1405/07/14
بسم الله الرحمن الرحیم
تعریف/علم الأصول /المقدمة
موضوع: المقدمة/علم الأصول /تعریف
مرور مباحث پیشین
بیان شد که علم اصول از علوم کاربردی است. علوم کاربردی هم در زمان تحصیلش و هم در زمان استفاده، با علوم نظری مثل فلسفه کاملاً فرق میکند. علوم کاربردی در زمان تحصیل باید قواعد یاد داده شود و لازم است در زمان تحصیل به آموزش عملی آن علم پرداخته شود. پزشکی، جراح. این شخص دو سال، سه سال، چهار سال تئوریهای پزشکی و جراحی را یاد میگیرد، بعد میرود پیش بزرگی در اتاق عمل، عملی یاد میگیرد. در زمان تحصیلش بود. در زمان عمل نیز به مطالعات میپردازد، روشهای جدید یاد میگیرد، و هم میرود مشغول کارش میشود، کار عملی، جراحی میکند. مثل رانندگی؛ اول تئوری یاد میگیرد، آییننامه یاد میگیرد، بعد میرود پیش یک رانندهای مینشیند، رانندگی یاد میگیرد. بعد در زمان تحصیلش، در زمان عملش، هم آن مطالب را به ذهنش یادآوری میکند که فراموش نشود، مطالعه دارد، ولی بیشتر کارش همان عمل است. به خلاف فلسفه که هم زمان تحصیلش و هم زمان استفادهاش همیشه در منظومه ذهن وجود دارد، در منظومه و ساختار نظری شخص وجود دارد. حیث اجرا آن دانش را ندارد، هرچند آثارش احتمالاً در خارج وجود داشته باشد؛ چون شخصیت، قوام شخصیتی پیدا میکند توسط مبانی فلسفی، لذا در عمل یک مبنایی دارد، روی آن هم مبنا عمل میکند، ولی ذاتش نه؛ ذاتش در حوزه نظر است، در حوزه ذهن است.
به همین خاطر اگر زمان آموزش ما فقط به فهم قوانین اصول بپردازیم و بعد میگوییم آقا شما دیگر رها شدید، بفرمایید فارغالتحصیل شدید! مثل اینکه انسان در اتاقی نشسته باشد و شخصی آموزش رانندگی بدهد، بعد بگوید شما یاد گرفتید، امتحان کتبی هم از او بگیرد، آییننامه، بگوید آقا بیست گرفتید، این کلید تحویل شما سوار ماشین شوید بروید. اینطور هم خودش از بین میبرد هم دیگران! علم اصول هم همینطور است. اگر ما آموزش نظری بدهیم اما آموزش عملی ندهیم که آقا چطور باید عمل بکنید، این شخص هم خودش را از حیث علمی از بین میبرد، میآید در روایات اشتباه میکند، فتوا به اشتباه میدهد، هم دیگران را به اشتباه میاندازد. ولی متأسفانه الآن ما در حوزه آموزش ، روش آموزش علوم نظری و کاربردیمان کاملاً مشابه هم است، هیچ تفاوتی نمیکند، و این یک خطایی در روش است.
سابقه علما، بزرگانی مثل مرحوم میرزای شیرازی، مرحوم شیخ انصاری، بزرگانى که در این عرصه بودند، در جلسات عمومی قوانین را درس میدادند، قواعد را درس میدادند، بحثش را میکردند، و بعد در جلسات خصوصی که داشتند میآمدند در عرصه عملی آن نخبگان و برجستگان شاگردانشان، حوزه اجرا و عمل، مثلاً حوزه استفتا، حوزه اجتهاد، از آنها استفاده میکردند. مثلاً سالها مرحوم آقای سیدباقر صدر، شهید صدر، در حوزه استفتائات مرحوم آقای خویی بودند یا خود مرحوم خویی در حوزه استفتائات مرحوم نائینی بودند. اینها نکات مهمی است که باید انسان متوجه باشد که در طریق تحصیلش روش تحصیل علوم کاربردی را اشتباه نکند، همانند علوم نظری بخواهد همانطور تحصیل کند.
اگر به ما گفتند مثلاً صیغه امر دلالت بر وجوب میکند مگر اینکه قرائنی برخلافش باشد، یا دلالت بر طلب شدیده میکند، اگر قرائنی برخلاف شدت نباشد حمل بر وجوب میشود ، این را ما باید در روایات، در آیات ورود دهیم، فرد برود ببیند این چقدر موفق است؟ میتواند کشف کند؟ همین که بگوید صیغه امر هم دلالت بر طلب شدیده میکند علی قول معروف، آیا کفایت می کند؟ یا دلالت بر وجوب میکند علی قول مرحوم میرزا و صاحب معالم و اقدمین، همین کفایت میکند؟ یا نه؟ یک قرائن باید بررسی شود، سند باید بررسی شود، بعد ببینیم نقیض آن هم آمده یا نه. مثل همین جا داشتیم دیگر در درس فقهمان داشتیم: یک جا میگه آقا اعمی (نابینا) ما امامت جمعه را میپذیرد، جایزاست؟ جایز نیست؟ چه کار کرد؟ یک جا روایت میگوید بخوان، یک جا میگوید نخوان، چگونه باید حل کرد؟. صیغه امر میگوید واجب است، نهی میگوید حرام است، مثلاً عبادتی باشد، این چطور؟ میبینیم یک قرائنی هست که در آن قرائن وجوب از صیغه میگیرد. خب آن قرائن، آدم باید بداند چه قرائنی هست. این در صحنه عمل مصداق پیدا میکند و اینطور نیست که در صحنه تئوری و آموزش علمی حاصل شود. به همین خاطر است خیلی باید دقت کنید در اصول؛ هر بحثی که شما میکنید، حتی تعریف، باید به سرانجام عمل برسد. یعنی ما هر چه در اصول میخوانیم باید برسانیم به جایی که به درد فقاهتمان میخورد.
اگر به مطلبی است که به درد فقاهت نمیخورد، باید کنار گذاشت؛ بدانیم فضل است، اما ندانیم طوری نیست، به اجتهاد ما، به توان اجتهاد ما خللی وارد نمیکند. این نکته مهمی بود که در جلسه قبل گفتیم و الآن جمعبندی شد.
تعریف اصول فقه
در رابطه با علم اصول تعاریف زیادی وجود دارد ، استقصایی که بنده دارم، هم از اهل سنت، اصول اهل سنت، هم شیعه، شاید چهل، پنجاه تعریف هست ، اما تعاریفی که ما از ابن حاجب داریم تا تعاریفی که الآن مثلاً مطرح است، مثل تعریفی که حضرت امام (ره)، مرحوم آقای خویی، مرحوم آقای صدر ، سیر صعودی طی کرده. یعنی ملاحظه کردند جنسش را، فصلش را بررسی کردند، دیدند این جنس جامع نیست، این فصل مانع نیست، آمدند توضیح دادند، مسئله را با یک ضمیمهای کردند، یا تعریف را عوض کرده اند، خواستند این نکته را خیلی دقیق بیان بکنند که این تعریفی که از علم اصول میکنیم اولا ؛از ابتدای علم اصول تا انتهای علم اصول را شامل میشود، ثانیاً: غیر از مباحث علم اصول را خارج میکند. لذا میگویند تعریف باید جامعیت و مانعیت داشته باشد، باید حاوی طرد و عکس باشد. به همین خاطر تعریفی که مثلاً خودشان کردند: «القواعد الممهدة لاستنباط الحکم الشرعی الفرعی». گفتند این تعریف که «القواعد» میشود جنسش، «لاستنباط الحکم الشرعی» میشود فصلش. میگویند، یعنی قواعدی که آماده شده برای استنباط. تعریف خوبی است، اما مشکل دارد: استنباط یعنی انسان وارد بر دلیل بشود، استنباط حکم کند. میگوییم فقط به درد دلیل میخورد، اجتهادی میخورد، به درد دلیل فقاهی نمیخورد، چرا؟ چون اینجا ما چیزی نداریم که استنباط بکنیم؛ اصول عملیه است. «القواعد الممهدة لاستنباط الحکم الشرعی» حالا در برخی از تعاریف هم دارد «عن ادلته التفصیلیه». اینجا چیزی نیست که دلیلی در کار نیست، استنباطی در کار نیست، اینجا بیان رفع حیرت است. لذا مرحوم آخوند آمده یک قیدی هم اضافهاش کرده، گفته: (قواعد ممهدهای است که یا برای استنباط حکم شرعی یا برای تعیین تکلیف ظاهری است) که شامل اصول عملیه میشود. اشکال شد و درستش کردند. پس روند رو به رشد تعریف به این خاطر بود که تعریف باید جامع همه ماهیت یک علم باشد، و از آن طرف مانعیت هم داشته باشد، شامل مباحث علم دیگر نشود. تعاریف را که بررسی کردند، دیدند یا در جامعیت مشکل دارد یا در مانعیت مشکل دارد. لذا همینطور روند استکمال را این حضرات دقت کردند. به همین خاطر شما میبینید این هر چه زمان میگذرد اشکالات بر تعاریف بیشتر شده و بیشتر میشود و برای حلش طرحهایی ارائه میشود که این جامعیت و مانعیت را کاملاً حفظ کند.
برخی از حضرات گفتند علم اصول «علم بالقواعد الممهدة لاستنباط الحکم الشرعی»؛ - جلسه قبل هم بررسی شد – (علم ) را جنس برای تعریف علم اصول قرار میدهند، اگر ما بگوییم که علم اصول علم به قواعد هست، یعنی اگر ما علم به قواعد نداشته باشیم علم اصول، علم نیست. پس بنابراین علم اصول آن چیزی است که من اصولی باید باشم تا آن حاصل بشود. لذا میگویند علوم مترتب بر عالِم است. برخیها میگویند نه، دانش و علم منوط به وجود عالم نیست. این یک بحث مفصلی است در بحث علمها، در ماهیت علوم بحث مفصلی کردند و موجود هم هست، مباحث و مناظرات جدی هم دارد. قول صحیح این است که؛ چه من باشم چه نباشم، آن قواعد هست. دانشمندی از بین میرود، علوم هست؛ حتی مطالبی که خودش گفته هست، قواعد هست. اگر من تصویر کنم ذهناً آن قواعد را، من عالم میشوم به چه چیز؟ به آن قواعد، آنها علماند. مثلاً من در ادبیات اگر عالم بشوم به مثلاً اسماء اشاره: « بذا لمفرد ٍ مذكّر أشر * بذي وذه تي تا على الأنثى اقتصر»[1] من عالم شدم به این قواعد. اگر علم نداشته باشم، آن علم هست، من عالم نیستم، من عالم به آن علم نیستم، نه اینکه او علم نیست. علم منوط به ذات انسان نیست، وجود دارد. بنابراین کسانیکه در تعریف علم اصول می گویند :(علمٌ) قائل به همان مبنا هستند که علوم اعتباری منوط به وجود عالم است.
علم یعنی گزارههای ثابتشده. گزارههای ثابتشده مثلاً صیغه امر دلالت بر وجوب میکند، بحثش میکنیم، ثابت میشود، این میشود یک قاعده از علم اصول.شما ده تا مسئله حل بکنید، اضافه کنید، میگویند آقا تولید علم کرده، تولید قاعده کرده، میشود علم، اجزائ علم زیاد میشود. نه اینکه با وجود من و فهم من آن علم حاصل میشود، بلکه من یاد میگیرم آن علم را. مثلاً ریاضیات، ریاضیات که یک علم تقریباً تکوینی است، یا علم نجوم چه من باشم چه نباشم، دو دوتا چهارتاست. من یاد گرفتم، عالم به این دانش میشوم، نه اینکه با وجود من دو دوتا چهارتاست.
کسانیکه میگویند: (صناعةٌ) علم اصول صناعت است. یعنی اصول از علوم کاربردی است. خدا رحمت کنه مرحوم آقای مطهری، یک بحث مفصلی اینجا داشتند. برخی از علمای متأخر هم قائل هستند که صناعت است. در تعریف علم اصول در کفایه[2] نیز صناعت آمده، یعنی از علوم کاربردی است ،از جنس علم نظری نیست. لذا فن استنباط، فن تشخیص و تعیین حکم شرعی است.