1404/10/10
بسم الله الرحمن الرحیم
تفسیر 224 سوره بقره
موضوع: تفسیر 224 سوره بقره
« وَلَا تَجْعَلُوا اللَّهَ عُرْضَةً لِأَيْمَانِكُمْ أَنْ تَبَرُّوا وَتَتَّقُوا وَتُصْلِحُوا بَيْنَ النَّاسِ ۗ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ »[1]
در این آیه شریفه، خداوند متعال میفرماید که خدا را وسیله و واسطه قسمهای نابجای خود قرار ندهید. این نهی شامل مواردی است که هنگام غضب یا به هر دلیل و غرض ناپسندی، برای اموری مثل قطع صله رحم سوگند یاد میکنید؛ مثلاً میگویید: «به خدا قسم دیگر با خواهرم صحبت نمیکنم» یا «با برادرم سخن نمیگویم» و یا «با فلان خویشاوندم معاشرت و ملاقات نخواهم کرد». این حکم در مورد برادر مؤمن نیز صادق است و تفاوتی ندارد. این موارد از باب جری و تطبیق است که در روایات به اقارب تفسیر شده است و دلالت بر حصر ندارد.
لفظ «عُرضه» همانگونه که در لغت آمده است، خلیل بن احمد فراهیدی میگوید: « و العُرْض عُرْض الحائط و هو وسطه. و عُرْضُ النهر وسطه...أي وسط النهر. و من روى: عَرْضَ السري يريد سعة الأرض، الذي هو خلاف الطول. يقال جرى في عرض الحديث، و دخل في عُرْض الناس، أي: وسطهم، و كلما رأيت في الشعر: عن عُرْض فاعلم أنه عن جانب، لأن العرب تقول: نظرت إليه عن عُرْض، أي ناحية. و العَرَضُ من أحداث الدهر نحو الموت و المرض و شبهه. » [2] (وَ هُوَ وَسَطُه) که به معنای وسط دیوار است. همچنین «عُرضُ النّهر» به معنای وسط نهر است. عبارت «فُلانٌ عُرضَةٌ لِلنّاس» یعنی «لا یَزالون یَقَعُونَ فیه»؛ به این معنا که مردم همواره به او مبتلا هستند و مراجعه میکنند. حال یا به دلیل اینکه حلال مشکلات مردم است و در امور خیر دستی دارد، یا بدون رضایت خودش، به واسطه درگیر بودن در مسائلی مانند نکاح، ازدواج، سوگواری، تشییع جنازه و سایر امور حسبیه میان مؤمنین، مردم در هر مشکلی سرانجام به او مراجعه میکنند. به چنین شخصی میگویند: «فُلانٌ عُرضَةٌ لِلنّاس»؛ یعنی او در میان مردم قرار گرفته و مردم در مشکلات و حل مسائل خود به او گرایش دارند.
شیخ طوسی میفرماید: « قيل في معنى قوله: " ولا تجعلوا الله عرضة لايمانكم " ثلاثة أقوال: [3] » و سه قول را نقل میکند:
قول اول اینکه مقصود واسطه قرار دادن است؛ یعنی خداوند را علت و وسیلهای برای اهدافی که با قسمهای قبیح خود دارید، قرار ندهید. اگر میخواهید سوگند یاد کنید، دیگر برای امور روزمره و نابجای خود به خدا قسم نخورید.
قول دوم این است که خدا را «حجت» قرار ندهید؛ بدین معنا که برای اثبات مشروعیت قسم خود و تفهیم قداست آن به طرف مقابل، نام خدا را به میان نیاورید.
قول سوم این است که در مسائل جزئی وارد قسم نشوید و سوگند به خدا را لقلقه زبان خود نکنید و نام خدا را به «ابتذال» نکشانید؛ به طوری که در یک ساعت صحبت کردن درباره مسائل جزئی و بیارزش، بیست بار قسم یاد کنید.
به نظر میرسد هر سه قول صحیح باشند. «علت» و «حجت» یکی هستند، زیرا هر علتی میتواند حجت باشد و هر حجتی نیز میتواند حد وسط کبرا در قیاس استدلال قرار گیرد. مسئله ابتذال نیز سخن بسیار درستی است، زیرا شیوع فراوانی دارد. شاید نظر آیه شریفه دقیقاً به همین معنای سوم باشد که حتی اگر آیه بهصورت مطلق نهی کند، به طریق فحوا و اولویت، شامل این قسم سوم که لقلقه زبان قرار دادن نام خداست، میشود.
در توضیح اقوال:
« أحدها - أن العرضة: علة، كأنه قال لاتجعلوا اليمين بالله علة مانعة من البر، والتقوى: من حيث تتعمدوا، لتعتلوا بها »؛ یعنی میخواهید نیکی (برّ) را انجام ندهید یا بیتقوایی کنید، مثلاً قطع رحم یا کار قبیحی انجام دهید و آن را برای خود افتخار، نشانه غیرت، مردانگی و پایبندی به حرف خود بدانید. « للامتناع منهما، لانه قد يكون المعترض بين الشيئين مانعا من وصول أحدهما إلى الاخرة، فالعلة مانعة كهذا المعترض»[4] ؛ یعنی قسم را مانعی برای انجام نیکی و تقوا قرار دهید. گاهی شیئی که حائل و واسطه میشود، مانع و نفیکننده است. این قسم نیز تبدیل به «عُرضه» و مانعی میشود تا میان شخص و طاعت الهی و وظایف شرعی جدایی بیندازد.
« " عرضة ": حجة، كأنه قال لا تجعلوا اليمين بالله حجة في المنع " أن تبروا وتتقوا " بأن تكونوا قد سلف منكم يمين »[5] . این قول تفاوت چندانی با قول اول ندارد و تعبیر دیگری از همان است.
« الثالث - بمعنى: ولا تجعلوا اليمين بالله مبتذلة في كل حق وباطل، لان تبروا في الحلف بها، واتقوا المآثم فيها، وهو المروي عن عائشة، لانها قالت: لاتحلفوا به وإن بررتم، وبه قال الجبائي، وهو المروي عن أئمتنا (ع) وأصله على هذا معترض بالبذل: لا تبذل يمينك في كل حق وباطل. فأما في الاصل، فمعترض بالمنع أي لا يعترض بها مانعا من البر، والتقوى، فتقدير الاول: لا تجعل الله مانعا من البر والتقوى باعتراضك به حالفا، وتقدير الثاني - لا تجعل الله مما تحلف به دائما باعتراضك بالحلف في كل حق وباطل، لان تكون من البررة، والاتقياء. »[6] که از عایشه نقل شده است. ما تعمدی نداریم که اگر سخن حقی از شخصی باطل شنیده شد، آن را انکار کنیم؛ این سخن صحیح است، زیرا بالوجدان مشاهده میشود که میان مسلمین شایع است که برخی عادت کردهاند در هر امر جزئی، چه حق و چه باطل، فوراً قسم یاد کنند.
قول دوم و سوم قطعاً در همان قول اول داخل میشوند. در تمامی این موارد، خداوند واسطه قرار داده میشود تا به قسم اعتبار و آبرو بخشیده شود؛ گویی شخص میگوید: «ببینید قسم من قسم است، زیرا پای خدا را به میان آوردم». این عمل تحریم شده است: «وَ لا تَجْعَلُوا». بنابراین، قسم بالله حرام است، منتهی این حرمت مراتب دارد؛ گاهی بر امور کاذب یا بر امور حرام است. طبیعتاً اگر کسی بخواهد کار حرامی انجام دهد، حتی اگر هنوز انجام نداده باشد، قسم خوردن برای آن حرام است. اگر قسم بر امر خلاف واقع باشد که از آن به «یمین کاذب» تعبیر میشود، حرام است.
اما «یمین صادق» به شدت مکروه است و به اتفاق فقهای ما حرام نیست. به دلیل اجماعی که خود حاکی از سنت است، ما از ظاهر نهی در نصوصی که اطلاق دارند و شامل یمین صادق میشوند، رفع ید کرده و آن را بر کراهت حمل میکنیم. اما در قسمتی که قرینهای بر خلاف نداریم و اصحاب نیز طبق آن فتوا دادهاند، به ظاهر نهی عمل شده و دلالت بر حرمت میکند.
اما در باب روایات، دو موثقه وجود دارد؛ یکی موثقه اسحاق بن عمار و دیگری موثقه ابی ایوب.
در موثقه اسحاق بن عمار آمده است: « وعن علي بن إبراهيم، عن أبيه، عن ابن أبي عمير، عن علي بن إسماعيل عن إسحاق بن عمار، عن أبي عبد الله عليه السلام في قول الله عز وجل " ولا تجعلوا الله عرضة لأيمانكم أن تبروا وتتقوا وتصلحوا بين الناس " قال: إذا دعيت لصلح بين اثنين فلا تقل على يمين أن لا أفعل. [7] ».
یعنی اگر شخص بزرگواری برای صلح میان تو و برادر دینیات که اختلاف شدید دارید واسطه شد، نگو: «بر من باد که قسم بخورم» یا وعده نده که قسم یاد کنی با فلان خویشاوند صحبت، زیارت، تکلم یا ملاقات نکنی و در مجلسی با او ننشینی. این «وعده به یمین» است. وقتی روایت شامل وعده به یمین شود، به طریق فحوا و اولویت شامل خودِ یمین نیز میشود. وقتی وعده به قسم برای قطع رحم حرام باشد، نفسِ قسم بالله بر قطع رحم نیز حرام خواهد بود.
ممکن است این شبهه مطرح شود که شاید روایت مربوط به صلح نباشد، زیرا از شخص خواستهاند صلح را انجام دهد و او قسم میخورد که چنین کاری نمیکند. در پاسخ باید گفت به قرینه روایات دیگر، از جمله صحیحهای که میفرماید قسم میخورد بر اینکه «اَن لا یُکَلِّمَ اَباهُ» (که بعداً ذکر خواهد شد)، مقصود همین است. عبارت «فَلا تَقُل عَلَیَّ یَمینٌ اَن لا اَفعَلَ» یعنی هنگامی که «دُعیتَ» (دعوت شدی) به صلح بین دو نفر. تعبیر «دُعیتَ اِلَی الصُّلح» به کار رفته و نگفته است «دَعَوتَ اِلَی الصُّلح»؛ یعنی این شخصِ قسمخورنده، مُصلح نیست، بلکه کسی است که پیشنهاد مصالحه به او داده شده است. از او خواستهاند که دست از دعوا بردارد و مصالحه کند، اما او به جای پذیرش این دعوت خیرخواهانه، اینگونه قسم میخورد. این با معنای ذکر شده مناسبت دارد؛ یعنی وعده میدهد که بر عهده و گردن من باشد که قسم بخورم با فلانی آشتی نکنم. این شخص میخواهد با این قسم بفهماند که تلاش برای پادرمیانی بیهوده است و زیر بار صلح نمیرود. روایت نمیگوید اگر دیگران را به صلح دعوت کردی چنین نگو، بلکه میگوید اگر تو را به صلح دعوت کردند، در مقابل این دعوت، وعده به قسم بر خلاف واجب الهی نده.
روایت بعدی موثقه ابی ایوب خزاز است: « محمد بن علي بن الحسين باسناده عن عثمان بن عدي عن أبي أيوب عن أبي عبد الله عليه السلام قال: لا تحلفوا بالله صادقين ولا كاذبين فان الله عز وجل قد نهى عن ذلك فقال عز وجل: ولا تجعلوا الله عرضة لأيمانكم»[8] . این روایت صراحت دارد که تفاوتی بین قسم کاذب و صادق نیست. حتی اگر صادقانه قسم بخورید که «اقسم بالله فلان کار را انجام میدهم»، جایز نیست و ظاهر نهی دلالت بر عدم جواز دارد.
روایت دیگر معتبره سکونی است: «عَن اَبی عَبدِالله علیه الصلاة و السلام قال: قال رَسُولُ الله صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ: من أجل الله أن يحلف به أعطاه الله خيرا مما ذهب منه»[9] ؛ یعنی کسی که خداوند را تعظیم و توقیر کند و اکراه داشته باشد که خدای بزرگ و آفریدگار هستی را برای امری ناچیز وسط بیاورد و قسم بخورد، یقین داشته باشد که اگر به واسطه این ترکِ قسم، چیزی از امور دنیا را از دست بدهد، خداوند بسیار بهتر از آن را نصیب او خواهد کرد و جبران مینماید.
صحیحه عبدالله بن سنان میفرماید: « حمد بن يعقوب عن علي بن إبراهيم عن أبيه عن عمرو بن عثمان بن إبراهيم عن عبد الله بن سنان عن أبي عبد الله عليه السلام قال: اجتمع الحواريون إلى عيسى عليه السلام فقالوا: يا معلم الخير أرشدنا، فقال: ان موسى نبي الله أمركم أن لا تحلفوا بالله كاذبين وأنا آمركم أن لا تحلفوا بالله كاذبين ولا صادقين »[10] . حضرت موسی به قوم خود (یهود که زیاد قسم دروغ میخوردند) دستور داد که به خدا سوگند دروغ یاد نکنند. اما امام صادق علیه السلام میفرماید حضرت عیسی به پیروان خود گفت: موسی چنین گفت، اما من به شما دستور میدهم که نه قسم دروغ بخورید و نه قسم راست.
در واقع امام صادق علیه السلام در حال تصدیق و تقریر سخن حضرت عیسی است. اگر بخواهیم در علم اصول مثالی برای حجیت تقریر معصوم بزنیم، این روایت نمونه مناسبی است. حضرت نمیفرماید من میگویم، بلکه میفرماید عیسی چنین گفت؛ یعنی سخن عیسی مورد قبول ماست.
اگر گفته شود که شاید این صرفاً نقل قول باشد و لزومی بر تبعیت نداشته باشد، باید گفت حضرت در حال نقل قول پیامبر اولوالعزم بعدی است و چون هر دین جدیدی دین قبلی را نسخ میکند، اگر قرار بود این حکم نسخ شود، حضرت اعلام میکردند. همین که حضرت میفرماید موسی آنگونه گفت اما عیسی اینگونه دستور داد، نشاندهنده پذیرش و تقریر این حکم نزد ماست.
روایت پنجم که باز هم صحیحه ابی ایوب خزاز است، میفرماید: « وعن عدة من أصحابنا عن أحمد بن محمد عن عثمان بن عيسى عن أبي أيوب الخزاز عن أبي عبد الله عليه السلام قال: من حلف بالله فليصدق، ومن لم يصدق فليس من الله " في شئ يه " ومن حلف له بالله فليرض. ومن لم يرض فليس من الله»[11] . صیغه به صورت مجهول خوانده میشود. یعنی بر شما واجب است (لام امر) که اگر برادر مؤمنی نزد شما برای انجام کاری قسم خورد، او را تصدیق کنید. اگر بپرسید فلان کار را انجام دادی و او بگوید «وَاللهِ فَعَلتُ»، دیگر حق ندارید سخن او را رد کنید و باید بپذیرید. البته اگر علم داشته باشید که خلاف میگوید، طبیعتاً حکم از آن مورد منصرف است، زیرا علم حجت است؛ اما در غیر صورت علم، قسم او بر شما حجت است و حق رد کردن ندارید.
ادامه روایت میفرماید: «وَ مَن لَم یُصَدِّق، فَلَیسَ مِنَ اللهِ فی شَیءٍ». این تهدید بسیار بزرگی است و دلالت واضحی دارد. کسی که قسم خورنده را تصدیق نکند، هرگز در ولایت الله نیست و از دین و طاعت خدا خارج است.
سپس میفرماید: «وَ مَن حُلِفَ لَهُ بِاللهِ، فَلیَرضَ، وَ مَن لَم یَرضَ فَلَیسَ مِنَ اللهِ فی شَیءٍ». اگر کسی در حضورش به خدا قسم یاد شد، باید راضی شود.
تفاوت بین «تصدیق» و «رضا» این است که تصدیق یعنی شاید قلباً راضی نباشید، اما در ظاهر وظیفه دارید سخن او را بپذیرید و بگویید «بله، درست است». اما حضرت ترقی کرده و میفرمایند بالاتر از تصدیق ظاهری، باید قلباً هم راضی باشید. اگر خود را راضی نکنید، از ولایت الله خارج هستید.
ممکن است اشکال شود که مسئله رضا و خشنودی قلبی امری غیر اختیاری است؛ انسان گاهی هر چه تلاش میکند نمیتواند قلباً راضی شود و چیزی که خارج از قدرت است، خارج از تکلیف میباشد، پس چگونه به آن امر شده است؟
پاسخ این است که باید قلباً تعبد داشته باشید و به خود نهیب بزنید. اگر قلبتان راضی نیست، به نفس خود بگویید که این عدم رضایت، ندای شیطان است و خود را ملزم به رضایت کنید.
نظیر این مطلب، کلام امام صادق علیه السلام درباره فقیه جامعالشرایط است که فرمود: « وعن محمد بن يحيى عن محمد بن الحسين عن محمد بن عيسى عن صفوان بن يحيى عن داود بن الحصين عن عمر بن حنظلة عن أبي عبد الله عليه السلام في حديث طويل في رجلين من أصحابنا بينهما منازعة في دين أو ميراث، قال: ينظران إلى من كان منكم قد روى حديثنا، ونظر في حلالنا وحرامنا، وعرف أحكامنا، فليرضوا به حكما، فإني قد جعلته عليكم حاكما، فإذا حكم بحكمنا فلم يقبل منه فإنه استخف بحكم الله وعلينا رد، والراد علينا كافر وراد على الله، الراد على الله و هو على حد الشرك بالله»[12] . یعنی باید به حکم او راضی باشند؛ بدین معنا که آنچنان نفس را آماده و رام کنند که سنگینی، انکار و تنفر قلبی نیز از بین برود.
بالاتر از این، آیه قرآن است که میفرماید: « فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤْمِنُونَ حَتَّىٰ يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لَا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيمًا»[13] . یعنی قسم به پروردگارت که اینان ایمان نمیآورند مگر آنکه تو را در اختلافات خود حکم قرار دهند و سپس در درون جان خود نیز هیچگونه تنگی و ناراحتی از قضاوت تو احساس نکنند. پس این امر قابل عمل و اتیان است و اگر خارج از قدرت مکلف بود، خداوند به آن امر نمیکرد. در اینجا نیز همینگونه است؛ اگر مؤمنی قسم یاد کرد، باید در قلب خود نیز راضی باشید.
روایت بعدی صحیحه ربعی است: «وعن ربعي عن أبي عبد الله عليه السلام في قول الله: " ولا تجعلوا الله عرضة لايمانكم " يعنى الرجل يحلف أن لا يكلم أمه أو أباه أو ما أشبه ذلك»[14] . این روایت آیه را تفسیر میکند به مردی که قسم میخورد با مادر یا پدرش صحبت نکند یا با فلان دوست قطع رابطه کند؛ که چنین قسمی حرام است.
در روایت آمده است: « وعن علي بن إبراهيم عن أبيه عن عبد الله بن المغيرة عن خالد بن أيمن الخياط عن أبي بصير عن أبي عبد الله عليه السلام قال: لا يستحلف الرجل الا على علمه. »؛ یعنی انسان نباید قسم بخورد مگر بر اساس علم. همچنین در تفسیر آیه «وَ لا تَجْعَلُوا اللَّهَ عُرْضَةً لِأَيْمانِكُمْ» میفرماید: «قال: لا وَاللهِ وَ بَلی وَاللهِ». یعنی مقصود این است که لفظ «الله» در قسم باشد. مطلقِ قسم منع نشده، بلکه قسم بالله که «عُرْضَةً لِأَيْمانِكُمْ» باشد محل منع است. فقها نیز فتوا دادهاند که قسم به اللهِ جلاله اگر دروغ باشد یا برای انجام گناهی باشد، حرام است.
اگر سؤال شود که میان این روایت (که حرمت را مختص قسم دروغ یا بر گناه میداند) با روایت حضرت عیسی (که امام صادق علیه السلام آن را تایید کردند و فرمودند قسم راست هم نخورید) چگونه جمع میشود؟ آیا در اسلام قسم راست هم حرام است؟
پاسخ این است که اجماع فقها بر این است که قسم راست اگر برای طاعت باشد و معصیت نباشد، حرام نیست (ولو به نام الله باشد)، بلکه مکروه است. بنابراین روایاتی که نهی مطلق دارند را حمل بر کراهت میکنیم.
اگر در روایتی دو جمله باشد و قرینه قطعی بر خلاف ظاهر یکی از آنها وجود داشته باشد، باید ظاهر نهی را حمل بر کراهت کرد. روایت حضرت عیسی نیز که فرمود راست هم قسم نخورید، تقریرِ کراهت شدیده است. زیرا نهی هم با کراهت سازگار است و هم با حرمت. چون قرینه قطعی (اجماع حاکی از سنت) بر جواز قسم راست داریم، نهی در آن فقره حمل بر کراهت میشود. کما اینکه روایتی تصریح دارد: «لا تَحلِفُوا بِاللهِ صادِقینَ وَ لا کاذِبینَ».
در روایت دیگری آمده است: « محمد بن يعقوب عن علي بن إبراهيم عن هارون بن مسلم عن مسعدة بن صدقة قال: قال أبو عبد الله عليه السلام: قول الله عز وجل: " فلا أقسم بمواقع النجوم " قال: كان أهل الجاهلية يحلفون بها فقال الله عز وجل: فلا أقسم بمواقع النجوم " قال: عظم أمر من يحلف بها، قال: وكان الجاهلية يعظمون المحرم ولا يقسمون به ولا شهر رجب، ولا يعرضون فيهما لمن كان فيهما ذاهبا أو جائيا وإن كان قتل أباه ولا لشئ يخرج من الحرم دابة أو شاة أو بعير أو غير ذلك فقال الله عز وجل لنبيه صلى الله عليه وآله: " لا أقسم بهذا البلد وأنت حل بهذا البلد " قال: فبلغ من جهلهم انهم استحلوا قتل النبي وعظموا أيام الشهر حيث يقسمون به فيفون»[15] . حتی اهل جاهلیت نیز چون خانه خدا را بسیار محترم میشمردند، عادت نداشتند به کعبه قسم بخورند.
همچنین میفرماید: « وبالاسناد عن حماد عن الحلبي عن أبي عبد الله عليه السلام قال: لا أرى للرجل أن يحلف الا بالله، فأما قول الرجل لا أب لشانيك فإنه قول أهل الجاهلية ولو حلف الرجل بهذا وأشباهه لترك الحلف بالله، واما قول الرجل: يا هناه ويا هناه فإنما ذلك لطلب الاسم ولا أرى به بأسا، وأما قوله: لعمر الله وقوله: لاهاه فإنما ذلك بالله عز وجل ورواه الصدوق باسناده عن حماد نحوه الا أنه قال في آخره: وأما لعمر الله وأيم الله فإنما هو بالله»[16] . تفاوتی نمیکند که بگوید «اَحلِفُ بِالله»، «اُقسِمُ بِالله»، «لَعَمرُ الله» یا «ایمُ الله». غرض این است که لفظ جلاله «الله» در آن باشد و دلالت بر قسم داشته باشد؛ که چنین قسمی مورد منع است. در مورد صادق، کراهت شدید دارد و در مورد کاذب یا قسم بر قبیح و حرام، حرام است.
در روایت دیگری امام صادق علیه السلام میفرماید: « محمد بن يعقوب عن محمد بن يحيى عن محمد بن الحسين عن موسى بن سعدان عن عبد الله بن القاسم عن عبد الله بن سنان قال: قال أبو عبد الله عليه السلام: لا يمين في غضب ولا في قطيعة رحم ولا في جبر ولا في اكراه، قال: قلت: أصلحك الله فما فرق بين الجبر والاكراه؟ ...»[17] . یعنی در مواردی مثل قطع رحم، این قسم علاوه بر حرمت، نافذ هم نیست. قسمهایی که حرام نباشند نافذ هستند و اگر شکسته شوند (حنث)، کفاره دارند. اما جایی که اصل قسم حرام باشد، نه تنها حنث آن حرام نیست (بلکه واجب است) و کفاره ندارد، بلکه خودِ قسم خوردن تکلیفاً حرام است و به لحاظ اثر وضعی نیز چون مشروع نیست، آثار حنث و کفاره را ندارد.