1402/09/13
بسم الله الرحمن الرحیم
بررسی «کل ما حکم به الشرع حکم به العقل»/أحكام القطع /الأمارات
موضوع: الأمارات/أحكام القطع /بررسی «کل ما حکم به الشرع حکم به العقل»
عرض کردیم که راجع به این بحث که آیا قطع حاصل از مقدمات عقلیه حجت است یا حجت نیست مباحث دیگری هم در کنار این مطرح هست. که به نوعی ارتباط پیدا می کند با بحث های اخباریان.
بحث اول که آیا اگر قطع از مقدمات عقلی حاصل شد حجت است یا حجت نیست این بحث گذشت. می رسیم به بحث دوم که آیا ملازمه هست بین حکم عقل و حکم شرع یا ملازمه ای در کار نیست؟ پس بحث اول این بود که اگر از مقدمات عقلیه علم به حکم شرعی حاصل شد آیا این حجت هست یا حجت نیست؟ این یک بحثی بود که ادعا شده بود به برخی از اخباریان هم نسبت داده شده بود که اگر قطع راجع به احکام شرعی از مقدمات عقلی حاصل شد حجت نیست. این را به وجوهی جواب دادیم. که پنج یا شش وجه ذکر کردیم در جواب این مطلب.
مطلب دوم این است که آیا ملازمه هست بین حکم عقل و حکم شرع؟ آیا این طوری هست که اگر عقل یک جایی حکم کرد حتما شرع هم طبق عقل حکم می کند یا نه؟ آن مطلب اول بحث فرضی بود که اگر از مقدمات عقلیه قطع حاصل شد آیا حجت هست یا نه؟ این بحث دوم بحثی هست که راجع به ملازمه بحث میکند. منظور از «کل ماحکم به العقل حکم به الشرع» این است که آیا در جایی که عقل حسن یک چیز را درک کرد یا قبح یک شیئی را درک کرد آیا شارع آنجا حکم مولوی صادر می کند یا نه؟ بحث اینجا هست. اما اینکه فرض فرمایید که شارع حکم عقل را تایید میکند در آن حسنش یا تأیید نمیکند آن یک بحث دیگری هست که آن بحث با اشاعره هست. اشاعره اصلا عقل را به عنوان مدرک حسن و قبح قبول ندارند. پس بحثی که الان می کنیم کل ماحکم به العقل حکم به الشرع آن مطلب نیست که آیا اگر عقلی یک چیز را درک کرد شارع هم در آن درک موافق هست به این معنا که حسنش را قبول می کند و برخلافش حکم نمی کند. این مقدار بحث بحث با اشاعره است. این را فعلا ما بحث نمی کنیم. بحث ما در این است که آیا وقتی عقل حسن یک شیئ را درک کرد شارع هم طبق آن حکم مولوی صادر می کند یا نه؟ یا قبح یک شیئ را درک کرد آیا حکم مولوی صادر می کند یا نه؟ حکم مولوی یعنی این است که از مولویتش از مقام قانونگذاریش استفاده بکند میگوید مثلا من این قانون را جعل کرده ام. نه این که بخواهد بگوید که حالا حکم عقل نسبت به این شیئ را من تایید میکنم. آنجا مولویتی اعمال نکرده است. آنجا از یک واقعیت خبر داده است. خبر دادن غیر از اعمال مولویت هست. اعمال مولویت یک فرمانداری یک فرمانروایی میگوید از امروز من این را غدغن کردم یعنی من حق دارم این را غدغن بکنم. آنجا خبر نمیدهد آن شخصی که میگوید من غدغن کردم یا این را مثلا فرض کن که الزامی کردم خبر نمی دهد. میگوید من چون یک صلاحیتی دارم یا قدرتی دارم این را از امروز به بعد مثلا این قانون را برای شما گذاشتم. این را میگویند حکم مولوی. حکم ارشادی اما نه، خبر میدهد مثلا میگوید که این شیئ ضرر دارد. نمی گفت هم آن ضرر را داشت یا آن خیر را داشت. آنجا از مولویتش استفاده نمی کند. إخبار هست. حالا ممکن است در قالب امر هم بگوید. آنجا ارشاد به آن واقعیتی که هست یعنی إخبار در قالب أمر است. پس بحث ما در «کل ما حکم به العقل حکم به الشرع» این است که اگر عقل حسن یا قبح یک شیئی را درک کرد آیا شارع هم بر اساس مولویتش دستور صادر می کند که او را یکی از واجبات اعلام بکند یا یکی از محرمات قرار بدهد یا نه شارع دستور صادر نمیکند؟؟
این بحث در ملازمه این هست. عده ای از بزرگان گفتند ما این ملازمه را قبول نداریم. برخی هم نه، قائل به ملازمه شدند. مثلا مرحوم نائینی ملازمه را قبول کردند «کل ما حکم به العقل حکم به الشرع» را قبول کردند. اما مرحوم آقای خویی شاگردشان این ملازمه را قبول نکردند. مثلا شهید صدر قبول نکردند. برخی دیگر از بزرگان مثلا این ملازمه را مورد خدشه قرار دادند مثل مرحوم صاحب فصول. پس بنابراین این بحث هست که «کل ما حکم به العقل حکم به الشرع» آیا بین حکم عقل و صدور امر مولوی از جانب شارع ملازمه هست یا نه بین حکم عقل و صدور امر مولوی یا نهی مولوی شاره ملازمه ای در کار نیست؟
تبیین مختار مرحوم نائینی بر اثبات «کل ما حکم به العقل حکم به الشرع»
عرض کردیم که مرحوم نائینی از کسانی است که قائل به وجود ملازمه بین حکم عقل و حکم شرع است. و ایشان برای اثبات این مطلب سه تا مقدمه ذکر می کند این مقدمات ایشان را عرض می کنیم بعد وارد بحث های کسانی بشویم که قائل هستند ملازمه نیست و آن دلیلی که آنها گفتند آنها را ذکر کنیم. پس بنابراین عرض کردیم که برخی از اصولیان قائلند به وجوب ملازمه بین حکم عقل و حکم شرع از جمله مرحوم نائینی. مرحوم نائینی برای اثبات ملازمه بین حکم عقل و حکم شرع سه مقدمه ذکر میکند.
المقدمه الاولی می فرمایند که حدیث معروفی هست از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله که فرمودند ما من شیئ یقربکم الی الجنه و یبعّدکم عن النار الّا و قد أمرتکم به.این در حجت الوداع نقل شده پیامبر اکرم در منا خطبه ای خواندند و فرمودند که ما من شیئ یقربکم الی الجنه و یبعّدکم عن النار الّا و قد أمرتکم به هیچ کاری نیست که شما را به بهشت نزدیک کند و شما را از دوزخ دور کند مگر این که من به آن دستور دادم که آن کار را انجام بدهید و ما من شیئ یقربکم الی الجنه و یبعّدکم عن النار الّا و قد أمرتکم به و هیچ چیزی نیست که شما را به آتش نزدیک کند و از بهشت دور کند مگر این که من از آن شما را نهی کردم. خب می فرمایند که از این سخن ما به خوبی می فهمیم از این فرمایش می فهمیم که پس اوامر و نواهی ناشی از ملاکات هستند. یعنی پیامبر اکرم که امر می کرده بدون حساب و کتاب امر نمی کرده است. به خاطر این که مقرب الی الجنه هست امر می کرده. یا نهی می کرده این نهیش بلا سبب بلا وجه و عبث نبوده است. بلکه به خاطر اینکه این کار مقرب به آتش هست نهی می کرده. پس می فهمیم از این حدیث و احادیث نظیر این که احکام الهی ناشی از مصالح و مفاسد هستند. احکام الهی ناشی از مصالح و مفاسد هستند در متعلقات شون یا در خود أمر. ما عدلیه قائل هستیم که احکام نوعا ناشی هست از مصالح و مفاسد در متعلقات. یعنی در خود آن فعل یک مصلحت و مفسده ای هست. ولو امر نمی شد آن مصلحت و مفسده در آن فعل بود. یعنی در صورت امر مصلحت بود و در صورت نهی در آنجا در فعل مفسده بود. در خود متعلقات بود. البته گاهی هم نه، امر و نهی ناشی می شود از مصلحت در خود امر یا در خود نهی. مثل موارد تقیه و غیر تقیه که مصلحت در خود امر و نهی است. بالاخره احکام الهی بدون مصلحت نیست. غالبا ناشی می شود از مصالح و مفاسد در متعلقات. این دیدگاه شیعه هست. از این روایت هم همین معنا فهمیده می شود که می فرماید اگر فعلی مقرب الی الجنه هست من به آن امر کردم پس امر ملاک دارد مصلحت دارد. اگر فعلی مقرب الی النار است من از آن نهی کردم. پس نهی ملاک دارد. این مقدمه اولی که این مقدمه اولی عرض کردم مورد تسالم شیعه هست.
مقدمه ثانی که ایشان مطرح می فرمایند این است که آیا عقل این مناطات را میتواند درک کند یا نه؟ ایشان می فرمایند که بله خیلی جاها نمی تواند درک کند اما بعضی جاها عقل می تواند درک کند آن مصالح را و آن مفاسد را. بعضی جاها فی الجمله میتواند درک کند. یعنی اینطوری نیست که شما بگویید عقل هیچ موردی را درک نمی کند که این کار مصلحت دارد این کار مفسده دارد. نه، عقل فی الجمله در برخی از موارد آن مصلحت و مفسده را درک میکند. عبارت ایشان هست: و التحقیق أن یقال إن العقل و إن لم یکن له ادراک جمیع المصالح و المفاسد همه مصالح و مفاسد را مصالح و مفاسد را درک نمی کند بله الّا أنّ انکار ادراکه لهما فی الجمله بگویم هیچ جا درک نمی کند عقل به کلی عقل را بگذاریم کنار و تعطیلش بکنیم و بگوییم عقل هیچ جا درک نمی کند و به نحو الموجبه الجزئیه مناف للضروره. این هم منافی بدیهیات هست. قطعا عقل یک جاهایی مصلحت را درک میکند و میگوید این کار را انجام بدهی شما به خدا نزدیک میشوی به بهشت نزدیک میشوی مصلحت تو این کار هست. یک جاهایی قطعا درک میکند. یا این کار را انجام بدهی شما خدای نکرده به دوزخ نزدیک میشوی این کار کاری هست شیطانی. فی الجمله یک جاهایی را قطعا عقل درک می کند. همه جا درک نمی کند اما یک جاهایی را فی الجمله می فرمایند که درک می کند. می فرمایند که ولولا ذالک اگر شما بگوید نه عقل چه کاره هست اینها را درک کند میگوید اگر این را بگویید لما ثبت اصل الدیانه. اصل دین را هم نمیتوانید اثبات بکنید اصل مشروعیت و صحت دین اسلام را هم نمیتوانید برای کسی اثبات بکنید. چرا؟ و لزم افهام الانبیاء و لازم می آید که مردم بتوانند انبیاء را ساکت کنند و بگویند نه، حرف شما درست نیست اگر بگوید عقل هیچ چیزی را درک نمیکند. چرا؟ برای اینکه إذ أثبات النبوه العامّه فرع أدراک العقل لقاعده وجوب اللطف برای اینکه اثبات این که خداوند پیامبر بفرستد برای بشر، فرع این است که عقل درک می کند قاعده لطف را. این را درک نکند اصلا اصل نبوت را منکر می شود. چرا خداوند کسانی را بفرستد؟ عقل درک می کند که لطف واجب هست. خدا که میخواهد ما اهل سعادت بشویم فرمان بردار بشویم و به کمال برسیم این را میخواهد خب باید وسایلش هم فراهم کند دیگر. قاعده لطف خلاصه اش همین هست باید وسایلش هم فراهم بکند. پس می بینید که عقل اینجا را درک کرد از این راه نبوت عامه را اثبات می کند. کما أنّ اثبات نبوته الخاصه بظهور المعجزه علی ید مدعیها فرع ادراک العقل قبح اظهار المعجزه علی ید الکاذب. و نبوت خاصه یعنی تک تک پیامبران بخواهیم اثباتش بکنیم باید این را عقل درک کند که خداوند معجزه را به انسان کاذب نمی دهد این قبیح هست بر خدا که معجزه را دست یک کسی بدهد که دروغگو هست. و به دروغ ادعای نبوت می کند اگر قبح این را عقل درک نکند خب احتمال می دهد که این حالا معجزه آورده ولی دروغگو هست. خدا معجزه را بهش داده قبیح هم که نیست دیگر. چون بنا شده که عقل درک نکند دیگر. پس نمیتوانی اثبات بکنی که این صاحب معجزه پیامبر هست. چرا؟ برای اینکه احتمال میدهی که دروغگو هست ولی معجزه بهش دادند. بگوید که معجزه را به دروغگو نمیدهند میگوییم چرا نمیدهند؟ میگوید خب عقل میگوید این قبیح هست این کارا بکنند. پس قبول کردی که عقل یک چیزهایی را درک می کند. عقل اگر هیچ حسنی و قبحی را قبول نکند نمی تواند نبوت انبیاء را اثبات بکند. صحت نبوت انبیاء را اثبات بکند. پس فی الجمله اصل دیانت وابسته است به این که عقل یک کبری هایی را یک کلیاتی را قطعا درک می کند. این هم مقدمه دوم.
مقدمه سوم این است که حالا پذیرفتیم که عقل برخی از مناطات را برخی از ملاکات را درک می کند. اما آیا شارع هم باید طبق آن حکم بکند یا نه؟ احتمال میدهیم که آنجا یک مزاحمی هست یک مانعی هست. شارع به خاطر آن حکم نمی کند. ایشان می فرمایند این هم درست نیست. می فرمایند که و أنت خبیر بفساده بگویید که نه آنجا ممکن است یک مانعی هست _عقل قبول کردیم درک کرد یک چیزهایی را درک کرد_ ولی احتمال این است که آنجا یک مانعی از شارع حکم مولوی صادر نمی کند. میفرمایند این هم که فاسد هست. چرا؟ برای اینکه این مطلبی که ما گفتیم آنجایی هست که عقل مستقل به یک حکمی است. و اگر شما بگوید نه احتمال میدهیم مزاحم دارد معنایش این است که عقل هنوز درک نکرده دیگر. خلاف فرض ماست. این خلف هست. ما فرض ما این است که عقل همه جوانب را سنجیده و اینجا مصلحت را فهمیده شما می خواهید بگوید نه ممکنه یک جهتی باشد که هنوز عقل آنجا را توجه نکرده این خلاف فرض ماست. فرض ما در جاییست که عقل تمام جوانب را در برخی از موارد می بیند و میگوید اینجا مصلحت ملزمه هست یا اینجا مفسده ی ملزمه هست. پس این سه تا مقدمه را اگر کسی بپذیرد احکام تابع مصالح و مفاسد هست. عقل فی الجمله یک جاهایی مصلحت را کاملا درک می کند. دیگر اگر و امایی هم تو کارش نیست. بعضی جاها نه همه جا. یک جاهایی قطعا درک می کند. و مقدمه سوم هم این است که احتمال مزاحمت با یک مانع هم منفی هست منتفی هست. پس از این سه مقدمه نتیجه می گیریم که قطعا شرع هم طبق آن درک حکم دارد. اگر عقل به چنین درکی رسید قطعا شرع هم آنجا حکم مولوی دارد. اگر می فرمایید ندارد مقدمه اول را انکار کردید. مقدمه اول چی بود؟ که احکام شارع طبق مصالح و مفاسد هست. پس بنابراین با این بیان با این سه تا مقدمه مرحوم نائینی می رسند که «کل ما حکم به العقل حکمه به الشرع» ملازمه است. البته عقل ممکن است خیلی جاها نتواند درک کند. اما یک جایی که آمد واقعا مسئله را فهمید واقعا مسئله را مثل روز فهمید هیچ ابهامی هم برایش نماند اینجا دیگر نمیتوانید بگوید که نه شارع طبق این حکم ندارد. حال اینکه شما کبری را پذیرفتید که حکم شرع براساس چی هست؟ بر اساس مناطات هست بر اساس ملاکات هست این بیان مرحوم نائینی در این مسئله. به نظر ما این بیان ایشان بیان کافی و وافی هست و واقعا عقل درست هست بالجمله درک ندارد اما یک جاهایی بدون هیچ اگر و امایی درک می کند. اگر آنجا هم بگویید که نه حالا ما چشممان را می بندیم میگویم که نه اینجا هم ممکن است یک چیز دیگری باشد این تکذیب وجدان انسان هست. مثلا پیمان شکنی. انسان پیمان انجام بدهد آن طرف وفادار است و این انسان پیمانش را زیر پا بگذارد این قبیح هست عقل درک می کند. شما بگویید نه اینجا ممکن است شارع بگوید که پیمان را بشکن. مگر ممکن است شارع بگوید پیمان را بشکن؟؟؟ عقل وقتی میبیند پیمان شکنی قبیح هست و همه جهاتش هم در نظر می گیرد میگوید قبیح هست. نباید شما پیمان شکنی بکنید. این طرف نشکسته شما روی پیمانت باید بایستی. و لذا امیرالمومنین علی ابن ابی طالب در نهج البلاغه یک جایی دارند که این وفای به عهد یک چیزی هست که همه ادیان همه ملل در آن متوافقند و نیاز نیست که اسلام بیاید بگوید که آقا پیمان شکنی نکن این یک چیزی است که همه انسان ها میدانند که پیمان شکنی قبیح هست. پس بنابراین ما ملازمه بین حکم عقل و حکم شرع را می پذیریم اما فی الجمله. در آنجاهایی که واقعا عقل بدون هیچ جهت ابهامی به آن مسئله برسد. البته خیلی کم هست آن موارد. برخی از اساتید حضرت آیت الله وحید ایشان می فرمودند فقط دو قضیه است که عقل کاملا درک می کند. العدل حسن الظلم قبیح. بیشتر از این دوتا قضیه ما نداریم که عقل درک کند. حالا دوتا شما میفرمایید ممکنه یک چندتای دیگری هم مثل همین مثالی که زدیم پیمان شکنی قبیح هست ممکن است این عمل البته داخل همان ظلم بشود مثلا به هر حال یک جاهایی واقعا عقل درک میکند. شما نمیتوانید بفرمایید که عقل هیچ جا مصلحت را به صورت کامل نمیتواند درک بکند. نه، این یک جاهایی به صورت کامل درک می کند. و آنجا شرع هم قطعا می دانیم که حکم مولوی صادر می کند. این بیان مرحوم نائینی در این مطلب.
تبیین کلام صاحب فصول بر رد «کل ما حکم به العقل حکم به الشرع»
مرحوم صاحب فصول ایشان از کسانی است که این ملازمه را قبول ندارد. خب ملازمه را قبول نداشته باشد باید چی را اثبات بکنند باید اثبات بکنند که یک جاهایی ملاک هست یعنی عقل ملاک را فهمیده ولی شرع حکم نکرده است. و یک جاهایی هم عکسش هست شارع حکم کرده است ولی ملاک در کار نیست. ایشان هفت وجه ذکر میکنند صاحب فصول که ممکن است درک عقل با حکم شرع جدا بشود. هفت تا وجه ذکر می کنند برای اثبات این که ملازمه ای در کار نیست بین حکم عقل و حکم شرع. ممکن است یک جاهایی حکم عقل باشد حکم شرع نباشد یعنی مناط باشد و حکم شرع نباشد و عکسش هم ممکن هست ممکن حکم شرع باشد مناط نباشد. حالا وجوه آن را یک چندتایش را عرض کنیم به مقداری که وقت است.
ایشان فرموده اوامر امتحانیه در شرع وجود دارد با اینکه در اوامر امتحانیه مصلحت در متعلق وجود ندارد. مثلا امر خدای متعال نسبت به حضرت ابراهیم علیه السلام که برای ذبح اسماعیل. آنجا امر بود ولی مصلحت نبود. جوابش این است که این بیان ایشان روشن هست دیگر. پس دیدید که امر هست ولی ملاک در آن نیست شما گفتید که باید همواره امر مولی همراه با ملاک باشد با مصلحت باشد با درک عقل باشد آنجا مصلحت نیست. جوابش این است که آنجا امر به مقدمات شده به خود فعل که امر نشد. به مقدمات امر شد و مقدمه مصلحت داشته است. مقدمه اش که شما ذبح کن أنّی أذبحک بله آن شروع به ذبح کردن او را مصلحت داشته است. در اوامر امتحانیه به آن فعل که شروع فعل هست امر شده آن هم مصلحت داشته است. نه اینکه مصلحت نداشت. مصلحتش اثبات عبودیت حضرت ابراهیم هست. اثبات عبودیت و تسلیم حضرت اسماعیل هست. جهاتی هست که خدا میداند پس بنابراین شما نمیتوانید بفرمایید که مصلحت نبود. بله نسبت به زهوق روح یک کاری بکند که روحش از بدن جدا بشود این را دیگر دستور نبوده که شما یک کاری کن که روح اسماعیل از بدنش جدا بشود. این مصلحت نداشته ولی این مورد دستور هم نبوده است.
وجه دوم ایشان میفرمایند که یک حدیث معروفی هست وقال النبي ( صلى الله عليه وآله ) : لولا أن أشقّ على أمّتي لأمرتهم بالسواك عند وضوء كلِّ صلاة. اگر مشقت ایجاد نمی کردم بر امتم امر می کردم به مسواک. از این حدیث می فهمیم که مسواک زدن مصلحت دارد ولی امر نشده پس ببینید یک جاهایی مناط هست حکم عقل هست ولی حکم شرع نیست جدا شد. خب جوابش این است که در این موارد درسته مناط هست ولی مناط مزاحم دارد مانع دارد آن هم مشقت هست. بحث ما آنجایی است که مناط باشد و مزاحم هم نداشته باشد. عقل واقعا بیاید درک کند هم مناط را هم درک کند عدم المانع را. اینجا این طور نیست که عقل بگوید اینجا مناط هست مزاحم هم ندارد. نه به خود عقل هم عرضه بکنید که اینجا مسئله مانع هست آن هم مسئله مشقت هست عقل قبول میکند میگوید بله مزاحم اینجا هست خب پس این هم خارج از بحث ما شد. بحث ما آنجایی هست که عقل هم مناط را درک کند هم عدم المانع را درک کند.[1]
مورد سوم ایشان فرمودند که یک مواردی در روایات فرموده که اسکتو عمّا سکت الله از آن چیزهایی که خداوند ساکن شده شما درباره اش حرف نزنید
ممکن هست بگوییم که این مواردی که عقل درک میکند شارع آنجا حکم ندارد چرا برای اینکه شارع ساکت شده آنجا. پس ما نباید به عهده شارع بگذاریم که شارع هم همین را واجب کرده است. این چیزهایی که می فرماید شارع خودش نفرموده شما درباره آن ساکت بشوید یعنی به خدا نسبت ندهید که خدا فرموده خب ممکن است بله یک جاهایی مناط باشد ولی خداوند ساکت شد. جوابش این است که جواب این را مرحوم نائینی اینطور می فرمایند: که خب اینجا رسول باطنی آمده گفته است. فرض این است که آن اسکت. عمّا سکت الله آنجایی است که نه رسول ظاهری آمده نه رسول باطنی. خود انسان از پیش خودش میخواهد یک مطلبی را به خدا نسبت بدهد. اما اگر یک جایی رسول ظاهری آمد گفت یا رسول ظاهری نیامد رسول باطنی آمد گفت که اینجا قطعا مصلحت هست و خدا این را از شما می خواهد آنجا از آن مواردی نیست که خدا ساکت شده باشد. خدا ساکت نشده بلکه رسول باطنی را موظف کرده که به این انسان گوشزد بکند پس این از موارد سکوت خداوند متعال نیست.
بیان چهارمی که ایشان دارند گفتند که شارع از عمل به برخی از ظنون مثل قیاس نهی کرد. و عمل به برخی از ظنون را دستور داده مثل خبر ثقه. حال اینکه در قیاس ممکن است یک مواردی واقعا مناط باشد قیاس این آقا واقعا درست در بیاید. اینطور نیست که بگوییم همه قیاس ها همه اش باطل هست. نه، ممکن است یک وقت یک کسی قیاس بکند واقعا هم قیاسش مصیب باشد. پس شارع که می آید به طور کلی از قیاس نهی می کند، آن برخی از موارد هم نهی کرده با اینکه آنجا مناط بوده است. یا شارع که می فرماید به برخی از ظنون عمل کن مثل خبر ثقه ممکن است خبر ثقه یک جاهایی مصیب نباشد. و هیچ ملاکی در آنجا در کار نباشد. پس می بینید حکم شرع گاهی تعلق می گیرد ولی مناط هم ندارد مثل وجوب عمل به خبر ثقه. پس اینطوری نیست که حکم شرع همواره روی مناط بچرخد روی حکم عقل بچرخد. نه، گاهی جدا میشود مثل مورد نهی از قیاس با اینکه قیاس گاهی مصیب واقع می شود یا دستور به عمل به خبر ثقه گاهی خطا در می آید و ملاکی در آنجا نیست. این را هم مرحوم نائینی اینطوری جواب میدهند می فرمایند که این که ما گفتیم که حکم شرع تخلف نمی کند آنجایی است که ملاک، ملاک تام باشد. اما اگر یک ملاک اقوایی در کار باشد مثل موارد قیاس آنجاها نه. درست هست در آن موارد قیاس مصیب بوده و یک مناطی هم بوده ولی این مزاحم بوده با ملاک اقوا. ملاک اقوا که در عمل به قیاس پیش می آید یک مفسده ای در عمل به قیاس پیش می آید که آن مفسده را شارع سنجیده با این مصلحتی که گاهی قیاس انسان را به واقع می رساند. و دید که در مزاحمت آن مفسده اقوا از این مصلحت هست. و لذا آن را مقدم داشته یا آنجایی که عمل به خبر واحد دیده که یک مصلحت زیادی در این هست بله یک جاهایی ده درصدی هم خطا در می آید دیده آن مصلحت نود درصدی را باید حفظ کند ولی یک جاهایی هم یک خطاهای ده درصدی پیش می آید مناطی نیست. اینجا شارع از باب مزاحمت یک جهت را گرفته نه اینکه بدون ملاک امر کرده به خبر ثقه یا بدون ملاک نهی کرده است از قیاس. نه، ملاک اقوا در آن طرف بوده که امر کرده است. پس بدون ملاک نبود