درس تفسیراستاد رستمی
91/01/23
بسم الله الرحمن الرحیم
برهان تمانع بر توحيد خداوند متعال
برهان تمانع بر توحيد خداوند متعال
«لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَﮥٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا فَسُبْحَانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ» (سوره الأنبياء، آيه22).
اگر در زمين و آسمان خدايانى بجز خدا بودند قطعاً زمين و آسمان فاسد و تباه مىشدند پس منزه است خدا، پروردگار عرش از آنچه وصف مىكنند.
در طول تاريخ انبياء الهي با افرادي مواجهه بودند كه نميخواستند توحيد را بپذيرند، گرچه اصل وجود الله را به عنوان خالق و صانع ميپذيرفتند، به بيان ديگر اكثر مخالفين انبياء منكر معنويت نبودند (زنديق و ملحد نبودند) بلكه بيشتر مشرك بودند، اصل آن كه ماوراء ماده چيزي وجود دارد (معنا) كه توسط حواس 5گانه قابل لمس نيست را قبول داشتند، بنابراين الله را به عنوان خالق و ايجاد كننده اوليه عالم (واجب الوجود) ميشناختند و اگر از آنها سئوال ميشد چه كسي آسمان و زمين و موجودات و انسانها را خلق كرده است در پاسخ ميگفتند الله كه عزيز و عليم است (يعني منكر وجود خداوند نبودند). اما تعبير و سخنشان در مورد الله اين بود كه او رب الارباب و خداي خدايان است كه از انسانها خيلي دور است فلذا تدبير زندگي انسان ديگر در دست او نيست بلكه توسط او خدايان ديگري (رب النوع) براي تدبير عالم گماشته شدهاند كه در تدبير امور جهان مستقل بوده و نيازي هم به اذن خدا ندارند. اين باورها از دو خدايي و سه خدايي تا سيصد و شصت خدايي كه عقيده برخي اعراب جاهلي بود مبني بر اين كه هر روز از سال يك خدا دارد و امورات عالم در آن روز توسط او انجام ميشود، تنوع و رواج داشته است. عموم اين افراد نيز به آخرت ايمان نداشتند و يا اگر هم داشتند بر اين عقيده بودند كه همان خداياني كه در دنيا امور آنها را تدبير كردهاند در آخرت هم تدبير امورشان را بر عهده خواهند داشت. و چون تدبير امور را در دست او ميدانستند فلذا او را ميپرستيدند.
اين افراد گاهي براي فرار از عبادت الله استدلال به دوري او ميكردند، و گاهي نيز به عدم سنخيت استدلال ميكردند و ميگفتند بشر در حضيض آلودگي است، و او را با الله كه سراسر پاكي است چكار! حتي ارتباط در اين حد كه او را صدا بزنند و با او سخن بگويند را هم جسارت به الله ميدانستند، فلذا زماني كه پيامبر اسلام(ص) كارها و اعمال خود را با بسم الله الرحمن الرحيم آغاز ميفرمود مشركان مكه گوشهاي خود را ميگرفتند و ميگفتند الآن است كه عذاب نازل شود چرا كه ما در حدي نيستيم كه او را صدا بزنيم و تنها ربها ميتوانند خدا را صدا بزنند
[1]
. و اين كه در برخي آيات تعابيري از قبيل اين كه "ما از رگ گردن به شما نزديكتريم" آمده است، پاسخي به همين استدلال و طرز تفكر است.
حال آيه22 سوره انبياء براي اثبات باطل بودن عقايدي كه ذكر آن گذشت، ميفرمايد اگر در زمين و آسمان آلههاي غير از الله باشد، باعث وقوع فساد در زمين و آسمان ميشود. سئوال اين است چرا و چگونه با وجود بيش از يك خدا در زمين و آسمان فساد رخ خواهد داد و نحوه استدلال به اين آيه چگونه است؟ علامه طباطبايي به آيه چنين استدلال ميكند كه وقتي دو خدايي يا بيشتر (دوئيت) مفهوم دارد كه تفاوتي ميان آنها وجود داشته باشد، در غير اين صورت ديگر دوتا بودن معنايي ندارد، چرا كه دوئيت زماني است كه تمايز وجود داشته باشد. حال وقتي اين خدايان به لحاظ قدرت، علم و ساير صفات با يكديگر برابري كنند، در تدبير با يكديگر متفاوت خواهند بود (تا دوئيت معنا دهد). علي القاعده نتيجه تفاوت در تدبير وقوع تصادم و اصطكاك در برخي موارد خواهد بود، و اصطكاك نيز منجر به بروز فساد خواهد شد. و حال آن كه با نگاه به عالم ميبينيم همه امور با يك نظم منطقي در حال انجام است، ستارگان و اجرام آسماني كار خود را انجام ميدهند، زمين به دور خورشيد ميگردد، گياهان رشد و نمو ميكنند و در واقع كليه اجزاء و موجودات اين عالم هماهنگ و متحد با هم و بر طبق يك نظم منطقي امور عالم را پيش ميبرند. و خود اين يكپارچگي در نظام آفرينش نشان از آن دارد كه تدبير همه امور از يك منبع صادر ميشود.
اما دو اشكال در مورد اين استدلال مطرح شده، اشكال اول علي القاعده از سوي زرتشتيان يا كساني كه با مباني آنها آشنا هستند طرح شده است، مستشكل ميگويد: در استدلال به آيه گفته شده اگر دو خدا باشد بايد دو تدبير در عالم ديده شود، و حال آن كه در عالم دو تدبير وجود دارد، اين كه در عالم ديده ميشود كه نيروهاي خير و نيروهاي شر فعاليت دارند مثل اين كه ميكروبها و ويروسها هميشه هستند و سعي در خراب كردن همه چيز دارند و از سوي ديگر ترميم و به سوي اصلاح حركت كردن هم در هستي ديده ميشود (نيروهاي تخريب و اصلاح هميشه وجود دارند و بر مواد تأثير ميگذارند)، به اين معناست كه تزاحم اسباب شكل گرفته و فساد در عالم ايجاد شده است و همين وجود تزاحم و اين كه براي هر چيزي، ضد آن وجود دارد نشان از وجود دو منبع تدبير براي عالم است.
علامه از اين اشكال پاسخ ميدهد كه منظور از فساد در اين آيه آن است كه قوانين كلي حاكم بر زمين و آسمان تعطيل شود و تعادل و نظم آنها بر هم ميخورد و حال آن كه ميليونها سال است نظام هستي وجود دارد و كار خود را انجام ميدهد، درست است كه به تعبيري موجودات خير و موجودات شر وجود دارند اما آيا اينها هر دو از يك منبع دستور ميگيرند يا از دو منبع و دو تصميم مستقل و جدا از يكديگر توسط دو خدا صادر ميشوند، و حال آن كه وجود هر دو ضدي كه خلاف يكديگر عمل ميكنند، نشاني از صدور آنها توسط دو مدبر جدا از هم نيست. مثال علامه آن است كه دو كفه ترازو در خلاف و ضد هم حركت ميكنند، هر وقت يكي از آنها پايين ميآيد آن ديگري بالا ميرود و بايد هم چنين باشد تا بتوانيم وزن اجسام را بدست بياوريم. مثال ديگري كه براي اين موضوع ميتوان مطرح كرد دو لبه قيچي است، حال اگر در يك نگاه سطحي به آن دو توجه كنيم، ميبينيم اين دو ضد هم حركت ميكنند يكي از بالا به پايين و ديگري از پايين به بالا، و حال آن كه وقتي با دقت مينگريم ميبينيم يك دست است كه هر دو آنها را حركت ميدهد و اين كه آن دو را خلاف هم حركت ميدهد براي رسيدن به هدفي است كه دنبال ميكند و آن بريدن پارچه است و اگر اين دو خلاف هم حركت نميكردند پارچه بريده نميشد.
حال كساني همانند زرتشتيان كه در مورد عالم اين گونه فكر كرده (با نگاه سطحي) و بر روي اسباب و مسببات ضد هم تمركز ميكنند، اگر به نگاه خود عمق بيشتري ببخشند، خواهند فهميد كه حركت ضد و خلاف يكديگر مواردي كه اشاره ميكنند براي اين عالم لازم و ضروري است تا هدف از نظام هستي محقق شود. مثلاً اگر با همان نگاه سطحي به عالم بنگريم ميبينيم انسان موجودي است كه مرتباً اكسيژن را از محيط اطراف خود ميگيرد و دياكسيد كربن پس ميدهد و حال آن كه در همين عالم گياهان درست عكس انسان عمل ميكنند (دياكسيد كربن را ميگيرند و اكسيژن پس ميدهند) و اگر سطحي به اين دو نگاه شود اين دو ضد يكديگر عمل ميكنند ولي با اندك تفكر بدست ميآيد كه در نظام هستي هر دو اينها لازماند. حال وقتي هر دو اينها براي هستي لازم و ضروري هستند آيا ميتوان گفت آنها از سوي دو منبع صادر شدهاند و دو تدبير در وراي آنها است؟! و در كل عالم وقتي همه چيز در كمال نظم و توافق و هماهنگي با يكديگر در حال انجام است، آيا نشان از وجود يك تدبير در پس آنها نيست؟ اين گام اول در رد اشكال مطرح شده ميباشد.
اما گام دوم در رد اشكال، اين است كه اصلاً چرا تعبير به شر ميكنيد، آنها ضد هستند اما شر نيستند، مثلاً حيواناتي مثل مار و عقرب شر نيستند، و اگر انسان مراقبت كند و درست از آنها بهره ببرد خوب و مفيد هم هستند، يا بارش باران شر نيست بلكه بسيار بر انسان و ساير موجودات مفيد است، اما بر اثر درست عمل نكردن انسان و نساختن سيل بند و سد، منجر به وقوع سيل و بروز حادثه ميشود. و به طور كلي در اين عالم قوانيني توسط خداوند وضع شده است كه اگر بدرستي مورد استفاده بشر قرار گيرد، به نفع او خواهد بود اما اگر بدرستي از آنها استفاده نكند دچار مشكل ميشود. به هر حال در ديدگاه اسلامي وسيعنگرانه هيچ چيز در اين عالم شر نيست، و با يك ديدگاه كليتر همه چيز خير و براي نظام هستي لازم است.
بنابراين اجمال پاسخ علامه به اشكال اين است كه اگر دو تدبير در نظام عالم وجود داشت منجر به تعطيل شدن اين نظام ميشد و وجود ضدها براي بقاء نظام هستي و ايجاد تعادل در آن لازم است. و فسادي كه در اين آيه مورد نظر است ـكه از وجود دو خدايي نشأت ميگيردـ، عبارت است از تعطيل شدن بعضي از قوانين كلي در نظام هستي. و مقصود فساد كلي است و در اين بحث نبايد وارد جزئيات شد چه اين كه در جزئيات ضد وجود دارد و همانگونه كه گفته شد اولاً ضد بودن به معناي شر نيست و ثانياً وجود ضد در عالم به معناي وجود دو تدبير و دو خالق براي هستي نميباشد.
اما اشكال دوم در مورد نحوه استدلال به آيه، كه از اشكال اول قويتر به نظر ميرسد، آنست كه چه اشكالي دارد كه فرض شود دو خدا وجود دارند كه هر دو حكيم و عليم هستند و دشمني با هم ندارند كه قوانين خلاف هم وضع كنند تا منجر به اصطكاك و تعطيل نظام هستي شود بلكه نظام هستي را بر مبناي تعقل و مصلحت اداره كنند.
در پاسخ به اين اشكال ميتوان گفت كه، گاهي چيزي كه محال است فرض ميشود (فرضُ محالِ ليس بمحال) كه اين البته واقعيت وجودي ندارد اما فرض آن هم محال نيست، اما گاهي خود فرض محال است (الفرضُ محالُ محالٌ). وقتي دو خدا باشند كه هر دو همه چيز را بدانند و هيچ يك از آنها ناقص نباشند (هر دو كامل باشند) ديگر تمايزي بين آنها وجود ندارد و ميشوند يكي نه دو تا.
اما علامه براي ارائه پاسخ اشكال فوق ابتدا سئوالي را مطرح ميكند و آن اين است كه معناي تدبير تعقلي چيست؟ چه تدبيري تعقلي، و چه تدبيري غيرتعقلي (مخالف با تعقل) است؟ پاسخ اين است كه وقتي تصميمي عاقلانه است كه با قوانين عقلي هماهنگ باشد، و اگر با قوانين عقلي مغاير باشد ميشود غيرعقلي. اما قوانين كلي عقلي كه بايد تصميمات را بر آن هماهنگ كرد، از خارج و واقعيات گرفته ميشود، مثلاً زمستان و سرماي آن يك واقعيت است، و داشتن پوشش مناسب براي خروج از منزل در زمستان يك قانون مبتني بر اين واقعيت است، حال اگر فردي در زمستان با پوشش و لباس مناسب از منزل خارج شد گفته ميشود عاقلانه تصميم گرفته و رفتار كرده است، اما اگر فردي بدون پوشش مناسب و لباس كافي از منزل خارج شود گفته ميشود او ديوانه است و غيرعاقلانه رفتار كرده است (رفتارش هماهنگ با قانون متخذ از واقعيت خارجي نيست).
حال وقتي گفته ميشود دو خدا تدبير عقلي بكنند، به اين معناست كه هر دو بنشينند و رفتار و تدبير خود را با قوانين كلي عقلي كه از واقعيتها بر ميخيزد تطبيق و هماهنگ كنند. مثلاً وقتي در مورد بارش باران تصميمگيري ميكنند واقعيت آن است كه اگر هميشه باران ببارد سيلاب به راه ميافتد، پس به خداي باران بگويند هميشه تصميم بر بارش باران نگير و آن را محدود به زمانهاي خاصي بكن. يعني واقعيتي وجود دارد و قوانيني از آن برخواسته، حال هر يك از اين خدايان بايستي بر مبناي آن قوانين مبتني بر واقعيت تدبير نمايند. واگر بر طبق آن عمل كردند گفته ميشود تدبيرشان حكيمانه بوده است و در غير اين صورت تدابيرشان غيرعقلي ارزيابي ميشود. اما در مورد خدا فرض اين است كه او موجودي نيست كه بنشيند و در مورد قوانين مبتني بر واقعيت عالم انديشه كند و آنها را در ذهن خود بياورد و سپس تدبير و تصميمي مبتني بر آن را اتخاذ نمايد، چرا كه خدا تجربه ندارد و به گونهاي است كه اذا اراد شيئاً أن يقول له كن فيكون، يعني همين كه اراده كند آن چيز ايجاد ميشود. به بيان ديگر خداوند خود واقعيت و نظام خارجي را ايجاد ميكند (به وجود ميآورد) نه اين كه بر اساس واقعيت تصميم بگيرد. و حال اگر دو خدا باشند هر يك واقعيت و نظام خارجي خود را ايجاد ميكند نه اين كه بنشينند و در جلسهاي اين هماهنگي را بوجود بياورند در جلسهاي نشستن و بر اساس قوانين مبتني بر واقعيت تصميمگيري كردن يك كار انساني است نه خدايي، چون از فرض خدا بودن خارج است. و حال وقتي هر يك از خدايان واقعيت و نظام خارجي خاص خود را ايجاد كند بالاخره در جايي اصطكاك بروز ميكند و اين در حالي است كه هيچ جاي عالم اصطكاك اتفاق نيفتاده است.
فسبحان الله، پس خداوند پاك و منزه است، العرش هم به معناي نظام هستي است يعني رب و پروردگار نظام هستي يكي است و او از اين اوصاف (كه بنشيند و با خدايان در مورد امور عالم تصميمگيري كند) پاك و منزه است.
[1] . اين تفكر امروزه نيز در ميان پيروان برخي اديان هند رواج دارد.