« فهرست دروس

درس تفسیراستاد رستمی

90/12/10

بسم الله الرحمن الرحیم

هدف¬دار بودن آفرينش آسمانها و زمين

 هدفدار بودن آفرينش آسمانها و زمين
 «وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاء وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا لَاعِبِينَ* لَوْ أَرَدْنَا أَن نَّتَّخِذَ لَهْوًا لَّاتَّخَذْنَاهُ مِن لَّدُنَّا إِن كُنَّا فَاعِلِينَ» (و آسمان و زمين و آنچه را كه ميان آن دو است به بازيچه نيافريديم. اگر مى‌خواستيم بازيچه‌اى بگيريم قطعاً آن را از پيش خود اختيار مى‌كرديم) (سوره الأنبياء، آيه16 و 17).
 در مورد اين آيه آراء متفاوتي از سوي مفسرين بيان شده است. اما همانطور كه در مباحث گذشته بيان شد، در آيه اول و دوم سوره انبياء آمد كه حساب خيلي به مردم نزديك شد ولي مردم آن را به بازي ميگيرند، «اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ وَهُمْ فِي غَفْلَ‌ﮥٍ مُّعْرِضُونَ* مَا يَأْتِيهِم مِّن ذِكْرٍ مَّن رَّبِّهِم مُّحْدَثٍ إِلَّا اسْتَمَعُوهُ وَهُمْ يَلْعَبُونَ» (سوره الأنبياء، آيه1 و 2)، و گفته شد كه مقصود از ناس كل جوامع بشري در طول تاريخ هستند، و به بيان علامه طباطبايي سياق آيات قرآن اينگونه است كه ابتدا حكم را به طور كلي در مورد همه مردم، در همه مكانها و زمانها، بيان ميكند و در ادامه چنانچه استثنايي وجود داشته باشد، آن استثناءات را بيان ميكند.
 حال آيه 16 و 17 به نحوي متعرض و ناظر به آيات فوق است، به اين بيان كه مردم عالم را به بازيچه گرفتهاند و دلهايشان دچار لهو گرديده و به چيزهاي كم اهميت مشغول و از چيزهاي مهمتر بازماندهاند (لعب)؛ معلوم ميشود لهو و لعب ملازم با يكديگرند، فلذا خداوند در اينجا هر دو را بكار ميبرد (لاعبين و لو اردنا أن نتخذ لهواً).
 اما اين كه گفته شده ما آسمان و زمين را به بازيچه نيافريديم، در مقام بيان اين معناست كه عالم هدفدار است. بازي (لعْب) به كاري منظم و باقاعده گفته ميشود كه داراي يك هدف فرضي (خيالي) است، نه يك هدف واقعي. مثلاً يك كودك در بازي براي خود ساختمان يا ماشين ميسازد و اين كار را بر مبناي نظم و ترتيبي انجام ميدهد و سپس با آن ماشين رانندگي ميكند و... اما همه اينها در تصورات و خيال او اتفاق ميافتد. و معمولاً كودكان بازي ميكنند براي آن كه سرگرم شوند يعني هدف سرگرمي آنهاست حالا يا بخاطر ترس از تنهايي است يا براي فرار از يكنواختي زندگي، و يا براي رفع كسالتي است، اينها هم در مورد كودكان صادق است و هم در مورد بزرگسالان. بزرگسالان نيز گاهي كارهاي منظمي را انجام ميدهند، اما هيچ هدفي پشت آن نيست جز تصورات و خيالات آنها، و براي گذران وقت يا رفع كسالت اين كارها را انجام ميدهند. حال اگر اينگونه باشد كه خداي متعال عالم را آفريده و سپس نسلي را ميآفريند، آنها رشد ميكنند و از بين ميروند و دوباره نسلي ديگر ميآيند، و در اين آيند و روند آنها هيچ هدفي نباشد، اين مصداقي از بازيچه است، و در اين صورت بايد گفت كه در وجود خداوند يك نيازي بوده است كه او را به انجام لعْب و بازي سوق داده است، نياز به اين كه از تنهايي خارج شود، يا نياز به فرار از يكنواختي و....
 در واقع آيه درصدد آنست كه بگويد مردم حساب و كتاب آخرت قطعي است و اگر نباشد،‌ اين عالم و آفرينش آن بازي است (يعني اگر معاد كنار گذاشته شود خلقت جهان جز بازيچه چيزي نخواهد بود). علامه هم از اين آيه استفاده ميكند براي اثبات وجود معاد و وجود حساب آخرت، به اين بيان كه اگر معاد نباشد، عدهاي از مردم كه به اين دنيا آمدند و به سخنان انبياء گوش فرا دادند و گروه ديگر كه از ايشان روي گرداندند، هر دو گروه مردند، حال اگر معادي نباشد هيچ تفاوتي ميان اين دو گروه نخواهد بود، لذا بايد معاد باشد تا تفاوت اين دو گروه و عاقبت آنها را آشكار سازد.
 ممكن است چنين اشكال شود كه، اين كه در آيه آمده است آسمانها و زمين و مابين آنها به بازيچه آفريده نشده و هدفي در پي آنست، دليل بر اين نميشود كه هدف معاد باشد (يعني آيه در مقام اثبات معاد نيست)، بلكه منظور آنست كه در همين دنيا پاداش و عقاب به اعمال تعلق ميگيرد و درستكاران پاداش درستي خود را ميبينند و بدكاران براي بدي خود عقاب ميشوند (آنقدر گرم است بازار مكافات عمل ـ گر به دقت بنگري هر روز روز محشر، است) و اگر اينگونه نباشد آفرينش بازيچه خواهد بود.
 پاسخ اين اشكال آنست كه، اين كه گفته شود دنيا ظرفيت تعلق گرفتن پاداش و عقاب به اعمال انسانها را دارد، اجمالاً درست است (به عنوان موجبه جزئيه درست است)، اما وقتي دقيق ميشويم ميبينيم پاداش خوبان كما هو حقه به آنها داده نميشود، مجازات بدان هم كما هو حقه واقع نميشود و اين از آن جهت است كه ظرفيت دنيا بيش از آن نيست، وقتي يك جنايتكار در طي يك عمليات نظامي جان هزاران بيگناه را ميگيرد، درست است كه در نهايت مجازات شده و به دار مكافات آويخته ميشود اما آيا يك بار مردن براي چنين فردي كافي است، يقيناً چنين نيست اما ظرفيت دنيا اجازه مجازات بيش از يك بار را در مورد او نميدهد. در مقابل انسانهاي خوب همچون انبياء و اولياي الهي كه خود را وقف ديگران ميكنند پاداش اعمال نيك خود را در اين دنيا دريافت نميكنند چرا كه دنيا ظرفيت آن را ندارد. پس بايد دنياي ديگري باشد كه ظرفيت اعطاي پاداش خوبان كما هو حقه را داشته باشد و همچنين عقاب بدكاران كما هو حقه در آن امكان داشته باشد، و در غير اين صورت وجود اين دنيا جز بازيچه نخواهد بود.
 در ادامه در آيه17 خداوند ميفرمايد: اگر مى‌خواستيم بازيچه بگيريم آن را از پيش خود اختيار مى‌كرديم. لو در اينجا لو امتناعي است يعني اگر ميخواستيم ولي اين نشده است (اين اتفاق نيفتاده است كه ما لهو بگيريم ولي اگر ميخواستيم لهو بگيريم...)، لهو و لعب كه در مورد خداوند امكان ندارد و حال من لدنا به چه معناست؟
 علامه طباطبايي در اين خصوص، بحث را اينگونه بيان ميكند كه ظاهراً من لدنا را در اينجا بايستي "من نفسنا" در نظر بگيريم و خداوند در مقام القاء اين مفهوم است كه آسمان و زمين و مابينهما (يعني همان ما سوي الله)، فعل خداوند و مخلوقات او هستند، و خداي متعال در مورد آنها لهو و لعب ندارد، چرا كه آن گونه كه گفته شد لهو و لعب بخاطر نياز لاهي و لاعب و نقصيهاي كه در او وجود دارد (مثل تنهايي يا ملالت و...) انجام ميشود و بدينوسيله ميخواهد خودش را سرگرم كند و از آن نقص برهاند، حال خداوند كه به بندگانش نياز ندارد چرا كه او غني الاطلاق است و اين بندگان هستند كه به او نيازمندند، پس اگر قرار باشد لهوي هم بگيرد بندگان را به لهو نخواهد گرفت و اين لهو را از درون ذات خودش اختيار ميكند، و بدين شكل تكليف ماسوي الله كه انسانها هم جزئي از آن هستند، روشن ميشود كه خداوند آنها را به بازي نگرفته و براي آنها حساب و كتاب و معادي وجود دارد كه بر طبق آيه اول سوره بسيار نيز به آنها نزديك است.
 اما بحثي معرفتي نيز در ذيل آيه مطرح است، به اين بيان كه، اين كه خداوند لهو را از درون ذات خودش اختيار كند هم امر محالي است، چرا كه اگر قرار باشد خداوند از درون ذات خود لهو بگيرد اين امر مستلزم آنست كه ذات خداوند مركب باشد از دو قسمت كه در يكي از آنها نقص است و قسمت ديگري كه رافع آن نقص است؛ اين بحث به لحاظ عقلي ممكن است قابل اثبات باشد و خدشهاي هم به ذات الهي وارد نشود، اما علامه در الميزان با استفاده از لو امتناعي و عبارت "ان كنا فاعلين" در آيه فوق، تركيب بودن ذات الهي و نياز يك جزء به جزء ديگر را هم رد ميكند، چرا كه بالاخره لازمه اين موضوع قائل شدن به محدوديت براي ذات الهي است، و دو جزئي بودن مساوي با محدود بودن است و از آن قالب نامحدود بودن خارج خواهد شد.
 اما تفاسير ديگري در مورد من لدنا مطرح شده است، زمخشري من لدنا را "بقدرتنا" معني كرده است، و آيه را چنين تفسير ميكند كه خداوند ميفرمايد: ما اگر ميخواستيم لهو بگيريم، قدرت اين كار را داشتيم ولي چنين نكرديم (اگر ميخواستيم آسمان و زمين و شما را به بازيچه بگيريم ميتوانستيم، ولي چنين نكرديم).
 علامه در پاسخ ميگويد اين امر (يعني قدرت داشتن خداوند بر لهو گرفتن آسمان و زمين) محال است و قدرت خداوند به امور محال [1] تعلق نميگيرد، چرا كه اثبات شد لهو و بازي گرفتن به معناي نياز خدا به غير خدا است و حال آن كه نياز خالق غني علي الاطلاق به غير از خود، محال ذاتي است. و وقتي كه محال باشد قدرت داشتن بر آن نيز معنا ندارد.
 عدهاي ديگر در تفسير من لدنا گفتهاند، لدن را به معناي "عند" گرفته و سپس آيه چنين معنا ميشود: ما اگر ميخواستيم لهوي را اتخاذ كنيم آن را نزد خودمان ميگرفتيم؛ يعني آن را به گونهاي انجام ميداديم و مستور ميساختيم كه شما بندگان متوجه آن نشويد.
 پاسخ اين بيان نيز روشن است، خدا كه از كسي ترس ندارد كه نياز به مخفيكاري داشته باشد، مخفيكاري و ترس از ملامت ملامتگران از خصوصيات و نقصهاي بشري است.
 در تفسير ديگري لدن، ‌به معناي "جهت" گرفته شده، كه معناي آيه چنين ميشود: اگر ميخواستيم لهوي بگيريم، اين لهو را از جهت خودمان (يعني از جهت الهي) اتخاذ ميكرديم؛ و اگر هر لهوي را كه ذاتش لهو است، خدا به او نگاه كند و از جهت الهي به او نظر بشود او عين جديت خواهد شد و از لهو بودن خارج ميشود، حال اگر ميخواستيم لهو ذاتي را بگيريم از جهت خودمان آن را اتخاذ ميكرديم كه از لهو بودن هم خارج شود، ولي چنين كاري نكرديم.
 علامه در الميزان اين نظر را رد نميكند و ميفرمايد اين سخن في حد نفسه، سخن عميق و پرمغزي است چرا كه ميگويد خداوند يك حقيقتي است كه اين حقيقت حتي اگر به لهو نظر كند او عين جديت ميشود (انقلاب ماهيت). ولي بدست آوردن اين مفهوم از آيه و من لدنا را به من جهتنا معنا كردن، مشكل است.
 عدهاي ديگر در تفسير آيه17 گفتهاند در اينجا لهو به معناي سرگرمي و بازيچه نيست، بلكه مقصود از لهو همسر و فرزند اختيار كردن است كه البته در لسان عرب گاهي لهو به اين معنا بكار رفته است. و بدين شكل آيه16 درصدد اثبات معاد ميباشد و ادامه بحث نيز در آيه18 آمده است، ولي آيه17 ارتباطي با موضوع معاد نداشته و به صورت يك جمله معترضه در اين بين مطرح شده است. به بيان ديگر در آيه16 خداوند به همه انسانها ميگويد وجود معاد قطعي است و آسمان و زمين مابينهما به بازيچه آفريده نشده است، و سپس در آيه17 به مسيحيان كه عيسي را پسر خدا ميدانند (يعني مريم را همسر خداوند ميدانند)، ميفرمايد: ما اگر ميخواستيم همسر و فرزندي اختيار كنيم آنان را از نزد خودمان (يعني از عوالم بالاتر يعني از ميان مجردات و حورالعين) اختيار ميكرديم نه از ميان انسانها كه البته چنين كاري نكرديم.
 اين تفسير نيز توسط علامه طباطبايي رد ميشود.


[1] . امور محال همچون اين كه پرسش شود كه آيا خداوند ميتواند عالم را در تخم مرغي جا دهد بدون آن كه يكي را كوچك و ديگري را بزرگ نمايد يا اين كه آيا او ميتواند موجودي را همانند خود بيافريند، كه ريشه اين گونه سئوالات بيپايه به زمان ائمه معصومين(ع) باز ميگردد و ائمه(عليهمالسلام) نيز به اين گونه پرسشها به دو شكل پاسخ ميدادند، شكل اول مانند اين كه روزي فردي به نام ابوشاكر ديساني نزد هشام، يكي از شاگردان امام صادق(ع) رفت و پرسيد آيا خداي تو از قدرت زيادي برخوردار است؟ گفت آري هو علي كل شيء قدير، ابوشاكر پرسيد آيا ميتواند كل زمين را درون تخم مرغي جاي دهد؟ هشام مهلت خواست تا پاسخ او را از امام جويا شود، سپس به نزد امام در مدينه رفت و موضوع را با ايشان در ميان گذاشت، امام فرمود به ابوشاكر بگو خداوند چنين كاري را كرده است به اطرافت نگاه كن ساختمان و خيابان و دشت و... را ميبيني و حال اين كه خداوند آنها را با ابعاد بزرگ خود در چشم كوچك تو جاي داده است (اين يك جواب جدلي است كه متناسب با خصوصيات مخاطب ارائه شد)، اما پاسخ برهاني كه باز به مقتضاء حال مخاطب ارائه ميشد همانند پاسخي است كه اميرالمؤمنين علي(ع) به همين سئوال دادند، ايشان فرمودند: خداوند بر هر چيزي قادر است اما آن چه كه تو ميگويي شدني نيست، و خداوند بر هر چيزي كه قابل انجام است توانايي دارد. يعني خداوند بر هر چيزي كه وقوع آن در اين عالم امكان ذاتي دارد و محال ذاتي و عقلي نباشد (چيزهايي كه اساساً وقوع آنها در اين عالم محال است)، توانايي و احاطه دارد.
logo