1404/09/16
بسم الله الرحمن الرحیم
مستثنیات ما لا یوکل لحمه/ في الستر و الساتر / کتاب الصلاة
موضوع: کتاب الصلاة / في الستر و الساتر / مستثنیات ما لا یوکل لحمه
« (مسألة 12): استثني ممّا لايؤكل الخزُّ، وكذا السنجاب على الأقوى، ولكن لاينبغي ترك الاحتياط في الثاني، وما يسمّونه الآن بالخزّ ولم يُعلم أنّه منه واشتبه حاله، لابأس به وإن كان الأحوط الاجتناب عنه».[1]
حکم نماز در اجزای حیوان حرامگوشت (ما لایؤکل لحمه) این است که برخی حیوانات استثنا شدهاند؛ دو مورد از آنها «خز» و «سنجاب» هستند که در متن تحریر الوسیله نیز آمده است.
در مورد «خز»، پیشتر بیان شد که فقها بر جواز نماز در پشم (وبر) و موی (شعر) خز اتفاق نظر دارند؛ لکن در مورد پوست (جلود) خز، برخی مخالفت کردهاند. با این حال، نص صریح وجود دارد که لفظ «جلود» در آن آمده است. اگرچه نامی از نماز (صلات) برده نشده، ولی روایت ظهور در همان نماز دارد؛ زیرا هرگز سؤال راوی مربوط به خوردن نیست، چرا که خوردن این حیوانات به ضرورت مذهب حرام است. بنابراین، مشخص میشود که اگرچه در غیر حال نماز پوشیدن اینها مانعی ندارد، اما اینجا به اطلاق شامل نماز نیز میشود.
برخی از این روایات، ملاکی برای جواز نماز ارائه دادهاند مبنی بر اینکه حیوان دارای خصوصیتی باشد که در خز وجود دارد. آن خصوصیت این است که زندگی حیوان در دریاست و نمیتواند در خشکی زندگی کند؛ هرچند ممکن است برای مدت کوتاهی بیرون بیاید، اما باید فوراً به آب بازگردد و نمیتواند دوام بیاورد. این ملاک اختصاص به خز ندارد، لذا این مورد مصداق «دلالت تنبیه» میشود.
اگر راوی از حکمی سوال کند و امام یا پیامبر (صلوات الله علیهما) در پاسخ، سوالی درباره یک ملاک مطرح کنند که اگر راوی وجود آن ملاک را تأیید کرد، حضرت حکم به نفی یا اثبات کنند، این حکم دائرمدار آن ملاک خواهد بود. نام این دلالت را «دلالت تنبیه» گذاشتهاند. در بحث دلالت تنبیه، اشاره و اقتضاء، علامه حلی و بسیاری از اصولیین قدیم و جدید روایتی را از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) نقل کردهاند - که ما نیز در کتابها، هم در «بدایع» و هم در «دقائق» آوردهایم - که:
«سُئِلَ النَّبِیُّ (صلی الله علیه و آله) عَنْ بَیْعِ الرُّطَبِ بِالتَّمْرِ فَقَالَ (صلی الله علیه و آله و سلم): أَنَّهُ سُئِلَ عَنْ بَيْعِ اَلرُّطَبِ بِالتَّمْرِ فَقَالَ أَيَنْقُصُ إِذَا جَفَّ فَقَالُوا نَعَمْ فَقَالَ لاَ إِذَنْ »[2] .
حضرت در مقام پاسخ، سوالی پرسیدند مبنی بر اینکه آیا این ملاک وجود دارد یا خیر؟ یعنی وقتی رطب را با خرما معامله میکنید - مثلاً به اندازه یک پیمانه (کیل) از هر کدام - آیا زمانی که رطب خشک شود (چون رطب وقتی خشک شود تبدیل به تمر میشود و این دو متجانسین هستند) ناقص و کم میشود؟ گفتند: بله. آنگاه حضرت فرمودند: پس جایز نیست.
دلیل عدم جواز این است که این دو متجانس و از مکیل و موزون هستند و «بَیْعُ الْمُتَجَانِسَیْنِ مِنَ الْمَکِیلِ وَ الْمَوْزُونِ بِزِیَادَةِ أَحَدِهِمَا عَلَی الْآخَرِ لَا یَجُوزُ». چون رطب و تمر همحجم بودند (هر دو یک پیمانه)، وقتی رطب خشک شود، شاید یکسوم یا نصف یا دوسوم آن شود و کمتر از تمر میگردد (چون تمر قبلاً خشک شده بود). لذا چون هم حجم و هم وزنش کمتر میشود، موضوع ربای معاملی محقق میگردد. موضوع ربای معاملی عبارت است از: «بَیْعُ الْمُتَجَانِسَیْنِ مِنَ الْمَکِیلِ وَ الْمَوْزُونِ بِزِیَادَةِ أَحَدِهِمَا عَنِ الْآخَرِ».
فقها گفتهاند به دلالت تنبیه، پاسخ پیامبر اکرم از بیع رطب به تمر، به جمیع متجانسین از مکیل و موزون که این ملاک را داشته باشند سرایت داده میشود. یعنی اگر متجانس باشند، مکیل و موزون باشند و یکی کم و دیگری زیاد باشد - حتی اگر در حین بیع کم و زیاد نباشند ولی بعد از بیع این کم و زیاد حاصل شود، یعنی بالقوه کمتر باشد و این نقصان بعد از بیع بالفعل گردد - این ملاکِ منع و حرمت را داراست.
بحث ما (ما نحن فیه) نیز از همین قبیل است. راوی از خز سوال کرده و حضرت در پاسخ از او سوال فرمودند که آیا این همان حیوانی نیست که وقتی از آب بیرون میآید، نمیتواند در خشکی زندگی کند و باید فوراً به آب بازگردد؟ راوی عرض کرد: بله. حضرت فرمودند: پس جایز است (یعنی مانعی ندارد) و مانند ماهیها (اسماک) میشود.
در روایت آمده است: « مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ أَبِي عَلِيٍّ اَلْأَشْعَرِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اَلْجَبَّارِ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنْ عَبْدِ اَلرَّحْمَنِ بْنِ اَلْحَجَّاجِ قَالَ: سَأَلَ أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ رَجُلٌ وَ أَنَا عِنْدَهُ عَنْ جُلُودِ اَلْخَزِّ فَقَالَ لَيْسَ بِهَا بَأْسٌ فَقَالَ اَلرَّجُلُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّهَا عِلاَجِي وَ إِنَّمَا هِيَ كِلاَبٌ تَخْرُجُ مِنَ اَلْمَاءِ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ إِذَا خَرَجَتْ مِنَ اَلْمَاءِ تَعِيشُ خَارِجَةً مِنَ اَلْمَاءِ فَقَالَ اَلرَّجُلُ لاَ قَالَ (لَيْسَ بِهِ بَأْسٌ)»[3] .
طبعاً سوال از پوست خز اطلاق دارد و شامل پوشیدن آن هم در حال نماز و هم در غیر حال نماز میشود. معلوم است که سوال راجع به حال نماز است، چون پوشیدن این حیواناتِ حرامگوشت در غیر حال نماز اصلاً حرمتی ندارد؛ زیرا اینها «ذیالنفس» نیستند و پاک نیز میباشند. حتی اگر نجس هم باشند، اگر خشک باشند در غیر حال نماز مانعی ندارد. پس آن چیزی که قابلیت سوال دارد، نماز است. لذا اینکه لفظ صلات در روایت ذکر نشده، اشکالی وارد نیست و سوال دقیقاً راجع به نماز است.
«فَقَالَ: لَیْسَ بِهَا بَأْسٌ»؛ حضرت فرمودند مانعی ندارد.
«فَقَالَ الرَّجُلُ: جُعِلْتُ فِدَاکَ...»؛ راوی گفت این «علاج» من است. واژه علاج در اینجا دو احتمال دارد: یکی اینکه بیماری یا دردی دارم که باید لباس خز بپوشم - چنانکه در روایت خواندیم امام سجاد (علیه السلام) طبعشان بسیار سرد بود و اذیت میشدند، لذا میفرستادند پوستین بیاورند و میپوشیدند، البته هنگام نماز آن را در میآوردند (البته آن حیوان دریایی نبود، بری بود) - پس حضرت فرمودند بله در این صورت مانعی ندارد. احتمال دیگر این است که علاج به معنای کسب و کار و شغل باشد؛ یعنی من خز را صید میکنم و پوستش را خرید و فروش میکنم. در روایات، «علاج» به معنای کسب نیز آمده است.
سپس راوی گفت: «وَ إِنَّمَا هِیَ کِلَابٌ تَخْرُجُ مِنَ الْمَاءِ»؛ یعنی من میشناسم و کارم با این است، اینها نوعی سگ هستند که از آب خارج میشوند.
«فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللهِ (علیه السلام): إِذَا خَرَجَتْ مِنَ الْمَاءِ أ تَعِیشُ خَارِجَةَ الْمَاءِ؟»؛ حضرت پرسیدند: اگر از آب خارج شود، آیا میتواند بیرون از آب زندگی کند؟ (مقصود حضرت این نیست که یکی دو ساعت بیاید و برگردد، بلکه منظور این است که بتواند در آنجا زندگی کند و دوزیست باشد).
«فَقَالَ الرَّجُلُ: لَا». راوی گفت: خیر، نمیتواند زندگی کند.
«قَالَ (علیه السلام): لَیْسَ بِهِ بَأْسٌ». حضرت فرمودند: پس اشکالی ندارد.
این عیناً همانند روایتی است که از نبی مکرم اسلام در باب «بیع رطب به تمر» نقل شد. آنجا حضرت پرسیدند آیا رطب پس از خشک شدن کم نمیشود؟ گفتند بله، فرمود جایز نیست. اینجا نیز حضرت پرسیدند آیا این حیوان اگر بیرون بیاید نمیتواند زندگی کند؟ راوی گفت بله (نمیتواند). حضرت فرمودند جایز است.
بنابراین، این روایت دلالت تنبیه دارد. در اصول خواندیم که دلالت تنبیه دلالتی است که به دلالت سیاقی، ظهور داشته باشد در اناطه (وابستگی) حکم به ملاک و مناطی که از سیاق روایت استفاده میشود. آن مناط در صیغه تعلیل (مانند «لأن» و «فإن») ذکر نشده، بلکه سیاق روایت بر آن دلالت دارد.
در پاسخ به این سوال که «آیا اگر احراز کنیم نوعی خزِ بری (خشکیزی) وجود دارد، حکم تغییر میکند؟» باید گفت: بله، اگر چنین حیوانی باشد، از موضوع کلام حضرت خارج است چون آن ملاک را ندارد.
حضرت ملاک را اینگونه فرمودند که «در خارج آب نتواند زندگی کند». حال اگر حیوانی باشد که هم در دریا و هم در خشکی بتواند زندگی کند، هر اسمی که میخواهید روی آن بگذارید (خز یا غیره)، این حیوان از مدار ملاک امام خارج است و جایز نیست. ملاک حضرت این بود که در خارج از آب بمیرد. یعنی اگر در خشکی بماند، پس از چند ساعت یا یک روز یا دو روز بمیرد و نتواند دوام بیاورد. مسئله مرگ و حیات است.
بنابراین، این مسئله به یک ملاک تبدیل شده است. همانطور که در بیع، حکم را از مورد روایت به هر بیع مکیل و موزونی که متجانسین باشند و تفاوت مقدار داشته باشند سرایت میدهیم، در اینجا نیز حکم را از «خز» به هر حیوان دریایی که نمیتواند در خارج از آب زندگی کند، سرایت میدهیم. یعنی اگر بیرون بیاید، شاید مدت کوتاهی زنده بماند اما اگر ادامه یابد میمیرد. اگر چنین خصوصیتی داشت، نماز در پوست آن جایز است و اگر پشم و مو هم داشته باشد به طریق اولی جایز خواهد بود.
پس این مورد استثنایی از «ما لایؤکل لحمه» محسوب میشود. طبق این روایت، کل حیوانات حرامگوشت دریایی - چه ماهی باشند و چه غیر ماهی - که زیستشان در آب است و در خارج آب نمیتوانند زندگی کنند، مشمول این استثنا هستند.
ملاحظه میکنید سوال در اینجا از «جلود» (پوست) است و مسئله «وبر» (پشم) مطرح نیست. در حالی که فقها در وبر اختلاف کردهاند، اما در مورد جلد، در اینجا نص صریح و صحیحه داریم. لذا صاحب جواهر، و همچنین صاحب ریاض و صاحب حدائق فرمودهاند «الاقوی هو المشهور» (قول اقوی همان قول مشهور است). یکی از دلایل مشهور همین صحیحه عبدالرحمن بن حجاج است.
روایت دیگر، خبر «ابن ابی یعفور» است که قبلاً هم خواندیم« وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ إِسْحَاقَ اَلْعَلَوِيِّ عَنِ اَلْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سُلَيْمَانَ اَلدَّيْلَمِيِّ عَنْ قَرِيبٍ عَنِ اِبْنِ أَبِي يَعْفُورٍ قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ إِذْ دَخَلَ عَلَيْهِ رَجُلٌ مِنَ اَلْخَزَّازِينَ فَقَالَ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ مَا تَقُولُ فِي اَلصَّلاَةِ فِي اَلْخَزِّ فَقَالَ لاَ بَأْسَ بِالصَّلاَةِ فِيهِ فَقَالَ لَهُ اَلرَّجُلُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّهُ مَيِّتٌ وَ هُوَ عِلاَجِي وَ أَنَا أَعْرِفُهُ فَقَالَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ أَنَا أَعْرَفُ بِهِ مِنْكَ فَقَالَ لَهُ اَلرَّجُلُ إِنَّهُ عِلاَجِي وَ لَيْسَ أَحَدٌ أَعْرَفَ بِهِ مِنِّي فَتَبَسَّمَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَ تَقُولُ إِنَّهُ دَابَّةٌ تَخْرُجُ مِنَ اَلْمَاءِ أَوْ تُصَادُ مِنَ اَلْمَاءِ فَتَخْرُجُ فَإِذَا فُقِدَ اَلْمَاءُ مَاتَ فَقَالَ اَلرَّجُلُ صَدَقْتَ جُعِلْتُ فِدَاكَ هَكَذَا هُوَ فَقَالَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فَإِنَّكَ تَقُولُ إِنَّهُ دَابَّةٌ تَمْشِي عَلَى أَرْبَعٍ وَ لَيْسَ هُوَ فِي حَدِّ اَلْحِيتَانِ فَتَكُونَ ذَكَاتُهُ خُرُوجَهُ مِنَ اَلْمَاءِ فَقَالَ اَلرَّجُلُ إِي وَ اَللَّهِ هَكَذَا أَقُولُ: فَقَالَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فَإِنَّ اَللَّهَ تَعَالَى أَحَلَّهُ وَ جَعَلَ ذَكَاتَهُ مَوْتَهُ كَمَا أَحَلَّ اَلْحِيتَانَ وَ جَعَلَ ذَكَاتَهَا مَوْتَهَا .»[4]
صاحب جواهر تصریح میکند که شهید اول در «ذکری» و دیگران آوردهاند که مشهور به این خبر ابن ابی یعفور عمل کردهاند. عمل مشهور به این روایت، دلیلی بر حرف قبلی ماست. ما عرض کرده بودیم که «ما لایؤکل» منصرف به جنبندگان خشکی (دواب) و درندگان از پرندگان است و روایات نسبت به حیوانات دریایی قصور دارد (شامل آنها نمیشود)؛ اما اکنون به این روایت رسیدیم که مشهور به آن عمل کردهاند و صراحت دارد که حیوانات دریایی با آن ملاک ذکر شده، حکمی مانند مدلول صحیحه عبدالرحمن دارند. متن روایت چنین است:
«کُنْتُ عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللهِ (علیه السلام) إِذْ دَخَلَ عَلَیْهِ رَجُلٌ مِنَ الْخَزَّازِینَ» (خزاز کسی است که با پوست خز سر و کار دارد، آن را صید میکند یا میفروشد).
«فَقَالَ لَهُ: جُعِلْتُ فِدَاکَ، مَا تَقُولُ فِی الصَّلَاةِ فِی الْخَزِّ؟»؛ سوال از نماز در خز اطلاق دارد و شامل پشم، مو و پوست خز میشود.
«فَقَالَ (علیه السلام): لَا بَأْسَ بِالصَّلَاةِ فِیهِ»؛ حضرت فرمودند نماز در آن مانعی ندارد.
«فَقَالَ لَهُ الرَّجُلُ: جُعِلْتُ فِدَاکَ، إِنَّهُ مَیِّتٌ وَ هُوَ عِلَاجِی».
«میت» یعنی زنده نیست. مقصود راوی این است که وقتی آن را از آب میگیریم و بیرون میآوریم، میمیرد. حتی اگر مرگ در آب هم باشد، باز هم پاک است؛ زیرا خروج از آب به صورت زنده (تذکیه) تنها شرط حلال شدن گوشت آن است، وگرنه اگر در آب بمیرد نجس نمیشود، چون خون جهنده (نفس سائله) ندارد. اما ذهنیت راوی این بود که شاید چون میت است (تذکیه نشده) اشکال داشته باشد. «علاجی» نیز همانطور که گفتیم به معنای کسب و کار است.
«وَ أَنَا أَعْرِفُهُ فَقَالَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اللهِ (علیه السلام): أَنَا أَعْرَفُ بِهِ مِنْکَ». حضرت فرمودند من از تو بهتر میشناسم.
«فَقَالَ لَهُ الرَّجُلُ: إِنَّهُ عِلَاجِی وَ لَیْسَ أَحَدٌ أَعْرَفَ بِهِ مِنِّی». مرد گفت این کار من است و کسی واردتر از من نیست.
«فَتَبَسَّمَ أَبُو عَبْدِ اللهِ (علیه السلام) ثُمَّ قَالَ لَهُ: أَ تَقُولُ إِنَّهُ دَابَّةٌ تَخْرُجُ مِنَ الْمَاءِ أَوْ تُصَادُ مِنَ الْمَاءِ فَتَخْرُجُ فَإِذَا فَقَدَ الْمَاءَ مَاتَ؟». حضرت لبخندی زدند و فرمودند: آیا میگویی این حیوانی است که از آب خارج میشود یا از آب صید شده و بیرون آورده میشود و وقتی آب را از دست بدهد میمیرد؟
«فَقَالَ لَهُ الرَّجُلُ: صَدَقْتَ جُعِلْتُ فِدَاکَ، هَکَذَا هُوَ». گفت: راست گفتی فدایت شوم، همینطور است.
باز دوباره حضرت سوال کردند:
«فَقَالَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اللهِ (علیه السلام): فَإِنَّکَ تَقُولُ إِنَّهُ دَابَّةٌ تَمْشِی عَلَی أَرْبَعٍ؟» (آیا میگویی حیوانی است چهارپا؟) «وَ لَیْسَ هُوَ فِی حَدِّ الْحِیتَانِ؟» (و مانند ماهیها نیست؟) «فَتَکُونُ ذَکَاتُهُ خُرُوجَهُ مِنَ الْمَاءِ؟» (آیا تذکیهاش همان خروج از آب است که اگر خارج شد و مرد، پاک است؟)
«فَقَالَ الرَّجُلُ: إِی وَ اللهِ هَکَذَا أَقُولُ».
پس از اینکه حضرت تصدیق راوی را درباره ماهیت حیوان گرفتند، حکم را بیان فرمودند:
«فَقَالَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اللهِ (علیه السلام): فَإِنَّ اللهَ تَعَالَی أَحَلَّهُ». خداوند آن را حلال کرده است. میدانید به ضرورت شرع و روایات متواتر، حیوان حرامگوشت دریایی (مانند خز) هرگز با بیرون آمدن از آب حلالگوشت نمیشود. پس این «أَحَلَّهُ» ناظر به حلیت در خوردن نیست، بلکه حلیت در انتفاع برای نماز است.
«وَ جَعَلَ ذکَاتَهُ مَوْتَهُ کَمَا أَحَلَّ الْحِیتَانَ». خداوند تذکیه آن را مرگش (در خارج آب) قرار داد، همانطور که ماهیها را حلال کرد.
غرض این است که این خصوصیتی که ذکاتشان به مرگشان در خارج از آب است، مشترک میباشد؛ لذا شارع مقدس یکی را گوشتش را حلال کرده (مانند ماهی) و دیگری را نیز حلال و جایز کرده که مصلی در نماز از اجزائش استفاده کند و لباس تهیه نماید. این روایت نیز دقیقاً و روشنتر ملاک را ارائه داده است.
اگر سوال شود که روایتی وجود دارد که حلیت در اینجا را به معنای حلال بودن گوشت گرفته، باید گفت: آن روایت مطرود است و خلاف ضرورت فقه میباشد و صلاحیت تعارض ندارد. وقتی دو روایت باشند که یکی موافق ضرورت و دیگری مخالف آن است، مخالف ضرورت را باید طرد کرد و از درجه اعتبار ساقط است.
در پاسخ به این نکته که «حیوان دریایی چون خون جهنده ندارد حتی اگر در آب هم بمیرد پاک است، پس ذکات به چه معناست؟» باید گفت: بله پاک است، اما ثمره «ذکات» در اینجا این است که اگر در آب بمیرد نمیتوان با آن نماز خواند. مقصود این است که اگر حیوان دریاییِ حرامگوشت در خارج از آب بمیرد، ذکات محقق شده و نماز خواندن با پوست آن جایز است؛ اما اگر در آب بمیرد، هرچند از نظر طهارت پاک است (چون خون جهنده ندارد)، اما نماز در آن جایز نیست.
روایت بعدی موثقه «معمر بن خلاد» است (همان معمر بن ابیخلاد بغدادی ثقه). راویان این حدیث ثقه هستند، اما چون «معاویة بن حکیم» در سند واقع شده و او «فطحی» مذهب است، روایت را موثقه مینامیم. کشی نقل کرده که او فطحی بوده است، هرچند در حجیت خبر، فرقی ندارد. متن روایت چنین است:
« مُحَمَّدُ بْنُ اَلْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ حُكَيْمٍ عَنْ مُعَمَّرِ بْنِ خَلاَّدٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا اَلْحَسَنِ اَلرِّضَا عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ عَنِ اَلصَّلاَةِ فِي اَلْخَزِّ فَقَالَ صَلِّ فِيهِ».[5]
این روایت هم سنداً حجت است و هم اطلاق دارد و شامل پشم، مو و پوست خز میشود.
روایت بعدی، روایت «دعبل» است که شیخ طوسی در امالی از برادر دعبل نقل کرده است:
« اَلْحَسَنُ بْنُ مُحَمَّدٍ اَلطُّوسِيُّ فِي اَلْأَمَالِي عَنْ أَبِيهِ عَنِ اَلْحَفَّارِ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ أَبِيهِ أَخِي دِعْبِلِ بْنِ عَلِيٍّ عَنِ اَلرِّضَا عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فِي حَدِيثٍ: أَنَّهُ خَلَعَ عَلَى دِعْبِلٍ قَمِيصاً مِنْ خَزٍّ وَ قَالَ لَهُ اِحْتَفِظْ بِهَذَا اَلْقَمِيصِ فَقَدْ صَلَّيْتُ فِيهِ أَلْفَ لَيْلَةٍ أَلْفَ رَكْعَةٍ وَ خَتَمْتُ فِيهِ اَلْقُرْآنَ أَلْفَ خَتْمَةٍ ».[6]
حضرت پیراهنی از خز به دعبل خلعت دادند و فرمودند این را حفظ کن که من هزار شب و هزار رکعت در آن نماز خواندهام و هزار بار قرآن را در آن ختم کردهام.
صاحب جواهر احتمالاً به دلیل همین عمل حضرت و عبارتی شبیه «أَمَرَنی بِالصَّلَاةِ فِیهِ»، قائل به استحباب شده است. به ایشان اشکال شده که امر اگرچه ظهور در استحباب دارد (در صورت نبود قرینه وجوب)، اما چون در مقام توهم حظر (منع) صادر شده، افاده اباحه میکند. شاید دلیل صاحب جواهر این باشد که حضرت هزار شب در آن نماز خواندهاند و اگر هر مورد دیگری بود دلالت بر استحباب میکرد. با این حال، این استدلال رد میشود؛ زیرا حضرت میخواستند نفیِ اشکال کنند و شبهه کسانی که نماز در خز را جایز نمیدانستند برطرف نمایند، لذا این کار را انجام دادند و در جمع به دعبل اظهار کردند. در هر حال فقها فتوا به استحباب ندادهاند و مقام توهم حظر بودن نیز پذیرفته شده است. اما قدر متیقن و مدلول قطعی این روایت، دلالت بر جواز است.
نکته دیگر اینکه طبق مقتضای قاعده، اگر هیچ روایتی هم نباشد، خز باید خالص باشد. چرا؟ زیرا عناوینی مانند «خز»، «طلا» یا «نقره»، زمانی به طور مطلق و بدون اضافه به چیزی (بدون قید) صادق هستند که آن جنس خالص باشد. همانطور که «آب مطلق» را زمانی «ماء» میگویند که اضافه به چیزی (مثل ماءالشعیر یا گلاب) نداشته باشد. اگر عنوانی به نحو مطلق و بدون قرینه استعمال شود، ظهور در خالص آن جنس دارد. اگر هم مخلوطی داشته باشد (مثل طلا و نقره که مقداری ناخالصی دارند)، باید آنقدر اندک باشد که آن جنس بر ناخالصی غلبه داشته باشد. لذا روایات این باب نیز ظهور در خلوصِ خز از اجزای سایر حیوانات حرامگوشت (ما لایؤکل) دارند. صاحب جواهر نیز میفرماید اگر مخلوطی باشد باید آنقدر مستهلک باشد که به حساب نیاید.
علاوه بر مقتضای قاعده و نظر فقها مبنی بر لزوم خلوص، روایتی نیز بر این مطلب دلالت دارد؛ و آن مرفوعه «ایوب بن نوح» است:
« مُحَمَّدُ بْنُ اَلْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ أَيُّوبَ بْنِ نُوحٍ رَفَعَهُ قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ : اَلصَّلاَةُ فِي اَلْخَزِّ اَلْخَالِصِ لاَ بَأْسَ بِهِ فَأَمَّا اَلَّذِي يُخْلَطُ فِيهِ وَبَرُ اَلْأَرَانِبِ أَوْ غَيْرِ ذَلِكَ مِمَّا يُشْبِهُ هَذَا فَلاَ تُصَلِّ فِيهِ. [7] ».
(منظور از «یشبه هذا» سایر اجزای حیوانات حرامگوشت است). در مقابل، روایت معارضی وجود دارد؛ خبر «بشار بن بشیر»:
« وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ دَاوُدَ اَلصَّرْمِيِّ عَنْ بِشْرِ بْنِ بَشَّارٍ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ اَلصَّلاَةِ فِي اَلْخَزِّ يُغَشُّ بِوَبَرِ اَلْأَرَانِبِ فَكَتَبَ يَجُوزُ ذَلِكَ [8] ».
اگر سند هر دو صحیح بود، باید روایت منع را حمل بر کراهت میکردیم. اما اولاً سند هر دو مشکل دارد. ثانیاً روایت اول طبق قاعده است و اخذ میشود، اما دومی خلاف قاعده است. ثالثاً روایت دوم قابل حمل است؛ واژه «یُغَشُّ» اعم از کم یا زیاد است، لذا حمل میشود بر اینکه آن ناخالصی (غش) بسیار اندک است که حضرت فرمودند جایز است.
در نتیجه؛ اجمالاً بدانید که مشهور فقهای ما در مورد «سنجاب» نیز قائل به جواز نماز در اجزای آن (مو، پشم و پوست) هستند. تعداد کمی مخالفت کردهاند، اما نصوص ما دلالت بر جواز دارد.