درس تفسیراستاد رستمی
91/03/03
بسم الله الرحمن الرحیم
شناوري خورشيد و ماه در آسمان
شناوري خورشيد و ماه در آسمان
در آيات قبل خداوند متعال از رتق و فتق آسمانها و زمين سخن فرمود و پس از آن از اين كه حيات هر موجود زنده مديون آب است و اين كه كوهها در زمين نقش لنگر را ايفا ميكنند و اين كه آسمان سقفي است حفظ شده كه از بين نخواهد رفت. و در ادامه خداوند سخن از شب و روز به ميان ميآورد «وَهُوَ الَّذِي خَلَقَ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ» (سوره الانبياء، آيه33). و او همان كسى است كه شب و روز و خورشيد و ماه را پديد آورده است، هر كدام از اينها در مدارى شناورند.
همانطور كه ميدانيم همه قراء، آخر آيه را يُسبحون نخواندهاند كه اگر اينطور ميخواندند معناي قسمت دوم آيه ميشد همه آنها يعني روز و شب و ماه و خورشيد دائماً در حال تسبيح خداوند هستند.
يَسبحون از سَبَحَ، سباحﮥ به معناي شناوري و شناور بودن است. خداوند در اين آيه ميفرمايد خورشيد و ماه در مداري شناورند. اين سخن در زماني (1400سال پيش از اين) گفته شده كه هيئت بطلميوسي كه حاكم بر عالم ستارهشناسان بوده است آسمان را همچون سقفي تصور ميكردند كه خورشيد و ماه و ساير ستارگان هر كدام در جايي از آن سقف چسبيدهاند. و البته در بالاي آن يك لايه ديگر و همينطور تا 7لايه به عنوان هفت آسمان را تصور ميكردند. و فاصله ميان هر يك از ماه و خورشيد و ساير ستارگان با زمين را برابر ميدانستند. و در اين ميان اگر يكي از آنها نورش بيشتر است از آن جهت است كه از سايرين بزرگتر است. و آن ديگري كه نور كمتري دارد از آن جهت است كه از سايرين كوچكتر است و حجم كمتري دارد. و كل صفحه آسمان ميچرخد و به تبع آن ستارگان و خورشيد كه به آن چسبيدهاند هم ميچرخند، ولي شناوري در خورشيد و ماه وجود ندارد، همچنين در هيئت بطلميوسي زمين هم ثابت فرض ميشد. اين نظريه بطلميوسي به عنوان نظريه غالب در نجوم تا حدود 500سال بعد از اسلام هم رواج داشت. تا بعدها منجمين به اين نتيجه رسيدند كه اولاً در آسمان سقفي وجود ندارد و ثانياً فاصله خورشيد تا زمين و ماه تا زمين برابر نيست، زمين به ماه خيلي نزديكتر است تا خورشيد، و همچنين فاصله ساير ستارگان با زمين متفاوت است. حالا اين تعبير قرآن كه در صدر اسلام خلاف علم هم تصور ميشد، ميگويد هر كدام از خورشيد و ماه مداري دارند كه در مدار خود شناور و معلقاند، شب و روز هم مداري دارند. حالا نميدانيم از اين مطلب حركت وضعي زمين هم بدست ميآيد يا نه. بحث اصلي اين آيه در مورد خورشيد و ماه است كه به عنوان دو تا از اجرام فلكي كه در معرض ديد ساكنان زمين هستند، خداوند از اينها به عنوان شناور ياد كرده است كه معلقاند و به جايي وصل نيستند. يقيناً اين مطلب مهمي است چرا كه پيامبري كه درس نخوانده، تلسكوپي هم در اختيار نداشته است، در فضاي مكه در 1400سال پيش چگونه از اين مطالب اطلاع يافته است كه اين نيست مگر معجزه الهي. (حتي اگر پيامبر(ص) امي نميبود و از تمام علوم زمان خود هم اطلاع داشت نميتوانست چنين مطلبي را بگويد چرا كه در آن زمان علم نجوم نظريه و ديدگاه ديگري در خصوص آسمان و اجرام آسماني داشت كه بيان شد و صدها سال پس از آن مطلب بيان شده در قرآن به اثبات رسيد).
عدم جاودانگي انسانها در اين عالم
در ادامه در آيه34 خداوند ميفرمايد: «وَمَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِّن قَبْلِكَ الْخُلْدَ أَفَإِن مِّتَّ فَهُمُ الْخَالِدُونَ» (سوره الانبياء، آيه34). (براى هيچ بشرى پيش از تو جاودانگى در دنيا قرار نداديم آيا اگر تو از دنيا بروى آنان جاويدان خواهند بود)
اين آيه در جواب يك استهزاء مشركين است، مشركين ظاهراً وقتي در مقابل پاسخ منطقي پيامبر(ص) عاجز ميمانند، دل خود را به اين مطلب خوش ميكردند كه روزي پيامبر(ص) فوت ميكند و آن روز راحت خواهند شد گويا حيات پيغمبر منافي با حيات آنان بود و وجود مبارك ايشان خاري در چشم مشركان بود لذا خود را از اين طريق دلداري ميدادند كه روزي كه پيامبر(ص) از دنيا برود افكارش و دينش هم از بين خواهد رفت. توضيح مطلب اين كه همينطور كه پيشتر هم اشاره شد فضاي زمان نزول سوره انبياء سال 12 بعثت و در اوج فشار مشركان بر پيامبر(ص) است كه ايشان هم بدنبال جايي ميگشتند تا بدانجا كوچ نموده و دين اسلام و پيروان خود را از گزند مشركان مكه برهاند (تا اين كه مردم يثرب طي دو نوبت ملاقات با پيامبر(ص) در طول يكسال با ايشان پيمان بسته و قول حمايت از ايشان را دادند). از طرفي مشركان علاوه بر فشار و ارعابي كه در فضاي مكه بوجود آورده و از اين طريق جلوي گسترش اسلام را گرفته بودند، در ارتباط با پيامبر(ص) نيز خود را چنين تسلا و دلداري ميدادند كه با خفقان بوجود آمده روزي كه وجود مبارك پيامبر(ص) از دنيا برود افكارش و دينش هم از بين خواهد رفت و اصلاً تصور نميكردند كه دين او تا 1400سال بعد (و تا قيامت) باقي بماند و بر پيروانش روز به روز افزوده گردد.
حالا در آيه34 سوره انبياء در مقابل اين آرزوي كفار كه ميگويند به زودي پيغمبر خواهد مرد و ما راحت خواهيم شد، خداوند متعال ميتواند يك برخورد لجبازانه داشته باشد و بگويد اينها منتظر مرگ پيامبرند و در مقابل من هم پيامبرم را تا هزار سال زنده نگه ميدارم؛ ولي ذات حضرت حق از اين چيزها بري و بركنار است و از اين رو بسيار منطقي ميفرمايد مَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِّن قَبْلِكَ الْخُلْدَ، اينها ميگويند تو ميميري، خوب همه آدمها ميميرند مگر پيش از تو بشري جاويدان مانده است! هيچ كس قرار نيست در اين عالم جاويدان بماند، أَفَإِن مِّتَّ فَهُمُ الْخَالِدُونَ، حال اگر تو بميري آنها جاويدان ميشوند؟! نخير آنها هم ميميرند. اين تفكر افراد كوته فكري است كه به جاي آن كه از روي منطق و با استدلال نظرات ديگران را بررسي و رد يا تأييد نمايند ميگويند او بالاخره ميميرد و افكارش از بين ميرود ولي در مقابل خداوند كاملاً منطقي سخن از عدم جاودانگي همه انسانها ميكند، در جاي ديگر هم خداوند ميفرمايد «وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ» (سوره آل عمران، آيه144) و محمد جز فرستادهاى كه پيش از او هم پيامبرانى آمده و گذشتند نيست آيا اگر او بميرد يا كشته شود از عقيده خود برمىگرديد. و بعد در ادامه خداوند ميفرمايد: «كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَﺔُ الْمَوْتِ وَنَبْلُوكُم بِالشَّرِّ وَالْخَيْرِ فِتْنَﺔً وَإِلَيْنَا تُرْجَعُونَ» (سوره الانبياء، آيه35) هر نفسى چشنده مرگ است و شما را از راه آزمايش به بد و نيك خواهيم آزمود و به سوى ما بازگردانيده مىشويد. اين آيه به تعبيري معركﺔ الآراء ميان مفسرين است، فخر رازي (امام المشككين) مفسر بزرگ اهل سنت وقتي به اين آيه ميرسد ميگويد كل نفسٍ يعني هر كسي كه نفس دارد پس بايد بميرد، حال مگر خدا نفس ندارد پس او هم بايد بميرد و بعد آيهاي را هم ميآورد كه در آن آمده كه خداوند نفس دارد «وَيُحَذِّرُكُمُ اللّهُ نَفْسَهُ» (سوره آل عمران، آيه28) «كَتَبَ عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَﺔَ» (سوره الانعام، آيه12)، و سپس ميگويد ما مطمئنيم كه خدا نميميرد (با دلايل متقن عقلي و نقلي ثابت شده است كه خدا هلاك شدني نيست)، فلذا اين آيه به طور قطع تخصيص خورده و از عموميت خود افتاده است، ولي در علم اصول قاعدهاي داريم كه ميگويد عام مخصص (تخصيص خورده) در غير از موارد تخصيص يافته، در باقي موارد ميتواند بر عمومش استدلال كرده و حجت است. (مثلاً گفته شده: أكرم العلماء الا الفلاسفه، بعد فردي شك ميكند كه آيا متكلمين هم نبايد اكرام شوند يا بايد اكرام شوند، در اينجا بايد به عموم عام تمسك نموده و در غير از موارد تخصيص يافته حجت است، پس متكلمين بايد اكرام شوند) حالا در اينجا سخن فخر رازي آنست كه در آيه35 خداوند از كل نفسٍ تخصيص خورده است اما در مورد غيرخداوند اگر شك كنيم عموم كل نفسٍ حجت است. در اين صورت ملائكه، اجنه، انسانها و هر چيز ديگري كه نفس داشته باشد، ميميرند. و بعد در ادامه فخر رازي به فلاسفه حمله ميكند و ميگويد وهذا يبطل قول الفلاسفه في الارواح البشريﺔ. (شك ميكنيم كه روح انسان وقتي از بدن خارج ميشود، آيا ميميرد يا نه؟ كه بر طبق كل نفسٍ روح هم بايد بميرد) اين كه فلاسفه ميگويند ارواح بشري و عقول مفارقه و نفوس فلكيه نميميرند باطل است، براي اين كه در همه اين موارد وقتي شك ميكنيم، عموم كل نفسٍ حجت است.
علامه طباطبايي در پاسخ فخر رازي ميگويد: نفس واژهاي است كه وقتي به چيزي اضافه شود يك معنا دارد و وقتي جداي از مضاف اليه ميآيد يك معناي ديگري دارد، مثلاً وقتي گفته شود نفس الإنسان، مقصود اين نيست كه نفس چيزي است و انسان چيز ديگري است بلكه مقصود خود انسان است (نفس الإنسان = خود انسان)، نفس وقتي به مضاف اليهي اضافه شود، معنايش همان معناي مضاف اليه است، و گاهي هم به صورت تأكيدي به كار ميرود (: جاء زيدٌ نفسه). اما زماني كه نفس به تنهايي به كار رود و مضاف اليه نداشته باشد، دو نوع استعمال ديگر براي آن در كلام عرب ديده ميشود، گاهي مراد از نفس بدون مضاف اليه، يعني انساني كه مركب از بدن و روح است (: مَن قَتَلَ نَفْسًا بِغَيْرِ نَفْسٍ (سوره المائده، آيه32) هر كس انساني را كشت؛ خَلَقَكُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَﮤٍ (سوره النساء، آيه1) شما را از نفس واحدى (حضرت آدم) آفريد). گاهي مقصود از نفس بدون مضاف اليه روح انسان است نه انسان با بدن (:أَخْرِجُواْ أَنفُسَكُمُ الْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذَابَ الْهُونِ (سوره الانعام، آيه93)). حال در آيه 35 سوره انبياء كل نفسٍ، نفس مضاف اليه ندارد، پس بايد ديد نفس كدام يك از استعمالات فوق است، نفس به معناي انسان است يا روح؟ با توجه به سياق آيه كه در آيه قبل سخن از انسان است (وَمَا جَعَلْنَا لِبَشَرٍ مِّن قَبْلِكَ الْخُلْدَ)، پس مقصود از نفس در اين آيه هم، انسان است نه روح و اجنه و ملائكه، و سياق آيه در مورد انسان سخن ميگويد. از اين رو مخاطب اين آيه عام نيست كه بحث تخصيص يا عدم تخصيص آن مطرح شود. پس اشتباه فخر رازي آنست كه مخاطب آيه را عام گرفته است بر تمام موجودات، بله اين عبارت عام است بر همه انسانها نه بر همه موجودات.
مطلب دوم آن است كه فخر رازي قول فلاسفه را رد ميكند، فلاسفه در اين كه گفتهاند ارواح بشري و عقول مفارقه نميميرند، يا برهان دارند و يا برهان ندارند، اگر برهان ندارند از آن جهت كه برهاني ندارند نظرشان رد ميشود، اما اگر برهان دارند آيا شما ميتوانيد با ظاهر يك آيه كه معلوم نيست بر همه موجودات عموم دارد يا نه، به مخالفت با برهان برويد؟! و در ادامه ميگويد در مسائلي كه جاي برهان عقلي است، ظواهر ديني كه ظاهر آن يك چيزي ميگويد، نميتواند به جنگ برهان برود چرا كه ظاهر دليل ظني است ولي برهان دليل قطعي است. اگر قطعاً عقل به چيزي حكم كرد و با آيهاي كه ظاهرش مخالف با اين حكم عقل است كه البته قابل توجيه به چيز ديگري هم هست، در مخالفت قرار گرفت شما بايد در ظاهر تصرف كنيد و آن را تغيير دهيد نه اين كه برهان را رد كنيد.