درس تفسیراستاد رستمی
90/11/26
بسم الله الرحمن الرحیم
گلايه خداوند از جوامع بشري به جهت بي¬توجهي نسبت به تذكرات خداوند
گلايه خداوند از جوامع بشري به جهت بيتوجهي نسبت به تذكرات خداوند
«مَا يَأْتِيهِم مِّن ذِكْرٍ مَّن رَّبِّهِم مُّحْدَثٍ إِلَّا اسْتَمَعُوهُ وَهُمْ يَلْعَبُونَ» (سوره الأنبياء، آيه2).
پس از آن كه خداوند در آيه اول ميفرمايد كه حساب خيلي به مردم نزديك شد ولي اينها غافلند، در آيه دوم خداوند از جوامع بشري گلايه ميكند، هيچ پند جديدي (تازهاي) به سراغ مردم از ناحيه پروردگارشان نيامد (نازل نشد) مگر آن كه شنيدند ولي به بازي گرفتند. ودلهايشان در جاي ديگري مشغول است.
از اين آيه سه مطلب استفاده ميشود:
- گلايه خداوند از جوامع بشري، خداوند ميفرمايد من هر چه ياد و نشانه و ذكر برايشان نازل كردم، به بازي گرفتند، اين طور نبود كه دريافت نكنند و به ايشان نرسد، آنها شنيدند ولي به بازي گرفتند.
- هيچ ذكري از ناحيه خداوند نيامد كه خدا وصف محدث را برايش نياورد، مفهوم آن اينست كه تنوع در ذكر وجود داشته است و اين طور نبوده است كه خداوند ليستي از اوامر و نواهي خود (مثلاً 100مورد) را اعلام كند و بگويد بايد اينها را انجام دهيد و آنها را انجام ندهيد. و اين از آن جهت است كه بر روي برخي انسانها برهان و استدلال اثر ميگذارد، يعني بدنبال اين هستند كه وراي اين امر يا نهي چه استدلالي وجود دارد، از اين رو گاهي برهان كارساز است. برخي ديگر بدنبال استدلال نيستند بلكه بيان داستان يا حكايتي بر روي آنها اثر ميگذارد.
از اين آيه استفاده ميشود كه از زمان حضرت آدم كه نزول كتابهاي آسماني (ذكر) آغاز شد، خداوند بيانهاي نو و تازهاي را داشته است، يعني در كتابهاي آسماني در عين حالي كه محتوا يكسان است (محتواي تمام اديان يكي است) اما تنوع در بيان و تنوع در نحوه تبيين مسأله وجود دارد.
- كساني كه ميخواهند دين خدا را تبليغ كنند بايستي از شيوهها و بيانهاي متفاوت بهره ببرند و مقيد به يك روش (روش سنتي) نباشند چرا كه در افراد مختلف شيوههاي يكسان اثر ندارد.
خلاصه مطلب آن كه در اين آيه خداوند گلايه ميكند از اين كه با اين كه بيانها و شيوههاي متفاوت را در بيان احكام به كار برده است ولي باز هم انسانها آن را به بازي گرفتند و اين توجه نداشتن و به بازي گرفتن از آن جهت است كه دلهايشان مشغول چيزهاي ديگري است (لَاهِيَﮥً قُلُوبُهُمْ) و جاي خالي براي انديشيدن در اين پيام نبود.
علامه طباطبايي با استناد به آيه و اين كه خداوند ميفرمايد هر ذكري كه آمده نسبت به قبليها جديد است، ميخواهد اثبات كند كه قرآن نسبت به انجيل جديد ميشود. انجيل نسبت به تورات جديد ميشود. الان هم همين گونه است و واتيكان بخش اول كتاب مقدس را به عنوان عهد عتيق و بخش دوم آن را به عنوان عهد جديد چاپ ميكند.
و همين طور است در مورد آيات قرآن، سورههاي مدني نسبت به سورههاي مكي جديدتر است و آخرين آيه نازل شده بر پيامبر(ص)، جديدترين ذكر خداوند محسوب ميشود، كه بر اساس تحقيقاتي كه قرآن پژوهان انجام دادهاند آيه281 سوره بقره است كه ميفرمايد «وَاتَّقُواْ يَوْمًا تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَى اللّهِ ثُمَّ تُوَفَّى كُلُّ نَفْسٍ مَّا كَسَبَتْ وَهُمْ لاَيُظْلَمُونَ» (بترسيد از روزى كه در آن، به سوى خدا بازگردانده مىشويد، سپس به هر كسى (پاداش) آنچه به دست آورده، تمام داده شود؛ و آنان مورد ستم قرار نمىگيرند).
و پس از اين كه آيه نازل شد پيامبر(ص) فرمودند در سوره بقره قرار بگيرد به عنوان آيه 281، كه از اين مطلب به دست ميآيد نظم آيات قرآن، نظم طبيعي نيست (يعني ترتيب آيات به ترتيب نزول نيست) بلكه نظم توقيفي است و به دستور و فرمايش پيامبر(ص) و بر مبناي مصالحي كه ايشان از آن مطلع بودند، چينش و ترتيب آنها و اين كه هر آيه در كجا قرار بگيرد، انجام ميشد.
بحثي پيرامون تعارض مباني علوم تجربي با مباني ديني در مورد خلقت انسان
در ادامه اين بحث سئوالي مطرح ميشود و آن اين كه دانشمندان طبق محاسبات تجربي خود چنين اعلام كردهاند كه پيدايش انسانهاي اوليه به 1.5ميليون سال قبل باز ميگردد، و حال آن كه بر طبق مباني و كتب ديني از زمان آفرينش حضرت آدم(ع) و حضور ايشان در زمين بيش از 14هزار سال نميگذرد. اين اختلاف از كجاست و اين موضوع چگونه قابل جمع است؟
بر طبق مباني اعتقادي و آن چه كه در كتب ديني آمده است قبل از حضرت آدم، موجوداتي بر روي زمين زندگي ميكردند كه به لحاظ ظاهري شباهت فراواني با انسان داشتند اما وحشي بودند و خونريز كه تكليف هم نداشتند، سالها بر آنها گذشت تا درك كردند كه آتش چيست و براي دفاع از خود در مقابل حيوانات وحشي ميتوانند از آن بهره ببرند، يقيناً اين موجودات در حدي از عقل و تكليف نبودند تا براي هدايت آنها پيامبري از جانب خداوند فرستاده شود. زماني كه خداوند حضرت آدم را آفريد چون شباهت ظاهري ميان ايشان و آن موجودات وجود داشت ملائكه كه خونريزي و وحشيگري آنها را ديده بودند به خداوند عرضه داشتند كه او موجود خونريزي است چرا او را آفريدي، كه خداوند نيز در پاسخ فرمود من چيزي ميدانم كه شما آن را نميدانيد، يعني اين موجودي كه در حال آفرينش او هستم شكل ظاهري دارد كه همانند آنهاست اما داراي باطني است كه او را از كل موجودات متمايز ميكند و آن عقل و شعور اوست. از مبناي قرآني نيز برميآيد كه حضرت آدم به عنوان اولين انسان همه چيز را ميدانست (علم آدم أسماء كلها) يعني او همه اسامي و تأثير و كاركرد آنها را ميدانست (البته او با فنون و هنر آشنا نبود و فنآوريها مثل خط بعداً توسط نسلهاي بعدي ابداع شد) و اين از آن جهت است كه او يك موجود بهشتي بود، درست است كه گناهي كرد (البته بر مبناي اهلسنت گناه محسوب ميشود، و بر مبناي شيعه مرتكب گناه هم نشد ترك اولي كرد) ولي پس از آن پشيمان شد و به درگاه پروردگار تزرع نمود و توبه كرد و در نهايت هم دوباره بهشتي شد، او يك انسان برجسته و مورد تكريم ملائكه است، مسلماً اين انسان با اين خصوصيات وحشي و خونريز و نادان نبود. فلذا با اين توضيحات، تعارض مبناي علوم تجربي (كه انسانهاي اوليه را موجوداتي غارنشين و خونريز كه هيچ چيزي را نميدانستند و قدرت تكلم هم نداشته و سالها بر آنها گذشت تا آموختند چگونه از آتش استفاده كنند) با مباني ديني (كه اولين انسان يعني حضرت آدم را موجودي دانا و بهشتي ميداند) اين گونه قابل رفع است كه گفته شود موجودات قبل از حضرت آدم(ع) انسان نبودند بلكه موجوداتي به ظاهر شبيه انسان بودند، كه نسلشان هم منقرض گرديده و پدر و مادر انسان فعلي نه آن موجودات وحشي و غارنشين، بلكه حضرت آدم و حوا كه هر دو بهشتي هستند، ميباشند كه خداوند ايشان را از خاك آفريد (يعني از نطفه موجود ديگري آفريده نشدند) و زمان آفرينش آنها بر طبق كتب روايي به حدود 14هزارسال قبل باز ميگردد.
توطئه چيني مشركان بر عليه پيامبر اكرم(ص)
«لَاهِيَﮥً قُلُوبُهُمْ وَأَسَرُّواْ النَّجْوَى الَّذِينَ ظَلَمُواْ هَلْ هَذَا إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ أَفَتَأْتُونَ السِّحْرَ وَأَنتُمْ تُبْصِرُونَ» (سوره الأنبياء، آيه3).
در اين آيه خداوند از يك جلسه سري مشركان بر عليه پيغمبر اسلام(ص) خبر ميدهد. تعبير خداوند متعال وَأَسَرُّواْ النَّجْوَى است، اسرار در مقابل اعلان است، يعني پنهاني برگزار كردند نجوا را (در گوشي صحبت كردن)، نجوا از ريشه نجو و نجاﮤ به معناي يك قطعه بريده شده و جدا از كوهها است، يعني به گونهاي صحبت كردن كه ديگران نشنوند، از نجوا كردن، پنهاني بودن آن معلوم ميشود اما از اين جمله مشخص ميشود كه آنها پشت درهاي بسته جلسهاي تشكيل داده بودند چرا كه از جمع اسروا و نجوا نهايت و اوج پنهاني و مخفيكاري استفاده ميشود. جلسهاي مخفيانه تشكيل دادهاند و شركت كنندگان در آن طبق تصريح خداوند ظالمين هستند (الذين ظلموا) و نسبت به خداوند، خودشان، مردم و پيامبر(ص) ظلم دارند، يعني هر سه نوع ظلم بالله، ظلم بالناس و ظلم بالنفس در مورد ايشان متصور است.
در اين جلسه، مشركان ميگويند كه قطعاً و بدون شك پيامبر(ص) يك بشر است همانند شما، آيا ديده و دانسته و با چشم باز به سوى سحر مىرويد (يعني آن چه پيامبر انجام ميدهد يك نوع سحر است).
ظاهراً در اين جلسه مشركان ميخواهند موضعگيري يكساني نسبت به پيامبر اكرم(ص) اتخاذ نمايند، چرا كه، اين كه گفته شود پيامبر ساحر است و شاعر است، نكته جديدي نبوده كه نياز به جلسهاي پنهاني داشته باشد و پيش از آن نيز علناً به ايشان اين نسبتهاي ناروا داده ميشد، البته نه به صورت يكسان و هماهنگ، يعني يكي نسبت شاعر ميداد و ديگري ساحر، و آنها به اين نتيجه رسيده بودند كه اين گونه عمل كردن نتيجهاي در پي ندارد و همگي بايد يك مطلب را به صورت اجماعي بيان كنند، تا در اذهان مردم آن زمان جا افتاده و از اطراف پيامبر(ص) پراكنده شوند، در واقع هدف از اين جلسه ايجاد يكپارچهگي، اجماع و انسجام و صفآرايي يكسان در مقابل پيامبر بود كه اين خود نشان از خبرگي و دانايي مشركان دوران آن حضرت دارد.
خداي متعال در پاسخ به اين جمله، يك جمله معترضه دارد كه آيه بعدي سوره را تشكيل ميدهد «قَالَ رَبِّي يَعْلَمُ الْقَوْلَ فِي السَّمَاء وَالأَرْضِ وَهُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ» (سوره الأنبياء، آيه4) (پيامبر گفت پروردگارم هر گفتارى را در آسمان و زمين مىداند و او شنواى داناست). از اين دو آيه معلوم ميشود كه حركات مشركان در اين جلسه مشكوك بوده است، به گونهاي كه در را بسته و با وجود نگهبانان و مراقبين جلسه خود را برگزار نمودند، تا كسي از محتواي جلسه آنان مطلع نشود. برخي از مسلمانان متوجه شدند كه مشركين فعاليت و حركات مشكوكي دارند، از اين رو بلافاصله خود را به پيامبر(ص) رسانده و ايشان را مطلع ساختند، حضرت پس از آن كه سخنان آنان را شنيدند در كمال آرامش آيه فوق را تلاوت نمودند و فرمودند هر گفتاري را در زمين و آسمان پروردگارم ميشنود و سخن آنان را اگر لازم باشد، به من منتقل خواهد نمود.
البته وقتي خداوند اين آيات (گزارش همان جلسه) را نازل فرمود، و پيامبر(ص) آن را براي مسلمانان نقل فرمودند و آنها نيز شروع كردند به نقل اين آيات، افرادي كه در آن جلسه حضور داشتند به خودشان مشكوك شده و ميگفتند يك نفر در ميان ما جاسوس است.
در آيه بعدي خداوند ادامه جلسه و سخنان مشركان را دنبال ميكند، «بَلْ قَالُواْ أَضْغَاثُ أَحْلاَمٍ بَلِ افْتَرَاهُ بَلْ هُوَ شَاعِرٌ فَلْيَأْتِنَا بِآيَﮥٍ كَمَا أُرْسِلَ الأَوَّلُونَ» (سوره الأنبياء، آيه5).
تعبير علامه طباطبايي در مورد گفتگوي ميان مشركان در اين جلسه، آن است كه آنان در نظر خود ترقي ميكردند و جلو ميرفتند. از آن جهت كه همانطور كه گفتيم عدهاي ميگفتند كه پيامبر را ساحر بناميم، ولي عدهاي ديگر مخالف آن بودند و ميگفتند اگر او را ساحر بناميم، مردم نخواهند پذيرفت چرا كه سحر يك فن است و نياز به فراگيري آن نزد استادي است، و با توجه به اين مردم او را از كودكي ميشناسند خواهند گفت او نزد هيچ ساحري نرفته و سحر را نياموخته است، فلذا ادعاي ما بينتيجه خواهد ماند. از اين رو بهتر است بگوييم او خوابهاي پريشان ميبيند (أَضْغَاثُ أَحْلاَمٍ)
[1]
از مردم گذشته و قوم عاد و ثمود و... سپس آنها را براي مردم نقل ميكند. و با توجه به پراكندگي مطالب مطرح شده در سورهها (گاهي از معاد سخن ميراند در آن ميان داستاني از گذشتگان نقل ميكند سپس دستورات اخلاقي ميآورد و غيرذلك)
[2]
اين موضوع پذيرفته خواهد شد.
در مقابل اين گروه از كفار، عدهاي ديگر ميگفتند اگر بگوييد او خوابهاي پريشان خود را براي مردم نقل ميكند، به اين معناست كه او اشتباه كرده و گمان كرده است كه فرستاده خداست، و اين جرم محسوب نميشود، و حال آن كه بايد چيزي بگوييم كه او را مجرم قلمداد كنيم و بر اساس آن بتوانيم با او برخورد نماييم
[3]
. بر اين اساس بهتر است بگوييم او بدون آن كه خواب ببيند به خداوند (الله) افترا ميزند (بَلِ افْتَرَاهُ). و افترا و دروغ بستن به الله جرم است و بايد كشته شود.
از اين مطلب و آيات بعدي معلوم ميشود كه مشركان زمان پيامبر(ص) به الله و خالقيت الله اعتقاد داشتهاند، ولي چون او را دور از خود ميپنداشتند، بر اين عقيده بودند كه الله زمين و آسمان را خلق كرده و هر قسمت از عالم را به يك ربّ سپرده است (رب النوع: رب دريا، رب صحرا، رب انسان، رب گياهان، رب باران و...) و خود او ربّ الارباب و خداي خدايان است نه خداي ما. چيزي كه در لسان روايات تعبير به ملائك ميشود (ملك باران و...) كه واسطه فيض بوده و به اذن خداوند عمل ميكنند و قدرت خدايي ندارند. در واقع مشركان آن دوران همين ملائكه را به عنوان خدا تلقي ميكردند، و گروهي از آنها بت رب را ساخته و قائل به داشتن عقل و شعور براي آن بتهاي سنگي بودند. عدهاي ديگر نيز بر اين باور بودند كه بتها مجسمه و نمادي از ربها هستند و خود شعور و قدرتي ندارند بلكه اداره امور و رزق ما در اختيار آنهاست و حال ما از جهت تكريم آنها در مقابل مجسمههايشان سجده و تعظيم ميكنيم. خلاصه كلام آن كه آنها منكر الله و خالقيت الله نبودند، از اين جهت است كه خداوند در اولين آيهاي كه نازل فرمود ميفرمايد «اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ» (بخوان به نام پروردگارت كه آفريد) (سوره علق، آيه1).
در ادامه (جلسه مشركان) و در رد نظر گروهي كه ميگفتند بگوييد او به الله افترا ميزند، عدهاي ديگر گفتند اگر به مردم بگوييد آن چه او ميگويد افترا به خداوند است (افتراي يك انسان به خدا)، مردم خواهند گفت پس بايد عين آن را شما نيز بتوانيد بياوريد، و پيشتر نيز خود پيامبر اين مطلب را مطرح كرده است، ولي شما بر اين كار ناتوان و عاجز هستيد. بر اين اساس بهتر است بگوييم او شاعر است، چرا كه در اين سرزمين شاعر فراوان است، و شعرگويي علاوه بر اين كه نياز به داشتن استاد ندارد، به گونهاي هم نيست كه اگر كسي شعري سرود ديگران هم بتوانند همانند آن شعر را بسرايند پس مشكلي كه در مورد نسبت افترا و دروغگو بودن هم، مطرح بود، پيش نخواهد آمد. از طرفي شاعر بودن جرم محسوب ميشود چرا كه شاعران باطل را حق و حق را باطل جلوه ميدهند.
در نهايت هم بگوييد كه او اگر شاعر نيست و در ادعاي خود صادق است همانند پيامبران پيشين نشانهاي بياورد مثلاً مردگان را زنده كند تا او را تصديق كنيم.
و عجب است كه بعد از اين همه سال و اثبات غلط بودن ديدگاه مشركان مبني بر شاعر بودن پيامبر(ص)؛ در عصر حاضر افرادي مثل دكتر سروش بر اين عقيدهاند كه پيامبر شاعر است و وحي و نزول آيات و جبرئيل حقيقت ندارند، بلكه آن چه در قرآن آمده از درون خود پيامبر مثل يك شعر ميجوشد، منتهي تفاوت پيامبر با شعراي ديگر در آنست كه آنان به جهت آلودگي و ناپاكي روح به سراغ حرفهاي غلط ميروند ولي چون پيامبر پر از خدا شده است فلذا هر آنچه ميگويد حقيقت و واقعيت است و چون از درون او ميجوشد گاه آيات قرآن رنگ و بوي محيط پيرامونش را هم ميگيرد.
اين بحث ادامه دارد.
[1] . أضغاث، جمع ضِغث به معناي دسته است و أحلام نيز جمع حُلُم به معناي خواب است؛ يعني دستههايي از خوابهاي پريشان.
[2] . البته برخي بر اين عقيدهاند كه درست است كه مطالب مطرح شده در سورههاي قرآن پراكنده است، اما در هر سوره خداوند هدف و محور واحدي را مطرح ميكند. مثلاً داستان موسي(ع) در سورههاي مختلف قرآن آمده است و اين از آن جهت است كه هر قسمت از داستان موسي كه متناسب با محور و هدف سوره مورد نظر بوده در همان سوره آمده است. اين مطلب اخيراً در ميان مفسرين خصوصاً مفسران مصري دنبال ميشود، و علامه طباطبايي نيز در تفسير خود اشارهاي به اين دست از مباحث دارد.
[3] . در واقع مقصود مشركان در اين جلسه آن بود كه به چيزي برسند تا بوسيله آن پيامبر(ص) را اعدام كنند، و در ادامه هم به اين نتيجه رسيدند كه يا بايد او را زندان كنيم يا تبعيد و يا او را بكشيم و در نهايت هم به اين نتيجه رسيدند كه بهترين راه كشتن اوست چرا كه اگر زندانش كنيم پيروانش شورش ميكنند، و اگر تبعيد شود در جاي ديگري برنامه خود را دنبال ميكند و مردم جذب او ميشوند، پس بهترين راه براي خلاصي از او كشتن اوست. كه در ادامه نيز به اين نتيجه رسيدند كه اعدام و كشتن پيامبر در ملأ عام ممكن نيست، پس تصميم گرفتند كه شبانه و به صورت جمعي به ايشان حمله كرده و كار را تمام كنند.