« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/06/02

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف/ مقولات /جایگاه بحث حرکت و انواع کون

 

موضوع: مقصد دوم/ جواهر و اعراض/فصل پنجم در اعراض/ کیف/ مقولات /جایگاه بحث حرکت و انواع کون

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

مقدمه: جایگاه بحث حرکت و انواع کون

صفحه ۲۶۱، سطر ۱۸.

« قال: فالحركة كمال أول لما بالقوة من حيث هو بالقوة أو حصول الجسم في مكان بعد آخر»[1] .

بحث در مقوله «أین» داشتیم. گفتیم که به مناسبت بحث أین، وارد «کون» شدیم. گفتیم انواع کون عند المتکلمین چهار تا هستند؛ یکی حرکت، دیگری سکون، همچنین یکی اجتماع و دیگری افتراق. توضیح دادیم فرق این چهار تا را با هم؛ حرکت و سکون را گفتیم حالت جسم‌اند منفرداً، اما بالمقایسه الی المکان. اجتماع و افتراق را گفتیم حالت جسم‌اند در حالی که منفرد نباشد.

حالا می‌خواهیم از بین این چهار تا، حرکت را توضیح بدهیم که حرکت چیست. دو تا تفسیر برای حرکت شده است: یک تفسیری که فلاسفه قبول دارند و یک تفسیری که متکلمین طرف‌دارش هستند.

[سؤال شاگرد:] فلاسفه اکوان اربعه را قائل نیستند؟

[پاسخ استاد:] فلاسفه اکوان را منحصر در چهار تا نمی‌کنند. متکلمین به اکوان اربعه قائل‌اند. بالاخره حرکت را هر دو قائل‌اند. این چهار تا را هر دو قائل‌اند؛ حالا اضافه بر این چهار تا هم قائل باشند، یک بحث دیگری است. حرکت را هم فلاسفه تفسیر کرده‌اند، هم متکلمین؛ و خواجه در این عبارت کوتاه، به تفسیر هر دو اشاره کرده است.

تفسیر فلاسفه و متکلمین از حرکت (نگاه اجمالی)

تفسیر فلاسفه این است که حرکت، کمال اول است برای شیئی که بالقوه باشد. و حیثیت «بالقوه» را هم اضافه کرده‌اند، گفته‌اند «من حیث هو بالقوة» این حرکت را دارد، این کمال را دارد. این باید توضیح داده بشود.

متکلمین تفسیری کرده‌اند حرکت را به «حصول جسم فی مکان بعد مکانٍ آخر». جسم در یک مکانی حاصل است، بعد در مکان بعدی حاصل می‌شود؛ این حصول در مکان دوم به دنبال حصول در مکان اول را گفته‌اند حرکت. خب می‌دانید که جسم وقتی در مکان اول است، یک حصول دارد؛ در مکان دوم است، حصول دیگری دارد. بین المکانین را هم باید ملاحظه کرد که در وقتی که از مکان اول بیرون می‌آید، می‌خواهد وارد مکان دوم بشود، آن هم باید حساب بشود. یعنی سه چیز در وقتی که جسم می‌خواهد حرکت کند از مکان اول به مکان دوم، سه چیز مطرح است؛ یکی حصول در مکان اول، یکی حصول در مکان دوم، یکی بین این دو مکان بودن. این‌ها همه باید مراعات بشود؛ ان‌شاءالله در وقتی که رسیدیم به توضیح کلام متکلمین، این سه مطلب را رسیدگی می‌کنیم.

اما در مورد تفسیر فلاسفه، توضیح بیشتری لازم داریم که آن را ان‌شاءالله وقتی به متنِ به عبارت مرحوم علامه رسیدم توضیح می‌دهم. این عبارت خواجه، همین‌جور تحت‌اللفظی معنایش می‌کنیم؛ بیش از تحت‌اللفظی را باید در عبارت علامه توضیح بدهیم.

تطبیق عبارت ماتن (خواجه نصیرالدین طوسی)

صفحه ۲۶۱، سطر ۱۸: «فالحرکة کمالٌ اولٌ» (این الان باید توضیح داده بشود؛ کمال یعنی چه؟ کمال اول یعنی چه؟) «لما بالقوة» (کمال اول است برای شیئی که بالقوه است. خب این هم تقریباً روشن است؛ شیء بالقوه روشن است. اما «من حیث هو بالقوة». این حیثیت باید توضیح داده بشود که چرا می‌گوییم من حیث هو بالقوه. این‌ها همه توضیحش لازم است که حالا ان‌شاءالله وقتی رسیدیم به عبارت مرحوم علامه توضیح می‌دهیم. این تا اینجا تفسیر فلاسفه بود.)

«او حصول الجسم» (تفسیر متکلمین است) یا حرکت عبارت است از حصول جسم در مکانی «بعد آخر» (یعنی بعد مکانٍ آخر یا بعد حصولٍ آخر فی مکانٍ آخر. حالا برای اینکه مختصرتر باشد می‌گوییم بعد مکانٍ آخر.) حصول جسم در مکانی بعد از مکانی دیگر.

«اقول: هذان تعریفان للحرکة؛ الاول منهما للحکماء والثانی للمتکلمین». اما تعریف الحکماء، اما تعریف اول، یعنی تعریف حکما.

تفسیر فلاسفه از حرکت: تبیین مفهوم «کمال»

فاعلم أن الحركة حال حصول الجسم في المكان المنتقل عنه معدومة عنه ممكنة له فهي كمال للجسم[2]

خب توجه کنید، تعریف را ملاحظه کنید. اولاً کمال یعنی خروج از عدم به وجود؛ این را می‌گوییم کمال. کمال را مرحوم خواجه در نمط هشتم اشارات، همین‌جور معنا کرده است که خروج از عدم به وجود. هر چیزی در هر چیزی، از عدم به وجود (یا از عدمِ فلان‌شیء به وجودِ فلان‌شیء، چه از عدم مطلق به وجود، چه از عدم مضاف به وجود مضاف) همه‌اش می‌شود کمال. خروج از نقص (این نداری) به دارایی می‌شود کمال. خروج از جهل به علم می‌شود کمال. که جهل یعنی نداشتن علم و علم هم یعنی وجود علم. پس هر خروجی از عدم به وجودی می‌شود کمال.

وقتی جسم در مکان اول باشد، حصولش در مکان دوم معدوم است. حصولش در مکان دوم معدوم است. بعد حرکت که می‌کند، خارج می‌شود از آن عدم به وجود؛ یعنی می‌خواهد معدوم بودنش در مکان دوم را تبدیل کند به موجود بودنش در مکان دوم. پس حرکت نوعی کمال است، چون دارد معدومی را به موجودی مبدل می‌کند. یعنی حصول این شیء در مکان دوم معدوم بوده است، دارد این را موجود می‌کند. پس حرکت کمال است.

تبیین قید «کمال اول» در تعریف فلاسفه

خب این را توجه کنید، خود حصول در مکان دوم معدوم بوده است، رفتن به سمت این حصول هم معدوم بوده است؛ هر دو معدوم بوده‌اند. وقتی که جسم در مکان اول ایستاده است، هم رفتنش به سمت مکان دوم معدوم بوده است، هم حصولش در مکان دوم معدوم بوده است. الان شروع می‌کند به رفتن. آن رفتنی را که معدوم بوده است، موجود می‌کند. بعداً حاصل می‌شود در مکان دوم؛ آن حصولی را که معدوم بوده است، موجود می‌کند. دو تا معدوم را به وجود تبدیل می‌کند؛ یکی انتقال معدوم بوده است، این انتقال را موجود می‌کند. یکی حصول در مکان دوم معدوم بوده است، این حصول را موجود می‌کند.

پس دو تا کمال درست می‌شود. حرکت که همان انتقال است، کمال اول است؛ حصول در مکان دوم، کمال دوم است. این که گفتیم حرکت کمال اول است، روشن شد. چون جسمی که در مکان اول قرار گرفته است، هیچ‌کدام از این دو کمال را ندارد؛ نه شروع به انتقال کرده است و نه در مکان دوم حاصل شده است. هم انتقال معدوم است، هم حصول در مکان دوم معدوم است. اول که حرکت می‌کند، آن انتقالی را که معدوم بود به سمت وجود خارج می‌کند؛ بعداً آن حصول در مکان ثانی را که معدوم بود موجود می‌کند. دو تا خروج از عدم به وجود درست می‌شود؛ یکی اول، یکی دوم. آن اولی را می‌گوییم کمال اول. پس حرکت می‌شود کمال اول برای جسم.

تبیین قید «لما بالقوة»

برای چیزی که بالقوه است. یعنی برای جسمی که هم انتقالش بالقوه بود، هم حصولش در مکان ثانی بالقوه بود. این بالقوه تبدیل به بالفعل می‌شود، پس می‌شود کمال. تبدیل عدم به وجود، یا به تعبیر دیگر تبدیل قوه به فعلیت، می‌شود کمال. حالا ما بالقوه بوده است هم انتقال، هم حصول در مکان دوم؛ هر دو ما بالقوه بوده‌اند. حرکت کمال اول است برای این شیء بالقوه. یعنی برای جسمی که دو تا قوه برایش بود؛ یکی قوه انتقال، یکی قوه حصول. برای این شیء، حرکت می‌شود کمال اول.

تبیین قید «من حیث هو بالقوة»

بعد می‌گوید «من حیث هو بالقوة». این قید حیثیت برای چیست؟ قید حیثیت را برای این می‌آورد که حرکت با سایر کمالات فرق دارد. در سایر کمالات، شیء وقتی از قوه خارج می‌شود، بالفعل می‌شود و بالفعل شدن برایش هست. اما حرکت این‌طور نیست. در حرکت، شیء تا وقتی دارد این کمال را به دست می‌آورد (نه که حرکت تدریجی است؟) باز هم هنوز بالقوه است. یعنی این متحرک هنوز هم بالقوه است تا وقتی به مقصد برسد. باز هم هی دارد آن معدوم‌ها را موجود می‌کند، دارد قوه‌ها را بالفعل می‌کند، پس باز هم بالقوه است.

این قید «من حیث هو بالقوة» دارد تدریجی بودن حرکت را هم بیان می‌کند. یعنی کمال، یک کمال ثابتی نیست که اگر از قوه خارج شدید به کمال رسیدید، در کمال بمانید. بلکه باز حیثیت بالقوه ادامه دارد و به همین جهت، شخص (شخص متحرک یا شیء متحرک) هنوز ما بالقوه است. از حیث بالقوه بودن، این حرکت برایش کمال است.

حصول در مکان ثانی برایش کمال است، ولی دیگر آن بالقوه نیست. نمی‌گوییم حصول فی المکان، می‌گوییم که حصول فی المکان برای این شخص بالفعل است. از این جهت که الان بالفعل شده، کامل شده است. اما در حرکت می‌گوییم از این جهت که بالقوه است کامل است. یعنی چون حرکت هنوز ادامه دارد، هنوز قوه هست؛ پس این کمال است از حیث اینکه هنوز شیء بالقوه است. اما حصول در مکان ثانی کمال است از حیث اینکه بالفعل شده است. حصول در مکان ثانی یک چیز است، آن حاصل شده و بالفعل شده است.

اما خود انتقال یک چیزی است که حاصل نمی‌شود، هنوز می‌بینید ادامه دارد. پس ذوالکمال یعنی متحرک در بحث ما، حصولش در مکان ثانی می‌شود بالفعل، ولی حرکتش و انتقالش جوری است که هنوز چون بالقوه است ادامه دارد. یعنی چون این متحرک نسبت به این حالتی که اسمش را حرکت می‌گذاریم هنوز بالقوه است (نه که این هنوز بالقوه است یعنی این حالت را پیدا نکرده است؛ این حالت را پیدا کرده است ولی هنوز هی قوه و فعل در پیشش است، در جلویش است) چون چنین است به آن می‌گوییم از حیث اینکه بالقوه است کمال حساب می‌شود. ولی آن حصول از حیث اینکه بالفعل است کمال حساب می‌شود. حصول در مکان ثانی.

[سؤال شاگرد:] بیشتر این متحرک وقتی که از نقطه اول به مکان دوم حرکت می‌کند، این دارد مسلسل حرکت می‌کند. حرکت برایش فعلی می‌شود. این نسبت به حصول دوم بالقوه باشد. برای تحصیل آن مکان دوم یا نقطه دوم این حرکت می‌کند. حرکت برایش فعلی است، برای تحصیل آن مکان دوم این حرکت می‌کند، آن بالقوه باشد زمانی که ذوالکمال در حالت حرکت است.

[پاسخ استاد:] بله، من همین را بیان کردم که خودِ اصل حرکت را بالاخره واجد است بالفعل. ولی طوری است که نسبت به این قطعات هنوز بالقوه است. لذا اصلاً حرکت تا قوه نباشد حرکت نیست. باید قوه باشد هی تبدیل به فعلیت بشود، والا به محض اینکه قوه تبدیل به فعلیت شد حرکت آرام می‌گیرد. دیگر خروج من القوة الی الفعل نیست.

پس باید خروج من القوة الی الفعل را ما دائماً حفظ کنیم. خروج من القوة الی الفعل اگر بخواهیم دائماً حفظ کنیم، باید حیث بالقوه را نگه داریم. بنابراین حرکت اگر کمال است برای امر بالقوه، از این جهت که آن بالقوه بالقوه است کمال است. وقتی به فعلیت رسید دیگر کمال نمی‌شود. وقتی رسیدیم به مقصد، اگر بخواهیم حرکت کنیم مقصد را از دست می‌دهیم، این کمال نیست.

تا وقتی که ما به مقصد نرسیدیم، حرکت انجام می‌دهیم. پس هنوز چون ما بالقوه هستیم حرکت می‌کنیم. نمی‌خواهیم بگوییم حرکت بالقوه است‌ها، این را توجه کنید. این متحرک بالقوه است نسبت به این حرکت. حرکت که بالفعل شروع شد؛ همین که شروع بشود دیگر حرکت می‌شود بالفعل. می‌خواهیم بگوییم این متحرک نسبت به حصول در مکان ثانی بالفعل است، نسبت به حرکت بالقوه است. یعنی اگر این حرکت را یک ذره بخواهد در حرکت می‌خواهد به فعلیت برسد به این معنا که کمالش را به دست بیاورد، دیگر حرکت نمی‌کند. در حرکت هنوز یعنی در رسیدن به مقصد هنوز بالقوه است که حرکت می‌کند.

توجه کنید، سه چیز در اینجا داریم؛ یکی مقصد، یکی متحرک، یکی هم حرکت. حرکت شروع شده است، ولی هی قطعه به قطعه بالقوه و بالفعل دارد هنوز. اول بالقوه است بعد بالفعل می‌شود، دوباره همین‌طور. آن حصول در مقصد بالفعل است، یکی‌اش بیشتر نیست؛ به آن که رسید کمال ثانی را بالفعل کرده است و دیگر من حیث هو بالقوه نیست.

یعنی متحرک دیگر نسبت به مقصدش بالقوه نیست. نسبت به مقصدش واصل شده و بالفعل شده است. نسبت به حرکت تا وقتی دارد حرکت می‌کند هنوز دارد ادامه می‌دهد؛ اصل حرکت برایش پیدا شده است، ولی چون به مقصد نرسیده هنوز بالقوه است (یعنی این متحرک بالقوه است). بالقوه است یعنی به آن فعلیت آخر نرسیده است. لذا گفتیم من حیث هو بالقوه.

بیان کردم این من حیث هو بالقوه به نوعی دارد تدریجی بودن حرکت را نشان می‌دهد. حصول در مقصد، حصول در مکان ثانی تدریجی نیست، اما حرکت تدریجی است. این من حیث هو، من حیث هو یعنی من حیث اینکه این ما بالقوه (یعنی این متحرک، متحرک ما بالقوه بود) این متحرک بالقوه است، از این جهت می‌بینید که هنوز حرکت را ادامه می‌دهد. اگر این بالفعل شد دیگر حرکت را ادامه نمی‌دهد.

تطبیق عبارت شارح (علامه حلی) در تفسیر فلاسفه

حالا من عبارت را می‌خوانم، شاید روشن‌تر بشود. صفحه ۲۶۱، سطر ۱۸:

«فالحرکة کمالٌ اولٌ لما بالقوة من حیث هو بالقوة». (ضمیر «هو» به حرکت برنمی‌گردد، چون حرکت بالفعل شده است. ضمیر «هو» به «ما بالقوه» برمی‌گردد.) از این جهت که ما بالقوه هنوز ما بالقوه است (یعنی این متحرک هنوز نسبت به این کمال بالقوه است، یعنی این کمال را استیفا نکرده است، به آخر نرسانده است) لذا هنوز حرکتش ادامه دارد. به محض اینکه به فعلیت برساند، به کمال برساند، به عبارت دیگر استیفا کند، دیگر حرکت نمی‌کند.

«فاعلم ان الحرکة حال حصول الجسم فی المکان المنتقل عنه» (بدان که حرکت در حالی که جسم در مکان منتقلٌ‌عنه است، مکان منتقلٌ‌عنه یعنی مکان اول. مکان دوم منتقلٌ‌الیه است؛ مکان اول منتقلٌ‌عنه است.) جسم تا وقتی در مکان منتقلٌ‌عنه است، «الحرکة معدومةٌ عنه» (حرکت از آن معدوم است) «ممکنةٌ له» (معدوم است ولی معدومی است که ممکنه له یعنی برای جسم). هم حرکت را ندارد، هم حرکتی را که ندارد ممکن است دارا شود.

خب حالا اگر این حرکت را دارا شد، از عدمِ حرکت به حرکت وارد شده است، خروج من العدم الی الوجود شده است و این کمال است. «فهی» (یعنی حرکت) «کمالٌ للجسم»؛ یعنی معدومی است که موجود می‌شود. معدومی است که از عدم به سمت وجود خارج می‌شود، پس می‌شود کمال.

«ثم ان حصول الجسم فی المکان الثانی حینئذٍ» (حینئذٍ یعنی در این هنگامی که جسم در مکان اول است) «معدومٌ عنه» (از این جسم معدوم است). همان‌طور که حرکت برای جسمی که در مکان اول است معدوم است، حصول در مکان ثانی هم برای جسمی که در مکان اول است معدوم است. باز هم «ممکنةٌ له»؛ این معدوم، معدوم ممتنع نیست، معدوم ممکن است.

«فهو کمالٌ ایضاً»؛ پس حصول در مکان ثانی هم که نوعی خروج از قوه به فعلیت است، این هم کمال است. پس دو تا کمال الان هست که هر دو اول معدوم‌اند بعداً موجود می‌شوند.

وقتی جسم در مکان اول (یعنی منتقلٌ‌عنه) قرار دارد، هر دو امر معدوم‌اند؛ هم انتقال معدوم است، هم حصول در مکان ثانی معدوم است. هر دو معدوم‌اند و هر دو می‌خواهند به سمت وجود بروند و وقتی به سمت وجود رفتند کمال به حساب می‌آیند. اول‌چیزی که به سمت وجود می‌آید حرکت است، پس او کمال اول است. بعداً چیزی که بعداً چیزی که به (یعنی دوم‌چیزی که به سمت وجود می‌آید) حصول در مکان ثانی است، پس آن می‌شود کمال دوم؛ آن دیگر کمال اول نیست.

«والجسم فی تلک الحال» (تلک الحال یعنی در حالی که در مکان اول است)

«بالقوة فی المکان الثانی» (همان‌طور که بالقوه متحرک است، بالقوه هم در مکان ثانی است). آن‌وقت این بالقوه را تبدیل به بالفعل می‌کند؛ هم نسبت به حرکت تبدیل به بالفعل می‌کند، هم نسبت به حصول در مکان ثانی تبدیل به بالفعل می‌شود.

«لکن الحرکة اسبق الکمالین» است؛ پس حرکت کمال اول است، چون اسبق الکمالین است.

«الحرکة کمالٌ اولٌ لما بالقوة» (ما بالقوه یعنی متحرک؛ متحرک در اینجا جسم فرض شده است.) «اعنی الجسم الذی هو بالقوة فی المکان الثانی». (جسمی که بالقوه می‌خواهد در مکان ثانی باشد، جسمی که الان بالقوه در مکان ثانی است و بعداً می‌خواهد بالفعل در مکان ثانی واقع شود، این ما بالقوه است.)

ما بالقوه را توجه کنید چطوری تفسیر کرد. این جسم هم ما بالقوه است نسبت به حرکت، هم ما بالقوه است نسبت به حصول در مکان ثانی. ولی وقتی کمال اول را می‌گیرد، بالقوه می‌شود نسبت به چه؟ دیگر نسبت به حرکت بالقوه نمی‌شود، چون حرکت شروع شد؛ نسبت به مکان ثانی می‌شود بالقوه.

لذا ایشان معنا می‌کند که حرکت کمال اول است لما بالقوه. لما بالقوه را این‌جور معنا می‌کند: اعنی جسمی که هو بالقوه فی المکان الثانی است. نه بالقوه حرکت دارد، چون حرکت را الان گرفته است؛ دارد حرکت را معنا می‌کند. حرکت برای جسمی که متحرک شده است؛ این دیگر نمی‌تواند بگوید حرکتش بالقوه است، این حرکت شروع کرده است. حصولش در مکان ثانی بالقوه است.

پس اگر می‌گوییم حرکت کمال اول است لما بالقوه (یعنی برای جسمی که بالقوه است) مرادمان از این جسمی که بالقوه است این است که این جسم نسبت به حصول در مکان ثانی بالقوه است، نه نسبت به حرکت بالقوه است. حرکت شروع کرده است، نسبت به حرکت بالقوه نیست، مگر نسبت به درجات بقیه حرکت بالقوه حساب بشود.

خودِ حرکت بالفعل شد دیگر. خودِ حرکت بالفعل شده است ولی تمامش بالفعل نشده است، هی استیفا نشده است که تا آخر بشود بالفعل. اجزای دیگری دارد که آن‌ها بالقوه‌اند باید یواش‌یواش تبدیل به بالفعل بشود. ولی اصل حرکت که بالفعل شد. ولی حرکت در قطعه اول هم بالفعل شده است، حرکت در قطعات ثانی مثلاً بالقوه است. حرکت در قطعات بعدی (حالا نگوییم ثانیه، نگوییم حرکت در قطعات ثانیه) حرکت در قطعات بعدی.

«وانما قیدنا» ما مقید کردیم این تعریف را به قولمان که گفتیم «من حیث هو بالقوة». چرا این تقیید را آوردیم؟ زیرا حرکت با بقیه کمالات فرق می‌کند. «تفارق» (یعنی فرق دارد، مغایرت دارد) با سایر کمالات. فرقش به چیست؟ به این است که جمیع کمالات وقتی حاصل شدند، ذوالکمال از قوه به فعلیت خارج می‌شود و آرام می‌گیرد. اما هذا الکمال که اسمش حرکت است، از این جهت که کمال است مستلزم این است که ذوالکمال هنوز بالقوه باشد (چون استیفا نکرده است تمام قطعات را)، لذا حرکتش ادامه دارد. پس گویا که ذوالکمال هنوز بالقوه است.

تفسیر متکلمین از حرکت

خب تا اینجا تعریف اول که تعریف فلاسفه بود تمام شد. اما تعریف دوم که برای متکلمین است. «واما الثانی». متکلمین این‌جور حرف می‌زنند؛ بیان کردم در تعریف متکلمین سه چیز لحاظ شده است: یکی مکان اول، یکی مکان ثانی، یکی واسطه بودن بین مکان اول و مکان ثانی که مثلاً انسان وسط این دو تا قرار گرفته است یا متحرک، ولو انسان نباشد.

این سه تا را باید رسیدگی کنیم، کدامش حرکت است. متکلمین می‌گویند حصول در مکان اول که حرکت نیست، که هنوز حرکت شروع نشده است. جسم تا وقتی در مکان اول حاصل است که حرکت را شروع نکرده است؛ پس چطوری می‌توانیم بگوییم حصول در مکان اول حرکت است؟ حصول در مکان اول قبل از حرکت است. پس حصول در مکان اول را نمی‌توانیم حرکت حساب کنیم.

وسطِ مکان اول و مکان دوم چیست؟ بین مکان اول و مکان دوم را می‌توانیم حرکت حساب کنیم. متکلم می‌گوید اصلاً وسطی وجود ندارد که شما بگویید این وسط حرکت است فلان (یعنی حصول در وسط). وسطی وجود ندارد که شما حصول در وسط را بخواهید بگویید حرکت است.

چرا وسط وجود ندارد؟ چون اگر بین مکان اول و مکان دوم وسط وجود داشت، آن وسط می‌شد مکان ثانی و آن مکان ثانی می‌شد مکان ثالث. فرض ما به هم می‌خورد. ما فرض کردیم که آن مکان ثانی مکان ثانی است، مکان اول هم مکان اول است، خب وسط این دو تا چیزی نیست دیگر. ولی اگر چیزی وسط این دو تا می‌بود، یک مکانی وسط این دو تا می‌بود، آن مکان را مکان ثانی می‌گرفتیم.

پس اصلاً وسطی نداریم که حصول در وسط را حرکت حساب کنیم. حصول در مکان اول حرکت نشد، حصول در وسط هم حرکت نشد که اصلاً وسط نداشتیم. مکان اول داشتیم، حصول در مکان اول هم داشتیم ولی آن حرکت نبود. در وسط هم ما وسط را اصلاً نداریم که حصول در وسط را داشته باشیم.

پس حرکت را نمی‌شود به حصول در وسط معنا کرد. ناچار باید حصول در مکان ثانی را حرکت بگیریم. چون سه تا حصول بیشتر نداریم؛ یک حصول در مکان اول، یکی حصول در وسط، یکی حصول در مکان ثانی. دوباره وقتی شروع کردید، باید مکان ثانی بشود مکان اول؛ دوباره یک مکان بعدی درست می‌شود که مکان ثالث است می‌شود مکان دوم، باز وسط تصور می‌شود که وجود ندارد.

این را بیان می‌کنم برای اینکه روشن بشود که مکان اول و مکان ثانی یعنی ذره‌ذره. ذره‌ذره که حرکت وقتی که یک ذره‌اش انجام شد، از مکان اول به مکان ثانی وارد شدیم؛ دوباره این مکان ثانی می‌شود مکان اول برای قسمت بعدی حرکت، دوباره یک مکان ثانی بعدش درست می‌شود. همین‌طور ما تدریجاً این مکان اول را به مکان ثانی تبدیل می‌کنیم.

خب این مکان اول که ما می‌رسیم یا هستیم، حرکت در آن نیست. وسط هم که اصلاً وجود ندارد که حصول در وسط را حرکت بگیریم. می‌ماند مکان ثانی که حصول در آن هست. هم مکان ثانی را داریم، هم حصول در مکان ثانی داریم. این حصول در مکان ثانی می‌شود حرکت.

دوباره این حرکت ادامه پیدا می‌کند؛ یعنی یک مکان ثانی دیگر پیدا می‌شود بعد از این مکان ثانی، حصول در آن می‌شود باز حرکت. آن‌وقت همین‌طور حرکت به تدریج ادامه پیدا می‌کند. پس توجه کردید که متکلم حرکت را چطوری معنا می‌کند؛ حرکت را حصول معنا می‌کند، ولی نه حصول در مکان اول (زیرا در آنجا حرکت شروع نشده است) نه حصول در وسط (زیرا اصلاً وسطی نداریم تا حصول در وسط داشته باشیم) بلکه حصول در مکان ثانی.

پس حرکت حصول است در مکانی بعد از مکانی. عبارت خواجه هم همین را می‌گفت دیگر: حرکت حصول است در مکانی بعد از مکانی.

تطبیق عبارت شارح در تفسیر متکلمین

«واما الثانی» (یعنی تعریف دوم): «فان المتکلمین قالوا» حرکت حصول در مکان اول نیست، زیرا جسم تا وقتی در مکان اول است «لم یتحرک بعدُ» (هنوز حرکت نکرده است، یعنی تا وقتی در مکان اول است حرکت نکرده است).

«ولا» (یعنی و حرکت) حصول در وسط هم نیست یا به عبارت خود ایشان «لا واسطة بین الاول والثانی» (حرکت واسطه بین اول و ثانی هم نیست که من عبارت را خوب معنا کردم) «ولا واسطة» (یعنی لا واسطةً موجودة بین الاول والثانی) واسطه‌ای هم بین مکان اول و ثانی موجود نیست تا حصول در این واسطه را حرکت بگیرید.

«والا» (یعنی اگر واسطه‌ای بین اول و ثانی وجود داشت) «لم یکن ما فرضناه ثانیاً بثانٍ» (آن مکان دومی که ما ثانی فرضش کردیم ثانی نبود، ثانی همان واسطه بود و خُلف لازم می‌آمد، در حالی که ما ثانی را ثانی فرض کردیم نباید هم خُلف باشد) پس معلوم می‌شود بین اول و ثانی واسطه‌ای نیست. «فهی» (یعنی حرکت) حصول در مکان ثانی است لاغیر.

حصول در مکان اول را حرکت نگرفتیم، حصول در وسط هم که اصلاً تحقق پیدا نکرد، حصول در مکان ثانی را حرکت گرفتیم. پس حرکت حصول در مکانی است بعد از مکانی دیگر. این تفسیر متکلمین بود.

بحث در وجود حرکت و بداهت آن

قال: «ووجودها ضروریٌ». آیا حرکت موجود است یا موجود نیست؟ این یک بحثی است. اکثر عقلا بالاتفاق گفته‌اند موجود است و دلیلی هم بر وجودش اقامه کرده‌اند، گفته‌اند امر بدیهی است. هر کس در جهان زندگی کند، در جهان ماده زندگی کند، حرکت را شهود می‌کند، به وجدان می‌آورد؛ احتیاج ندارد که با استدلال برایش ثابت کنیم که حرکت موجود است. پس وجود حرکت امر بدیهی است، احتیاج به استدلال ندارد.

اما گروهی وجود حرکت را در خارج انکار کرده‌اند و سه دلیل بر انکارشان اقامه کرده‌اند. یعنی سه دلیل آورده‌اند تا ثابت کنند که حرکت در خارج موجود نیست. سه دلیل را مرحوم علامه ذکر می‌کند و بعد در آخر می‌گوید که این دلایل در جایی جاری شده است که آنجا جای بداهت است و در جای بداهت، در جایی که بداهت هست دلیل کارایی ندارد.

ما بالبداهه می‌دانیم حرکت داریم؛ حالا دلیل شما هر چه دلش می‌خواهد بگوید. نقل می‌کنند که فخر رازی لبِ حوض آب نشسته بود، دلیل آورد که آب در حوض نیست. چندین دلیل اقامه کرد، هیچ‌کس نتوانست جواب بدهد. بعد از او جواب خواستند، یک ذره آب برداشت پاشید به صورتشان، گفت این جواب. یعنی دلیل‌ها را رد نکرد، گفت در مقابل بدیهی دلیل من کارایی ندارد. من بر علیه بدیهی دارم اقامه می‌کنم، دلیل اقامه می‌کنم. خب معلوم است دلیلم باطل است، نیازی نیست جواب بدهم.

اینجا هم همین‌طور است؛ این‌ها سه تا دلیل اقامه کرده‌اند در مقابل امر بدیهی که ما داریم حسش می‌کنیم. پس معلوم می‌شود دلیلشان خراب است، احتیاج هم ندارد زحمت بکشیم دلیلشان را جواب بدهیم. خب دلیل اولشان.

ادله منکرین وجود حرکت: دلیل اول

دلیل اول گفتند که حرکت اگر موجود باشد، یا تقسیم می‌شود یا تقسیم نمی‌شود (یا خارج از این دو تا که نیست، دایره بین نفی و اثبات داریم می‌کنیم). یا تقسیم می‌شود یا تقسیم نمی‌شود. تقسیم بشود اشکال دارد، تقسیم نشود اشکال دارد، پس موجود نیست. دقت کنید تنظیم قیاس را.

اگر حرکت موجود باشد (این مقدم)

یا منقسم است یا منقسم نیست (این تالی). از این دو تایی هم بیشتر نداریم، چون دایره بین نفی و اثبات است، در دوران بین نفی و اثبات ثالث دیگر نداریم.

بعد می‌گوییم والتالی بکلا قسمیه باطل. هم منقسم شدن حرکت باطل است هم عدم انقسامش باطل است. نتیجه می‌گیریم فالمقدم (که بودِ حرکت است) باطل است، وجود حرکت است باطل است، حرکت موجود نیست.

خب اما چطور تالی باطل است؟ ملازمه روشن است، اگر حرکت داشته باشیم یا قسمت می‌شود یا قسمت نمی‌شود؛ این ملازمه روشن است. اما تالی چرا باطل است؟ این باید اثبات بشود. می‌فرمایند که اما حرکت بخواهد منقسم شود باطل است، چون اگر حرکت را قسمت کنید، لازم می‌آید که ماضی غیر مستقبل باشد.

چون وقتی شیء را قسمت می‌کنید، دو قسمش با هم فرق می‌کنند. این دو قسم، دو قسمِ مَقسَم‌اند و با مَقسَم ارتباط دارند؛ یعنی مَقسَم مابه‌الاشتراک این دو تاست. ولی این دو تا از مابه‌الامتیاز درست شده‌اند، پس دو قسم قسیم هم‌اند (در منطق که اقسام قسیم یکدیگرند و با هم سازگار نیستند).

اگر شما تقسیم کنید حرکت را، قسم قبلی‌اش با قسم بعدی‌اش مغایرند و قسیم‌اند، ناسازگارند. آن‌وقت لازم می‌آید که قسم قبلی که ماضی است با قسم بعدی که مستقبل است یک چیز نباشد، یک ماهیت نباشد، در حالی که هر دو یک ماهیت‌اند. در حالی که هر دو یک چیزند. یعنی ماضی با مضارع هیچ فرقی ندارد.

در حالی که اگر حرکت را تقسیم کنید، دو قسم درست می‌شود که این دو قسم باید با هم فرق کنند، آن‌وقت لازمه‌اش این است که ماضی با مستقبل فرق کند در حالی که ماضی و مستقبل فرق ماهوی ندارند. البته این دلیل خیلی کامل نیست‌ها، بیشتر از این هم نمی‌شود توضیحش داد. ماضی و مستقبل فرق ندارند در ماهیتشان فرق ندارند. در گذشته بودن و آینده بودن که فرق دارند، ما که بیش از این فرق ادعا نمی‌کنیم. ما حرکت را تقسیم می‌کنیم به ماضی و مستقبل، دو قسمش هم فرق می‌گذاریم. در چه فرق می‌گذاریم؟ در زمان بودن نه، در ماهیت زمان نه، در اینکه یکی گذشته است و یکی آینده است، در این فرق می‌گذاریم. به بیش از این فرق هم احتیاج نداریم تقسیم ما همین فرقی که داشته باشد کافی است.

این الان من از باب اینکه دیگر نمی‌توانستم توضیحش بدهم ناچار شدم بگویم، والا لازم نیست اشکالات گفته بشود. همان‌طور که خودِ علامه نگفته است، ما هم لازم نیست بگوییم. من چون دیدم نمی‌توانم توضیح بدهم، هر چه می‌خواهم بگویم ماضی با مضارع نباید فرق کند نمی‌شود، لذا این را توضیح دادم.

خب پس اگر بخواهیم قسمت کنیم حرکت را، لازمه‌اش این است که دو قسم ماضی و مستقبل پیدا کنیم و این دو قسم با هم فرق کنند، در حالی که فرق ندارند. و اگر تقسیم نکنید حرکت را، حرکت قابل قسمت نباشد، جزء لایتجزی ثابت می‌شود. چون جزء لایتجزی همین است دیگر، جزء لایتجزی این است که این جزء از این جزء جدا نمی‌شود (حالا اینکه گفتم این جزء از این جزء جدا نمی‌شود تسامح است)، یعنی این جزء را نمی‌شود جدایش کرد، نه از آن جزء جدا نمی‌شود، چون یک جزء است، یک جزء را نمی‌شود قسمتش کرد.

خب اگر این حرکت هم نشود قسمتش کرد، معلوم می‌شود جزء لایتجزا است که قابل قسمت نیست. یعنی شیء لایتجزی است، اگر حرکت را قسمت نکنی شیء لایتجزی درست می‌شود در حالی که ما شیء لایتجزی را اجازه نمی‌دهیم، حتی ریزش هم کنید لایتجزی نمی‌گیریمش، تا چه رسد به اینکه درشت باشد.

پس اگر بخواهی حرکت را قسمت کنی، لازم می‌آید که ماضی و مستقبل فرق کنند، در حالی که فرق نمی‌کنند. اگر بخواهی حرکت را قسمت نکنی، این لازمه‌اش این است که ما شیء غیرمنقسم داشته باشیم. شیء مادی غیرمنقسم داشته باشیم که این هم اجازه نمی‌دهیم. پس تالی به هر دو قسمش باطل است. وقتی تالی باطل شد، باید گفت مقدم هم (که وجود حرکت است) باطل است، پس وجود حرکت را نداریم. این اشکال اول این گروه است، اشکال دو و سه‌شان هم بعداً ذکر می‌کنیم.

تطبیق عبارت شارح در ادله منکرین (دلیل اول)

قال: «ووجودها ضروریٌ». (یعنی وجود حرکت ضروری و بدیهی است، احتیاج به اثبات ندارد.) «اقول: اکثر عقلا» اتفاق دارند بر اینکه حرکت موجود است و ادعا کرده‌اند ضرورت را «فی ذلک» (در وجود حرکت). در وجود حرکت ادعا دارند که ضرورت است و گفته‌اند این یک امر ضروری است و احتیاج به استدلال ندارد.

«وخالفهم» (مخالفت دارد با اکثر عقلا) جماعتی از قدما مثل زینون و اتباع زینون (که این‌ها از فلاسفه قدیم بوده‌اند).

«قالوا: انها لیست موجودة». این‌ها معتقد شده‌اند که حرکت موجود نیست.

«واستدلوا علی ذلک بوجوه». بر مدعایشان که نفی حرکت است دلایلی اقامه کرده‌اند. دلیل اولشان این است («احدها»): یکی از آن دلایل این است که حرکت اگر موجود باشد (این مقدم) «لکانت اما منقسمة» (بعدش هم می‌گوییم «او غیر منقسمة»، این هم تالی) و از این دو تایی هم بیشتر نداریم، چون دایره بین نفی و اثبات است، در دوران بین نفی و اثبات ثالث دیگر نداریم.

بعد می‌گوییم والتالی بکلا قسمیه باطل؛ هم منقسم شدن حرکت باطل است هم عدم انقسامش باطل است. نتیجه می‌گیریم فالمقدم باطل؛ وجود حرکت باطل است. اما چطوری تالی باطل است؟ قسمت اولش را این‌جوری باطل می‌کند: «لکانت اما منقسمة» (که اگر منقسم شود یعنی حرکت منقسم شود) «فیکون الماضی غیر المستقبل» (باید ماضی غیر مستقبل باشد در حالی که ماضی با مستقبل فرق ندارد). پس اگر حرکت قسمت باشد باید ماضی غیر مستقبل باشد و اینکه ماضی غیر مستقبل باشد باطل است، زیرا ماضی عین مستقبل است. (که عرض کردیم ماضی از نظر زمانی غیر مستقبل، از نظر ماهوی عین مستقبل است).

یعنی این‌ها می‌گویند باید ماضی و مستقبل عین هم باشند نه از هم فرق کنند. وقتی فرق کرد معلوم می‌شود تقسیم باطل است. ما جواب می‌دهیم که باید فرق کند و فرق هم دارد، فرقش در ماهیتش نیست در آن گذشته و آینده بودنش است. «او غیر منقسمة» (یا اینکه این حرکت قسمت نمی‌شود) این شق دوم تالی است. اشکالش این است که «فیلزم ترکب الحرکة من اجزاء لایتجزی».

دو تا لازم (یعنی دو تا تالی) در این قیاس آورد (تالی را لازم هم می‌گوییم). دو تا لازم در این قیاس آورد، حالا می‌گوید «واللازمان باطلان» (هر دو لازم باطل‌اند). یعنی هر دو تالی باطل‌اند؛ ما گفتیم والتالی بکلا شقیه باطل است، این می‌گوید واللازمان باطلان. دو تا لازم هر دو باطل‌اند، یعنی هر دو تالی باطل‌اند. وقتی دو تا تالی هر دو باطل شدند مقدم‌شان هم باطل می‌شود. مقدم وجود حرکت بود، وجود حرکت باطل می‌شود. این دلیل اولشان بود.

دلیل دوم منکرین وجود حرکت

دلیل دومشان این است که حرکت اگر بخواهد موجود باشد، کجا موجود است؟ وقتی متحرک در مکان اول است موجود است؟ یا وقتی متحرک در مکان دوم است موجود است؟ یا در مرکب منهما موجود است؟ وسط که نداشتیم، گفتیم همین یک خرده قبل.

بین مکان اول و مکان دوم وسط نداریم. یک مکان اول و یک مکان ثانی است. حرکت در وقتی که متحرک در مکان اول است موجود است یا وقتی که در مکان ثانی است موجود است یا وقتی از مکان اول تا مکان ثانی را دارد پوشش می‌دهد موجود است؟ (یعنی در مرکب موجود است؟ کدام یک از این سه تا؟) دیگر فرض دیگری نداریم. نمی‌توانیم بگوییم در وسط این دو تا موجود است. یا باید در مکان اول موجود بشود یا در مکان ثانی موجود بشود یا وقتی متحرک در مکان اول است و وارد مکان ثانی می‌شود، در این فاصله و در این مجموعه موجود است.

جواب می‌دهند در مکان اول، در وقتی که متحرک در مکان اول است که حرکت موجود نشده است هنوز، هنوز شروع نشده است. پس نمی‌شود گفت حرکت در مکان اول موجود است. در مکان دوم هم که می‌رسد توقف می‌کند (یعنی حرکت تمام می‌شود). و وقتی حرکت تمام شد باز هم موجود نیست. حرکت تمام می‌شود البته ممکن است حرکت بعدی را دوباره شروع کند، او یک جزء دیگری است. او هم دوباره همین نقل کلام در آن می‌کنیم؛ که در مکان اول موجود است یا در مکان دوم. حرکت در وقتی که این شخص در مکان اول است موجود است یا حرکت در وقتی که این شخص در مکان دوم است موجود است؟ این نقل کلام را همه جا داریم.

پس حرکت در وقتی که متحرک در مکان اول است باید موجود باشد، یا وقتی که متحرک در مکان ثانی است باید موجود باشد، یا وقتی که متحرک در هر دو مکان است باید موجود باشد. در مکان اول گفتیم که وقتی متحرک در مکان اول است حرکت موجود نیست. وقتی هم که متحرک در مکان ثانی است حرکت تمام شده است باز هم موجود نیست.

آن‌وقت اگر بخواهید در مرکب منهما بگویید حرکت موجود است، اگر در جزءجزء این مرکب حرکت موجود نبود، در مرکب چطوری حرکت موجود است؟ در جزء اولش حرکت موجود نبود، در جزء دومش موجود نبود، آن‌وقت در مرکبِ از این دو تا چطوری می‌تواند حرکت موجود باشد؟ پس توجه کردید حرکت موجود نیست؛ نه در وقتی که متحرک در آنِ اول است در مکان اول است، نه در وقتی که متحرک در مکان دوم است، و نه در وقتی که دارد این مکان اول و دوم را که یک مکان مرکب‌اند طی می‌کند.

تطبیق عبارت شارح در دلیل دوم

«والثانی» (دلیل دومشان): «ان الحرکة لیست هی الحصول فی المکان الاول»، زیرا جسم حینئذٍ (در مکان اول) «لم یتحرک بعدُ» (هنوز حرکتش را شروع نکرده است که شما بگویید کون در مکان اول یا حصول در مکان اول حرکت است).

«ولا فی المکان الثانی» (حرکت در وقتی که متحرک در مکان ثانی هم هست حرکت ندارد).

چرا حرکت ندارد در وقتی که متحرک در مکان ثانی باشد؟ زیرا حرکت «انتهت وانقطعت»؛ در مکان ثانی حرکت قطع شده است.

«ولا المجموع» (یعنی حرکت در مجموع مکان اول و مکان ثانی هم حاصل نیست) زیرا که ممتنع است دو جزء این مجموع حاصل شود با هم در وجود (دو جزء این مجموع نمی‌تواند حاصل بشود تا مجموع حاصل بشود).

«فلا تکن موجودة»؛ پس حرکت موجود نیست. این «فلا تکن» تفریع بر هر سه فرض است. وقتی فرض کردیم که حرکت در مکان اول نیست (یعنی حرکت تا وقتی که متحرک در مکان اول است وجود ندارد)، حرکت در وقتی هم که متحرک در مکان ثانی است وجود ندارد، حرکت در مجموع هم که معلوم شد وجود ندارد؛ «فلا تکن موجودة»، پس حرکت اصلاً موجود نیست. این از دلیل دومشان.

دلیل سوم منکرین وجود حرکت

اما دلیل سوم. دلیل سوم این است که هر چیزی که می‌خواهد موجود باشد باید واحد باشد. حتی کثیر اگر بخواهد موجود باشد باید یک عنوان واحدی به آن‌ها بدهید، جمع‌شان بکنید تا بگویند موجودند. حتی عشره که کثیر است، تا تحت عنوان عشره نبرید موجود نیست. واحد موجود است، کثیر موجود نیست. وقتی کثیر را تحت عنوان واحد بردید یا واحد کردید موجود می‌شود. بنابراین هر موجودی باید واحد باشد. این روشن است. در حالی که حرکت واحد نیست. حرکت واحد نیست؛ چون یک جا نمی‌ایستد که بشود به آن بگوییم واحد است. حرکت واحد نیست پس موجود نیست.

ببینید ابتدا ثابت کرد که هر موجودی باید واحد باشد. بعد می‌گوید که چون حرکت واحد نیست پس موجود نیست. قیاس دیگری به فطرت قیاس گفته بشود.

«الثالث: ان الحرکة لیست واحدة فلا تکون موجودة». عبارت این است: الحرکة لیست واحدة و کل موجود لابد ان یکون واحدا (حالا برعکس گفتم دو تا مقدمه را بهتر است): کل موجود لابد ان یکون واحدا والحرکة لا تکون واحدة؛ نتیجه این است که فلا تکون موجودة.

پاسخ علامه به ادله منکرین و خاتمه بحث

مرحوم علامه می‌فرماید این سه تا استدلال در مقابل حکم ضروری است، «فلا تکون مسموعة» (قابل شنیدن نیست). ما به آن توجه نمی‌کنیم و اهمیت هم نمی‌دهیم. هیچ‌کدام از سه دلیل را قبول نداریم زیرا در مقابل امر ضروری اقامه شده است.

این بحث هم تمام شد. بحث بعدی ما این است که حرکت احتیاج به شش چیز دارد: مبدأ، منتهی، فاعل، غایت و چیزهایی که دیگر باید گفته بشود که بیان می‌کنم در جلسه آینده ان‌شاءالله بیان خواهم کرد.

 


logo