1404/07/23
بسم الله الرحمن الرحیم
نظریه سازه انگاری/فرا نظریه ها/روابط بین الملل

موضوع: بررسی نظریه های روابط بین الملل/ نظریه سازه انگاری/ بیان تعریف و اصول
بعضی از دوستان فرمودند که در روزهای چهارشنبه یک حدیثی خوانده بشود ما هم امتثالا للامر این کتاب اصول کافی را اینجا می گذاریم و روزهای چهارشنبه از این کتاب یک حدیث برای دوستان می خوانیم.
بسم الله الرحمن الرحیم، «کتاب العشرة» آخرین کتاب اصول کافی است، کافی چندین کتاب دارد آخرین کتابش «کتاب العشرة» هست، و بلندترین بابش «کتاب الحجة» هست، مرحوم کلینی می فرماید که من «کتاب الحجة» را مختصر بیان کردم، و می خواهم یک کتاب بنویسم و «کتاب الحجة» را کامل تر بیاورم. معلوم است که مقام ائمه «علیهم السلام» فوق تصور ما هست حالا آن مقدار که ایشان در کافی آورده عقول ناقصه است ما از درک عاجز است تا چه رسد به آنکه که ایشان می فرمایند من مختصرش کردم، پس در ابتدای کتاب کافی آخرین کتابش «کتاب العشرة» هست، کلمه «عشره» از معاشرت است، عاشر یعاشر معاشرة و عِشرة، یعنی آداب معاشرت و ارتباط با دیگران را در این کتاب بیان می فرمایند.
اولین حدیث از باب ما یجب من المعاشرة، معاشرتی که واجب است و باید انسان آن مقدار را انجام بدهد.
عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ حَدِيدٍ عَنْ مُرَازِمٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع: عَلَيْكُمْ بِالصَّلَاةِ فِي الْمَسَاجِدِ، وَ حُسْنِ الْجِوَارِ لِلنَّاسِ، وَ إِقَامَةِ الشَّهَادَةِ، وَ حُضُورِ الْجَنَائِزِ، إِنَّهُ لَا بُدَّ لَكُمْ مِنَ النَّاسِ إِنَّ أَحَداً لَا يَسْتَغْنِي عَنِ النَّاسِ حَيَاتَهُ، وَ النَّاسُ لَا بُدَّ لِبَعْضِهِمْ مِنْ بَعْضٍ. [1]
«عده من اصحابنا» یعنی فقط یک نفر از اساتید کلینی این را نگفته است چند نفر از اساتیدش گفته اند، مثل محمد بن یحیی العطار و علی بن ابراهیم قمی هست و بزرگان هستند که قطعا وقتی «عده من اصحابنا» می گویند در میان آن ها از بزرگان مورد توثیق اشخاصی هستند، پس بنابراین حدیث از این جهت اشکال ندارد، احمد محمد بن خالد برقی هم ثقه است، شیخ طوسی «علی بن حدید» را تضعیف کرده ولی تضعیف شیخ طوسی اینجا قبول نیست، چرا؟ به خاطر اینکه بزرگان بر «علی بن حدید» اعتماد کردند، مثلا احمد بن محمد بن عیسی از او إکثار روایت کرده است، و احمد محمد بن عیسی هم شخصی هست که در مورد روات خیلی سخت گیر بوده است، پس معلوم می شود که این آقا مشکل خاصی نداشته و آن عدم توثیق مرحوم شیخ طوسی برای ما وجهش روشن نیست، و لذا توثیق دیگران بر آن مقدم می شود، و مُرازم هم ثقه هست، از امام صادق علیه السلام نقل می کند که حضرت به شیعیان چند دستور بیان فرمود:
اول: در مساجد سنی ها بروید نماز بخوانید، منظور از مساجد در اینجا مساجد اهل سنت هست چون شیعه مسجد نداشت شیعه در اقلیت بوده و مخفیانه زندگی می کرده است، اجازه نمی دادند شیعه مسجد داشته باشد اگر می فهمیدند کسی شیعه است او را می کشتند.
دوم: با مردم همسایه گری خوبی داشته باشید.
سوم: اگر سنی یا شیعه از شما خواست که بیایید شاهد بشوید، شما بروید.
چهارم: در مراسم تدفین و تجهیز میت ها حاضر بشوید.
برای اینکه شما ناچارید و باید با مردم ارتباط داشته باشید، هیچ کسی در مدت حیاتش از مردم مستغنی نمی شود، به یکدیگر نیاز دارند، خداوند متعال انسان ها را اجتماعی آفریده است، وقتی اجتماعی آفریده پس باید شما ارتباط برقرار کنید و با مردم رفت و آمد داشته باشید. این دستور امام علیه السلام هست به شیعه ای که به صورت اقلیت در یک جایی زندگی می کند، ارتباط داشته باشد، به مساجد آنها برود و ...، این بیان حضرت صادق صلوات الله و سلامه علیه است راجع به ارتباط با سنی ها است.
نکته مهم: در یک حدیث فهم کل دین، محقق نمی شود. الان الحمد الله امکانات هست و شیعیان در خیلی از کشورها می توانند مسجد بسازنند فلذا می گوییم شیعیان یک جایی زندگی کنید که بتوانید مسجد بسازید و الا کم کم اولادتان در آنجا استحاله می شوند.
پس بنابراین آن سخن امام علیه السلام را باید فهمید، «صلوا فی مساجدهم» به این معنی نیست که ما شیعیان دیگر مسجد نسازیم، این حدیث باید در جایگاه خودش فهمیده شود، امام علیه السلام با توجه به احادیث دیگر می فرماید که اینطوری باشید.
درس پنجم راجع به روابط بین الملل در مورد مکتب سازه انگاری هست که عرب ها می گویند النظریة البنائیة، یعنی ساخت گرایی نه ساختارگرایی، در فارسی ترجمه شده «سازه انگاری»، یعنی شما این سازه را ایجاد می کنید نه این یک ساختاری هست و شما تابع آن هستید، آن ساختارگرایی که حرف نوواقع گرایی بود که آقای والتز گفته بود، می گفت که ساختار و سیستم تاثیر می گذارد یعنی کشورها تصمیم بگیرند و بر اساس آن حرکت بکنند، آن یک نظر دیگری بود که بر اساس ساختار بود ولی این ساخت گرایی است، یعنی شما می سازید، اینطور نیست که چیزی بر شما تحمیل بشود شما می سازید. توضیحش را إن شاء الله عرض می کنیم.
پس بنابراین این در حقیقت ضد آن ساختارگرایی است این ساخت گرایی است. می گوید شما بنا می کنید، مطالبش را هم در جزوه به عربی آوردم که دوستان این مطالب را مطالعه بکنند و با عربی روز آشنا بشوند چون با عربی روز آشنا شدن خودش یک فلسفه و حکمتی دارد اگر با عربی روز آشنا بشوید إن شاء الله کم کم می توانید در مجامع جهانی و بین المللی مخصوصا مواردی که مربوط به اسلام باشد حاضر بشوید چون همه جا که فارسی صحبت نمی کنند از شما انتظار دارند که بتوانید به عربی حداقل مطالب علمی را بگویید، و لذا من این مطلب را هم به عربی آورده ام، این »نظریه بنائیه: کی به وجود آمد؟ در دهه نود یعنی از سال (1990 م) به بعد این مکتب خیلی رونق گرفت، حدود سی و چند سال پیش این مکتب رونق گرفت، می گویند علت اصلی اینکه این مکتب در آن زمان رونق گرفت پایان جنگ سرد بین آمریکا و شوروی بود، که یک حادثه ای در جهان اتفاق افتاد و مشکلی که بین شرق و غرب بود و هر لحظه احتمال جنگ بود که ستیزی را شروع بکنند پایان یافت، در سال (1989 م) آن دیوار برلین را هم شکستند و شوروی هم کارش تمام شد، و گویا به آرامش رسیدند!
مکاتب و نظریات قبلی در تفسیر این حادثه عاجز ماندند، تا آن موقع دو مکتب مهم در میدان بود: یکی مکتب واقع گرایی؛ و دیگری مکتب لیبرالیسم. لیبرالیسم تاکید می کرد بر موسسات، ارتباطات و سازمان های بین المللی و می گفت جنگ و صلح ها اگر رونق بگیرند می توانند سرنوشت ساز باشند، که بعدا با جنگ جهانی اول و دوم دیگر این حرف ها کم کم جمع شد، و لیبرالیسم در حقیقت از رونق افتاد، با اینکه مجامع بین المللی هم دارند علی رغم وجود آنها باز این جنگ ها اتفاق افتاد، جنگ های خانمان سوز جهانی اتفاق افتاد.
پس لیبرالیسم می گفت در پایان جنگ سرد، موسسات دخیل نبودند و سازمان های بین المللی نقشی نداشتند.
از آن طرف واقع گرایی هم اینجا کم آورد و می گفت که چون آنارشی هست پس هر کشوری دنبال قدرت و جمع کردن نیروی نظامی می رود و برتری در نیروی نظامی هست که تعیین کننده ی جنگ ها و ستیزها است.
می گوییم: مگر شوروی نیروی نظامیش کم شد که آمد در کنار غرب قرار گرفت، تغییر در آرایش نظامی صورت نگرفت پس این دو تا نظریه در تفسیر این حادثه بزرگ جهانی نتوانستند بیانگر باشند و کم آوردند و لذا اینطوری نوشتند که این زمینه شد که «نظریه سازه انگاری» بیاید به میدان، جنگ ها و صلح ها نه در اثر آن نیروی نظامی و برتری نظامی پیش می آید و نه بر اثر پیمان های نظامی و تعادل قوا، و نه در اثر موسسات، این ها موثر نیستند، بلکه یک عامل دیگری ما باید پیدا بکنیم و بر اساس آن جنگ ها و صلح ها را تفسیر کنیم، و آن اساس و عامل، «نظریه سازه انگاری» هست.
دو نفر از دانشمندانی که هر دو هم ظاهرا الان زنده هستند البته دانشمندان بیشتری هستند ولی این دو نفر خیلی شاخص اند یک «آقای نیکولاس اونوف» که ایشان در (1989 م) کتابی نوشتند به عنوان «جهانی که ما می سازیم» یا «جهانِ ساخته ما» چنین نامی دارد، و همچنین بعد از او هم «آقای الکساندر وندت» که شاید معروف تر از آن آقای اونوف باشد ایشان هم در این زمینه مقاله و هم کتاب دارند، این ها بنیان گذار «النظریة البنائیة» به فارسی «نظریه سازه انگاری» شدند که گفتند: اگر شما بخواهید جنگ ها و صلح ها را تفسیر بکنید باید از این منظر نگاه بکنید نه از آن منظری که آقای والتز می گفت که «جهان آنارشی هست و آنارشی اقتضا می کند که همه دنبال جمع آوری نیرو و قدرت باشند و به همدیگر اعتماد نکنند و خودیار باشند» گفت این ها درست نیست، آن چیزی که درست است در تفسیر این مسائل بین المللی «سازه انگاری» هست.
اصول سازه انگاری
الأصل الاول: الواقع الاجتماعی مُنشأ و لیس مُعطی
واقعیت اجتماعی یک چیزی نیست که خداوند در آفرینش اعطا بکند و قابل تغییر نباشد اینطوری نیست، این مُنشأ یعنی خود ما انشائش می کنیم، یعنی خودمان می سازیم، خود جوامع دارند آن واقعیت اجتماعی را می سازند، نه چیزی هست که آقای مورگنتا می گفت که «انسان ها طبیعتشان قدرت طلب هست»، یا آقای والتز می گفت: «این آنارشی هست و محیط بین الملل اقتضائای دارد و شما بخواهید یا نخواهید اینطوری می شود». این خبرا نیست، پس واقعیت اجتماعی مُعطی، ثابت و مستقر نیست، چیزی هست که ما آن وضعیت را ایجاد کردیم.
الأصل الثانی: الافکار اهم من المادة
گفتند آن چیزی که سرنوشت ساز است در محیط بین الملل، افکار و اندیشه هستند نه ماده و سلاح، سلاح داری که داری، سلاح داشتن سرنوشت ساز نیست فکر، اندیشه و فرهنگ بیشتر موثر هست که جنگ بشود یا صلح ، برادری بشود یا رقابت، این ها را آن اندیشه ها تعیین می کنند نه ماده و نیروی فیزیکی و جنگی.
الأصل الثالث: الهویة
سومین نقطه ای که اینها خیلی تاکید می کنند هویت است، می گویند حالا که گفتیم اندیشه ها و افکار موثرند خب در افکار، اندیشه ها و فرهنگ آن عنصری که باید خیلی متوجهش باشیم هویت است، هویت هست که مشخص می کند، یعنی هر کشوری بر اساس هویتش تغییر می کند، یکی می گوید که ما کشور صلح هستیم، یعنی هویتش را اینطوری انتخاب کرده است، خب این کشور اگر هویتش را اینطوری انتخاب کرده طبعا دنبال این هویت می رود، یا مثلا یک کشور دیگر می گوید «القوة المهیمنة»، یعنی نیروی بالادستی هستم، خب اگر اینطوری باشد این هویتش را اینطوری انتخاب کرده. پس بنابراین اندیشه و فرهنگ موثر است و پس باید نگاه کنیم که این کشور هویتش چیست؟ مثلا هویت ایران چیست؟ استقلال طلبی هست، استقلال طلب باشد چطوری می شود؟ تجاوز نمی کند ولی تجاوز را هم تحمل نمی کند، یک کشوری مثل آمریکا می گویدک من باید همه جا آقا باشم، پس باید ببینیم که چه هویتی انتخاب کرده، آن هویت معین کننده هست.
الأصل الرابع: التفاعل الاجتماعی
الأصل الخامس: المصالح لیست ثابتة
اگر خاطرتان باشد گفتیم آقای مورگنتا می گفت که «مهم ترین کلمه در تفسیر حوادث بین الملل منافع ملی در چارچوب قدرت است» منافع ملی این کشور در چارچوب قدرتی که دارد چیست؟ بر اساس آن ممکن است بتازد یا ممکن است فعلا جمع آوری قوا بکند یا صلح بکند یا برود پیمان ببندد، منافع ملی در چارچوب قدرت تعیین کننده حرکات یک کشور است، می گفت یک کشور باید قدرتش را نگاه کند بعد ببیند که این قدرت چه اقتضائاتی دارد و بتوانید پیش بینی بکنید که الان جنگ اتفاق می افتد یا صلح اتفاق می افتد.
آقای والتز هم می گفت که قدرت وسیله ای است برای بقا، باید ببینیم بقا محصول چیست، او یک تفسیر بهتری در آن مسئله داشت. می گفت: در آن محیط آنارشیک، منافع ملی هر کشور حفظ خودش است و حفظ هم با قدرت محقق می شود، قدرت هم وسیله حفظ است، ولی مورگنتا می گفت: «قدرت هدف است»، اینها منافع را جمع آوری قدرت می دانستند یا قدرت را برای قدرت، یا قدرت را برای حفظ خود، اینطوری تفسیر می کردند. ولی سازه انگارها می گویند «منافع ملی چیز ثابتی نیست، منافع ملی ممکن است تغییر پیدا بکند بر اساس همان فرهنگی که گفتیم یا بر اثر ارتباطات یا براساس اهداف قابل تغییر است اینطوری که منافع یک چیز ثابتی باشد».
الأصل السادس: إمکانیة التغییر و التحول
در کل نظام بین الملل امکان تحول هست و آن مطلبی که آقای والتز می گفت که فوضوی و آنارشی هست و یک محیطی ایجاد می کرد که همه دنبال تلاش هستند که خودشان را حفظ کنند اینطوری نیست، عرض کردیم دو دانشمند در پایه گذاری این فکر خیلی سهیم بودند، من خلاصه ی نوشته ی مقاله ی «آقای الکساندر وندت» را بیان می کنم. ایشان اول یک مقاله ای در سال (1992 م) منتشر نموده است با عنوان «آنارشی چیزی هست که دولت ها می سازند»، ولی آقای والتز می گفت که «آنارشی باعث می شد که همه به دنبال حفظ خود باشند همه در ترس و واهمه باشند که ما چطور خودمان را حفظ کنیم، آنارشی هست یعنی بالادستی نیست و همه ما باید در تلاش باشیم»، ولی «آقای الکساندر وندت» می گوید «شما محیط آنارشی را خیلی وحشتناک نکنید، بستگی دارد که ما مفهوم آنارشی را چطور تفسیر بکنیم، بله آنارشی هست یعنی دولت بالادستی نیست که کل جهان را اداره بکند، این را قبول داریم، ولی بستگی دارد که شما نگاهتان به آنارشی چطوری باشد»، لذا اسم کتابش این است که «آنارشی چیزی هست که دولت ها می سازند».
نکته خیلی زیبایی که این «آقای الکساندر وندت» در این مقاله اش و شاید در کتابش هم بیشتر این مطلب را توضیح داده است می گوید که ما گفتیم این اصول محصول فرهنگ هست، سه نوع فرهنگ بر اساس برداشت های مختلف از آرشیک به وجود می آید، آنارشی یعنی یک دولت و قدرت بالادستی نیست که کل جهان را اداره بکند، و هر کشوری برای خودش در تلاش است پس مشکل پیش می آید چون همه هم دنبال جمع آوری قدرت هستند و از نیّات همدیگر هم نمی توانند باخبر بشوند، و لذا این حالت نگرانی و جنگ و ترس هست و منجر به جنگ هم می شود. آقای والتز و میرشایمر اینطوری می گفتند، ولی آقای وندت می گوید شما سه جور فرهنگ می توانید ایجاد بکنید:
فرهنگ اول: فرهنگ هابزی یا دشمنی
فرهنگ دشمنی که به آن فرهنگ هابز هم می گویند؛ چون یک دانشمندی بوده به نام هابز که شعارش این بوده که «بکش تا کشته نشوی تا می توانی بکش، اگر می خواهی زنده بمانی باید بکشی»، این فرهنگ دشمنی است، یک وقت کشورها به آنارشی چنین نگاهی دارند، این نزدیک است به همان نظریه واقع گرایی، مخصوصا نظر آقای مورگنتا و بعد هم آقای میرشایمر که واقع گرایی تهاجمی را دارند می گویند بکش تا کشته نشوی، این فرهنگ براساس دشمنی است، هیچ کشوری از نیت کشور دیگر نمی تواند آگاه بشود ممکن نیست لذا قابل اعتماد نیست و لذا شما نمی توانی به هیچ قدرتی متکی باشید.
فرهنگ دوم: فرهنگ لاکین یا رقابتی
یعنی بیاید با هم رقابت بکنیم ولی قواعد بازی را رعایت بکنیم کشورها از نظر اقتصادی از نظر سیاسی با هم رقابت می کنند مثل دو سوارکار اسبی که در حال رقابت هستند هر کدام می خواهد جلو بزند تا به جایزه برسد ولی قواعد بازی را رعایت می کند دشمنی نیست رقابت است، می گوید ممکن است شما فرهنگ را اینطوری ایجاد بکنید. پس می توانی فرهنگ دشمنی را پایه گذاری کنی که بکش تا کشته نشوی که آقای هابز می گفت؛ و می توانی فرهنگ رقابت را پایه گذاری بکنی که جان لاک می گفت.
فرهنگ سوم: فرهنگ کانتی یا دوستی
آقای کانت مطرح کرده که فرهنگ باید صداقت، دوستی و برادری باشد. یعنی امنیت من در سایه امنیت تو هست، اگر بخواهیم ما زندگی کنیم باید همه با هم باشیم، آن وقت مثال می زند:
فرهنگ دشمنی مثل شوروی و آمریکا؛
فرهنگ رقابت که در قرن هفدهم و هجدهم همه کشورهای غربی همه با هم رقابت می کردند و همه آنها می خواستند مستعمره داشته باشد ولی با هم نمی جنگیدند؛
فرهنگ دوستی که «ما» بگوییم چرا «من» بگویم، من و شما نداریم ما اگر این فرهنگ را ایجاد کردیم این خیلی بالاتر است، این فرهنگ ها را خود ارتباطات و افکار ما می سازد این طور نیست که بر ما تحمیل بشود، پس این سازه انگاری برخلاف آن نظریات قبلی که می گفت: «طبیعت بشر و سیستم اینطوری هست» یعنی در اختیار ماست که فرهنگ را ما چطوری بسازیم، فرهنگ هابزی بسازیم که می گفت: بکش تا کشته نشوی، یا فرهنگ رقابتی بسازیم یا فرهنگ دوستی بسازیم.
پس این نظریه خیلی فرق کرد با آن نظریات قبلی، آن نظریات قبلی یک حالت جبری داشت، ما هم گفتیم که عمده اشکالشان همین هست که جبرگرا هستند، ولی اینها برعکس آن هاست، یعنی در اختیار انسان هاست و انسان ها می توانند این فرهنگ ها را بسازند. و ممکن است یک کشور نسبت به یک کشور دوست باشد و نسبت به یک کشور رقیب باشد و نسبت به سومی هم دشمن باشد. و حالت حصری هم ندارد. یا در یک دوره ای دوست باشد یا در یک دوره ای رقیب باشد، در اختیار انسان هاست.
از این جهت که این نظریه ساز انگاری یک احترامی گذاشت به فرهنگ و به اراده انسان ها بالاتر از آن نظریات قبلی هست. این ساز انگاری یک فضای جدیدی در نظریات بین الملل ایجاد کرد و یک نفس تازه ای به دانشمندان داد.
و من فکر می کنم که یکی از علت هایش انقلاب اسلامی ایران بود، اینها انقلاب را به روی خودشان نمی آورند چون چالش تمدنی برای غرب ایجاد می کند، لذا می گویند که پایان جنگ سرد باعث شد که این نظریه بوجود بیاید، ولی به نظر ما انقلاب اسلامی ایران بیشتر باعث شد که این نظریه بوجود بیاید؛ چون انقلاب ایران را نه با نظریه واقع گرایی می شود تفسیر کرد، و نه با نظر لیبرالیسم می شود تفسیر کرد، همان فرهنگ موثر بود، این ها دیدند که از نظر نظامی تغییری در ایران ایجاد نشده بود ولی اینجا این انقلاب شد، و همچنین الان در جنگ با اسرائیل، حزب الله و یمن مگر قدرتشان بیشتر از عربستان و مصر هست که اینها دارند در میدان می جنگند ولی آنها تسلیم هستند؟! پس آن تفسیراتی که بر اساس قدرت، قوه و نیرو بود باطل است، بطلانش را نهضت های اسلامی مثل انقلاب اسلامی در ایران و حرکت هایی که در این سال ها در محور مقاومت رخ داده است اثبات کرده، ولی این ها اعلام نمی کنند و لذا مثال که می زنند از انقلاب اسلامی مثال نمی زنند چون چالش تمدنی برایشان ایجاد می کند، از همان نظام های غربی و پایان جنگ سرد مثال می آورند.
این مطالب را من در جزوه آوردم و آدرس هم دادم مطالعه عمیق تری بفرمایید تا بعد ببینیم که نقدهای ما بر این نظریه سازه انگاری چه خواهد بود؟