« فهرست دروس

درس خارج فقه استاد محمدباقر تحریری

1402/08/24

بسم الله الرحمن الرحیم

بررسی سند مقبوله عمر بن حنظله مبنی بر دلالت نظریه نصب فقیه/حاکمیت فقیه /فقه السیاسه

 

موضوع: فقه السیاسه/حاکمیت فقیه /بررسی سند مقبوله عمر بن حنظله مبنی بر دلالت نظریه نصب فقیه

 

تمسّک به مقبوله در بیان حیطه حاکمیت

عرض شد در بحث فقه السیاسه به چند دلیل به طور خاص تمسّک شده است که یکی دو دلیلش را عرض کردیم و مقبوله عمر بن حنظله را هم اشاره کردیم و به بعضی از نکاتی که قبلاً عرض نشده بود بیان شد؛ حال باز در بیان شرایط حیطه حاکمیت حاکم و شرایط حاکم می‌شود که مخصوصاً در این مقبوله به هر دو جهتش پرداخته شده است؛ هم شرایط حاکم را بیان می‌فرماید و هم با استدلالی که شد، حیطه حاکمیت حاکم در اوّلش بیان می‌شود که ادلّه دیگر یکی...

 

اشکال بر توثیق خاص و عامّ عمر بن حنظله و پاسخ استاد

پرسش: درباره عمر بن حنظله شما دو طریق دیروز فرمودید برای تصحیحش، یکی توثیق عامّ بود که صفوان از او نقل کرده است و دیگری توثیق خاصّ که فرمودید نجاشی توثیقش کرده و شیخ طوسی تضعیفش کرده و فرمودید که توثیق نجاشی مقدّم است. من دیروز که نگاه می‌کردم، چه فهرست شیخ و چه رجال نجاشی، مطلقاً اسمی از عمر بن حنظله نیامده است؛ دلیلش هم به خاطر این بود که چون کتابی نداشته است. تنها توثیق خاصّش محقّق اردبیلی در جامع گفته است «بجهل عمر بن حنظلة باعتبار كتب الرجال ، وإن ادعى الشيخ زين الدين في الدراية أنه علم توثيقه من موضع آخر»[1] که و وثّقَه الشّهید الثانی و آن کتاب شهید ثانی هم دست ما نیست که توثیقش کرده باشد؛ لذا بنده ندیدم که در فهرست شیخ و رجال نجاشی اسم او آمده باشد.

پاسخ: بله بنده با این سؤالی که کردید، رجوع مجدّد می‌کنم و یا جایش را عرض می‌کنیم و یا به همان توثیق عامّ عمل می‌کنیم. البته بیاناتی هم برای توثیق عمر بن حنظله گفته شده که آن را هم گفته شده که دلالت بر توثیقش نمی‌کند. یک روایتی را خودش نقل می‌کند از امام صادق علیه‌السلام که ایشان را توثیق می‌کند که این را می‌گویند که دلالت بر توثیق خودش دارد؛ چون خودش دارد نقل می‌کند.

     محقق خویی (ره) هم در معجمشان اسم ایشان را که می‌آورند «عده الشيخ في رجاله (تارة) في أصحاب الباقر ع، قائلا: «عمر يكنى أبا صخر، و علي ابنا حنظلة كوفيان عجليان»، و (أخرى) في أصحاب الصادق ع ، قائلا: «عمر بن حنظلة العجلي البكري، الكوفي». و عده البرقي أيضا (تارة) من أصحاب الباقر ع، قائلا: «عمر بن حنظلة»، و (أخرى) من أصحاب الصادق ع، قائلا: «عمر و علي ابنا حنظلة العجليان، عربيان، كوفيان، و كنية عمر أبو صخر». أقول: إن الرجل لم ينص على توثيقه، و مع ذلك ذهب جماعة منهم الشهيد الثاني إلى وثاقته...»[2] ، یکی از راه ها را همین توثیق عام ذکر می‌کنند و به شدّت مخالفت می‌کنند و می‌گویند که صفوان وقتی از کسی نقل کرده باشند، دلیل بر ثقه بودنش نیست برای ما.

     مرحوم آقای خویی (ره) در بحث‌های رجالی یک نظر خاصّی دارند که نظر اصحاب اجماع را نسبت به افراد که نقل می‌کنند، ایشان به آن اعتنائی ندارند و همین طور نقل بزرگانی که در کتاب‌هایشان می‌آورند و تنقیصی هم نسبت به راوی ندارند. مثل مرحوم صدوق و این بزرگواران را ایشان علامت وثوق نمی‌دانند؛ اما ما عرض کردیم که ما قرائنی داریم که خود این اتّکاء مرحوم صدوق (ره) یا مرحوم مفید (ره) یا این بزرگان از قدماء به خبر کسی و عدم تنقیص نسبت به خبرش، یک توثیق عامّ می‌شود و این توثیق عامّ به نظر می‌رسد که معتبر نیست. یعنی این طور نیست که ما زمان قدماء را مانند زمان خودمان بدانیم. یعنی دقّتی که قدماء داشته‌اند در نقل حدیث و... که به هر کسی اعتماد نمی‌کردند، خود این دقّت یک علامتی است بر این که یک اتّکایی به هر حال هست. آن نظر خاصّ است که ایشان این توثیقات را قبول ندارند.

نکته دیگری هم که در جاهای دیگر باید به آن توجّه کرد که بعضی‌ها هم طبق این نظر یک سخنانی در بعضی از متون داده‌اند و آن این که اگر متنی موافق با متون دیگر کتاب و سنّت باشد، اگرچه سند نداشته باشد، ما به آن متن تکیه می‌کنیم؛ البته به گونه ای که در کتب معتبره آمده باشد. این یک مبناست که این آقایان این نکته را و این مسئله را نمی‌پذیرند؛ حتّی بعضی از فقهاء فقط به سند تکیه نمی‌کنند و به وثوق متن توجّه دارند. حضرت امام (ره) فی‌الجمله این را دارند «والرواية من المقبولات التي دار عليها رحى القضاء، وعمل الأصحاب بها حتّى اتّصفت بالمقبولة، فضعفها سنداً بعمر بن حنظلة مجبور. مع أنّ الشواهد الكثيرة المذكورة في محلّها، لو لم تدلّ على وثاقته، فلا أقلّ من دلالتها على حسنه، فلا إشكال من جهة السند.»[3] . مرحوم آیت الله العظمی بهجت(ره) یک چنین سبکی داشتند. حال دیگران را خبر نداریم اما عده‌ای مثل مرحوم آیت الله خویی (ره) و بعضی از شاگردان ایشان به مسئله سند خیلی اهمیّت می‌دهند؛ چه در باب احکام و چه در باب غیر احکام. مرحوم آقای بهجت می‌فرمودند که ابوحنیفه کتاب نداشته است؛ اما دو شاگردش که نظراتش را نقل می‌کردند، آن‌ها به عنوان نظرات ابوحنیفه می‌پذیرفتند آن وقت ما – از کلام مرحوم کاشف الغطاء نقل می‌کردند که از فقهاء برجسته هستند – ما منطق امام صادق علیه‌السلام را درک نکنیم؟ با این روایات متعدّدی که در کتب معتبره هست؛ ولو این که بعضی‌هایش هم سند ندارد یا سند معتبر ندارد. این را می‌گویند شمّ الفقاهة همان طور که در بحث سیاسی گفته می‌شود شمّ السیاسه در این جا هم به این صورت است.

     ؟

     به هر حال یک روشی است که عقلاء به آن اعتماد می‌کنند و آن این که از مجموعه حال و هوای گوینده یک منطقی را استفاده کند و از سخنش و حال و هوایش. این را می‌تواند به او نسبت دهد. اگر با قرائن گوناگون، آن منطق گوینده را درک کند، می‌تواند به او نسبت دهد. این را به نوعی می‌توان گفت که روش عقلاست. وقتی که یک امر به روش عقلاء مستند شود و شارع مقدّس هم جلویش را نگرفته باشد، این جنبه علمی پیدا می‌کند.

     اگر در طول تاریخ، هر یک از فقهاء می‌خواستند حرف‌هایی که خودشان دریافته‌اند را به امام نسبت دهند که از دین چیزی باقی نمی‌ماند؛ هر یک از دریافت‌های خودش را به امام علیه‌السلام نسبت دهد.

     نگاه کنید، در مرحله اوّل آن طریق را در نظر می‌گرفتند؛ اما اگر یک جایی طریق نبود، اما اجمالاً در کتب معتبره آمده و تضعیف هم نشده با این شرایط؛ راوی‌اش تضعیف نشده است و متن هم منطبق با کلیّات دیگری است که در شریعت هست. مقصود این است؛ نه این که فقط استنباط شخصی باشد. با قرائنی که در روایات دیگر هست، این یک نوع اطمینان می‌آورد که این کلّیّت به شرع مقدّس نسبت دارد.

اشکالات شاگردان بر مبنای وثاقت صدور به قرینه متن و پاسخ استاد

اشکال: وقتی که با بیانات و صحبت‌های یک شخص، کسی خو گرفته باشد، یک حرف دیگری را که از او بشنود اگر با محکمات دیگری که در جاهای دیگر گفته است می‌تواند بفهمد که این هست یا نه. یعنی از جاهای دیگر باید مطلب را، از که قطعی هست، حال قطعی به معنای حجّت بودن، باید با آن‌ها نسبت دهد؛ اما اگر یک مطلب جدید باشد یا یک نکته خاصّی گفته باشد که در بقیه نیست...

پاسخ: اگر یک نوع از آن بقیه اصطیاد می‌شود که از نظر متنی قابل استخراج هست.

     یعنی مثلاً نوع سخن گفتن مثل آن باشد.

     بله دیگر؛ نوع مطلبش به آن مطالب کلی‌اش می‌خورد.

     حال یک نفر هم ممکن است بیاید مثل امام از روایات دیگر مثل امام با آن ادبیات حرف زده باشد و بعد بیاید یک حرف جزئی خاصّی که در بقیه نیست را بگوید، آیا می‌توانیم به اعتبار آن کلّی که شبیه آن است، آن حرف جزئی را هم قبول کنیم؟

     اگر قرائن دیگری داشته باشیم و محذوری نداشته باشد بله.

     مثلاً ادبیات مرحوم امام خمینی (ره) یا مقام معظّم رهبری، یک نفر می‌آید می‌گوید که فلانی این حرف را گفته است؛ اگر کسی شمّ سیاسی داشته باشد می‌گوید که نه اصلاً این حرف به فلانی نمی‌خورد.

     خوب باید دلیل بیاورد که این با آن منطق می‌خورد یا خیر؟!

     می‌خواهم بگویم که اگر به آن محتوا نخورد؛ بعد یک نفر بیاید اصلاً با همان ادبیات صحبت کند؛ ولی مثلاً از قول فلان شخصیت بگوید که فلان مطلب علمی را قبول نمی‌کند. می‌گوییم اصلاً با آن ادبیات صحبت کردی...

     صرف ادبیات که نیست؛ باید یک پشتوانه دلالت و استدلالی در آن داشته باشد.

     همین را عرض می‌کنم؛ اگر یک روایتی با روایت دیگر تناسب داشته باشد و تعارض نداشته باشد، ما این را قبول می‌کنیم. ولی اگر مطلب جزئی خاصّی که در روایات دیگر نیست باشد یا می‌خواهیم از آن استفاده اطلاق گیری یا تخصیص داشته باشیم، استفاده‌ای که در روایات دیگر نیست بخواهیم بگیریم نمی‌توانیم؛ ولو این که مبتنی بر محکمات دیگر باشد؛ اگر به صدور این روایت به طور خاصّ دلیل نداشته باشیم. ما اگر بیایم سراغ مقبوله عمر بن حنظله، اگر همان مطلبی را که در روایات دیگر هست بخواهیم بگیریم، خوب از همان روایات می‌گرفتیم؛ اگر می‌خواهیم از این روایت یک اطلاق خاصّی را بگیریم و این روایت، صدورش برای ما حجّت نشده است، به صرف این که ادبیّاتش شبیه ادبیات معصوم است...

     به هر حال اگر یک جزئی، از جزئیات آن کلّی حساب شود، منطقش را فهمیده‌ایم، این جزئی جزئیِ آن منطق است. بله یک وقت هست که با دلیل اثبات می‌شود که این به آن نمی‌خورد. اگر با دلیل اثبات شود که این به آن نمی‌خورد بله؛ اما یک وقت دلیلی نداریم و این جزئیِ آن کلّی است؛ خوب این چه اشکالی دارد که به او نسبت دهیم؟

اشکال: جزئیِ یک کلّی باید احراز شود.

پاسخ: خوب از نظر متنی.

     مثلاً ذیل دعای عرفه از نظر مضامین کاملاً منطبق با بقیه ادعیّه است؛ اما بسیاری از فقهاء معتقدند که دلیلی وجود ندارد که از امام باشد؛ ولو اگر بگوییم که به سبک و سیاق روایات می‌خورد. این احراز جزئی از کلّی بودن مورد اشکال است. صرف این که مضمونش عالی باشد یا روح داشته باشد، دلیل نمی‌شود که به امام نسبت دهیم.

     به هر حال اگر ما شواهدی داشته باشیم از کلام گوینده که به نوعی با این منطبق است؛ نه این که همه جزئیاتش منطبق باشد، می گوییم که این از غیر امام قابلیت ندارد صادر شود. همانطور که فقیه این را بیان می کند دیگر. همان طور که مرحوم علّامه طباطبائی می فرماید که اصلا این ذیل دعای عرفه نمی شود از غیر امام باشد «نظر دومْ محتمل تر باشد، و خدا به حقيقتِ احوال ، آگاه تر است . بر اين اساس ، نسبت دادن اين قسمت به امام عليه السلام مشكل است، مگر اين كه كسى از قوّت متن ، به صدور آن از معصوم ، اطمينان پيدا كند ، چنان كه عالم ربّانى آية اللّه حاج شيخ على سعادت پرور (پهلوانى) رحمه الله در تأييد صدور آن به دليل قوّت متن ، براى اين جانب از علّامه سيّد محمد حسين طباطبايى نقل مى كرد كه ايشان مى گفت : «كيست كه بتواند اين گونه حقايق را بيان كند؟ ما كه عمرى در مسائل فلسفى و عرفانى تلاش كرده ايم ، دهنمان ميچّاد اين طور حرف بزنيم»؛»[4] .

     اگر این روح از آن در منطق روایات به دست می‌آید، صدتا فقیه که مأنوس با روایات هستند در مقابل آن معتقدند که این نمی‌تواند از امام صادر شده باشد.

     بحث فقاهت نیست این جا...

     بحث آن منطق است دیگر...

     بله آن منطق را باید کسی که با این منطق آشناست... مثل حدیث عنوان بصری. حدیث عنوان بصری[5] را آن شخص بزرگوار می‌گوید که کنار بگذار؛ خوب ما کلّیت حدیث را که نگاه کنیم، می‌بینیم که با مطالب دیگر متقن و مسلّم قرآن و سنّت منطبق است؛ خوب این را برای چه کنار بگذاریم؟ بله این که به طور خاصّ بگوییم که امام صادق علیه‌السلام فرموده است، شاید مثل سایر چیزها شاید این طور نشود؛ اما این که به صرف این که سند ندارد این را کنار بگذاریم، این دلیل نمی‌شود.

     این که مطالبش ممدوح است و قابل التزام است، این را که کسی شکّی ندارد؛ بحث در این است که ما بگوییم قال الصّادق علیه‌السلام؛ صحبتی نداریم در این جا. چه بسا خیلی از عرفاء هم یا در آن دعای عرفه هم یک مطلب درجه یک گفته باشد، استفاده می‌کنیم و آن را به عنوان دعا هم می‌خوانیم.

     به هر حال اگر یک کتاب معتبری این را آورده باشد، به لحاظ همین آوردنش در کتاب معتبر و عدم تضادّش با متون دیگر و علاوه بر این توافقش با متون دیگر، به نظر می‌رسد که این اشکالی در اسناد ندارد. این هم از همان قرائن عامّه می‌شود که اگر ما فقط به قرائن خاصّه تکیه کنیم گاهی سند هم معتبر است؛ اما متن، متن جالبی نیست؛ منتها باید آن متن را تحلیل کرد و دید که آیا با متون دیگر منطبق است یا خیر؟ باید به صورت اجتهادی روی آن متن کار کرد. فقهاء روی متون روایات چطور کار می‌کنند؟ اجتهادی کار می‌کنند. همین را ما در جاهای دیگر مطرح کنیم. به نظر می‌رسد که اشکال نداشته باشد.

حال إن شاء الله در جلسه بعد این روایات را هم یک مروری می‌کنیم و این که مفادشان چیست؟


logo