1404/07/02
بسم الله الرحمن الرحیم
ادله/ قدرت سخت/بررسی نظریه های روابط بین الملل

موضوع: بررسی نظریه های روابط بین الملل/ قدرت سخت/ ادله
پس از اینکه مقداری راجع به «واقع گرایی سنتی» بحث شد به مکتب های دیگری که در چارچوب این واقعه گرایی مطرح هستند باید بپردازیم، یکی از مهم ترین مکتب هایی که الان هم مطرح هست «واقع گرایی ساختاری یا نو واقع گرایی» هست، بنیان گذار این نظریه هم «آقای کنت والتز» هست، بعد از آن هم «واقع گرایی تهاجمی» مطرح شده است و شاید الان سیاست آمریکا از نظر روابط بین الملل بر همین «واقع گرایی تهاجمی» مبتی هست.
نو واقع گرایی مبتنی بر این فکر هست که در حقیقت «سیستم و ساختار» باعث جنگ ها و صلح ها است، نه آن باطن و سرشت افراد، برخلاف آن واقع گرایی سنتی که آن جنگ ها و صلح ها را مبتنی بر فطرت و سرشت افراد و انسان می دانست، این واقع گرایی نو این را کمرنگ کرده و سیستم و ساختار را پررنگ کرده است.
تبیین و بررسی نظریه «سیستم جهانی» در بیان «آقای ایمانوئل والر اشتاین»
قبل از اینکه ما به نکات و نظرات «آقای کنت والتز» بپردازیم یک نظریه ای دیگری هست که توسط «آقای ایمانوئل والر اشتاین» مطرح شده به نام «سیستم جهانی» است، این «آقای ایمانوئل والر اشتاین» در سال (2019 م) از دنیا رفته است او از دانشمندان آمریکایی هست یک نظریه ای مطرح کرده به نام «سیستم جهانی»، او کتاب های متعددی هم دارد که برخی از آنها به فارسی هم ترجمه شده است، ایشان به خاطر حضور در یک همایشی بزرگ داشتی که برای او گرفته بودن به ایران هم آمده است، این آقا نظریه «سیستم جهانی» را در سال (1974 م) عرضه کرده است، و با فاصله چند سال بعد از ایشان، «آقای کنت والتز» آن نظریه «واقع گرایی نو» را مطرح کرده است، که آن هم تاکید بر ساختار و سیستم دارد، و بعید نیست که «آقای والتز» از نظریه «آقای والر اشتاین» استفاده کرده باشد؛ چون قبلا «آقای والر اشتاین» هم مسئله «سیستم جهانی» را مطرح کرده بود.
و لذا خوب است ما یک نگاه اجمالی به نظرات این «آقای والر اشتاین» داشته باشیم، و بررسی دقیقش به عهده ی شما باشد. شهید مطهری «رضوان الله علیه» هنرش این بود که نظریات را می گرفت و نقد می کرد، ولی بعضی از ما اصلا توجهی به این نظریات نداریم، اگر هم احیانا توجه داشته باشید فقط آن نظرات کلامی و فلسفی و مطالبی که آنجا گفتند را می گیریم و بررسی می کنیم، اما نظراتی که در اداره جامعه مستقیما دخیل هست متاسفانه کمتر در حوزه مورد بررسی قرار می گیرد، و اگر کسی هم بررسی بکند شاید عجیب و غریب به نظر آید، در حالی که الان دنیا با این مسائل سازماندهی و اداره می شود، و لذا انسان هر وقت فرصت داشت _ما که متاسفانه فرصت نداریم_ شما که فرصت دارید حداقل کتاب های «آقای والر اشتاین» را که به فارسی ترجمه شده مطالعه کنید تا بفهمیم این «سیستم جهانی» که این آقا مطرح می کند چیست و چه نکات درستی دارد چه نکات اشتباهی دارد.
آقای «آقای والر اشتاین» یک جامعه شناس برجسته است چپ گراست و لذا محور مطالب ایشان «اقتصاد» است، یعنی وضعیتی که اقتصاد در دنیا ایجاد کرده است را برای تبیین سیستم جهانی مطرح می کنند، و جهان را در سه قطعه تقسیم می کنند:
اول: کشورهای محور؛
دوم: کشورهای شبه پیرامون؛
سوم: و کشورهای پیرامون.
کشورهای محور: آن کشورهایی هست که قدرت در دست آن هاست، فرض کنید مثل آمریکا.
کشورهای شبه پیرامون: آن هایی هستند که باز نیمه پیشرفته هستند و قدرت بعدی حساب می شوند.
کشورهای پیرامون: هم آن کشورهای جهان سوم و مستضعف هستند.
و می گوید: تمام همت و خاصیت سیستم جهانی در این کشورهای محور این است که سرمایه و پول جمع کنند، و این سیستم جهانی چون کأنّ یک سیستم آزادی هست، کشورهای پیرامون در تلاش هستند که شبه پیرامون بشوند و شبه پیرامون هم در تلاش هستند که بیایند محور بشوند، لذا یک چنین تدافعی همیشه هست و جنگ ها و چالش ها از اینجاها پیدا می شود.
نکته دیگری که باز این «آقای والر اشتاین» دارند می گویند که این جوامع رشد و نمو دارند، بعد نقطه ی پیشرفت دارند و نقطه افول دارند، جوامع مثل موجود زنده است، و راجع به آمریکا می گویند: از سال (1970) دوره افول آمریکا که محور هست شروع شده است، و سال (2050) از هم می پاشد، و دوره استیلایش مثلا که تک قطبی بوده (1940) بوده است که آمریکا در همه جا سخنش نفوذ داشته و حاکم اول جهان بوده است.
در حقیقت ایشان از سال(1625) دوره های که در جهان هست را بررسی کرده است: دوره هلند، دوره بریتانیا و دوره ایالات متحده که از سال (1945) آقایی اش شروع می شود تا (1970). ایشان نکات و نظرات مختلفی دارد ما اینجا ذکر نمی کنیم، فقط این نکته را عرض می کنیم که ایشان هم تاکید بر «سیستم» دارند می گویند که شما دولت ها و یا افراد و اشخاص را در سیستم جهانی موثر ندانید، سیستم را هم بر اساس اقتصاد معنا می کند، و در آن تقسیم بندی سه گانه ای که راجع به جهان دارد _محور، شبه پیرامون و پیرامون_ می گوید وقتی اینها می بینند که این تولیدات در کشورهای خودشان صرفه ندارد می آورند تولیدات را به کشورهای پیرامون منتقل می کنند؛ برای اینکه کارگر را آنجا ارزان است تا اینکه محصولاتشان با قیمت کمتری توحید بشود و بتوانند با قیمت بالاتر بفروشند و سود بیشتری بکنند که کشورهای شبه پیرامون یا پیرامون این را «توسعه» می پندارند، که الان کشور ما توسعه یافته است در حالی که اینها قطره چکانی یک چیزی به این کشورهایی که تولیدات را به آنجا منتقل کردند می دهند و در حقیقت دارند منافع را برای بقای خودشان جلب می کنند.
یعنی ایشان همه این مسائل را روی اقتصاد این سیستم جهانی که «آقای والر اشتاین» مطرح کرده و قابل بررسی هست بعد از چهار سال «آقای کنت والتز» نظریه «واقع گرایی نو» را در روابط بین الملل مطرح کرد که آن هم روی ساختار تاکید می کند، پس این «آقای والر اشتاین» هم روی ساختار تاکید می کند ساختاری که محورش اقتصاد است، «آقای کنت والتز» هم جنگ و صلح را روی ساختار مطرح می کند، ولی آن روی اصل اقتصاد مسائل را پیاده نمی کند، روی جهات دیگری که اشاره خواهیم کرد مطرح خواهد کرد، ایشان روی آنارشی بودن سیستم جهانی مسائلش را مبتنی می کند.
عرض کردم در سال (1979) «آقای کنت والتز» با نوشتن کتاب «نظریه روابط بین الملل» این نظریه واقع گرای نو را مطرح کرده است. ولی نکته ای که در اینجا مطرح هست «آقای کنت والتز» ظاهرا در (1954) یک کتاب دیگری نوشته به نام «انسان، دولت و جنگ» در آن کتاب که به فارسی هم ترجمه شده این نظریه جدیدش را که در (1979) مطرح کرده پی ریزی کرده است. پی ریزی ایشان در آن این است که در سه بخش عوامل جنگ و صلح را مطرح می کند، می گوید تمام نظریاتی که تا حال مطرح شده در این سه بخش می گنجد، ایشان تعبیر به ایمیچ می کند و می گوید ما از علل جنگ سه تصویر می توانیم داشته باشیم:
تصویر اول: تصویری که مبتنی بر انسان است، تصویراتی و نظریاتی است که همه را به انسان برمی گردانند، معظمی از کتاب را اختصاص می دهد به این نظریاتی که علل جنگ را برمی گرداند به انسان.
تصویر دوم: نظریاتی را نقد و بررسی می کند که علل جنگ و صلح را به دولت ها برمی گرداند.
تصویر سوم: که بخش پایانی کتاب است جنگ و صلح را به ساختار برمی گرداند، ایشان در آن کتاب «انسان، دولت و جنگ» در آن بخش اول و بخش دوم سعی می کند تاثیر انسان و تاثیر دولت ها در جنگ را بپذیرد ولی کم اهمیتش بکند، فرضا مورگنتا می گوید که ذات انسان چون شریر است این جنگ همیشه خواهد بود، و شاید ما هم همین طوری فکر کنیم، و بگوییم ذات انسان قدرت طلب و توسعه طلب هست، و در کلام عرفای ما هم این هست، و لذا جنگ اجتناب ناپذیر است، انکار نمی کند ولی در این بخش اول کم اهمیتش می کند. بخش دوم آن علل و آن نظریات که روی استید و روی نقش دولت است را مطرح می کند و خیلی مانور می دهد و آن ها را نقد می کند، باز اهمیت آن ها را هم تقلیل می کند.
در بخش سوم ایشان همان تقویت می کند که ساختار، آنارشیک هست. یعنی ساختاری که در بین الملل است آنارشیک هست. بالاسر دولت ها سازمان ملل است ولی هیچ کاره هست. مگر کسی به سازمان ملل گوش می کند، یک آقا بالاتری نیست چون آقا بالا سر نیست این آنارشیک است. و وقتی آنارشیک شد قطعا تضادها پیش خواهد آمد همه در صدد حفظ بقا هستند و حفظ بقا را گاهی در صلح می بینند گاهی در جنگ می بینند. برای اینکه آن ساختار ایشان یک کمی روشن تر بشود نمی خواهد بگوید که هیچ قانونی نیست می گوید همان نبود قدرت مرکزی در بین الملل باعث این وضعیت شده، و باعث ایجاد صلح و جنگ شده است. این را خودش یک نظم می داند.
برای اینکه مطلبشان واضح تر بشود این مثال را می گوید: باید اقتصاد بازار آزاد حاکم باشد، اقتصاد بازار آزاد یعنی دولت زیاد به بازار دخالت نمی کند همه با سرمایه وارد به تجارت می شوند، ولی همین اقتصاد بازار آزاد یک قوانینی ایجاد کرده است. مثلا عرضه کم بشود قیمت بالا می رود، عرضه زیاد بشود قیمت پایین می آید، تولید وابسته به چی اموری هست؟ پس خود این آزادی یک قوانین زیادی دارد، البته به صورت فرمول هم اینها بیان شده است، این قوانین را اقتصاددانان به صورت فرمول هم بیان می کنند، پس خود آن آزادی باعث می شود که یک قوانین خاصی ایجاد بشود که سرمایه ها کدام پیشرفت می کند کدام پس رفت می کند؟ و قابل پیش بینی هم می شود. می گوید در مورد صلح و جنگ هم همین طوری است چون وضعیت یعنی یک قدرت مافوقی در کار نیست آن ساختار باعث می شود یک حالت خاصی ایجاد بشود، یک قوانین خاصی ایجاد بشود که طبق آن قوانین، جنگ ها و صلح سال ها فی الجمله قابل پیش بینی است.
ایشان در فصل اول که عرض کردیم به متفکرانی می پردازد که این ها نقطه نظر عمده شان این است که «منشا جنگ طبیعت وجودی انسان است».
اشکال
در این تصویر ایشان ایراداتی مطرح می کند و می گوید: اگر این طوری بود طبیعت انسانی که عوض نمی شود، مثلا شما در تاریخ همواره باید چند سال یک بار جنگ را تجربه می کردید یا هر سال تجربه می کردید، یا همیشه جنگ بود در حالی که اینطور نیست، گاهی می بینید آرامش است و گاهی می بینید جنگ است. اگر جنگ ها به طبیعت انسان مربوط است، طبیعت انسان که امر ثابتی است، در حالی که می بینید این طوری نیست، می بینید یک دوره ای اصلا از جنگ خبری نیست و یک دوره مدام جنگ می شود. پس معلوم می شود که طبیعت منشا جنگ ها و صلح ها نیست. ایشسان این را ساده لوحانه قلمداد می کنند و می گویند اینکه ما جنگ ها را به طبیعت انسان برگردانیم این یعنی یک عامل خیلی کم اهمیتی را آمدیم عامل بزرگ قلمداد کردیم، این عامل دخیل هست ولی عامل مهمی در کار نیست.
عرض می کنیم: شاید آن قسمت دوم و سوم را نرسیم بحث کنیم، همین قسمت را بخواهیم نقدی بر ایشان داشته باشیم ظاهرا این اشکال ایشان وارد نباشد؛ چون اگر طبیعت انسان را ما جبر گونه بدانیم، بله اشکال وارد است، و طبیعت انسان به علاوه اختیار، در طبیعت انسان میل به شر و قدرت طلبی هست، ولی:
اولا: میل به خوبی هم هست؛
و ثانیا: انسان موجود مختار هست، موجود جبری که نیست. ایشان فرض می کنند که انسان مجبور است و همیشه باید در حال جنگ باشد، این درست نیست.
این اشکال بر آن آقای مورگنتا وارد است که علل جنگ را قدرت طلبی انسان مطرح می کرد.
ما طبق دیدگاه اسلام که واقعیت تاریخ هم همین است می گوییم: در انسان انگیزه های شر وجود دارد ولی این طوری نیست که دستش بسته باشد، می تواند انسان آن انگیزه های شر را دنبال بکند، و می تواند انگیزه های خیر را دنبال بکند، در انسان اراده هست فرداً و مجتمعا.
علاوه بر اینکه ما جنگ ها را فقط شر تلقی نمی کنیم که بگویید «پس این انسان شر است»، چون جنگ ها گاهی از آن فطرت خداخواهی انسان ناشی می شود به خاطر اینکه ظالمی را بردارند و انسان ها را آزاد بکنند، قتال همه اش این طور نیست که همیشه باطل باشد. یکی از مفروضات این آقای والتز این است که «جنگ همیشه بد است»، آن وقت باید منشا این بدی را پیدا بکند. اینطور نیست جنگ همه اش بد باشد، حالا این بد را یا باید نسبت بدهیم به آن طبیعت شر انسان؛ یا نسبت بدهیم به دولت ها؛ یا نسبت بدهیم به ساختار، در حالی که ما چنین برداشتی از جنگ ها نداریم، جنگ ها گاهی واقعا الهی است، کما اینکه آیه شریفه فرمود:
﴿ وَلَوْلَا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لَّهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَبِيَعٌ وَصَلَوَاتٌ وَمَسَاجِدُ يُذْكَرُ فِيهَا اسْمُ اللَّهِ كَثِيرًا وَلَيَنصُرَنَّ اللَّهُ مَن يَنصُرُهُ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِيٌّ عَزِيزٌ﴾ [1]
پس بنابراین این برداشتی که ایشان از جنگ دارد، و برداشتی که از عوامل جنگ به صورت جبری مطرح می کند، هر دو برداشت مخدوش است، یک قسمت را دیدند ولی متاسفانه آن را تعمیم می دهند و می خواهند قضاوت بکنند و بگویند این عامل موثر نیست، نه این عامل موثر است، البته آن عوامل بعدی را هم باید مطرح کرد و دید که نقش جامعه و یا ساختار چیست؟ ما باید در جای خودش بررسی بکنیم، ولی به نظر می رسد این عامل مهمی که ایشان خیلی کم اهمیت نشان می دهند این درست نیست، این عامل مهمی است، در انسان ها انگیزه های شر و قدرت طلبی هست، این ها از انگیزه های وجودی انسان ناشی می شود و پذیرش این هم هیچ اشکالی ندارد. علاوه بر اینکه باید آن سنت های الهی آن مسائل دیگر را هم در نظر بگیریم البته آنها بیشتر به جوامع مربوط می شود، در آن بخش های بعدی باید آن سنت ها را مطرح بکنیم. و لذا عجالتا اشکال ما بر ایشان این است که ایشان این جهت راجبری تلقی کردند و اشکال کردند.