« فهرست دروس

درس تفسیراستاد رستمی

90/11/09

بسم الله الرحمن الرحیم

نزديكي حساب و غفلت مردم

 نزديكي حساب و غفلت مردم
 «اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ وَهُمْ فِي غَفْلَ‌ﮥٍ مُّعْرِضُونَ» (سوره الأنبياء، آيه1).
 اجمال بحث:
 ترجمه: نزديك شد به مردم حسابشان و حال اين كه مردم در غفلتند و اعراض ميكنند (رويگردانند).
  • اشكال كلامي نسبت به آيه:
 در اينجا شبههاي مطرح است و آن اين كه اگر مردم در غفلت باشند كه اعراض نميكنند، اعراض پس از آن است كه فرد توجه داشته باشد، زماني كه غافل باشد، اقدامي نميكند، پس در اينجا اعراض و غفلت چگونه قابل جمع است؟ توضيح مطلب اين كه اگر افراد حاضر در يك اتاق غافل باشند نسبت به اين كه در آن اتاق يك مار خطرناك وجود دارد، از آن اتاق فرار نخواهند كرد، هميشه اعراض و پشت كردن زماني است كه فرد نسبت به موضوع توجه داشته باشد، زماني افراد اتاق از مار فرار ميكنند (اعراض) يا به سوي او حمله ميكنند (اقبال) كه بدانند و توجه داشته باشند كه ماري در اتاق هست.
 پس سؤال اينست كه چگونه خداوند متعال جمع غفلت و اعراض را در اين آيه مطرح نموده است؟
 [تركيب عبارت: هُمْ (مبتدا) فِي غَفْلَ‌ﮥٍ (جار و مجرور متعلق به خبر محذوف) مُّعْرِضُونَ (خبر بعد الخبر)]
 اين اشكال كه يك اشكال كلامي نسبت به عبارت است، از گذشته در خصوص اين آيه مطرح بوده چنانكه زمخشري در قرن ششم هجري به اين اشكال توجه داشته است.
  • اشكال ادبي نسبت به آيه:
 اولين كلمه آيه "اقترب" است، سؤال اينست كه چرا خداوند نفرمود "قَرُبَ" كه علاوه بر اين كه همان معنا رسانده ميشد، با بناي خداوند بر اختصار كه از شاخصههاي فصاحت و بلاغت است، همخواني بيشتري نيز داشت.
 اشكال ادبي ديگر آنست كه اقترب به "من" يا "الي" متعدي ميشود، كه استفاده از هر يك در معناي عبارت تفاوت ايجاد ميكند [1] . عرب هنگامي كه ميخواهد اين معنا را منتقل كند كه شروع نزديك شدن از ناحيه زيد بوده و عمرو ثابت است، ميگويد: اقترب زيد الي عمروٍ. اما اگر عكس آن مقصود باشد يعني عمرو به زيد نزديك شد گفته ميشود: اقترب زيد من عمروٍ. اما در اين آيه هيچ يك از اين دو بكار نرفته است، بلكه از لام استفاده شده است، لام در اينجا به چه معناست، من يا الي؟
  • بحث ديگري نيز در اين آيه مطرح است كه البته اشكال نيست بلكه ابهام است، و آن اينست كه مقصود از ناس در اين عبارت چيست؟ آيا توده مردم مورد نظر است يا گروه خاصي از آنها و مصداق خاصي مدنظر است.
 در ادامه بحث نحوه برخورد علامه با اين آيه و اشكالات و ابهامات مربوط به آن را دنبال ميكنيم.
 در ارتباط با اشكال ادبي اول كلام علامه چنين است: «الاقتراب افتعال من القرب واقترب وقرب بمعنى واحد غير أن اقترب أبلغ لزيادﮤ بنائه ويدل على مزيد عناي‌ﮥ بالقرب» (الميزان، طباطبايي، ج14، ص244).
 اقترب از باب افتعال است و ترجمه آن به نزديك شد، اشتباه است، بلكه بايد گفته شود "خيلي نزديك شد"، در واقع كلمه خيلي وجه تفاوت معنايي ميان اقترب و قرب ميباشد. و اين بر مبناي يك قاعده در زبان عربي است و آن عبارت است از "زيادﮤ المباني تدل علي زيادﮤ المعاني" هر چه ساختار كلمه بيشتر شود معناي آن افزايش خواهد يافت. در اين جا اقترب عميقتر و رساتر است براي رساندن مفهوم چرا كه از ساختار بيشتري برخوردار است (قرب از 3حرف تشكيل شده اما اقترب شامل 5حرف ميشود)، بر اين اساس دلالت بر عنايت بيشتري به قرب و نزديك شدن دارد، و بايد در ترجمه گفته شود خيلي نزديك شد.
 اما در مورد اشكال ادبي دوم (لام به معناي من است يا الي)، علامه ميفرمايد: «ويتعدى القرب والاقتراب بمن وإلى يقال: قرب أو اقترب زيد من عمرو أو إلى عمرو والأول يدل على أخذ نسب‌ﮥ القرب من عمرو والثاني على أخذها من زيد لان الأصل في معنى من ابتداء الغاي‌ﮥ كما أن الأصل في معنى إلى انتهاؤها. ومن هنا يظهر أن اللام في "للناس" بمعنى إلى لا بمعنى "من" لان المناسب للمقام أخذ نسب‌ﮥ الاقتراب من جانب الحساب لأنه الذي يطلب الناس بالاقتراب منهم والناس في غفل‌ﮥ معرضون» (الميزان، طباطبايي، ج14، ص244، 245).
 با توجه به ظاهر كلام مشخص ميشود نزديك شدن از طرف حساب است چرا كه مردم غافلند (حساب است كه به مردم نزديك ميشود)، بر اين اساس لام در اينجا به معني الي است نه من. مناسب اين مقام كه مقام تهديد و توجه دادن است (و خداوند ميخواهد اعلام كند كه مردم روز حساب شما رسيد چرا به فكر آن نيستيد)، اخذ نسبت اقتراب از جانب حساب است. و اين حساب است كه طالب نزديك شدن به مردم است و ميخواهد كه مردم به اين فكر باشند كه قيامت و حساب نزديك است.
 در ادامه علامه در ارتباط با مقصود از حساب صحبت ميكند: «والمراد بالحساب - وهو محاسب‌ﮥ الله سبحانه أعمالهم يوم القيام‌ﮥ- نفس الحساب لازمانه بنحو التجوز أو بتقدير الزمان وإن أصر بعضهم عليه ووجهه بعض آخر بأن الزمان هو الأصل في القرب والبعد وإنما ينسب القرب والبعد إلى الحوادث الواقع‌ﮥ فيه بتوسطه. وذلك لان الغرض في المقام متعلق بتذكرﮤ نفس الحساب لتعلقه بأعمال الناس إذ كانوا مسؤولين عن أعمالهم فكان من الواجب في الحكم‌ﮥ أن ينزل عليهم ذكر من ربهم ينبههم على ما فيه مسؤوليتهم ومن الواجب عليهم أن يستمعوا له مجدين غير لاعبين ولا لاهي‌ﮥ قلوبهم نعم لو كان الكلام مسوقا لبيان أهوال الساع‌ﮥ وما أعد من العذاب للمجرمين كان الأنسب التعبير بيوم الحساب أو تقدير الزمان ونحو ذلك» (الميزان، طباطبايي، ج14، ص245).
 بعضي حساب را به معناي يوم الحساب يا زمان حساب گرفتهاند (يوم در تقدير است يا مجازاً به جاي زمان حساب خود حساب را آوردهاند)، به جهت اين كه اصل در قُرب و بُعد به انسان، زمان است نه حوادث (حوادث در زمان به فرد نزديك ميشوند) و حوادث توسط زمان به انسان نزديك ميشوند. البته اين مطلب خلاف اصل است چرا كه اصل خلاف تقدير در قرآن است، ولي در اينجا چارهاي جز در تقدير گرفتن يوم يا زمان نيست.
 اما از نظر علامه ضرورت و الزامي بر تقدير گرفتن نيست، و در اينجا مقصود از نزديك شدن حساب، خود حساب است، البته درست است كه حساب در يك زمان خاصي انجام ميشود اما خداوند در اين آيه در مقام هشدار است و در هشدار بايستي خود آن چيزي كه هشدار نسبت به آن صورت ميگيرد مطرح و درشت نمود و آن خود حساب و حسابرسي است. چرا كه حساب متعلق به اعمال مردم است، و ايشان نسبت به اعمال خود مسئول هستند، پس از باب حكمت الهي واجب است [2] كه تذكري از ناحيه خداوند بر بندگان نازل شود و آنها را نسبت به آن چه در مورد آن مسئوليت دارند، متنبه سازد. و بر مردم نيز واجب است كه هشدار خداوند را شنيده و جدي بگيرند و آن را به بازيچه نگرفته و مراقبت نمايند كه دلهايشان سرگرم در امور ديگري نشود. البته اگر اين كلام براي بيان احوال روز قيامت و براي بيان آن چه از عذاب و كيفر براي مجرمين فراهم گرديده، آورده شده بود، بهتر آن بود كه گفته شود روز حساب، يا زمان حساب و مانند اينها، اما اينجا بحث احوال هم مطرح نيست، بلكه خود حسابرسي مورد نظر است.
 اما كلمه ناسر؛ عدهاي از مفسرين بر اين عقيدهاند كه با توجه به شرايط نزول سوره انبياء در سال 12بعثت (1سال قبل از هجرت) كه از سالهاي سخت براي پيامبر(ص) و مسلمين است و ايشان در خفقان شديد به سر ميبرند و شخص پيامبر(ص) مورد آزار و اذيت و توهين مشركين مكه قرار ميگرفتند، قاعدتاً مقصود از ناس در آيه فوق، مشركين هستند، همان مشركين لجبازي كه در غفلت فرو رفتهاند و هيچ توجهي به حساب و آخرت نداشته و از توهين و آزار پيامبر خدا ابايي ندارند، اينان كساني هستند كه حساب به آنها نزديك ميشود ولي همچنان در غفلت به سر ميبرند و به اعمال ناشايست خود ادامه ميدهند (با اين تفسير الف و لام الناس، الف و لام عهد خواهد بود).
 علامه طباطبايي اين تفسير را در مورد ناس نميپذيرد و ميگويد درست است كه در زمان نزول قرآن شرايط سختي حاكم بوده است و مردم در غفلت به سر ميبردند، اما سيره قرآن آن نيست كه در مورد گروه خاصي از مردم سخن بگويد، بلكه معمولاً سيره قرآن در خطابات اجتماعي آنست كه توده مردم را در نظر ميگيرد و سپس گروهي را استثناء ميكند، يعني الف و لام الناس در اين آيه، الف و لام استغراق است (يعني تمام مردم) و سپس افرادي را كه قابل استثناء باشند، استثناء ميكند. اين تفسير يك تفسير فرازماني از آيه است و تمامي انسانها در هر عصري مخاطب آن هستند. البته درست است كه اوصافي از قبيل غفلت و اعراض و استهزاء كه در ادامه آيات ميآيد از صفات مشركين هستند، اما مراد از ناس، آن مشركين نيستند. دليل ديگر اين كه اگر الف و لام را الف و لام عهد بگيريم، اشكالي به وجود ميآيد و آن اينست كه اولاً آيه منحصر به آن زمان ميشود و مردم زمانهاي ديگر مخاطب آن نيستند، ثانياً در همان زمان نيز مراد همه مردم نبودهاند بلكه گروه خاصي از مردم يعني مشركين مكه مورد نظر بودهاند، پس چرا خداوند كلمه ناس را بكار بردهاست؛ فلذا دوباره ناچاراً قائل به مجازگويي ميشويم (خداوند فرموده است ناس، اما مقصود تعداد خاصي مثلاً 100نفر از آنها كه مشركان مكهاند مورد نظر ميباشند)، چرا كه خداوند حكم بعضي از افراد را به كل افراد نسبت داده است. و حال آن كه خداوند حكم هر جامعهاي را به خود حقيقي آن جامعه نسبت ميدهد، سپس گروهي را كه متصف به آن حكم نيستند را استثناء ميكند.
 عبارت علامه چنين است: «والمراد بالناس الجنس وهو المجتمع البشرى الذي كان أكثرهم مشركين يومئذ لا المشركون خاص‌ﮥ وإن كان ما ذكر من أوصافهم كالغفل‌ﮥ والاعراض والاستهزاء وغيرها أوصاف المشركين فليس ذلك من نسب‌ﮥ حكم البعض إلى الكل مجازا بل من نسب‌ﮥ حكم المجتمع إلى نفسه حقيق‌ﮥ ثم استثناء البعض الذي لايتصف بالحكم كما يلوح إليه أمثال قوله: "وأسروا النجوى الذين ظلموا" وقوله: "فأنجيناهم ومن نشاء" على ما هو دأب القرآن في خطاباته الاجتماعي‌ﮥ من نسب‌ﮥ الحكم إلى المجتمع ثم استثناء الافراد غير المتصف‌ﮥ به. وبالجمل‌ﮥ فرق بين أخذ المجتمع موضوعا للحكم واستثناء أفراد منه غير متصف‌ﮥ به وبين أخذ أكثر الافراد موضوع الحكم ثم نسب‌ﮥ حكمه إلى الكل مجازا وما نحن فيه من القبيل الأول دون الثاني» (الميزان، طباطبايي، ج14، ص245).
 نكته ديگري كه علامه در ادامه اين بحث بدان ميپردازد آنست كه در اينجا نزديك شدن حساب به مردم به چه اعتباري است؟ چند توجيه براي اين مطلب آمده است، يك توجيه آنست كه هر روز كه از عمر دنيا ميگذرد، به آخرت نزديكتر ميشويم (افرادي كه در 100سال پيش زندگي ميكردند نسبت به انسانهاي امروزي از قيامت دورتر بودهاند)، بر اين اساس اقترب للناس حساب يك معناي حقيقي دارد.
 علامه به اين وجه مطرح شده اشكال ميكند، به اين شكل كه اگر بگوييم هر روز كه ميگذرد به قيامت و حساب نزديك ميشويم، اين استمرار در نزديك شدن اگر مقصود خداوند بود، بايد از فعل مضارع استفاده ميكرد (يقترب للناس حسابهم) وحال آن كه از فعل ماضي كه دلالت بر فراغ از تحقق ميكند، استفاده كرده است. و توجيه ديگر آنست كه چون قطعي است قيامت ميآيد از اين رو خداوند ماضي بكار برده است. البته اين قول هم از نظر علامه نظير قبلي داراي اشكال است.
 توجيه سوم كه مطرح كردهاند آنست كه خداوند در نظر دارد يك مطلب تاريخي را براي مردم بيان نمايد، و آن اين كه خداوند با علمي كه دارد ميداند ابتداي خلقت از كجا آغاز شده و انتهاي آن كجاست، و بر اساس اين احاطه علمي در آيه فوق به انسانها خبر ميدهد (خبر واقعي) كه به پايان راه و آخر الزمان بسيار نزديك شدهاند.
 از عبارت علامه بدست ميآيد كه با رد دو توجيه قبلي، اين توجيه اخير را ميپذيرد. «وقد وجه بعضهم اقتراب الحساب للناس بأن كل يوم يمر على الدنيا تصير أقرب إلى الحساب منها بالأمس، وقيل: الاقتراب إنما هو بعناي‌ﮥ كون بعثته صلى الله عليه وآله وسلم في آخر الزمان كما قال صلى الله عليه وآله وسلم: بعثت أنا والساع‌ﮥ كهاتين، وأما الوجه السابق فإنما يناسب اللفظ الدال على الاستمرار دون الماضي الدال على الفراغ من تحققه ونظيره أيضا توجيهه بأن الاقتراب لتحقق الوقوع فكل ما هو آت قريب» (الميزان، طباطبايي، ج14، ص245، 246).
 و اما نكته آخر اين كه چگونه غفلت و اعراض قابل جمع است؟ آيا اين تناقض نيست.
 زمخشري در قرن ششم هجري به اين اشكال توجه داشته و به آن جواب داده است، او ميگويد بين غفل‌ﮥٍ و معرضون بايستي چيزي را در تقدير بگيريم، مثل ثم أَتي رُسل الله يا أُنزل كُتب الله، يعني مردم در غفلت بودند سپس پيامبران آمدند يا كتب الهي نازل شد و مردم را از غفلت در آورد ولي ايشان به جاي آن كه گوش كنند اعراض كردند. يعني اعراض را در طول غفلت ميداند از اين جهت ديگر تناقضي وجود ندارد.
 علامه پاسخ زمخشري را نميپذيرد و ميگويد اصل اينست كه نبايد چيزي را در تقدير بگيريم. پاسخي كه علامه براي اشكال مطرح شده ارائه ميدهد آنست كه غفلت مورد نظر در اينجا اساساً نميتواند غفلت تام باشد يعني هيچ انساني نيست كه نسبت به خدا و روز قيامت غافل تام باشد حتي اگر پيامبران هم نميآمدند چرا كه فطرت هر انساني او را به سوي خداوند سوق ميدهد، غفلت در اين جا به معناي اهتمام نورزيدن، جدي نگرفتن و تسامح داشتن است، فلذا غفلت در اين جا در معناي لغوي خود بكار نرفته تا اين كه گفته شود در تناقض با اعراض است (غفلت و اعراض در عرض هم هستند و تناقضي هم ندارند).
 جواب ديگري كه براي اشكال داده شده آنست كه معرضون را نبايد به معناي لغوي خودش يعني رويگرداني گرفت بلكه در اينجا مقصود از معرضون، مستغرقون است يعني مردم در غفلت غرق شدهاند. به اين جواب علامه اشاره كوتاهي ميكند و جوابي هم نميدهد البته به نظر ميرسد در لغت چنين چيزي نباشد.
 عبارت علامه چنين است: «وقوله : "وهم في غفل‌ﮥ معرضون" ذلك أنهم تعلقوا بالدنيا واشتغلوا بالتمتع فامتلأت قلوبهم من حبها فلم يبق فيها فراغ يقع فيها ذكر الحساب وقوعا تتأثر به حتى أنهم لو ذكروا لم يذكروا وهو الغفل‌ﮥ فإن الشئ كما يكون مغفولا عنه لعدم تصوره من أصله قد يكون مغفولا عنه لعدم تصوره كما هو حقه بحيث تتأثر النفس به. وبهذا يظهر الجواب عن الاشكال بأن الجمع بين الغفل‌ﮥ وهي تلازم عدم التنبه للشئ والاعراض وهو يستلزم التنبه له جمع بين المتنافيين، ومحصل الجواب أنهم في غفل‌ﮥ عن الحساب لعدم تصورهم إياه كما هو حقه وهم معرضون عنه لاشتغالهم عن لوازم العلم بخلافها. وأجاب عنه الزمخشري بما لفظه: وصفهم بالغفل‌ﮥ مع الاعراض على معنى أنهم غافلون عن حسابهم ساهون لايتفكرون في عاقبتهم ولايتفطنون لما يرجع إليه خاتم‌ﮥ أمرهم مع اقتضاء عقولهم أنه لابد من جزاء للمحسن والمسئ وإذا قرعت لهم العصا ونبهوا عن سن‌ﮥ الغفل‌ﮥ وفطنوا لذلك بما يتلى عليهم من الآيات والنذر أعرضوا وسدوا أسماعهم ونفروا. انتهى. والفرق بينه وبين ما وجهنا به أنه أخذ الاعراض في طول الغفل‌ﮥ لا في عرضه، والانصاف أن ظاهر الآي‌ﮥ اجتماعهما لهم في زمان واحد، لاترتب الوصفين زمانا. ودفع بعضهم الاشكال بأخذ الاعراض بمعنى الاتساع فالمعنى وهم متسعون في غفل‌ﮥ، وآخرون بأخذ الغفل‌ﮥ بمعنى الاهمال ولا تنافي بين الاهمال والاعراض، والوجهان من قبيل الالتزام بما لا يلزم. والمعنى: اقترب للناس حساب أعمالهم والحال أنهم في غفل‌ﮥ مستمرﮤ أو عظيم‌ﮥ معرضون عنه باشتغالهم بشواغل الدنيا وعدم التهيؤ له بالتوب‌ﮥ والايمان والتقوى» (الميزان، طباطبايي، ج14، ص246).


[1] . تفاوت معنايي ديگري نيز در مورد اقترب متصور است و آن اينست كه در اشياء مادي وقتي فرد به جسمي نزديك ميشود، جسم هم به او نزديك ميشود، اما در امور معنوي اين الزام وجود ندارد ممكن است فردي از خدا دور شود اما در هر حال خداوند به او نزديك است (خدا از رگ گردن به انسان نزديكتر است)، يا زن و شوهر با هم زندگي ميكنند و جسمشان به هم نزديك است، اما فكر و انديشه و اهدافشان فرسنگها از يكديگر فاصله دارد، البته در اين بحث اين موضوع محل بحث نيست.
[2] . البته اين وجوب از ناحيه عقل بشري نيست، چرا كه عقل بشر نميتواند انجام چيزي را بر خداوند الزام كند، اما خود خداوند با توجه به صفات و وعدههايي كه دارد بر خودش الزام كرده و تعهد نموده است كه چنين باشد.
logo