یک شیء را، یک سطح را می‌شود هم مبدأ گرفت هم منتهی گرفت، منتها با دو اعتبار. یا یک خط را می‌شود مبدأ سطحی قرار داد، منتهیِ سطح دیگر. ولی باز هم به دو اعتبار و به دو قیاس.

پس مبدأ و منتهی متقابل‌اند. چرا متقابل‌اند؟ چون تعریف تقابل برایشان صادق است؛ تعریف تقابل چیست؟ «لا یجتمعان فی شیءٍ واحد باعتبارٍ واحد». این تعریف تقابل است. متقابلان دو چیزی هستند که «لا یجتمعان فی شیءٍ واحد باعتبارٍ واحد». و مبدأ و منتهی این‌چنین هستند؛ یعنی در یک شیء به اعتبار واحد جمع نمی‌شوند، اگرچه در یک شیء به دو اعتبار جمع بشوند. پس متقابلان‌اند. چون متقابلان‌اند خواجه از آن‌ها تعبیر به متقابلان کرد.

الثالث «ما به الحرکة». «ما منه» را داشتیم، «ما إلیه» را داشتیم، حالا سومی «ما به» است. سومین چیزی که حرکت بر آن متوقف است «ما به الحرکة» است. یعنی چیزی که حرکت به توسط او انجام می‌شود، یعنی سبب فاعلیِ حرکت، یعنی محرک. و هو السبب و العلة الفاعلیة لوجود الحرکة. که عرض کردم یعنی محرک.

الرابع «ما له الحرکة». بیان کردم «منه» را داریم، «إلیه» را داریم، «به» هم داریم، حالا می‌خواهیم بگوییم «له» را هم داریم. «ما له الحرکة» یعنی چیزی که حرکت برایش ثابت است، یعنی قابلِ حرکت است، یعنی متحرک است. «ما له الحرکة» یعنی جسم متحرک. و هو العلة القابلیة، علت قابلی حرکت است. و هذان (یعنی آن علت فاعلی و این علت قابلی) هما المرادان بقوله «و العلتین». اینکه گفت مصنف «و العلتین»، مرادش همین دو تا علت است، یعنی علت فاعلی که محرک نامیده می‌شود و علت قابلی که متحرک نامیده می‌شود.

الخامس «ما فیه الحرکة». «ما فیه الحرکة» دو تاست؛ یکی زمان است یکی مقوله است. زمان را ششمین مطلب قرار دادیم که بعداً خواهیم گفت. اما مقوله را الان پنجمین قرار دادیم که الان داریم بیان می‌کنیم. «ما فیه الحرکة» یعنی آن‌چه که حرکت در آن انجام می‌شود و تبدل پیدا می‌کند، مقوله است. مقوله تبدل پیدا می‌کند. مثلاً فرض کنید که این رنگ که بیان کردم؛ رنگ سبز است، بعد می‌شود زرد، بعد می‌شود سرخ. این تغییر در کیف است، حرکت در کیف است. منتها با تبدیل نوع دارد انجام می‌شود. سبزی یک نوع است از «لون»، لون به منزله جنس است، سبز بودن یک نوع است، زرد بودن نوع دیگر، سرخ بودن نوع سوم.

این حرکت که دارد در مقوله انجام می‌شود در واقع مقوله دارد تبدل نوع پیدا می‌کند، نوعش متبدل می‌شود. در کم هم همین‌طور. در وضع هم همین‌طور. وضع هم مثلاً دستِ راست بودن یک نوع وضع است، دستِ چپ بودن یک نوع وضع است. وقتی ما حرکت می‌کنیم به طوری که آن دری که دستِ راستِ ما بود الان دستِ چپِ ما واقع می‌شود، در واقع داریم نوعِ وضعمان را عوض می‌کنیم. علی‌أی‌حال در هر مقوله‌ای که حرکت رخ می‌دهد، این مقوله دارد نوعی را به نوعی دیگر تبدیل می‌کند. در هر حرکتی ما چنین مقوله‌ای لازم داریم که در آن تغییر حاصل می‌شود، در آن حرکت حاصل می‌شود. پس ما به «ما فیه الحرکة» احتیاج داریم؛ «ما فیه الحرکة» همان مقوله است.

آن‌وقت ما حرکت را به مقوله نسبت می‌دهیم. چون به مقوله نسبت می‌دهیم مقوله می‌شود «منسوبٌ‌إلیه». و به همین جهت هم هست که خواجه از مقوله‌ای که حرکت در او واقع می‌شود، تعبیر به «منسوبٌ‌إلیه» کرده. و الخامس «ما فیه الحرکة»؛ یعنی مقوله‌ای که «ینتقل الجسم فی تلک المقولة من نوعٍ إلی نوع»، که این‌ها را توضیح دادم. و ظاهر این است که همین پنجمی که «ما فیه الحرکة» هست مراد است به قول خواجه که فرمود «و المنسوب إلیه».

خب حالا چرا تعبیر به «منسوبٌ‌إلیه» کرد؟ و چرا شما «منسوبٌ‌إلیه» را کنایه از مقوله گرفتید؟ زیرا مقوله هست که «تُنسَب الحرکة إلیها بالتبعیة». مقوله هست که حرکت به این مقوله نسبت داده می‌شود به تبعیت. «به تبعیت» مرتبط به «تُنسَب» است و نحوه نسبت را بیان می‌کند. نسبت حرکت به مقوله، نسبت تابع به متبوع است. پس نسبت دارد به تبعیت؛ یعنی منسوب به مقوله است زیرا که تابعِ مقوله است، حرکت تابع مقوله است. می‌گوییم حرکتِ در مثلاً کیف، مقوله کیف، یا حرکتِ در مقوله کم. همان‌طور که توجه می‌کنید، کم و کیف تابعی پیدا می‌کنند به نام حرکت، که ما از آن تابع تعبیر می‌کنیم به حرکتِ در کیف، حرکتِ در کم و حرکتِ در جوهر و امثال ذلک؛ که ملاحظه می‌کنید حرکت را داریم نسبت می‌دهیم به مقوله. مقوله می‌شود منسوبٌ‌إلیه.

السادس، زمان. ششمین چیزی که حرکت به آن احتیاج دارد و باید در حرکت حاصل باشد زمان است. زمان چیست؟ الذی تقع فیه الحرکة. زمانی که حرکت در آن واقع می‌شود که ما او را مقدار حرکت هم می‌نامیم، آن می‌شود ششمین امری که حرکت به آن احتیاج دارد. و هو المراد بقول المصنف؛ «هو المراد» یعنی همین زمان است که اراده شده به قول مصنف که گفت «و المقدار». یعنی مصنف از کلمه «المقدار» زمان را اراده کرده. چرا؟ چون زمان مقدار حرکت است، پس عیبی ندارد که به جای زمان ما مقدار بگوییم.

اتحاد و تغایر مبدأ و منتهی

قال: «فما منه و ما إلیه قد یتحدان محلاً و قد یتضادان ذاتاً و عرضاً».

«قد» در اینجا برای تقلیل است. یعنی «ما منه الحرکة» که مبدأ است و «ما إلیه الحرکة» که منتهی است، گاهی محلشان یکی می‌شود. یعنی یک نقطه است یا یک سطح است یا هر چه، یک محل است که هم به آن می‌گوییم مبدأ حرکت هم به آن می‌گوییم منتهی حرکت. گاهی مبدأ و منتهی یک محل دارند. گاهی هم محل‌هایشان تغایر دارد؛ مبدأ یک چیز است منتهی یکی دیگر است. آن‌وقت که تغایر دارد، گاهی ذاتِ این دو تا محل فرق دارد، گاهی ذات فرق ندارد عرض فرق دارد، عرضشان فرق دارد؛ که این‌ها را مثال می‌زنیم.

پس این‌طور شد؛ سه حالت برای محلِ مبدأ و منتهی داریم: یکی اینکه محلِ این دو تا واحد باشد. یکی اینکه متغایر باشد ذاتاً، یعنی دو تا ذات باشند؛ محل آن مبدأ ذاتی است، محل منتهی ذات دیگر. سوم اینکه محل یک ذات باشد منتها دو تا عرض داشته باشد؛ یک عرضش محلِ مبدأ باشد، یک عرضش محلِ منتهی باشد. این سه تا قسم را داریم وقتی مثال می‌زنیم روشن می‌شود.

در حرکتِ دورانی، هر نقطه‌ای را که حساب کنید هم مبدأ حرکت است هم منتهی. چون حرکت از آنجا شروع می‌شود دوباره به آنجا ختم می‌شود، باز دوباره همان نقطه شروع می‌شود برای دورِ بعدی. همان نقطه‌ای که منتهیِ حرکت قبلی بود مبدأ می‌شود برای دور بعدی. پس هر نقطه‌ای را که حساب کنید هم مبدأ حرکت می‌شود هم منتهی می‌شود. یعنی محلِ مبدأ و محل منتهی همان نقطه است. اینجا اصطلاحاً می‌گوییم مبدأ و منتهی به لحاظِ محل متحدند. به لحاظِ محل متحدند نه خودشان متحدند. خودشان که قرار شد تضاد داشته باشند، تقابل داشته باشند. به لحاظِ محل متحدند یعنی محلِ واحد دارند. یعنی یک نقطه است در مثلاً این محیطِ دایره که هم مبدأ می‌شود برای حرکت این متحرک هم منتهی می‌شود برای حرکت. چیزی که روی این دایره حرکت می‌کند از این نقطه شروع می‌کند دوباره به این نقطه ختم می‌کند، دوباره باید از این نقطه دور بعدی را شروع کند و دور بعدی را هم به همین نقطه ختم کند و هکذا. این در حرکت دورانی بود، که توجه کردید مبدأ و منتهی می‌توانند در یک محل جمع بشوند یا به عبارت دیگر محلشان متحد بشود.

اما در حرکت مستقیم؛ در حرکت مستقیم دیگر مبدأ و منتهی یکی نمی‌شوند، تغایر پیدا می‌کنند. منتها گاهی ذاتشان تغایر پیدا می‌کند، گاهی عرضشان تغایر پیدا می‌کند. مثلاً فرض کنید جسمی را که سفید است دارد می‌رود سیاه بشود. حرکت از سفیدی به سیاهی است. سفیدی مبدأ، سیاهی منتهی. سفیدی و سیاهی دو تا ذات‌اند، ولو عرض‌اند ولی بالاخره ذات‌اند. آن‌وقت حرکت مبدأش می‌شود این ذات، منتهی‌اش می‌شود آن ذات؛ دو تا ذات متغایر.

گاهی ذات واحد است؛ ذاتی که محل حرکت قرار می‌گیرد واحد است، منتها دو تا عرض دارد، یک عرضش می‌شود مبدأ، یک عرض دیگرش می‌شود منتهی. مثلاً حرکت می‌کنیم از یمین به سمت یسار، از راست به چپ. حرکت ما مثلاً در یک زمین است، منتها از طرف راست زمین می‌رویم طرف چپ زمین؛ مبدأ می‌شود طرف راست، منتهی می‌شود طرف چپ. ذات همین زمین است که حرکت در آن دارد انجام می‌شود. مبدأ و منتهی یک ذات‌اند اما دو عرض‌اند. یعنی محل به عبارت دیگر یک ذات است، منتها دو تا عرض دارد که یک عرض شده محل برای مبدأ، یک عرض شده محل برای منتهی. همان‌طور که توجه کردید یمین و یسار؛ یمین و یسار دو تا عرض‌اند برای یک ذات. آن‌وقت یک عرض را که مثلاً یمین است مبدأ قرار می‌دهیم، عرض دیگر را که یسار است منتهی قرار می‌دهیم.

پس روشن شد؛ گاهی مبدأ حرکت و منتهیِ حرکت یک محل دارند (در حرکت دورانی این اتفاق می‌افتد). گاهی دو محل دارند، یعنی محل‌هایشان تغایر دارد. این تغایر یا تغایر ذاتی است یعنی ذاتشان متغایر است، یا تغایر عرضی است یعنی عرضشان متغایر است.

قال: فما منه و ما إلیه (یعنی «ما منه الحرکة» که مبدأ است و «ما إلیه الحرکة» که منتهی است) این دو تا قد یتحدان؛ گاهی متحد می‌شوند. خودشان متحد می‌شوند؟ می‌فرماید نه «محلاً»، از حیث محل متحد می‌شوند، وگرنه خودشان که عرض کردیم تضاد دارند، تقابل دارند، نمی‌توانند متحد باشند. «و قد یتضادان» گاهی هم با هم تضاد پیدا می‌کنند؛ مبدأ با منتهی تضاد پیدا می‌کند. تضادش هم گاهی «ذاتاً» است گاهی «عرضاً» است؛ یعنی گاهی دو ذات متضادند گاهی دو عرض متضادند. به بیانی که گفته شد.

[سؤال شاگرد:] خودِ مبدأ و منتهی محل است؟ نه که محلِ مبدأ و منتهی؟ مبدأ یعنی محلِ ابتدا، منتهی یعنی محلِ انتها.

[پاسخ استاد:] ببینید، در آن نقطه‌ای که بیان کردم توجه کنید، مبدأ همان محل است برای شروع حرکت، هم محل است برای ختم حرکت. یعنی هم مبدأ برایش صدق می‌کند هم منتهی برایش صدق می‌کند. ما همان را داریم می‌گوییم. یعنی این محل، هم مبدأ برایش صادق است هم منتهی برایش صادق است.

[سؤال شاگرد:] خودِ مبدأ و منتهی متحدند اینجا، ولی به اعتبار است؟ این‌جوری نمی‌شود گفت؟

[پاسخ استاد:] بله، مبدأ و منتهی متحدند. ببینید، درست است ولی یعنی محلِ شروعِ حرکت و محلِ ختمِ حرکت می‌شود متحد.

[سؤال شاگرد:] در عربی بگوییم این‌جوری می‌گوییم؟ بله، «محل المبدأ».

[پاسخ استاد:] نه، «محل المبدأ» نمی‌گوییم. «ما منه الحرکة» که یعنی «ما یشرع منه الحرکة». «ما إلیه الحرکة» یعنی «ما ینتهی إلیه الحرکة». این‌ها به لحاظ محل متحدند یعنی یک محل دارند. یعنی یک موصوف دارند. این‌طوری بگویید؛ یعنی یک موصوف دارند. یک چیز است که هم متصف است به مبدأ هم متصف است به منتهی. البته تضاد ما گفتیم بین مبدأ و منتهی تضاد است، تقابل است. الان داریم این‌ها را جمع می‌کنیم، منتها با دو اعتبار. بعداً اشکال مطرح می‌شود که این‌ها اگر متضادند چگونه در یک جا جمع شدند؟ این را مطرح می‌کند خودِ مرحوم علامه در متنِ بعدی و جواب می‌دهد؛ جواب را نمی‌پسندد (یعنی این کلام را اصلاً به این صورت مشکل می‌بیند که مبدأ و منتهی یک جا جمع بشوند. می‌گوید مبدأ و منتهی تضاد دارند نمی‌توانند یک جا جمع بشوند). بله، در آن دایره هم مبدأ هم منتهی، آن باید یک جور بحث بشود. در حرکت مستقیم یک جور دیگر باید بحث بشود؛ این بحث البته می‌آید دیگر من الان واردش نشوم، در جای خودش بیان خواهم کرد.

تطبیق عبارت شارح در اتحاد و تغایر مبدأ و منتهی

أقول: «ما منه» و «ما إلیه» (یعنی «ما منه الحرکة» و «ما إلیه الحرکة») قد یکون محلهما واحداً. گاهی محلشان یکی است. بعد هم یک خط بعد: «و قد یتغایر محلهما». گاهی محلشان یکی است گاهی هم محلشان تغایر دارد. آن‌وقت هم که تغایر دارد یا دو ذات متغایرند یا دو عرض متغایر؛ که این‌ها همه توضیح داده شد.

«ما منه الحرکة» و «ما إلیه الحرکة» قد یکون محلهما واحداً، «لکن لا باعتبارٍ واحد»؛ نه به یک اعتبار، چون اگر یک اعتبار باشد نمی‌توانند جمع بشوند، تقابل دارند جمع نمی‌شوند. به دو اعتبار؛ به یک اعتبار مبدأ است به یک اعتبار منتهی است. این محل به یک اعتبار مبدأ است به یک اعتبار منتهی، به یک اعتبار «ما منه الحرکة» است به یک اعتبار «ما إلیه الحرکة».

«کالنقطة فی الحرکة المستدیرة»؛ مثل یک نقطه‌ای که مثلاً روی دایره باشد در حرکت مستدیر. شخصی روی دایره‌ای دارد حرکت می‌کند؛ خب یک نقطه از این دایره هم می‌شود مبدأ حرکت او، هم می‌شود منتهی حرکت او، منتها به دو اعتبار که بیان کردیم. چون از اینجا شروع می‌کند می‌شود مبدأ، چون در اینجا ختم می‌کند می‌شود منتهی. در هر دوری این‌طور است. پس اعتبارها مختلف می‌شود و چون اعتبارها مختلف می‌شود اشکالی ندارد که در یک محل هم مبدأ باشد هم منتهی باشد.

«کالنقطة فی الحرکة المستدیرة»؛ فإنها (یعنی این نقطه) «بعینها» (همان نقطه معین، نه یک نقطه نوعی که بتواند اشخاصِ متعدد داشته باشد؛ یک شخصش را مبدأ قرار بدهیم یک شخصش را منتهی. اینکه اجتماع مبدأ و منتهی در محلِ واحد نیست. اگر بخواهیم اجتماع حاصل بشود باید این نقطه معین را، یعنی نقطه شخصی را هم مبدأ قرار بدهیم هم منتهی قرار بدهیم تا اجتماع حاصل بشود) فإنها (این نقطه بعینها) مبدأ برای حرکت مستدیره و همان نقطه هم منتهی است «لها» (یعنی برای حرکت مستدیره) منتها به دو اعتبار. به یک اعتبار مبدأ است به یک اعتبار منتهی است.

این در صورتی بود که «ما منه» و «ما إلیه» محلشان واحد باشد. اما آنجایی که محلشان تغایر داشته باشد، عرض کردیم تغایر گاهی به لحاظ ذات است گاهی به لحاظ عرض است. «و قد یتغایر محلهما»؛ یعنی محلِ «ما منه الحرکة» و «ما إلیه الحرکة» محلشان فرق می‌کند، «کالحرکات المستقیمة». در حرکات مستقیم این‌طور است که مبدأ چیزی است منتهی چیزی دیگر است.

«ثم قد یتضاد المحل فی المتکثر». «فی المتکثر» یعنی در آنجایی که تغایر هست، در آنجایی که مبدأ و منتهی دو چیزند. چون گفتیم مبدأ و منتهی گاهی متحدند، در متحد بحثی الان نیست، در متکثر الان داریم بحث می‌کنیم. در آنجایی که مبدأ و منتهی متحد نباشند بلکه متکثر باشند یعنی متغایر باشند، گاهی تغایرشان به صورت تضاد است. تضاد در ذات یا تضاد در عرض.

«ثم قد یتضاد المحل فی المتکثر»؛ یعنی در آنجایی که مبدأ و منتهی متکثر باشند متحد نباشند، در آنجا گاهی تضاد به لحاظ ذات است، مثل حرکت از «سواد إلی البیاض»، که سواد می‌شود مبدأ بیاض می‌شود منتهی. و این سواد و بیاض دو تا ذات‌اند؛ تغایر دارند، تضاد دارند، تغایر و تضاد به لحاظ ذات دارند، یعنی دو تا ذات‌اند. «أو عرضاً»؛ یا اینکه تغایرشان به لحاظ ذات نیست به لحاظ عرض است، مثل حرکت از «یمین إلی الشمال»؛ یعنی یمین و شمال مبدأ و منتهی هستند و دو تا عرض هم هستند. حرکت از عرضی به عرضِ دیگر صورت می‌گیرد و تحقق پیدا می‌کند. چنین حرکتی محلش متغیر است، اینکه این حرکت محلِ مبدأ و منتهی‌اش متغایر است (بیان کردم محلش متغیر است درست نیست، محلِ مبدأ و منتهی‌اش متغایر است). منتها تغایر در عرض است، یعنی یمین عرضی است غیر از شمال که عرض دیگری است و همچنین شمال عرضی است غیر از یمین که عرض دیگری است.

دو اعتبار متقابل در مبدأ و منتهی (تضایف و تضاد)

خب. قال: «و لهما اعتباران متقابلان؛ أحدهما بالنظر إلی ما یقالان له». «ثانیهما» دیگر نداریم، در عبارت خواجه «ثانیهما» نداریم. فقط «أحدهما» آمده. گفت «اعتباران»، باید بگوید «أحدهما و ثانیهما» ولی «ثانیهما» را نمی‌گوید چون روشن است. فقط آن «أحدهما» را که یک خرده احتیاج به ذکر داشته ذکر کرده.

«ما منه الحرکة» و «ما إلیه الحرکة» با دو چیز سنجیده می‌شوند. حالا ما به جای «ما منه» و «ما إلیه» بگوییم مبدأ و منتهی، اشکالی ندارد دیگر، یکی است. مبدأ گاهی با «ذو المبدأ» سنجیده می‌شود. ذو المبدأ همان حرکت است، منتها نه با لحاظِ حرکت بودنش، به لحاظِ ذو المبدأ بودنش؛ یعنی این حیث را اعتبار می‌کند، حیث ذو المبدأ بودنش را. همچنین منتهی را با «ذو المنتهی» می‌توانیم بسنجیم. ذو المنتهی هم حرکت است و ما حرکت را نه به عنوان اینکه حرکت است بلکه به این حیث که ذو المنتهی است با منتهی می‌سنجیم. مبدأ و منتهی شرط حرکت‌اند. اما اگر حرکت را به معنای ذو المبدأ و ذو المنتهی بگیرید، با این حیث ملاحظه‌اش کنید، مبدأ با ذو المبدأ می‌شود «متضایفان».

تعریف متضایفان این است که دو مفهومی که درکِ یکی‌شان همراه است با درکِ دیگری؛ مثلاً ابوت و بنوت متضایفان‌اند، درکِ یکی همراه است با درکِ دیگری. شما ابوت را بخواهید درک کنید باید بنوت را درک کنید، بنوت را هم بخواهید درک کنید باید ابوت را درک کنید. تنها تنها درک نمی‌شوند، باید با هم درک شوند. این قانون تضایف دو امر وجودی هستند که با همدیگر درک می‌شوند، نمی‌شود این دو تا را جداجدا درک کرد. این تعریف متضایفان است.

مبدأ و ذو المبدأ همین‌طورند. شما نمی‌توانید مفهوم مبدأ را درک بکنید ذو المبدأ به ذهنتان نیاید، یا ذو المبدأ را درک کنید مبدأ به ذهنتان نیاید. همچنین در منتهی و ذو المنتهی. پس منتهی و ذو المنتهی، همچنین مبدأ و ذو المبدأ با هم تضایف دارند. تقابل دارند، سنخ تقابلشان هم تضایف است.

اما مبدأ و منتهی خودشان را با هم بسنجیم، نه مبدأ را با ذو المبدأ، نه منتهی را با ذو المنتهی؛ بلکه مبدأ را با منتهی بسنجیم. در این حالت می‌بینید بینشان تضاد است. باز هم تقابل دارند منتها نه تقابل تضایف، بلکه تقابل تضاد. چرا تقابل تضایف ندارد؟ چون مبدأ را بخواهید تعقل کنید و تصور کنید لازم نیست منتهی را تصور کنید. منتهی را هم بخواهید تصور کنید لازم نیست مبدأ را تصور کنید. پس تضایف بینشان نیست. «عدم و ملکه» یا «سلب و ایجاب» هم که تناقض است بینشان نیست چون یکی عدمی یکی وجودی نیست، هر دو وجودی‌اند. پس لا یبقی از چهار قسم تقابل جز اینکه تقابل تضاد بینشان باشد.

پس بین مبدأ اگر با ذو المبدأ سنجیده بشود (بین مبدأ و ذو المبدأ) تقابل تضایف است. اگر مبدأ را با منتهی بسنجید بینشان تقابل تضاد است. تقابل تضایف با تقابل تضاد خودشان تقابل دارند. خودِ این دو تا تقابل‌ها تقابل دارند. لذا می‌توانیم بگوییم برای مبدأ و منتهی دو نوع تقابل است که این دو نوع تقابل با هم تقابل دارند. یا به عبارت دیگر می‌توانیم بگوییم برای مبدأ و منتهی دو اعتبار است، دو سنجش است که این دو اعتبار متقابل‌اند. خواجه هم همین را می‌گوید: «لهما اعتباران متقابلان». برای مبدأ و منتهی دو اعتباری که این دو اعتبار تقابل دارند. ولو هر اعتبار تقابلی است؛ این اعتبار تقابل تضاد است آن اعتبار تقابل تضایف است، این دو تا تقابل‌ها هم با هم تقابل دارند، این دو تا اعتبارها هم با هم تقابل دارند.

بعد می‌گوید: «أحدهما بالنظر إلی ما یقالان له». «ثانیهما» را بیان کردم نمی‌گوید.

«أحدهما» یعنی یکی از این دو اعتبار در وقتی است که شما نظر کنید به چیزی که «یقالانِ» این مبدأ و منتهی «لَهُ» به آن چیز. ضمیر «لَه» برمی‌گردد به «ما». ضمیر «یقالان» برمی‌گردد به مبدأ و منتهی. مراد از «ما»، «ما یقال له المبدأ» ذو المبدأ است، مراد از «ما»، «ما یقال له المنتهی» ذو المنتهی است. یعنی یکی از این دو اعتبار در وقتی است که شما مبدأ را با «ما یقال له المبدأ» که ذو المبدأ است بسنجید، منتهی را با «ما یقال له المنتهی» که ذو المنتهی است بسنجید. یکی از دو اعتبار در این سنجش حاصل می‌شود. اعتبار دوم در سنجش دیگر حاصل می‌شود که سنجش دیگر عبارت است از سنجش مبدأ با منتهی. عبارت روشن شد ان‌شاءالله دیگر، توضیح دادم حالا از رو بیان می‌کنم.

[سؤال شاگرد:] «متقابلان» صفتِ «اعتباران» است؟

[پاسخ استاد:] بله، متقابلان صفتِ اعتباران است، خبر نیست. «لهما اعتباران متقابلان». «لهما» خبرِ مقدم است، «اعتباران» مبتدای مؤخر است، آن‌وقت این مبتدا که «اعتباران» است متصف شده به «متقابلان». لهما اعتباران متقابلان؛ أحدهما بالنظر إلی ما یقالان له و ثانی بالنظر به آن یکی دیگر، یعنی مبدأ ملاحظه شود با منتهی، منتهی ملاحظه شود با مبدأ.

تطبیق عبارت شارح در دو اعتبار متقابل

أقول: الذی فهمناه من هذا الکلام این است که لکل واحدٍ (برای هر یک از) «ما منه» و «ما إلیه»، یعنی برای هر یک از مبدأ و منتهی دو اعتبار است. یک اعتبار بالقیاس إلی ما یقال له است. ضمیر «یقال» برمی‌گردد به کل واحد، ضمیر «له» برمی‌گردد به «ما». یکی از این دو اعتبار در وقتی است که شما این مبدأ را به «ما یقال له المبدأ» که ذو المبدأ است بسنجید، یا منتهی را به «ما یقال له المنتهی» که ذو المنتهی است بسنجید.

«ما یقال له کل واحد» چیست؟ «أعنی ذا المبدأ و ذا المنتهی». «ما یقال له المبدأ» ذو المبدأ است، «ما یقال له المنتهی» ذو المنتهی است، کل واحد از این دو تا را با «ما یقال» بسنجید یعنی هر یک را با آن «ذو»یش بسنجید؛ مبدأ را با ذو المبدأ، منتهی را با ذو المنتهی. این یک اعتبار است.

و الثانی، اعتبار دوم این است که بسنجی هر یک از این دو را با صاحبش، یعنی با همراهش، با آن رفیقِ دیگرش، با آن مقابلش؛ یعنی مبدأ را با منتهی بسنجی، منتهی را هم با مبدأ بسنجی.

فالأول، در آن اول قیاسِ تضایف حاصل می‌شود، یعنی مضایفی با مضایفِ دیگر مقایسه می‌شود، قیاسی که داری قیاسِ مربوط به دو امر متضایف است.

اما و الثانی قیاس التضاد، دومی را که قیاس می‌کنی قیاسِ تضاد است؛ یعنی سنجشی است مربوط به دو امر متضاد، دو امر متضاد را دارید با هم قیاس می‌کنی و می‌سنجید.

و ذلک، بیانِ مطلب، بیانِ اینکه مبدأ و منتهی در یک سنجش تقابلِ تضاد دارند و در یک سنجش تقابلِ تضایف دارند این است که مبدأ «لا یضایف المنتهی»، مبدأ با منتهی تضایف ندارد، با ذو المبدأ تضایف دارد. چون گفتیم تضایف بین دو امر وجودی است که با هم تصور می‌شود و بی‌هم نمی‌توانند تصور بشوند. مبدأ و ذو المبدأ امر وجودی‌اند، مبدأ و منتهی امر وجودی‌اند، از این جهت شبیه هم‌اند، ولی مبدأ و ذو المبدأ بدون هم تصور نمی‌شوند با هم تصور می‌شوند، مبدأ و منتهی بدون هم تصور می‌شوند. آن‌هایی که بدون هم تصور می‌شوند تضایف ندارند، پس مبدأ و منتهی تضایف ندارند. اما آن‌هایی که با هم تصور می‌شوند تضایف دارند؛ یعنی مبدأ و ذو المبدأ تضایف دارند، منتهی با ذو المنتهی تضایف دارند.

و ذلک لأن المبدأ مضایف مضایف نیست با منتهی. چرا مضایف نیست؟ «لانفکاکهما تصوراً»؛ چون مبدأ و منتهی در تصور از هم منفک می‌شوند، یعنی می‌شود یکی را تصور کرد دیگری را تصور نکرد. «لانفکاکهما تصوراً» یعنی در تصور از هم جدا می‌شوند، به همان معنی که بیان کردم؛ یکی را تصور می‌کنید دیگری را تصور نمی‌کنید. اما «بل یضایف»، یعنی مبدأ یضایفِ ذو المبدأ را. مبدأ با منتهی مضایف نیست بلکه با ذو المبدأ مضایف است. زیرا مبدأ، مبدأ است «لذی المبدأ». چون مبدأ است لذی المبدأ باید با ذو المبدأ تصور بشود، ذو المبدأ هم باید با مبدأ تصور بشود. یعنی وقتی شما مبدأ را تصور می‌کنید ذو المبدأ هم تصور می‌کنید و بالعکس وقتی ذو المبدأ را تصور می‌کنید مبدأ را هم تصور می‌کنید.

و کذا المنتهی؛ منتهی هم همین‌طور است. یعنی منتهی با مبدأ مضایفت ندارد بلکه با ذو المنتهی مضایفت دارد. «کذا المنتهی» یعنی همین دو حکمی که برای مبدأ گفتیم همین دو حکم هم برای منتهی هست. دو حکمی که برای مبدأ گفتیم این بود که حکم اول این بود که با منتهی تضایف ندارد، حکم دوم این بود که با ذو المبدأ تضایف دارد. منتهی هم همین‌طور است؛ منتهی هم با مبدأ تضایف ندارد، با ذو المنتهی تضایف دارد.

خب گفتیم مبدأ با منتهی یا منتهی با مبدأ تضایف ندارد، پس چه دارد؟ چه نوع تقابلی دارد؟ حالا داریم بیان می‌کنیم که تقابلِ تضاد دارد.

اما اعتبار المبدأ إلی المنتهی فإنه (یعنی مبدأ) «مضادٌ له» (یعنی للمنتهی). برعکسش هم هست، منتهی مضادِ با مبدأ است. چرا مضادند؟ «إذ لیس مضایفاً». یعنی تقابلِ تضایف بینشان نیست، زیرا که توجه کردید که در تصور از هم منفک می‌شوند. چون از هم منفک می‌شوند پس تقابلِ تضایف بینشان نیست. تقابلِ «سلب و ایجاب» یا «عدم و ملکه» هم که تناقض است بینشان نیست، چرا؟ چون مبدأ و منتهی دو امر وجودی‌اند، این‌طور نیست که یکی‌شان امر سلبی باشد یکی وجودی باشد. در تقابلِ تناقض یکی باید وجودی باشد یکی سلبی، در تقابلِ عدم و ملکه هم همین‌طور، یکی باید وجودی باشد یکی سلبی باشد. در حالی که مبدأ و منتهی هیچ‌کدامشان سلبی نیستند.

پس شرطِ تقابلِ تناقض یعنی سلب و ایجاب یا شرطِ تقابلِ عدم و ملکه را ندارند. وقتی شرطِ این دو تا را نداشتند این تقابل‌ها در آن‌ها حاصل نیست. تقابلِ تضایف هم که گفتیم حاصل نیست، پس از چهار متقابل سه تا حاصل نیست، «لا یبقی» جز آن چهارمی‌اش دیگر؛ چهارمی باید حاصل باشد یعنی تضاد باید حاصل باشد. «فلم یبق إلا التضاد».

بعد شارح می‌خواهد اعتبارانِ متقابلانی را که در عبارتِ خواجه آمده بود بیان کند؛ می‌فرماید: «و هذان الاعتباران»، این دو اعتباری که ما برای مبدأ و منتهی درست کردیم، که در یک اعتبار بینشان تضایف بود در یک اعتبار تضاد حاصل می‌شد، این دو اعتبار یعنی تضایف و تضاد خودشان دو اعتبار متقابل‌اند. پس برای مبدأ و منتهی دو اعتبار متقابل داشتیم، در یک اعتبار دیدیم تضاد دارند در یک اعتبار دیدیم که تضایف دارند.

[سؤال شاگرد:] استاد، بین تضاد و متضایف گفته که تقابل وجود دارد. تقابل‌های چهار نوع تقابل داریم، کدام تقابل بین تضایف و تضاد برقرار است؟

[پاسخ استاد:] ببینید بین تمامِ اقسام این وضع هست. یعنی وقتی تقسیم می‌کنید اقسام با هم قسیم می‌شوند. همه اقسام‌اند برای آن مقسم، ولی خودشان برای هم قسیم‌اند. یعنی تقابل همیشه بین اقسام هست. چه نوع تقابلی؟ تقابل تضاد. بین اقسام تقابل تضاد است. یعنی اقسام ولو یک قسمت عدمی باشد ولی چون قسم است وجودی به حساب می‌آید، این قسم و آن قسم دو امر وجودی‌اند. توقف هم ندارد تصورِ یکی بر دیگری. پس دو امر وجودی‌اند که تضایف ندارند، حتماً اگر تقابل دارند باید تضاد داشته باشند.

[سؤال شاگرد:] پس این به عنوان یک قانون کلی می‌شود در تمام اقسام یک مقسم گفت تقابل تضاد؟

[پاسخ استاد:] بله دیگر تمام اقسام نسبت به هم قسیم‌اند، که این را می‌دانیم دیگر. نسبت به مقسم اقسام‌اند، نسبت به همدیگر می‌شوند قسیم. قسیم یعنی که ضدِ تقابل، قسیم یعنی ضد است، قسیم یعنی ضدند، قسیم یعنی ضدند، پس تقابل تضاد است. اقسام با هم تقابل تضاد دارند.

اشکال اجتماع متضادین در موضوع واحد و پاسخ آن

خب. قرار شد که مبدأ و منتهی تضاد داشته باشند. ما قبلاً گفتیم که دو متضاد در محلِ واحد جمع نمی‌شوند، در حالی که مبدأ و منتهی در یک محل جمع می‌شوند؛ پس چگونه می‌گویید تضاد دارند؟ قانون تضاد این است که متضادان در یک محل جمع نشوند، در حالی که مبدأ و منتهی در یک محل جمع می‌شوند. چطوری گفتیم تضاد دارند؟ این اشکال الان برقرار است. چطور مبدأ و منتهی با هم تضاد دارند با اینکه در یک جا جمع می‌شوند؟ متضادان که نمی‌توانند یک جا جمع بشوند. در یک جسم شما می‌توانید هم اطلاق مبدأ کنید هم اطلاق منتهی کنید. در حرکت مستقیم (حالا مستقیم بعداً بحث می‌شود، فرقی نمی‌کند البته چه حرکت مستقیم چه حرکت مستدیر) در یک جسم می‌توانید اطلاق مبدأ کنید.

این «حرکت مستقیم و مستدیر» را نمی‌گفتم بهتر بود، این را در جواب باید بگویم. فعلاً در اشکال این‌طور مطرح می‌کنیم که منتهی و مبدأ شما گفتید تضاد دارند، متضادان نباید در یک جا جمع بشوند، در حالی که مبدأ و منتهی در یک جسم جمع می‌شوند. یک جسم هم مبدأ دارد هم منتهی دارد. یا هم مبدأ هست هم منتهی هست. هر دو جور اشکال را مطرح می‌کنیم؛ یک جسم هم مبدأ دارد هم منتهی دارد، یا یک جسم هم مبدأ هست هم منتهی هست.

اگر حرکت حرکت مستقیم باشد، یک جسم هم مبدأ دارد هم منتهی دارد؛ مثلاً یک فرشی، ما روی فرش حرکت می‌کنیم، این هم مبدأ دارد هم منتهی دارد. پس مبدأ و منتهی هر دو در این ذاتِ واحد که فرش است جمع شدند. گاهی حرکت مستدیر می‌کنیم؛ یک نقطه یا یک جسم که ما رویش حرکت مستدیر می‌کنیم هم می‌شود مبدأ حرکت ما هم می‌شود منتهی حرکت ما. پس گاهی یک شیء هم مبدأ حرکت است هم منتهی حرکت؛ این در حرکت دورانی است.

گاهی هم یک شیء هم مبدأ دارد هم منتهی دارد در حرکت مستقیم. چه در صورتی که یک جسم هم مبدأ داشته باشد هم منتهی، چه در صورتی که یک جسم هم مبدأ باشد هم منتهی باشد، مبدأ و منتهی جمع شدند. در هر دو حال مبدأ و منتهی جمع شدند. چه در جایی که یک جسم هم مبدأ داشته باشد هم منتهی، چه در جایی که یک جسم هم مبدأ باشد هم منتهی باشد. که عرض کردم در حرکت مستدیر یک جسم هم مبدأ است هم منتهی، در حرکت مستقیم یک جسم هم مبدأ دارد هم منتهی دارد. چطور متضادند که در یک جسم جمع می‌شوند؟ این اشکال.

در جواب، ایشان حرکت مستقیم را جدا بحث می‌کند، حرکت مستدیر را جدا بحث می‌کند. اشکال را در حرکت مستقیم جواب می‌دهد، در حرکت مستدیر از کلام خواجه کمک می‌گیرد برای جوابِ اشکال، ولی می‌گوید جواب تمام نیست.

در حرکت مستقیم این‌چنین می‌گوید: مبدأ این طرفِ جسم است، منتهی آن طرفِ جسم است. درست است هر دو در جسم جمع شدند، ولی دو چیزند؛ مستقیماً دو محل دارند. یکی این طرف است یکی آن طرف است. ولی چون دو طرف، دو طرفِ جسم است، این مبدأ و منتهی در یک جسم جمع شدند. نه که واقعاً مبدأ و منتهی یک چیز باشند؛ مبدأ و منتهی دو چیزند، دو طرف‌اند. منتها چون دو طرف مربوط به یک جسم شده، مبدأ و منتهی به توسط این دو چیز در جسم واحد جمع شدند و در واقع این اجتماع نیست. این اجتماع نیست.

مثلاً فرض کنید که جلا و کدورت. جلا و کدورت تضاد دارد. یک رنگ جلا دارد، یک رنگ کدورت دارد. خب جلا و کدورت در یک جا جمع نشدند، یکی مربوط به یک رنگ است یکی مربوط به یک رنگِ دیگر است. منتها هر دو رنگ در یک دیوار حاصل است، در یک جسم حاصل است. پس جلا و کدورت در یک جسم جمع شده؛ اما این اصطلاحاً اجتماع نیست. این جلا و کدورت در دو رنگ حاصل شدند و آن دو رنگ در یک جسم عارض شده، شما می‌توانید بگویید که کدورت و جلا در یک جسم جمع شده؛ ولی این در واقع جمع شدن در یک جسم نیست، بلکه حصولِ دو متضاد در دو موضوعِ جداست که این دو موضوعِ جدا تعلق دارند به جسمِ واحد؛ نه که واقعاً آن دو متضاد در جسمِ واحد جمع شده باشند.

در ما نحن فیه هم همین وضع است؛ مبدأ و منتهی متضادند، مبدأ برای این سرِ قالی است منتهی برای آن سرِ قالی است، ولو این دو سرِ قالی در یک قالی جمع‌اند، در یک جسم جمع‌اند، ولی مبدأ و منتهی در واقع در یک جسم جمع نشده، در دو تا موضوع جمع شده که این دو موضوع را این قالی واجد است، این جسم واجد است. این را اصطلاحاً نمی‌گویند اجتماعِ ضدین. این اجتماع محال نیست، این اجتماع جایز است. دو متضاد اگر چنین جمع... چنین جمعی پیدا کنند از تضاد بیرون نمی‌آیند.

پس مبدأ و منتهی هر دو متضادند و در عین حال این‌چنین جمعی هم دارند. این در حرکت مستقیم جواب داده شد، اشکال در حرکت مستقیم جواب داده شد. در حرکت مستقیم مبدأ و منتهی دو موضوع دارند، ولو این دو موضوع هر دو مربوط به یک جسم‌اند. پس مبدأ و منتهی در یک جسم جمع شدند ولی در یک موضوع جمع نشدند. این جوابِ خوبی است اما در حرکت مستقیم کارایی دارد، در حرکت مستدیر کارایی ندارد. چون در حرکت مستدیر یک نقطه هم مبدأ است هم منتهی، آن را چه کارش کنیم؟ آن یک جوابِ جدا دارد که مرحوم علامه آن جواب را ذکر می‌کند و قبول نمی‌کند.

تطبیق عبارت شارح در اشکال اجتماع متضادین

و اعلم أن هاهنا إشکالاً؛ «هاهنا» یعنی در وقتی مقایسه می‌کنیم مبدأ و منتهی را و بینشان تضاد قائل می‌شویم، اشکالی به نظر می‌رسد و آن اشکال این است که «یقال ضدان»، ضد گفته می‌شود به ضدان یا «لا یعرضان لموضوعٍ واحد»، عارضِ یک موضوع نمی‌شوند در حالی که در آن موضوع جمع بشوند؛ این قانونِ ضدان است. ولی می‌بینیم این قانون در مبدأ و منتهی اجرا نمی‌شود، «و المبدأ و المنتهی بخلافه»؛ در حالی که مبدأ و منتهی «قد یعرضان لجسمٍ واحد» عارضِ یک جسم می‌شوند و در یک جسم جمع می‌شوند و شأن متضادین این نیست که در یک جسم جمع بشود، بر یک جسم عارض بشود. پس چون شأنِ متضادین در مبدأ و منتهی حاصل نیست، مبدأ و منتهی را نمی‌شود متضادان قرار داد؛ این اشکال.

جواب این است که ضدین گاهی در جسمِ واحد جمع می‌شوند، به شرطی که جسم موضوعِ قریبِ این دو تا نباشد. موضوعِ قریبِ این دو تا متضاد چیز دیگری باشد که آن چیزِ دیگر در جسم جمع شده باشد؛ جسم می‌شود موضوعِ بعید. مثل همین مثالی که الان بیان کردم، مثلاً کدورت و جلا، موضوعِ قریبشان عبارت است از این رنگ و آن رنگ، که موضوعِ قریبشان جداست. موضوعِ بعیدشان جسم است، موضوعِ بعیدشان واحد است. ممکن است دو متضاد در موضوعِ بعید جمع بشوند، در موضوعِ قریب نمی‌توانند جمع بشوند.

مبدأ و منتهی هم از همین قبیل است؛ مبدأ مالِ این طرف است یعنی موضوعش این طرف است، منتهی مالِ آن طرف است یعنی موضوعش آن طرف است، حالا این دو موضوع در جسمِ واحد جمع شدند. جسمِ واحد موضوعِ قریب برای مبدأ و منتهی نشده، موضوعِ قریب برای مبدأ و منتهی این طرف و آن طرفِ جسم است که دو تا موضوع هستند. موضوعِ قریب دو تا هستند نه یکی، لذا دو تا ضد هم در دو موضوع واقع شدند نه در یک موضوع. بله، جسمِ واحد جسمِ واحد موضوعِ این دو تا هست ولی موضوعِ قریبشان نیست موضوعِ بعیدشان است و اشکالی ندارد دو امر متضاد در موضوعِ بعید جمع بشوند، در موضوعِ قریب نمی‌توانند جمع بشوند. و جسم موضوعِ قریبِ مبدأ و منتهی نیست تا اینکه مبدأ و منتهی نتوانند در آن جمع بشوند.

و جواب این است که ضدین گاهی جمع می‌شوند در جسمِ واحد، این زمانی است که جسم موضوعِ قریب «لهما» برای ضدانی نباشد. و حالِ مبدأ و منتهی «هنا کذلک»؛ مبدأ و منتهی در اینجا وضعشان همین است، یعنی دو تا موضوع دارند و جسم موضوعِ قریبشان نیست. آن دو موضوعِ قریبشان یکی این طرفِ جسم است یکی آن طرفِ جسم است که دو تاست. پس موضوعِ قریب دو تاست و این متضادان در موضوعِ قریب اجتماع نکردند، در جسم اجتماع کردند که جسم موضوعِ بعیدشان است و اجتماع در موضوعِ بعید برای ضدین ممکن است.

و حالِ مبدأ و منتهی در اینجا این‌چنین است، زیرا موضوعِ مبدأ و منتهی «أطراف» است در حرکاتِ مستقیمه؛ یعنی این طرفِ جسم می‌شود مبدأ، آن طرفِ جسم می‌شود منتهی. در حرکتِ مستقیمه مبدأ و منتهی دو موضوعِ جدا دارند «و تلک متغایرة»؛ یعنی این اطراف تغایر دارند، یعنی دو تا هستند، دو موضوع درست می‌کنند نه یکی بشوند. پس موضوعِ قریب برای مبدأ و موضوعِ قریب برای منتهی تغایر دارند این دو تا موضوع‌ها. بله، موضوعِ بعید که جسم است تغایر ندارد، واحد است. و اشکالی ندارد که ضدان در موضوعِ بعیدشان جمع بشوند، در موضوعِ قریبشان نمی‌توانند جمع بشوند.

اشکال در حرکت مستدیر و پاسخ آن

خب، اشکال در حرکتِ مستقیم تمام شد، حل شد و برطرف شد. اما در حرکتِ مستدیر چه می‌گویید؟ در حرکتِ مستدیر یک نقطه را هم مبدأ می‌گیری هم منتهی می‌گیری. خب مبدأ و منتهی در یک جا دارند جمع می‌شوند، نه دو موضوع داشته باشند، دو موضوعِ قریب داشته باشند یک موضوعِ بعید، بلکه موضوعِ قریبشان واحد است. موضوعِ قریبشان همین نقطه است و این نقطه واحد است. پس در حرکتِ مستدیر اشکال باقی می‌ماند.

خواجه گفته «قد یتحدان محلاً» و با این «قد یتحدان محلاً» که در قسمتِ قبلی متن آمد جوابِ اشکال را زده. جوابِ اشکالش این است که آن وقتی که منتهی صدق می‌کند مبدأ صدق نمی‌کند و آن وقتی که مبدأ صدق می‌کند منتهی صدق نمی‌کند. یعنی شما با یک حیث این را مبدأ می‌گیرید، در آن حیث که دارید لحاظش می‌کنید این نقطه فقط مبدأ است دیگر منتهی نیست. در یک حیثِ دیگر و در یک لحاظِ دیگر و در یک اعتبارِ دیگر همین نقطه را منتهی می‌گیرید. در این حیثی که این نقطه منتهی است دیگر مبدأ نیست. پس باز هم مبدأ و منتهی یک جا جمع نشدند. چون شما با آن حیثی که این را مبدأ گرفتید مبدأ هست ولی دیگر منتهی نیست، با آن حیثی که منتهی گرفتید منتهی است ولی دیگر مبدأ نیست. حیثیت را غفلت نکنید. با این حیث شما این را مبدأ گرفتید و با حیثی که مبدأ است دیگر منتهی نیست؛ یا با این حیث منتهی گرفتید و با حیثی که منتهی است دیگر مبدأ نیست.

پس باز هم توجه کردید که مبدأ و منتهی ولو به ظاهر موضوعِ قریبشان یکی است ولی باطناً دو تاست. ولو این نقطه موضوعِ قریبِ مبدأ و منتهی است، ولی این نقطه با این حیث موضوعِ مبدأ است با آن حیثِ دیگر موضوعِ منتهی است، و چون حیث‌ها فرق می‌کند موضوع‌ها فرق می‌کند. این هم جوابی است که در حرکتِ مستدیر می‌گویند. در واقع این موضوع با این اعتبار می‌شود مبدأ، همین موضوع با اعتبارِ دیگر می‌شود منتهی، که موضوع به علاوه اعتبار ملاحظه می‌شود. یعنی حالا موضوع نگویید، بگویید جسم، بگویید آن نقطه. آن نقطه با اعتبار ملاحظه می‌شود؛ این نقطه با این اعتبار مبدأ است، با اعتبار دیگر منتهی است. چون اعتبارها متفاوت‌اند موضوع‌ها متفاوت می‌شوند، باز اجتماعِ دو متضاد در موضوعِ واحد لازم نیامد.

تطبیق عبارت شارح در اشکال حرکت مستدیر

«بقی أن یقال» باقی مانده که گفته بشود: «هذا» یعنی این جوابی که شما دادید درباره حرکتِ مستقیم و ثابت کردید که در حرکتِ مستقیم موضوعِ قریب اطراف هستند که تغایر دارند و جسم که واحد است موضوعِ قریب نیست بلکه موضوعِ بعید است، این جوابی که شما دادید «لا یتأتی فی الحرکات المستدیرة» در حرکاتِ مستدیره جاری نمی‌شود. چون در حرکاتِ مستدیره یک شیء هست، یک جسم است که موضوعِ قریب است برای این دو متضاد، و در نتیجه این دو متضاد در موضوعِ واحدشان که موضوعِ قریب است جمع شدند؛ در حالی که متضادان نمی‌توانند در موضوعِ واحدی که قریب است جمع بشوند.

«و قد نبّه المصنف علی ذلک بقوله قد یتحدان محلاً»[3] . «ذلک» یعنی بر اینکه در مستدیر (یعنی در حرکتِ مستدیر) مبدأ و منتهی گاهی به لحاظِ محل با هم متحد می‌شوند، یعنی محلِ متحد دارند. این مطلب را گفت و با این مطلب اشاره به جواب کرد. جواب این است که با دو اعتبار این محلِ متحد، محل می‌شود برای مبدأ و منتهی با دو اعتبار. وقتی ما اعتبارِ اول را گفتیم مبدائیت هست منتهی بودن نیست، وقتی اعتبارِ دوم را لحاظ کردیم برعکس می‌شود، منتهی بودن هست مبدائیت نیست، پس هیچ‌وقت این دو صفت در یک جا جمع نمی‌شوند.

«فیکون وجه الخلاص من الإشکال هذا»؛ پس وجهِ خلاص از اشکال این است، این است که «عدم اجتماع الوصفین»؛ دو وصفِ مبدائیت و منتهائیت با هم جمع نمی‌شوند. زیرا «وقت اتصاف هذا المحل» (این محل را، جسم را، نقطه را، هر چه هست) متصفش می‌کنیم به منتهی بودن، «ینتفی عنه کونه مبدأً» مبدأ بودن از آن نفی می‌شود. وقتی هم متصفش می‌کنیم به مبدأ بودن، منتهی بودن از آن نفی می‌شود. پس هیچ‌وقت این دو تا با هم در یک جا جمع نمی‌شوند. وقتی در یک جا جمع نشدند اشکال ندارد که بگوییم متضادند.

این جواب بود در مستدیر.

و جواب در حرکتِ مستقیم هم گفتیم. مرحوم علامه در جوابِ در حرکتِ مستقیم اشکال نمی‌کند، در جوابِ مربوط به حرکتِ مستدیر (در جوابِ اشکالِ مربوط به حرکتِ مستدیر) اشکال می‌کند و می‌فرماید: «و فیه ما فیه». یعنی روشن است که اجتماعِ وصفین در اینجا می‌شود در جسمِ واحد. در حرکتِ مستدیر اجتماعِ وصفین است. یعنی در یک نقطه شما هم می‌توانید بگویید مبدأ هست هم می‌توانید بگویید منتهی است. نمی‌توانید بگویید در وقتِ مبدأ بودن منتهی بودن صدق نمی‌کند، منتهی بودن صدق می‌کند؛ باید فرق بگذارید به اعتبار، بگویید دو تا اعتبار است. اگر ما این فرق را قبول کنیم و کافی بدانیم.

[سؤال شاگرد:] نقطه قبل شروع یا بعد شروع می‌گوییم؟ مثلاً نقطه قبل شروع حرکت مبدأ است...

[پاسخ استاد:] نه، قبل از شروع حرکت مبدأ نیست، بعد از تمام شدن حرکت هم منتهی نیست. ببینید مبدأ حرکت در مبدأ حرکت حرکت انجام نمی‌شود، در منتهیِ حرکت هم حرکت انجام نمی‌شود (این را قبلاً گفتیم). در اطراف حرکت نیست، در بینِ اطراف حرکت هست.

[سؤال شاگرد:] ولی این مفهومِ منتهی و مبدأ را خودِ حرکت نیست که استفاده کردیم؟ می‌گوییم مبدأ قبل از مثلاً حرکت، قبل از یک حرکتی حرکت به وجود بیاید مفهومِ مبدأ می‌آید، ولی منتهی بعد حرکت شروع بشود تمام بشود...

[پاسخ استاد:] نه، پس شما سؤالتان چیز دیگر است. شما می‌فرمایید قبل از شروع حرکت مبدأ صادق است ولی باید حرکت تمام بشود تا منتهی صادق بشود. نه، در هر دو باید حرکت شروع بشود تا مبدأ و منتهی صدق کند. تا وقتی شروع نشده که مبدأ معنی ندارد، همان‌طور که تا وقتی تمام نشده منتهی معنی ندارد. پس با توجه به حرکت ما مبدأ و منتهی برایش درست می‌کنیم. آن که من اول جواب دادم چیز دیگر بود، اشکالِ شما را فهمیدم که جواب دادم. آن هم درست بود با فهمی که من داشتم از اشکالِ شما، برای شما اشکال در یک جور دیگر است، جوابت را جوری دیگر بیان می‌کنم.

خب، این مطلب تمام شد.

در مباحثِ دیگری باز درباره حرکت داریم که ان‌شاءالله جلساتِ بعد ادامه می‌دهیم.

 


logo