درس خارج فقه استاد محمدباقر تحریری
1402/08/28
بسم الله الرحمن الرحیم
بررسی دلالت مشهوره ابی خدیجه، الفقاء امناء الرسل، العلماء ورثه الانبیاء/حاکمیت فقیه /فقه السیاسه
موضوع: فقه السیاسه/حاکمیت فقیه /بررسی دلالت مشهوره ابی خدیجه، الفقاء امناء الرسل، العلماء ورثه الانبیاء
مروری بر مباحث گذشته
بحث ما در رابطه با ادلّه عامّه بر مسئله حکومت اسلامی در همه زمانها با معرفی حاکم به طور کلّی است. بعضی از روایات که عرض شد مفادش، گفتیم که مطلق است به خاطر صدر و ذیلش که اگر چه در جنبه مرافعات آمده است؛ اما خود سؤال به نوعی عامّ است و جواب هم عام است و قرائن دیگری که در آن بود که مقبوله عمر بن حنظله بود و همین طور توقیع شریف و بعضی از روایات، مضمونش خاصّ است اگر چه بعضی از عناوینی که در جواب امام آمده است عامّ است؛ اما سیاق روایت یک سیاق خاصّی است که یک نوع ولایتی را امام علیهالسلام برای فقیه اثبات میکند.
دلالت روایت مشهوره أبی خدیجه بر حیطه ولایت فقیه
حال در بحث بعدی که حیطه ولایت فقیه مطرح میشود، این قسم از روایات به آن جنبه دلالت دارد. یکی همین مشهوره أبی خدیجه است که از امام صادق علیهالسلام نقل میکند که حضرت میفرماید: « إِیاکمْ أَنْ یحَاکمَ بَعْضُکمْ بَعْضاً إِلَی أَهْلِ الْجَوْرِ وَ لَکنِ انْظُرُوا إِلَی رَجُلٍ مِنْکمْ یعْلَمُ شَیئاً مِنْ قَضَائِنَا»[1] ؛ این جا ما را ارجاع میدهند به کسی که علم به قضایای اهل بیت دارند. «فَاجْعَلُوهُ بَینَکمْ»؛ او را بین خودتان قرار دهید. در وسائل جلد 18 باب یک روایت پنجم است. بعد حضرت میفرماید: «فَإِنِّی قَدْ جَعَلْتُهُ قَاضِیاً»[2] ؛ این جا، این عبارتش خاصّ است منتها تعبیر بعدش، تعبیر عامّ است؛ اگر چه که میشود به لحاظ تعبیر قبلی، آن را تعبیر خاصّ کرد. «فَتَحَاکمُوا إِلَیهِ»؛ تحاکم کنید به سوی او که حکم کند که تعبیر حکم، در مباحث قبلی عرض کردیم که هم به قضاوت میخورد و استعمال شده است و هم در مسئله حاکمیت آمده است که در روایت مقبوله عمر بن حنظله، این تعبیر عامّ هم نسبت به سلطان آمده بود و هم نسبت به قاضی. «مَن تحاکَمَ إلیهم فی حقٍّ أو باطلٍ، فإنّما تَحاکَمَ إلی الطّاغوت»[3] . که قبلش سؤال از تحاکم به سلطان یا قضات میکند که حضرت این تعبیر را دارند.
غرضم این است که این تعبیرات، بی ربط به مسئله حاکمیت نیست که در آیات قرآنی هم آوردهایم، هم به حاکمیت تکوینی استفاده شده است و هم در حاکمیت تشریعی و هم در اداره امور که در قضاوت و همین طور...
این روایت هم به تعبیر مرحوم نجاشی که أبی خدیجه را این طور تعبیر میکند:« ثقةٌ رَوی عن أبی عبدِالله و أّبی الحسنِ علیهما السلام»[4] ؛ در رجال نجاشی، صفحه 188 این تعبیر آمده است.
روایت «ورثة الأنبیاء و أمناء الرّسل» و دلالت آن بر حیطه ولایت فقیه
به هر حال روایات دیگری هم در این جا مطرح شده بود که آن ها تعبیرش عامّ است که «العلماءُ أمناءُ الرُّسُلِ»[5] ؛ این امین بودن علماء از انبیاء علیهم السلام، این هم یکی از ادلهای است که دلالت بر مطلق مناصب رسالت دارد. منتها فرمودند که «ما لَم یَدخُلوا فی الدّنیا»[6] ؛ تا وقتی که در دنیا داخل نشوند و دخولشان هم در دنیا به این است که با حاکمان ظلم مرتبط شوند و همین طور آن روایتِ «العلماءُ ورَثَةُ الأنبیاءِ»[7] ؛ هم تعبیر ورثه انبیاء بودن و هم تعبیر أمناء الرسل در روایات ما هست که وقتی که بازش کنیم، قهراً وراثت اقسامی دارد دیگر؛ در منصب معنوی که وراثت معنا ندارد که بگوییم کسی از کسی در این منصب ارث می برد.
مناصب معنوی دو جور است: یک مناصب قائم به شخص که خود شخص آن را داراست و آن ارتباطش با خدای متعال مثل مقامات خلوص و صلوح و... که این ها زیر بنای منصب معنوی بعدی است که نبوّت و رسالت و امامت باشد. هر دو منصب معنوی، قابلیت برای وراثت ندارد که منتقل شود؛ بلکه این ها از امور حقیقی است که با وجود زمینه خدای متعال آن را اعطاء میکند به شخص.
آن که قابلیت برای ارث دارد، آن مناصب و امور اعتباری است. در امور مادّی این چنین است که یک مالکیّت یا حقّ اعتباری هست که این حقّ یا مالکیت منتقل میشود. در حاکمیت هم این چنین است که حاکمیت نبیّ نسبت به دیگران که همان جعل ولایت الهی نسبت به پیامبران است، این قابلیت برای انتقال را دارد. این ورثه باید ماهیتش روشن شود که به یک چنین امری دلالت میکند. آن وقت انبیاء علیهمالسلام، سه نوع ولایت از جانب خدای متعال برایشان ثابت شده است: یکی ولایت در تبیین احکام الهی. دوّم ولایت بر اجراء قوانین الهی و سوّم هم ولایت بر قضاوت. این ها سه ولایت اعتباری است. اعتباری به این معنا که تحت امر و نهی قرار میگیرد. آن کسی که علم به احکام شرعی ندارد، او جایز نیست که احکام شرعی را تبیین کند. در این حیطه منع میآید. آن کسی که دارد واجب است که آن را بدهد؛ بنابراین آن اموری که تحت تشریع قرار میگیرد، آنها از امور اعتباری است. البته به این معنا که یک جعلی روی آن میآید؛ خود جعل. اگر چه خود عمل، عمل واقعی است؛ نماز یک عمل واقعی است؛ اما جعل وجوب برای نماز، یک امر اعتباری میشود؛ بنابراین مفاد این دسته از روایات این است.
اطلاق واژه علماء و عدم اختصاص آن به ائمّه علیهمالسلام در این دو روایت
همین طور مسئله امین بودن علماء که یک معنای مطلقی است و ما چنین تعبیراتی را نسبت به ائمّه علیهمالسلام نداریم که مثلاً به ائمّه، فقهاء گفته شود. «الفقهاء أمناء الرّسل»[8] یا این که «العلماءُ ورثَة الأنبیاء»[9] که گفته شود که مقصود از این علماء ائمّه علیهمالسلام هستند. چنین تعبیراتی ما در معرّفی اهل بیت علیهمالسلام نداریم یا آن روایت که اشاره کردیم؛ روایت خلفاء. غرض این که علیّ علیهالسلام خلیفة عن النّبیّ، این سرجای خودش اما این که فرموده است «اللهم ارحَم خلفائی»[10] ، این تعبیر به ائمّه علیهمالسلام مناسبت ندارد که سؤال میشود که آنها چه کسانی هستند؟ «الّذین یروون»[11] .
غرض این است که هم خود کلام و هم آن جوابی که در سؤال از این که خلفاء چه کسانی هستند؟ آمده است، این ها اصلاً سیاقش مناسبت با اهل بیت علیهم الصَّلاة و السَّلام ندارد. منتها باید مفاد این روایات را... بعضی از روایات را عرض کردیم که مفادش محدود است، اما بعضی از روایات مفادش مطلق است. این اطلاق ادلّه خاصّه در مناصب نبوّت و رسالت و جانشینی علماء و فقهاء از انبیاء این بحثی است که البته به صورت گذرایی مطلب را داریم بیان میکنیم که بحثهای جزئیاش، هم از جهت سندی عرض شده است که این ها روایات صحیحی هستند و هم از جهت متنی، این دلالت را دارند.
حال إن شاء الله در جلسه آینده بعضی از اقوال علماء را از قدماء در نحوه استفادهشان از این روایات عرض میکنیم که این هم به نوعی تأیید است برای هم اصل حاکمیت به طور خاصّ در زمان غیبت این فرمایشات آمده است و هم این که این حاکمیت حیطهاش چقدر است؟ و این که چه کسی این حاکمیت را عهده دار است. این چند مطلب را از این فرمایشات، به دست میآوریم که إن شاء الله مباحث بعدی را که تا این جا اجمالاً بحث شده بود، در مباحث دیگر ادامه خواهیم داد.