« فهرست دروس

درس تفسیراستاد رستمی

90/12/17

بسم الله الرحمن الرحیم

تعلق اراده خداوند به پيروزي حق بر باطل

 تعلق اراده خداوند به پيروزي حق بر باطل
 «بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْبَاطِلِ فَيَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ وَ لَكُمُ الْوَيْلُ مِمَّا تَصِفُونَ* وَلَهُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مَنْ عِندَهُ لَايَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِهِ وَ لَايَسْتَحْسِرُونَ* يُسَبِّحُونَ اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ لَايَفْتُرُونَ» (سوره الأنبياء، آيه18، 19 و20).
 پس از آنكه در آيات قبل خداي متعال ميفرمايد ما آسمان و زمين و مابينهما را به بازيچه نيافريديم و اگر مى‌خواستيم بازيچه‌اى بگيريم قطعاً آن را از پيش خود اختيار مى‌كرديم؛ در آيه18 ميفرمايد كار ما مستمراً در هم شكستن باطل توسط حق است (يعني در همه زمانها باطل توسط حق در هم شكسته ميشود).
 حال سئوال اين است كه در اينجا مقصود از نقذف چيست؟
 و حق و باطل به چه معناست؟
 نقذف، فعل مضارع دلالت بر استمرار ميكند يعني در همه زمانها (گذشته، حال و آينده) [1] اين در هم شكستن اتفاق ميافتد؛ تركيب عبارت بِالْحَقِّ عَلَى الْبَاطِلِ در مقام بيان علوّ و جايگاه بالاتر قائل شدن براي حق است نسبت به باطل؛ و كلمه فَيَدْمَغُهُ نيز به معناي چنان بر سر كوفتن كه تا مغز سر فرو رود، ميباشد (شَجُع رأس حتي يبلُغ دماغه = شكستن سر كسي تا اين كه برسد به مغزش).
 قذف را علامه طباطبايي به الرمي البعيد (تيراندازي از جايي دور) ترجمه ميكند، يعني حق از جايي بر باطل فرود ميآيد كه اصلاً قابل محاسبه نباشد يا زماني كه هيچ اميدي نيست كه حق بر باطل غالب شود، اين اتفاق رخ ميدهد، و به صورت ناگهاني اين امر واقع ميشود (إذا فجائيه) يعني بناگاه باطل نابود ميشود.
 پس معناي عبارت چنين است، ما حق را بر سر باطل فرو مى‌افكنيم و ناگهان باطل ميرود (نابود مى‌شود)، يعني آن مصداق باطل از بين ميرود.
 البته بناي خداوند بر اين نيست كه باطل به كلي ريشهكن شود چرا كه نظام عالم مخلوطي از حق و باطل است و بايستي حق و باطل در كنار هم باشند و همچنان شيطان و نفس اماره به كار خود ادامه دهند، از آن جهت كه در غير اين صورت (ريشهكني باطل به طور كامل) تكليف از بين ميرود. تعابير علامه در اين موضوع جالب است، ايشان ميگويد گاهي به گونهاي است كه باطل ميآيد و خودش را بر روي حق پهن ميكند (يعترض علي الحق) و ميخواهد آن را خفه كند يعني شرايط طوري ميشود كه همه ميگويند حق نابود شد و از بين رفت ولي درست در همان لحظهاي كه هيچ محاسبهاي امكان پيروزي و غلبه حق را نميدهد، خداوند حق را پيروز و غالب ميگرداند و با مطالعه تاريخ و گذشته اين موضوع كاملاً آشكار و ثابت ميشود. ولي هيچگاه به گونهاي نيست كه باطل به طور كامل از بين برود بلكه مجدداً ريشه دوانيده و به شكلي ديگر ظاهر ميشود.
 اين كه گفته شد باطل به طور كامل از بين نميرود از اين آيه بدست نميآيد چه اين كه عبارت فيدمغه فإذا هو زاهق (حق چنان بر سر باطل فرو ميآيد كه تا مغز آن فرو ميرود و آن را در هم ميشكند) بر خلاف آنست، ولي با نگاه به واقعيت خارجي ديده ميشود كه هيچگاه باطل به طور كامل از بين نرفته است و فقط آن مصداق باطل، كه حالا يا فردي است و يا تفكر و استدلال باطلي است، و كاملاً ريشه دوانيده و بر حق احاطه يافته است، بناگاه با اراده خداوند توسط حق از بين ميرود.
 چگونگي آفرينش حق و باطل
 بحث ديگري كه علامه در مورد اين آيه بيان ميفرمايد، در مورد حق و باطل است، سئوال اين است كه باطل از كجا ايجاد ميشود، آيا باطل را خدا آفريده است، چرا بايد خدا باطل را بيافريند، و اساساً ايجاد باطل توسط خداوند مستند است يا خير؟
 علامه ميگويد آن چه يقيناً از خداوند صادر ميشود حق است يعني تحقق واقعي دارد، اما باطل تحقق واقعي ندارد، و تنها خود را به شكل حق در ميآورد، باطل از تزاحم دو حق در اين عالم ايجاد ميشود. مثال براي روشن شدن بحث: خداي متعال كوه را آفريده است، وجود كوه در اين عالم براي حيات زمين انسانها و ساير موجودات لازم است، اين حق است و تحقق واقعي دارد. از سويي خورشيد را هم آفريده است و وجود خورشيد هم براي حيات لازم بود و حق است، اما تزاحم اين دو حق با هم در اينست كه خورشيد به كوه ميتابد و پشت كوه سايه ايجاد ميشود، سايه از تزاحم اين دو مخلوق كه حقاند، ايجاد شد فلذا نميشود گفت خدا اولاً و بالذات سايه را آفريد، سايه بالعرض توسط خدا آفريده شد (سايه مستقيماً منتسب به خداوند نيست) البته خداوند اين اذن و قابليت را داده كه وقتي اين خورشيد به اين كوه بتابد سايه ايجاد شود (اذن منه تعالي) ولي مستقيماً سايه آفريده خدا نيست.
 مثال ديگر اين كه آب حق است، يك وجود خارجي، محقق، مفيد و مؤثر، ولي در مقابل آن سراب هم وجود دارد، سراب از دور عين آب ديده ميشود ولي وقتي نزديك ميشويد ميبينيد هيچ چيزي نيست، اما از دور خود را شبه حق (آب) نشان ميدهد. حال اين كه خدا اذن داده است چشم انسان در هواي گرم، بيابان صيقلي شورهزار را همانند آب ببيند، درست است اما خداوند مستقيماً سراب را نميآفريند چرا كه سراب واقعيت ندارد و تنها در ذهن انسان شكل ميگيرد.
 حال وقتي عقايد خالص مثل آيات قرآن در ذهن پيامبر جاي ميگيرد، چون ذهن ايشان صاف است هيچ انحرافي از آن بر نميخيزد و هيچ برداشت نادرستي از اين آيات نميكند، در تزاحم بين مفهوم ملكوتي وحي با مغز صاف پيامبر هيچ انحرافي بر نميخيزد. اما وقتي همين عقايد خالص وقتي به مغزهاي فاسد ميرسد برداشتهاي نادرست و انحرافي ايجاد ميشود (وقتي نور خورشيد به آينه صاف و شفاف برخورد ميكند نور به تمامه و آن گونه كه هست منعكس ميشود، اما اگر آينه سبزرنگ باشد نور خورشيد را سبز نشان ميدهد يا اگر زنگار داشته باشد نور را به طور كامل منعكس نميكند). در واقع عقايد حق، حق است اما وقتي به مغز فاسد برخورد ميكند از آن عقايد انحرافي و باطل تراوش ميكند. حال اين عقايد باطل را خداي متعال نيافريده، بلكه اذن اين كه از تزاحم عقايد حق با ذهن فاسد، شبهه، انحراف و عقايد باطل ايجاد شود توسط خداوند داده شده است. اشاعره، معتزله و خوارج از آيات قرآن تفكرات انحرافي خود را بدست ميآوردند و حال آن كه وقتي اين آيات در ذهن صاف و پاك علي(ع) قرار ميگيرد هيچ انحراف و باطلي ايجاد نميشود و همه چيز را درست ميفهمد.
 پس از نظر علامه طباطبايي آنچه اصالتاً توسط خداي متعال خلق ميشود، حق است (هر آنچه تحقق واقعي خارجي دارد) اما نقص و محدوديت اين حقها وقتي در تزاحم با يكديگر قرار ميگيرند سايه، انحراف و شبههاي از آن بر ميخيزد كه به آن باطل گفته ميشود. در واقع باطل و حق دو مفهوم ضد هم (مفهومان متقابلان) هستند و حق چيزي است كه ثبوت و هستي دارد اما باطل عين ثابته و هستي ندارد، ولي خداوند اذن داده است كه آن باطل خود را شبيه حق ساخته و خود را مانند حق نشان دهد تا اين كه انسان گمان كند حق است اما بر حسب تكليف بايد بتواند با فكر و انديشه درست آن را از حق باز شناسد و رها كند [2] . و آنجا كه حق و باطل در تعارض با يكديگر قرار بگيرند آنجاست كه از يكديگر بازشناخته خواهند شد. در هر صورت علامه طباطبايي ميفرمايد ظاهراً نظام خلقت به گونهاي است كه در آن حق و باطل مخلوط در يكديگرند تا اين كه انسانها با تلاش خود حق را انتخاب كنند و مثالي كه خداوند براي اثبات اين موضوع ميفرمايد آيه17 سوره رعد است: «أَنزَلَ مِنَ السَّمَاء مَاء فَسَالَتْ أَوْدِيَ‌ﺔٌ بِقَدَرِهَا فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَدًا رَّابِيًا وَمِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ ابْتِغَاء حِلْيَ‌ﺔٍ أَوْ مَتَاعٍ زَبَدٌ مِّثْلُهُ كَذَلِكَ يَضْرِبُ اللّهُ الْحَقَّ وَالْبَاطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفَاء وَأَمَّا مَا يَنفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الأَرْضِ». ما از آسمان باران نازل ميكنيم و هر وادي به اندازه ظرفيت و گنجايش خود از بر ميدارد يعني آن درهاي كه بزرگتر است آب بيشتري بر ميدارد و آن رودي كه كوچكتر است آب كمتري بر ميدارد، يعني در عالم استعدادها را مختلف قرار دادهايم (يك فرد از استعداد بيشتري برخوردار است و ديگري از استعداد كمتر) و زماني كه سيل راه ميافتد بر روي آن كفي ايجاد ميشود و حال آن كه باران كه كف نداشت، خاك هم كف ندارد بلكه از برخورد و تزاحم باران (كه حق است) با خاك (كه آن هم حق است)، كف ايجاد ميشود، كه همان باطل است و در بالا هم قرار ميگيرد يعني نمود آن بيشتر است، در مورد گداختن زيورآلات در آتش نيز چنين است و از تزاحم زيور گداخته با آب كفي برميآيد كه همانند كف روي سيل باطل است و حقيقي نيست، خداوند حق و باطل را چنين مثل مى‌زند، اما آن كف بالاخره از بين ميرود و آن چه در زمبن باقي ميماند و براي مردم مفيد است همان آب است.
 نكته ديگر اين كه راه شناسايي حق از باطل نيز براي عامه مردم روشن است، مراجعه به احاديث و سخنان معصوم (پيامبر و ائمه هدي عليهمالسلام) چرا كه آنان جز حقايق از چيزي سخن نميگويند و ذهن ايشان از هر مفسدهاي خالي است، پس براي تشخيص حق از باطل و خرافه بايد ببينيم آن چيز سندي دارد يا خير.
 اما در مورد علماء، موضوع متفاوت است آنان بايستي براي آن چه حق ميپندارند راهي بيابند (از هر راهي كه ميتوانند) و بفهمند كه آيا آنچه را حق ميدانند آيا مطابق با واقعيات عالم است يا خير. مثلاً در مورد اجسام مردگان، بودايي ميگويد اگر جسد مردگان را نسوزانيد روح او در پريشاني است و همچنان دل در گرو ماده دارد؛ زرتشتي ميگويد جسد مردگان بايد خوراك حيوانات شود تا روح او به سراي آرامش ابدي برسد؛ و مسلمان هم ميگويد بايد جسم مردگان با احترام تشييع و تدفين شود و زندگان براي او دعا و طلب آمرزش نمايند، حال گفتار كدام يك از اينها صحيح است و از كدام طريق روح مردگان به آرامش خواهد رسيد. وظيفه علماء آنست كه تلاش كنند تا بفهمند رأي معصوم در اين خصوص چيست و آن چه كه ايشان فرموده باشند ميشود دين، و هر يك از اين موارد كه منتسب به معصومين نباشد ميشود سراب و خرافه و باطل. اين در حالي است كه متأسفانه در زمان معاصر خرافات زيادي شكل گرفته و چهره دين را پوشانده است.


[1] . البته اين تقسيمبندي براي زمان از ديدگاه ما انسانهاست و براي خداوند گذشته و حال و آينده معنا ندارد و هر آنچه هست حال است. مثالي براي ملموستر شدن اين موضوع، فرض شود فردي در يك اتاق محبوس است و تمام پنجرهها و درها بسته است و هيچ يك از وسايل ارتباطي از قبيل تلفن و همراه و غيرذلك را نيز در اختيار ندارد، تنها روزنهاي كوچك بر روي ديوار ايجاد شده و به او گفته شود اگر ميخواهي از وقايع بيرون از اتاق مطلع شوي ميتواني از اين روزنه استفاده كني، در واقع حوزه ديد اين فرد به اندازه همان روزنه است و به اطراف نيز اشراف ندارد، حال وقتي يك ماشين از جلو اين روزنه رد ميشود او ميبيند و پس از آن در حافظهاش ثبت ميشود (گذشته)، و سپس عابري در مقابل روزنه توقف ميكند (حال) و از موتوري كه بعد از عابر از جلو روزنه عبور خواهد كرد هم اطلاعي ندارد (آينده)، اما هم زمان فرد ديگري بيرون از اتاق و بر روي بام آن ايستاده و هر سه را يعني ماشيني كه رد شد، عابري كه ايستاده و موتوري كه خواهد آمد را ميبيند، براي اين فرد دوم همه اين موارد حال است. اما در عالم واقع محبوس انسان است و اتاق، زمان. و خداوند خالق زمان براي موجودات است و موجودات را درون زمان قرار داده است (زمان بر مخلوقات احاطه دارد) اما خود خداوند خارج از زمان و محيط بر آن است، فلذا گذشته، حال و آينده براي او معنا ندارد. (تنها راه شكسته شدن حصار زمان براي انسان تهذيب نفس است).
[2] . والحق والباطل مفهومان متقابلان، فالحق هو الثابت العين، والباطل ما ليس له عين ثابت‌ﺔ لكنه يتشبه بالحق تشبها فيظن أنه هو حتى إذا تعارضا بقى الحق وزهق الباطل كالماء الذي هو حقيق‌ﺔ من الحقائق، والسراب الذي ليس بالماء حقيق‌ﺔ لكنه يتشبه به في نظر الناظر فيحسبه الظمآن ماء حتى إذا جاءه لم يجده شيئا. وقد عد سبحانه في كلامه أمثل‌ﺔ كثيرﮤ من الحق والباطل فعد الاعتقادات المطابق‌ﺔ للواقع من الحق وما ليس كذلك من الباطل وعد الحياﮤ الآخرﮤ حقا والحياﮤ الدنيا بجميع ما يراه الانسان لنفسه فيها ويسعى له سعيه من ملك ومال وجاه وأولاد وأعوان ونحو ذلك باطلا، وعد ذاته المتعالي‌ﺔ حقا وسائر الأسباب التي يغتر بها الانسان ويركن إليها من دون الله باطلا، والآيات في ذلك كثيرﮤ لا مجال لنقلها في المقام (الميزان، طباطبايي، ج14، ص262).
logo