هوش مصنوعی:
ترجمه: Alt+t
ترجمه نوع دوم: Alt+Ctrl+t
خلاصه سازی: Alt+s
خلاصه سازی نوع دوم: Alt+Ctrl+s
اعراب گذاری: Alt+d
---------------------
جستجو:
جستجو در همه دروس: Alt+a
مترجم، خلاصه ساز و اعراب گذاری استفاده کنید
97/01/29
بسم الله الرحمن الرحیم
حکمت 443 و 444/حکمت ها /نهج البلاغه
موضوع: نهج البلاغه/حکمت ها /حکمت 443 و 444
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
به لطف خداوند متعال، امروز دو حکمت دیگر، یعنی حکمتهای ۴۴۳ و ۴۴۴ را قرائت میکنیم.
تحلیل حکمت ۴۴۳: توازن در روابط و جایگاه عزت نفس
اما کلمه قصار ۴۴۳؛ «وَ قَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ:زُهْدُكَ فِي رَاغِبٍ فِيكَ نُقْصَانُ حَظٍّ وَ رَغْبَتُكَ فِي زَاهِدٍ فِيكَ ذُلُّ نَفْسٍ»[1]
اگر نسبت به کسی که به شما رغبت و علاقه دارد، بیمیلی و بیرغبتی نشان دهید، این امر موجب میشود که بهره و شانس شما کاهش یابد. اما از سوی دیگر، اگر به کسی که نسبت به شما بیرغبت است، ابراز علاقه و رغبت نمایید، این عمل مایه خواری و ذلت نفس خواهد بود.
در این حکمت، یک بحث پیرامون «شانس» مطرح شده و بحث دیگر درباره یکی از موانع عزت است که عامل ذلت میشود. بنابراین، اگر خواهان شانس واقعی هستید و میخواهید بهره شما افزون گردد، باید دوستان شایسته و «درست و حسابی» داشته باشید. اگر ما واقعاً دوستی ارزشمند داریم که به ما نیز علاقه دارد، چرا باید نسبت به او بیعلاقه باشیم؟
«أَعْجَزُ النَّاسِ مَنْ عَجَزَ عَنِ اكْتِسَابِ الْإِخْوَانِ»[2] حضرت میفرمایند: کسی که نتواند دوست خوب انتخاب کند خیلی عاجز است. «وَ أَعْجَزُ مِنْهُ مَنْ ضَيَّعَ مَنْ ظَفِرَ بِهِ مِنْهُمْ» و ناتوانتر از او کسی است که دوست خوبش، از دست بدهد. پس این یکی از عواملی است که برای انسان بهره و منفعت دارد. کلمه «حظ» به معنای شانس نیز به کار میرود؛ چنانکه میگویند «الحَظُّ و النَّصِيبُ و الجَدُّ»[3] که به معنای بهره و شانس هستند.
مفهوم بخت و اقبال در کلام امیرالمؤمنین (ع)
در چندین موضع از نهج البلاغه بحث شانس مطرح شده است؛ یکی در همینجا و دیگری در حکمت ۲۲۲ که میفرماید: «شَارِكُوا الَّذِي قَدْ أَقْبَلَ عَلَيْهِ الرِّزْقُ»[4] یعنی با کسی شریک شوید که روزی به او روی آورده است. زیرا اگر چنین باشد، «فَإِنَّهُ أَخْلَقُ لِلْغِنَى وَ أَجْدَرُ بِإِقْبَالِ الْحَظِّ عَلَيْهِ» این کار شایستهتر است برای رسیدن به توانگری و سزاوارتر است که شانس و بهره به شما روی آورد. پس این نیز یکی از موارد مرتبط با شانس است.
اگر طالب شانس واقعی هستید، دوستان خوبی برگزینید و به یکدیگر علاقه داشته باشید. اگر شانس «درستوحسابی» میخواهید، با کسانی که روزی به آنها روی آورده، همراه شوید. ملاحظه کنید، عدهای وضعیت مالی خوبی دارند؛ با آنها شراکت کنید. از کسی که وضعیت مالی ضعیفی دارد چه سودی میتوان برد؟ این کار مایه بیچارگی است. شایسته است که انسان اگر سودی میبرد، از ثروتمندان باشد و با آنها در ارتباط بماند.
از طرفی دیگر، این «اقبال رزق» معنای دیگری نیز دارد؛ به این معنا که عدهای به دنبال روزی نیستند، بلکه روزی به دنبال آنهاست. اینها انسانهای بسیار خوبی هستند؛ با آنها نیز شریک شوید. خلاصه آنکه اگر در پی مال هستید، با ثروتمندان شراکت مالی داشته باشید، اما با انسانهای صالحی که روزی به دنبال آنهاست، شراکت معنوی برقرار کنید. افرادی که دوستان خوبی دارند و چنین شراکتی را پیش میگیرند، شانس به آنها روی میآورد.
موانع عزت و عوامل ذلت در زندگی
در حکمت ۴۷ آمده است: «عَيْبُكَ مَسْتُورٌ مَا أَسْعَدَكَ جَدُّكَ»[5] یعنی تا زمانی که شانس با شما یار است و به شما روی میآورد، عیوب شما پنهان میماند. نتیجتاً این سه روایت را کنار هم بگذارید: اگر دوستان خوبی داشته باشیم و به یکدیگر علاقهمند باشیم، اگر شراکت معنوی با افرادِ روزیدار و صالح داشته باشیم و شراکت مالی با ثروتمندان برقرار کنیم، همگی مایه خوششانسی و پوشیده ماندن عیوب انسان میشود. در غیر این صورت،(انسان از افرادی که وضع مالی خوبی ندارند بخواهد سود زیادی بگیرد) این شانسها پایدار نخواهد بود و بیچارگی به بار میآورد.
شخصی نزد امام صادق (صلوات الله علیه) آمد و گفت خواب وحشتناکی دیده ام و هر وقت یادم می آید می ترسم. خواب دیدم مردی از چوب تراشیده شده است (مردی چوبین) سوار بر یک اسب چوبی است ولی یک شمشیر واقعی دارد و دارد به طرف من حمله می کند و بسیار وحشتناک بود. حضرت فرمود: می خواهی چیزی بخری؟ گفت: بله، می خواهم یک باغی را از همسایه ام بخرم. فرمود: او بیچاره است و مجبور به فروش است؟ گفت: بله. فرمود: آیا بر روی آن عیب می گذاری تا پایین تر بخری؟ گفت: بله، چون خریدارش من هستم، بیچاره است و آن را مدام ارزان تر می کنم. و می گویم زمینش ناهموار است و فلان قسمت آن آب نمی گیرد. و فلان قسمت آفتاب نمی گیرد و از این حرف ها می زنم. فرمود: تعبیر خوابت همین است، او بیچاره شده، خودش چوبی و اسبش چوبی است و کارش پیش نمی رود اما بترس که شمشیرش واقعی است.[6]
خب، پس یک بحثی که اینجا مطرح است، بحث شانس است. کسانی که به شما علاقمندند و آدم های خوبی هستند، اگر آدم خوبی نیستند خیر، به ما علاقمندند بیخود علاقمندند، «فَوْتُ الْحَاجَةِ أَهْوَنُ مِنْ طَلَبِهَا إِلَى غَيْرِ أَهْلِهَا»[7] ما خواسته مان از بین برود، به نا اهل کاری نداریم. دوستان شایستهای داشته باشیم و نسبت به یکدیگر علاقه داشته باشیم، و از سوی دیگر با کسانی که تمکن مالی دارند شراکت مالی برقرار کنیم ، و همچنین در مسائل معنوی هوای پایین تر ها را داشته باشیم و با این ها رفاقت داشته باشیم، این ها انسان های موفقی هستند و در روزگار شانس زیادی دارند و عیوبشان پوشیده است. در مقابل، چنانچه غیر از این مسیر پیموده شود، این اقبالها گذرا و ناپایدار خواهد بود و فرجامی جز بیچارگی نخواهد داشت.
قسمت دوم این حکمت چنین بود: «وَ رَغْبَتُكَ فِي زَاهِدٍ فِيكَ ذُلُّ نَفْسٍ»[8] اگر به کسی که به شما بیمیل است، ابراز رغبت کنید، این کار موجب ذلت نفس میشود. در حکمت های نهجالبلاغه هفده عامل در بحث عزت مطرح شده است؛ برای مثال: «رَضِيَ بِالذُّلِّ مَنْ كَشَفَ ضُرَّهُ»[9] مشکلات خود را علنی نکنید و به هر کسی نگویید، تا هر کس شما را میبیند نگوید انسانی پرمشکل است که همواره از غصههایش سخن میگوید؛ چرا که این امر ذلت میآورد.
همچنین میفرماید: «هَانَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ مَنْ أَمَّرَ عَلَيْهَا لِسَانَهُ» کسانی که بر زبان خود مسلط نیستند و زبانشان بر آنها فرمانروایی میکند، با هر سخن بیهودهای که میگویند، ذلیل میشوند. یا «الطَّامِعُ فِي وَثَاقِ الذُّلِّ»[10] کسانی که به دنبال طمع هستند و در پی این و آن میدوند، در بند ذلتاند. طمع همان زیادهخواهی از اشخاص خاص است؛ کسی که مدام در پی رؤسا میدود، خود را ذلیل کرده است.
تحلیل حکمت ۴۴۴: انحراف زبیر و نقش فرزند
حضرت فرمودند: «لاَ عِزَّ كَالْحِلْمِ»[11] یعنی هیچ عزتی مانند بردباری نیست و کسانی که زود خشمگین میشوند، در زمره ذلیلان قرار دارند. یکی دیگر از عوامل ذلت همان است که ذکر شد: «رَغْبَتُكَ فِي زَاهِدٍ فِيكَ ذُلُّ نَفْسٍ»[12] وقتی طرف مقابل به ما علاقهمند نیست، ما نیز نباید به او ابراز علاقه کنیم؛ چرا که ما میخواهیم با عزت زندگی کنیم. حضرت میفرمایند: «قُلُوبُ الرِّجَالِ وَحْشِيَّةٌ فَمَنْ تَأَلَّفَهَا أَقْبَلَتْ عَلَيْهِ»[13] دلهای مردان وحشی است و به همه که انس نمی گیرند. «فَمَنْ تَأَلَّفَهَا أَقْبَلَتْ عَلَيْهِ» به کسی روی میآورند که با آنها انس و الفت برقرار کند. اگر دیگران ثابت کنند که اهلی، درستکار، متمایل و علاقهمند هستند، ما نیز به آنها علاقهمند میشویم؛ در غیر این صورت دلهای ما انس نمیگیرد.
این بیت شعر را ملاحظه کنید: «و إني لوحشي إذا ما زجرتني و إني إذا ألفتني لألوف»[14] یعنی اگر مرا طرد کنی، من موجودی وحشی خواهم بود و اگر با من الفت بگیری، بسیار انسگیرنده هستم. یا این بیت:
«گر فلک یک صبحدم با من گران باشد سرش شام بیرون میروم چون آفتاب از کشورش»[15]
کسی که به ما علاقه ندارد، ما نیز ابداً به او علاقه نخواهیم داشت. اگر یک بار نزد رئیسی بروید و کار شما را راه نیندازد، رفتن دوباره اشتباه است
«مرنجان دلم را که این مرغ وحشی ز بامی که برخاست مشکل نشیند»[16]
حکمت بعدی ۴۴۴ است؛ حضرت فرمودند: «مَا زَالَ اَلزُّبَيْرُ رَجُلاً مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ حَتَّى نَشَأَ ابْنُهُ الْمَشْئُومُ عَبْدُ اللَّهِ»[17] یعنی زبیر همواره مردی از ما اهلبیت بود، تا آن که پسر شوم او، عبدالله، بزرگ شد. زبیر پسرعمه حضرت علی (ع) است؛ «الزبير كان ابن صفية»[18] زبیر فرزند صفیه است. صفیه هم دختر عبدالمطلب است که عمه علی (علیه السلام) است. پس زبیر شد پسرعمه حضرت و ابوطالب «خال الزبير» دایی او بود. زبیر از زمان رحلت پیامبر (ص) تا واقعه سقیفه و «إلى يوم الشورى». آنجا هم علی ای حال در روز شورا حق را به علی داد. «تقوية لجانبه»؛ طرف حضرت علی علیهالسلام را گرفت. عثمان حتی زمانی که کشته شد، «بايع أميرالمؤمنين»، با علی علیهالسلام بیعت کرد.
اهمیت تربیت و اصول چهارگانه در کلام امام (ع)
خب، اما پسرش عبدالله، وقتی او دیگر بزرگ شد، در پدرش تغییر ایجاد کرد. خب، حالا از ابن زبیر یک کمی بگوییم. پس خود زبیر پسر عمهی علی (علیه السلام) و با علی (علیهالسلام) بود؛ این بچه که بزرگ شد، دیگر این پدر منحرف شد. خب، از بچگیِ ابن زبیر بگوییم. از همان اول آدم شجاعی بود.
از همان اول آدم با اعتماد به نفسی بود، همین پسرِ ابن زبیر؛ ولی بد تربیت شد. میگویند اولین چیزی که در تاریخ از پسر زبیر ثبت شده این است که: «كان ذات يوم يلعب مع الصبيان»[19] . یک روزی با بچهها بازی میکرد، بعد یک شخصی آمد، فریادی زد و تشری زد؛ همهی بچهها فرار کردند ولی ابن زبیر نه، او فرار نکرد. گفت: «يا صبيان اجعلوني اميركم وشدوا بنا عليه». گفت من را امیر قرار بدهید، پدری از او در میآورم؛ از همان اول شجاع بود. یک وقت دیگر میگویند که علی ای حال عدهای بچه بازی میکردند، یک بچه آمد و راهش ندادند برای اینکه بازی کند، یکی دیگر هم آمد و او را هم راه ندادند. ابن زبیر رسید و گفت: "بچهها بیایید ما خودمان اصلاً بازی شروع بکنیم، افراد را میچینم، خودم بازی شروع میکنم و افرادتان را میآورم." خودش مدیریت داشت و شجاعت داشت. اما علی ای حال بد منحرف شد.
در جنگ جمل که زبیر علیه علی علیهالسلام بود، خود عبدالله بن زبیر هم علیه حضرت علی علیهالسلام شرکت کرد. از نظر شکل ظاهری کوسه بود و ریش نداشت؛ مثل شریح قاضی، او هم همینطوری بود. خیلی هم خسیس بود. میگوید سپاهیانی که داشت، به آنها فقط خرما میداد و میگفت: "خرما بخورید و بجنگید." بعد هم مدام میگفت: "خرمای من را میخورید و خوب نمیجنگید؟"[20] عجب آدم خسیسی بود.
میگوید یکی از سپاهیانش جنگید و نیزهاش شکست، دوباره نیزهی بعدی شکست، نیزهی پنجمش که شکست، ابن زبیر گفت: چهکار میکنی دیگر؟ اینها برای ما خرج دارد؛ همین طوری بینیزه بجنگ. خب، یک مدتی هم خودش به خلافت رسید. سال ۶۵ به خلافت رسید و با او بیعت کردند. خب، بعد از اینکه معاویة بن یزید بن معاویه [درگذشت]؛ این معاویه مرد، بعد یزید، بعدش پسر یزید و بعدش نوبت به ابن زبیر رسید. باز هم از ابن زبیر بگوییم؛ اولین کسی که پارچه روی کعبه کشید و این پارچه را معطر کرد، ابن زبیر بود که بوی عطرش تمامی این مسجدالحرام را گرفت.
و علی ای حال کنار همان کعبه هم برایش جنگ درست شد و میجنگید و چقدر افراد آنجا کشته شدند. مادرش هم چقدر از بچهاش دفاع میکرد؛ آخرِ عمرش آمد، مادرش هم همانجا بود. جلوی مادرش [بود]، مادرش دست زد و دید که او زره به تن دارد. گفت: «چرا زره پوشیدی؟» «گفت: برای اینکه شما نگران نباشید.»[21] او ۷۲ سالش هم بود ولی همانطور میجنگید. «[گفت:] ولی برای اینکه نگران نباشید من پوشیدم، شما نگران من نباشید.» «گفت: من به شجاعتت و به مبارزه ات افتخار میکنم، اصلاً برای من زره مهم نیست.» مادرش هم مدام حمایتش میکرد.
میگویند همراه ابن زبیر ۲۴۰ نفر کنار کعبه کشته شدند؛ جنگی آنجا راه انداختند. ولی خب، ابن زبیر چرا این طوری شد؟ بد تربیت شد. زبیر از ما اهل بیت بود، این «ابْنُ الْمَشْئُومُ»[22] او، پسر شوم او که «نَشَأَ»، یعنی رشد پیدا کرد، کار را خراب کرد. باید بچه را درست تربیت کنند. «و من الناس من يتخذ من دون الله أندادا يحبونهم كحب الله». بعضی مردم غیر خدا را به اندازهی خدا دوست دارند. بچه را به اندازهی خدا دوست داشته باشند؟ حتی بیشتر از خدا؟ راهشان را هم مشخص کنند. اگر بچه در خلاف میرود، راهشان را جدا کنند؛ بعد اصلاً بچه را از اول درست تربیت کنند.
اصول چهارگانه تربیت فرزند و تمثیل شترمرغ در نهجالبلاغه
﴿و الذين آمنوا أشد حبا لله﴾. ادامهی آیه این است؛ ولی مؤمنین عشق برترشان خداست. نمیآیند به خاطر بچهشان منحرف بشوند. اینجا اشارهای داشته باشیم به خطبهی ۱۶۵؛ آنجا حضرت چهار اصل مهم تربیتی را مطرح میکند: «لِيَتَأَسَّ صَغِيرُكُمْ بِكَبِيرِكُمْ»[23] (خطبهی عجیبی است) «وَ لْيَرْأَفْ كَبِيرُكُمْ بِصَغِيرِكُمْ». میفرماید اولاً این بچهها یاد بگیرند که یک بزرگتر پیدا کنند و به او اقتدا بکنند؛ یک شخصی را داشته باشند، یک الگو داشته باشند. بعد از آن طرف، مهربانی را از پدر ببینند؛ نه اینکه همینجوری بدون الگو بزرگ بشوند و خشونت از پدر ببینند؛ که نمیشود.
«وَ لاَ تَكُونُوا كَجُفَاةِ الْجَاهِلِيَّةِ». مثل افراد جفاکار دوران جاهلیت نباشید. «لاَ فِي الدِّينِ يَتَفَقَّهُونَ وَ لاَ عَنِ اللَّهِ يَعْقِلُونَ». که نه فهم دینی دارند و نه تعقل. پس به بچههایتان فهم دینی، فهم عمیق دینی، تفکر و تعقل یاد بدهید. مهربانی از شما ببینند؛ بفهمند که باید یک الگو داشته باشند؛ اینها اصول است. «كَقَيْضِ بَيْضٍ فِي أَدَاحٍ يَكُونُ كَسْرُهَا وِزْراً وَ يَخْرُجُ حِضَانُهَا شَرّاً». و الا اگر اینها را رعایت نکنید، مثل این میماند که شترمرغی روی تخمی نشسته است، اما تخمْ تخمِ خودش نیست. شترمرغ آشیانه ندارد؛ یک جایی تخم میگذارد.
شما به خطبهی ۲۲۷، جلسهی هشتم مراجعه کنید؛ در بحث شترمرغ مطالب بسیاری آنجا گفته شده است. شترمرغ در بیابان تخم میکند. اولویت هم سرش نمیشود که بیاید مثلاً روی تخمهای خودش بنشیند؛ میبینید راه میافتد، هر جا تخم گیر آورد همانجا مینشیند. بعد گاهی وقتها روی تخمِ افعی، ماری یا چیزی مینشیند. این به حساب خودش بچه تربیت کرده است، بعد این تخم که باز میشود، مار از توی آن در میآید. میگوید: «بچهتان را بچهی افعی نکنید، درست تربیت بکنید.»
درست است که ابن زبیر شجاع بود، ولی شجاعتش در حد خودش بود. وقتی با اهل بیت اینها مقایسه میشود، اصلاً نگاهش هم نمیکنیم، حرف هم نمیزنیم. این جریان را ببینید: میگوید که معاویه با ابن زبیر بود، معاویه خوابیده بود که ابن زبیر با اسب وارد شد. چشمهایش را باز کرد، معاویه گفت: کیست؟ کیست؟
ابن زبیر گفت: خب، من هستم، ابن زبیر.
گفت: معاویه، تو نمیترسی اینجا خوابیدهای؟
گفت: از چه بترسم؟
گفت: از اینکه بیایم... من بیایم تو را بکشم.
گفت: نه، تو از این قدرتها و از این شجاعتها نداری؛ تو با کوچک ها در میافتی. جرأت نداری با بزرگترها در بیفتی.
گفت: من جرأت ندارم؟ من میدانی چهکار کردم؟ من با علی تازه در افتادم. فکر کردی من جرأت ندارم؟"
بعد معاویه گفت: اینطوری هم نیست که تو میگویی. فقال معاوية: «أنه قتلك و أباك بيسرى يديه و بقيت اليمنى فارغة يطلب من يقتله بها»[24] . با علی میتوانی در بیفتی؟ علی علیهالسلام با دست راستش دارد میجنگد؛ اگر تو و پدرت رد شوید، با شمشیر با دست چپش یک اشاره بکند، دوتاییتان را درب و داغون کرده و کشته است. تو هم از آدمِ کوچک گیر میآوری و میجنگی؛ تو شجاعتت کجاست؟
در هر صورت، با همهی شجاعتش، در محدودهی خودش بود؛ با اهل بیت اینها که رسید، اینها اصلاً عددی به حساب نمیآیند. خلاصه اینکه علی ای حال بچه را درست تربیت بکنید. چهار اصل مهم تربیتی که در خطبهی ۱۶۵ آمده خیلی مهم است؛ رعایت کنیم. بچه بفهمد یک الگوی خوب لازم دارد؛ بچه مهربانی و عاطفه ببیند. بچه فهم دینی یاد بگیرد، با بچه عقلانی رفتار بکنید. نه اینکه به خواسته هایش غیرعقلانی با قهر کردنش و با خشم کردنش برسد؛ چه بچهای میشود؟ این مثل آن افعی میماند که آن شترمرغ بزرگش کرده است. شترمرغ بیعقل اینطور بچه بزرگ میکند.